هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸
#35

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۳ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
صدای شر شر ِ آب از بالای کوه تنها صدایی بود که در چادر روسای قبیله ی واکاری به گوش میرسید ، مدتی بود که همه در حال فکر کردن به موضوع مطرح شده بودند و باید بهترین راه را انتخاب میکردند ، از این رو باید چند ساعتی را فکر میکردند.

پس از ساعاتی بالاخره سامیانی دهان باز کرد و گفت:بهترین راه همان راه است باید معمایی طرح شود.

یکی از روسای قبیله پرسید:اما چه معمایی؟معمای ما باید اونقدر زیرکانه باشه که قبیله ی هِرو در هم بشکنه و ما پیروز میدان باشیم!

چشمان سامیانی برقی زد و بالافاصله گفت:من اون معما رو پیدا کردم، مطمئنم جواب معما حتی به عقل جن هم نمیرسه!

نگاه های تردید بر روی سامیانیه جوان سایه انداخت اما او مصمم بود که معمای او را هیچکس قادر به جواب نیست ، از این رو پدر و برادرش به او اطمینان کاملی داشتند زیرا او باهوش ترین فرد در قبیله ی آن ها بود.

در همین هنگام سربازی وارد چادر شد و گفت:پیکی از قبیله ی هِرو اومده و خبر مهمی براتون داره.

پدر سامیانی اجازه ی ورود پیک را داد و او وارد چادر شد، سریع شروع به بیان کردن خبر شد.

- رئیس قبیله ی هِرو تصمیم گرفته به جای جنگیدن با طرح معما جنگ رو شروع کنه، از طرف قبیله ی هِرو و قبیله ی واکاری دو معما طرح میشود و قبیله ای که جواب صحیح بدهد ، او پیروز است.

افراد حاضر در چادر با تعجب به یکدیگر نگریستند چطور ممکن بود هر دو قبیله با یکدیگر یک نوع تصمیم را بگیرند؟این نیز خود یک معما بود!



چند روز بعد هر دو قبیله در مکانی بین دو کوه که مرز بین دو قبیله را تعیین میکرد قرار گذاشتند و هر یک معما را بر روی پارچه ای چرمین نوشته و به محل خود رفتند.

قبیله ی هِرو:

پسر جوان ، تولونی شروع به خواندن معما کرد.

- روزی عروسی بود که در خانه ی مادر شوهرش زندگی میکرد، او به قدری نخود چی دوست داشت که هر روز مقداری از آن را میدزدید و میخورد !طولی نکشید که کیسه ی نخود چی ها به پایان رسید و مادر شوهرذ به قضیه مشکوک شده بود و عروس این را میدانست ، او همیشه با خود میگفت«من مطمئنم که او دزد نخود چی هاست!چون تنها کسی است که وارد این خانه شده»عروس که فهمیده بود مادر شوهر از ماجرا باخبر شده است به عمد نخود چی را روی زمین گذاشت و سپس با گفتنه دو کلمه مادر شوهر را قانع کرد که او دزد نیست!آن دو کلمه چیست!؟[i]
تولونی چندین بار معما را خواند ولی جوابی برای آن نیافت!


قبیله ی واکاری:

معما به شرح زیر طراحی شده بود:

- [i]روزی انگشتر دختر ضاضی را دزدیند و قاضی برای یافتن دزد آن هایی را که مشکوک تر به نظر میرسیدند به میهمانی دعوت کرد و به میهمانان چوب هایی را داد که نام آن ها را :چوب های حقیقت» گذاشته بود و گفت صبح هنگام صبحانه ، چوب ها را نزد من آورید کسی که چوبش بلندتر است دزد است!صبح هنگام همه به نزد قاضی آمدند و او یکی یکی چوب های آنان را با چوب خود مقایسه کرد و در پایان زنی را که چوبش از همه کوتاه تر بود دزد شناخته شد!همه تعجب کردن چگونه ممکن بود قاضی گفته بود دزد کسی است که چوبش از همه بلند تر باشد!


افراد قبیله ی واکاری در فکر فرو رفتند.


اما در بین این دو کوه که هر طرف افراد هر قبیله بودند پیرمردی غیب شد!


سرانجام هر دو جواب ها را یافتند، در اصل هیچ کدام جواب را نمیدانستند و همه ی این ها زیر سر آن پیرمرد جادوگر بود، او بود که در گوش افراد هر دو قبیله این راه حل را زمزمه کرد و او بود که معما را در گوش سامیانی زمزمه کرد و در آخر خودش را جای یکی از افراد قبیله جا زده بود و جواب ها را به هر دو گروه داده بود و آن ها به او مدیون بودند.

نتیجه:هر دو قبیله برنده مبارزه شدند.


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۳ ۲۳:۵۷:۵۰

Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸
#34

آلتیدا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸
از یه گوشه دنج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
صبح روز بعد

آرکو ،محافظ شخصی تولونی، وحشت زده وارد چادر باشکوه اربابش شد و فریاد زد :
-ارباب ! ارباب!
تولونی به او پرخاش کرد :
-صد بار به تو نگفتم که باید اول ورودت رو اطلاع بدی و بعد داخل بشی ؟ دستور میدم یک روز تمام از پا آویزونت کنن !
آرکو که به شدت نفس نفس می زد گفت :
- ارباب ! یه... یه نفر از طرف .....قبیله واکاری داره... به سمت ما میتازه!

تولونی احساس کرد قلبش فرو ریخت . با عجله از چادر بیرون رفت به سمت حاشیه اردوگاه دوید . عده زیادی از فرماندهان و سربازان در کنار حصار های اردوگاه جمع شده بودند و سواری را که به سمت آنها می تاخت با دست به هم نشان می دادند . تولونی آنها را کنار زد و جلوتر از همه ایستاد تا بتواند به خوبی فرد را ببیند . سوار هر لحظه به آنها نزدیک تر می شد و پشت سرش ابری از گرد و خاک به جا می گذاشت . تولونی به دقت به او خیره شد . مردی با لباس پیک های قبیله واکاری که به رنگ سرخ بود . نفس راحتی کشید و اضطرابش از بین رفت؛ مرد شمشیری به همراه نداشت.

