هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۴:۳۵ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۷
#3

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۴:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5876
آفلاین
لرد سياه خسته و غمگين بطرف دامبلدور ميرفت.ظاهرا متوجه دامبل نبود.به شكستش فكر ميكرد.به حرفهايي كه پس از مرگش در دنياي جادوگري درباره اش زده ميشد.به مرگخوارانش.

-هي...تام.از ديدنت خوشحالم. ...البته بشدت اميدوار بودم با قيافه تام ريدلت بيايي اينجا ولي ظاهرا...

لرد سياه به وضوح با شنيدن صداي دامبل جا خورد.سرش را بلند كرد.با ديدن چشمان آبي و پرمحبت دامبلدور نفرت عميقش دوباره زنده شد.
-تو..تو پيرمرد خرفت.تو باعث شدي...اون اسنيپ كجاست؟نميذارم سر به تنش باشه.اون اسنيپ خائن كثيف...

دامبل با اشاره دست لرد سياه را ساكت كرد.
-تند نرو تام.اينجا از اين خبرا نيست.تو انگار متوجه نيستي كه مردي.تو الان يه روحي.همه ما اينجا با هم برابريم.تو بايد جواب كارها و جنايتهاتو پس بدي.

سيريوس با لبخند تمسخر آميزي پشت دامبل ايستاده بود.به خوبي متوجه بود كه از سوال و جواب خبري نيست و آلبوس قصد دست انداختن ولدمورت را دارد.

لرد كه ظاهرا حرفهاي دامبلدور را باور كرده بود با وحشت به اطراف نگاه كرد.همه چيز آرام به نظر ميرسيد.خبري از مرگخوارانش كه پيش از او مرده بودند نبود.از بلاتريكس،از پيتر،يعني ممكن بود؟يعني او به جهنم ميرفت؟ناخود آگاه به ياد موشي افتاد كه در كودكي نجاتش داده بود.موش زخمي زير دست و پاي انسانها رو به مرگ بود.تام ريدل كوچك با محبت موش را برداشته بودو جلوي اولين گربه اي كه ديده بود انداخته بود.يعني اين حساب ميشد؟اين ميتوانست نجاتش بدهد؟به هر حال موش را از مرگ تدريجي نجات داده بود.
چشمانش به دنبال بارتي گشت.بارتي هم غيبش زده بود.

دامبلدور كاغذ سفيدي را از سيريوس گرفت و به ولدمورت داد.
-خب تام...ميتوني با نوشتن ليست كسايي كه كشتيشون شروع كني.

ولدمورت نگاهي به كاغذ كوچكي كه در دست داشت كرد و به فكر فرو رفت.
-ام...چيزه..كاغذ اضافه ندارين؟

صداي قهقهه سيريوس اعصابش را بشدت خرد كرده بود.ولي قادر به نشان دادن عكس العمل نبود.نميدانست به كجا آمده است و چه توانايي هايي در اين مكان ناشناخته دارد.به محض نجات پيدا كردن از دست محفلي هاي مرحوم بايد مرگخوارانش را پيدا ميكرد تا حقايق را از آنها ميشنيد.فعلا چاره اي جز اطاعت از دامبل نداشت.نفس عميقي كشيد و با عصبانيت مشغول نوشتن شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۳ ۴:۳۷:۱۷

I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷
#2

تایبریوس مک لاگنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
همه جا گرم و نوراني و در صلح و صفا بود؛ به دور خودش چرخيد، ولدي داشت با شنل سياهش به طرفش ميومد، سرزنده و راست قامت.

كله ي كچلش، درآن نيمه شب زيبا، درخششي خيره كننده داشت...!!

- بارتي، پسر بابا!!!
- چه ارباب سيفيت و گولاخي! چه شجاع! چه شجاع! آفرين پسر شجاع!

-
-

- كروشيو بارتي! خجالت بكش! از بس با دامبول گشتي، شدي مثه اون
-

سپس بارتي گيج و مبهوت، ولدي رو كه شديدا عصباني بود، راهنمايي كرد ...

دو صندلي بود، كه كسي آنطرفتر زير آن سقف بلند پر از تلالو قرار داده بود و دامبول درحاليكه دم پيتر رو كه از دست اون تغيير شكل داده، گرفته بود، متوجه آمدن آنها به اون سمت شد...

(كلاً كپي رايت باي رولينگ )
----------------------------------------------------------------------

توجه كنيد كه لرد تازه از هري شكست خورده و مرده. و به جمع ارواح پيوسته


ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۹ ۱۱:۴۵:۵۵
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۰ ۸:۱۸:۲۶

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۰:۲۲ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷
#1

تایبریوس مک لاگنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
سلام

همونطور كه در كتاب 7 خونديم، هري در هاگوارتز، در اولين مواجهه اش با ولدمورت، به ايستگاه كينگزكراس رفت و در اونجا با "روح" دامبلدور ملاقات كرد. اين ميشه دليل كوتاهي براي نامگذاري اينجا

"ايستگاه كينگزكراس" يه تاپيك روله، كه در اون راجع به جادوگرا و ساحره هايي پست ميزنيم كه مُردن؛
شما ميتونيد راجع به هر جادوگر يا ساحره ي ديگه ايي كه مُرده باشه اينجا پست بزنيد. ميتونه پستهاي خوبي بخوره راجع به جماعت خزو خيل ارواح؛ اعم از محفلي و مرگخوار. كه سر دسته ي هر دو گروه مُردن( دامبلدور و ولدمورت)
اينجا يه جايي مثه برزخ خودمونه(نه بهشت نه جهنم) ولي با اين تفاوت كه مُرده ها از بهشت و جهنم ميتونن خارج بشن و بيان اينجا!! و ماجراهاي جالبي بوجود بياد...

*با توجه موضوع، پيش بيني اينكه، پستهايي كه اينجا ميخوره اكثرا طنزه ساده است

*ولي پستها نبايد بلند باشه؛

*و بايد سعي كنيد اصول نوشتاري و املايي رو رعايت كنيد، تا با چهره ي زيباي پست تون، رونق بخش اين تاپيك باشيد.

*شخصيتهايي كه وارد سوژه ميشه، نبايد در كل كتابهاي هري پاتر زنده باشن

*در راستاي بيناموسي هم افراط نداشته باشيد بهتره

مرسي

---------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: با تشكر از آنتونين دالاهوف ناظر خز اينجا، براي مشاوره ي رايگان جهت نامگذاري و باز كردن تاپيك

پ.ن2: چون توي اين پست، توضيحات مربوط به تاپيك رو نوشتم، اولين پست رول رو جداگانه زدم. اميدوارم ناظر اينبار رو هم چشم پوشي كنه

پ.ن3: از ريگولس هم ممنونم


ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۹ ۱۰:۵۸:۰۹
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۹ ۱۱:۳۲:۳۷
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۰ ۸:۱۱:۱۱
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۰ ۸:۳۰:۰۹

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.