هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷
#31

نارسیسا مالفویold**


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 392
آفلاین
بارتی و فنریر با سرعت هرچه تمامتر ، به صورت عمودی شنا کردند تا دوباره ، از میان دو تخته سنگ خارج شدند ، با نگاهی به آسمان ، متوجه شدند که جنگ میان مرگخواران و موجودات آتشین به سود هیولاها اوج گرفته است . مرگخوارن دچار سوختگی هایی شدید و جدی شده بودند و خستگی در چهره تک تک آنان مشهود بود . بارتی و فنریر نگاه ناامیدانه ای به یکدیگر انداختند .

بارتی رو به لرد سیاه فریاد کشید :
- سرورم ، آناهیتا اینا رو براتون فرستاد .

او و فنریر با تمام قدرتی که در بازوان داشتند ، فلس ها را به بالا پرتاب کردند و به کمک چوبدستی هایشان ، وردی را خواندند تا به اوج گرفتن فلس ها کمک کنند .

لرد سیاه و مروپ با شنیدن فریاد آنان ، متوجه فلس ها شدند . لرد سیاه وردی را زمزمه کرد و نوری درخشان که از چوبدستیش خارج شد ، فلس ها را به یکدیگر چسباند و سطحی درخشان و یکپارچه به وجود آورد . در این زمان ، مروپ گانت با اشاره چوبدستی ، تمام آب رودخانه را به صورت کمانی بزرگ ، از رودخانه بلند کرد . کمان آب ، با هدایت مروپ محکم به سطح یکپارچه ای که لرد ساخته بود برخورد کرد و ناگهان ، تبدیل به دیوی شفاف شد که جثه مهیب و بزرگش ، از تمام هیولاهای آتشین رویهم ، بزرگتر بود .

دیو با هر حرکت دست خود ، ردیفی از هیولاهای آتشین را خاموش و به سنگ های عادی تبدیل می کرد . لرد سیاه و یارانش مجالی برای استراحت یافته بودند .

به نیم ساعت نکشید که تمام موجودات آتشین ، قلع و قمع شدند . سرانجام ، دیو کار خود را به پایان برد . رو به لرد سیاه تعظیم کرد و گفت :
- سردار سیاهی ، من خادم ملکه آبها هستم که به وسیله فلسهای او ، احضار شدم . با پایان ماموریتم ، باید به نزد سایر همنوعانم برگردم . اجازه مرخصی می فرمائید ؟

لرد سیاه ، با چشمان بی تفاوت خود ، که هیچ احساس یا فکری را نشان نمی داد ، چندی به دیو نگریست . از او پرسید :
- همنوعان تو کجا زندگی می کنن ؟

دیو آبها :
- مکان زندگی ما ، در اسرار آب نهفته ، و کسی را یارای دانستن آن نیست مگر زمانی که به اختیار خود ، مقابل چشمان عزیزترین کس خود ، در دریا غرق شده باشد . زمانیکه بیشترین عشق به زندگی را در وجود خود دارد ، از آن دست بشوید و به خدمت ملکه آبها درآید . تنها در اینصورت است که به اسرار آب دست یافته یکی از ما می گردد ...

لرد با حرکت دست ، دیو را ، که مایل به صحبت بیشتر بود ، ساکت کرد . وقتی که دیو سکوت کرد ، لرد سیاه پرسید :
- قبل از اینکه بری ، عقیق کوهستان رو برام بیار .

دیو تعظیم دیگری کرد :
- سردار سیاهی ، عقیق کوهستان در اختیار من نیست . شما باید آن را از بانوی کوهستان که در کنارتان ایستاده طلب کنید .

لرد سیاه به مروپ نگاهی انداخت . مروپ با حرکت سر ، گفته دیو را تایید کرد و لرد ، دیو را مرخص نمود . دیو یکبار به دور خود چرخید و دوباره به صورت آب درآمد و در رودخانه فرو افتاد . فلس های آناهیتا از هم جدا شدند و درحال سقوط بودند که بارتی آنها را در هوا گرفت و به لرد تقدیم کرد .

مروپ به طرف کوهستان حرکت کرد و به لرد و همراهان اشاره کرد که تعقیبش کنند . همچنان که پیش می رفتند ، گل ها و سبزه ها ، زیر پایشان سبز می شد . چرا که جادوی اهریمن کوهستان از بین رفته ، و زندگی گیاهان جادویی دوباره آغاز می شد .

مروپ رو به کوه ، با آهنگی دلنشین ، آوازی را سرود که کلماتش برای همراهان لرد ناشناخته بود . آمیکوس نگاهی به صورت لرد انداخت . صورت لرد همچنان بی احساس و بی تفاوت بود ولی از دقتی که برای گوش دادن به آواز نشان می داد ، می شد فهمید که آن آواز برایش کاملا آشناست .

کوه به آواز مروپ پاسخ داد ، شکافتگی عظیمی بین دو کوه وسطی کوهستان به وجود آمد ، دو کوه که تاکنون به هم پیوسته بودند ، از هم جدا شده راه باریکی را نشان دادند .

مروپ رو به لرد سیاه کرد . قاب آویز را از گردن خود خارج کرده ، به گردن لرد سیاه آویخت و گفت :
- حالا دیگه وقت رفتن شماست . پیدا کردن عقیق کوهستان کاری نداره . شما همین راه باریک رو ادامه میدین ، انتهای راه بن بست به نظر می رسه و یه ستاره قرمز رنگ ، درست روی دیواره ای که بن بست رو ایجاد کرده ، می درخشه . اون شتاره قرمز رنگ همون عقیق کوهستانه . به محض اینکه از جاش درش بیارین ، بن بست باز میشه و شما می بینین که وسط جنگل جادویی پشت یکی از کلبه ها هستین . یعنی همون جایی که باید ، ثمره فتح رو پیدا کنین .

لرد به قاب آویز نگاهی انداخت و از مروپ پرسید :
- مگه این قاب آویز رو برای آزادیت لازم نداری ؟

مروپ با همان صدای دلنواز آوازگونه خود ، خندید . خنده او چنان بود که انگار صدای جریان آب و ترانه های بلبلان خوش آهنگ به هم پیوسته باشند :
- پسرم ، من دیگه آزادم . من از لحظه ای که هیولاهای آتشین نابود شدن آزاد شدم . حالا می تونم موقع کامل شدن بعدی ماه ، به آسمون عروج کنم . ( با نگاهی به صورت متحیر فنریر افزود ) بله فنریر ، کامل شدن ماه ، همیشه دردناک نیست . برای بعضیا نهایت زیبایی و معنای کامل آزادیه . حالا دیگه برین . هرچه زودتر عقیق کوهستان رو به دست بیارین بهتره .

لرد به همراهان خود دستور حرکت داد ، و بدون نگاهی به پشت سر ، وارد راه باریک کوهستانی شد . همه ، با همان سر و صورت سوخته و لباسهایی که بر اثر مبارزه پاره پاره شده بودند ، به دنبال سرور خود ، به راه افتادند .


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۵ ۱۶:۲۷:۰۰
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۵ ۱۶:۵۷:۲۸


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۷
#30

ریگولس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
*** من كوهستان و درياچه رو ادامه ميدم ***

مروپ ماده ای اسید مانند را به طرف چشم یک هیولا فرستاد و فریاد زد:" شما دو تا دنبال من بیاین...من راهنماییتون میکنم و بهتون میگم که چه طوری از تونل مخفی رودخونه استفاده کنین..."

مروپ با حركت سرش به ولدمورت اشاره اي كرد و با نگاهي به بارتي و فنرير ، به سمت رودخانه شرجه زد. بارتي و فنرير هم ، به دنبال او شيرجه زدند. كروش در ميانه ي راه با افسوني خود را بالا نگه داشت و به آرامي روي تپه اي كنار رودخانه فرود آمد.

_ بايد برين وسط رودخونه.اونجا كه دو تا تكه سنگ رو در دو طرف رودخونه است ...ميبينيد؟ اونجا بايد نفس بگيريد و بريد داخل آب. فهميدين؟

بارتي سري تكان داد ولي فنرير هنوز گيج بود. نگاهي به دو تكه سنگي انداخت كه مروپ به انها نشان داده بود.

