هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
جناب مدیر در حالیکه موهای بلوندش را که لحظه به لحظه انگار بیشتر به درون جمجمه اش فرو می رفتند چنگ زده بود، با عجله و دوان دوان راه پله های هاگوارتز را می پیمود و به دانش آموزان تنه میزد تا راهش را به سمت دفترش باز کند.

خوابگاه پسران گریفندور :

آلبوس دامبلدور دستی به ریشش کشید و متفکرانه به معجون مرکب پیچیده خیره شد.
- من میخوام لوسیوس مالفوی شم!
- هن؟!
دامبلدور در جواب نگاه های متعجب دیگران شیشه ی حاوی معجون را تکان داد.
تدی :
- پروفسور رحم کنید! به اندازه ی کافی داستان شلوغ شده!

- طولی نمیکشه تدی، من فقط لوسیوس که شدم، علاوه بر اینکه به خرابکاری های شما اهمیتی نمیدم بلکه خودم هم خرابکاری میکنم تو مدرسه، حتی شاید دیدی به تام گفتم دوباره حفره رو باز کنه یا اینکه چارتا دانش آموز رو به خورد ماهی مرکب پیچیده دادم...در هر حال همه باید بدونن که لوسیوس مالفوی مدیر لایقی نیست، بــــــعد منو بر میگردونن سر کارم.:lol2:

ملت :

راهرویی از راهرو های هاگوارتز :

- سیندی؟ بیا این مجسمه رو ببین، آشنا نیس؟

پسرک کوتاه قامتی که نگرانی در چشم هایش موج میزد نیم نگاهی به دختری که کنارش ایستاده بود انداخت و بعد با دست به مجسمه ای که تا ده دقیقه ی پیش آنجا نبود اشاره کرد.

دخترک با دیدن مجسمه به سختی لرزش بدنش را کنترل کرد، مجسمه که به ظاهر مومی می آمد نه دماغ داشت و نه مو، چشم های سرخش در حدقه می چرخید و با دندان های سیاه! و خرابش به دانش آموزانی که با بهت به او خیره شده بودند نیشخند میزد.

درون افکار مجسمه : ( با دندان های بر هم فشرده بخونید )

همین مونده بود دیگه! مجسمه ی مومی! من میدونم یه نفر داره اینجا آتیش می سوزونه... یه نفر که باعث شده من الان معجونمو گم کنم و برای پنهون کردن خودم به این روز بیفتم! باید از اینجا برم...باید مرگخوارا رو خبر کنم...

لوسیوس مالفوی جدید که به آرامی و با نیشخند به لرد ولدمورت بی حرکت نزدیک میشد همه ی افکار شیطانیش را از سرش پراند!


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۸ ۱۵:۴۶:۱۳


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۶ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 377
آفلاین
خلاصه داستان
دامبلدور از هاگوارتز اخراج شده اما معجون تغییر شکل میخوره و با ظاهر جیمز به هاگوارتز میره.توی هاگوارتز میفهمه لوسیوس مالفوی که مدیر مدرسه شده لرد ولدمورت هست که اونم معجون تغییر شکل میخوره و خودشو به شکل لوسیوس دراورده!در این بین جیمز واقعی هم به هاگوارتز میاد و با آلبوس و نویل و ... تصمیم میگیرن از نقشه غارتگر استفاده کنند تا توسط اون بتونن جاهایی که لرد نیست برن و خرابکاری کنن.در حال حاضر نقشه دست تدی هست و دامبلدور و فرد و جرج رفتن برج نجوم رو بیارن پایین!

