هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹
#36

آلبوس سوروس هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۴ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۳۸ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۸۹
از خونه ی بابام.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 20
آفلاین
باشد که الف دال پیروز شود.
باشد که محفل پیروز شود.
باشد که مرگخوران و رییسشان نابود شوند.
زونکو:
بچه های مدرسه ی هاگوارتز در مغازه ی زونک جمع شده اند و در حال خرید هستند.اما خبر ندارند که محفل ققنوس و ارتش محفل ر حال آماده شدن برای مبارزه با بدترین جادوگران هستند.
سه دسته جارو:
-جناب وزیر شما چی میل دارین؟
-اگه برام یک گیلاس نوشیدنی کره ای بیاوری ممنونت می شوم.
-تو چی میل داری؟هاگرید؟
منم نوشیدنی کره ای می خوام.به یاد هری و رون و هرمیون.
کینگزلی:
شما هم شنیدین که پسر هری در اسلیترین افتاده و دوست صمیمی پسر مالفوی شده.
-من که فکر می کنم این مالفوی به پسرش گفته نزدیک آلبوس سوروس باشه و سر فرصت کلش را بکنه زیر آب.
-ولی دراکو مالفوی پس از مردن اسمشو نبر به مردم عادی پیوسته.
طبقه ی بالا:
آلبوس سوروس و پسر دراکو با هم ارتش محفل(نسل بعد از الف دال-_اسم گذاشت ) را راه اندازی کرده اند.
-بچه ها ما در این ارتش راه های مبارزه با جادوی سیاه را می آموزیم.
جیمز:
جادوی سیاه. بیخیال پسر ما همه تو مدرسه درس دفاع جادوی سیاه را یاد می گیریم. تازه کو جادوگر سیاه؟
سه نفر از اطرافیان جیمز پوزخند می زنند.

در محفل:
جینی:ما باید محفل را سرپا نگه داریم.وقتی دامبلدور گریندل والد را شکست داد هیچ کس فکر نمی کرد که50 سال بعد ولدمورت به وجود آید.
هرمیون :منطقی باش جینی.هیچ کجا جادوی سیاه تدریس نمی شه.تازه وزیر و(کینگزلی)و رییس کاراگاهان(هری)با ما هستند و اگر اتفاقی بیفته به ما کمک می کنند.
وزارتخانه:
هری:باید برای وزیر نامه بنویسیم کهبه دفتر مشنگ آزاری بیشتر اهمیت بده.
دراکو مالفوی:هری.دادلی برات نامه نوشته.
-واقعا.قهرمان بوکس انگلیس وقت نامه نوشتن واسه دیوانه هارا داره؟جالبه ها؟


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۳۰ ۱۵:۵۰:۰۰

من سوروس دامبلدور هری پاتر هستم.
مرگ بر ولدمورت.
مرگ برمرگخواری.
درود بر محفل.
درود بر اÙ


Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸
#35

ترورس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۱ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۱۸ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹
از این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 209
آفلاین
-کینگزلی ، یه سوال اون مواد سریه چیه ؟

-به تو چه .

-خوب بله راس میگی اون تله های انفجاری واسه چیه؟

- به توچه .

-مرسی

اندرون جلسه

- خوب همون طور که نتیجه گیری شد بهترین راه برای سرنگونی مونتگومری اینکه تحت فشار بزاریمش.

-موافقم ما باید هاگزمید رو تحریم کنیم !

- بی شعور این به ما هم ضرر خودشو میرسونه.

-اما راحت ترین راهه ما به غیر از این را یک راه دیگه داریم و اون اینکه ترورش کنیم.

زمزمه های تایید برخاست و افراد شروع به پچ پچ کردند...

- اما یه راه هم هست که نه باید منتی رو ترور کنیم نه خودمون خسارت ببینیم.

-و اون چی میتونه باشه؟

-ما باید منتی رو راضی به استعفا کنیم.

-چجوری این امکان نداره .

-هرکس نقطه ضعفی داره و مال مونتی خونوادشه!

-چی این نمیشه که ... قاطی کردم ... توضیح بده لطفا.

- ما باید زن و بچه مونتی رو گروگان بگیریم و منتی رو به استعفا وادار کنیم و بعد از این که استعفا داد قدرت بزرگ هاگزمید ما خواهیم شد به همین علت ما یکی از افراد با لیاقت خودمونو به جای مونتی جایگزین می کنیم و مونتی هم دیگه راه باز گشتی نخواهد داشت.

همه ساکت بودند و به حرف های مرلین فکر میکردند که کینگزلی با صدایی سر شار از امیدواری گفت:این نقشه عالی ولی باید کاملا تمیز انجام بشه چون گروگان گیری دردسر زیادی داره.

-هالا نگفتی اون مواد سری چی بود؟

اون ها موادی بودند که باهشون میشد دفتر مونتی رو نابود کرد حالا که فکر میکنم نقشه مرلین منطقی تره!


خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"


Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴ جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۸
#34

روفوس اسکریم جیور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۱۵ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 690
آفلاین
ديدا گفت : خب ، حالا چي ميخوايد بخريد ؟
كينگزلي پاسخ داد : هرچي كه براي نابودكردن مونتي لازم باشه .
رابستن گفت : نيگا كنين اين يويو چقدر قشنگه !
كينگزلي ، ديدا ، اسپراوت ، مرلين ،زاخارياس ، هستيا ، مك لاگن ،اسنيپ و اسكريم جيور :
- باشه ، باشه .
كينگزلي صدايش را كلفت تر كرد و گفت : خوب گوش كن ، من يك مجموعه از لوازمي كه براي جنگ لازمه رو ميخوام . در ضمن اون مواد سري هم توش باشه . فهميدي ؟
فروشنده آب گلويش را قورت داد و گفت : بله ... بله ... حتما ...
كينگزلي ادامه داد : من خله ي افبجاري ميخوام .
اسنيپ گفت : نه ... منظورشون تله ي انفجاري بود .
- اها ... بله چشم .
ديدا توي گوش روفوس گفت : اين چيزا رو ميخواد چي كار ؟ ميخواد با اينا با مونتي بجنگه ