هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴ جمعه ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
#86

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰
از جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 167
آفلاین
در همین هنگام بلیز در حالی که به سمت تک شاخ می رفت، خندید و گفت:
-اینا همش چرت و پرته. برای اینه که مارو بترسونن. الان خودم میرم از خواب بیدارش می کنم و شیرشم می دوشم.

بلیز که تا حالا معلوم نبود کجا بوده و انگاری از اسمون افتاده بود پایین، به طرف تک شاخ رفت.
تک شاخ همچین خیلی ناز خوابیده بود و سم هاشو گذاشته بود رو سینه اش و یه دونه گل سرخم گرفته بود تو سمش!

بلیز اروم اروم جلو رفت و دهنشو به دهن تک شاخه نزدیک کرد و آن لحظه ای تاریخی شکل گرفت!

بقیه ملت همه اق میزنن!

در همین گیر و دار تک شاخ از خواب بیدار میشه، و با حالت جلوه داری از جاش بلند میشه و موهای دم اسبیشو تاب میده.

بلاتریکس: چقدر این صحنه آشنا میزنه!

تک شاخ یه عشوه اسبی میاد...

لرد: اوه اوه، خیلی اشنا تر شد!

تک شاخ شروع میکنه به جفتک چارکش انداختن!

رودولف که هیچ ازش پیدا نبوده جز شست پاش: چه بی جلوه!

تک شاخ می پره وسط حیاط و شروع می کنه به شنا رفتن، بعد هم بلند میشه و سمشو خیلی خشک میکنه تو دماغش!

ملت:اوهههههه!!!! این که ریگوله!

تک شاخ شیهه می کشه و قارت قارت می کنه!
مترجم جیبی آلبوس دامبلدورشو از جیبش در میاره رو به ملت میگیره: من یک جانور نمام! و تک شاخم! قارت قارت قارت!!!

آبرفورث که داشته می رفته محفل و اون پشتا داشته دید می زده، اعصاب قاطی می کنه و بیلشو می کشه بیرون و

یووووههههاااااااا


میفته دنبال تک شاخ ریگول!
ابرفورث: می کشمت، شاختو می شکونم! شاخ شدی واسه من؟ وجدان پاره! ارزشی!

لرد: بگیرید اون پیر خرفت رو، تک شاخ رو لازم داریم!
آبرفورث با بیلش میاد طرف لرد، لرد بلاتریکس رو هل میده وسط و

دنگگگگ

بیل می خوره تو سر بلاتریکس و بلاتریکس پخش زمین میشه!

ریگول- تک شاخ شیهه کشان دور هفت بیابون چهارنعل می ره و ابرفورث هم با بیلش دنبالش...


ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۱۰:۳۷:۴۰
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۱۰:۳۸:۲۷

Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲:۴۲ جمعه ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
#85

برتا جورکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
هنگامی که اکثر مرگخواران از ویلا خارج شدند، دراکو قدح اندیشه را روی میز قرار داد و از لرد سیاه پرسید:
-دومین چیزی که برای معجون نیاز داریم، چیه؟

لرد در حالی که نجینی را نوازش می کرد، گفت:
-موی یک محفلی.

-نه! یعنی بازم باید به گریمولد حمله کنیم؟

در همین هنگام آبرفورث گلوی خود را صاف کرد و گفت:
-اگه منو آزاد کنید، بهتون یه تار از موهامو میدم.

نارسیسا که تا آن لحظه ساکت بود، با ارامش گفت:
-چرا باید کمک یه محفلیو قبول کنیم؟ ما میتونیم از موهای آبر استفاده کنیم، ولی آزادش نکنیم.

آبر خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-خیلی ساده ست، چون اگه محفلیا از نبود من با خبر بشن، بهتون حمله می کنن، پس به نفعتونه منو آزاد کنین. چون با این وضع غیب شدن، هر لحظه از تعدادتون کم میشه.

لرد که مرگخوارانش را در خطر دید، شرط آبر را پذیرفت و بدین ترتیب دراکو یک تار موی او را کند و وی را آزاد کرد.