دفتر مدیر مدرسه
لوسیوس(لرد) جلو آینه تمام قدی ایستاده و به خودش نگاه میکند.
- چه قد و بالایی!وای چه موهای لخت و پرپشتی!ولدی فدات شم! چه قیافه توپی داری تو!
- تق تق تق!
- باید معجون تغییر شکلم بخورم. وای چه قدر موی روشن بهم میاد!
- تق تق تق!
- کیه؟!اَه!
پسر کوچکی آرام با پاهای لرزان داخل شد و زمزمه کرد : پرو...پروفسور مک گوناگال و فلیت ویک گفتن هرچه زودتر خودتون رو به برج نجوم برسونید.
لوسیوس موهایش را سریع مرتب کرد و گفت: چی شده مگه؟
پسرک آرام گفت : برج داره سقوط می...میکنه!بووف!
لوسیوس: خوب چرا غش کردی؟!برج داره سقوط میکنه دیگه...برج داره سقوط میکنه؟!
لوسیوس معجون تغییر شکل را روی میز مدیر گذاشت و با عجله به طرف حیاط رفت.
حیاط هاگوارتز جلوی برج نجوم
مک گوناگال و ده ها فرد دیگر مدام برج را با طلسم های مختلف جادو میکنند تا برای مدتی هم که شده برج سرپا بماند.
فلیت ویک عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت: بچه ها هیچ وقت نمی تونن طلسمی به این قوی ای اجرا کنن!
مک گوناگال:نمیدونم،آقای مدیر اومد.پروفسور مالفوی.لطفا بیاین اینجا.
لوسیوس(لرد):چرا برج این جوری شده؟چه وضعشه؟نتونین درستش کنین اخراجین!همین که گفتم!
مک گوناگال:
حیاط هاگوارتز پشت برج نجوم
آلبوس دامبلدور پرتو آبی و ضخیمی به طرف برج فرستاد و گفت:دیگه کار این برج تمومه!جیمز،اوردیش؟
جیمز بطری کوچکی را دست دامبلدور داد و گفت:بله پروفسور معجون تغییر شکل دقیقا روی میز شما بود.
دامبلدور:
جلوی برج نجوم
فلیت ویک کوچک اندام سرش را تکان داد و گفت: آقای مدیر،گمون نمیکنم دیگه کاری از دست ما بر بیاد.
لوسیوس پاهایش را به زمین کوبید و فریاد زد:پس تو اخراجی کوتوله دماغ داغ دراز!
فلیت ویک تعظیمی کرد و گفت:پروفسور باید اول با شورای هاگوارتز مطرح کنید،ضمنا احساس میکنم موهای سرتون داره کم پشت میشه!باجازه!
لوسیوس: مـعــــجــــون!

10 امتیاز برای پست فوق العاده ات
5 امتیاز هم برای خلاصه


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۲۸ ۱۵:۴۶:۱۴

دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر کوچک شده


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۲ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۷

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
- مام بزرگ بازم من گم شدم.. ای خدا چرا منو اینطوری آفریدی!؟.. حالا چی کار کنم؟.. نقشه رو هم که گم کردم.. من به درد هیچی نمی خورم.

نویل وسط سرسرای ورودی نشسته بود و آنچنان اشک می ریخت که گویا تازگی پدر و مادرش با بلاتریکس ملاقات داشتن! قطرات درشت اشک رو هر لحظه جاری می کرد و یاس های کبود باقی مانده رو آبیاری می کرد. البته همون چند شاخه هم به دلیل شوری اشک نویل خشک شدن!

نفرین یاس های کبود خشک شده و آه و ناله های نویل لانگ باتم به آسمون می ره و مرلین رو که چنگ به دست روی یک ابر خوابیده بود، بیدار می کنه.

- !؟!!؟!
- چیه؟ صبح شد؟.. باید برم برای آرتور چنگ بنوازم؟.. جادوها تموم شد؟.. ریشام ریخته؟..چی شده!؟
- !؟!؟!
- این وقت شب باید برم خونه ی رولینگ چیکار آخه!؟

قصر رولینگ!

روح مرلین که مثل قبل چنگ در دست داشت با دو بال سفید پـُـر از پـَر، پرواز کنان از پنجره وارد تالار(!) پذیرایی خونه ی رولینگ میشه.

هشدار: از اونجایی که بانو در بدروم هستند باید منتظر بمونید تا صبح شه!

روح مرلین: چیی؟! صبح شه؟.. آه و ناله های اینا منو از خواب ناز بیدار کرده آورده اینجا حالا تو میگی بانو خوابه.. بدو بیارش اینجا ببینم!
هشدار: عمرا!

کمی بعد
مرلین: نویل لانگ باتم خیلی باهوش بود و اشتباهی افتاده بود توی گریف...جای اصلیش توی ریون بوده چون در باب هوش و اینا زده بود رو دست رونا... اصلا هم دست و پا چلفتی نبود... توی راهرو یاس کبود هم نمی کاشت.. حواپرت فراموش کار و مشنگ هم نبود..

