هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۱۰:۵۶ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
#21

آماندا لانگ باتمold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۵۷ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
خسته شده بود . از این همه تنهایی خسته شده بود . افراد زیادی اطرافش بودند اما باز هم تنها بود . در خانه ای پر جمعیت زندگی میکرد اما هنوز تنها بود . از این همه بی فکری و خودخواهی دیگران به زجر آمده بود . هیچ کس با او نبود . تنها بود .
تصمیم گرفت دور شود . از همه و همه کس . از همه چیز که به دنیای شلوغ و در هم و برهم تنهایی آدم ها مربوط میشد دور شد تا این بار با خودش تنها باشد .
زحمت نگه داشتن سرش را نکشید و آن را پایین انداخت . اما دیگر نتوانست چشمانش را ببندد . باید میدید . باید واقعیت ها را تماشا میکرد .
همانطور که سرش را پایین انداخته بود با چشمان باز راهد میرفت . در همین حال متوجه شد که او تنها نیست . فهمید هیچ گاه تنها نبوده و وقتی هم نیست که تنها شود !
رد پاهایش ! آنها همیشه و همه جا دنبالش بوده اند !


تصویر کوچک شده


Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۸
#20

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
تنها بودم..

خسته...

از همه چیز وحشت داشتم... با خدا راه می آمدیم.. روی شن ها قدم میگذاشتیم ... به خدا نگاه کردم ...

- کمکم کن ...
- دارم کمکت میکنم ...
- تو گفته بودی همیشه هستی ...
- همیشه هستم ...
- تو گفته بودی تنهایت نمی گذارم ...
- تنهایت نمی گذارم ...

داد کشیدم : ثابت کن !

- من الان کنارت هستم ....

جیغ کشیدم و به رد پاهایمان اشاره کردم ...

- پس چرا این جا فقط یک ردیف رد پا وجود دارد ؟ من در را تو نمیروم ...

خدا آرامم کرد ... به من گفت :
- نگاه نمیکنی ، نگاه کن !


و من متوجه شدم .. او مرا روی دست های خودش گرفته بود ...

و فقط جای پای او بود ، چون من را حمل میکرد ...

خجالت زده شدم .... سکوت کردم ...


[b]دیگه ب


Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۱۷:۴۴ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸۷
#19

نارسیسا مالفویold**


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
آهسته و آرام قدم بر میداشت. زمین خیس بود و لغزنده. با احتیاط به دنبال جایی می گشت که کمتر گل آلود باشد و پایین ردایش را کثیف نکند. با نوک انگشتانش ردایش را بالا گرفته بود ولی نمی توانست آنرا بالاتر بکشد. شایستۀ دختری از یک خاندان اصیل نبود که مچ پایش دیده شود.

آخه کی منو توی این جنگل خالی از آدم می بینه؟ حالم به هم می خوره از این همه قاعده و قانون که توی کله من فرو کردن!!!

ولی باز هم مواظب بود تا مچ پایش دیده نشود. کمی جلوتر، آنرا دید. جای پایی مردانه و بزرگ. پس در این جنگل خالی از سکنه هم انسان هایی یافت می شدند. باید دلگرم میشد و امیدوار که از گم شدن نجات یافته؟ یا باید از خطری احتمالی می ترسید؟

گزینۀ دوم را انتخاب کرد. منش اشرافی را کنار گذاشت. گل آلود شدن ردایش را فراموش کرد و دوید... از اولین درختی که شاخه هایش را می توانست بگیرد، بالا رفت و خود را لای شاخ و برگ آن پنهان کرد.

کمی بعد صدای حرف زدن شنید. مردی درست پایین درخت ایستاده بود. مردی رنگ پریده و رنجور با عمامه ای بزرگ:
- چشم ارباب. اگه شما میگین باید برم هاگوارتز ، حتما اطاعت می کنم. خواهش می کنم دیگه منو تنبیه نکنین.

مرد به راه افتاد و از درخت دور شد. دخترک همچنان از بالای درخت به عمامۀ بزرگ مرد خیره شده بود که تکان هایی غیر عادی داشت.


