به پوستر هاي بستني هاي خوشمزه كه روي ديوار مغازه بود نگاه كردم! زبون ِ خشك شدم از دهنم آويزون بود و ردام از گرما به تنم چسبيده بود.

با خودم فكر كردم قبل از اينكه بيهوشش كنم، يك بستني بزنم تو رگ!!!
رفتم و روي اولين صندلي نشستم. الكتو موردره از پشت پيشخوان نگاهي به من كرد و گفت:
-" چي ميخواي؟؟؟"
با تعجب گفتم:
-"مگه چيزي به جز بستني هم داريد؟! شايد يك معجون خوشمزه... "
الكتو با عصبانيت و آهسته گفت:
-" يك معجوني بهت بدم كف كني!!!"
ظرف بزرگ بستني تا دقايقي بعد جلوم، روي ميز بود. نگاهي به بستني كردم....آبي رنگ بود و خيلي خيلي بد بو.... غير طبيعي به نظر مي رسيد. يكجورايي فكر كردم اين همون معجون ِ خطرناك است و اون ميخواد من او رو بخورم!!! نميدونستم چه تآثيري روم دارد اما نبايد ميخوردمش... هوا گرم بود و طاقت من داشت كم كم تموم ميشد!!! الكتو با چشماش منو زير نظر داشت! لحظه اي صبر كردم و بعد فرياد زدم:
-"ایوانیوم لنگریوم"
الكتو به آرومي روي زمين افتاد. ميدونستم كه ورد بيهوشي معمولي به دلايلي روش اثر نميكنه! به بستني روبروم نگاه كردم! قلبم از هيجان لبريز شده بود! چوبدستيمو بالا آوردم و زمزمه كردم:
-"ترانريوم رايتاري"
وقتي واژه رايتاري رو ميگفتم، چوبدستي رو به سمت ميز گرفته بودم و اكنون مواد تشكيل دهنده ي بستني كه حالا مطمئن شده بودم كه همون معجون است، روي ميز حك ميشد! سرم رو به ميز نزديك كردم و با دقت خوندم:
-" عرق ِ زير بغل سوسك ژاپني

... ناخن هيپوگريف... پودر ِ استخوان آدميزاد و پر ِ توپ اسنيچ"
عرق روي پيشونيم رو پاك كردم و كاغذي رو كه پروفسور لوپين بهم داده بود رو در آوردم. قلم پرم رو از جيب ردام خارج كرده و شروع به نوشتن كردم:
-" مام ِ موگلي.

خون تك شاخ. پودر استخون تسترال."
قلم پر رو بين موهام فرو كردم و سرم رو باهاش خاروندم. تا به حال در مورد پادزهر براي پر ِ اسنيچ، جايي چيزي نخونده بودم! يهو يك چيزي به ذهنم رسيد! روي كاغذ نوشتم:
-" پادزهري براي پر ِ اسنيچ."
مام و خون تك شاخ و پودر استخوان تسترال فورآ ظاهر شد. اما پادزهري براي پر اسنيچ نيومد! به جاي آن نوشته هايي روي كاغذ نوشته شد. فورآ دستخط پروفسور لوپين رو تشخيص دادم:
-" دنيس كمي دقت كن. خودت بايد پادزهر رو پيدا كني."
روي كاغذ نوشتم:
-" پروفسور خواهش ميكنم. لااقل يك راهنمايي بكنيد!"
براي چند لحظه فكر كردم پروفسور نمي خواد جوابم رو بده. اما بعد يادداشتهايي روي كاغذ حك شد:
-" تو خودت يك بازيكن كوييديچ هستي! مقداري فكر كن. براي اين پادزهر به يك چيز تكميلي احتياج داري"
سرم رو بين دستام گرفتم. هوا به قدري گرم بود كه مغزم كار نميكرد. با خودم فكر كردم:
-" يك چيز تكميلي... يك پر اسنيچ به چي احتياج داره؟؟ چيزي كه تكميلش كنه!؟؟؟"
يهو چيزي به ذهنم رسيد. خوشحال روي كاغذ نوشتم:
-" ممنون پروفسور"
و اضافه كردم:
-" توپ اسنيچ"
توپ خيلي سريع ظاهر شد. فورآ اونرو گرفتم و در حالي كه ازش معذرت خواهي ميكردم پرهاي كوچيكشو ازش جدا كردم. توپ ِ بي پر تو دستاي من آروم گرفت.
حالا همه چيز براي تهيه پادزهر آماده بود. پاتيلم رو از كوله ام بيرون آوردم و مشغول شدم. بعد از گذشت حدود پونزده دقيقه همه چيز آماده بود. معجون و پادزهر رو برداشتم و تا خواستم از در بيرون برم الكتو فرياد زد:
-" كوچولوي خبيث... نميتوني از دستم فرار كني."
برگشتم و با وحشت به پشت سرم نگاه كردم. الكتو به هوش آمده بود! خيلي طولش داده بودم. چوبدستيش رو بلند كرد. من هم به سرعت همين كار رو كردم. الكتو فرياد زد:
-" ايمپريمنتا"
اما من از او سريع تر بودم و فورآ وردش رو دفع كردم و فرياد زدم:
-" ابليوييت"
و به راحتي ذهنش رو پاك كردم. الكتو گيج به من نگاه ميكرد و من هيجان زده از وردي كه اجرا كرده بودم؛ با خوشحالي مغازه رو ترك كردم.