هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۸۷

املاین ونس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۹ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۲۱ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸۹
از عمارت اربابي مالفوي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 28
آفلاین
فردای ان روز مسابقه کوئیدیچ داشتم. داشتم فکر می کردم که چجوری به الیور گل بزنم که دستم به کنترل خورد و تلویزیون روشن شد. داشت اخبار مسابقه ی فردا رو اعلام می کرد. زدم کانال بعدی دیدم داره دستوره یه غذایی رو میده. اومدم بزنم یه کانال دیگه که ییهو فکری به سرم زد. قلم و کاغذ را برداشتم و هرچی گفت نوشتم:اب.پلاستیک.شیشه.زهر باسیلیسک... به فکر رفتم. زهر باسیلیسک از کجا بیارم؟ اونم فهمیدم. پیش لرد رفتم و دفترچه ی خاطراتشو قرض گرفتم.به جای زهر چند برگ از دفترچه رو مخلوط کردم.نصف شب به اتاق الیور رفتم و معجون رو در شیشه ابش ریختم...

تو زمین مسابقه:

نیمه اول هر کاری کردم گل نشد! نیمه دوم احساس کردم الیور تلو تلو میخوره!! اولین توپی که به طرفش رفت رو گرفت.همون موقع با سر به طرف زمین رفت! وقتی داور به طرف او رفت و نتیجه رو گفت فهمیدم معجون کار خودشو کرده اما بدتر خیلی بدتر! او مرده بود


آخرین دشمنی که نابود می شود مرگ است :bat:


Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷

آریانا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲
از كنار آرامگاه سپيد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 197
آفلاین
در خانه ي آريانا دامبلدور:

آريانا با لبخندي دوست داشتني ، روي مبل دراز كشيده و مشغول نوشيدن آخرين جرعه از نوشيدني خنكش بود. سپس ، كنترل تلويزيون را برداشت و با زدن يك دكمه ، تلويزيون را روشن كرد.
- درس امروز آشپزي ما ، درست كردن غذاي مرگه!
آريانا ، دست از نوشيدن برداشت و به صفحه ي تلويزيون زل زد.
زني كوچك اندام و زشت رو ، مشغول هم زدن ظرف بزرگي بود كه محتواي ظرف ديده نميشد.
زن با لحن سرد و غمناكي ادامه داد:
- و حالا...براي اينكه غذاي خوشمزه ي شما ، تبديل بشه به غذاي مرگ ، فقط زهر باسيليسك بايد بهش اضافه كنين و چند تا ماده ي ديگه!
زن ، بعد از گفتن اين جمله ، ملاقه را برداشت و در حالي كه آب دهانش را به سختي قورت ميداد ، مشغول هم زدن شد!
آريانا با چشمان گرد ، به زن آشپز نگاه ميكرد كه چه طور ، تمام محتويات ظرف بزرگ را يكجا سر كشيد و بعد از گذشت 30 ثانيه ، ميان برنامه ي آشپزي ، مرد!
آريانا خيلي سريع تلويزيون را خاموش كرد و مدتي به زن آشپز فكر كرد. مطمئنا زن آشپز عقلش كم بوده!
در همين هنگام صداي زنگ تلفن ، آريانا را از جا پراند.
- الو؟ كيه؟!
- منم. ليلي! خبراي داغ برات دارم.
آريانا ، پارچ پر از شربت را برداشت تا مقدار بيشتري براي خودش شربت بريزد و در همين هنگام گفت: بگو. گوش ميدم.
ليلي ، در آن طرف خط ، گفت:
- خبر نداري آريانا جون! داداشت رفته و از مينروا خواستگاري كرده...
- بله؟!
آريانا با فرياد بلند ، اين كلمه را به زبان آورد و در همان هنگام ، پارچ از دستش رها شده و هزاران تكه شد!
ليلي كه صداي شكستن پارچ را شنيده بود جيغ زد:
- زنده اي آريانا؟ ببخشيد...من نبايد بهت خبر ميدادم.
و بعد تلفن را قطع كرد. آريانا ، با خشم تلفن را سر جايش كوبيد و در حالي كه چهره اش سرخ شده بود ، فرياد زد: ميكشــمت!

در خانه ي آلبوس دامبلدور:

