هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

رودولف لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۳ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 72
آفلاین
مالي سكوت را شكست و با هيجان گفت: من يه فكري دارم.

همه ي محفلي ها صورت خود را به سمت مالي چرخواندند و يكصدا گفتند: چه فكري؟!

-نچ، نميگم! براي اينكه بگم، اولا بايد خواهش كنيد! دوما اين ريش سفيد 8 ماهه حقوق آرتور رو نداده! بايد قول بده كه علاوه بر حقوق اين 8 ماهش، اضافه حقوق هم بهش بده،ْ سوما حقوق منم بايد بده.

محفلي ها از اينكه يك نفر به خودش جرات داده بود و اين موضوع را با دامبل مطرح كرده به شدت خوشحال شدند و با تكان دادن سرشان حرف مالي را تاييد كردند.

دامبلدور وقتي كه ديد اوضاع وخيم است، دستي به ريش مصنوعيش كشيد و مانند هميشه به ياوه گويي هايش پرداخت:

-فرزندان روشنايي، ما را در همه جا با نام آسلام ميشناسند، در آسلام حقوق گرفتن معنايي ندارد، همه ي ما بايد به اهداف والا توجه داشته باشيم، ماديات را بايد كنار بگذرايم و به معنويات بچسبيم، پس حقوق بي حقوق، جنگ جنگ تا پيروزي

ملت محفلي به دليل كوته فكر بودن و مغز نيم مثقاليشان براي باري ديگر به تسترالي تبديل شدن كه دامبلدور سواريش ميداد.

-حالا فرزدنم، مالي جان! از تو خواهش ميكنم كه فكرت را با ما در ميان بگذاري.

مالي كه بيشتر از همه تسترال شده بود گفت:
-اوه ريش سفيد، تو واقعا جيگري! باشه ميگم، فكر من اينه كه به جادوگر تي وي آپارات كنيم، همين، من خيلي باهوشم! مگه نه؟

دامبلدور دستي به شكمش كشيد و گفت:
-اوه فرزندم! چرا به فكر خودم نرسيده بود؟! آري تو بسيار باهوش هستي! من به تو افتخار ميكنم. حلا همه تان اماده شيد تا آپارات كنيم.

محفلي ها با صداي پاقي ناپديد شدند و با صداي پاق ديگري در حياط مياني جادوگر تي وي پديدار شدند.

دامبلدور به سمت پير مردي كه بر روي يكي از صندلي هاي حياط نشست بود رفت و گفت:

-ميبخشيد آقا، استديوي شماره ي ششصدشصتوشش كجاست؟
پيرمرد چشم غره اي به دامبل رفت و گفت:

-خاك بر سر جذبه ات بريزند! كاش ميبودي و لرد كبير را ميديدي كه چگونه ادرس را ميپرسيد، برو و با ريشهايت بمير، آدرس پرسيدن را هم بلد نيستي.
-لوموس، چيز! اكسپليارموس، نه همون لوموس، اه....دهنتو ببند منظورمه.

پير مرد كه از طرز رفتار دامبل خوشش نيامده بود از جايش بلند شد و با چشماني عصباني در چشمهاي دامبل زول زد.

-هوي مردك، ميداني من كه هستم! هان؟! من مامور مخصوص حاكم بزرگ ميتي كمان هستم! چطور به خودت جرات ميدهي با من اينطور صحبت كني؟

شپلخ(افكت كوبيده شدن مشت در صورت دامبل)

در همين حين مردي دوان دوان به سمت دامبلدور امد با ديدن صورت كبود شده ي دامبلدور چيني در صورتش افتاد و گفت:

-اوه، شما رسيدين بلاخره! چرا دير كردين اين همه؟! به خاطر شما مجبور شديم به صدا و سيما كلي جريمه بديم! زير چشمات چرا كبود شده؟ اينطوري ميخواي بياي جلو دوربين؟

دامبلدور دستي به زير چشمانش كشيد و با آخ و اوخ به سمت اتاق ششصدوشصت و شش حركت كرد.


