هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸
#28

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
مدير خانه ي سالمندان، به سوي ملت آغوشش رو باز ميكنه.

- دوستان، همراهان، پيران، جوانان، نوجوانان، كلاس اولي ها، راهنمايي ها، دبيرستاني ها، بيناموس ها، مرگخوار ها، محفلي ها، ...

نيم ساعت ِ‌بعد

- عباس آقا اين ها ، همسايه ي سمت ِ راستي ِ عباس آقا اين ها، همسايه ي سمت ِ‌ چپي ِ عباس آقا اين ها، شمسي خانوم، مامان ِ شمسي خانوم، آهان! خواهر ِ‌ شمسي خانوم ...

ناگهان يكي از افراد مسن در خانه ي سالمندان ِ كهريزك ! سكته ميكنه و خبرش سريعا" پخش ميشه و همه با ترس و اين ها فرار ميكنند و متفرق ميشن.

رئيس : اِ ؟ كجا ! باب تازه رسيده بودم به اصل ِ‌ مطلب !

همه دارن جيغ ميكشند و فرار ميكنند.

----

دوروز بعد

رئيس خانه ي سالمندان جلوي پير پاتال هايي ايستاده كه با دستبند به هم بسته شده اند و روي دهان هايشان چسب هاي طوسي رنگي زده شده است .

- خب! اولا" كه سلام. بسم الريش المرلين ، عيد ِ سعيد ِ هاگوارتز مبارك! خب، من طي ِ يك صحبت كه با وزير سحر و جادو داشتيم ( در اينجا وزير رو آب كدو حلوايي تصور ميكنيم. ) ايشون اعلام كردند كه يك طرح ِ‌بسيار جذاب و هيجان انگيز براي شما دوستان دارند كه ديگه آخر عمرتون هست و داريد اگه مرلين بخواد مي ميريد.

ملت :

- بنابراين تصميم بر اين گرفته شد كه براي خانه ي سالمندان به صورت ِ مجاني همه رو با هم ببريم يك اردوي علمي- تفريحي- تخيلي.

ملت :

- چرا چيزي نميگيد؟

ملت :

رئيس : وا ... نكنه اومدم نهضت سواد آموزي ِ بچه هاي كرو لال؟

و بعد يادش مي افتد !‌

رئيس : آهان، نقل قول:
و روي دهان هايشان چسب هاي طوسي رنگي زده شده است .
همينه. چسب هاي دهن هاشونو بكنيد، ببينيم چي ميگن!‌

-----
دلم ميخواست يه جايي رول بزنم. به من چه، ادامه نديد اصن!!


[b]دیگه ب


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۸
#27

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
شرح ماوقع:

لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور سالهای سال با هم جنگیدند. آنها هیچ وقت راضی نشدند که این دشمنی قدیمی را فراموش کنند.

ولدمورت و دامبلدور تشکیل خانواده دادند و صاحب فرزند شدند ولی باز هم حاضر نشدند جنگ را تمام کنند. آنها از صبح تا شب تخم کینه و نفرت از طرف مقابل را در خانواده خود میپاشیدند و همینطور زمان میگذشت. بالاخره هر دو پیر و از کار افتاده شدند و فرزندانشان بزرگ شدند.

بر خلاف آنها فرزندانشان اصلا علاقه ای به این درگیری قدیمی نداشتند و تمام سعیشان را میکردند تا پدرانشان را راضی کنند از این دشمنی دست بردارند. اما از آنها اصرار و از ولدمورت و دامبلدور انکار.

دیری نپایید که صبر فرزندان هر دو لبریز شد و هر دو را به خانه سالمندان بردند. آن هم دقیقا یک خانه سالمندان!

------------------

بله اینطور شد که ضرب المثل مار از دامبل بدش میاد در خونه ش سبز میشه مصداق عینی پیدا کرد و هر دو پیرمرد مجبور شدند تا در این جا هم همجوار شوند.

ناگفته پیداست که کارمندان خانه سالمندان از دست این دو و درگیری هایشان کلافه شده بودند.

این دو پیرمرد لجوج دست بردار نبودند و صبح تا شب جنگ و جدل داشتند. کار به آنجا کشید که مسئولان خانه سالمندان تصمیم گرفتند چاره ای بیاندیشند و از این مصیبت نجات پیدا کنند.