محل زندگی سفید برفی


مرگخواران که از هفت بیابان (حیاط ویلا) و هفت دریا (استخر ویلا) گذشته بودند، هم اکنون به تک شاخ زیبا نگاه میکردند. بعد از چند دقیقه رز گفت:
-واسه چی کاری نمی کنین؟ یه نفر بره بوسش کنه که از خواب بیدار شه بتونیم بریم شیرشو بدوشیم. بلا تو که اینقدر ادعای اصیل زادگی میکنی برو.

بلاتریکس با نفرت نگاهی به سفید برفی انداخت و گفت:
-من به هیچ عنوان موجود به این نفرت انگیزی رو لمس نمی کنم. چه برسه به این که بوسش کنم. فک کنم با کروشیو از خواب بیدار شه.

سپس چوبدستی اش را به سمت تک شاخ گرفت و فریاد زد:
-کروشیو.

اما این طلسم در چند سانتی متری سفید برفی منحرف شد و به او برخورد نکرد. بلا که خشمگین شده بود، گفت:
-مثه این که هیچ راهی نداره. حالا کی برای این کار چندش آور داوطلب می شه؟

در همین هنگام کاغذی جلوی پای مورفین افتاد. مونتگمری که دید مورفین اصلاً حواسش به اطرافش نیست، خم شد و برگه را برداشت. سپس با صدای بلند شروع به خواندن آن کرد:
-هرکس از این تک شاخ شیر بدوشد، زندگی سختی خواهد داشت و تا آخر عمر در رنج و عذاب خواهد بود.

مونتگری برگه را پایین آورد و با ترس به مرگخواران دیگر نگاه کرد. در همین هنگام بلیز در حالی که به سمت تک شاخ می رفت، خندید و گفت:
-اینا همش چرت و پرته. برای اینه که مارو بترسونن. الان خودم میرم از خواب بیدارش می کنم و شیرشم می دوشم.


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۳:۲۰:۰۰


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲:۲۸ جمعه ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
#84

مورگانا لی‌فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۰۳:۲۲ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
از یه دنیای دیگه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 517 | خلاصه ها: 1
آفلاین
آبرفورث در تفکراتش: به به! به به! گولش زدم! منو میندازن تو طویله پیش بز ها! می تونم از بز ها کمک بگیرم!

بلا و نارسیسا زیر بغل آبرفورث رو گرفتن و دارن از در ویلا خارج میشن. رودولف با زن ذلیلی تمام پشت سر زنش ناله می کنه:
- بلااااااااتریکس... چرا داری از ویلا میری بیرون؟ باب نمی بینی شوهرت داره ناپدید میشه؟

بلاتریکس موهای وزوزیشو چنان تابی میده که نارسیسا یاد زلف شهلای ریگولوس می افته و دلش میره اونورا! بعد غر میزنه:
- ناراحت نباش. تو که ناپدید شدی ارباب مجبور میشه عقدم کنه پس تنها نمی مونم. لازم نیس نگرونم بشی. بعدشم نشنیدی ارباب گفتن این محفلی رو بندازیم تو طویله؟ ما که طویله نداریم تو ویلا، اونم وسط لندن! باهاس ببریمش چار تا میدون اونورتر که یه طویله کنار خونۀ شمارۀ 12 هس!

آبرفورث در تفکراتش:
- منو می برن دم در محفل! جونمی! قارت قارت قارت!

تدی که روی پله های جلویی ویلا نشسته و یه لپتاپ کاملا غیرجادویی رو پاش گذاشته، داره به شکلکایی که مورگانا تو وبکم براش درمیاره می خنده، همینکه اسم خونۀ شمارۀ 12 رو می شنوه، فوری به مورگانا بای میده و از جاش می پره:
- خاله ها! میشه منم باهاتون بیام؟ آخه دارین میرین دم در محفل و منم با جیمزی جیغ جیغ پارتی داریم. باهاس خودمو به موقع برسونم.