آرکو از پشت سرش گفت:
-قربان ، شما نباید اینجا بایستید . ممکنه اون بخواد به شما آسیبی بزنه !
- نگران من نباش . اون یه قاصده. برو بگو بزرگان و فرماندهان توی چادر فرماندهی دور هم جمع شن . قاصد رو اونجا ملاقات می کنم . بعدش هم برو فرمان قبلی رو انجام بده!
آرکو با سردرگمی پرسید :
- قربان ، کدوم فرمان؟!
-باید از پا آویزونت کنن ، نادان!


چادر فرماندهی هرو

پیک واکاری به تولونی ادای احترام کرد و نگاهی به بزرگان و افسر ها که دورش حلقه زده بودند انداخت . تولونی که روی تخت شاهانه ای جلوس کرده بود از او پرسید :
- چرا به اردوگاه ما اومدی؟ ما با قبیله ی شما در حال جنگیم! اگه دلیل قانع کننده ای نداشته باشی دستور میدم گردنت رو بزنن .
- قربان ، سرورم سامیانی ، دختر رییس قبیله ی ما...
حرفش را قطع کرد. زیرا تولونی با شنیدن نام سامیانی نفسش را با صدای بلند حبس کرده بود . او با دستپاچگی سرفه ای کرد و گفت :
-بله ، ادامه بده.
- ایشون پیشنهاد کردند که هر کداوم از قبیله ها معمایی برای قبیله مقابل مطرح کنند و قبیله ای که بتونه پاسخ معما رو پیدا کنه پیروز اعلام بشه . در صورتی که هر دو گروه موفق بشن یا ناکام بمونن جنگ با نتیجه ی مساوی به پایان می رسه.سرورم امیدوارند که شما دلیرانه این پیشنهاد رو بپذیرید تا...

تولونی با حرکت دستش حرف او را قطع کرد و در حالی که لبخند می زد گفت:
-قبول می کنیم . معمای شما چیه؟
پیک طوماری را به آرکو داد و گفت :
-لطفا خودتون این طومار رو باز کنید.ضمنا تا صبح فردا فرصت دارید تا معما رو حل کنید . در صورتی که نتونستید باید شکست رو بپذیرید.

در همان حال، چادر فرماندهی واکاری

-سامی ، به نظرت باید چی کار کنیم؟
سامیانی به پدرش لبخند زد . طوماری که از پیک هرو گرفته بود باز کرد و در حالی که آن را از نظر می گذراند گفت :
-همون کاری که اونها می کنن.مگه ما معتقد نیستیم که از هوش بالایی برخورداریم؟ پس حل کردن چنین معما هایی نباید برامون کار سختی باشه . هوم؟
مشاور اعظم پرسید :
چی توش نوشته بانوی من؟
سامیانی صدایش را صاف کرد و با صدای بلند خواند :
-آن چهار برادر که همیشه پا به پای هم می دوند و همه جا همراه هم اند کیستند؟

همان شب ،چادر تولونی

تولونی برای هزارمین بار معما را از نو خواند :
-زنی با دوستش و برادرش و همسر او چطور میتوانند سه تخم مرغ عسلی را بین هم تقسیم کنند؟
او با عصبانیت طومار را به گوشه ی اقامتگاهش پرتاب کرد . هیچ چیزی به ذهنش نمی رسید .با ناراحتی روی زمین زانو زد ، و آنگاه بالاخره چیزی را که تمام مدت جلوی چشمانش بود دید؛ تکه پوست کوچکی که در قسمت انتهایی طومار پنهان شده بود . آن را برداشت و دستخط آشنای سامیانی را دید:
- برادر ، زن را خیلی قبول دارد . زن به دوستش بسیار علاقه مند است . همسر برادر را زن انتخاب کرده است.
لبخندی زد و طومار را برداشت . بالاخره جواب را پیدا کرده بود.

ظهر فردا ، بعد از یک مجادله ی طولانی

-شما تقلب کردین!
- این حقیقت نداره ! کسی که تقلب کرده شمایید!
-چی؟! نکنه خیال کردین معمای هوشمدانه ای طرح کرده بودین که ما نتونیم از پسش بربیایم؟ هر بچه ای میدونه که چهار چرخ گاری مثل چهار برادر همه جا همدیگه رو همراهی می کنن!
- نه پس! معمای شما هوشمندانه بود !تولونی با یه نگاه فهمید جواب چیه!
- هه! اون پسره ی خنگ رو میگی؟ همون که واسه اینکه با دختر من ازدواج کنه حاضر بود کفشای منو لیس بزنه؟!
- چی؟ توهین به شاهزاده هرو؟! باید حقتو کف دستش بذارم! پروتگو!
- شاه رو مورد تهاجم قرار دادن ! حمله کنین !

و دوباره روز از نو ، روزی از نو!


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۳ ۱۸:۳۹:۱۱

نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۸
#33

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۶:۲۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4828
آفلاین
*

هوا گرگ و میش بود و بادی به آرامی میوزید و برگ های درختان را به حرکت در می آورد. در این میان بزرگان دو قبیله در کنار رودی گرد هم آمده بودند. رودخانه ی باریکی که با تکه سنگ های بزرگی که در میان آن قرار داشت عبور از آن به راحتی بود. قبیله ی واکاری در سمتی از رودخانه و قبیله ی هرو در سمتی دیگر.

در این میان تولونی و سامیانی هر کدام در میان بزرگان خود ایستاده بودند و طوماری از پوست حیوان در دست داشتند که بر روی آن معما نوشته شده بود.