جوان رولینگ: آقا اجازه.. می شه یه ذره آرومتر بگید؟..ما جا موندیم!
مرلین:

بازهم هاگوارتز
نویل بهت زده وسط سرسرا نشسته بود و داشت به این فکر می کرد که از زمانی که دامبلدور رفته مدرسه چقدر چیز شده و هیچکس نیست بیاد اونو از وسط سرسرا جمع کنه نصفه شبی!

نویل ناگهان سایه ای رو از دور دید و فکر کرد شاید این هم مثل بقیه جوانهای شبروی هاگوارتزن که دارن می رن سر قرار ولی ..

- پاشو نویل..باید بریم خوابگاه..
- تدی تو اینجا چیکار می کنی؟
- مرلین دید کاری از دست رولینگ برنمیاد منو فرستاد بیام جمعت کنم.. نقشه هم دست منه.. بدو دامبلدور و فرد و جرج رفتن برج نجوم رو بیارن پایین!
-


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷

بتی بریسویت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۶ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۰۳ شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸
از یه جای دنج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 101
آفلاین
دامبلدور نگاه چپی به تدی انداخت که یعنی" خودم می دونستم!". بعد میگه:
-خوب ،حالا کی میخواد بره و نقشه رو از آلبوس کوچولو بگیره؟
صدای هیچکس در نمیاد،و ملت عملا خودشون رو به بازی با انگشت هاشون سرگرم می کنن . پس دامبلدور ناچار روشو می کنه سمت نویل:
-خیلی خوب،چون داوطلب دیگه ای نداریم پس خودت برو نقشه رو بگیر و بیا . فقط مواظب باش راهو گم نکنی!
نویل سرش رو به نشانه موافقت تکون میده، بعد به سمت تابلوی بانوی چاق به راه می افته و در همین فاصله رداش میره زیر پاش و با سر میاد زمین . دامبلدور که سعی داره این نشونه رو نادیده بگیره نگاهش رو به سمت بقیه گریفیندوری ها می چرخونه .
-ولی ما هم باید فعالیت های خاصی رو به اجرا برسونیم!

در همان گیرودار،دفتر مدیریت

دفتر دامبلدور به شکل چهارشنبه بازار درآمده و کلا همه چیز کف اتاق ولو هست . از داخل کمدی که گوشه اتاق گذاشته شده هر از گاهی چیز هایی مثل لباس،کتاب،جوراب های راه راه پشمی و غیره به بیرون پرت میشه . چند لحظه بعد لوسیوس با موهای به هم ریخته و چشم های گود رفته ای که معلومه چند روزه روی هم نیومدن سرش رو از توی کمد بیرون میاره و کتاب قصه های بیدل نقال رو روی بقیه چیز ها پرت می کنه . با بی حوصلگی سرش رو تکون میده و میگه:

-این جا هم نبود!بعدی!

اسکورپیوس که روی یکی از میز ها نشسته و پاهاش رو تکون میده چوبدستی اش رو در میاره و سرسری به سمت یکی از کمد های اونطرف اتاق تکون میده . کمد با سرعت زیادی به سمت لوسیوس میاد و صاف وسط صورتش می خوره .لوسیوس پخش زمین میشه و اسکورپیوس میزنه زیر خنده . لوسیوس با سر و صورت خونی از جا بلند میشه و بالای سر اسکورپیوس می ایسته .
اسکورپیوس:
-
لوسیوس دستش رو بالا می بره تا یه چک به اسکور بزنه . اما یهو صدای وجدانش که بعد از خوندن پست لرد ولدمورت به جنبش در اومده چیزی رو یاد آوری می کنه . او به صدای وجدانش گوش میده،و سرش رو به نشانه موافقت تکون میده . بعد چوبدستیش رو درمیاره و یه کروش به سمت اسکورپیوس حواله میکنه .
لوسیوس:
-دستت درد نکنه بابا! تو دیگه کی هستی!
وجدان:
-

سپس خونی رو که از دماغ شکسته ش روی صورتش جاری شده با دست پاک می کنه و نیشگونی از اسکور می گیره:
-الهی ذلیل بشی!ببین با دماغ خوشگلم چیکار کردی؟!
اسکورپیوس درحالی که انگشتش رو توی دماغش کرده ناله و زاری کنان از دفتر خارج میشه . لوسیوس با لگد میزی رو که او روش نشسته بود برمیگردونه و دماغش رو با جادو ترمیم می کنه .