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۳ ۲۳:۲۲:۵۷
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۳ ۲۳:۲۶:۳۲


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

روفوس اسکریم جیور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۵:۴۲ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 690
آفلاین
ريموس با لحني عصبي گفت : منظورت چيه يه راهي ديگه پيدا كنين ؟
- منظورم اينه كه اگه ميخوايد با اتوبوس بريد ، تا دو ساعت ديگه هم به مقصدتون نميرسيد !
همه ي محفلي ها شوكه شده بودند و هيچ يك از آنها حرف نميزد زيرا آنها حتي فكر نميكردند كه با چنين مشكلي روبه رو شوند .
در همين لحظه بود كه سارا سعي كرد سكوت را بشكند ولي هنگامي كه قصد صحبت كردن داشت ، دامبلدور با بالا آوردن دستش مانع صحبت كردن او شد .
- سارا ، لطفا صحبت نكن ... بزار فكر كنيم ببينيم چه كاي بايد توي سر بريزيم .

استوديوي شماره ي 666

مرگخواران درون استوديو نشسته بودند ... استوديويي كه با نصب چند بنر كه بر روي آنها جملاتي مانند : (مناظره پشمك و لرد كبير ) و ( مناظره ي رئيس مرگخواران با محفلي ها ) تزئيين شده بود ...
استوديويي كه در سويي ديگر از خودش ،‌ دو عدد صندلي چرمي بلند كه رو به روي هم قرار بودند را جاي ميداد.
مرگخواران در حال صحبت كردن كردن با يكديگر بودند كه بارتي رو كرد به لرد و گفت : بابايي ، وقتي كه صحبت هات با پشمك تموم شد ، بگو كه من از پسر گلم هم تشكر ميكنم كه هميشه مشوق من بوده ...
لرد ابتدا به بارتي چشم غره رفت و در حالي كه از تاخير محفلي ها كلافه شده بود ، رو كرد به مرگخوارانش و پوزخندي زد و گفت : كپه ريش ميدونسته جلوي من كم مياره ، ترسيده بياد با من مناظره كنه ...
در همين حال تمام مرگخواران به پيروي از لرد خنديدند ...

اتوبوس شواليه ...

ارني همچنان در حال بوق زدن بود تا بلكه بتواند از آن ترافيك وحشتناك فرار كند ...
- بوق تو روحت ارني ... بسه ديگه بوق زدن ...
اين جمله را تد ، در حالي كه عصباني بود به زبان آورد .
آبرفورث در حالي كه كلافه شده بود ، رو كرد به پشمك و گفت : آلبوس ، الان يه ساعته ما توي اتوبوس هستيم ...
چيكار كنيم ؟ مرديم از بس صداي بوق اين ماشين رو شنيديم ... اگه بيشتر از اين تاخير كنيم ، اسمشو نبر فكر ميكنه كه ما ازش ترسيديم ...
مالي كه ساكت نشسته بود ، بلافاصله سكوت خودش را شكست و با هيجان گفت : من يه فكري دارم كه از اين وضع نكبت خلاص شيم !
+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+

خيلي وقته بوي خون محفلي به مشام ميرسه !


ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۳ ۲۱:۲۰:۵۵
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۳ ۲۱:۲۵:۴۳
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۳ ۲۱:۳۲:۰۳
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۳ ۲۱:۵۷:۵۹

خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
بلا نگاهی به انگشتر کرد و گفت:ولی ارباب چطوری همه ما یه گوشه از این انگشتر رو بگیریم؟این انگشتر برای رمز تاز شدن یه مقدار کوچیک نیست؟

لرد چشم غره ای به آنی مونی رفت و گفت:از این بپرس!مسئول درست کردن رمز تاز این کروشیویی بوده!
آنی مونی سرش را تکان داد و با ترس گفت:نه ارباب مشکلی نیست.الان همه انگشت کوچیکتون رو بچسبونین به یه قسمت انگشتر.همین براش کافیه.