آنها بعد از همفکری نتیجه را اینطور برای ولدمورت و دامبل بیان کردند که: « از آنجائی که طی این سالیان متمادی شما به هیچ صراطی مستقیم نشدید و دست از این کینه شتری برنداشتید، برای یک بار خیال خودتان را راحت کنید و یک دوئل ترتیب دهید. بدین ترتیب فرد برنده تا آخر عمر آرامش خیال پیدا میکند و مضاف بر این کارمندان خانه سالمندان هم نفسی براحتی میکشند. البته فرد بازنده هم در آن دنیا آرامش میابد! »

خلاصه دوئل ترتیب داده شد و هر دو پیرمرد روی ویلچر چشم در چشم هم و چوبدستی در دست قرار گرفتند.

رئیس خانه سالمندان شروع به شمردن کرد: 1...2...3

هنوز 3 از دهان رئیس بیرون نیامده بود که دامبلدور با چالاکی چوبش را بطرف ولدمورت گرفت و وحشتناکترین و خطرناکترین طلسم قرن را که همه آن را به هری پاتر نسبت میدهند روانه کرد:

_ اکسپلیارموس

ولدمورت که در اثر مصرف مشروبات الکلی در طی سالیان اخیر کمی تاخیر در واکنش پیدا کرده بود چند صدم ثانیه دیرتر طلسم زیر را به سوی دامبل روانه کرد:

_آوداکداورا!

اکسپلیارموس و آوداکداورا به هم برخورد کردند ولی طلسم دامبلدور قویتر بود و آوداکداورا را به سوی ولدمورت برگشت داد... ولدمورت روی ویلچر ولو شد و تکانی خورد.

بله همه دیدند که ولدمورت در دم جان داد و دامبلدور از فرط خوشحالی در حال تک چرخ زدن با ویلچرش بود اما چند ثانیه بعد طلسم سبز رنگی شلیک شد و این دامبلدور بود که به دیار باقی شتافته بود و این ولدمورت بود که تک چرخ میزد!

-------------

تیتر روزنامه های فردا:

هورکراکس هشتم ولدمورت کشف شد!

توضیح خبر: لرد ولدمورت در تمام این سال ها وانمود میکرد که همه هورکراکسهایش از بین رفته و فناپذیر شده است اما در دوئلی که دیروز با دامبلدور انجام داد بعد از مرگ دوباره زنده شد و دندانهای مصنوعیش را به نشانه پیروزی در هوا تکان میداد!

ولدمورت در توضیح این کار به خبرنگار ما گفت که این دندانهای مصنوعی متعلق به سالازار اسلایترین بوده است که هر شب آنها را تمیز میکرده و در آب میگذاشته است تا به نسلهای بعدیش منتقل شود.

ولدمورت هم بعد از دست یافتن به آنها تصمیم میگرد این ارثیه با ارزش را تبدیل به هورکراکس کند که البته نه تنها دامبلدور که هیچ کس دیگه هم درنیافته بود ولدمورت هورکراکس هشتم هم دارد، آن هم یک دندان مصنوعی.



Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
#26

دابیold7


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۷:۱۰ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
از تو چه پنهون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
- محفلیون دنبال من بیاین. هری رو هم بیارین.
- مرگخوار ها پشت سر ارباب راه بیفتین. بارتی رو هم بیارین.
دامبل و لردی راه افتادند اما وقتی پشت سرشان را نگاه کردند همه سر جایشان ایستاده بودند.

- چرا نمیاین؟
- ما طرفدار هری هستیم. هری پسر برگزیدست نه تو. هری این کچلو کشته نه تو. تو این وسط چی کاره ای؟ ما میخوایم هری رئیس ما باشه. از رئیس بودن تو خسته شدیم.
- ما طرفدار بارتی هستیم. بارتی بهترین مرگخواره نه تو. اون چندین سای حبس کشیده نه تو. اون هری رو به قبرستون کشوند تا تو بگردی نه تو! تو این وسط چی کاره ای؟ ما میخوایم بارتی رئیس ما باشه. از رئیس بودن تو خسته شدیم.
- شوخی بسه بیاید بریم.
- ما شوخی نداریم.

