هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۸:۲۳ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳
#39

فلورانسو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
فلورانسو و دورا به سمت صدا بازگشتند.

- آه..کاترین چقدر از ديدنت خوشحالم.

دورا اين را گفت و در حالى که فلورانسو را هم با خودش به آن سمت مى کشيد زمزمه وار ادامه داد:

- از دوستاى هاگوارتزه، همیشه از هم متنفر بوديم و هستيم. بعید نمى دونم مرگخوار باشه حتى.

فلورانسو دستش را از دست دورا بيرون کشيد و گفت:

- پس ترجيه ميدم باهاش آشنا نشم دورا.

و درحالی که به سمت بقیه ى اعضا مى رفت نگاهى به سالن انداخت.

سالنى بزرگ با ديوارهاى سفيد رنگ، همراه دو پنجره که پرده هاى بلند و طلايى رنگ آن ها را پوشانده بود، همه جاى سالن پر بود از ميزهاى گرد بدون صندلى که مهمانان به دور آن جمع شده و چندين پيش خدمت با لباس هاى سفید و جلیقه ى سياه مدام در حال پذيرايي از آن ها بودند، رایحه ى دلنشينى به مشام مى رسید و نواى آرام ويولون آرامش خاصى را القا مى کرد و در آخر ميانه ى سالن بيشتر از همه جلب توجه مى کرد، جايى که هنوز زمان استفاده از آن نرسیده بود، مکان رقص.

گاه گاه صداى خنده هاى بلند جادوگران بلند مى شد. خانم هايى که کلاه ها و لباس هاى عجیب داشتند و يا بلعکس لباس هاى اشرافى و گرانى پوشیده بودند و مردانى که با کت و شلوارهاى سياه و براق و يا با ردايى زيبا در آنجا حضور داشتند.

- اون کى بود؟!

ويلبرت در حالى که با سر به کاترین اشاره مى کرد اين را گفت اما پيش از آنکه فلورانسو چيزى بگويد، ريموس با انزجار گفت:

- دوست دوران تحصیل، معلوم نيست اين اسلاگهورن پير اينو واسه چى دعوت کرده!
- آقا عذرخواهی منو به خاطر مزاحمت بپذيريد!

اعضاى محفل به سمت صدا بازگشتند. خدمتكار کمى خم شد و بعد ادامه داد.

- جناب اسلاگهورن تمایل دارند چند دقیقه با شما گفت و گو کنند.

ريموس به سمت دورا نگاه کرد که هنوز مشغول صحبت بود و گفت:

- بسيار خب فقط ما نگران پروفسور دامبلدور هستيم، ميشه رسيدگى کنيد؟
- البته آقا، از اين طرف لطفا.

ويلبرت نگاهش را از ريموس که دور ميشد برداشت و رو به فلورانسو گفت:

- تو و آنيتا واقعا عالى شديد، من و فرجو مثل همه ى پسراى تنبل فقط به ردا اکتفا کرديم.

و فلورانسو در برابر خنده هاى او فقط به لبخندى اکتفا کرد و نگاهى به آنيتا انداخت. دخترک در کنار فردجرج آرام و ساکت ايستاده بود و هيچ حرفى نمى زد. در واقع فلورانسو انتظارى هم نداشت از پسرى آرام و سر به زير و دخترى خجالتى، تنها کارى که انتظار مى رفت انجام دهند سکوت کردن بود. از اين افکار نا خودآگاه لبخندى زد و البته ويلبرت شکارچى خوبی بود.

- چيه؟ به چى مى خندى؟
- چيزه..

اما حرف فلورانسو با خاموش شدن چراغ ها ناتمام ماند. بلافاصله نور افكن ميانه ى سالن را روشن کرد و صداى سخنگو در سالن پيچيد.

- خانم ها و آقايان! شما رو به يک رقص عاشقانه دعوت مى کنم.

وبعد صداى دست و جيغ جمعیت بلند شد.


ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۵ ۸:۲۹:۵۲

تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳
#38

نیمفادورا تانکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۳ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۳۳ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
نگاه های اعضا همچنان به سمت اسلاگ هورن ادامه داشت.پس از کمی سکوت سنگین دورا دستش را از درون دستان ریموس بیرون کشید و با احترام فراوان در حالی که لبخند کوچک همیشگیش بر لبانش بود،تعظیمی کرد و گفت:
-سلام پروفسور، از دیدنتون خوشحالم.

اسلاگ هورن هم لبخندی تحویل دورا داد و گفت:
-سلام دخترم منم همینطور...
و بعد نگاهش را به سمت دیگران چرخاند و گفت:
-خواهش میکنم بفرمایید تو!

هیچکس متوجه لحن خاص اسلاگ هورن نشد.حتی ویلبرت شکاک.بچه ها نگاهی به هم انداختند و انیتا سعی کرد که به فرجو بفهماند تا آمدن دامبلدور وارد نشوند.خوشبختانه فرجو متوجه علامت او شد و جواب داد:
-اوه...پروفسور اگر ناراحت نمیشید ما اینجا منتظر پروفسور دامبلدور میمونیم تا بیاد.

اسلاگ هورن اخمی کرد،دورا با دیدن این حرکت نگاه آشفته ای به ریموس انداخت.هرچند که دورا تا اینجا کم و بیش با نظرات دوستانش مخالف بود ولی این بار ترجیح میداد که با دامبلدور وارد مهمانی شود.اسلاگ هورن با همان اخم ،در حالی سعی میکرد به آن ها بفهماند چقدر ناراحت شده گفت:
-اما خوبیت نداره که مهمون پشت در بمونه..اونم تو یه منطقه مشنگ نشین،مطمئن باشید دامبلدور هم الان میرسه.

باز هم آن نگاه های همیشگی ردوبدل شد،آن نگاه هایی که منتظر بودند تا یک نفر تصمیمی بگیرد و جواب دهد.در آن میان ریموس جلو رفت و با دودلی گفت:
-چشم پروفسور...ما با شما به مهمونی میایم.
اما بعد از اتمام حرفش مشخص بود که پشیمان است. این را دورا فهمید. برای این که کمی او را آرام کند دستانش را روی شانه هایش گذاشت و به طوری که فقط خود او و ریموس میتوانستند بشنوند گفت:
-همه چی حله...نگران نباش!
صدای قدم هایی از پشت سرشان شنیده شد،برگشتند و متوجه فلورانسو شدند.فلو با تردید گفت:
-نباید قبول میکردی.
ریموس آمد تا چیزی بگوید اما دورا مانع شد و خودش گفت:
-اصلا جای نگرانی نیست،مطمئنم خوش میگذره!

فلورانسو نفس عمیقی کشید،به امید آن که شاید بتواند خشمش را فرو ببرد.دورا را خیلی دوست داشت اما همیشه این حالت مطمئن و اعصاب خورد کنش او را عصبانی میکرد آخر نود و پنج درصد مواقع سرانجام مطمئا بودن هایش دردسر بزرگی بود.بچه ها با راهنمایی اسلاگ هورن وارد راهرویی شدند که به سالن منتهی بود.راهرو با نوارهای قرمز و طلایی تزئین شده بود و تابلوهای خوش آمد گویی از دیوارهایش آویزان بود. هرچقدر به آخر راهرو نزدیک تر میشدند سروصدا هم بیشتر میشد.
ویلبرت در حالی که با دقت تمام دور و برش را به طرزی نگاه میکرد که انگار ممکن بود هر لحظه چیزی روی او بپرد و به او آسیب برساند گفت:
-ظاهرا مهمونیه شلوغی هستش.

اسلاگ هورن هنوز آن لبخند ملیحش را داشت.جام نوشیدنی عسلی اش را سرکشید و درحالی که با پشت دستانش دهانش را پاک میکرد گفت:
-بله، به زودی خودتون میبینید.