همه با هر زحمتی که بود خودشان را به انگشتر متصل کردند.بارتی همان طور که به ساعتش نگاه میکرد گفت:خیلی خب چیزی نمونده،پنج...چهار...سه...دو...یک!
زمین و زمان در یک لحظه با هم مخلوط شد و مرگخوارها به همراه لرد درون گردبادی سهمگین وسط حیاط جادوگر تی وی فرود امدند!

جادوگر پیر و فرتوتی که کمی ان طرف تر بر روی صندلی تاشو نشسته بود ساعت طلایش را با سرعت لاک پشت از جیبش در اورد و گفت:خانه ریدل...دو و سی و یک دقیقه!

لرد انگشتر را درون لیوانی که به صندلی پیرمرد اویزان شده بود انداخت و گفت:پیرمرد،استدیوی شماره 666 کجاست؟ارباب اونجا مصاحبه داره.
قبل از اینکه پیرمرد حرفی بزنه مردی دوان دوان در حالی دست هایش را تکان میداد به طرف مرگخواران آمد.وقتی به لرد رسید ایستاد و نفس نفس زنان گفت:اوه لرد اسمشو نبر!شما سر ساعت تشریف اوردین.ما انتظار ورودتون رو نداشتیم!

لرد کروشیوی روانه مرد کرد و گفت:ما سر وقت اومدیم ولی انتظار ورود لرد سیاه رو نداشتین؟کروشیو.اوادا...نه اول بگو ببینم استدیو کجاست؟
بعد از اینکه مرد آدرس استدیو را با دست به لرد نشان داد لرد گفت:خوبه دیگه کاری تو این دنیا نداری،اواداکداورا!

در سمت دیگر اتوبوس شوالیه درون ترافیک سنگینی گیر کرده بود و لحظه به لحظه به اعصاب خراب دامبلدور گند میزد!
دامبلدور چوب جادویش را در پهلوی ارنی،راننده اتوبوس فرو کرد و گفت:اوهوی معلومه داری چیکار میکنی؟خیلی دیر شده.یه بوق بزن این ملت برن کنار دیگه!

ارنی با عصبانیت دستش را روی بوق فشار داد و گفت:چی چی برای خودت میگی اونجا؟قالیچه پرنده که کرایه نکردی!اتوبوسه!اگه عین مرگخوارا عرضه داشتین الان دوتا طلسم میزدین این جمعیت پراکنده میشدن!

دامبلدور که شدیدا بهش برخورده بود در اتوبوس رو باز کرد و گفت:فکر کردی فقط اونا بلدن؟پس نگاه کن...لوموس!
جمعیت به جای تکان خوردن شروع به خندیدن کرد!
دامبلدور که اعاصبش خراب شده بود گفت:اکسپلی آرموس!
دود نقره ای کوچکی از چوب دستی اش بیرون امد و بعد همانند دود چپق به هوا رفت!
ارتی پوزخندی به دامبل زد و گفت:به نظرم بهتره یه راه دیگه پیدا کنین!


تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
استن شانپایک به سرعت وارد خانه ی ریدل ها شد. تعداد زیادی از مرگخواران با لباس های نو و زیبایی در کنار یکدیگر ایستاده بودند و انتظار لرد را میکشیدند. بلاتریکس که متوجه ورود استن شده بود با خشم فریاد زد: این چه ریخت و قیافه ایه؟! مگه تو توی آشغالی کار میکنی؟ بعدم مگه الان نباید سر کار میبودی؟ کروشیو!!

- نکن باب. نکن. من سر کارم بودم. اما این دامبل و افرادش٬ چه عرض کنم. همه ی افرادش ریختن تو اتوبوس شوالیه و منو پرت کردن بیرون. فقط چونکه یه مرگخوار بودم. البته اینطور که من فهمیدم٬ الان توی راه گیر کردن. اگه زودتر راه نیفتیم دیرتر از اونا میرسیم.