مرگخوار ها این را گفتند و بعد رو به بارتی کردند و گفتند: درود بر ارباب جدید ما لرد بارتیمورت! ( رو به ولدمورت)
- درود بر ارباب جدید محفل هری جیمز پاتر! ( رو به دامبلدور)

لرد و دامبلدور نگاهی مایوسانه به هم کردند و سپس بلند گفتند: پس شما دشمن مایید! خودتون خواستین، من مجبورم نابودتون کنم، آوادا کداو ...
- ایمپریو!

بارتی طلسم را بر روی ولدمورت اجرا کرد و گفت: بله من رئیس جدید مرگخوار ها هستم: " لرد بارتی " حالا این پیری رو میبریم خانه ی ریدل میندازیم تا من براتون درباره ی سیستم جدید مدیریتی مرگخوار ها براتون سخنرانی کنم!

دامبلدور چوبدستی اش را کشید و گفت: هرگز دوست نداشتم نین اتفاقی بیفته، مجبورم بیهوشتون کنم.
- اکسپلیارموس بابا! زرشک! من رئیس محفلم پیری. تو هیچ کاره ای. پتریفیکوس توتالوس. مجسمه ی این پیرمرد رو بردارید و دنبال من به خونه ی 12 بیاید.

ملت مرگخوار و محفلی ها هورا کشان پشت سر ارباب های جدیدشان راه افتادند.

خانه ی شماره ی 12 گریمولد
- از امروز ما با مرگخوار ها دشمن نیستیم. چه قدر جنگ؟ چه قدر تلفات؟ خود تو لوپین خوشحالی که مردی؟

دامبلدور خشک شده به سخنرانی هری مینگریست و تاسف میخورد.

خانه ی ریدل
- از امروز ما با محفلی ها دشمن نیستیم. چه قدر جنگ؟ چه قدر تلفات؟ خود تو سیوروس خوشحالی که مردی؟

ولدمورت تحط طلسم فرمان گوشه ای نشسته بود و بی آن که بداند چرا بارتی را تحسین میکرد!


امضاء: دابی ، جن


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
#25

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
بلا با چشمان باز به صحنه نگاه کرد.تمامی مرگخواران با چشمان باز به لرد ولدمورت،بارتی،دامبلدور و هری خیره شده بودند. از آن سو،محفلیها نیز سر رسیدند.مورگانا دستی به موهای خود کشید و با تعجب رو به لرد گفت:ما اومده بودیم تا لرد شدن بارتی رو تبریک بگیم!اون بهمون گفته بود که شما...شما زبون مونتی لال مردید.
لرد نگاه خشمگینی به بارتی کرد و با عصبانیت گفت:پس من مردم،هان؟



جیمز از آن طرف بسوی دامبلدور آمد. جمیز با یویوی خود چند ضربه به دامبلدور زد و با حیرت گفت:زندست!زندست!
جیمز این را گفت و بعد رو به هری فریاد زد:بابا تو گفتی مرده دامبل!این که اینجاست...پس چی شد؟
دامبلدور از عصبانیت چندمو از ریش خود را کند به هری گفت:ببین پسر!تراشیده بشه این ریش که نمک نداره!من تمام زندگیمو،تمام ریشمو برای تو سفید کردم و حالا اینو بهم میدی؟
دامبلدور این را گفت و بعد رو به لرد کرد:
هیمنجا کروشیوشون کنیم؟
- نه...من فکر بهتری دارم...میریم شکنجه گاه!


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
#24

آلتیدا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸
از یه گوشه دنج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
-نهههههههههههههههههه!

- ما که هنوز کاری نکردیم ! چرا جیغ می زنی هری ؟!

- ریشو راست میگه . چرا جیغ می کشی بارتی ؟!

هری و بارتی به هم نگاه کردن و یکصدا گفتند :

- ما نبودیم !

لرد پوزخندی زد و به دامبلدور گفت :

- می بینی ریشو ؟! هنوزم که هنوزه بارتی ازم حساب می بره. کافیه چوبدستیم رو ببرم بالا تا درد تو بدنش بپیچه . پدر سوخته یادش نرفته کروشیو های اربابو ! حال می کنی ؟! من که گفتم بارتی مث این چارچشمی شما نیس !

دامبلدور با حالتی حق به جانب گفت :

- اتفاقا این هریه که هیچ وقت اون طلسمی که اون دفعه روش انجام دادم یادش نمیره . واس خاطر همین جیغ کشید !

بارتی که از خشم قرمز شده بود گفت :

- میگم من جیغ نکشیدم ددی !