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۱۱ ۱۷:۴۷:۲۳


Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۷
#18

بتی بریسویت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۶ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸
از یه جای دنج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 101
آفلاین
-اینجا راهپیمایی بوده؟!
وسط جنگل ممنوعه،گم شده بودم و دنبال یه راه برگشت بودم . یه رد پا پیدا کردم و دنبالش کردم . چند دقیقه بعد به رد پای دونفر برخوردم . رد پای قبلی رو ول کردم و دنبال اون دو نفر رفتم . دو تا شد سه تا،سه تا شد چهار تا،چهار تا شد پنج تا...
نکنه دارن میرن یه جایی محرمانه همدیگه رو ببینن؟می خوان ضد محفل راهپیمایی کنن؟مرگخوارا به هاگوارتز حمله کردن؟کسی داره منو تعقیب می کنه؟
پشت سرم رو نگاه کردم . هیچ جنبنده ای ، حتی یک کرم فلوبر هم دیده نمی شد . فقط رد پای آشنایی بود که چندین بار در کنار هم تکرار شده بود و به جایی که من ایستاده بودم می رسید....*



*محض اطلاع اون هایی که نفهمیدن،داشتم دور خودم می چرخیدم.


[b]دامبلدوØ


Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
#17

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
چند روزی بود که هوا حسابی بارونی و زمین گلی شده بود.
من با کفش های پوتین توی کوچه ی دیاگون دنبال خرید جارو های جدید بودم که یکدفعه...
دراکو از راه دور داشت میومد طرفم.
یاد آخرین باری افتادم که توپ طلایی رو از دستش قاپیده بودم!
باید قیافشو توی اون هوای برفی می دیدید!!! :lol2:
خلاصه اون اومد طرفم و بعد،
-اکسپریاموس
اون این ورد رو خوند و من افتادم رو زمین گلی!!!!
چوبدستیم هم همراهم نبود :no:
مجبور شدم فرار کنم یه گوشه ای و از شانس بدم،رد پام به جا مونده بود...
حالا ادامه اش رو خودتون حدس بزنین!!


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
#16

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
آرام در سرمای زمستان پيش می رفتم.جای پايم روی زمين مانده بود.وارد مغازه شدم و با پولی كه همراه خود داشتم كتی خريدم تا به مبارزه با سرمای زمستان بپردازم.می دانستم مرگ خواران در پی گرفتن من هستند.دوست نداشتم در چنگال ولدمورت و مرگ خوارانش بيفتم،پس به سمت قرارگاه محفل راه افتادم.جاپاهايم برف را خط خطی می كرد.

در حالی كه حال غيب شدن را نداشتم آرام آرام در سرمای زمستان پيش می رفتم كه ناگهان چشمانم عده ای مرگ خوار ديد.وقتی سر دسته ی شان سخن می گفت صدای مردانه ی بلاتريكس لسترنج را شناختم:
_به به،كينگزلی عزيز،طعمه ی خوبی نصيبمون شد.
به آرامی چوبدستی ام را به سمتش گرفتم.چند طلسم بدن قفل كن را به طرفش روانه كردم كه يكی از آنها به بار نشست.سپس بدون آنكه وقت را تلف كنم غيب شدم و جلوی در قرارگاه ظاهر شدم.آخر سر جاپاهايم داشت كار دستم می داد.نزديك بود اسير مرگ خواران شوم.



Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۰:۵۳ دوشنبه ۲ دی ۱۳۸۷
#15

نارسیسا مالفویold**


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
زنندۀ تاپیک، یه جاپای مرموز رو درنظر گرفته و از اعضا خواسته با فرض این که جاپای مورد نظر مربوط به لرد ولدمورت هست، یه پست پرمفهوم بزنن.

می خوام کمی وسعت و آزادی بدم.

یه جای پا درنظر بگیرین و درموردش پست بزنین. پست های سرهم بندی شده پاک میشن. سعی کنین تا می تونین پستتون زیبا باشه. هیچ لزومی نداره هری پاتری باشه ولی به احترام زنندۀ تاپیک، بهتره که هری پاتری بنویسین. اگرم نشد، اشکالی نداره.