_ولي من هنوز نفهميده ام...؟ ما چي بايد از درياچه بياريم؟

مروش ابتدا نگاهي به بالاي سرش ، جايي كه هنوز جنگ مرگخواران و پسرش با هيولاهاي اتشين درگير بودند، كرد وبعد با بي قراري سري تكان داد و با بي توجهي به فنرير گفت:

_شما بريد...ميفهميد.

مروپ بار ديگر به بالاي سرش نگاه كرد و دستهايش رو از هم باز كرد ، انگار كه ميخواست پرواز كند. با حالتي بسيار رويايي به بالا به پرواز در آمد. فنرير محو اين حركت مروپ شده بود.بارتي به شانه ي فنرير زد و به رودخانه اشاره كرد.

دو نفر وارد رودخانه شدند و خودشون رو رد جريان ملايم آب رها كردند. بعد از آن درگيري با هيولاهاي مذابي ، غوطه ور شدن در آب خنك كيفيت ديگري داشت. در چند لحظه به دو تخت سنگ رسيدند . بارتي با گرفتن يك تخته سنگ از حركت ايستاد.فنرير هم ،تخته ي ديگر رو گرفت. بارتي چوبش رو از اب بالا آورد و به پايين آب اشاره كرد. فنرير در موافقت با او سر تكان داد .و بارتي با يك نفس به درون آب فرو رفت. درست در ميانه ي دو تخته سنگ . فنرير هم همان كار را كرد.

با وارد شدن به درون آب، ديگر احساس نكرد در رودخانه اي قرار دارد. در حجم بينهايتي از آب دريايي قرار داشت كه به آن وارد شده بودند.

در قصر الف هاي دريايي

بارتي و فنرير هر آنچه رو ديده بودند به آتراميتا گفتند. اتراميتا روي تخت با شكوهي به سخنان دو مرگخوار لرد سياه گوش داد .آناهيتا با حالي بهتر از آنچه از قبل داشت ، در كنار اتراميتا و بدون هيچ تفاوتي در تخت ، نشسته بود. گويي دو خواهر ، هر دو ملكه ي آبها بودند. آناهيتا شانه هايش رو بالا انداخت.ظاهرا فكري نداشت.

بارتي با نگراني خاصي گفت: ولي اينطور كه نميشه! شما بايد به ما كمك كنيد. لرد سياه به هر دو تان كمك كرده!

با اين حرف بارتي آتراميتا از جايش بلند شد. ميدانست كه مديون لرد سياه است و براي اين به ياد آوري بارتي احتياجي نداشت.

_درسته كه لرد دقيقا به ما نگفته كه ازتون چي ميخواد ...ولي ...ولي ...حتما يه دليل داشته كه ما رو به سرزمين الف هاي دريايي ونزد تو فرستاده!

اناهيتا بلافاصله از جايش برخاست .به سمت اتراميتا حركت كرد. چيزي در گوشش زمزمه كرد. در چشمان اتراميتا ،نوري درخشيد.

_نه ! اين امكان نداره.

آتراميتا با نظر خواهرش به شدت مخالفت كرده بود. از اين سوي تالار به سمت ديگر رفت و به پنجره اي خيره شد. داشت فكر ميكرد. اما اناهيتا بر تصميمش پافشاري ميكرد:

_اسلحه هاي الفها مگه چيه ،آتراميتا؟ جز سرعت بسيار زيادمون؟ من بايد برم به كمكش .ببين، اون ...سرور منه!

آناهيتا با گفتن اين حرف ، سوزشي در گلويش احساس كرد. گويي كاماتي كه به زبان اورده بود ف بسيار درشت تر از آن بود كه به راحتي راهي به دهانش پيدا كند.

فنرير كه گيج شده بود ، نگاهش رو از آناهيتا به اتراميتا انتقال داد و با بي تابي گفت:

_ چطور نميذاري اناهيتا به كمك لرد ما بياد؟ اگه اين كار و نكنه ، آناهيتا ميميره...اين قانون بندگيه،مگه نه؟ چطور به لرد كمك نميكني...اون كه تو رو نجات داده!

آتراميتا تكان سختي خورد . نميتوانست به اناهيتا اجازه ي حضور در خشكي و دور از قصرشان رو بدهد. هنوز قبايلي بودند كه به دنبال انتقام جويي از اناهيتا بودند. از طرف ديگر نميتوانست نجاتش رو توسط لرد از ياد ببرد...

برقي در چشمان آتراميتا درخشيد. با دقت بيشتري به پنجره اي كه در مقابلش قرار داشت ، نگاه كرد...

_آره! همينه! منظور لرد سياه از حرفش شيشه بوده! شيشه... يادتونه من رو چطور نجات داد؟ از شيشه ي مخصوص الفي! من بهتون ميگم چطوري ميشه اون رو به وجود آورد ...شما مرتونيد با ساختن اون شيشه ها از روي هيولاهاي مذاب رد بشين...يا حتي اون ها رو خشك و منجمد كنيد.

آناهيتا لبخندي زد . بارتي و فنرير هم از راه حلي كه اتراميتا به ذهنش رسيده بود شاد شدند. اناهيتا به سرعت خودش رو به دو مرگخوار رساند. و از باله اش چند فلس درخشان و طلايي رنگ كند و به دست انها داد.

_اين ها رو به دست لرد سياه برسونيد. اگه از اين ها براي ساخت شيشه استفاده كنه، شيشه هاي تا چندين برابر ضخيم تر و مقاوم تر به وجود مياد. اين بهتون كمك ميكنه ... در ضمن به لرد سياه بگين كه از اينكه خواهرم رو به من برگردوند، ازش ممنونم.

آناهيتا فلس هاي الفي رو در دستان بارتي و فنرير گذاشت و بدون هيچ حرف ديگري به سمت اتراميتا برگشت.

**********
با تشكر فراوان از مروپ و نارسيسا .


اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۶:۲۰ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۷
#29