در طول راهرو به جز صدای هیاهوی جمعیت داخل سالن و لغزیدن کفش ها بر روی کف راهرو صدای دیگری نمی امد.ذهن دورا ناگهان دچار اشفتگی شد..عجیب بود که دامبلدور آنقدر دیر کرده بود.این آشفتگی ها تنها در ذهن دورا نبود بلکه تک تک اعضا به همین فکر میکردند.
-این شما و این هم یه مهمونی خارق العاده!

صدای اسلاگ هورن رشته افکار آن ها را پاره کرد،نگاهشان به داخل سالن افتاد و از شدت حیرت گشاد شد.دورا دست فلورانسو را گرفت و او را به دورن سالن کشید.حیوانات عجیب و غریب،جادوگران زیاد،تزئین سالن،لباس ها...همه و همه عالی بودند.

-اوه عزیزم،ببین کی اینجاست!

یعنی این صدای آشنا متعلق به چه کسی بود؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۰:۰۲ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۳
#37

فرد جرج ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۵ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶
از کوچه دیاگون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
پس از یک پرواز کوتاه که از نظر فرجو یک قرن گذشته بود و سکوت بی نفوذی که در تمام مدت بین او و دخترک در جریان بود، تماس پاهایشان با زمین سخت، نوید پایان سفر را به او داد.
_ خب خب، این هم از محل برگزاری جشن بزرگ اسلاگ.

همه سر ها به سمت صدای شاداب دورا تانکس چرخید. دورا که موهای صورتی حلقه حلقه اش را به دور انگشتانش می پیچاند، با شادی جلوی ساختمان سفید رنگ و بزرگی در حال جست و خیز بود.

روی سر در ورودی ساختمان با حروف درشت و نقره ای رنگی پیام خوش آمدگویی حضار می درخشید و ستاره های چشمک زن در سایز های مختلف، دورِ نوشته، نمای چشم نوازی ایجاد کرده بود.

فلورانسو همچون نجیب زاده ای که از اسب سفیدش پیاده شده است، با کمک ویلبرت ردای بلند و مجلسی اش را مرتب کرد و سپس صاف ایستاد و دستش را در خم آرنج ویلبرت قلاب نمود.

فرجو با کمی درنگ پرسید :
_ خب چطوره زودتر بریم داخل؟ اینجا منطقه مشنگیه، دیدن 6-7 نفر با سه تا دسته جارو خیلی چیز جالبی نیس.

همگی با سر حرفش را تایید کردن و پس از قرار دادن جارو ها در پارکینک کوچک کنار ساختمان به سمت در ورودی حرکت کردند. ریموس دستش را روی زنگ ساختمان گذاشت و چند ثانیه زنگ را به صدا در آورد. در سفید رنگ با صدای تقه کوتاهی باز شد.
_ یعنی کسی نمیاد تعارف کنه بیایم داخل؟

فلورانسو با تعجب این را پرسید. دورا با دستانش در را هل داد و خنده کنان گفت :
_ در خودش باز شده و این یعنی تعارف شدیم به داخل. همه پشت سر من بیاین. پیش به سوی مهمونی!

فرجو و ویلبرت با اندکی تردید به هم نگاه کردند، گویی امواجی که در عمیق ترین لایه مغزشان می گذشت، تشعشعات مشترکی داشت.
_ بهتر نیس اول واسه یه نشونه ای از دامبلدور منتظر باشیم؟

فرجو با دو دلی این را گفت و سعی کرد نظر ریموس را به خود جلب کند و موفق هم شد. چون بلافاصه ریموس لوپین دست تانکس را محکم گرفت و اورا به سمت خود کشید، سپس چوبدستی اش را کشید و با صدای خسته ای گفت :
_ فکر می کنم حق با فرجو باشه. یه کم زیادی همه جا سوت و کوره، با جشن هوریس جور در نمیاد اصلا!

به دنبال این جملات ریموس سکوتی بر جمع حاکم شد. سپس صدای خش خشی شبیه به کشیده شدن شنل روی زمین شنیده شد.
_ فرزندانم! بالاخره رسیدید.

همه سر ها به سمت صدا چرخید. سرانجام دیدن هوریس اسلاگهورن با جامی پر از نوشیدنی عسلی اعلا، که به نظر می رسید با لبخندی به پهنای صورتش قصد به آغوش کشیدن تمام افراد پشت در را دارد، به نگرانی مهمانان منتظر پایان داد.




ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۲ ۲۳:۱۰:۰۸
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۲ ۲۳:۱۱:۳۸


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳
#36

ریونکلاو، محفل ققنوس

ویلبرت اسلینکرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱:۲۶:۱۶ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 415
آفلاین
زمان: پنچ شنبه شب!

ویلبرت از انبار جاروها در آمد. شش جارو را کنار در خانه گذاشت و به دیوار تکیه داد. مهمانی اسلاگهورن از آن مهمانی هایی ـست که ویلبرت از آن ها خوشش نمی آمد. اسلاگهورن او را یاد اسلیترین می انداخت، گروهی که به آن وفادار بود. اما گذشته ها را باید به باد سپرد. هر چقدر هم خاطرات خوشی از آن گروه داشته باشی.
از خانه ی گریمولد تا باشگاه اسلاگ فاصله ای طولانی بود. ویلبرت و ریموس به این باشگاه رفته بودند. راحت می توانستند با یک آپارات ساده، به باشگاه اسلاگ بروند و به مهمانی برسند ولی دامبلدور بر این باور بود که محفلی ها نیاز به هوا خوردن دارند! بنابراین جارو های خاک خورده انبار، میزبان محفلی ها بود. گرچه غرولند های دختر ها بر اعصاب و روان ویلبرت تاثیر می گذاشت ولی ویلبرت مجبور بود. به دامبلدور قول داده بود تا محفلی ها را سالم به باشگاه برساند! البته، ریموس هم کمک حال ویلبرت بیچاره بود.

- اه! لعنتی ها چرا خراب اند؟

ویلبرت نگاهی به ویزلی کرد که به جارو ها لگد میزد. می توانستند دو نفر، دو نفر بروند. دامبلدور هم تصمیم گرفت با آپارت به مهمانی برود تا جارو کم نیاید. از شش جارو، سه جارو سالم بودند.

ویلبرت نگاهی به جمعیت محفلی کرد. غروب آفتاب خیره شد. از آن غروب های دوست داشتنی پاییزی!

- خب، باید چی کار کنیم ویلبرت؟

- مجبوریم دوتا دوتا بریم.

سکوتی بین اعضا به وجود آمد. مطمئنا فردجرج نوجوان با آنیتا دامبلدور می رفت. ریموس هم با همسرش، نیمفادورا راهی مهمانی می شد.

ویلبرت، جارو ها را به ریموس و آنیتا داد. خودش هم آخرین جاروی سالم را برداشت و منتظر فلورانسو شد.
فلورانسو با صدایی لرزان به ویلبرت گفت:
- من تا به حال پرواز با جارو نداشته ام. خطری که پیش نمی آید؟

ویلبرت زیر لب گفت:
- شک دارم که خطری ما رو تهدید نکنه...

- چیزی گفتید؟

- نه... نه! خطری نیست، لازم نیست نگران باشید.

با علامت ریموس، آنیتا و ویلبرت به سمت باشگاه اسلاگهورن حرکت کردند. هوا واقعا خوب بود. صدای باد، آرامش خاصی را به ویلبرت می بخشید. آرامشی که شاید نتوان آن را در خانه ی گریمولد یافت. فلورانسو، از پشت محکم ویلبرت را گرفته بود. چیز های زیادی بود که ذهن فلورانسو را درگیر کرده بود. سوالاتی درباره ی خود ویلبرت، مهمانی اسلاگهورن و خیلی موضوعات دیگر! ویلبرت هم کنجکاوی های خاص خودش را داشت. خیلی دوست داشت بیشتر درباره ی فلورانسو بداند.

- اهم... به نظرت... من خیلی نازک نارنجی ام؟

ویلبرت، کمی هُل شده بود. باید مثل همیشه رک باشد و واقعیت را بگوید یا اینکه سعی کند او را دلداری بدهد؟

- می دونی چیه؟ من فکر می کنم... به نظرم تو دختر خوبی هستی. باهوشی، یه دختر اصیلی... ولی خیلی به اصول پایبندی! شاید بهتر باشه بعضی وقت ها مثل بقیه رفتار کنی و سعی کنی به فکر شادی خودت باشی. مهم نیست که دیگران چه فکری می کنند. باید به فکر خودت باشی.

