هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸

sattar


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۹ شنبه ۴ آبان ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹
از tehran
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
"وقتی که امپدکلوس خدای اجنه در حال غرق شدن در گرنسی بود شينوا پری دريايی
او را نجات داد، امپدکلوس روی چمن های آرام و آفتابی درياچه دراز کشيده بود
و به آسمان نيلگون چشم دوخته بود که تصميم خود را گرفت، او بايد با شينوا ازدواج ميکرد..."
اين جواب پرفسور فيلت ويک به سؤال نويل بود که "مردمان دريايی چگونه به وجود آمدند؟"




تایید شد!


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۰ ۱:۰۵:۴۹

be IsaE ke dare be jaye man minevise begoo khat bezane esmamo az ghesse...


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۸

بیگانه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۵ سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۸
از بعد از پل, دست راست دومين كوچه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 182
آفلاین
به او نگاه کردم...
غرق چشمان عاشقانه اش شدم....
چه زیباست نیلگون آبی چشمش!!!...
دوست داشتنی من... دلخوشی من!
چه آرام و با وقار چمن های کنار دریاچه را میخورد.
او مرد رویا های من است... پدر گوساله ها یم..



Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

گویندالین مورگن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۸ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 43
آفلاین
دیدم تایید اینا نشد، گفتم دوباره بزنم.
البته ببخشید که بعد از کلمات "جدیدتر" پست شد.
---------------------------------------------------------

مرگ. حالا در برابرش ایستاده بود. چیزی که از مدت ها قبل ادعای خواستنش را می کرد. قبلا با گفتن نامش آرامش می گرفت. اما در این لحظه، تنها وحشت را حس می کرد. تنها ترس بود که می شناخت. فرار کرد. دوید و مسئولیت را به گوشه ای پرتاب کرد!
خیانت؟ بله، خیانت بود. بگذار خشمگین شوند، بگذار زمین و زمان را به هم بریزند؛ به دنبال تار مویی از او، تمام کشور را جستجو کنند. او دلیل موجهی داشت: ترس. اسرار؟ بله، اسراری به ذهن او راه یافته بود که فقط قبر می توانست آن ها را بپوشاند. می دانست که پشیمانی به سراغش نخواهد آمد و هیچ جدالی هم با خود نخواهد داشت. تنها، ترس.


هنوز در همین نزدیکی شاید منتظر ماست
یک جاده


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سلام

کلمات جدید:خنک، آفتابی، دریاچه،آرام، عاشقانه، مردمان دریائی،چمن،غرق، دلخوش، نیلگون.

1) از ده کلمه ای که تعیین شده حداقل 7 تا باید در داستان به کار بره!


2) کلماتی که تعیین شدن رو لطفا در نوشته تون رنگی کنید.میتونید هم نکنید اما این به ما کمک می کنه که راحت تر پستتون رو بخونیم..

3)میتونید از یه کلمه به شکلهای مختلفش استفاده کنید.مثلا: حرکت: (حرکتی - حرکت کردم - پر حرکت) یا دلم می خواست: (دلت می خواست- دلش خواسته بود)


4) ینجا یه تاپیک آزاد برای همه ست.

6) لطفا از نوشتن پست غیر اخلاقی یا دارای توهین پرهیز کنید.


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

مورگانا لی‌فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
از یه دنیای دیگه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 517 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت.

به اعتمادش خیانت شده بود. از اسرار پشت پرده خبر نداشت و به همین دلیل، خشمگین از آنچه نمی توانست پیش بینی کند، حق خود را می خواست. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. از مرگ بالاتر که چیزی نبود. بود؟

بدون کوچکترین وحشتی، راه حل های ممکن را در ذهن خود جستجو کرد. بسیار منطقی آنچه که حق داشت بداند، را جویا شد و چون پاسخ نگرفت، جدال را در پیش گرفت تا حق خود و دیگران را به دستشان برساند.

نتیجه ناراحت کننده بود. زورمندی چون دیگر زورمندان، خاموشش کرد.


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۱ ۱۲:۵۷:۱۵


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

سامانتا ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۶:۰۸ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۰
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
جدالی با مرگ وجود ندارد ، تنها اسرار پیش بینی نشده ایی تو را به خود فرا می خواند ، در وحشت آرامش را جستجو کن !

فقط عبور کرد.
خشمگین یا ناراحت نبود ، تنها به او خیانت شده بود...