نارسی و بلا نگاهی به هم میندازن و بالاخره دوگوله هه کار می افته:
- دم در محفل! چرا تا حالا نفهمیده بودیم؟

آبر به سمت زیر پای لرد سیاه پرتاب میشه:
- ارباب ما که نمی شد اینو ببریم نزدیک رفقاش. می شد؟

لرد سیاه نگاه چپ چپی به بلاتریکس که جرات کرده بود و این حرف رو زده بود، میندازه. در همین حال رودولف کلا ناپدید میشه و با ناله ای جگر سووووووووووز... برای آخرین بار دستاشو به سمت بلاتریکس دراز می کنه:
- بلاااااااا... به من وفادار بمون!

بلا:
- آره، آره حتما!

لرد سیاه متوجه میشه الانه که بلایی خانمان برانداز به نام بلا، گریبانش رو بگیره و درنتیجه، بهتره که هرچه زودتر شیر یه اسب تک شاخ سفید رو پیدا کنه. رو به آبرفورث می کنه که داره با خشم تدی رو برانداز می کنه و کاملا ناسزاهای 18+ از چشاش جرقه میزنه بیرون. نگاهی هم به دراکو میندازه که قدح اندیشۀ خاطرات لرد رو بغلش گرفته و همونجور داره با انگشتاش، همش می زنه. در نهایت نعره می کشه:
- این همه مرگخوار جمع شدین اینجا که چی؟ خوب برین اونور حیاط (هفت بیابون) بعدم اونور استخر (هفت دریا) و برین از اصطبلتون شیر سفیدبرفی رو بدوشین و بیارین دیگه!

همه دچار برق گرفتگی میشن و یکی دو جویبار زردرنگ هم اون وسط به چشم می خوره. کمی بعد، گرد و خاک ناشی از شتاب مرگخواران برای انجام ماموریت، چنان باشکوه است که میگ میگ ریگولوس نیز در برابر آن، ناچیز به نظر می رسد. (جمله بندی رو! )


ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۲:۳۳:۴۴


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸
#83

درکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۶ یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۴:۱۱ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴
از اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 299
آفلاین
ابرفورث شروع می کنه با بیلش ادای لانچیکوی مرحوم بروسلی رو در میاره و لحظه به لحظه سر و صورت بلای بیچاره بیشتر شبیه ملکه افریقای مرکزی میشه!
- میگ میگ! ایــــــــــــن! ( ایـــــــن = افکت دویدن و خروج ریگولوس از کادر! تیریپ همون رود رانر دیگه)
ابرفورث که دیگه خسته شده، دنبال ریگولوس نمیدوه و می ایسته. بلا از فرصت استفاده می کنه و آبرفورث رو کروشیویی می کنه!
در طرف دیگه نصف پای رودولف هم غیب میشه! رودولف با ترس و لرز:
- بلا چرا دیر کرد؟
سپس لنگ لنگان به طرف حیاط ویلا میره. رودولف به تابلویی که اول حیاط ویلا نصبه و روش نوشته هفت بیابون () تکیه می زنه و به انتهای حیاط نگاه می کنه و میگه:
- مثل اینکه دو نفر دارن تو حیاط دعوا می کنن! (و چون یه چشم رودولف همراه نصف صورتش محو شده بوده، رودولف همه رو به یک چشم میدیده و فرق بلا و آبرفورث رو تشخیص نمیداده! )
لرد به نارسیسا اشاره می کنه و با بی حالی میگه:
- برو ببین چی شده!
و نارسیسا به طرف هفت بیابون که همون حیاط ویلا باشه، میره. اون طرف حیاط ویلا، بلا و آبرفورث حسابی با هم در گیر شدن! آبرفورث که ظاهرا بیلش هورکراکس بروسلی بوده و روح بروسلی درش هلول کرده بوده، یه لگد محکم به بلا می زنه و بلا رو پرت می کنه طرف استخر ویلا. بلا تابلویی که کنار استخر بوده و روش نوشته "هفت دریا" رو می گیره، به سبک قهرمان «فیلم بیل را بکش» یه چرخ دور دیرک تابلو می زنه و با چوبدست میره تو شکم آبرفورث
نارسیسا جیغ میزنه:
- خدای من! بلا داره تو حیاط با یه محفلی مبارزه می کنه!
در عرض سی ثانیه همه جماعت از ویلای بلک تخلیه میشن و تو مرز بین "هفت دریا" و "هفت بیابون" که همون لبه استخر ویلا باشه، میریزن سر آبرفورث و چون طناب دم دست نبوده، با نجینی به دیرک تابلوی "هفت دریا" می بندنش!
لرد: یالا اعتراف کن که تو رو دومبول پشمک فروش فرستاده تا نذاری ما معجون فوق خفن و پیچیده رو درست کنیم!
آبر: بابا ریگول ارزشی داشت لخت و پتی از اینجا رد میشد! من کمین کرده بودم که با بیلم جرقه بزنمش!
ملت حاضر: چی میگه این؟
لرد: کروشیو آبر!
رودولف جیغ می کشه! ملت خواننده از ارزشی بازی نویسنده جیغشون در میاد! نویسنده اعلام می کنه که باب علت جیغ زدن رودولف غیب شدن بخشی از اقصی نقاط بدنش بوده! ملت بر می گردن ادامه پست رو بخونن
لرد یه نگاه به نقاط محذوف رودولف میندازه، یه نگاه هم به قیافه وارفته آبرفورث میندازه، یه سری نگاه دیگه هم میندازه که به شما مربوط نیست به کجای بلا یا به چی چی نارسیسا بوده!
لرد: یالا برید دنبال تک شاخ! این آبرفورث رو هم سر راهتون یه جا بندازید تا بعدا به حسابش برسیم!
نارسیسا: کجا بندازیمش ارباب؟
آبر: هر جا می خوای منو بنداز ولی تو رو به اون سر کچلت منو تو طویله ننداز!
لرد: اِ؟ از طویله خوشت نمیاد؟ بندازیدش تو طویله!
بلا و نارسیسا از دو طرف دستای آبر رو میگیرن که ببرنش تو طویله و بعد هم برن دنبال تک شاخ.
آبرفورث در تفکراتش: به به! به به! گولش زدم! منو میندازن تو طویله پیش بز ها! می تونم از بز ها کمک بگیرم!