و اما در راهرو های هاگوارتز

نویل با دقت تمام در حالی که اونقدر خم شده که موهاش به زمین کشیده میشه گل های یاس کبود رو دنبال می کنه و نقشه غارتگر رو توی جیبش گذاشته . سر یکی از پیچ ها، به فیلچ می خوره و نقشه از جیبش بیرون می افته!
-مگه کوری بچه؟!!
-فیشت!میاو! (افکت اعتراض خانم نوریس)

نویل دستپاچه میشه و به سرعت به راهش ادامه میده . فیلچ به یاس های کبودی که با برخورد به نویل از دستش افتادن و پخش زمین شدن نگاه می کنه و با عصبانیت شروع به جمع کردن اون ها می کنه و ییهو نقشه رو پیدا می کنه!
از اون طرف نویل با رسیدن به راهرو بعدی متوجه میشه که یکی یاس هاس کبود رو کنده و اون گم شده . به فکرش میرسه که از روی نقشه راهش رو پیدا کنه . اما با بردن دستش به سمت جیبش می فهمه که دوباره خرابکاری کرده...



Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷

نيمفادورا تانکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۵ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۲۵ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 41
آفلاین
- عووووووووووووووو عووووووووووووووووو

- چیه تدی؟ چت شد یهو؟

- دارم جا رزرو می کنم که نوبت حرف زدنم بشه.

دامبلدور با بی خوصلگی دستشو تکون میده که یعنی: بنال!

تدی نوک پاش رو میذاره روی زمین و می چرخونه. دستاشم همراه بدنش تاب میده دور و برش و میگه: اهم... چیزه... ما که زورمون به اسمشو نبر نمی رسه.

دین توماس (که به طرز معجزه آسایی هنوز بچه مونده و تو هاگوارتزه) اعتراض می کنه: ما نوزده سال، شایدم بیست سال پیش ولدمورتو شکست دادیم. تاااااااااااااازه! اون نویل لانگ باتم هم تونست نجینی رو سر ببره و اینا!

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

- چی شد جیمز سیریوس؟

- دین توماس اسم اسمشو نبرو برد!

تدی: خوب آخه اون دیگه اسمشو نبر نیست که!

دامبلدور نگاه عاقل اندر نقطه چینی از پشت عینک نیم دایره ایش میندازه: فرزندانم! درسته که ما در کتاب خیلی کارا کردیم، ولی باید هرکسی جایگاه خودشو بدونه. تام فقط برای من تامه و برای شما همون اسمشو نبره.

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

- باز چی شد جیمز سیریوس؟

- اینجا که تاپیک دنیای وارونه نیست!

بچه های خوابگاه پسرونه ی گریفیندور با حالت به بحثشون ادامه میدن. دامبلدور مطابق عادت اخیری که پیدا کرده دستشو می بره طرف شیشه ی معجون مرکب پیچیده ولی با نگاه چپ چپ تدی و جیمزی یادش می افته که الان دیگه باید دامبلدور بمونه. تدی پیشنهاد میده: چطوره به بابای من نامه بنویسیم که نقشه ی غارتگرو از عمو جیمز بگیره و برامون بفرسته؟

جیمزی با ناباوری به تدی نگاه می کنه: یادت رفته که نقشه ی غارتگرو یه خانوم بی ریختی که اسمش شبیه بادی بود، بود، از وزارتخونه ی نگو و نپرسا اومد و از باب بزرگ من قاپید؟ بعدم داداش آلبوسم کلی گریه زاری کرد و اون خانوم بادی بودیه مجبور شد نقشه رو بده به داداشی من؟

- حیف! یادم رفته بود.

نویل لانگ باتوم پیشنهاد میده: چطوره من برم دم در تالار هافل از آلبوس سوروس نقشه رو بگیرم؟

دامبلدور مخالفت می کنه: که بعدش یکی رو بفرستیم دنبالت تا راه برگشتن به خوابگاه رو بهت یاداوری کنه؟

نویل با افتخار میگه: من دیگه راهو گم نمی کنم. سر راهم از دم در هاگوارتز تا خود همین تالار، یاس کبود کاشتم و راهو بهم نشون میده.