برای راهنمایی بیشتر می تونین پست های زیبایی که قبلا نوشته شدن بخونین.

موفق باشین



Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۸:۱۲ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶
#14

لاوندر براونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۴۳ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
از تو دفتر ِ مدیر ِ مدرسه!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 544
آفلاین
هری داشت خواب میدید ؟
نه انگار که بیدار بود ....
شن های سحل روی پاهایش میرقصیدند ....
او داشت با دامبلدور حرف میزد . دامبلدور گفت :
_ هری , نترس من کنارتم .
هری برگشت . رد پای اندو تا انجا کشیده شده بود . هری گفت :
_ ولی تو که حمایتم نمیکنی , نگاه کن , تو حتی رد پایت هم روی شن ها نمانده !
دمبلدور گفت :
_ هری متوجه نیستی !
هری لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد یادش امد ....
جای پای یک نفر روی زمین بیشتر دیده نمیشد ....
و ان کسی نبود جز رد پای دامبلدور ....
پس جای پای هری کو ....
دامبلدور با مهربانی گفت :
_ من تورو بغل کرده بودم هری ! بنابراین تو در اغوش من بودی و برای همین فقط جای پای من روی شن ها موند !

هری با ناراحتی تکانی خورد . کاش میشد دوباره دامبلدور را ملاقات کند نه در خواب یا تابلو .... بلکه در واقعیت ! روبروی خود ....


[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�


Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۴:۱۶ یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵
#13

اش‌ویندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۲ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۵۹ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 151
آفلاین
فلش بک:
تق .....کیششششششششش..
تق......کیششششششششش..

اسکاور:باب اون کلنگ رو آروم تر بزن.....الان ملت بیدار میشن و میریزند توی کنار شومینه
کریچر:نه باب....صدای خرناس سرژ رو نمیشنوی؟
-خور......پف......خور.....پف

اسکاور:این صدا دقیقا از کجا میاد؟
کریچر:از خوابگاه دخت....

ندای آسمانی=ظهور کوییرل و بیل(اون یکی بیل)

بیل:بذارید بلاکش کنم.....بذارید بلاکش کنم...توی خوابگاه خواهران چیکار میکنه؟
کوییرل:با هرگونه بلاک موافقم
کریچر:از جاتون تکون بخورید حذب رو بیدار میکنم......برگردید به منوی مدیریت......

کوییرل و بیل به همون سبکی که آمده بودند بر میگردند
ندای آسمانی=ناپدید شدن کوییرل و بیل(اون یکی بیل)

تق.....کیشششششششششششش....
تق.....کیشششششششششششش....

کریچر به فرود آوردن کلنگ ادامه میداد و اسکاور با بیل خاک را به اطراف میریخت.
اسکاور:مطمئنی اینجا گنج هست؟
کریچر:بوش رو احساس میکنم

پایان فلش بک

تالار ریون....کله ی سحر
ملت سریع شلوغش میکنند تا مسائل مشخص نشه و همه با هم میریزند توی تالار عمومی.....
تپه های خاک در سراسر تالار دیده میشه .در کنار شومینه ی دیواری،کلنگ و بیلی به شکل ضربدری بر روی هم قرار گرفته اند.
ملت:

........قیژژژژژژژژژژژژژژژژژ........
هشتا مدیر به روش های گوناگون در تالار عمومی ظاهر میشوند.
مونالیزا(از طریق تابلو)....باک بیک(پرواز) .کوییرل(ورد آسلامی)...بارون(از توی دیوار)..عله(از طریق زوپس قهرمان)و .....
ملت ریون:شما اینجا چیکار میکنید؟
ملت مدیر:اومدیم ببینیم چرا اینجا رو حفاری کرده اند.
عله:شما دارید برای مبارزه سنگر درست میکنید!...فقط رول صحبت کنید
ملت:
بارون:این رد ماری که روی خاک دیده میشه چیه؟
کل ملت:این رد اش ویندره......مار جدید ولدی.......همش زیر سر ولدیه(در راستایه مطابقت با تاپیک)

فردای آن روز
اسکاور و کریچر، تنها شی تاریخی را که به دست آورده اند،تماشا میکنند.
جوراب پدر پدر بزرگ سرژ