لبخندی رضایت بخش بر لبان فلورانسو نقش بست. شاید حق با ویلبرت بود. او باید بیشتر به فکر خودش باشد تا به فکر حرف دیگران.

- درباره ی من چه فکری می کنی؟

این بار ویلبرت باعث شوکه شدن فلورانسو شد. فلورانسو، ویلبرت را همیشه جز افراد آرام محفل محسوب می کرد. کسی که دنبال شَر و شلوغ بازی های رکسان یا جیمز نبود. مثل یک با اصل و نسب رفتار می کرد. بازنشته شدن در ابتدای دوران جوانی!

- تو... تو خیلی خوبی! شاید مثل من اصیل باشی ولی اصلا مثل اصیل ها رفتار نمی کنی. آرومی و همیشه به موقع رفتار می کنی. کاراگاه خوبی هم هستی!

ویلبرت، چیزی را درون قلبش حس کرد. حسی بی نظیر. مثل آن جنتل مَن های انگلیسی شده بود که یک دوشیزه را به رقص دعوت می کنند!
زمان مثل برق و باد گذشت. شاید دلیلش صحبت های بین ویلبرت و فلورانسو بود. به هر حال، آن ها به باشگاه رسیده بودند.


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۱ ۱۹:۴۳:۳۹



پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۸:۱۷ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳
#35

فلورانسو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
نيم ساعتي مي شد كه در حال تلاش براي نصف كردن تكه گوشتى بود. سرش را به زير انداخته بود و از نگاه به اعضاي ديگر محفل طفره مى رفت، اعضايى که با ولع غذا مى خوردند؛ بى توجه به آداب خشک و کسالت آور غذا خوردنى كه فلورانسوي نجيب زاده آن را از همه چيز مهم تر مي دانست.

از آن ها عصباني نبود، از خودش عصباني بود كه نمي تواند مانند مردم عادي باشد و باز هم خودش را سرزنش كرد كه چرا در سرسرا نماند.

- باور کن ديگه بشقاب داره سوراخ ميشه!

صدا فلورانسو را از افكارش بيرون كشيد، ناخودآگاه چاقو و چنگال از دستانش رها شدند و صداى آن ها براى لحظه اى سکوت را حاکم کرد.

- چيزي شده دوراي عزيز؟!

مشخص بود نيمفادوراتانكس باز هم از لحن رسمي فلورانسو كلافه است.

- بذار به تو بگويم اي بانوي عزيز.

و بعد خنديد. دورا هميشه همين بود، بازیگوش. دوست داشت هميشه بخندد، به همه چيز، به همه ي مشكلات. دوست داشت همه ى مشكلات را با خنده هايش، از بين ببرد.

- دو ساعته پس دارم گل لگد مى کنم، خودم خبر ندارم. همه فهمیدن ديگه؟ فقط فلو حواسش نبود يا شخص ديگه اى هم تنش مى خاره؟ حالا فلو پيداش کردى؟
- چه چيزى رو دوراى عزیز؟
- همونى که دوساعته تو بشقاب دنبالشى!

فلورانسو معنی شوخی دورا را متوجه نشد اما خنده هاى زيباى دخترک، او را هم خنداند. درواقع فلورانسو معنی هيچ يک از شوخی هاى دوستانش را نمى فهمید، در جايى که او زندگی كرده بود شوخي معنايي نداشت.

- خب دوباره ميگم، از پروفسور دامبلدور پيغام رسیده و..

دخترک مكث كرد و لبخند مرموزى زد.

- و گفته که ما به مهمونى اسلاگهورن دعوتييييم. باورت ميشه؟ من اصلا باورم نميشه، اصلا فکر نمى کردم يه روز منم دعوت بشم.
- من هنوزم ميگم يه کلکى داره ميزنه اون شياد..حالا شما دخترها هى ذوق کنید!