بلاتریکس با چشمانی گرد شده گفت: همشون با هم دارن میرن جادوگر تی وی؟ اینا دیگه چه ندیده هایی هستن. مثل اینکه تو عمرشون جادوگر تی وی نرفتن. تازه شأن همه ی جادوگرا رو هم آوردن پایین. آخه مثلا یه گروهی به نام محفل ققنوس با اتوبوس میره جادوگر تی وی؟ یعنی اینا جاروی پرنده نداشتن؟ یا مثلا نمیتونستن جسم یابی کنن؟ من میرم با لرد کبیر صحبت کنم!

سایه ای سیاه رنگ بر سر همه ی مرگخواران مستدام شد و صدایی خشن شروع به صحبت کرد: لازم نیست بیای. من خودم اومدم. این دامبل هیچ وقت واسه جادوگرا آبرو نذاشت. این از اینکه همه رو با خودش ور داشته آورده مثل ندیده ها. اینم از اینکه با اتوبوس بلند شدن دارن میرن جادوگر تی وی. واقعا که آبروی هر چی جادوگره بردن. میبینم که همه آماده شدین که ارباب رو بدرقه کنین. بلاتریکس گروهی که قراره بیان رو سریعتر بیار بیرون که میخوایم با یه رمزتاز از اینجا بریم. میخوایم به همه توی دنیای جادویی نشون بدیم که لرد ولدمورت کبیــ..

به ناگاه مرگخواران از ترس لرزشی در خود حس کردند و لرد ولدمورت بی توجه به آنها اینطور ادامه داد: .. ـر فقط با جادو سر و کار داره و دیگر هیچ. بدویین بیاین.

چند نفر از مرگخواران به سر دستگی بلاتریکس از خانه خارج شدند و به سمت انگشتر سیاه و شکسته ای که در کنار خانه ریدل قرار داشت رفتند و در کنار لرد ایستادند. لرد با صدایی که باعث ترس هر جادوگر و ساحره ای میشد گفت: آماده باشین. تا ۲۰ ثانیه ی دیگه این رمزتاز میره وزارتخونه.



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
- خب.. مای هیروز () ما جمعیتمون بیست و پنج نفر شده.. هیچ هیپوگریف و تسترال و جارویی نمی تونه ما رو ببره..تنها چیزی که می تونه به ما کمک کنه..

دامبلدور چوبدستیش رو بیرون میاره و فشفه ی سفید رنگی رو به آسمون می فرسته و صحبتاش رو ادامه می ده.

- .. اتوبوس شوالیه ست. چون بودجه ی پسرای اسکاور و خود هدویگم ما رو ساپورت می کنه من امروز اتوبوس رو برای خودمون اجاره کردم!

بلافاصله گرابلی پلنک مشتی گالیون بیرون میاره و مشغول بررسی اونا میشه.

- ببین آلبوس.. طبق محاسبات من باید ازت بیست گالیون و سه سیکل و ده نات گرفته باشن. تو چقدر پول دادی؟!

دامبلدور ریشش رو نوازش میکنه و با خوش رویی تمام جواب می ده: " هزینه ی مستقبلین هم پرداخت شده!" و چشمک نامحسوسی می زنه (مینروا: چشمک زدن به ساحره های دیگه؟!). و چشمک ستاره ی چشم دامبلدور همان و رسیدن اتوبوس شوالیه همان.

اتوبوس شوالیه بیست متر روی زمین به جلو کشیده میشه و در حالی که دود و خاک زیادی بههوا بلند شده درست جلوی پای دامبلدور متوقف میشه.

به مناسبت قدوم مبارک دامبلدور و محفلیان اتوبوس شوالیه به رنگ سفید با رگه های ارغوانی در اومده بود.