- اوهوم ! راست میگه ! منم جیغ نکشیدم !

دامبلدور دستش را به کمر زد و گفت :

- خوب ، اگه نه شما جیغ کشیدین نه ما پس کی بوده ؟!

هری و بارتی شانه هایشان را بالا انداختند . دامبلدور به سمت لرد برگشت :

- نظر تو چیه تامی ؟

-

- . تام ، اینجا کلاس تغییر شکل نیست که تو قیافه ت رو اینجوری می کنی ! من فقط می خوام نظرت رو راجع به این جیغ خوش صدایی که چند لحظه پیش شنیدیم بدونم !

لرد که چشم هایش گشاد و گشاد تر می شدند انگشت لرزانش را بالا برد، به پنچره پشت سر آن دو اشاره کرد و به پشت روی زمین افتاد . هر سه نفر برگشتند و به جایی که او نشان داده بود خیره شدند .

هری :

- باورم نمیشه !

بارتی :

- امکان نداره ! اونا خبر نداشتن !

دامبلدور که قلبش درد گرفته بود قبل از اینکه یه سکته ناقص بزنه و روی زمین بیفته نالید :

- تامی ، مرگخوارات اومدن دیدنت !


نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱:۴۶ پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
#23

نیمفادورا تانکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۱۸ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
از ریش مرلین آویزون نشو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
هری : بابایی دامبل کجا بو...
- زهر مار بابایی، اینه جواب اون همه محبت های من؟ بعد شونصد و هوفصد هزار سال اومدی به من سر بزنی بعد تصمیم میگیری منو بکشی؟ که جانشین من بشی؟ هی روزگار ... کچلک یه چند تا کروشیو به این بزن من نمیخوام روحم علیل بشه.

- با کمال میل ریشو ... کروشیو. خوب میرسیم به تو بارتی قدر نشناس . توطعه می کنی؟ کروشیو. من پیر و ضعیف شدم؟ کروشیو. تو میخوای لرد بشی؟ کروشیو. میخوای جانشین من بشی؟ کروشیو ...
- بسه دیگه تامی جون چه قدر کروشیو کروشیو میکنی؟

- بابایی این حرفا چیه؟ کی این حرفا رو زده؟
- راست میگه بابا این حرفا چیه؟ ما بومدیم به دیدن شما.

- دروغ گو های کثیف!
- از کی دروغ گو شدی هری؟
- مگر نگفتید ما پیر و ضعیفیم؟ پس آماده ی دوئل با ما باشید
- بله دوئل کن هری.
- بابا اشتباه شده!
- چوبدستیشونو بهشون بده تام.
- بگیرید.
- آماده ای هری؟
- آماده باش بارتی!
- 3 ... 2 ... 1


ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۲۴ ۱:۵۲:۱۸

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸
#22

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
[spoiler=خلاصه ی سوژه:]لرد و دامبل خیلی وقت بود که هری و بارتی نیومده بودن تحویلشون بگیرن!به خاطر همین هم تصمیم میگیرن با هم متحد شن و از خونه فرار کنن و برن برن خون هری و بارتی رو توی شیشه بریزن!

اونا فرار میکنن و از روی پشت بوم،میبینن که بارتی و هری شیش تا نگهبان خونه رو کشتن و دارن وارد خونه میشن!به همین دلیل لرد و دامبل به زیرکی فرار میکنن!

وسط راه تازه دو هزاریشون میفته و تصمیم میگیرن برگردن!بعد از هزار جور جر و بحث با همدیگه برمیگردن!

در همین حال،هری و بارتی تازه میفهمن که اونا نیستن!بارتی در حال فکر کردن به آرزوهای بزرگی مثل تبدیل شدن به لرد بارتی هست و با هری یه کم جر و بحث میکنه و هری هم قبول میکنه!

در این لحظه،دامبل و لرد پشت پنجره بودن و در حین صحبت بارتی و هری داشتن گوش میدادن و ناگهان با حرفی که بارتی زد (درباره ی اینکه اونا پیر شدن!) عصبانی میشن و تصمیم میگیرن حالشونو جا بیارن!
[/spoiler]

-پس قبوله!