ويلبرت مانند همیشه شکاک و رک گو بود.

- به من دعوت نامه ندادند؟

فلورانسو همراه با جمله اش به صورت بقیه نگاه کرد.

آنيتا خودش را با موهاى طلايى رنگش مشغول کرده بود، فردجرج مانند همیشه آرام سرش را به زير انداخته و گاه گاه دستى به زخم گونه اش مى کشيد، ويلبرت با غرور هميشگى خود به صندلى تکيه داده بود و وانمود مى کرد که قاب عکس هاى اتاق توجهش را جلب کرده است. کسى نمى خواست هدف نگاه هاى پر از سوال فلورانسو شود.

دورا نگاهش را به ريموس دوخت، شاید مرد آرام و با وقار محفل کارى مى کرد.

- خب فلوى عزیز به پروفسور گفته شده تا به ما هم بگه.
- "سر"ريموس شما مى دونيد که من يک نجیب زاده ام و بدون دعوت خصوصى جايى نميرم.

ريموس دهانش را باز کرد اما بلافاصله دوباره بست. او خوب مى دانست که نبايد به فلورانسو، طرد شدنش را يادآورى کند. اين بار دورا به کمک همسرش آمد.

- بيخيال! خوش مى گذره.

فلورانسو صدایش را پايين آورد و آرام گفت:

- مى دونم كه پدر از اين کار خوشش نمياد اما..باشه.
- خوبه پس مهمونى پنجشنبه هستش همه آماده بشيد..مي دونيد چى ميگم ديگه؟

و بعد دوباره خنديد و روى غذایش خم شد.


ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۱ ۱۲:۳۴:۲۱

تصویر کوچک شده


I'm James.


Re: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۳
#34

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
صندلی را کشیده بود جلوتر تا کاملا جلوی پنجره قرار بگیرد. پنجره را هم تماما باز گذاشته بود تا باد هرچقدر که می تواند به درون دفترش بوزد و برگه ها را به پرواز درآورد و هرچه هوای کهنه و سنگین بود را بیرون بریزد.

خودش هم به پشتی نرم صندلی لم داده بود آفتاب می گرفت و فکر می کرد. یکی از بهترین وقت تلف کردن هایش در اوقات فراغت همین بود. آفتاب نه چندان گرم اول پاییز و باد خنکش، گرما و سرما با هم؛ و بعد هم فکر و فکر و فکر..

خاطراتش را مرور می کرد. در ذهنش به دوستان و آشنایان قدیمی اش سری می زد. گاهی هم به آینده فکر می کرد، خیلی کم.. هیچ وقت آینده به اندازه ی گذشته جالب نبود.

امروز از ابتدا که صندلی نرم و توپُرش را جلوی پنجره آورد به یاد هوریس افتاده بود. صندلی کوتاه و تپل.. مثل هوریس اسلاگهورن خپلوی عزیزش. دامبلدور همان اولش از خنده ریسه رفت. چندتا از آن تابلوهای بد ادای روی دیوار هم چپ چپ نگاهش کردند و زیر لب غرولندهایی راجع به وقار و صبر و متانت یک مدیر گفتند.

چه مزخرفاتی، دامبلدور که به این حرفها اهمیت نمی داد. روی صندلیش لم داد و به منظره ی یک روز آفتابی در هاگوارتز زل زد. کمی که فکر کرد هوس نوشیدنی به سرش زد.. یا شاید به شکمش.. چوبدستی ارشدش را تکان داد و بطری و لیوانش را ظاهر کرد.

تازه احضار شده ها را رها کرده بود و به گره ها و تراشکاری های روی چوبدستی برای صد هزارمین بار نگاه می کرد. این بار فقط اندکی چون مهمانی ناخوانده در همان لحظه روی لبه ی پنجره نشسته بود و مشتاقانه هو هو می کرد.

- اوه! دوست عزیز.. بذار ببینم از کی برام نامه آوردی!