استن شانپایک از همه به گرمی استقبال کرد و در آخر چون مرگخوار بود از اتوبوس پرت شد بیرون!

جیمز و لینی و لایرا به طبقه دوم اتوبوس رفتن و مشغول گرگم به هوا بازی کردن شدن اتوبوس پاقی کرد و از جا کنده شد. از وسط خونه ها و مغازه ها و تمام موانع عبور کرد و ظرف دو دقیقه به جایی رسید که هیچ راه عبوری نبود.

ریموس از چند صندلی عقب تر جلو اومد و پرسید: " آلبوس..آلبوس.. اینا همون مستقبلینن؟!"

- برتی بات می خوری ریموس؟! سلسیتنا تا وقتی ما تو ترافیک گیر کردیم می خوای یه دهن آواز بخونی برامون؟!

در بیرون اتوبوس ساحره ها و جادوگرای سفیدپوش اتوبوس رو احاطه کرده بودن و به زور هاگرید و گلگومات از جلوی اتوبوس کنار می رفتن ولی بازم زمان تند می گذشت.

جادوگر تی وی
- بچه ها.. مهمونمون هنوز نرسیده.. چندتا از این فیلمای قدیمی رو پخش کنید تا ببینیم چی میشه!

اتوبوس شوالیه
- برتی بات می خوری سارا؟

- شتلق!
بلاجری با سرعت و شدت زیاد حواله ی شیشه ی اتوبوس شوالیه شد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۳ ۱۳:۵۰:۱۶

باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

سارا اوانز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
صبح قشنگ و زیبایی به نظر می رسید. همه جا در سکوت و آرامش بود.
دامبلدور هم که با تلاش های فراوان محفلی ها چند ساعتی را بیشتر نخوابیده بود اما زمانی که به مناظره امروزش می اندیشید ، چشمانش بازتر و سرحال تر می شد!

خلاصه بعد از کلی سخت گیری های خانم ویزلی و سایر محفلی ها در خوردن صبحانه و پوشیدن لباس مناسب برای مناظره ، هیئتی از محفلی ها به همراهی دامبلدور ، گریمولد را به قصد جادوگر تی وی ترک گفتند.

_ این چه وضعه رفتار با رئیس محفله؟ باید در مورد عضویت تک تکتون در محفل تجدید نظر کنم! 24 نفر با من می خوایین بیاین کجا؟

_ راه بیفت حرف نزن!

دامبلدور : جانم؟؟

ولی خب همه این کارها تنها برای امنیت دامبلدور بود!!


در خانه ریدل

_ ارباب شما امروز خوش قیافه تر از همه روزها شدید. ردای جدیدتون واقعا بهتون می آد!

ولدی در حالی که داشت جلوی آینه با استفاده از روغن مخصوص کله کچلشو برق مینداخت در جواب بلا گفت :
_ می دونم! همه چیز برای رفتن آمادست؟

بلا به این حالت سرش را تکان داد.

ولدی :
_ بسه دیگه! اون قیافه مسخره رو به خودت نگیر الان بقیه یه دفعه فکرایی که نباید بکنن رو می کنن!
_ خب بکنن!
_ چی؟ کروشیو!!

و سپس ساعتی به طول نیانجامید که ولدی به همراه چند تن از مرگ خوارایش نیز خانه ریدل را ترک کردند.



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
نکته مهم:
این سوژه مربوط به جنگ جهانی ششم بین محفل و مرگخواران است و هر پستی که سوژه را به نحوی نابود یا منحرف کند در نظر گرفته نخواهد شد.
_____________________________
سوژه جدید:

جادوگر سیاهپوش دوان دوان وارد مقر محفل ققنوس شد.نفس عمیقی کشید و یا صدای بلند ورودش را اعلام کرد.
-آهاااااااااااای...فورا بیدار شین.خبر مهمی دارم.