بالاخره زمانی که خورشید سر از میان کوه ها بر آورده بود ، زمان مطرح کردن معما فرا رسید. تولونی و سامیانی معماها را به یکدیگر تحویل دادند و اینبار با معمای قبیله ی مقابل دوباره بازگشتند.

قرار بود که پاسخ ها را بر پشت پوست بنویسند و به یکدیگر تحویل دهند.

در میان بزرگان قبیله ی واکاری:

سامیانی به همراه دیگر بزرگان به معمای مطرح شده بر روی پوست خیره شده بود و در حال خواندن آن بود.

روزی دو پدر و دو پسر برای شکار به جنگلی بزرگ رفتند. آن ها تمام بعد از ظهر را صرف شکار کردند و تا غروب هرکدام خرگوشی برای خودش گرفته بود. هنگام بازگشت ، دو پدر و دو پسر خیلی خوش حال بودند ، زیرا با وجودی که فقط سه خرگوش گرفته بودند ، هرکس برای خودش یک خرگوش داشت. دو پدر و دو پسر فقط سه خرگوش داشتند و هیچ کس هم خرگوش خود را گم نکرده بود. این چه طور ممکن است؟

با به پایان رسیدن متن همگی با سردرگمی و نگرانی به یکدیگر خیره شدند ، هیچ کدام جواب معما را نمیدانستند.

در میان بزرگان قبیله ی هرو:

تولونی در میان بزرگان ایستاده بود و در حال خواندن معما بود.

روزی کلاغی که به شدت تشنه بود ، به نزد کوزه ای در نزدیکی کوه که روز قبل از آن نوشیده بود رفت و روی لبه ی آن نشست ، ولی کوزه تقریبا خالی بود و فقط در ته آن کمی آب باقی مانده بود. کلاغ چند بار سعی کرد منقا خود را داخل آب کند اما کوزه خیلی گود بود و منقار او خیلی کوتاه ، در نتیجه موفق نشد. ولی درست در لحظه ای که نزدیک بود مایوس شود فهمید باید چه کند. او چندین بار از لبه ی کوزه به باغ رفت و برگشت و در آخر کار در حالی که روی لبه ی کوزه نشسته بود ، به آسانی آب خورد. کلاغ چگونه توانست این کار را کند؟

آن ها نیز نگاهی از روی تاسف به یکدیگر کردند.

دقایقی بعد:

دو قبلیه با نگرانی به تولونی و سامیانی که در حال تحویل دادن معماها به یکدیگر بودند نگاه میکردند. ساعاتی بعد پس از خوانده شدن معماها ، با اینکه هیچ کدام از دو قبلیه پاسخ را نداده بودند با یکدیگر دست دوستی دادند و شب همان روز جشن پیروزی خود را گرفتند. این چه طور ممکن است؟

تولونی و سامیانی که نمیخواستند قبایلشان با یکدیگر به جنگ بپردازند و یکی از آن ها پیروز ، یا شکست بخورد ، هردو در پشت پوست حیوان که قرار بود جواب معما نوشته شود از قبل پاسخ را نوشته بودند. آن ها مطمئن بودند که هیچ یک توانایی پاسخ را ندارند به همین دلیل خود جواب را نوشته بودند تا هر دو قبیله بدون هیچ جنگی پیروز شوند.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۲ ۲۰:۴۰:۰۷



Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲:۱۵ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۸
#32

الیور وود قدیم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۱ یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴
از دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 321
آفلاین
یا هو
گرگ و میش هوا کم کم صدای زوزه ی گرگ ها و حیوانات وحشی را کم رنگ می کرد، حالا تنها چیزی که سکوت دشت را در هم می شکست صدای برخورد بال لاشخورها بود که برای آخرین بار ته مانده ی لاشه حیوانات دشت را بررسی می کردند ، لاشه حیواناتی که از جنگ سخت روز قبل باقی مانده بود.

کمی آن طرف تر ، در میان چادرهای قبیله هِرو ، "تولونی" در حالی که دست هایش را در ردای بلند یشمی رنگش- که آثار سوختگی و پارگی در همه جای آن دیده می شد - فرو برده بود ، از دور حرکت دایره وار لاشخورها را نظاره می کرد . حتی بی خوابی شب گذشته هم باعث نشده بود ذهن تولونی معمای بزرگی را طرح کند!

همه چیز با ورود آن ماگل عجیب شروع شده بود، ایده ی پایان خونریزی! همزمان با ارسال فرستاده ی قبیله ی هِرو به سمت واکاری ، فرستاده ی واکاری هم با پیشنهادی مشابه آنچه قبیله ی هرو داده بود به سمت آنها آمد! دو قبلیه بر سر جدال فکری به توافق رسیده بودند ، و حالا تولونی ، پسر قبیله ی هرو ، مامور این شده بوده که معمای بزرگ قبیله ی هرو را طرح کند! کم کم گرگ و میش هوا جای خود را به بارقه های خورشید می داد ، تولونی دست هایش را از جیب ردایش در آورد و به پشت کمرش قلاب کرد . چرخش دایره وار لاشخور ها به پایان رسیده بود و حالا با صدای گوشخراششان میدان را ترک می کردند ، چشمان تولونی هنوز روی آنها خیره بود و لبهای خسته ی اش حالت لبخند رضایت آمیزی را به خود گرفتند ! تولونی آرام به سمت چادر پدرش رفت!

***

آن سوی میدان و در چادر فرماندهی ، سامیانی ، به همراه پدر و برادرش روی میز فرماندهی قبیله ، به خواب رفته بودند! قلم پر زیبایی در دست تاسوری ، برادر سامیانی به چشم می خورد، نوک قلم روی کاغذ کشیده شده بود و خط کج و معوجی را ایجاد کرده بود، امتداد خط به نوشته ی کوتاهی می رسید .