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۸ جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۲:۴۸ شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
baa marg faaseleii nadasht .khashmgin bood ke be oo khiaanat karde va asraarash ra faash karde boodand. oo ba aramesh ba marg jeedal mikard vali dar del kami ehsaase vahshat mikard.oo pishbini nakarde bood ke momken ast kasi be jostejooye jaan pich hayash beravad va an ha ra naabood konad vadar aakhar khodash... ke lod voldemort bood be pishvaaze marg raft.mjn



Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۸

محمد کیانی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۷ جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۵۳ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
از mordor
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
کلمات جدید:خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت.


در مقابل مرگ با ارامش ظاهری ایستاده بود......چون قریغی قرق در افکارش به نظر میرسید سرانجام چنان خشمگین شد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد،باصدایی که در ان سرداب منعکس میشد با انزجار فریاد زد:چرا روی او حساب کردم و پیش بینی نکردم
که او به من خیانت میکند، در حالی که ناراحتی در صدایش موج
می زد ادامه داد: من سال ها برای او اسرارم را می گفتم فکر نکردم او به من خیانت میکند یا نه.و حالا هر چقدر داد بزنم احدی نمیفهمد من در جستجو حقیقت مردم و اینچنین ناجوان مردانه در جدال با مرگ از پای در امدم.چرا بعد از این همه کمک که به او کردم باید اینچنی تنها به دست خود او بمیرم......سکوتی سنگین بر قرار شد اما صدایی بی روح ان را شکست:اواداکداوارا!....



Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۸۸

آرشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۳۹ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
به دور از وحشت،در سالن های تالار اسرار گام برمیداشت تا به جدال مرگ رود.باشد که خیانت را خنثی کرده و آرامش نهایی را چنان که پیشگویی ها میگفتند جستجو کند.


[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۸۸



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۸ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
صبح یکی از روزهای تابستانی وقتی که آلبوس پاتر ردای خود را می پوشید که به سرسرای بزرگ برود تا با بقیه بچه ها آماده ی رفتن به خونه برای تعطیلات کریسمس باشد و هر چه زودتر می خواست که پیش پدر و مادرش برود واز آنها بخواهد که برای او یک جاروی پرنده دیگر بگیرند چون دیگر تحمل تمسخر بچه ها را نداشت که می گفتند بازیکن جستجوگر تیم گریفندور از یک جاروی آذرخش استفاده میکند و همینطور یک ماه پیش بود که پرفسور مکگوناگل به او گفت که به دفترش برود وهمینطور که در حالی که کنار شومینه خاموش دفترش نشسته بود به او گوش زد کرده بود که باید یه فکری به حال جاروی خودش بکند چون آگر همینطور پیش برود باید تیم گریفندور را در ته جدول دید.

خلاصه پس از ۳ روز خانواده ۵ نفری پاتر همراه با رون و هرمیون در کوچه دیاگون در حال حرکت به سمت جارو فروشی بودن که ناگهان متوجه شدن که مغازه جارو فروشی بیش از حد معمول شلوغ است لیلی سریع به سمت مغازه رفت و پس از چند ثانیه برگشت و همینطور که از شور و شعف قرمز می شد با صدای بلند داد میزد مامان بابا حدس بزنید کی اونجاست ویکتور کرام همین کلمه کافی بود که آه از نهاد رون در بیاد ولی هرمیون و جینی با سرعت بیشتر می رفتن تا کرام را ببینند و در بین راه هری آهسته در دل می خندید هنگامی که به داخل مغازه رسیدند آول از همه هرمیون جینی و هری به او رسیدند کرام همینکه آنها به او رسیدند دستش را دراز کرد تا از آنها کاغذ بگیرد که برایشان امضا کند ولی همینکه چشمش به هری افتاد آهی کشید و با صمیمیت با آنها دست داد وقتی با هرمیون دست میداد نگاهش به حلق ای که دردست او بود افتاد و با ناباوری پرسید تو ازدواج کردی و رون که همین الان از پشت هرمیون بیرو اومده بود و چپ چپ به کرام نگاه می کرد با صدایی بلند گفت بله .....

هنگام برگشت تو ماشین رون در صندلی عقب نشسته بود و زیر لب فحش میداد و آلبوس هی از پدر مادرش می خواست که امشب برای جاروی جدیدش یه جشن کوچیک بگیرن








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.