دامبلدور از آن لبخندهای ملیحش به جغد تحویل داد. سپس خم شد و نامه را از پای جغد باز کرد. پرنده هم مهلت نداد و بلافاصله بعد از آن پرید و رفت.

دامبلدور نامه را باز کرد. نور خورشید روی کاغذ سفید باز می تابید:

نقل قول:
آلبوس عزیز!

همین پنجشنبه تو محل همیشگی باشگاه اسلاگ یه مهمونی دوره ای دیگه داریم. خیلی وقته که ندیدمت. خوشحال می شم تو و چندتا از رفقات رو این دفعه اون جا ملاقات کنم. حرفمو زمین ننداز.. منتظرم!

ارادتمند هوریس اسلاگهورن


ای داد بیداد! مردک سیبیلوی تک شاخ زاده.. چه به موقع سر و کله اش پیدا شده بود. مهمانی هایش هیچ وقت برای دامبلدور جذابیتی نداشت، از آن مهمانی های اسلایترینی پر افاده که اگر راجع به لگن های رنگارنگ اتاق ضروریات صحبت کنی حداقل ده نفرشان اه و پیف می گویند. ولی خب سالی یک بار می شود تحملشان کرد.

دامبلدور دستش را بالا برد. دست سیاهش مثل یک تکه چوب بود.. یک شاخه درخت خشکیده؛ شاید برای همین مورد علاقه ی فاوکس بود. ققنوس نارنجی و قرمز بزرگ جستی زد و روی دست دامبلدور نشست.

- برو به آنیتا و بچه ها خبر بده.. وقت مهمونیه!

در حالی که پرهای باشکوه ققنوس را نوازش می کرد، این را گفت.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۰ ۲۲:۵۳:۳۸

باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
#33

لورا مدلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۶ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 298
آفلاین
- حاضری فرد؟
- حاضرم جرج!
کتی با ناراحتی گفت: خدا به خیر بگذرونه!
کورمک به کنار فرد و جرج آمد و گفت:خیلی خب بچه ها!فقط یادتون باشه شبیه کتاب استاد نه کس دیه ای!
جرج چشمکی زد و گفت:اوکی باو! ما کارمون رو در حد چی بلدیم.چی فک کردی؟؟

یک ساعت بعد:
-نه جرج این شبیه کتاب های آرال استاینه!
-نه فرد! جی کی رولینگه!چرا چرت و پرت می گی؟؟
-جی کی رولینگ کی هست اصن جرج؟
-جی کی رولینگ یه جادوگر...
-بسه دیگه!
این صدای بلیز بود که به دعوای فرد و جرج خاتمه می داد.
بلیز جلو آمد و گفت: بچه ها ما باید از یه جادوگر کامل بخوایم تا این کارو برامون بکنه!
کتی موهایش را کنار زد و گفت:کی؟ کسی نیست که این کار غیرقانونی رو بایه کتاب نفیس بکنه!
-ما یه نقشه داریم!
همه به فرد و جرج چشم دوختن!!



Re: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ شنبه ۷ فروردین ۱۳۸۹
#32

دابیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۰:۴۸ پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰
از اتاق شکنجه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 275
آفلاین
همه شاگردان در اطراف کورمک جمع شدند ومنتظر شدند تا پیشنهادش را بشنوند.

کورمک در حالی که نفس نفس می زد،کاغذی را از جیبش بیرون آورد وگفت:
- بچه ها،امروز بعد از اینکه بلیز نامه رو واسم خوند،من تصمیم گرفتم یه سری به بخش ممنوعه بزنم.میدونید چی پیدا کردم؟

جمیع شاگردان:
-چی پیدا کردی؟

سپس در حالی که کاغذ راجلوی چشم شاگردان تکان می داد،گفت:

- این کتابایی که اینجا نوشتم، یه مجموعه قدیمی از کتاب های باارزشه،این کتابا از نظر ظاهری تقریبا شبیه سری کتابهای پرفسوره.

در همین لحظه فرد سوت بلندی کشید وسقلمه ایی به جرج زد ودر حالی که برق شیطنت از چشمانش می بارید ،گفت:
-هی پسر!خیلی عالیه ما می تونیم با جادو اسم وجلد کتابا رو تغییر بدیم. اونا نمی فهمن.ما بهشون حقه می زنیم.