دامبلدور می پرسه: حالا نقشه ی غارتگر به چه دردمون می خوره یعنی؟

تدی توضیح میده: با اون نقشه می تونیم بفهمیم لرد سیاه هرلحظه کجاست و داره چیکار می کنه. بعد جاهایی که نیست و نمی تونه پیدامون کنه میریم خرابکاری می کنیم و بعد به هیئت مدیره اطلاع میدیم اوضاع اینجا نابسامانه و اونام از کار برکنارش می کنن و تو دوباره میشی مدیر هاگوارتز.

9 از 10.


ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۲۷ ۱۷:۱۲:۵۷
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۲۷ ۱۷:۱۵:۵۵
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱ ۱۱:۵۳:۲۵

همه چی فدای رفیق!


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۰:۴۵ یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۷

ریـمـوس لوپـیـنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 395
آفلاین
دامبلدور داخل صندوق: توي گروه مديريت سابقه نداشته كه كسي سريالهاي مشنگي ببينه.. تازه اين كه چند بار بازپخش شده.. هن؟!.. اين ديگه چيه زير من؟.. ماااوع!.. كلاه گيس تام.. اين ديگه چيه؟ .. رداي تام؟.. زير رداي تام! .. ديگه داره خطرناك ميشه.. بذار اينورو نگاه كنم.. چييي!؟!

دامبلدور که داشت شیشه معجونی رو به دقت نگاه می کرد به فکر فرو رفت .
درون فکر دامبلدور ( این معجون مرکب پیچیده است ولی اینجا چیکار می کنه ؟ این موهای بلوند برای کیه ؟)

دامبلدور فریاد زد : یافتم !

دامبلدور که اصلا یادش نبود برای اینکه لوسیوس او رو نبینه داخل صندوق مخفی شده بود.

کی اونجاست ؟
دامبلدور که صدا رو از نزدیکی حس کرد بود چوب دستی خود را بیرون کشید و اماده نبرد شد .

قیییژژژژژژژژژژژژژژ ( افکت باز شدن در صندق )

ناگهان صدای مهیبی درون دفتر دامبلدور پیچیده شد و لوسیوس با مجیک دامبلدور حواله دیوار شد.

دامبلدور پاشد و با خود زمزمه کرد : دوباره مجبور شدم طلسمش کنم !

دامبلدور شنل نامرئی را روی خود انداخت و به سوی خوابگاه گریفیندور حرکت کرد .

خوابگاه گریفیندور _ خوابگاه پسران

دامبلدور وارد خوابگاه پسران شد و با صحنه بسی چند خفن رو به رو شد .

جیمز در حالی که یویوی خود پرت می کرد با تدی صحبت می کرد .

شنل از روی سر دامبلدور پایین افتاد و دامبلدور فریاد زد : جیمز تو اینجا چیکار می کنی ؟ مگه قرار نبود تو محفل بمونی ؟
جیمز : اخه عمو البوس تو گفتی به من یویو می دی ولی نهنگ های منو هم با خودت بردی

دامبلدور در حالی که فکر فرورفته بود با صدای تدی به خودش برگشت .
تدی : اینجا چه خبره ؟ عمو البوس شما از مدرسه اخراج شده بودید . ولی باز اینجایید .

البوس و جیمز کل ماجرا رو برای تدی شرح دادن و دامبلدور رو به تدی کرد و گفت : مدیر مدرسه الان کیه ؟
تدی : این که معلومه ! خوب لوسیوس مالفوی .
البوس : نه ای کاش اون بود .
جیمز : پس کیه ؟
البوس : اون کچل عقده ای (لرد ).
جیمز و تدی : کی ؟

دامبلدور پاشد و گفت : اون تامه . اونم مثل من معجون مرکب می خوره و خودشو مثل لوسیوس می کنه . تا عقده های جوانی شو رفع کنه .

تدی : حالا باید چی کار کنیم ؟
البوس : باید محفل رو خبر کنیم و این کچل رو از مدرسه بندازیم بیرون .

10 از 10 !