آلبوس با خيال راحت مشغول حرف زدن با مينروا بود:
- آره عزيزم...واست ميخرم. ديگه چي ميخواي؟...اوه! اوه! يكي در زد! فعلا باي!
آلبوس هنوز گوشي تلفن را سرجايش نگذاشته بود كه آريانا با لگد در را باز كرد و وارد خانه ي به هم ريخته ي آلبوس شد.
- داشتي با كي حرف ميزدي؟
آلبوس دامبلدور گوشي تلفن را سر جايش گذاشت و من من كنان گفت: با...با...يكي از شاگردام!
آريانا چشم غره اي به آلبوس رفت و گفت: قضيه ي مينروا چيه؟
آلبوس كه نگران شده بود ، بحث رو عوض كرد:
- من ميتونم واست چايي درست كنم تا اعصابت آروم بشه! من و مك گونگال با هم كاري نداريم. كارمون اداريه بابا!
ناگهان در ذهن آريانا چيزي جرقه زد: معجون مرگ!
آريانا به آلبوس لبخندي زد و گفت:
- خيله خب باشه! من حرفتو قبول كردم. حالا بشين همين جا تا واست يه شربت درست كنم. يه شربت خوشمزه!
آلبوس كه فكر كرد همه چيز درست شده ، نفس عميقي كشيد و با خوشحالي گفت: باشه! برو بريز!
آريانا كه در حين حرف زدن صدايش ميلرزيد گفت:
- شما توي خونتون زهر باسيليسك دارين؟
آلبوس دامبلدور كه از اين حرف آريانا تعجب كرده بود گفت: چيـــــــي؟ داريم..اما واسه ي چي ميخواي؟
آريانا لبخندي مصنوعي به آلبوس تحويل داد و گفت: همين طوري پرسيدم. حالا كجا هست؟
برادر آريانا ، با خنگي تمام ، آدرس محل زهر باسيليسك را به آريانا داد و آريانا بعد از فهميدن محل زهر ، با خوشحالي به طرف آشپزخانه دويد!
آريانا كه به قدري از برادرش متنفر بود كه ميخواست او را بكشد ، زهر باسيليسك را درون ظرف بزرگ خالي كرد و با ملاقه مشغول هم زدن آن ، با ساير مواد ديگر شد!
در ذهن آريانا: اون برادرته...حالا يه غلطي كرد!...نذار اون بميره....
باز هم در ذهن آريانا: بكشش...داداشت رو بكشش...حقش مرگه....بكشش...
بالاخره ، طرف دوم ذهن آريانا پيروز شد و آريانا عزمش را جزم كرده و معجون مرگ را به طرف آلبوس دراز كرد.
آلبوس كه در مدت نبود آريانا ، مشغول تماشاي يك قطعه عكس از مينروا بود ، عكس را به سرعت كنار گذاشت و با لبخندي ساختگي ، معجون را از دست آريانا گرفت.
آريانا با نفرت به آلبوس نگاه كرد كه چه طور ، تمام معجون را سر كشيد و بعد از گذشت 30 ثانيه ، روي زمين افتاد.
درسته...آريانا ، قوي ترين جادوگران جهان ، برادرش ، آلبوس دامبلدور را به وسيله ي يك معجون ساده كشت!



Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۷

پیتر پتی گروold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۵ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۰ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸
از کابان...مخوف ترین زندان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 333
آفلاین
-آني موني اگه تا 10 دقيقه ديگه غذاي من حاضر نشه،شكنجه هاي مخوف مي شي!

-

-ذخيره غذايي خانه ريدل ته كشيده بود و آني موني جرعت بازگويي آن را نداشت.

-9 دقيقه ديگه مونده!

هراسان و بدون هيچ هدفي به همراه ديگ آب جوش خود به بيرون از آشپزخانه دويد.در جاي جاي خانه ريدل،به دنبال ذره اي مواد غذايي مي گشت.عرق سردش با آب جوش مخلوط مي شد.

-8 دقيقه ديگه!

او در اتاق پرسي بود.هيچ چيز در آن جا نبود جز آلات پلاستيكي بيناموسي! براي خالي نماندن ديگ مجبور بود همگي آن ها را درون ديگ بريزد.

-6 دقيقه ديگه!

آني موني ناخود آگاه، خود را درون اتاق باب يافته بود.جايي كه تمام وسايل درون آن خز بود.دستان خود را درون كمد وي كرد و تنها چيزي كه درون دستان عرق كرده اش قرار گرفت، كيف خز او بود.آن را نيز درون ديگ انداخت و به هم زد!

-5 دقيقه ديگه!مي كشمت آني موني!

او به اتاق پيتر راه يافته بود.بدون هيچ گونه معطلي دست آهني و بي صاحبش را با وردي ريز ريز كرد.براده هاي آهن به سرعت در ديگ حل مي شدند! از ااتق بيرون زد.هنوز ديگ چيزي كم داشت.چيزي كه با نبود آن نمي شد آن را غذا ناميد.راهروهاي اتاق را همين طور مي پيمود تا به انباري خانه ريدل رسيد.

-4 دقيقه ديگه!

گنجه ايبزرگ در برابرش قرار داشت.آن را باز كرد درون گنجه تنها چيزي كه به چشم مي خورد دفترچه خاطراتي بود كه با حروف طلايي بر روي آن نوشته شده بود:

دفترچه خاطرات ريدل

آن را برداشت.تمامي كاغذهاي پوستي آن را از جا كند.جرقه هاي طلايي در موقع كندن كاغذ ها پديدار مي شدند.معجون را به هم زد.اكنون غذا خميري شكل شده بود!چيزي كه مي شد آن را غذا ناميد!

تق!(افكت آپارت كردن)

-به موقع رسيدي آني موني!وگرنه كشته مي شدي!خوب غذاتو بيار!آكسيو ديگ!