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۲:۰۰:۰۸
ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۲:۱۰:۰۳


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸
#82

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰
از جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 167
آفلاین
لرد: اوکی مسئله ای نیست، همتون به سرنوشت رابستن دچار میشین!

( فضا سازی قضیه به روش غیر ارزشی )
بلاتریکس: همین دیگه، لوسیوس بالای سرش نبوده، اینقدر لوس و ننر شده
دراکو بازم مشتشو می کوبه رو میز و خودشو میندازه زمین و شروع میکنه غلت زدن کف اتاق: تک شاخ خودمه، تک شاخ خودمه!
لرد ذوق کودکانه در چشمانش پدیدار میشه و رو زمین زانو می زنه: ببین دراکو، اگه تک شاختو بدی ما شیرشو بدوشیم، من اجازه میدم صحنه ی شکوهمند گروه بندی منو از توی قدح اندیشه ببینی!
دراکو دیگه بیشتر از این غیرارزشی بازی در نمیاره و قبول میکنه.
لرد: بلاتریکس برو شیر تک شاخو بدوش!
بلاتریکس: من؟! (لرد نگاه خوفی به بلا می ندازه ) خوب باشه ارباب، نوکرتیم! دراکو این تک شاخت کجا هست حالا؟!

دراکو که رفته سراغ قدح لرد و داره انگشت می کنه توش: تک شاخم رو گذاشتم توی بلندترین برج قلعه ی شاخدار،که بعد از هفت دریا و هفت بیابون و هفت...
لرد میزنه رو دست دراکو
دراکو: کلا همینا، گذاشتم اونجا، و فقط بوس یک اصیل زاده می تونه اونو بیدار کنه که شیر بده!
بلاتریکس: هوم!؟
لرد: پس واسه چی وایستادی؟! الانه که بقیه هم ناپدید بشن ها!
بعد در اقدامی جلوه دار، رودولف نصف صورتش محو میشه!

بلاتریکس هم کفش اهنین پاش می کنه و یه سطل شیردوشی میگیره کولش و راهی هفت بیابون و هفت کوه میشه تا شیر تک شاخ دارکو رو بیاره!