ویرایش شده توسط اش ویندر در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۵ ۴:۱۸:۳۸

[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c


Re: جاپاهای مرموز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
#12

ورونیکا ادونکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۲۲ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 404
آفلاین
جنگل ممنوعه مانند همیشه عجیب، ترسناک و مرموز جلوه می کرد.
باران به شدت بر زمین کوبیده می شد. صدای هوهومانند باد از طرفی و تاریکی شب از طرف دیگر فضا را ترسناک تر از هر زمان دیگری کرده بود. سرما تا استخوان ها نفوذ می کرد. درخت های در هم تنیده در اطراف وحشیانه تکان می خوردند. آسمان رنگ باخته بود. قطره های درشت باران، از میان شاخه و برگ های درختان عبور می کردند و گل و لای را به همه جا پرتاب می کردند. هر لحظه غرشی صورت می گرفت... غرشی که لرزه بر اندام می انداخت. گه گاهی هم آسمان به وسیله ی رعد و برق روشن می شد و بعد دوباره تاریکی همه جا را دربرمی گرفت. بوی خاک به مشام می رسید. برگ ها به طرف زمین روانه شده بودند. به طوری که با یک نگاه به نظر می رسیدند که در حال سقوط هتسند اما در اصل این طور نبود.
در میان باد و باران فردی سیاه پوش به چشم می خورد. سرش را به طرف پایین گرفته بود. ردایش را محکم دورش فشرده بود و قدم هایش را به کف زمین می کوبید. پایین ردایش به کف گل آلود زمین کشیده می شد. از سر و رو و لباس بلندش آب می چکید. صدای قدم های وهم انگیزش روی مخلوطی از خاک و آب به گوش می رسید. آن قدر بلند بود که حتی هو هوی باد نیز نتوانست با آن غلبه کند. با هر قدمی که بر می داشت به قعر جنگل نزدیک تر می شد. به سوی مکانی بی انتها حرکت می کرد... آیا او یک انسان بود؟ یا یک موجودی انسان نما!
گاهی اوقات می ایستاد و دور و اطرافش را در نظر می گرفت، اما بعد دوباره
حرکت می کرد و صدای قدم هایش را از سر می گرفت. این حرکت او چندین بار تکرار شد!
صدای قدم های او روی گل و لای زمین همچون وجود خودش رعب آور بود. او جاپاهایی را از خود ایجاد می کرد که بیش از همه چیز در آن جنگل عجیب به نظر می رسید. آن ها همانند جاپاهای یک موجود عظیم الجثه و یا یک انسان نما به نظر می رسیدند، اما در واقعیت شباهت زیادی به رد پای یک انسان نداشتند.
آن فرد به مکانی بی انتها... به جایی نامعلوم و نا مشخص در آن جنگل می رفت و با گذشت هر دقیقه به آن جا نزدیک تر می شد. اما چه کسی در نیمه های شب، در میان تاریکی، همراه با باد و باران، از چنین جنگلی عبور می کند؟!
در این میان آن فرد از میان شاخه و برگ هایی که به وسیله ی باران حرکت می کردند، تکان می خوردند، گاه به چپ و راست کشیده می شدند و دوباره به حالت اول باز می گشتند، نا پدید شد. تنها چیزی که از خود به جای گذاشت جاپاهایی بود که همچون چاله ای جلوه می کردند. چاله هایی که هر لحظه از قطره های باران پر می شدند و شکل حقیقی خود را فراموش می کردند.
جاپاهای مرموزی که سرانجام عامل حقیقی آن ها مشخص نشد. بالاخره آن ها به طور کامل از بین رفتند و با گل کف زمین یکسان شدند. دیگر چیزی به عنوان جای پا در آن شب معنا نداشت!
کسی در آن جا حضور نداشت. در واقع هیچ کس نتوانست آن جاپاهای مرموز و اسرار آمیز را ببیند تا شاید عامل حقیقی آن ها را شناسایی کند...!
-----------------------------------------
گلوری جان پست ها رو نقد نمی کنی؟!


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.