***

بر خلاف روز قبل اینبار ظهر با بوی تعفن و عرق همراه نبود! در عوض میان میدان سایه بان کوچکی برپا شده بود و همه ی سربازان دو قبیله دور آن جمع شده بودند ، صدای همهمه ی سربازان از فاصله ی نه چندان دور هم شنیده میشد .

زیر سایبان سامیانی و تولونی در مقابل هم و پشت میز کهنه و زهوار در رفته ای نشسته بودند، هر از چند گاهی چشمان برق زده ی سامیانی و تولونی به هم گره می خورد . روی میز دو کاغذ چرمی به چشم می خورد ، پشت سر هر یک ، تعدادی از عقلای قبایل و فرماندهان جنگی ایستاده بودند.

جدال فکری دو قبلیه با رسیدن خورشید به مرکز آسمان شروع شد ! سامیانی و تولونی کاغذ های روبروی خود را به هم دادند ، و البته باز هم با نگاهی شیطنت آمیز که سریع زیر بار نگاه دیگران قطع شد!
تولونی با آرامش شروع به خواندن معمای قبیله ی واکاری شد:

در زمان های قدیم، درختی بود به نام ایشالان ! درخت در بین فلاسفه به درخت عقل مشهور بود، رنگ سرخ برگهای درخت، تنه ی تنومند و سفید درخت ، نشان از خواص جادوئی آن می داد ! درخت در سده ی هشتم میلادی خشک و نابود شد ، فلاسفه و عقلا معتقدند ظاهر این درخت به دو درخت دیگر منتقل شده ، این دو درخت چیستند؟

تولونی با دقت متن را خواند ، لب های خسته اش با دیگر لبخند رضایت آمیزی را ایجاد کردند! حالا فرصت خوبی بود که از لای موهای لخت روی پیشانی اش به چهره ی سامیانی خیره شود !

آن سوی میز، سامیانی با چهره ای درهم به کاغذ جلوی خودش خیره بود :

چرخش منظم بر روی ناپاک ترین عناصر ، زشت ترین مناظر و آنگاه که تصمیم گرفت و سیراب شد ، اعتراض می کند! نه تیر و نه جادو می ترساندش! تنها بارقه های شفق توانایی مقابله با این حیوان کریه را دارد! آن چیست؟

سامیانی دوباره و سه باره معما را خواند ، هیچ گاه از سپیده دم و لحظه طلوع خورشید خوشش نمی آمده! نگاه تولونی در کنار فعال کردن احساسات او، موجی از اضطراب را به او القا می کرد ! هیچ جوابی به زهنش نمی رسید.

خورشید تا مکان تعیین شده فاصله ی کمی داشت و این نشان می داد که وقت مبارزه رو به پایان است! تولونی دوباره به چشم ها سیاه و جذاب سامیانی خیره شد. سامیانی سرش را پائین انداخت، اگر تولونی جواب معمای قبیله اش را می دانست چه؟ فکر شکست قبیله اش هم او را عذاب می داد! سامیانی نگاه مستمسانه ای به تولونی کرد ، برق چشم های تولونی آرامش عجیبی به او میداد! تصمیمش را گرفت :
-نمی دونم!

صدای غرش پدر سامیانی در میان هلهله ی قبیله ی هرو گم شد! حالا همه ی چشم ها خیره به تولونی بود و چشم های تولونی خیره به ...

**********
پ.ن : مار از پونه بدش میاد، در خونش سبز می شه! اینقدر از این داستان های رمانتیک بدم میاد ! ولی خوب دیگه ...


ویرایش شده توسط الیور وود در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۰ ۲:۲۵:۱۴
ویرایش شده توسط الیور وود در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۰ ۲:۲۸:۴۰

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸
#31

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
جلسۀ دوم - فلسفۀ جادویی

دانش آموزان با تردید وارد کلاس شدند. کسی تکلیف جلسۀ قبل را انجام نداده بود و همه نگران برخورد احتمالی پرفسور زابینی بودند. آبرفورث دامبلدور جلوتر از سایرین وارد کلاس شد و با ندایی از حیرت، سر جایش ایستاد. گودریک که با الفاظی نه چندان مودبانه، امتیازاتش از این کلاس را که روی تابلوی امتیازات دیده بود، نقد می کرد و با عصبانیت پشت سر آبرفورث راه می پیمود، محکم با وی برخورد کرد:
- هی آبر! هیچ معلومه حواست کجاس؟ چرا نمیری سر جات بشینی خو؟

با نگاهی که به کلاس انداخت، زبان او هم بند آمد. کلیۀ دانش آموزان یک به یک پشت سر آبرفورث و گودریک جمع شدند و با حیرت به محیط داخل کلاس چشم دوختند. تمامی نیمکت های دانش آموزان به صورت دایره وار و آمفی تئاتری دور تا دور کلاس چیده شده بودند و دایره ای را در وسط احاطه کرده بودند. دایره ای که سطحی پایین تر از کل کلاس داشت و سرشار از دودی ابرگونه بود.

پرفسور زابینی روی صندلی پایه بلندی، درست وسط ابر نشسته بود و درحالیکه مدام دود بیشتری تولید می کرد، به دانش آموزان لبخند میزد:
- چرا خشکتون زده؟ بشینید سر جاهاتون.

طولی نکشید کهد همه سر جایشان نشستند و کنجکاوانه به استاد خیره شدند. پرفسور زابینی با همان لبخند کج خود، شروع به صحبت کرد:
- درس امروز ما به صورت زنده اجرا میشه. من یه قسمت از تاریخ رو اینجا براتون نشون میدم و در پایان، تکلیفتون رو بر اساس اون چیزی که دیدین، ازتون می خوام.