بقیه ملت هم از خوشحالی رفتن بلاتریکس، تو ویلا بی جامه پارتی میگیرن!
( صحنه های جلوه دار قر دادن لرد )
رودلوف: کچلا باید برقصن کچلا باید برقصن!

--------

توی اولین بیابون، پیرمرد روشن دلی رو می بینه که بیل ناظریش دستشه و پشت یه بوته قایم شده!
بلاتریکس جلو تر میره: خسته نباشی پدرجان!
پیرمرد زیر لب با خودش حرف میزده:مرتیکه ارزشی، با همین بیلم خاکت می کنم اینجا
بلاتریکس: پدر جان، خسته نباشی!
پیرمرد: پدرجان و کوفت، پدر جان درد! پسره قرتی پاشده رفته لخت شده واترپلو بازی کرده، قراره تا چند دقیقه دیگه از اینجا رد شه، منم اینجا کمین کردم، با بیل بزنم تو سرش، برو اینجا واینستا، میفهمه!
بلاتریکس میره پشت اون یکی بوته قایم میشه.

بعد از چند دقیقه طوفان میشه و گربادی میشه و پیرمرد داد میزنه
- گردباد قارتی! خودشه! داره میاد!
بعد از 3 سوت، یه یارویی با زلف شهلا، به تاخت از ته بیابون پیداش میشه!
پیرمرد بیلشو می بره هوا و

دنگگگگ

بلاتریکس پخش زمین میشه

پیرمرد: ای ریگول ارزشی! باز خودتو انداختی تو بیابون!؟
ریگول: میگ میگ! ابرفورث! اگه تونستی منو بگیر!

بعد هم زبونشو در میاره و میگ میگ کنان دور بلاتریکس می چرخه، و ابرفورث هم با بیل دنبالش می کنه.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۰:۰۲:۵۰
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۰:۰۶:۲۰
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۱:۱۹:۲۸
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۱:۲۱:۱۶

Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸
#81

گریفیندور

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۶:۳۱ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 806
آفلاین
سکوت سنگینی فضا را فرا گرفت. رد به آرامی روی یکی از صندلی هایی که در دور ترین فاصله از دراکو قرار داشتند نشست و گفت : نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم

دراکو نگاه انزجار آمیزی به وی کرد و گفت : اون راه رو بگو زودتر!
- بد صحبت میکنی بچه! نمیگم!
دراک که خشمگین شده بود به سختی ادامه داد : خوب... لطفا بگو زود تر اون راه حل رو!
- نچ نمیشه! کلا یاد گرفتی هتاکی کنی تو!


پسرک دستی به ریشش کشید و چوبدستی اش را لمس کرد...
لرد نگاه مرموزی کرد و گفت : بسیار خوب میگم، باید یه معجون درست کنیم، یه معجون سخت!

رز ویزلیبه سرعت جلو آمد و گفت : ارباب مسئله ای نیست بگید من انجام میدم.
لرد با اشاره دستش وی را به عقب راند و گفت : این معجون، تنها با سه ماده درست میشه، اما اون سه ماده خیلی کم یاب هستن! اون سه ماده...

دراکو پرخاشگرانه فریاد زد : فکر ریشارو از سرت بیرون کن! دفعه قبلی سر ریشای دامبلدور...
- نچ با اونا کاری ندارم، نیاز به شیر تکشاخ داریم!
دراکو دست راستش را نوازش کرد و رو به لودو که مشغول بافتن مو های رز بود گفت : برو از یخچال یه شیر تکشاخ بیار!

پسر جوان به سرعت اطاعت کرد. لرد به سرعت گفت : اممم... هر تک شاخی نمیشه! باید سفید باشه.
رودولف : داریم داریم، لودو شیر تکشاخ سفید بیار، تو در یخچاله.
لرد دوباره گفت : خوب... نه اونم نمیشه، باید خونگی باشه... مثلا مثل شیر ســ...


دراکو با مشت روی میز جلویش کوبید و فریاد زد : فکر سفید برفی* رو از سرت بیرون کن!
- اوکی مسئله ای نیست، همتون به سرنوشت رابستن دچار میشین!




* : تک شاخ مورد علاقه دراکو


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۰:۱۱:۳۰
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۰:۱۷:۳۹
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۱:۰۵:۱۰

seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸
#80

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
فیلچ: بازی 1 -1 مساوی!