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
هیولاهای آتشین از همه ی جهات به لرد و همراهانش حمله ور شدند. ولدمورت و مروپ با کمک هم طلسم محافظ را اجرا کردند و نیم کره ای بزرگ و شفاف آن ها را دربرگرفت. موجودات سرخ رنگ برای چند لحظه با نفرت به آن ها نگاه کردند و بعد غیب شدند.
کراب (با سردرگمی): چی شد؟چرا اونا...
قبل از اینکه کراب بتواند حرفش را تمام کند ، مروپ جیغ بلندی کشید و فریاد زد : " اونا زیر پامونن..."
ناگهان زمین برافروخته شد و برجستگی هایی در آن به وجود آمد. سپس تبدیل به دریایی از مذاب شد و تعدادی از مرگخواران را در خود کشید. بقیه به سرعت جادوی محافظ را از بین بردند و به سمت بالا پرواز کردند، البته در حالی که پاهایشان کاملا سوخته بود. دریا خروشید و غول های آتشین به حالت نیمه جامد از آن بیرون آمدند . وقتی تعدادشان کامل شد ، دیگر اثری از دریاچه نبود.
بارتی (با وحشت): اونا میتونن به راحتی تغییر شکل بدن ...
ولدمورت :حتما راهی برای شکستشون هس.
غول ها نعره ای هراس انگیز کشیدند و ماده ی مذاب با شدت از درون چشم هایشان به سمت بالا فوران کرد. مرگخوارها ماده را منجمد کردند و بعد با انواع طلسم ها از هیولاها پذیرایی کردند. کارشان کاملا بی فایده بود.خودشان هم این را می دانستند ، اما در آن شرایط اعتراف به شکست بیشتر از خود آن دردناک بود. به نظر می رسید که غول ها فقط دارند با آن ها بازی می کنند و لحظه ی پیروزی را به عقب می اندازند.
مروپ گلوله ای بزرگ از بخار سرد متراکم شده را به سمت نزدیکترین هیولا فرستاد و در حالی که سعی می کرد مثل پسرش نسبت به جیغ های مرگخوارها و نعره های شاد هیولاها بی تفاوت باشد گفت:" تام! هیچ نقشه ای نداری؟ "
ولدمورت تکه هایی از دل و روده ی یک مرگخوار زن را که روی صورتش پاشیده بود ، پاک کرد و با خونسردی گفت : " هنوز نه " و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: " مادر!"
مروپ که از شنیدن آن کلمه جانی تازه گرفته بود ، سوختگی های بدنش را از یاد برد وبا عزم راسخ به مبارزه اش ادامه داد. چند نفر از مرگخوارها که به شدت زخمی شده بودند و فاصله ی زیادی با مرگ نداشتند به هوا رفتند تا کمی استراحت کنند ، اما هیولاها به شکل خفاش هایی غول پیکر درآمدند و آن ها را تعقیب کردند . یکی از موجودات دهانش را باز کرد و با نیروی مکش بارتی و فنریر را به سمت خود کشید . لرد در حالی که چوبدستی اش را تکان میداد و مذاب را که در واقع خون غول ها بود از بدنشان بیرون می کشید ، با دست آزادش به بارتی و فنریر اشاره کرد و آن ها را روی زمین آورد.
بارتی نفس زنان گفت: " ارباب !شما جون ما رو..."
لرد (با لحنی بی احساس) : زیاد خوشحال نشین...نجاتتون دادم چون باید یه کاری بکنین. من یه نقشه دارم اما برای اجراش به سلاح قدرتمند الف های دریایی احتیاج دارم و البته اون طور که حدس میزنم باید چند تا از الف ها رو هم قربانی کنم...
فنریر(متعجبانه): ولی قربان من واقعا فکر نمی کنم الف ها یه هم چین کاری...
لرد( با خشونت): فکر کردنو بذار به عهده ی من ...تو فقط اون کاریو که میخوام انجام بده. تو و بارتی باید از رودخونه ی کوهستان خودتونو به قصر آترا برسونین و قضیه رو بهش بگین.اون حتما کمک میکنه ...مطمئنم!
مروپ ماده ای اسید مانند را به طرف چشم یک هیولا فرستاد و فریاد زد:" شما دو تا دنبال من بیاین...من راهنماییتون میکنم و بهتون میگم که چه طوری از تونل مخفی رودخونه استفاده کنین..."
*
بلا و همراهانش به تنه درخت تنومندی تکیه داده بودند و خودشان را به شدت میخاراندند. چهره هایشان به خاطر نیش پشه های جنگلی آن قدر تغییر کرده بود که به سختی قابل شناسایی بودند. اندازه ی این حشره های موذی چند برابر پشه های معمولی بود و زهرشان انسان را بی حال و کرخت می کرد.
بلا طلسم هشیاری را برای هزارمین بار روی خودش و بقیه اجرا کرد و با بلندترین صدایی که میتوانست فریاد زد : " گوش کنین!...شماها نباید بخوابین."
بعد متوجه شد که جادویش فقط روی خودش اثر داشته و دوستانش به خوابی عمیق فرو رفته اند . به تدریج جای نیش پشه ها روی پوستشان از بین رفت و رنگشان کبود شد. بلا می دانست که فقط لرد می تواند کمکشان کند. پس باید او را پیدا میکرد. به سختی نیم خیز شد و سعی کرد از جایش بلند شود، اما ناگهان دردی شدید در کمرش پیچید و با صورت روی زمین افتاد. احساس می کرد جنگل دور سرش می چرخد .دیگر نتوانست تحمل کند و بیهوش شد. نوری سرخ رنگ اطراف درخت ظاهر شد و چند لحظه بعد یک درخت و پنج موجود جادویی (مار سه سر ، تک شاخ، داگ باک، سالاماندرو ققنوس) جای مرگخوارها را گرفت.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۳۰ ۹:۲۱:۲۲


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۷
#28

نارسیسا مالفویold**


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 392
آفلاین
همگي از دستشويي ها خارج شده بودند ، درحالي كه كاملا خشك بودند . لرد سیاه بدون کوچکترین مکثی به سمت در رفت . همراهان به دنبال لرد به راه افتادند و در همان حال ، آمیکوس پرسید :

- سرورم ، قدم بعدی چیه ؟

لرد بدون تغییر سرعت گامهایش پاسخ داد :

- فراموش کردی ؟ من باید این قاب آویز رو به مروپ بدم و بهش کمک کنم تا در مبارزه با سنگ ها پیروز بشه و بتونه دومین چیزی که برای رسیدن به ثمره فتح بهش نیاز داریم بهمون بده . و بعد به جنگل اسرار آمیز میریم تا ببینیم که میتونیم ثمره فتح رو اونجا پیدا کنیم یا نه ...

فنریر همچنان که به دنبال لرد و دوستانش حرکت می کرد با صدای آهسته ای با خود زمزمه کرد :

- فقط ایکاش بلا و پنج همراهش ، زودتر خودشونو نشون می دادن . هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روز نگرانشون بشم . یعنی اینا کجان ؟

لرد که به نظر می رسید ، تا رسیدن به کوهستان همچنان سریع پیش خواهد رفت ، لحظه ای ایستاد . نگاهی به فنریر انداخت و سپس ، به راه خود ادامه داد .
تا کلبه بادنمادار راهی نبود . خیلی زود به کوهستان رسیدند . لرد سیاه به سایرین اشاره کرد که سرجایشان باقی بمانند و خود ، به سمت رودخانه پیش رفت و صدا زد :

- مروپ ، من برگشتم و قاب آویز رو هم با خودم آوردم .

چند ثانیه بعد ، بانوی شنل پوش از دور پدیدار شد و با لبخندی پر از مهر به سمت پسرش آمد :

- تام ، می دونستم که موفق میشی پسرم .

لرد سیاه به سختی کوشید تا کلمه ای که نوک زبانش بود فرو دهد . کلمه ای که یک عمر در حسرت بکار بردنش ، سوخته بود .

- نه ! من هرگز ضعف نشون نمیدم ! نشون دادن احساسات نشونه ضعف انسان هاست و من هرگز یه انسان ضعیف نیستم .

این جملاتی بود که لرد سیاه ، با جدیت تمام در ذهن خود تکرار می کرد :

- نه ! من هرگز اون کلمه رو بهش نمیگم ! هرگز نمیگم !

مروپ با دقت به پسر خود می نگریست و از کشاکش ذهنی او آگاه بود . برای رها کردن او از این موقعیت ، به سرعت جملات بعدی را ردیف کرد :

- ببین تام ، به محض این که من اون قاب آویز رو لمس کنم ، به حالت جسمانی انسانهای معمولی مث تو درمیام . بنابراین ، کوهستان برای منم خطرناک خواهد بود . ولی من هنوز آزاد نیستم و باید با سنگ ها مبارزه کنم . هردوی ما باید مبارزه کنیم چون از دست دادن قاب آویز ، به خاطر تو بوده و این جنگ به تو هم ربط داره . وقتی کوهستان رو شکست بدیم ، می تونیم قطعه عقیقی رو که توی کوهستان پنهان شده به دست بیاریم و اون چیزیه که تو برای به دست آوردن ثمره فتح بهش نیاز داری . وقتی ثمره فتح رو به دست آوردی ، اجازه میدی که هلامرین و هلامرینا لمسش کنن و در این حالت ، هم اونا آزاد میشن و هم تو به غار اصلی برمیگردی . حالا اون قاب آویز رو بده به من .

لرد سیاه دست دراز کرد و قاب آویز را بر گردن مادرش آویخت . در یک لحظه ، هردو در نور سبز زمردفامی فرو رفتند و از نظر همراهان لرد پنهان شدند . ثانیه به ثانیه ، رنگ صورت مروپ تغییر می کرد و از حالت مسخ شده و سنگی خارج می شد و همزمان ، صخره های اطراف ، داغ و داغ تر می شدند و زمانی که کوچکترین اثری از مسخ شدگی در صورت مروپ نبود ، لرد سیاه به اطراف نگاه کرد و به جای سنگ های افروخته ، هیولاهای قرمز آتشینی را دید که ارتفاع هریک ، بیش از دو متر بود ، با تک چشمی در وسط صورت و شاخ هایی که از پشت سرشان بیرون زده بود .

------------

یه چند تا نظر دارم ، نفر بعدی اگه خواست ازشون استفاده کنه و اگه نخواست ، خوب ، تخیل زیبای خودش از همه چی بهتره :

1- بلا و دوستانش توی همون جنگل جادویی هستن ولی چون از راه غیرقانونی ( اتاقک قفل شده ) وارد جنگل شدن ، تمامشون به حیوانات جادویی مختلف تبدیل شدن و رودلف که باز کننده قفل بوده ، به صورت یک درخت در اومده و محکومه همونجوری بمونه . لرد و همراهانشون بهتره از یک ابوالهول که محافظ جنگله ، ماجرا رو بشنون . و برای نجات بلا و سایرین ، به معماهای ابوالهول جواب بدن .