ديگ از دستان آني موني رها شد و به لرد رسيد.بيني خود را در بالاي ديگ قرار داد و بو كشيد.

به به!چه غذاي خوشمزه اي!

-

كله ي خود را به درون ديگ برد و همه آن را سر كشيد.مدتي طول كشيد و هنوز كله لرد درون ديگ بود.آني موني و پرسي به وضوح شاهد سياه شدن كله ي كچل او بودند.ظاهرا تقلاي زيادي مي كرد براي نجات يافتن!مدتي بعد جسد لرد بر روي صندلي افتاده بود.

پرسي:

-ايول مرد! از اين به بعد من رئيسم!آني موني چي تو غذاش ريخته بودي اين قدر سريع عمل كرد؟

-به خدا چيزي نريخته بودم! كيف باب و چند تا وسايل بيناموسي تو و دست آهني پيتر و كاغذهاي دفترچه خاطرات ريدل!

- ايول عجب فكري!پسر تو خيلي باهوشي!دقيقا از زهر باسيليسك استفاده كردي!خوشم اومد!تورو هم مي كنم معاون خودم!

-معاون من هنوزبليزه!

اين صداي سرد متعلق به لرد بود.امكان نداشت جسدي كه تا چند لحظه پيش بر روي صندلي افتاده بود برخاسته باشدو حرف بزند.جواب اين معما را خود لرد داد:

-با يكي از جاودانه سازهام لاگين شدم! و حالا هر دوتونو مي كشم تا بدونيد واسه لرد نقشه نكشين!آواداكداورا!موهاهاها!


[b]تن�


Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۷

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۵۳ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
تکلیف اين جلسه اینه که یکی رو با این معجون بکشید

کلاس معجون سازی

کلاس خالی بود و دانش آموزی در آن جا حضور نداشت و تنها دو استاد در کلاس حضور داشتند که در حال بحث با هم بودند.
- آخه چرا؟چرا آلبوس دامبلدور باید تو رو معلم معجون سازی کنه؟هان؟مگه من چم بود؟دِ جواب بده دیگه!
باب آگدن یقه اش را به زور از دستان اسنیپ جدا کرد و گفت:من نمیدونم شاید تو دیگه صلاحیت تدریس این درس رو نداشتی...
- ساکت شو!
سوروس با تشر این را گفت و از کلاس خارج شد و آگدن را به حال خود گذاشت.

دفتر دامبلدور

دامبلدور خونسردانه روی صندلیش نشسته بود و با آرامش به حرف های سوروس گوش میداد:من...منی که ده سال تمام تو این مدرسه تلاش کردم و تو درس معجون سازی خیلیا رو استاد کردم،
هنوز هیچی نشده باید منو از تدریسم محروم کنی و اون آگدن تازه به دوران رسیده رو __
- احترام خودتو داشته باش سوروس همون طور که خودت میدونی تو دیگه برای تدریس این درس پیر شدی...پارسالم اینو میدونستم!
اخلاقت با دانش آموزات بد شده و اونا ازت ناراضین.
بغض گلوی سوروس را گرفته بود و تنها یک کلمه از دهانش خارج شد:نشونش میدم!
آنگاه چنان از جا بلند شد که صندلی وارونه شد.

دفتر اساتید

از بیرون صدای شور و شوق دانش آموزان دفتر اساتید را پر کرده بود ، اسنیپ با خشم به آگدن زل زده بود که داشت ورقه های دانش آموزان را صحیح میکرد و با خود می اندیشید که کاش او به جای اگدن این ورقه ها را تصحیح میکرد و یک لحظه خواست چوبدستی اش را بکشد که فیلچ فنجان قهوه ای را به او تعارف کرد.

زنگ کلاس ها هاگوارتز را به طنین انداخت و سوروس با شتاب به کلاس آگدن نزدیک شد تا بار دیگر او را تهدید کند ، دو دختر مشتاقانه از کلاس خارج میشدند که یکی از آن ها گفت:وای...
واقعا" پروفسور آگدن بهترین معلمیه که میشناختم.
دختر دیگر سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت:بهتر از اون اسنیپ بد خلقه!
با شنیدن این حرف از پشت دیوار بیرون آمد و همان طور که دستانش را مشت کرده بود به فکری شیطانی می اندیشید.

حالا اسنیپ در گوشه ای از دفترش نشسته بود و در حال ساختن معجونی خطرناک بود ، پس از دو ساعت زحمت کشیدن شیشه ی معجون سبز رنگ را بالا گرفت و قهقه ی شادی را سر داد.