لرد با عصبانیت به مجری که نتایج را تند تند اعلام می کرد نگاهی کرد و با صدای بلندی فریاد کشید:
- همین الان این بازی رو تمومش کنید.

فلیچ معترضانه جارویش را بالا آورد.
- یعنی چی؟! چی میگی؟! چی چی رو تمومش کنیم؟! ما همه از این بازی لذت می بریم.

لرد با خونسردی چوب دستی اش را بیرون کشید:
- ولی ارباب از این بازی لذت نمی بره. یا بازی رو تموم می کنید یا مجبور میشم که خودم تمومش کنم!

ریگولوس زلف شهلایش را تکان داد.
- هوم اصلا تو میدونی که من یک بلک خوشتیپ با زلف های شهلا هستم؟! وقتی یک بلک خوشتیپ با زلف های شهلا داره از یک بازی لذت می بره، بقیه حق اعتراض ندارند.

تق! تتق! تتتق!

ریگولوس و فلیچ بی حرکت روی زمین افتادند. لرد با خونسردی به چشمان لوسیوس نگاهی کرد. لوسیوس که متوجه اوضاع شده بود، آب دهانش را قورت داد و موهایش را عقب زد.
- امم، ارباب، می دونین من بچه دارم؟ دراکو که نباید پدر اصیلی مثل منو از دست بده. اوه ارباب فکر سیسی رو بکنین. چقدر گریه می کنه و تالار رو خیس خیس میکنه. ارباب فکر کنید که سیسی با اشک هاش غذاهای آنی مونی رو شورتر کنه. اوه ارباب فکر کنید که...امم چیز..ارباب اونطوری نگام نکنید. شما می تونید هرفکری که می خواین بکنین!

لرد سیاه پوزخندی زد و با خونسردی چوب دستی اش را به طرف لوسیوس گرفت.
- خیلی خب. ارباب این بار می بخشدت! اما اگه یک بار دیگه در حضور ارباب، به بازی هایی که ارباب دوست نداره اعتراض نکنی، کشته میشی. فهمیدی؟!

لوسیوس آب دهانش را قورت داد و لرد با خونسردی چوب دستی اش را در ردایش گذاشت و به طرف خانه ی ریدل آپارات کرد!

پایان سوژه!

_____________________________________________________


سوژه ی جدید:



رودولف نفس نفس زنان وارد سالن اصلی شد.
- رابستن نیست. هرچی می گردم پیداش نمی کنم.

نارسیسا در حالی که موهای دراکو را نوازش می کرد، بی تفاوت پرسید:
- منظورت چیه رودولف؟ یعنی چی که رابستن نیست؟ اونم توی روز تولدش؟ مسخرست!

رودولف با تردید به نارسیسا نگاهی کرد و گفت:
- خب نیست دیگه! می تونین خودتون بگردین.

- مسخره بازی درنیار رودولف! نکنه میخوای از زیر تمیز کردن تابلو ها دربری؟! یک سال هم که برای فامیل تو جشن تولد گرفتم و اجازه دادم ویلای قشنگمون کثیف بشه، خودت از زیر کار در میری.

رودولف به بلا که عصبی می نمود نگاهی کرد و زیر لب غرید:
- فکر می کنید دارم دروغ می گم؟! برین خودتون بگردین. اگه پیداش کردین من قول میدم که برم حموم!

نارسیسا ذوق زده موهای دراکو را رها کرد و به بلاتریکس نگاهی کرد.
- چی از این بهتر بلا؟! رودولف داره بازی درمیاره. الان می گردیم رابستن رو پیدا می کنیم و چهار تا کروشیو بهش میزنیم که قایم موشک بازی درنیاره. بعدم مگه نشنیدی رودولف گفت که بعد از قرنی میره حموم و موهاشو می شوره؟! این می دونی یعنی چی؟! یعنی دیگه مجبور نیستیم وقتی بیکار میشیم شپش هارو کروشیو کنیم.

بلاتریکس فکری کرد وسرش را تکان داد.
- خیلی خب! بگردین پیداش کنید.