صبح روز بعد:

یهر روز آفتابی دیگه شروع میشه و پرتو های نور خورشید روی پشت بوم بر روی کله ی کچل ولدی بازتاب میشه و میخوره تو صورت دامبل و اوو بیدار میکنه!( )

دامبل آروم آروم چشماشو باز میکنه و با صحنه ی عجیبی رو به رو میشه!دامبل چشماشو دوباره پاک میکنه.باورش نمیشد که چه اتفاقی افتاده!

بارتی و هری پرونده های ولدی و دامبل رو از خانه برداشته بودن و داشتن اونو توی آتیش میسوزوندن!

دامبل نتونست تحمل کنه و بلاخره ولدی رو بیدار کرد!ولدی بعد از بیدار شدنش دهنش به مدت دو دقیقه همینطوری باز موند!

دو جادوگر پیر پاتال بعد از مدتی تعجب،از روی پشت بوم اومدن پایین و یه راست رفتن سراغ تخت خواب همون پیرزن مرموز!

بلــــــــــــــــــــــه!اون پیرزنه کسی نبود جز...

(اسمش در قسمت پایین درج شده!)

[spoiler=نام:]بلاتریکس لسترنج! [/spoiler]

ولدی بلاتریکس رو در آغوش میگیره و دامبلو میندازه اونور تا با بلا یه کم حرف بزنه!

(با توجه به این که حرفاشون خصوصیه و دخالت تو کارای خصوصی ملت کار ناپسندیه،این قسمت حذف شد!)

ولدی ناگهان فریادی از خوشحالی سر زد و دست دامبلو گرفت و هر دو به سمت بیرون رفتن!

در حیاط:

بارتی و هری هنوز با پرونده ها مشغولن و دارن تک تکشونو میندازن تو آتیش!هیچکی جز اونا دیده نمیشه!

دامبل و ولدی یواشکی وارد حیاط میشن و با هم یه کم مشورت میکنن!

...

-فکر خوبیه کچل جون!!بدو بریم!

اونا آهسته آهسته میرن طرف بارتی و هری و چوبدستی های شکسته شونو بالا میارن و...


-اکسپریاموس!!

بارتی شگفت زده به صورت های عصبانی دامبل و ولدی نگاه میکنه!!صورتش سرخ شده و دست و پاهاش کار نمیکنن!!


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
#21

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
خانه سالمندان:

هری با ناراحتی عینکش را در آورد و دستمال کوچکی را از روی میز پیرزنی که روی تخت مقابل خوابیده بود برداشت.
- فییین! بابایی دامبلم... چه بلایی سرش آوردن. بعد از عمری جینی تصمیم گرفت ظرف هارو خودش بشوره و دست از سر من برداره. بعد از عمری تصمیم گرفت وسواس رو کنار بذاره و با جادو ظرف بشوره و من بعد از عمری وقت کردم بیام بابایی دامبل رو ببینم. ...اوه بابایی دامبل.

بارتی با ناراحتی به هری نگاه کرد و به فکر فرو رفت. پیرزن تخت مقابل مشکوکانه عینکش را روی صورتش جابه جا کرد و عصایش را به حالت "آماده باش" در دست گرفت. هری همچنان اشک میریخت که بارتی تکانی خورد و لبخند موذیانه ای لبانش را پوشاند.
- هری، خب به ما چه ربطی داره! رفتن که رفتن. اصلا" بهتر! با ادعای مرگ اونا می تونیم خیلی راحت حسابشون رو خالی کنیم. می دونی که قانون بانک گرینگوتز چیه؟ می تونیم بدون دستور های اضافه، خودمون به راحتی به دو گروه ریاست کنیم. فکرشو بکن! دیگه کسی نمیگه بارتی ابن لردولدمورت! همه بهم میگن لرد بارتی کراوچ!

هری با عصبانیت به بارتی چشم غره ای رفت و بعد در حالی که سعی می کرد طوری صحبت کند که پیرزن فضول متوجه صدایشان نشود گفت:
- تو چقدر بدجنسی بارتی! اصلا" من نمی فهمم تو چطور می تونی انقدر بد باشی.

- ببین این خیلی سادست هری. تنها یک معادله همه چی رو برات روشن میکنه.