سالن غذا خوری

قبل از اینکه ان سالن وسیع پر از دانش آموز و اساتید گرسنه بشود
اسنیپ معجون حاوی زهر باسیلیسک را که به رنگ سبز در آمده بود را در جامی که قرار بود پروفسور آگدن بنشیند ریخت و منتظر ماند ؛ کم کم جمعیت مملوء از جادوگر و ساحرانی شد که مشغول
خوردن بودند سوروس دو میز ان ور تر آگدن را زیر نظر داشت که جام را در دست دارد و در حال نوشیدن آن است با خوشحالی جام خود را برداشت و آن را با ولع سر کشید پس از چند لحظه ای چشمانش سیاهی رفت و تنها آگدن را بالای سرش دید که داشت میگفت:
ببینم سوروس!نمیدونستی من قبل از این که استاد معجون سازی بشم استاد شعبده بازی بودم؟


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۷

جسیکا پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
ياهو


تکلیف اين جلسه اینه که یکی رو با این معجون بکشید

- واوو پسر ! ... من عاشق هيجانم ! ... بيا يه كم به زندگي مون تحول بديم !
- چطوري ؟ هِن ؟!
- مثلا" ميتونيم كودتا كنيم و وزارت رو نجات بديم ! ... ميتونيم محفل رو منحدم كنيم ! ... خيلي كاراي ديگه هم هست ... ميتونيم يكي رو بفرستيم فضا واسه هميشه !!
- جيييغغ !!
- جيمز از راه بدر شد !!
- جــــــــيــــــغ .! ويــــــغ !
جيمز به شدت ضربات يويوي خودش اضافه ميكنه و ميگه:
- درسته اون برادر منه و بسيار چيز ؟! ... ولي نــــــــع !
بليز لبخند كمرنگي ميزنه و در يك چشم به هم زدن يويوي صورتي رنگ و خيلي جيگرِ جيمز سيريوس رو به چنگ مياره !!
جيمز كه خون ش خشك شده بود فرياد زنان ميگه :
- بي نامــــــوس ! جيييغ !
بليز :


خيلي ساعت بعد !

جيمز در حالتي اسفناك مشغول التماس كردن بليز بود تا بتواند يويوي عزيزش را بدست بياورد !
و پس از ساعتها خواهش و عجز و ناله ، بليز لب گشود و گفت:
- حالا كه اينجوري شد، يه شرطي ميذارم ! ... اگه درست و خوب انجامش بدي ، اسباب بازي ت رو بهت ميدم ! ... هوووم ؟! ... چي ميگي ؟!
جيمز دستي به چونه ش ميكشه ! او حاضر بود براي يويو هر كاري مثل تسخير زويس را انجام بدهد ، چه رسد به كشتن وزير ! ... با اين حال منتظر شنيدن نقشه ي بليز شد !


.:. اتاق وزارت .:.

جيمز پاورچين پاورچين در حال راه رفتن در سالن مديريت بود، وي هر از چند گاهي شيشه ي كوچكي كه در جيب ردايش بود را بيرون ميآورد و بلافاصله آنرا پنهان ميكرد. معجوني به رنگِ زرد قناري !
صداي بليز در گوش جيمز ميچرخيد :
- " اين معجون باعث سلامتي ابدي برادرت ميشه! ... بهتره خودش متوجه نشده كه تو داري چه كارِ بزرگي براش انجام ميدي! ... اين رو داخل نوشيدني ش بريز ! ... كسي نبايد تو رو ببينه ! ... در ضمن يه كسي هم نگو كه من اينو بهت دادم ! ... حاليته ؟!؟! "

غييييييژژژژژ ! ( افكت باز شدن در اتاق )
به محض ورود جيمز ، بطري سبز رنگي را روي ميز ديد ، وي خوشحال از اينكه به راحتي توانسته بود شي مورد نظر را پيدا كند، تخته گاز ! به سمت بطي هجوم برد ، و بدون معطلي معجون زهر باسیلیسك رو تا آخرين قطره داخل آن ريخت.
- جييييغ ! ... من خيلي تيزم !!


صبح روز بعد - روزنامه ي پيام امروز ...

- " عصر روز گذشته ، در يك حادثه ي مشكوك، آلبوس سوروس پاتر، وزير باكفايت !!! سحر و جادو ، در حالي كه گيلاسي از نوشيدني در دست داشت، در اتاقش دعوت مرلين را با آغوشي باز پذيرفت و كشته شد! ... كارآگاهان در حال جستجوي عاملان اين حادثه اند .... "
جيمز سريعا" با داخل اتاقش رفت و روزنامه را با يك ضربه ي انتحاري نابود كرد و يويو داخل كمد پنهان شد !
- جــــــــــيـــــــــــغ !!!





Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
تکلیف جلسه بعدیتون اینه که یکی رو با این معجون بکشید

کتاب خانه ی هاگوارتز :

تییییش ! ( افکت کشیدن صندلی از زیر یه نفر )
- جیــــــــــغ !
دوفش ! ( افک افتادن همون یه نفر رو زمین )

- اه !
در فاصله ای نه چندان کم از دنیس ، جیمز که پشت یکی از قفسه های کتابخانه پنهان شده بود با عصبانیت اخم هایش را در هم کشیده و چوبدستیش را در جیب ردایش گذاشت ، باز هم نتوانسته بود او را بکشد ! شیت !