کورمک لبخندی به پهنای صورتش زد وگفت:
-عالیه فرد!تو عجب مخی هستیا.

سپس به سمت کیفش رفت وچندین کتاب قطور وخاک گرفته را از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
-اینهاش. این...

-تو مگه دیوونه شدی؟

این را کتی بل گفت؛کتی بل، دختر سال ششمی،درحالی که به شدت عصبانی بود،به کورمک چشم غره ایی رفت.

کورمک در حالی که کمی گیج به نظر می رسید،گفت:
-منظورت چیه کتی؟

-منظورم اینه که ما نمی تونیم این مجموعه ی نفیسو از کتابخونه خارج کنیم!این دزدیه.

-ما چاره ایی نداریم کتی!مثه اینکه فراموش کردی،مرگخوارا پروفسور اسلاگهورنو گروگان گرفتند!

-آره اما،شاید بشه یه راه دیگه پیدا کرد.

-هیچ راهی نیس کتی!

کتی که دیگر چاره ایی جز تسلیم نمی دید، با حسرت نگاهی به کتابها انداخت وبحث را خاتمه داد.

کورمک نفس راحتی کشید وگفت:
-خوب بچه ها،کی می خواد این کتابا را جادو کنه؟

در همین لحظه ،سکوتی سنگین دانش آموزان را فرا گرفت. هیچ صدایی از جمع بلند نشد،همه سر ها به سمت فرد وجرج برگشته بود،که با چشمانی مشتاق به کتاب ها خیره شده بودند...


ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۷ ۲۰:۲۵:۱۹
ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۷ ۲۰:۲۷:۴۱
ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۷ ۲۰:۳۰:۵۳

[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�


Re: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ شنبه ۷ فروردین ۱۳۸۹
#31

روفوس اسکریم جیور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۵ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 690
آفلاین
سوژه ي جديد
همه ي اعضاي انجمن اسلاگ در مقراصلي خود يعني باشگاه اسلاگ جمع شده بودند و با اضطراب به يكديگر نگاه ميكردند ...
- حالا چيكار كنيم ؟ استاد عزيز رو گروگان گرفتن و اگه ما اون كتاب ها رو تهيه نكنيم ، استاد كشته ميشه !

اين صدا ،‌ صداي بليز زابيني ، دانش آموز سال پنجم هاگوارتز بود كه درحال حرف زدن با دوستانش بود .
- توي نامه چي نوشته كه اينقدر پريشوني ؟
- نوشته ان كه چون استاد باهاشون همكاري نكرده و به جمع اونها نپيوسته ، گروگانش گرفتن و در صورتي آزادش ميكنن كه كتاب هاي سري استاد رو براشون بفرستيم . اين متن نامه ي مرگخوارا بوده !

همه ي دانش اموزان و اعضاي انجمن اسلاگ با تشويش و نگراني به زابيني زل زده بودند و منتظر بودند تا او حرفي بزند يا ايده به آنها بدهد ولي در همان لحظه كورمك مك لاگن با عجله وارد باشگاه شد و بدون گفتن سلام يا هر حرفي ديگر ، شروع كرد به صحبت كردن ...
- بچه ها ، قبل از اينكه بليز براي شما نامه رو بخونه ، براي من نامه رو خوند و من هم بعد از خوندن نامه ، يه چاره اي براي حل اين مشكل دارم !
- چه راهي ؟


خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۸
#30

علی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۳ پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵
از خانه ای متروکه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 148
آفلاین
هری :واسه سلامیش صلوات(اسلانگهورن)

اسلاگهورن:چاکرتیم پاتر چون

هری : چوبدستیتیم عزیز

اسلاگهورن:دامبلدرتیم دادش

هری:باشه نوکرتیم :root2:

اسلانگهورن:50 امتیاز گریفیندور





قدم قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر
____________________
ابهت و فراگیر!
____________________
[color=FF0000]میجنگیم تا آخرÛ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.