2- پرسی هم جزو همراهان بلا بود . چون یادتون باشه ، لرد سیاه به بلا گفت : پنج نفر از مرگخوارها رو انتخاب کن و با خودت ببر .

3- تا به حال دو چیز اینجا پیدا شده : اول معجون مرکب پیچیده ، دوم قاب آویز که مروپ داره و بعد از مبارزه به لرد سیاه پس میده و حالا هم سومیش یعنی همون عقیق درشت پیدا میشه . از این سه تا توی جنگل استفاده بشه بهتره .

البته گمونم ، نفر بعدی که اینجا پست بزنه فقط به مبارزه مروپ و لرد با کوهستان بپردازه و نهایتا به جنگل و معماهاش وارد بشه .

4- ببخشید که مبارزه رو خودم ننوشتم . اصولا تو جنگ مشکل دارم ! به نظر من ، بهتره اصراری روی بلند بودن پست هامون و عجله تو تموم کردن مراحل نداشته باشیم . کمی توصیفاتمون بیشتر باشه ضرری به جایی نمی خوره .

5- بازم بابت نادیده گرفتن پست فنریر عزیز ، ازش عذر میخوام . در اینمورد با لرد مشورت کردم . لطفا دقیقشو تو تاپیک دفترخانه ریدل بخون .


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۸ ۱۲:۲۹:۰۲


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۷
#27

فنریر گری بکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۷ سه شنبه ۳ دی ۱۳۸۷
از اون دنیا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
بلیز و رابستن در حالی که رداهایشان پاره شده بود و صورتشان زخمی بود وارد دستشویی شدند لرد و مرگخواران بادیدن چهره ی آنها خود را برای خبر ناخوشایندی آماده کرده بودند رابستن سرش همچنان پایین بود گویی هنوز در شک به سرمیبرد .


لرد:چی شده؟ بقیه کجان؟


بلیز : ارباب خیلی سعی کردیم بتونیم نجاتشون بدیم ولی عدشون خیلی زیاد بود.بلتریکس و رودولف کشته شدن ایگور هم کاری کرد که ما بتونیم آپارات کنیم ولی خودش...


رابستن باشنیدن اسمهای بلتریکس و رودولف تکانی خورد و حالت صورتش غم انگیز تر شد یاد خاطراتش با بلاتریکس و رودولف افتاده بودو لحظه ای به خود گفت کاش هیچوقت مرگخوار نمیشدم! همش تقصیر منه کاش منم با اونا میمردم.


لرد باشنیدن حرفهای بلیز و چهره ی افسرده ی رابستن لحظه ای مکث کرد و گفت: متاسفم رابستن بیشتر از این نباید وقتو تلف کنیم راه بیفتین .


لرد و مرگخواران از دستشویی خارج شدند و به سوی مروپ گانت حرکت کردند و با آوردن گردنبند مروپ توانست آزادی را دوباره تجربه کند سپس مروپ انگشتر جواهر نشانی رو به انها داد که باریکه ی نور قرمز رنگی به صورت افقی از اون خارج میشد و همانند قطب نمایی مسیری را نشان میداد.


-این مسیر سرزمین مردگانو نشونتون میده ولی باید اول از اینجا ردشین..... سپس با چوب دستی اش اشاره ای به صخره ی بزرگی کرد وبا حرکت دستش صخره از هم شکافت و با باز شدن هرچه بیشتر شکاف بوی تعفن عجیبی به مشام میرسیدکه لرد و مرگخواران را اذیت میکرد.


مروپ لحظه ای چرخی زد و نفس عمیقی کشید گویی میخواست هوای کثیف تونل را مزه مزه کند.


-خودشه از اینطرف این بو رو دنبال کنین خودش راه رو بهتون نشون میده.


مرگخواران که بینی های خود را از شدت بوی شدید تعفن گرفته بودند لحظه ای ابروانشانشان را بال نگه داشتند سپس لوسیوس گفت: امیدوارم هر چه زودتر از اینجا عبور کنیم و شیشیه عطری را از جیب ردایش در اوردو بالای لبش مالید .


با وارد شدن لرد و مرگخواران صخره پشت سرشان به حالت اول خود بازگشت.

انها سنگهایی که شبیه پله های نافرمی بودند را پایین میرفتند و کم کم وارد تاریکی مطلق غار میشدند همچنان بوی تعفن رو به افزایش بود ولی به دلیل عادت کردن کمتر اذیتشان میکرد. .


به پایین پله ها رسیده بودند و لرد جلوتر از همه حرکت میکرد و نوک چوبش را بالا نگاه داشته بود ونور لوموس چوبش آنقدر زیاد که غار سرد و تاریک را بیشتر شبیه قصر های قدیمی کرده بود و همه چیز به وضوح دیده میشد صخره های عظیم سنگی که اطراف انها را گرفته بود صدای افتادن سنگها هر جند لحظه شنیده میشد .


-این چیه ؟ دالاهوف در حالی که سعی میکرد گرد و غبار روی سنگ را پاک کند این را این راگفت و چشمانش را راباریک کرد تا بتواند حروف روی سنگ را بخواند ...


-نمیدونم به چه زبونیه فک کنم به زبون درفهاست .!!


ناگهان لرد خودرا به دالا هوف رساند دستش را برروی نوشته کشید و سپس نوری طلایی از حروف روی سنگ ساتع شد وچند سانتیمتر بالاتر از آن حروفی طلایی ازجنس نور در هوا معلق شد..


آخرین چیزی که قبل از مرگ از دست میدی امیده چیزی که من اول از همه از دستش دادم ...


گري بك عزيز در رول نميشه كسي رو كشت.لطفا از اين به بعد دقت كنين.


ویرایش شده توسط فنریر گری بک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۱۲ ۲۳:۳۲:۰۱
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۱۲ ۲۳:۴۳:۵۳
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۱۳ ۰:۰۱:۳۶
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۳ ۸:۴۶:۳۹

[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱:۳۷ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۷
#26

ریگولس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
و ملكه با صدايي كه از وحشت مي لرزيد به همه دستور داد كه عقب بروند. ملكه با نگاهي كه مملو از ترس بود به سمت لرد برگشت كه به آرامي لبخند مي زد... او حالا بنده لرد بود...

لرد لبخندي از رضايت بر لب داشت.و آرام و خونسرد به كل تالار نگاه كرد ...نگاهي گذرا به آتراميتا انداخت و سپس نگاهش با ملكه گره خورد...ملكه هنوز در بهت و حيرت از آنچه برسرش آمده بود ، لبش را فشرد و گاز گرفت.نميتوانست به ارباب جديدش اعتراضي داشته باشد. و نگاهش را از لردسياه گرفت و به آتراميتا ، خواهر ش با نفرت هر چه تمام تر نگاه كرد. آتراميتا اما واكنشي نداشت.
-اسمت چيه؟صداي لرد به آرامي در برخورد با ديواره هاي سنگي و لخت تالار پژواكي ابهتي دو چندان پيدا كرد... وملكه با آرامش جواب داد: آناهيتا!
لرد چوبدستش را به آرامي در دستانش قرار داد و به آن خيره شد و ادامه داد: آناهيتا...يعني الهه ي آب. نيروهات الان محدود شدن و فقط با فرمان من ميتوني ازشون استفاده كني...و همچنين...تو ميدوني كه يك برده نميتونه برده ي ديگري داشته باشه؟
آتراميتا تكان كوچكي خورد و مرگخوارها تازه متوجه بزرگي ماجرا شدند.آناهيتا با كمي نا آرامي و التهاب رداي نقره اي _ طلايي بسيار زيبايش را در چنگ گرفت ، گويي كسي ميخواست آن را از وي بربايد، و به آرامي سرش را تكان داد.
الف هاي نگهبان كه براي دستگيري لرد سياه در تالار حضور داشتند بلا فاصله شمشيرهايشان را غلاف كردند و لحظه اي بعد در جلوي آتراميتا به زانو نشسته بودند!
-آتراميتا ! ملكه ي آبها ، ما الف هاي دريايي در قلمروي فرمانروايي شما ، از اين لحظه گوش به فرمان شما در خدمت گزاري آماده ايم!
و برخاستند و يك قدم عقب رفتند و به حالت گارد آماده باش در آمدند.