سه روز بعد – کنار دریاچه :

هلللل ! ( افکت هل دادن یه نفر ! )
شرتپلق ! ( افکت افتادن همون یه نفر تو آب ) ( با تشکر از شخص دنیس برای راهنمایی افکت ! )

- اه !
در فاصله ای نه چندان دور از دریاچه جیمز پشت درختان محوطه پنهان شد ، باز هم نتوانسته بود بکشدش ! شیت !

یک هفته بعد _ دم در تالار خصوصی هافل :

دوفش ! ( افکت جا پا انداختن برا یه نفر )
دوفش دوفش ! ( افکت افتادن همون یه نفر با مخ رو زمین ! )
شیت ! ( افک سومین ناکامی برای جیمز که خشمگین دور میشد )

شیش ماه بعد :

جیمز ، خسته از ناکامی هایش و عدم موفقیت ، با بی حوصلگی وارد کلاس معجون سازی شد ، لگدی به کیف خز باب آگدن زد و با عصبانیت بر روی صندلیش نشست .
باب : هوووووووی ! آدم !
جیمز :
باب آگدن بی توجه به بی تربیتی جیمز کیفشو باز کرد و یه معجون درآورد:

- هووی جیمز ! بگو بینم چی تو اینه که باعث میشه بمیرن ملت؟
- چمیدونم استاد !! من اعصابم خرده این هی میره رو اعصاب من ! شیش ماهه میخوام این دنیسو بکشم نمی میره ! اه ! چمیدونم چی ریختی تو اون کوفتی !!؟
باب :
و دقایقی بیش از کلاس نگذشته بود که جیمز متوجه شد معجونی که باب در دست داشت... حاوی زهر باسیلیسک است !

صبح روز بعد – تالار خصوصی هافل :

- جییییییییغ !
- چی شده؟؟؟
- مرده !
- کی؟؟
- دنیس ! دنیس مرده !
- جیییییییغ !
- چی شده؟؟؟
- مرده !
- کی؟؟
- دنیس! دنیس مرده !
- جیییییییییییغ !
- چی شده؟؟
- مرده...
.
.
.



Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
تالار خصوصی ریون کلاو !

- گابریل! گابریل! بدو بیا اینجا ببین کی اومده!
- کی اومده؟
- بیا ببین! وای باورم نمیشه!

گابریل و مری از روی مبل ها، تخت ها، شومینه، میزها، پسرها، لباس های زیر!، و خیلی چیز ها! رد شدند و به سمت در ورودی رفتند. جایی که صدای جیغ فلور و چو شنیده شده بود. وقتی ایستادند با تعجب به آن فرد نگاه کردند، یعنی چه کسی بود؟

- Hi! My Name Is Mr.Felani.Very nice 2 meet you,Gubriel.
- نمنه؟
- اممم، ایشون آقای فلانی هستند. نمیشناسی؟ همون بازیکن خیلی معروف ِ شطرنج جادویی. اومدند که توی هاگوارتز زنگ ورزش بذارن!

گابریل لبخندی زد و با آقای فلانی دست داد. مری نیز همان کار را کرد.

گابریل : چو، این بوقی چرا اومده راون؟
چو : نمیدونم! من هم از فلور همین رو پرسیدم. ولی مثینکه عاشقش شده! نگاش کن..!
گابریل : هوشت! دختره جاپنی با خواهر من درست صحبت کنا.. اه آره نگاش کن قربتی!
چو : !

چند مدت بعد- سرسرای ورودی

آقای فلانی به شدت آدم پرحرفی بود. از گوشهای گابریل دود بلند میشد و زق زق میکرد. آقای فلانی نیز از اتفاقی که دیروز برایش افتاده بود و یک گوساله او را با همسرش اشتباه گرفته بود و نزدیک بود از گوساله بچه دار شود ( ) میگفت.

- چو، میشه ازت خواهش کنم این رو یه طوری دکش کنی؟
- بلو! Mr.Felani..Why don't you go to the bathroom?
- I don't have big wc (!) realy.
- No,You are hot so you don't undrestand!You have very Wc!
- H!I think you're riht..I have!

و بلند میشه و دور!

گابر : ترجمه کن بوقی چی گفتی!
چو : هیچی گفتم دستشویی داری اونم گفت آره از نوع بزرگش! بعدم رفت. صبحانه اتو بخور.

مدتی بعد، تالار خصوصی

گابریل وارد تالار شد. هیچ کس آن ساعت بیکار نبود جز او و مری. مری نیز در خوابگاه بود و درس میخواند چرا که تمام سال هفتمی ها امتحان داشتند، به جز فلور! که حالا در سرسرا مشغول مخ زنی بود!

گابریل به سوی مبل راحتی اش رفت و نشست. اما به سرعت بلند شد و جیغ کشید. چیزی که گابر رویش نشسته بود مبل نبود، اقای فلانی بود!

- بوقی تو اینجا چی کار میکنی؟ این مبله منه!
- Do you have sanad?
- من ناظرم! این هم مبل ناظر هاست. چه میدونم سند دارم یا نه!