مالی ویزلی در حالیکه دستهایش را با پیشبندش خشک میکرد از آشپزخانه محفل خارج شد.
-اوه،سوروس خوشحالم که میبینمت.برای صبحانه شش نوع سوپ استخون ساق پای تسترال درست کردم.بیا تا سرد نشده بخور.

اسنیپ با صدایی هیجانزده ادامه داد:
-گفتم خبر مهمی دارم.زود بیدارشون کن.محفل در خطره.

مالی لبخندی زد.
-اوه، خدای من!این یه فاجعه اس.دیدی چی شد؟نمکش کم شده.


خانه ریدل:

مرگخواران در سکوت مطلق سرگرم صرف صبحانه بودند.ترورس با پرچم کوچکی که در دست داشت وارد اتاق شد.
-ارباب ضمن خوش آمد گویی به شما، اعلام میکنم که این نامه همین الان از طرف جادوگر تی وی رسید.

لرد سیاه نامه را گرفت و باز کرد.

لرد اسمشو نبر ریدل

احتراما بدین وسیله ازشما جهت شرکت در برنامه مناظره با آلبوس.پ.و.ب. دامبلدور دعوت به عمل می آید.برنامه طی شش روز بطور مستقیم پخش خواهد شد و طی آن شش مرحله زندگی لرد تاریکی و نقش آلبوس دامبلدور در آن بررسی خواهد شد.عنوان قسمتهای مختلف برنامه عبارتند از:

1-بررسی دوران کودکی لرد سیاه(قبل از هاگوارتز)و اولین برخورد با آلبوس دامبلدور
2-دوران تحصیل در هاگوارتز و بعد از فارغ التحصیل شدن لرد سیاه و نقش دامبلدور در آن
3-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور در سال اول و دوم تحصیل هری پاتر در هاگوارتز
4-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور در سال سوم و چهارم تحصیل هری در هاگوارتز
5-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور درسال پنجم و ششم تحصیل هری پاتر در هاگوارتز
6-روابط فعلی و آینده لرد سیاه و آلبوس دامبلدور

به امید دیدار شما در جادوگر تی وی


محفل ققنوس:

سوروس که بعد از ساعتها تلاش موفق شده بود سخنرانی مالی را درباره فواید استخوان تسترال قطع کند شروع به حرف زدن کرد.
-آره.با گوشای خودم شنیدم که سیبل تریلانی با یه صدای دورگه داشت به ارباب میگفت که طی شش روز آینده آلبوس کابوسی درباره گذشته خودش میبینه و مجددا به سیاهی گرایش پیدا میکنه.لردخیلی خوشحال به نظر میرسید.ما باید ظرف این 6 روز کاملا مراقب دامبلدور باشیم.تا جاییکه میتونیم اجازه ندیم بخوابه و آرامششو به هم نزنیم که وقتی خوابید کابوس نبینه.

در اتاق کوچکی در طبقه بالا آلبوس دامبلدور سرگرم خواندن دعوتنامه جادوگر تی وی بود.کاغذ را بعد از خواندن کنار گذاشت و لبخندی زد.
-وقتشه که با هم روبرو بشیم تام.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
مرگخواران نگاههای مخوفی به گروه مقابل انداختند.
-اول شما!

تایبریوس گونی را کمی تکان داد.
-شما که واقعا فکر نمیکنین ما بهتون اعتماد میکنیم؟هوم؟ضمنا جای اربابتون این تو اصلا راحت نیست.هی داره وول میخوره.بهتره عجله کنین.

مرگخواران با دیدن گونی که بشدت تکان میخورد وحشتزده شدند.رز ویزلی گونی حامل جیمز را گرفت و چند قدم جلوتر رفت.
-باشه.بیایین این بچه رو بگیرین اربابمونو پس بدین.