چوبدستی خود را تکان داد و کم کم ابرها کنار رفتند. دانش آموزان صحنه ای را زیر پای خود دیدند که به شدت تحت تأثیر قرار گرفتند. گویی بر فراز ابرها و در جایگاه خدایان نشسته بودند و آنچه بر زمین می گذشت، تماشا می کردند.

در صحنۀ نمایش:

قبایل جادویی هِرو و واکاری به شدت در حال جنگ بودند. باران طلسم از یک سوی میدان به سوی دیگر میدان و برعکس، جریان داشت. سامیانی، دختر رئیس قبیلۀ واکاری از کنار دخیمۀ خود که بر فراز تپه ای مشرف برمیدان جنگ برپا شده بود، با چشمانی اشکبار به میدان جنگ می نگریست و با ندیمۀ خود درددل می کرد:
- اگه توی جنگ کشته بشه، چیکار کنم؟ اگه کشته نشه و پدر یا برادرم رو بکشه چی؟ در هر صورت هیچ وقت به هم نمی رسیم.

ندیمه دلداریش داد:
- اونقدرام بد نیست. به هرحال یه طرف جنگ باید پیروز بشه دیگه. حالا اگه تولونی عزیز شما پدر و برادرتون رو بکشه، شما رو به عنوان یه غنیمت جنگی دستگیر می کنن وبه عنوان پاداش شجاعت هاش، به ازدواج اون درمیارن.

- واقعا که ابله تر از تو ندیدم جیلون! در اینصورت ازدواج با اون برای من از مرگ بدتره.

- خوب پس تنها یه راه حل باقی می مونه.

- په راه حلی؟

- تا شب صبر کنید و بعد... (پچ پچ پچ!)

شب - اردوگاه قبیلۀ هِرو!

موجودی سیاه پوش به آرامی وارد اردوگاه قبیلۀ هرو می شود و خود را به نگهبان خیمۀ شورای قبیله می رساند و چیزی را در گوش وی زمزمه می کند. نگهبان وی را به درون چادر راه می دهد. داخل چادر شورا بحث شدیدی بر سر ادامه یا عدم ادامۀ جنگ در گرفته است. سیاهپوش خود را فیلسوفی ماگل معرفی می کند و راهکاری را برای پایان جنگ ارائه می دهد:
- من جیلون، از قبایل بربادرفتۀ فیلسوفان ماگل هستم. به جای خونریزی بیشتر چرا معمایی برای طرف مقابل طرح نمی کنید؟ اگر ادعای هوش سرشار خود را هنوز ادامه می دهند باید به سوال شما پاسخ دهند. و سوالی هم برای شما طرح نمایند. هر گروه که به معما پاسخ داد، برندۀ کارزار خواهد بود و می باید از قبیلۀ بازنده غرامت دریافت کند، و اگر هر دو قبیله پاسخ معما را بیان کردند، جنگ به تساوی پایان خواهد پذیرفت.

سران قبیله این راه حل را پسندیدند. بیشترین عامل موافقت آنان، اشتیاق و اصرار پسر رئیس قبیله، تولونی جوان بود.

همزمان - اردوگاه قبیلۀ واکاری!

دختر رئیس قبیله وارد خیمۀ پدر خود می شود. پدر و برادرش سرگرگم طرح نقشۀ نهایی برای حمله و تصمیم برای استفاده از آکرومانتیولا و شیمر در جنگ هستند. سامیانی جوان، به پدر و برادرش نگاهی می اندازد:
- پدر جان؛ چرا با جنگ و خونریزی بیشتر تعداد جادوگران رو کم کنیم؟ اصل جنگ به خاطر این بود که هر قبیله ادعا می کنه از قبیلۀ دیگه باهوش تره. پس فردا هر قبیله یه معما طرح کنه و قبیلۀ بعدی به معما جواب بده. هر قبیله که جواب صحیح رو داد برنده میشه.

برادرش پرسید:
- اگه هر دو قبیله جواب صحیح رو دادن چی؟ یا اینکه هیچ کدوم از قبایل جوابا رو بلد نبودن؟

- در اینصورن جنگ رو به طور برابر پایان دادیم. یعنی هوش هر دو گروه با هم برابره. چه اشکالی داره که قبایل جادوگری تمامشون باهوش باشن؟

پدرش می خواست بپرسد که اگر خودشان نتوانند به معما پاسخ صحیح بدهند چه؟ ولی جلوی خود را گرفت. هرگز حاضر نبود به خود و خاندانش تلقین کند که ممکن است از هوش، کم بیاورند.

ابرها به هم پیوستند و دانش آموزان شگفت زده، به یکدیگر نگاه کردند. پرفسور زابینی تکلیف را روی تابلوی کلاس ظاهر کرد. جاروی خود را فراخواند و از کلاس خارج شد.

تکلیف: معماهای هر دو گروه را طرح کنید و پایان جنگ را با تخیل خود، رقم بزنید. (30 امتیاز)


تصویر کوچک شده


Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸
#30

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
امتیازات:

آبرفورث دامبلدور: 30 امتیاز
رول خوبی بود.

گودریک گریفیندور: 25 امتیاز
رول شما فاقد مقدمات لازم برای آشنایی خواننده، با شخصیت ها و شرایط موردنظرتئن بود. این رول تنها برای کسانی قابل فهمه (به طور کامل) که سریال جومونگ رو به طور مرتب پیگیری می کنند. درحالیکه اگه شرایط یه رول تک پستی صحیح رو اگه بخوای رعایت کنی، فضاسازی ها و شخصیت پردازی ها وظیفۀ نویسنده هست. نه خواننده!
با رول شما، نیمی از زحمات به عهدۀ خواننده هست که ذهنیاتش از سریالی تلویزیونی رو به کمک بگیره.

جیمز سیریوس پاتر: 29 امتیاز
دیالوگ بیش از حد و کمبود فضاسازی.