لرد ولدمورت از جايش بلند شد و به آتراميتا نگاهي انداخت.
-آتراميتا ! اي فرمانرواي آبها! من ، لرد ولدمورت، نواده ي اصيل اسليترين به تو فرمانرواييت را تبريك ميگويم.بدان و آگاه باش كه من آزادي ات را به تو باز گرداندم.
وتعظيم نصفه و نيمه اي در مقابل آتراميتا انجام داد. و بقيه ي مرگخوارها نيز به تبعيت ، تعظيم بلندي انجام دادند. آتراميتا كه از كثرت حوادث پيش آمده در اين چند دقيقه ،هنوز در تعجب به سر ميبرد، با چشماني گشاد به لرد وسپس به مرگخوارها نگاهي انداخت. يك قدم جلو آمد و گره ي انگشتانش را باز كرد:
- لرد سياه ! من بابت همه چيز از شما متشكرم .كار شما نه تنها يك اقدام شجاعانه بود بلكه باعث شد حيثيت الف هاي دريايي كه در جنگها خدشه دار شده بود، از اين راه ترميم و از جنگهاي احتمالي براي انتقام جويي جلوگيري بشه... ميدونم چه درخواستي از من داريد. من با آناهيتا ، خواهرم ، دوستانه و خواهرانه برخورد خواهم كرد.و گردنبند اسليترين كه اكنون به من تعلق دارد ، به شما تقديم خواهد شد...به پاس ارج نهادن به تلاشتان براي صلح.
آتراميتا موهاي بلند طلايي اش را تابي داد و به سمت خواهرش رفت.و اون رو در آغوش گرفت. آناهيتا با بي ميلي در آغوش خواهرش آرام گرفت و به آرامي اون رو محكم در دستانش فشرد.
***
لرد به همراه مرگخوارهايش با بدرقه ي آتراميتا و آناهيتا از دربار خارج شد. در لحظه ي آخر آتراميتا از آزادي خواهرش پرسيد.و لرد با اعتنايي به او پاسخ داد: الان كمي زوده ،اگه به سياتل برسم ،اون رو آزاد ميكنم ...و اگه نه، خب، اون آزاده!
پس از اين بيان صريح و بي پرده،لرد سياه آويز اسليترين را دستانش فشرد و به همراه يارانش به سمت سطح آب و به بالا رفت. بارتي تا چند لحظه ي بعد هم به پشت سرش نگاه ميكرد. در تصورش بود كه در هيچ يك از مراحل گذارنده و باقي مانده تا به سياتل، آيا با چنين پرياني روبرو خواهند شد؟
لايه لايه از پررنگي آب كم ميشد تا جايي كه ميتوانستند نور سفيد را در سطح آب احساس كنند ...قبل از همه لرد از آب خارج شد و سپس مرگخوارها يكي يكي از آب خارج ميشدند. به كف سخت و سنگي برخورد كردند...همگي از دستشويي ها خارج شده بودند ،درحالي كه كاملا خشك بودند.

************
بيخيال مترجم شدم .
راستي آتراميتا از لرد خواست كه شب را براي استراحت در قصرش بگذراند در حالي كه لرد به شكل بود ولي به خاطر ضيق وقت از اين امر انصراف داد.


ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۲۲ ۱:۴۷:۳۵

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۸۷
#25

ریگولس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
خب، خب...من يه خلاصه ميدم:
يه شب براي لرد سياه مهموني مياد به نام فرانك مك لاگن و بهش ميگه كه سرزميني براي جادوگران سياه وجود داره به نام سياتل، كه هميشه 144 تا جادوگر مشهور سياه و 522 تا (جمعا 666:عدد شيطان!) سكنه داره.و يكي از اون جادوگرها ديشب مرده.و اعضاي ساكن در برج "هنگل فورس " لرد سياه را براي جانشيني اون ، در سرزمين سياتل انتخاب كرده اند و لرد بايد به همراه مريدانش به اونجا سفر كنه.

لرد راهي سياتل ميشه ولي بايد براي رسيدن به اونجا ، از هفت سرزمين جادويي گذر كنه..."مك لاگن" به اون يك مجله در مورد دنياي سياه سياتل داده و يك نقشه. با گذشتن از هر كدوم از اين 7 سرزمين جادويي، نقشه مسير سرزمين بعدي رو نشون ميده.

لرد سياه در اولين سرزمين جادويي، سرزمين گوي هاي آتشين، با موجودات خبيثي مبارزه ميكنه و در نهايت بر اژدهاي نامرئي اون سرزمين فايق مياد...(در اين سرزمين ، اوري كشته ميشه. البته به طور صريح نيومده ولي اينطور برداشت ميشه كرد)

لرد سياه براي رسيدن به سرزمين جادويي دوم، دهكده ي غارهاي يخي، به يك مكاني ميرسه كه به 6 تونل راه داره... يكي از اين 6 تونل به دهكده ي غارهاي يخي ميرسه و براي رسيدن به اون، بايد گنجينه يا ثمره ي فتح دهكده هاي جادويي ديگه رو(كه در انتهاي 5 تونل ديگر قرار دارند) درون سوراخ هاي دروازه ي تونل ششم قرار بده.

اونها تونستند يك دهكده رو فتح كنن و ثمره ي فتح ( يك هلال ماه فلزي) رو درون سوراخ اش روي دروازه ي تونل ششم قرار بدن.

بعد از اون به سراغ دهكده ي ديگري در تونل بعدي ميرن. اسم اين دهكده هلامرينه. و هلامرين ( فرزند اسليترين )به همراه همسرش هلامرينا(فرزند هافلپاف ) در اون دهكده ساكن هستند.اين دهكده توسط اسليترين و هافلپف بزرگ نفرين شده است (يعني قرار بود باشه! چون دوتا بچه شون بدون اجازه با هم ازدواج كردند ، نتونند از دهكده خراج بشن..ولي يه كم عوض شد.) با پيدا كردن گنجينه، اونها آزاد ميشدند و نفرين باطل ميشه.

اما گنجينه يا ثمره فتح دهكده ي هلا مرين!

هلامرين و هلامرينا از گنجينه خبر ندارند ولي آنها را راهنمايي ميكنند. كه از بعضي از خونه هاي اين دهكده به يك كوهستان و به يك دشت و از دستشويي يكيشون به يك دريا راه دارند.

مرگخوارها به دو دسته تقسيم ميشن : بلاتريكس و رودوولف و رابستن و ايگور و بليز به بررسي خونه هاي عادي ميپردازند.در اين راه ميتونند درب يكي از اين خونه ها رو باز كنن ولي به درونش كشيده ميشند و....(البته در يك پست آمده كه پرسي هم با آنها بوده كه من ميگم همون 5 نفر ايده ي اصلي نويسنده بوده و دستش نميزنم)

لرد فكر ميكنه با توجه به انچه بايد در دشت و كوهستان و دريا پيدا ميكند، به سراغ محل اختفاي گنجينه برود كه احتمالا جنگلي در پشت دهكده ي هلامرين است.

بقيه ي مرگخوارها به سركردگي لرد سياه از راه يك الونك به يه دشت عجيب ميرسن كه در اونجا تنها ميتونن به مجعون مركب پيچيده برسند. اونها از دشت باز ميگردند ولي هنوز از بلا و همراهاش خبري نيست!

فردا از راه كلبه ي بادنما به كوهستان ميرن ولي از صخره ها نميتونند بالا برن...ولي ساحره ي سياه پوشي به راحتي اينكار را ميكنه ...پس از اون تقاضاي كمك ميكنن... و اون ميگه كه به يه شرط بهشون يادگار اسليترين رو ميده كه اونها روح اون رو از اونجا آزاد كنن... معلوم ميشه اون ساحره ، مروپ گونت بوده كه به خاطر بيرون بردن ارثيه ي اسليترين( همون گردنبند s) نفرين شده.اون گردنبند در درياي متصل دستشويي هاي يه خونه تو اون دهكده وجود داره. لرد با كمك مجعون مركب كه در دشت به دست آورده از مهلكه ي سنگهاي كوهستان ميگريزه ... ولي هنوز از بلا و همراهاش خبري نيست!