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۲۱ ۱۱:۱۳:۳۵

در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۷

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت!]شوراي دوازده نفره ي هاگوارتز آلبوس دامبلدور رو از مديريت مدرسه عزل كردن و اين كار آنها براي دامبلدور گران تمام شد.
دامبلدور سعي داره دوباره به مدرسه برگرده. بعد فكر كردن زياد به اين نتيجه مي رسه كه به جاي جيمز سيريوس پاتر به مدرسه بره. براي همين هم جيمز رو با وعده ي يويو و نهنگ خشمگين گول مي زنه و داخل كمد خونه ي گريمالد محبوس مي كنه.

دامبلدور بعد از اون به جاي جيمز به هاگوارتز مي ره و در اونجا با اتفاقات غير قابلي رو به رو مي شه. اما اينها به هيچ وجه مهم نبودند. دامبلدور بايد نقشه ي خودش را عملي مي كرد.

دامبلدور نيمه شب به دفتر لوسيوس مي ره و با هزار بدبختي خودشو پنهان مي كنه. و حالا ادامه ي داستان..

پ.ن: دوتا پست قبل رو بايد عنايت كنيد و بخونيد [/spoiler]

دامبلدو زير شنل نامرئي در دفتر خودش كه توسط لوسيوس غاصب اشغال شده بود رو قدم مي زنه و در هر گوشه به دنبال مدارك مخفي و سياهي مي گرده كه لوسيوس توي دفتر قائم كرده.

- اهههمم..!

دامبلدور به اطرافش نگاه مي كنه و سمت راست خودش تابلوي فينياس نايجلوس رو مي بينه كه با خشانت داره به اون نگاه مي كنه! در چند لحظه ي اول دامبلدور به فينياس نگاه مي كنه و لبخند مليح مي زنه ( اينجوري: )، بعد در چند لحظه ي دوم تازه مي فهمه كه شنل از روي سرش افتاده و در چند لحظه ي اضافي شنل رو برميداره و ميگه:

- خاك بر سرت.. اونورو نگاه كن.. مگه خودت خوار و مادر نداري بذار شنلمو سرم كنم.. عهه!

- بچه ي گريفيندوري متجاوز قانون شكن.. مثل پدرتي.. توي دفتر مدير چيكار داري؟.. من به ايشون اطلاع خواهم داد.. فينياس به گروه اسلي و مديرش وفادار خواهد ماند!
- از اينا مي خواي؟

دامبلدور چندتا آبنبات ويژ ويژوي جوشان كه مورد علاقه ي خودش بود رو به فينياس مي ده و وفاداري فينياس به همه ثابت مي شه!!! دامبلدور به بقيه ي ملت تابلو هم كه تقاضاي آبنبات كرده بودن، آبنبات عرضه مي كنه و بعد مي ره سراغ كار خودش.

دامبلدور يه كمد كه شباهت خاصي به گاوصندوق داشت رو با مهارت خاص خودش باز مي كنه و به وارسي اون مشغول مي شه. اما در همين لحظه چندتا اتفاق با هم ميوفته!

دامبلدور از تعجب ميگه :"واوو!"؛ در دفتر مدير باز ميشه و دامبلدور از ترس با سر ميوفته تو گاوصندوق.

لوسيوس: شماها چي داريد مي خوريد؟.. گاو صندوق درش چرا بازه؟.. كولوپورتوس.. فورتيسكو.. اون تلويزيون منو بيار مي خوام قصه هاي جزيره رو نگاه كنم!

دامبلدور داخل صندوق: توي گروه مديريت سابقه نداشته كه كسي سريالهاي مشنگي ببينه.. تازه اين كه چند بار بازپخش شده.. هن؟!.. اين ديگه چيه زير من؟.. ماااوع!.. كلاه گيس تام.. اين ديگه چيه؟ .. رداي تام؟.. زير رداي تام! .. ديگه داره خطرناك ميشه.. بذار اينورو نگاه كنم.. چييي!؟!