آقای فلانی از جایش بلند شد. ناگهان گابریل متوجه برقی زیر کتش شد و با دقت که نگاه کرد در کمال تعجب نیم تاج راون را دید.

- هی ..!
-What?
- اممم.. هیچی، میخواستم بگم که فلور تو سرسراست! باشید اونجا منم میام سر شام پیشتون.
- ok!

آقای فلانی از تالار ریون خارج شد و گابریل به سرعت به سوی خوابگاه دختران دوید. دست مری را کشید و اورا به سوی کتاب معجون سازی بازش روی تخت برد.

- بیا! باید معجون مرگ بسازیم.
- ها؟
- اقای فلانی کلاه برداره! مطمئنم که نیم تاج رو توی جیبش دیدم. تازه روی مجسمه نبود.

مری با تعجب به گابریل خیره شد که به سرعت به تهیه ی همه ی چیزهایی که برای این معجون لازم بود، پرداخته بود.

چند ساعت بعد !

- اه.. نمیتونم درستش کنم. نوشته باید بمونه تا جا بیفته!
- هوممم، بیا اینجا.

مری دریچه ای را کف تالار باز کرد که درست به اتاق معلم ها راه پیدا میکرد.
- اون معجون اونجاست. بپر بیارش!
- ایول مری!

مدتی بعد تر ، سرسرا !

- سلام. اقای چیز چرا نوشیدنی نمی خورید؟

گابریل یکی از لیوان های کدو حلوایی را آغشته به چند قطره از معجون مرگ کرد. آقای فلانی از آن خورد.

چند لحظه بعد

- وای! کشتینش! کشتیش گابر..! کمک! کمک!
- خانم دلاکور وایستید کنار.

گابریل دست در کت او فرو برد و نیم تاج را بیرون کشیدو سپس جسد او به درمانگاه منتقل شد.
- بوقی!

----
طرز ساختنش رو ننوشتم چون مطمئن نیستم درست بوده باشه! فقط این رو میدونم از ترکیباتش :

آب- زهر باسیلیسک!


[b]دیگه ب


Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
جلسه اول معجون سازی(امتیازات)

[spoiler= آریانا دامبلدور ]
آریانای عزیز:
پست شما شروع نسبتا خوبی داشت و خواننده رو مجبور به خواندن ادامه پستتون میکرد.سوژه مناسبی رو برای پستتون انتخاب کرده بودید که میشه گفت یکی از مهمترین عناصر داستان نویسیت.یکی از نکاتی که باید روش کار کنید،چهره پستتون هست.بیشتر پستهای شما،پاراگراف بندی مناسب رو ندارن و این باعث میشه که خواننده،با وجود خوب بودن محتوای پستهای شما،از خوندن پست دلسرد بشه.چهره بهتر و بقول معروف"تمیز تر"یک پست،میتونه خواننده رو به خواندن پست شما تشویق کنه.
نقل قول:
لونا لبخندي زد و گفت: اوه! آريانا. اين موضوع مهمي نيست. فردا اين امتحان رو داريم.

بهتره که دیالگ و مکالمه هارو از سایرین جدا کنید.مثلا از انتر استفاده کنید و دیالگهاتونو در خط بعدی بنویسید.

پاراگراف بندی یک نواخت و مناسب هم کمک بسیار بزرگی در بهتر کردن چهره پست میکنه.

در پستتون از جملات کوتاه استفاده بهینه ای داشتین که باعث زیبا تر شدن داستانتون میشه.چون جملات بلند در بعضی موارد خسته کننده میشن.28

[/spoiler]

[spoiler=لونا لاوگود ]
دزدی از دفتر معلم؟چشمم روشن

لونای عزیز.یکی از مشکلات بزرگ شما،استفاده نکردن از علامتهای نگارشیست که پست رو بسیار زیبا تر وخواندن یک پست رو،برای خواننده آسان تر میکنه. در جمله بندی ،تشکلیل و ربط دادن جملات به هم دیگه در این پست،مشکلات کوچکی دیده میشه که اگر از این مشکلات جلوگیری کنید،پستهای شما زیبا تر و بهتر خواهند شد:
نقل قول:
تمام دانش آموزان هاگوارتز با بی حوصلگی سر کلاس ها حاضر میشدند و به ندرت کسی در حیاط هاگوارتز بازی میکرد.

این دو جمله ربط زیادی به یک دیگر نداشتند.شما میتونستید بجای این جمله دراز،اون رو به دو جمله کوتاه تر تبدیل کنید.

جملات دراز در بیشتر موارد باعث خسته کننده شدن داستان و در بعضی موارد،بهم خوردن چهره داستان میباشد وبرای همین،بهتره در داستانهاتون از جملات کوتاه و علامت نگارشی استفاده کنید.