لرد فرداش به سمت دريا ميره.... در دريا به قلعه ي الف هاي دريايي برخورد ميكنه كه خيلي شيك و اينا بوده... ملكه ي اونجا گردنبند رو در گردن داره ولي اون رو به لرد سياه واگذار نميكنه.چون يك هديه از طرف خود سالازار بوده.(سالازار در ازاي ساخت _ظاهرا _ همون تالار اسرار هاگوارتز ، اين رو به شاه الف ها تقديم كرده)ولي براي آزمايش و بررسي به اونها اعتماد ميكنه. اما از آنجا كه الفها جنگجوياني ماهر اگرچه با ابزار مشنگي بوند(بعضي هاشون فرا زماني هستن)لرد و مرگخوارها تصميم به دزديدن آويز و فرار از اون جا ميگيره... طوري كه با الف ها درگير نشن.
در راه فرار به يك الفِ زن به نام آتراميتا برميخورن و اون رو آزاد ميكنن تا راهنماييشون كنه. ولي الفها جلوشون درميان. و ملكه از اين امر بسيار عصباني ميشه ... معلوم ميشه كه اتراميتا خواهر ملكه بوده و به پدرشون خيانت ميكنه تا يه وقت نسل الف هاي ديگه رو نابود نكنه! معلوم ميشه چون لرد اتراميتا رو نجات داده ، اون برده ي لرد سياه شده در حاليكه ملكه اون رو ميخواد. لرد سعي ميكنه كه دختر ه رو با آويز تاخت بزنه ولي ملكه زير بار نميره... لرد در يك اقدام انتحاري سر ملكه رو كلاه ميذاره و ملكه رو هم برده ي خودش ميكنه!

يارهيا لرد سياه هم تو راه سياتل كه تاحال اسمشون اومده:بارتي. بليز. ايگور.ماندانگاس.گري بك. بلاتريكس. رودوولف. لوسيوس. مكنر. كراب و گويل. دالاهوف. نات. ايوان . اناكين. رابستن. زاخارياس. آميكوس (با برادرش) پرسي. اوري(كه مرد) مالسيبر. رودولفوس. روودووك.يكسلي. ...
***************
بالغ بر يك روز فقط داشتم خلاصه مينوشتم! پدرم در اومد...
پيشنهاد ميشه كه اينقدر وارد حاشيه و بازي هاي اضافي نشيم و به هفت تا سرزمين برسيم تا هرچه سريعتر لرد رو راهي تخت لردي در سرزمين سياتل كنيم و سالاوات!
از دهكده ي هلامرين به بعد خيلي پيچيده شده ...ساده تر و كوتاه تر بنويسين و مراحل اضافي درست نكيند... (البته تو سرزمين جادويي دوم هستيم و به دهكده ي غارهاي يخي هم هنوز نرسيديم!)
مرگ رو بيشتر كنين...بايد سياهي سرزمين سياه به چشم بياد!
پست بعدي رو خودم ميزنم!!!!!كسي نزديك نشه!

رزرو!


ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۲۱ ۲۳:۲۹:۵۶

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷
#24

الفیاس  دوج old2


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۴ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 85
آفلاین
مرگخواران در مقابل ملكه و محافظينش شوك زده شدند چرا كه همه آنها مسلح به داخل اتاق آمده بودند. ملكه اول با تنفر به لرد ولدمورت نگاه كرد اما وقتي چشمش به آترامیا خائن افتاد چشمانش را خمار كرد, دهانش بي اختيار جمع شد و خطوط نازيبايي در اطراف صورتش پديد آمد تنفر نگاهش با تنفر نگاهي كه به لرد كرده بود اصلا قابل مقايسه نبود. ملكه خويشتنداري خود را از دست داد و تقريبا جيغ كشيد, مترجمش كه دوشادوش ملكه ايستاده بود ترجمه كرد: تو؟

ملكه به سرعت به سمت ولدمورت نگاه كرد و به سرعت شروع به صحبت كرد و مترجم ادامه داد: من به تو اعتماد كرد, اما تو خواست كه هديه منو دزديد, تو يه بي شرف هست...
تمام مرگخواران واكنش نشان دادند و چوبهايشان را كشيدند ولي صداي خروج شمشيرالف ها از غلافشان بلافاصله اعلام كرد كه آنها بدون درنگ آماده مبارزه اند. لرد ولدمورت در همين چند دقيقه اوضاع را بررسي كرده بود و به اين نتيجه رسيده بود كه با مبارزه نمي تواند به بيرون راهي پيدا كند. مي خواست سر صحبت را باز كند تا راه خروجي بيابد اما ملكه پيشدستي كرد و مترجم بلافاصله شروع به ترجمه كرد: من اونو خواست... انگشت ملكه حين اداي اين جمله به سمت آترامیا بود و مترجم ادامه داد: اونو به من بده!

لرد اخم كرد, چرا او بايد آترامیا را به او مي داد, آنها هر لحظه مي توانستند به يك حمله همه از جمله دخترك را بگيرند.ناگهان مترجم سر خود شروع به صحبت كرد:كسي كه يه خائن را نجات داد اونو بنده خودش كرد. چشمان لرد از تعجب گشاد شد و آترامیا بر خود لرزيد. مترجم ادامه داد: ملكه اونو از تو خواست...
-و در ازاي اون حاضر هستن كه اون قاب آويزو به من بدن؟ لرد گفت.
-به هيچ وجه. معامله بر سر هديه نشانگر بي هويتي شخص است. ملكه بلافاصله بعد از ترجمه صحبت لرد گفت.

ولدمورت براي خلاصي از اين اتاق كه هيچ راه فراري نداشت پيشنهاد هوشمندانه اي را مطرح كرد:من حاضرم با ملكه مذاكره كنم. اين را گفت و به در اشاره كرد.
اونمي خواست پيش از آنكه بفهمد دختر چقدر براي ملكه ارزش دارد آن را از دست دهد... صداي زير ملكه كه موافقتش را اعلام مي كرد لرد را از افكارش بيرون آورد.

لرد و مرگخوارن با آرايشي كاملا دفاعي دور هم جمع شدند و با احتياط به دنبال ملكه به سالن ديگري رفتند. سالني بسيار بزرگ و باشكوه. ملكه با اشاره دستش لرد را به نشستن دعوت كرد و خود روبروي او نشست. مترجمش كنار او ايستاد و بقيه الف ها جلوي در تجمع كردند. آترامیا و مرگخواران جلو شومينه اي جمع شدند.

ملكه كه متوجه نگاه خيره لرد به پنجره شده بود گفت: هيچ دري و پنجره اي اجازه خروج فردي كه من خروجش رو ممنوع كرده باشم نميده. خروجتو و افرادت ممنوعه. ملكه وقتي متوجه شد كه لرد مفهوم حرفش را فهميده است لبخند گشادي زد. ولدمورت وانمود كرد كه اصلا به فكر فرار نبوده و پرسيد: چرا با يه حمله دخل منو نميارين و برده ي منو از چنگم در نميارين؟

-اگه ارباب يه برده بميره, اون برده آزاد شد. و من نميخوام كه اون فرار كنه.
-خب ممكنه اون همين الان هم فرار كنه...
ملكه به حرف لرد خنديد و ادامه داد: يه برده نتوانست يه الف آزاد رو كشت و نتونست از خيلي از توانايي هاي بالقوه اش استفاده كرد.
-مگه اين دختر چه توانايي هايي داره كه اگه بتونه ازشون استفاده كنه ميتونه از دست اين همه الف فرار كنه؟

ملكه اين سوال لرد را بي پاسخ گذاشت و لرد هم اصراري نكرد و در عوض آن سوال بعدي را پرسيد: اين دختر چه خيانتي كرده؟
-اون از بهترين الف ها بود. قدرت زيادي داشت و مترجم پدرم بود. اون به پدرمون خيانت كرد و باعث مرگش شد....
-پدرمون...؟!!! لرد با تعجب زايدالوصفي پرسيد.
ملكه با غيظ و نفرت ادامه داد: اون خواهر من بود...