لینی وارنر: 27 امتیاز
رول خوبی بود ولی یه مشکل عمده داشت. باید از دلایل فلسفی و بحث منطقی به نتیجه می رسیدی. نه از تاکتیک های نظامی. یه فیلسوف، تاکتیک نظامی ارائه نمیده. تنها بحث می کنه و می تونه روی روحیه و دلیل چرا جنگیدن تاثیر بذاره.

پیوز: 30 امتیاز

لورا مدلی: 25 امتیاز
به همان دلیلی که برای لینی وارنر گفته شد، رجوع شود. با این تفاوت که رول شما به خوبی رول لینی وارنر نبود.

کینگزلی شکلبوت: 25 امتیاز
رجوع شود به دلیل امتیاز لورا مدلی.

مری فریز باود: 27 امتیاز
قسمت فضاسازی از قسمت تعریف داستان جدا نشده بود و قرو قاطی بود. سبک نوشتاری هم بین محاوره ای و کتابی، در نوسان بود و بی نظم.


امتیازات کل:

گریفیندور: 30 + 25 + 29 = 84 تقسیم بر سه = 28

ریونکلاو: 27 تقسیم بر سه = 9

هافلپاف: 30 + 27 + 25 + 25 = تقسیم بر چهار = 26.75 که روند میشه = 27


تصویر کوچک شده


Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸
#29

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
پادشاه نگاهی به وزيران خود انداخت كه سرشان را خم كرده بودند و به راه حلی برای مقابله با دشمن می انديشيدند. پادشاه سرش را بالا گرفت و به انوار طلايی رنگ نور خورشيد چشم دوخت كه از ميان ميله های پنجره وارد تالار می شدند. الماس های صندلی اش، به طرز خيره كننده ای، نور خورشيد را بازتاب می دادند. تمام ديوارهای تالار با فلزات گران قيمت تزيين شده بودند.

-سرورم، ارتش ما در جنوب درحال نبرد با قبايل وحشی است. توانايی دفاع در مقابل امپراتوری روم را نداريم.

پادشاه موشكافانه به وزير جنگ نگريست كه اين حرف را زده بود. با نا اميدی سرش را تكان خفيفی داد و گفت:
-برويد فيلسوف را بياوريد.

پس از گذشت مدتِ كوتاهی، مردی با ريشِ بلندی كه تا كمرش می رسيد در ميان دو سرباز قوی هيكل به سمت پادشاه می رفت. وقتی شروع به سخن گفتن كرد، صدايش بيروح اما دلنشين جلوه داد:
-بنده راه حلی برای اين موضوع انديشيده ام، سرورم. خبر داده اند كه سربازان ما در جنوب بر دشمن برتری يافته اند. اكنون زمانِ آن فرا آمده تا از اين مكان به جنوب مهاجرت كنيم.

پادشاه سرش را با نا اميدی تكان داد. پيشنهاد فيلسوف عملی به نظر نمی رسيد. سرزمين كوچكی كه در جنوب به تصرف درآورده بودند را نبايد با انگلستانِ وسيع عوض می كردند. فيلسوف كه گويی يَاس و نا اميدی را در چشمان غمگين پادشاه خوانده بود با شتاب اضافه كرد:
-اگر اين پيشنهاد عملی به نظر نمی رسد می توانيم در اطرافِ شهر خندقی بر پا كنيم.

پادشاه سرش را بالا گرفت. لبخند خفيفی زد و به وزيران نگاه كرد كه متحيرانه فيلسوف را می نگريستند. وزير بر ريش كوتاهِ خاكستری رنگش دستی كشيد و با حالتِ ابهام انگيزی پرسيد:
-فيلسوف، نام تو چيست؟

فيلسوف سرش را با افتخار بالا گرفت و نگاهی سرسری به پادشاه انداخت و گفت:
-سرورم ميدانند.

پادشاه نگاهی محبت آميز به فيلسوف انداخت و گفت:
-نامش احمد است. احمد فارسی می خوانمش. پدرِ پدر يزرگ وی سلمان فارسی نام داشت. سربازان، منتظر چه هستيد؟ برويد و خندقی گِرد سرزمينمان بر پا كنيد.

در همان زمان، لشكر دشمن:

پيشاپيش لشكريان، مردی با كلاهخودی فلزی و سياه رنگ سوار بر اسبی قهوه ای لشكر را به سمت هدف پيش می برد. نور آفتاب بر كلاه خودش می خورد و موجب يازتاب نور می گشت. لشكريان نگاهشان را از فرمانده شان بر نمی داشتند و منتظر دستور تاختش بودند.

-سرورم، به منطقه شان نزديك گشتيم. دستور حمله صادر نمی فرمائيد؟

فرمانده چشمانش را تنگ كرد. به سرباز لاغری چشم دوخت كه اين حرف را زده بود. دستی بر سبيل پرپشتش كشيد و گفت:
-مردك، مگر من را كور می پنداری؟ من نيز همچون تو دو چشم دارم و سرزمينشان را می بينم. لوئيس، گردن بزنش!

مرد لاغر التماس كنان خودش را بر زمين انداخت و اشكهای نقره ای رنگش از چشمان باداميش بر زمين روانه گشتند. تبر مردی تنومند بر گردنش فرود آمد و خون از محل بريدگی فواره زد.

ارتشيان با ديدن خندقی كه سرزمين دشمن را فرا گرفته بود، متعجب شدند. فرمانده شان شمشير تيز و برنده اش را درآورد و به گودالی نگريست كه پيش رويش قرار گرفته بود.

فيلسوف به سكه هايی نگاه كرد كه پادشاه در دستانش قرار داده بود. پادشاه سرش را با حالتی محبت آميز تكان داد و دستانش را بالا برد و فرياد زد:
-تير اندازی كنيد.

سربازان معدود، كمانهايشان را بالا بردند و به سمت لشكر دشمن تيرهای برانشان را پرتاب كردند. تيرها يكی پس از ديگری بر سينه لشكريان دشمن فرود آمدند و لبخند دلنشين پيروزی بر لبان پادشاه نقش بست...



Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۱:۵۶ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸
#28

مری فریز باود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
جونم براتون بگه که فیلسوفها توی هر زمون و هر جایی که بودند و زندگی میکردند ، نه فقط به یک نفر که در خدمتش بودند و براش کار میکردند بلکه به همه خدمت میکردند .


مری در حالی که ژست تعریف داستانهای باستانی رو گرفته بود ، همانند شهرزاد قصه گو بالای یک صندلی نشسته بود و میخواست داستانی رو برای نوه های گل و بلبلش تعریف کنه ، چندین کودک پسر و دختر نیز در اطراف او گرد تا گرد نشسته بودند و به صحبتهای او که پندآموز و زیبا بنظر میرسید گوش فرا می‌دادند .

آره عزیزای من ، هر چی از هر فیلسوفی براتون بگم کم گفتم و شاید زده باشم جاده خاکی ! اما یه داستانی هست که شاید بدردتون بخوره و براتون کارآموزیده باشه .

روزی روزگاری پادشاهی بود که به پندهایی که از فیلسوفهای عصرش میرسید گوش میداد و سعی میکرد تا جایی که امکان داره به آنها عمل کنه ، البته ناگفته نمونه کوچولوهای من که خیلی هم از بابت عمل کردن به آنها نتیجه گرفته بود و اگر دروغ نگم برای همین پند ها بود که به این منصب رسیده بود ، چون نه پدر صاحب منصبی داشت و نه پول قابل مکسبی.

اما از فیلسوف بگم براتون که خیلی خردمند بود و خیلی زیرک ، چراکه وقتی پادشاه اونو به پیش خودش فراخوند ، خیلی سریع آماده شد و درحالی که یک تیکه کاغذ برای کارش آاده کرده بود به پیش پادشاه رفت . بعد از کلی دبدبه و کبکبه که رسید به پیش والا مقام ، بعد از کلی صحبت از نقاط فراوون ، پادشاه باهاش در میون گذاشت حالا که دارند میرند برای جنگ احتیاج به یکی از پندهای او داره که شاید در این جنگ کلید موفقیت آنها باشه .

فیلسوف هم که چنین حدس زده بود ، خیلی سریع چیزی روی کاغذ نوشت و به پادشاه گفت که روی این کاغذ وردی رو نوشتم که ضعیفترین ارتش ها رو همیشه پیروز کرده ، منتهی تا وقتی که به بدترین وضع گرفتار نشدی و در بدترین شرایط نبودی بازش نکن .

گذشت و گذشت ، پادشاه به جنگی نابرابر رفت ، جنگی با هفتاد سرباز در برابر صدها سرباز دشمن ، بدین خاطر بود که خیلی سریع روحیه خود و سربازانش از بین رفت و در محاصره ای بد از سربازان دشمن قرار گرفت ، لحظاتی بد بود ، با آنکه بسیار خوب پیش رفته بودند و سربازهای بسیاری را قتل عام کرده بودند اما اکون با 50 سرباز خوددر محاصره 100 سرباز دشن بودند ، ناگاه فکری به ذهن پادشاه رسید آ اکنون زمان موعود بود ، باید ورد را عملی میکرد و سربازانش را نجات میداد ، او در برابر همه آنها موظف بود .

کاغذ را از گریبانش بیرون آورد و آن را باز کرد ، تا با بر زبان آوردن ورد سپاه دشمن را نابود گرداند ، اما در کاغذ جز یک جمله چیز دیگری ندید :

این نیز بگذرد .

پادشاه کمی تعمق کرد ، آیا فیلسوف با دشمنان بود و آنها را دست انداخته بود ؟ آیا او را مسخره کرده بود ؟ اما چنین چیزی امکان نداشت زیرا بارها باعث پیروزی های فراوان او شده بود ، پس کاغذ را بالا گرفت و رو به سربازانش فریاد زد : این نیز بگذرد .

گویی سپاه جان تازه ای گرفت به سرعت به سمت لشگر بی تعداد دشمن روانه شد و هر یک از آنها با چنین سرباز گلاویز می شد تا آنکه همگی آنها را فروریختند و حتی یک تن از خودشان نیز نابود نگشت .

روزگار گذشت و پادشاه به شهر خود برگشت ، بعد از جنگی طولانی ، سیار خسته بودند ، اما در جشنی که شهر وندان برای آنها ترتیب داده بودند بایستی شرکت میکردند .

جشنی که بسیار با شکوه بود ، دسته گلهایی که با شکوه تمام به سمت آنها پرتاب میشد و کاغذهای رنگی که به مناسبت ورود آنها با گلوله های توپ همنوایی میکرد ، اما تمام اینها در برابر خنده ها و شادیها و صورتهای خندان و هوراهایی که مردم شه سر می‌دادند هیچ بود ، طوری که پادشاه بادی در غبغبه خود انداخته و با صلابت تمام به سمت قصر خود که در بالاترین نقطه شهر قرار دشت حرکت میکرد .

ناگاه زنی که گوییاز این پیروزی بسیار شگفت شده بود و تصمیم داشت آن را فقط و فقط با خود پادشاه در آمیزد پیش رفت تا دسته گلی را از نزدیک به دستان او بسپرد . نزدیک و نزدیکتر شد تا به او رسید ، بر بالین اسبش ایستاد ، پادشاه که از این صحنه و این زن زیبارو که برای ورود وی چنین خرسند بود ،بر خود می بالید ، خود را خم کرد تا دست گل و حتی خود زن را در آغوش بگیرد که ناگاه کاغذی از گریبانش فرو افتاد .

پادشاه کمی ریزتر بر آن نگاه کرد ، آری همان کاغذ فیلسوف بود ، که برا آن نوشته شده بود:

این نیز بگذرد .


ویرایش شده توسط مری فریز باود در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۹ ۱۶:۲۰:۴۶

خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۳:۱۰ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸
#27

لورا مدلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 298
آفلاین
پادشاه نشسته بود و فکر میکرد و به استراتژی های جنگی می اندیشید. ناگهان گفت :
_فیلسوف را احضار کنید !

وقتی فیلسوف بزرگ آن زمان یعنی فیثاغورث وارد شد ، همه از جاهایشان بلند شدند و به نشان احترام سر خم کردند ، فیثاغورث هم دستش را برای همه بلند کرد و بعد برای پادشاه تعظیم کرد :
_ پادشاه به سلامت باد ...

_ ما در آستانه شکست هستیم فیثاغورث ... تدبیر تو چیست ؟

_ پادشاها ... باید صد مرد جنگی بفرستید تا شبانه لشکر آنان را به آتش بکشد ، از چوب های خشک و کاه گلوله های آتشین درست کنید و در میان لشکر پرتاب کنید ...

پادشاه گفت :
_فکر خوبیست ... سریع صد مرگ جنگی با گلوله های آغشته به نفت آماده کنید ...

چند ساعت بعد

صد نفر مرد قوی ، با هیکل ورزیده و آموزش های لازم ، در حالی که شمشیر و سلاح همراه دارند و گلوله های نفتی رو دنبال خودشون میکشند به سمت اردوگاه دشمن رفتند. در چند متری اردوگاه دشمن ، ایستادند. تیر هایشان را آتش زدند و با کمان به سمت چادر های لشکر دشمن پرتاب کردند ... وقتی تیر ها تمام شد لشکران دشمن بیدار شده بودند و سر و صدای داد و فریاد آنها که میسوختند به گوش میرسید ...

در این هنگام ، مردان گلوله های خاشاک و چوب را آتش زدند و با منجنیق درون لشکریان حریف انداختند ... هیچ راه فراری نبود ، همه لشکر حریف داشت میسوخت ... صدای داد و فریاد مانند شعله های سرخ و دود سیاه به آسمان میرسید و در سمت دیگر ، بر لب مردان جنگی ، و بعد ها بر لب پادشاه پیروز ، لبخند نشسته بود ...



Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱:۰۵ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸
#26

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
تکلیف جلسۀ اول: رولی با اندازۀ متناسب (نه کوتاه و نه طولانی) بنویسید و درطی آن، یک فیلسوف قدیمی را درنظر بگیرید که به کمک فلسفه باعث پیروزی پادشاه هم دورۀ خود، در جنگ شده باشد. (30 امتیاز)

- آنها فردا شب حمله میکنن ... مرا عفو کنید پادشاه ... مرا عفو کنید ...

- او را گردن بزنید

دو سرباز سراپا مسلح ، یک بدبخت مفلوک بیچاره مادر مرده فلک زده ای () رو میبرن که گردن بزنن ...

پادشاه در خالی که متفکرانه به دوردست ها خیره شده اعلام میکنه : خبر های خوبی نیست ...

در همین لحظه دو تیلیارد بوق و شیپور و ناقاره (!) به صدا در میاد و یک بنده خدایی هم داد میزنه : « اسطخودوس بزرگ وارد میشوند ... »

- بی خرد ! سرمان را بردی با فریادت ! او را نیز گردن بزنید

اسطخودوس بزرگ ، فیلسوف بزرگ دربار ، در حالی که لباس سفید رنگ وبلندی پوشیده بود پای در فرش قرمز کاخ پادشاه نهاد و جلو آمد ، تا جایی که درست جلوی تخت پادشاه رسید ، زانو زد و گفت : « درود بر پادشاه بزرگ ، اعلی حضرت کاکتوس اعظم »

پادشاه کاکتوس ، لبخندی میزنه و میگه : « اسطوخودوس ! منتظرت بودیم ، بیا اینجا ، بیا کنار من بنشین که مشتاقانه منتظر راهنمایی های متفکرانه ات هستیم ! »

پادشاه ، کمی در صندلی اش جا به جا شد ، اسطوخودوس ، در صندلی کنار پادشاه ، که اندکی از جایگاه او پائینتر بود نشست . پادشاه دوباره به سخن آمد و گفت : « خبر رسید که سپاه دشمن فردا حمله خواهند کرد ... چه کنیم ای بزرگ ؟ »

فیلسوف ، اندکی به فکر رفت و گفت : « عالی جناب ، اگر شما بخواهید کسی را غافلگیر کنید ، در چه صورت بسیار سرخورده خواهید شد ؟ »

- در صورتی که او بداند که من قرار است او را غافلگیر کنم ...

- دقیقا ... و در چه صورت احساس شکست خواهید کرد ...

- در صورتی که او مرا غافلگیر کند ...

- تا فردا شب که حمله میکنند خوب بیاندیشید عالی جناب ... چطور میشود اگر کسی بخواهد شما را غافلگیر کند و شما هم بدانید که او چه قصدی دارد ، و هم متقابلا او را غافلگیر کنید ...

و پادشاه غرق در افکارش شد ...

فردا شب ...

سپاه دشمن ، وقتی به چند متری اردوی سپاه یونان رسید ، با سیل عظیم سربازان روبرو شد ، که آماده جنگ ، ایستاده بودند ...

لحظاتی بعد ، وقتی فرمانده دشمن دستور حمله داد و لشکر آنها با لشکر یونانیان مدافع در آمیخت ... پادشاه یونان سوار بر اسب ، به همراه لشکر هزاران بار بزرگتر از لشکر مدافع ، به آنها حمله ور شد و جنگ به نفع یونانیان پایان یافت ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.