در پست شما،استفاده بیرویه از فاصله و انتر(enter)دیده میشه که این هم کار خواننده رو مشکل تر و هم از زیبایی پست کم میکنه:
نقل قول:
حالا دیگر لونا و آریانا از جا بلند شده بودند و آریانا گفت:متاسفم...ما
هیچ شانسی نداریم.اینو قبول کن.

یا:
نقل قول:
لیلی کتاب به دست وارد کتابخانه شد،ان روز نیز مانند روزهای دیگر نبود و کتابخانه خالی بود و تنها لیلی به دنبال کتاب معجون سازی
میگشت

در این دوجمله نیازی به زدن انتر یا رفتن به خط بعدی نبود.(برای ما هیچ شانسی...و" گشت".)
سوژه خوبی رو انتخاب کرده بودید و اگر از فضاسازی در پستتون بیشتر استفاده میکردید،پستتون زیبا تر و بهتر میشد.
منتظر پستهای زیبایتون در جلسات آینده هستم.
26.

[/spoiler]

[spoiler=نارسیسا مالفوی ]
آفرین. باب از پستهایی که اسم لرد توش باشه خوشش میاد
پست خوبی بود.سوژه مناسب و خوبی رو انتخاب کرده بودی.تیکه ها ا و دیلاگهات هم در جاهای مناسب استفاده شده بودن که این،داستان رو زیبا تر و قشنگ تر میکنه.فضا سازی زیاد در پستت دیده نمیشد ولی از اونجایی که پست طنز هست،این مورد اشکلا زیادی نداره.در بعضی جاها،دیالگ ها کمی گنگ بودن.اما مشکل بزرگی نیست:
30+5=35
موفق باشی.

[/spoiler]

گابریل:29


[/spoiler]
[spoiler=آلفرد بلک]
آلفرد عزیز:
پست شما پست نسبتا"خوبی بود.سوژه مناسب و پیشروی خوب که البته،در چند جا میتونستید بهتر و زیباد تر کار کنید.اول از چهره پستتون که برای جلب نظر خواننده،نکته بسیار مهمی هست شروع میکنیم.همون طور که حتما"اطلاع دارید،با پاراگرافبندی مناسب و چندنکته ریز و کوچک مثل جدا کردن دیالگها از پست،میتونید به زیبا تر شدن پستتون کمک کنید ولی متأسفانه،در این پستتون شما از این نکات استفاده نکردید و امیدوارم که در آینده،چهره پستتون زیبا تر بشه.

در بیشتر جاها از جملات کوتاه و جمع و جور استفاده کردید که برای این سبک بسیار مناسب ومیتونه کمک خوبی هم به خواننده،و هم به چهره پستتون بکنه واین،خودش یک نکته مثبته که در این پست،ازش استفاده شده بود.

استفاده کردن از علامت های نگارشی همچون کما(،)و نقطه(.)میتونه فهمیدن و خواندن داستان رو برای خواننده آسون تر کنه که شما بخوبی از این علامتها استفاده کرده بودید.الیته در بعضی جاها،استفاده بیرویه از این علامتها دیده میشه که بهتره پیش نیاد. در کل میشه گفت این پست شما،پست خوبی بود و تکلیف استاد رو خوب انجام داده بودید.100 امتیاز کم شد
28
[/spoiler]


[spoiler=گراپ]29[/spoiler]

[spoiler=پیتر]
تو خجالت نمیکشی لرد رو میدی دست محفل؟حالا که اینجا نیست کروشیو

پیتر عزیز،پستهای شما در چند ماه اخیر،بطور شگفت آواری پیشرفت کرده.سوژه خوبی رو برای این داستان انتخاب کرده بودین و مثل همیشه،خیلی خوب ادامه دادینش.
در چند جا،اشکالات کوچکی دیده میشه که بهتره ازشون جلوگیری بشه.در پستتون،از جملات دراز زیاد استفاده کرده بودین که این،همیشه نکته مثبتی نیست و بعضی وقتها،شاید کمی برای خواننده ملال آور بشه.

اشکالات املایی،در صورتی مشکل زیادی نداره که اشکلات تایپی باشه مثل:
نقل قول:
که عده ی بسیار زیاید از مرگ خواران
فکر کنم منظورت زیادی باشه.
ولی این اشتباه،اشکال داره:
نقل قول:
من حاظرم جانمو در راه نقشه ای

حاضر درسته نه حاظر.
در بعضی از جاها،استفاده نادرست از علامتهای نگارشی دیده میشه:
نقل قول:
لرد ابتدا مقدار برفی که بر روی کله اش نشسته بود را پاک نمود.سپس دست در جیبش کرد

بعد از کلمه" نمود"بهتره که بجای نقطه(.)از کما(،)استفاده بشه.چون بعد از اون کلمه"سپس"قراره بیاد که دو جمله رو بهم ربط بده.مثال: باب اول مرلینگاه را تمیز نمود،سپس به سوی اتاقش رفت. اگر در اینجا بجای کما(،)نقطه بیاد،کلمه"سپس"بی معنی میشه چون سپس دو جمله رو بهم میپسبونه. در کل،پست بسیار خوبی بود.اگه به لرد نگفتم : 30+5[/spoiler]






بارتی کرواچ:30+5=35

گریفندور:6
اسلیترین:14
هافل: :(
راونکلا:22.2=23
*هرکار کردم از این اسپویلر بیرون نیومد.