یک ساعت بعد:


- دیدین گفتم؟! فکر میکنین من حاضرم بیخودی قول حموم رفتن بدم؟!

سیریوس با عصبانیت غرید:
- این رابستن کجا رفته؟ همه ی مارو گذاشته سر کار! کی بود که می گفت چند ساله برام تولد نگرفته کسی و دچار بیماری روحی شدم؟! بگردین پیداش کنید.

- از کی تا حالا سیریوس برای بلک ها تصمیم میگیره؟!

لرد سیاه در حالی که نجینی را دور گردنش پیچانده بود، وارد سالن اصلی شد. قلب ها بلافاصله در چشمان بلا هویدا شدند. سیریوس با عصبانیت فریاد کشید.
- کی اینو دعوت کرده؟!

نارسیسا با متانت لبخندی زد و بی توجه به لوسیوس که سعی داشت زمین تالار را تی بکشد، گفت:
- هوم تولد رابستن بود و من و بلا تصمیم گرفتیم که اربابو دعوت کنیم. مشکلیه؟!

بلاتریکس کلافه به مونتگمری و بچه هایش که پشت سر نجینی و لرد وارد شدند نگاهی کرد و گفت:
- سیریوس، ساکت باش.

لرد نجینی را از دور گردنش باز کرد و روی مبل انداخت. صدای فیش فیش نجینی که به نشانه ی اعتراض بود بلند شد و لرد بی توجه لبخند شومی زد.
- این اتفاق برای یکی از اجداد من هم افتاده بود! درست وقتی که تولد همسرش بود، همسرش ناپدید میشه. در حقیقت این یک نوع طلسم شوم و سیاهه که باعث میشه فرد درست در روز تولدش ناپدید بشه و اگه این طلسم خنثی نشه، کم کم رداگیر همه ی ساکنین اون خونه میشه. فقط یک راه برای خنثی کردن طلسم وجود داره. فقط یک راه!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
#79

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰
از جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 167
آفلاین
خاطرات دوران تحصیل لرد سیاه، قسمت 109 !

ریگولوس و فینیاس و مورگانا دور هم حلقه می زنن،
ریگولوس:ما نباید ببازیم، ما حتما باید این مالفوی ها رو بندازیم بیرون
فینیاس: خوب حالا همه دستاتون رو بزارید رو دست من...نه ریگولوس اول مورگانا بزاره، آها...همه با هم با شماره ی 3 قارت.
مورگانا و ریگولوس و فینیاس: 1 ..2 ...3 قارت!

ریگولوس تدی رو پاس میده، ابرکسس زیرابی میره مایو ریگولوس رو می کشه پایین...
ملت که از ویلاهای بقلی اومده بودن تشویق خوش تیپی ریگولوس:هووووو
لرد که در حال تحصیل بوده، لخت می شه می پره تو آب، و مسئولین هاگوارتز همونجا براش واحد تابستانی، تربیت بدنی 2 رو هم اضافه می کنند...

فینیاس سریع میره پیش ریگولوس: قاااااارررررتتتت...
ابری شدید از مه زرد رنگ دور ریگولوس رو میگیره، ریگولوس میره زیر آب و مایوشو پیدا می کنه، و زیر آب پای لوسیوس رو گاز میگیره.
لوسیوس: ای وجدان پاره ی قرتی... ماتحت گنده...خطا داور خطا...
فیلچ: من که چیزی ندیدم...
عمله های قصر مالفوی اینا که به وعده ی گالیون اومده بودن تماشا: هووو...توپ تانک فشفشه، داور دقت کن

دراکو: هند پنارت بود!!
لوسیوس: پنارت؟ پنارتی؟؟ پنالتی بدبخت، پنالتی!
ریگولوس: پا بود بابا، هند پا بود!
لرد: خیلی خزید همه تون، به نظرم افساید بود.