مالی ویزلی جلو رفت و گونی را گرفت.و در همان فاصله با عجله ساندویچ کوچکی را در دهان رز چپاند.
-الهی بمیرم مادر.چقدر لاغر شدی اونجا.هیچی برای خوردن پیدا نمیشه؟دستت چرا سیاه شده؟بده پاکش کنم.با وایتکس پاک میشه.البته ممکنه پوستتم آسیب ببینه ولی مهم نیست.بهتر از این سوختگی بی قواره اس.

رز با عصبانیت دستش را عقب کشید.
-اون علامت شوم منه و ضمنا من شما رو نمیشناسم.حالا لطفا برین اربابو بیارین و تحویل من بدین.

مالی جیمز را از گونی خارج کرد.تایبریوس گونی حامل بلاتریکس را با احتیاط به دست رز داد.رز نگاهی به طنابی که به سر گونی بسته شده بود انداخت.
-چرا اینقدر گره زدین؟فکر نکردین ارباب اون تو به هوا احتیاج داره؟

تایبریوس لبخندی زد.
-خب پیشنهاد لینی بود.اون گفت کلی گره بزنین که تا رفتن ما نتونن بازش کنن وگرنه وقتی در گونی رو باز کنن و ببینن که به جای...

لینی با عشق و محبت فراوان دستش را روی دهان تایبریوس گذاشت و سخنرانی پر شور و حرارتش را قطع کرد.رز نگاه تمسخر آمیزی به ملت محفلی انداخت.
-آره...مطمئنا ما تک تک این گره ها رو با دستمون باز میکنیم.آپولیوس...

در گونی به سرعت باز شد و ابتدا کپه ای از موهای وز در هم رفته و سپس بلا از گونی خارج شدند.بارتی با خوشحالی بطرف بلا دوید.
-باااباااااااایی...فدات بشم.چقدر مو در آوردی.بالاخره موفق شدی.میدونستم که میتونی.

مرگخواران که به محض باز شدن در گونی تعظیم کرده بودند با شنیدن صدای بارتی سرشان را بلند کردند.

-ارباب چقدر عوض شدن...
-کمی شبیه بلا شده!
-خجالت بکش.چطور جرات میکنی همچین حرفی بزنی.ارباب بی همتاست.
-ولی من فکر میکنم این خود بلا باشه ها.
-بهتره از خودش بپرسیم.

بلا فریاد بلندی کشید و بطرف مالی ویزلی حمله کرد.مالی با مهارت فوق العاده ای که بطور ناگهانی در کتاب آخر پیدا کرده بود جاخالی داد و تنها چیزی که نصیب بلا شد رز ویزلی، مرگخوار جوان لرد سیاه بود.بلا چوبش را روی گردن رز گذاشت.
-خب مالی.آماده ای که مرگ این ساحره جوون رو ببینی؟

اشکهایی که ناخود آگاه روی صورت مالی روان شدند نشانه تسلیم او بود.
-ممم...من نمیتونم...ولش کن.اون هنوز خیلی جوونه.


یک ساعت بعد:

ملت محفلی از اینکه لرد سیاه را در مقابل زندگی یک مرگخوار داده بودند راضی به نظر نمیرسیدند ولی به خوبی میدانستند که تنها نقطه ضعف و یا قوت محفل همین نیروی عشق است...


پایان سوژه


glsenaneesrioraebeckmintgidib


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸

پروفسور پومانا اسپراوت old56


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۷ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۵:۴۳ جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
*****
آقا یه سوال:
این رووی منظور روونا بود؟
حالا من روونا در نظر می گیرم
*****

روونا :

محفلیون:بگیرید و روونا در ببندید!آدم فروش!

روونا:آدم فروش با کی بودی بوقی؟با من که نبودی؟یدونه بزنم صدای پیکان بدی؟

سرانجام روونا را بستند و کنار لرد انداخت.