-اون چه خيانتي كرد؟
ولدمورت وقتي فهميد كه ملكه خيال پاسخگويي به اين سؤال را هم ندارد. رويش را به سمت دختر برگرداند و پرسيد: تو چه خيانتي كردي؟ آترامیا كه با دستور صريح اربابش مواجه شد بدون اختيار شروع به صحبت كرد:

پدرمون مرد قدرتمندي بود و خيلي قدرت طلب. اون جنگاور بي نظيري بود. دوست داشت بر تمام نژادهاي چندگانه الف تسلط پيدا كنه. اون جنگ هاي وحشتناكي رو شروع كرد و به هرجا كه حمله مي كرد پيروز بود. اما نژادهاي الف به هيچ وجه تسليم نميشدن به همين خاطر پدرم به هر شهري كه همه مي كرد سكنه اونجا رو تماما نابو مي كرد. اين يه جنايت بود.
نژادهاي بي نظيري قرباني قدرت طلبي پدرم شده بودند. من يكي از بهترين سردارن سپاه پدرم بودم. من توانايي هاي زيادي داشتم و عامل بسياري از پيروزي هاي اون, من بودم. بعد من فهميدم كه كار ما كمك به نژادمون نيست. اين يه جنايت بود. من اونو تنها گذاشتم و با شرط اينكه اگه با كمكم به دشمن ها باعث پيروزيشون شدم اونا هم به قبيله من كاري نداشته باشن به قبايل ديگه پيوستم. تو يه جنگ خونين سپاه پدرم نابود شد و وقتي كه فهميد عامل نابودي سپاهش منهستم خود كشي كرد.

همه از شنيدن داستان ...بهت زده شده بودند. ملكه با نفرت به آترامیا نگاه كرد و لبخند كج و بي ريختي بر لب لرد نشست. او به راحتي مي توانست از حس انتقام جويي ملكه به نفع خود استفاده كند.
-من حاضرم سر دختره معامله كنم.
-من هرگز قاب آويزو به تو نداد...
-نه... منظور من قاب آويز نيست, آيا ملكه حاضر هستن در قبال هر چيزي, به جز قاب آويز, بر سر خواهر خائنشون معامله كنن؟
-اوه...بله...

-خوب يعني اگه من خواسته خودم رو نگم, و در ذهن خودم بيان كنم باز هم ملكه اونو قبول دارن؟
ملكه كه با نفرت عميقي به دختر نگاه مي كرد و حتي نگاه هاي هشدار آميز مترجمش را هم نمي ديد با حرص و ولع خاصي موافقت كرد...

لرد و ملكه دست هاي چپشان روي روي سينه گذاشتند و دست راستشان را به نشانه قسم بلند كردند. لرد با صداي هولناكي زمزمه كرد: من حاضرم در ازاي چيزي كه از ملكه مي خواهم و ملكه با آن موافقت كنند, هر چيز به جز قاب آويز, بندگي دختر را به ملكه بدهم....
ملكه با صدايي كه از هيجان مي لرزيد به زبان الف ها چيزي را بلغور كرد و مترجم با تاسف ترجمه كرد: من هم حاضر بود در ازاي دريافت بندگي دختر خائن هر خواسته لرد به جز طلب قاب آويز را برآورده كرد...

نور صورتي پررنگي لرد و ملكه را در برگرفت و كم كم ناپديد شد اما لرد و ملكه حالت خود را تا زماني كه نور كاملا ناپديد نشده بود حفظ كردند...

ناگهان ملكه با صداي بلندي از الف هاي نگهبان خواست كه دخترك را بكشند ولي لرد فرياد زد: تو دستور قتل هيچ كس رو صادر نمي كني...
و ملكه با صدايي كه از وحشت مي لرزيد به همه دستور داد كه عقب بروند. ملكه با نگاهي كه مملو از ترس بود به سمت لرد برگشت كه به آرامي لبخند مي زد... او حالا بنده لرد بود...


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۳ ۱۶:۴۹:۴۳

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۶
#23

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
لرد و مرگخواران دور میز پایه بلند و باشکوهی نشسته بودند و
داشتند در مورد راه های دزدیدن قاب آویز فکر می کردند.
لرد: هیچ راه حل زیرکانه ای وجود نداره. ما باید ریسک کنیم وبا
بیشترین سرعتی که می تونیم از قصر خارج بشیم. مسلما با
خطرهای زیادی روبه رو میشیم. چون این قلعه محافظت شده اس
و نمی شه یه شی گرانبها رو به راحتی ازش بیرون برد. اما فکر
می کنم لااقل از پس مبارزه با الف های جنگجو بربیایم...خب،
حالا چند نفر برن جلوی در ورودی تالار و نگهبانی بدن.منم یه
راه خروجی توی دیوار درست می کنم.

پس از گذشت چند دقیقه لرد سیاه مقابل یکی از دیوارها ایستاد و
در حالی که با دستانش سطح براق و درخشانش را لمس می کرد،
گفت:"خودشه! پشت این دیوار یه راه مخفی هست.
بعد، چوبدستی اش را درآورد و تکانی مارپیچ به آن داد . نوری
خاکستری رنگ وکدر از نوک چوب بیرون آمد؛ به دیوار خورد و
شکافی در آن ایجاد کرد. لرد طلسمی را به آن سوی دیوار فرستاد
تا اگر خطری تهدیدشان می کند ، متوجه شوند. سپس به آرامی از
شکاف رد شد و مرگخواران هم یکی بعد از دیگری به دنبالش رفتند
و راهرویی وسیع و بی انتها را در برابر دیدگانشان یافتند. دیوارهای
آنجا از جنس کریستال های جادویی و به رنگ های مختلف بود و
چنان درخششی داشت که همه را هیپنوتیزم کرد. این بار توجه لرد
بیشتر از همه جلب شد، چرا که او از ارزش این کریستال ها آگاه بود
و می دانست که در هیچ جای دنیا نظیر آن ها یافت نمی شود.
اولین کسی که به خودش آمد دالاهوف بود . او با گیجی پلک زد و به
محض اینکه زیر پایش را دید ، فریادی کشید.
کف راهرو از شیشه ی الفی مخصوص ساخته شده بود و زیر آن آب
جریان داشت و حرکت آن طوری بود که گویا شیشه هم با آن به سمت
جلو می رود. اما این چیزی نبود که باعث تعجب دالاهوف شده بود. بیشتر
از صد الف زیر شیشه بودند . تعدادی از آن ها به آرامی با جریان آب
شنا می کردند و عده ای دیگر صورت هایشان را به شیشه چسبانده بودند
و با چشمان درشت و غمگینشان به لرد و مرگخواران نگاه می کردند.
لرد : تالار الف های خیانتکار... در موردش شنیده بودم. ولی فکر نمی کردم
حقیقت داشته باشه...بیاین بریم. نباید بیشتر از این وقت تلف کنیم. هر لحظه
ممکنه متوجه غیبتمون بشن.
بیشتر از چند قدم جلو نرفته بودند که ناگهان روک وود گفت:"قربان! انگار
یکی از اینا میخواد با ما حرف بزنه.
لرد سیاه با شگفتی برگشت و متوجه شد که حق با روک است. دختری جوان
با موهای طلایی به مرگخوارها خیره شده بود و سعی داشت با حرکات دست
توجه آن ها را جلب کند. ولدمورت خم شد و طلسمی را زیر لب زمزمه کرد
تا بتواند با الف ارتباط برقرار کند.
دختر جوان به زبان انگلیسی گفت:"من مترجم قبلی دربار بودم.به خاطر خیانتی
که مرتکب شدم محکوم هستم تا ابد در اینجا بمونم."
لرد (با لحنی سرد):خب...فکر نکنم ما بتونیم کاری برای الف های خیانتکار
بکنیم.در حال حاضر عجله داریم و باید...
دختر: نه! شما میتونین. مگه شما لرد سیاه نیستین؟ من قبلا در موردتون شنیده
بودم...
لرد که توجهش جلب شده بود صورتش را به شیشه نزدیکتر کرد و گفت:"خب.ادامه بده."
_منو نجات بدین و در عوض من راهنمایی تون میکنم تا با قاب آویز
از اینجا فرار کنین.شما بدون کمک من نمی تونین از قصر خارج شین.
مرگخوارها با دهان باز به الف جوان خیره شدند و نات با لکنت گفت:
"اون از...از کجا فهمیده؟نکنه به ذهن ما نفوذ کرده؟"
دختر:درسته!البته همه ی الف ها قدرت نفوذ به ذهن رو دارن،اما من بیشتر
از همه شون. چون من یه الف دریایی جادوگر هستم و مطمئنم که میتونم
خدمتگزار خوبی برای لرد باشم.
ولدمورت بی تامل چوبدستی اش را به سمت شیشه ی شفاف گرفت
و شروع کرد به خواندن طلسمی که شبیه به آواز بود. بعد از گذشت چند
دقیقه نوری زرد رنگ روی قسمتی از شیشه پخش شد و آن را
ذوب کرد.دختر جوان با خوشحالی بیرون پرید و قبل از اینکه بقیه ی
زندانی ها بتوانند خودشان را نجات دهند ، شیشه دوباره سفت شد.
الف با چشمان درخشان و زیبایش به لرد خیره شد و با صدایی نرم و دلنشین
که شعفی وصف نشدنی در آن موج می زد گفت:"اسم من آترامیا ست قربان!
ممنون که نجاتم دادین."
گویل زیر لب گفت:"فکر نکنم بلا از این خوشش بیاد."
بارتی چوبدستی زاپاسش را با شوق و ذوق به آترا هدیه کرد.
_ممنونم بارتی! خب حالا باید برگردین تا از یه در دیگه راه فرارو پیدا کنیم.
لرد و مرگخوارانش همراه آترامیا به سمت تالار برگشتند . اما به محض اینکه
پایشان را داخل گذاشتند، ملکه و الف های نگهبان در ورودی را گشودند...



Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۶
#22

الفیاس  دوج old2


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۴ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 85
آفلاین
به نام خدا اولين پست روليمو اينجا ميزنم اميدوارم خيلي بد نشده باشه
***
تمام مرگخواران مبهوت زيبايي خيره كننده دختر شده بودند, گري بك خرخر مي كرد, اما چشمان خمار لرد ولدمورت به قاب آويز دوخته شده بود. چند ثانيه طول كشيد كه دختر با تمام خدمه اش در مقابل گروه مرگخواران- كه بسيار حقير مي نمودند- مستقر شدند...
-سلام, ما دوست....
لرد مي خواست زمينه را مناسب كند كه متوجه مشكلي شد, به نظرش هيچ كدام زبان او را درك نمي كنند به همين خاطر ادامه داد: ما... انگليسي هستيم... انگلستان...
چهره دختر از هم گشوده شد و با صداي نسبتا زير و توام با غل غلي چيزي را بلغور كرد, بلافاصله يك الف بلند قد با موهاي مشكي, جدي و چهره ي نه چندان دوستانه از ميان گروه خادمان جدا شد به دختر تعظيمي كرد و سپس خطاب به لرد گفت:
ملكه ما مايل است بداند شما اينجا چه كار داشت؟ خيلي وقت است كه اينجا كسي خارجي نبود...به همين خاطر است كه ملكه خود به نظاره شما از قصر خارج شدند. الف به اينجا كه رسيد تعظيم ديگري براي ملكه كرد و ادامه داد: شما چه كار داشت؟
در دل لرد ولدمورت آشوبي به پاشد هرچند كه ظاهرش تغييري نكرد, نمي دانست كه دروغ و يا راست چه سرانجامي دارد...
-ما انسان هستيم و جادوگراني دانشمند و هم چنين تاجر, ما براي كشف قدرت هاي قاب آويز افسانه اي سختي هاي بسياري را متحمل شده ايم و حاضريم براي دست يابي به آن و كشف رازهايش هر كاري را كه ملكه لازم بدانند انجام دهيم. لرد به اينجا كه رسيد براي جلب توجه تعظيم هرچند ناقصي را تحويل ملكه داد و زماني كه سرش را بالا آورد متوجه شد كه توجه ملكه به صحبتهايش -كه حالا توسط آن الف ترجمه مي شد- مورد توجه ملكه قرار گرفته است....
ملكه باز هم چيز هايي گفت و الف شروع به ترجمه كرد:
ملكه مايلند بحث در داخل كاخ ادامه داشته باشد... الف اين را گفت و با سرش به قلعه اشاره كرد و لرد و مرگخواران به دنبال گروه الفي به داخل قلعه رهسپار شدند...
قلعه فوق العاده با عظمتي بود ديوار هاي بلندش از جنس خاصي بود و ميدرخشيد...اجسام و سنگهاي قيمتي درشتي جاي جاي قلعه را تزيين كرده بودند و قاب هاي بسياري بر روي ديوارها به چشم مي خورد كه همگي عكس هاي حاكمان و ملكه هاي قديمي الف ها را نشان مي دادند در اين ميان عكس هاي دو و چند نفره الف كوتوله خنداني با چند جادوگر و ساحره توجه لرد را جلب كرد, لرد بلافاصله عكس آن الف را با سالازار اسليترين و هلگا هافلپاف را شناخت...
بعد از چند دقيقه پياده روي و بالا رفتن پله ها وارد سالن بزرگي شدند و ملكه اجازه نشستن داد...
ملكه چندين جمله گفت و ترجمه آنها اين چنين بود:
-اين قاب آويز هديه يك دوست جادوگر بود, اما ملكه مايل است كه بداند قيقا شما براي چه خاست اين قاب آويز؟
-اِِِ...خوب فكر كنم من اون جادوگرو بشناسم, اون سالازار اسليترين نبوده؟
ملكه كه هم زمان ترجمه جملات لرد را مي شنيد بلافاصله تاييد كرد و ادامه داد: سالازار قاب آويزو به من هديه داد به خاطر خدمتي كه مردم من به اون كردند...شما از كجا اونو شناخت؟
-خب اون جد بزرگ من بوده و من اونو يه نظر تو يه قاب ديدم...
-اوه چه جالب...سالازار مرد جالب, من نتونست هديه اش رو به شما داد, اما هر آزمايشي كه خواست رو اون كرد, من اجازه مي دم, بعد به من بايد پس داد. و من خواست شما امشب اينجا ماند, لرد....
شب بود و همه جاي بيرون را تاريكي فراگرفته بود لرد و مرگخواران پس از سام مفصل لذيذي در اتاق بزرگي گرد هم آده بوند...
-قربان حالا اون قاب آويزو چه جوري از اون بگيريم؟ مالفوي پرسيد.
-خب معلومه بايد بدزديمش. لرد گفت.
-قربان چه طوره وقتي داريم وانمود مي كنيم داريم روش آزمايش مي كنيم اونو با يه تقلبي عوض كنيم... یکسلی پرسيد.
-ابله الف ها دقيق ترين موجودات هستند. لرد جوا ب داد.خودتونو آماده كنين يه جنگ وحشتناك در پيش داريم, الف ها جنگجويان بي نظيري دارند و تنها راه خارج كردن قاب آويز از اينجا شكست دادن اوناست...
-قربان اونا هم با چوب دستي مي جنگند؟ کراوچ پرسيد.
-نه, بيشترشون با سلاح هاي جنگي موگلي مي جنگند اما قدرت, سرعت و دقت سلاح هاي موگل ها با الف ها اصلا قابل مقيسه نيست. در ضمن شنيدم بعضي هاشون فارغ از زمانند...
-فارغ از چي ارباب؟
-از زمان ابله.يعني قبل از اينكه بتوني دماغتو بخاروني اون ميتونه از فاصله يه كيلومتري بياد چاقوشو تو قلبت فرو كنه و برگرده جاي اولش...
-اما...اما پس چطوري بايد اونو نابود كرد؟ يكسلي پرسيد.
-اولا اين مسئله در حد افسانه اس اما اگه واقعي باشه مطمئنم تعداد اينطور الفها زياد نيس و با چند جادوس سياه ميشه يه كارايي كرد.
صبح روز بعد.
ملكه قاب آويز را به لرد داده تا آن را آزمايش كند و لرد سياه سر بحث را باز ميكند.
-ملكه به سلامت باشند…مايلم بدونم لطف مردم شما به جدم چي بوده؟
-مترجم ملكه حرف هاي او را ترجمه مي كند: مثل اينكه سالازار خواست يه بناي بزرگ ساخت و نخواست از جادوگري كمك گرفت و به افراد با دقتي نياز داشت پس سراغ جدم اومد.
-اون بنا چي بوده؟ شما خبر دارين؟
-من فكر كرد كه اون جايي توي مدرسه اش بوده يه جاي بزرگ ساخت اونجا براي الف ها خيلي طول كشيد-يه بدر كامل- كه اصلا سابقه نداشت تنها جايي كه اينقدر طول كشيد همين قصر بود.
لرد زير لب غريد: تالار اسرار…
-شما چيزي گفت؟
-اوه نه, مي دونين كه ممكنه آزمايشات ما خطر ناك باشه به همين خاطر از ملكه تقاضا دارم كه مارو تنها بگذارن.
-حتما! نواده ي سالازار...


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۸۶/۸/۱۴ ۱۷:۳۴:۳۷

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.