ریگولوس: به نظرم که به نفع ما بود، اگه ندیدید که ابرکسس مایوی منو در اورد، همین جا در بیارم ...صحنه رو اسلو موشن ببینید...
فیلچ: باشه؛
بعد برمیگرده با فرمانده مارکوس مشورت می کنه
فیلچ: بعدا اون صحنه رو باید وسط نیمه اسلوموشن بری،...فعلا یه ضربه آزاد به نفع بلک ها!
ریگولوس که خیلی خوشتپیه میاد تدی رو ور میداره،پوستش داره برنزه می شه و نصف دخترای تماشاگر غش میکنن
لوسیوس و ابرکسس و فینیاس همه به ریگولوس نیگا می کننن، فینیاس چشمای ابرکسس رو گرفته،
ریگولوس شوت می کنه و ...

ملت: گلللللللل گللللل.گلگلگلگلگلگلگللللل..ریگولوس بدن طلایی، بیا تو شوهر مایی!!

فیلچ: بازی 1 -1 مساوی!


Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
#78

آرگوس فیلچold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۳ شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۱ شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
با صدای سوت فیلچ فلیچ فیلیچ که از بس نبوده و ملت فراموشش کردند همه برمی گردند به بازی!

ابرکسسسسسس تدی رو میزنه زیر بغلش و یه تنه از همه رو می پیچونه و میره به سمت دروازه !!

اما ولدمورت که از تیم بلک ها پول گرفته بوده دماغ پاترو ول می کنه ... دروازه کوچیک میشه و تدی بر می خوره به پاتر در نقش تیرک و کمانه می کنه!

لوسیوس : خطا خطا! داور اخراجش کن!

فیلچ : اگه اخراجش کنم کی تیرکو نگه داره؟ پنالتی به نفع تیم مالفوی!

ابرکسس: ایول ! حقوقتو ماه دیگه زیاد می کنم!

ابرکسس دور خیز می کنه و با یه ضربه به پشت توپ ... تدی رو می کوبه تو دروازه!

گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

ابرکسس از خدا خواسته می خواد پیرهنشو در بیاره و دور زمین بدوه! اما یادش میفته که هیچی تنش نیست و دپرس میشه!

بازی یک هیچ به نفع مالفوی اینا ادامه پیدا می کنه!


ارزشی قوزدار

[img]http://


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸
#77

ابرکسس مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۰:۵۲ دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۰
از The House Jack Built
گروه:
کاربران عضو
پیام: 84
آفلاین
ابرکسس: خب همین حباب هم خوبه! بده بیاد! شروع کنید...

بلک ها بازی رو شروع میکنن! فینیاس حباب فرمانده رو میگیره و پاس میده به ماهی مرکب! ماهی مرکب خودش یه تنه میره جلو و از دراکو رد میشه.

لوسیوس: مادر نزاییده کسی که از پسر من رد بشه! کروشیو...

طلسم لوسیوس میخوره به ماهی مرکب و باد ماهی مرکب خالی میشه!

فینیاس: من اعتراض دارم... قاااااااااااارت!

بر اثر اعتراض فینیاس آب گودال به جوش میاد و شروع میکنه قل قل کردن!

ریگولوس: پدر بزرگ خونسردی خودتو حفظ کن! با این مهی که ایجاد کردی دیگه هیچ جا رو نمی بینیم!

فینیاس: صبر کنید من دوباره ماهی مرکبو باد کنم... قاااااارت!

ماهی مرکب با گاز فینیاس دوباره باد میشه و حباب به دست میره به سمت دروازه ی مالفوی ها

ابرکس: ماهی مرکب، تو بچه ها رو دوست داری؟
ماهی مرکب: آره
ابرکس: پس بیسکویت شو

ماهی مرکب بیسکویت میشه و ابرکس حباب رو از دستش می قاپه! خودش که لباس تنش نبود، لباسای تدی رو هم درمیاره که کنترل بیشتری روی توپ داشته باشه!

ولدمورت سرشو از رو کتابش بلند میکنه و زل میزنه به تدی: عجب چیزی بود این تدی و ما نمیدونستیم! یادم باشه این ترم باهاش تنظیم خانواده وردارم!
ابرکسس: اگه مختلطه منم میام!
بقیه: چه فکر خوبی! ما هم میاییم!

و همه تصمیم میگیرن که ترم بعد با ولدمورت تنظیم خانواده وردارن!


تصویر کوچک شده


[b][s







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.