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۵ ۲۳:۲۵:۲۵
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۵ ۲۳:۳۴:۳۰
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۵ ۲۳:۳۵:۵۸



Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
بخار فضای دخمه را پر کرده بود.همهمه دانش آموزان،در فضای دخمه طنین میانداخت.دخمه،ساختمانی غار مانند و قدیمی،با دیوارهایی نچندان بلند بود.کتابخانه و قفسهای بلند و چوبین که به دیوارها چسبیده بودند،فضای دخمه را از حالت خسته کنندگی دراورده بودند و نگاه جدید به کلاس قدیمی داده بودند.

ناگهان،در چوبین دخمه با فشار زیادی باز شده و فردی،همچون خفاش بداخل آمد.مرد نگاهی به دانش آموزان کرد و سپس شروع به نوشتن چیزی بر روی تخته کرد:
معجون مرگ.

نگاهش را از تخته،به دانش آموزان کرد و با لحنی آرم شروع به صحبت نمود:
سلام.جلسه ای دیگر از این درس بسیار خسته کننده و ملا آور.امروز در مورد معجون مرگ صحبت میکنیم که از همین الان بهتون میگم.این معجون مرگباره!
البته ما معجونهای بسیار زیادی داریم که آدما یا چیزهای دیگه رو میکشن.مثلا اگه من به شما غذای تسترال بدم شما میمیرید.یا اگر بهتون رنگ بدم بخورین باز هم میمیرین.ولی خب.وزارت خونه بدلایلی که هیچ کس نمیدونه،این معجون رو بعنوان معجون رسمی!مرگ شناختونده.البته من دلیلشو میدونم ولی بهتون نمیگم.

مواد این معجون زیاد پیچیده نیستن فقط مردم بعضی وقتها یک کمی فکر میکنن موادش پیچیدست.این معجون،بعد از وارد شدن به گلوی شما یا هرکس دیگه،گلوی شما یا هرکس دیگه ای رو میبنده و کاری میکنه که شما یا اون هرکس دیگه، بگی نگی خفه شه.جیمز...تو میدونی توی این معجون چی ریخته شده که این کارو میکنه؟

پسرک کوچکی از ته کلاس،بلند شد.نگاهی از روی خجالت به استاد کرد و با صدای ریزی جواب داد:
خیر استاد.

-زهر باسیلیسک!
- خب چرا فحش میدید استاد؟نمیدونم دیگه!

باب نگاهی ار زوی تعجب به جیمز کرد و گفت:
فحش بخوام بدم بد تر میدم معمولا .این معجون،پر از زهر باسیلیسکه.البته چیزهای دیگری هم توش هست که بشما مربوط نیست!
تکلیف جلسه بعدیتون اینه که یکی رو با این معجون بکشید!




Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷

بارتی کراوچold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
یک رول بنویسید که در اون،معجون خوش شانسی یا فلیکس فلیسیس که خوش شانسی میاره رو در رولتون استفاده کنید.




نگاهی از روی یاس و نا امیدی انداخت.هیچ امید و احساس خوش آیندی را در خود احساس نمیکرد. سایه دستانش،در زیر نور فانوس میلرزید.افکارش غرق در اندیشه فردا بودند.روزی که برای وی،سرنوشت ساز بود.


باری دیگر.سعی بر خواندن کتاب.ولی امکان پذیر نبود.تنها چیزی که نمیتوانست به آن فکر کند،خواندن کتاب بود.پس چطور میتوانست فردا،روانه اتاق امتحان شود؟
شعلهای آتش در چشمانش دیده میشد.گرمای آتش را،که با صورتش بازی میکرد، حس مینمود.به آتش خیره شده بود اما افکارش،در کنار آتشی بودند که در جای دیگری شعله ورند.در دل او

...
از شدت سرما از خواب پرید.کورمال کورمال به ساعت قدیمی کنار تختش خیره شد.وقتش فرا رسیده بود.وقت امتحان.به آرامی از روی تخت بلند شد.بسوی چمدان سنگین وبزرگش رفت و چیزی کوچک را از آن بیرون کشید.میدانست که روزی،به آن نیاز پیدا خواهد داشت.باری دیگر به معجون خیره شد و سپس جرعه ای از آن را نوشید.


کلاس،همچون همیشه پر هیاهو بود که ناگهان،با ورود استاد این هیاهو ساکت شد.برگه سفید رنگ در روبرویش قرار گرفت.احساس خوبی را در وجودش حس مینمود و نور امید،دوباره در دلش سوسو میزد.امتحان را در کمتر از وقت موعود به پایان رساند و سپس راهی اتاقش شد.چند روز بعد،نمره 20 را از استاد تحویل گرفت.بارتی بار دیگر موفق شده بود.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.