آيا دامبلدور چه چيزي پيدا كرده بود؟
آيا او مي تواند از صندوق بيرون بياد؟
آيا جيمز در هاگوارتز بوده و همه چيز لو خواهد رفت؟!
نمي دونيد؟.. پس تا پستهاي بعدي بمونيد تو خماري!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۹ ۱۱:۵۱:۲۳

باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹ دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۷

ریـمـوس لوپـیـنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 395
آفلاین
تق تق تق تق
دو دقیقه بعد

لوسیوس کم کم داشت تکانی به بدن خود می داد که دوباره .....

تق تق تق تق
لوسیوس به صدای گرفته ای بیا تو .

تدی در حالی که بسیار پریشان بود وارد شد .
-چی شده ؟
- عو عوعو عوعوعوعو
-درست حرف بزن ببینم چی می گی ؟
- نیست .
-چی نیست ؟
-جیمز نیست .
- همون پسر عله رو می گی که فقط جیغ می زنه ؟
- بله . کارهای دیگه هم بلده
لوسیوس دید که تدی داره عصبانی و چیز نمانده اورا گاز بگیرد کوتاه آمد و گفت :عزیزم معلومه که کارهای دیگری هم بلده

تدی که داشت خود را کنترل می کرد رو به لوسیوس کرد و گفت : حالا جیمز چی میشه ؟
- نمی دونم, کجا ها رو گشتید ؟
-همه جا رو
-مگه می شه
- اره همه جا رو گشتیم ولی نیست من جیمز و می خوام

دامبلدور که زیر شنل داشت به خود لعنت می فرستاد دید که تدی و لوسیوس از در خارج شدند .

دامبلدور به سوی در حرکت کرد و از شیشه حاوی معجون مرکب را در آورد و کمی از آن نوشید .

یک ساعت بعد

تدی در مرلین گاهو باز کرد و دید داره جیغ می کشه

تدی رو به جیمز کردو گفت :
- کجا بودی ,داشتم میمردم از نگرانی .
- تو کجا بودی من الان دو روزه این تو گیر کردم
-
- چی آدم ندیدی
- مگه تو چوب دستی نداری
- نه جاگذاشتم تو کیفم

یکم اینورتر

لوسیوس که صدای جیمز رو شنیده بود راحت شد و به سوی دفتر خود حرکت کرد تا حال دامبلدور رو بگیره .

16 از 20 !


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۷ ۱۸:۰۶:۵۹

در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۴:۰۶ دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۳:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5903
آفلاین
لوسیوس از روی صندلی بلند شد و با دقت به اطراف نگاه کرد.
-کی اونجاست؟کی بود حرف زد؟

دامبلدور فهمید که سکوت فایده ای نخواهد داشت.
-منم لوسیوس.منو نشناختی؟من صدای وجدانتم!

لوسیوس چوب دستیش را بدست گرفت.
-هر کی که هستی زود بیا بیرون.قبلا هم پونصد بار بهت گفته بودم که من از این آت و آشغالا که گفتی ندارم.زود خودتو نشون بده وگرنه...

دامبلدور با شنیدن این موضوع که صدای وجدان لوسیوس در گذشته پانصد بار خفه شده است احساس خطر کرد.باید کاری میکرد ولی چوب دستیش را در جیب ردایش گذاشته بود و مجبور بود شنل نامرئی را با هر دو دستش بگیرد.راه دیگری نداشت.ناچار به نمایشنامه اش ادامه داد.
-ساکت باش ملعون!درتمام این سالها موفق شدی صدای منو خفه کنی.ولی من بالاخره تونستم آزاد بشم.بیدار شو لوسیوس.از خواب غفلت بیدار شو.شرارتهاتو به خاطر بیار لوسیوس.تو جادوگر پلیدی بودی.

لوسیوس ساکت بود.زیر نور شمع چهره اش رنگ پریده تر از همیشه به نظر میرسید.دامبلدور از سکوت لوسیوس استفاده کرد.
-به خودت بیا.من به تو فرصت جبران میدم.عوض شو.تو قلب پاکی داری.اجازه دادی تام قلب پاکتو سیاه کنه.هنوز برای بازگشت فرصت داری.

لوسیوس با حالتی گیج هنوز به دنبال منبع صدا میگشت.
-مسخره بازی بسه.هر کی که هستی زود بیا بیرون تا نشونت بدم بردن اسم ارباب یعنی چی!

دامبل از فرصت استفاده کرد و به سختی موفق به در آورد چوب دستیش شد.صدای "استوپفای"ضعیفی به گوش رسید ولی قبل از اینکه لوسیوس موفق به دفاع یا کشف این موضوع که طلسم از کدام سمت آمده بشود نقش زمین شد.

دامبلدورشنل را از روی سرش برداشت .چوب دستی را در جیبش گذاشت و نگاه تحقیر آمیزی به لوسیوس انداخت.
-من نمیدونم تام این همه مدت تو اون دخمه چی یاد شماها میداده!

بطرف میز رفت.فرصت خوبی برای اجرای نقشه اش پیدا کرده بود.
تصمیم گرفت به عنوان تلافی خوانده شدن دفترخاطراتش،نگاهی به اسناد محرمانه لوسیوس بیندازد که با خوردن چند ضربه به در با عجله شنل نامرئی را پوشید.
کسی که پشت در بود مصرانه به در زدن ادامه میداد و هر لحظه ممکن بود وارد اتاق و با جسم بیهوش لوسیوس مالفوی مواجه بشود.
دامبلدور وحشتزده به در اتاق چشم دوخته بود که متوجه شد دست چپ لوسیوس تکان خفیفی خورد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۷ ۴:۰۸:۳۴

I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱:۳۱ دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۷

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
به محض ورود به خوابگاه به سمت چمدان جیمز دوید و دستش را داخل برد تا....
_ اوخ!
دامبلدور دستش را بیرون آورد، نهنگچه ی خشمگینی دستش را گاز گرفته بود. با تکانی آن را روی تخت کورمک مک لاگن انداخت و دوباره شروع به زیر و رو کردن چمدان کرد.
و بلاخره چیزی را که دنبالش بود پیدا کرد.

همان لحظه – دفتر مدیریت مدرسه:

لوسیوس مالفوی پشت میزش نشسته و چشم های خسته اش را به دفترچه ی خاطرات آلبوس دامبلدور دوخته بود.

نقل قول:
" اونا خیلی فضولن، من میدونم که وقتی از اتاقم خارج میشم تابلو های مدیرای قبلی، دفترچه ی خاطراتم رو میخونن، خیلی تابلوئه!روزای سختی رو دارم میگذرونم، تامی باز در حفره رو باز کرده، یادش رفته ببنده. باسیلیسکا دارن تو لوله فاضلابا جولون میدن. این هری پاتر هم که فک میکنه کیه! هر روز به یه بهونه ای میاد دفتر من، ته دلش میخواد بگه مارزبونه ها! ولی وقتی ازش میپرسم چیزی هس که بخوای بهم بگی؟، برمیگرده از دفترم میره بیرون پسره ی کله زخمی عله ی ..."


پوزخندی تمسخرآمیز روی لبان کمرنگ لوسیوس نشست و چند صفحه جلوتر رفت، اوضاع هاگوارتز بهم ریخته بود...برایش عجیب بود که آلبوس دامبلدور پیری چطور توانسته بود این هاگوارتز عظیم و دانش آموزان شرورش را اداره کند...

نقل قول:

"فوکس مریض شده. نمیدونم چرا برعکس عمل میکنه! پرنده نیس، خاکستره تمام مدت. بعد وقت مرگش که میرسه پرنده میشه! بعد مثلا زنده میشه که دوباره تا مدتها خاکستره! نمیدونم چه مرگشه! در ضمن توی چن صفحه ی دیه کلید موفقیتم رو برای اداره ی این هاگ و ملت خفن و باحالش میگم! با ما باشید فضولها! "


لوسیوس :
و سپس با عجله ورق زد:

نقل قول:
" تولدمههههه! مک گون برام یه قدح اندیشه خریده!! از این به بعد دیگه اینجا چیزی نمینویسم! آخجون وسایلمو ارتقا دادم! "


لوسیوس با عصبانیت آخرین جمله ی آخرین صفحه را خواند بعد دفترچه را به گوشه ای پرتاب کرد.

- آی! کوری مگه!؟ نمی بینی زیر شنل نامرئی دارم راه میـ.....!

دامبلدور که متوجه سوتی خود شده بود ساکت شد. اما چشمان نیمه باز لوسیوس کاملا گرد شده و خواب از سرش پریده بود!


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۷ ۱:۳۶:۳۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.