نقل قول:
مهربان ها= خوب ها= محفلی ها
بدجنس ها= بدها= مرگخوار ها



هری آهی کشید و عینکش را به چشم زد. بارتی موذیانه به او نگاهی کرد و ادامه داد:
- خب، اصلا لرد بارتی کراوچ رو ولش کن! فکرشو بکن. دیگه لازم نیست به پیروی از اون پیرمرد ریشات رو بلند کنی. تو میشی پسر برگزیده، تنها رییس محفل ققنوس. تازه کلی به بچه هات پزشو میدی و جینی هم که می بینه این قدر ابهت دار شدی دیگه دست از سرت برمیداره. چطوره؟


هری سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت. بارتی با بدجنسی منتظر واکنش او بود و هردو فارغ از این موضوع که دامبلدور و لرد سیاه از پشت در اتاق در حال نظاره ی آندو هستند در افکار خود غرق شدند. بعد از دقایقی هری لبخندی زد.
- فکر میکنم که تو راست میگی بارتی! اما از کجا معلوم که اون دو تا پیرمرد واقعا" مرده باشند؟ نکنه برگردن و بعد همه چیز خراب بشه؟

- خیلی سادست! حتی اگه نمرده باشند و ما این فرضیه رو قبول کنیم که از خانه سالمندان فرار کرده باشند، خیلی دور نشدند. اگه این اتفاق افتاده باشه هنوز یک روز هم ازش نگذشته چون هیچ کدوم از مسئولین با خبر نشدند. دنبالشون می گردیم و بعد کارشون رو تموم می کنیم.

- بارتی! اونا دو جادوگر قدرتمند هستند و ما نمی تونیم همچین کاری ...

بارتی لبخند شومی زد و دستانش را بهم مالید.
- اما اون ها دوتا پیرمردند هری! مثل گذشته قدرت ندارند. این رو فراموش نکن...


همان لحظه- پشت در اتاق:

لرد سیاه و دامبلدور با ناراحتی به یک دیگر نگاه کردند. دامبلدور که بغض کرده بود سعی کرد که بر خود مسلط باشد. لرد سیاه با ناراحتی توام با غرور گفت:
- دیدی ریش دراز؟ حالا می خواستی برگردی و با هری عزیزت ملاقات کنی؟

دامبلدور بی توجه اشک هایش را پاک کرد. لرد با عصبانیت غرید:
- اینا فکر کردن کی هستند؟ که من پیر شدم و قدرت ندارم؟ شاید این موضوع در مورد تو درست باشه ریش دراز ولی درمورد ارباب نه!

-

- به هرحال نمی ذارم که اینا هرکاری می خوان بکنن. ارباب حسابی حالشون رو جا می اره پیرمرد! می خوام این افتخار رو بهت بدم که همراهیم کنی! قبول می کنی یا بکشمت؟

دامبلدور اشک هایش را پاک کرد و بغضش را فرو داد.
- با این که نمی تونی منو بکشی، اما باشه. این افتخار رو بهت میدم و قبول میکنم تامی.


ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۲۱ ۰:۰۳:۴۴

وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
#20

دابیold7


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۷:۱۰ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
از تو چه پنهون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
- صبر کن پیر مرد
- واس چی تام؟
- مگه ما نمیخواستیم این بچه ها رو ادب کنیم ریشو؟
- چرا کچل.
- خوب بذار ما رو پیدا نکن یه کم ادب شن، اگه بریم پیششون که آدم نمیشن.
- هری من آدمه، بارتی خودتو بگو
- خیلی خوب به هر حال نباید بریم.
- اوکی

همان موقع - خانه ی سالمندان

- دامبلدور کجاست؟ من بابامو به شما سپرده بودم
- بابا ولدی من کجاست؟ به تو هم میگن نگهبان؟ کروشیو
- همین الان این جا بودن.
- آواداکداورا
- به نظرت پدرم کجاست؟
- به من چه پدر ریشدراز تو کدوم گوریه، بابای عزیزم کو؟
- من چه میدونم بابای کچل دماغ ماریت کجاس.
- به بابای من میگی کچل؟ کروشیو
- اکسپلیارموس

یک ربع بعد

- ولدی جون دلم برای هری میسوزه بیچاره اومده باباشو ببینه، بیخیال شو و بذار بریم.
- عجب نفهمیه ها، بذار هری لوست یه ذره ادب بشه.
- برو بابا من رفتم.
- صبر کن پیری.
- عمرا
- پس به بارتی نگو من کجام
- میگم
- صبر کن بابا تو حق نداری
- الان میگیرمت.


امضاء: دابی ، جن


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
#19

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
پس بدو!تصویر کوچک شده

-پس نقشه اینه:تو فردا میری سر این پرستار تنبل رو گرم میکنی تا من برم بیرون.بعد من از رو پشت بوم با یه حرکت آرتیس بازی میپرم پایین و تو رو نجات میدم!

-ای پیرمرد کم دان!!آخه تو با این سن و سالت میخوای چی کار کنی؟

-حالا میبینیم!!(چشمک!)

صبح روز بعد:

یه روز دیگه هم مثل روز های دیگه شروع میشه و پرتو های آفتاب مستقیم میخوره توی چشم پرستار و اونو بیدر میکنه!مثل همیشه آروم آروم بیدار میشه و شل و ولانه شروع میکنه به سر زدن به پیر و پاتال های خونه!!دامبلدور با درست کردن یه نور به دامبل علامت موفقیت میده.دامبل هم بهش چشمک میزنه!

بلاخره پرستار میرسه به تخت دامبل و خرت و پرت های صبحانه رو میریزه روی پاش!!دامبل خیلی دست پاچه شده بود و با نگرانی داشت به ولدی نگاه میکرد!انگار که نمیدونست باید چی کار کنه!بدون اینکه اختیاری داشته باشه شروع میکنه به حرف زدن!

-ا....سلام پرستار!خواستم بگم که....

در همین حال ولدمورت با عصبانیت داشت اونو نگاه میکرد!دامبلدور یه پشت چشم انداخت طوری که میخواست نشون بده میدونه باید چی کار کنه!

-چیه داآش؟!سریع تر بگو دیگه!

-...آره!خواستم بگم که تو میدونی قاب عکس من کجاست؟!

-خوب معلومه!!ایناهاش!

-خوب...تو میتونی برام شیر با بیسکویت به همراه کمی آبنبات شیرین بیان بیاری؟!

-البته!!بفرما!

دامبل ناگهان خونش به جوش اومد و موهاشو کند!!اعصابش خراب شده بود!در همین حال ولدمورت با یه آوادامداورا کار بدبخت رو تموم کرد و بدون این که سر و صدایی داشته باشه!دامبلو برداشت و پاورپچین پاورچین از پنجره خارج شدن!

در خانه ی سالمندان شیش هفت تا نگهبان دشت که داشتن از ی در محافظت میکردن!!دامبل و ولدی اندوهگین داشتن به نگهبان های هیکلی خانه نگاه میکردن!هر دو شون یه گوشه الی قایم شدن و آروم گرفتن!!

...

یک ربع بعد:

از بیرون در یه مرد هیکلی دیگه دیده میشه!دامبل و ولدی با تعجب داشتن به اون نگاه میکردن!!باورشون نمیشد!!اون بارتی بود!!

-نگاش کن چه هیکلیه!گوگولی من!الحق که بچه ی خودمه!

-پیرمرد!انگار چشات لوچ میبینن!!اون هری منه که داره میاد!!

-اصلا فرقی نمیکنه!!بذار بهتر ببینم....آره!!!اون بارتی یه!نگاه کن بلا سوخته داره چی کار میکنه!

و ناگهان دهن هر دو تاشون به نشانه ی تعجب باز میشه!!بارتی تونسته بود همه ی نگهبانا رو بکشه و وارد خانه بشه!!از اون دور تر هری هم به تازگی به اون منتقل شده بود!!

ولدی که هنوز دهنش باز بود بلاخره سکوت رو شکست!

-زود باش پیرمرد بیا بریم!!

و دو پیرمرد به سرعت و مخفیاه شروع میکنن به خروج از دروازه ی خانه!از شانسشون بارتی سرش به یه گل گرم شده بود و حواسش به دامبل و ولدی که از کنارش رد شدن نبود!!

پس در نتیجه دامبل و ولدی از خانه خارج شدن و بارتی و هری که از دنیا بی خبر بودن و بعد از سی سال میخواستن بیان پیش پیرپاتال ها تازه رفتن توی اتاق سراسری خانه!


چند دقیقه بعد:

-ا...میگم ولدی جون.....بارتی و هری توی خونه ان ها!!!

-ا....راست میگیا!!

-پس بریم به خانه!

-تصویر کوچک شده

...


[b][color=000066]Catch me in my Mer







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.