روونا:ووم هووم هاوومم میمم (منظور:چند وقته هموم نرفتی لرد؟)

چون زبون بسته ها حرف های همو می فهمن لرد گفت:همم هامم موهامم موو(منظور:حدود دو سال می شه)

روونا:هامم مووهاموو (منظور:چقدر زود به زود می ری حموم لرد)

بلا:

در زندان

جیمز: و محافظ های جیمز آنقدر از صدای جیمز لذت می بردند که قیافه شان اینجوری شده بود و این قیافه باعث می شد که جیمز باز هم به جیغ هایش ادامه دهد.

در جلسه ی مرگخواران با محفلون

مرگخواران با محفلیون:

مرگخواران:این جیمزتونم مارو کشت با این جیغاش یه دقیقه هم آروم نمی گیره از این به بعد تمام کسانی را که می خواهند از جیمز مراقبت کنند باید تو گوششون پنبه بزارند تا این که ما تصمیم گرفتیم لرد رو با جیمز عوض کنیم قبول؟

محفلیون:قبول!

فردا

شب بود و همه جا تاریک بود مر گخواران آن طرف کوچه ایستاده بودند و جیمز را در داخل گونی قرار داده بودند

در آنطرف تر محفلیون ایستاده بودند و به جای لرد بلا رو تو گونی قرار داده بودند

...


دیدگاه هر کس نشان


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۹:۵۱ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۸

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۱۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
از ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 554
آفلاین
محفلی ها : شایدم :


لرد :
خانه ی رایدل

الکتو در حالی که به خاطر دیدن چهره ی لرد در خواب ، بیدار شده بود به سمت اتاق لرد روان شد .
- ای بابا این مای لردم شب و روز حالیش نیس . معلوم نسی باز چه خوابی دیده .

- اِ ... واسا بینم . پس مای لرد کجاس ؟

الکتو در طول راهرو حرکت می کرد و جسد های متحرک مرگخوارهایی که مست خواب های شتری - پنبه دانه ای بودند با لگد از خواب بیدار می کرد .

- پاشین نعشه ها ! معلوم نیس باز مای لرد کجا گذاشته رفته .
- گفتم که باید قلادشو میبستین .
جمیز در حالیکه تازه از خواب بیدار شده بود ییهو از پشت میله های زندان این را گفت .

ملت مرگخوار :
جمیز :

رودولف : هوی ! الکتو ؛ اونجارو چک کن . به احتمال زیاد پشت میز توالت دار خودشو آرایش می کنه !

خانه ی گریمولد

ولدی و بلا ، طناب پیچ شده با دهان بسته پشت میز با محفلیون به مذاکره نشسته بودن .

دامبل : خب بگو بینیم . چرا این دختره رو فرستادی اینجا ؟ اصن بگو اینجا چیکار می کنی ؟ این کارا از تو بعیده تام ؛ ریسک بزرگی کردی .

ولدی : هومم ممم میم محمو...

دامبل :
- چی میگه این ؟ ترنسلیت تو پرشن لطفا .

مرلین - وجدان پرسیوال برایان : شق ( افکت برخورد دست مرلین با گردن لخت آلبوس ) بوقی دهنش بستس !

آلبوس در حالی که گردنش را میمالید گفت : اوه ، ببخشید .
و دهان ولدمورت را باز کرد .

ولدی :

- خب داشتی می گفتی .
- داشتم می گفتم خودم کردم که لعنت بر دامبل باد .

شترق . در باز شد و روونا طبق عادت همیشگی اش که آواز می خواند ، وارد شد .
- یوها ها ها هی هی هی هه ههه هه هه . اِ سلام پروفسور ، باز من نبودم کار دست خودت دادی . چرا همه دورت جمع شدن ؟

چشمان روونا با دیدن بلا و ولدمورت که دست بسته بودند پر از اشک شد .

- ارباب ! مای لرد ! چرا شما دست بسته اید ! واااااااااااااااااااااای اوهو اوهو اوهو اوهوم نه . جییییییییییییییییییغ .

محفلیون : جااااااااااااااااااان ؟ ای خائن

رووی :

ادامه دهید ...


»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.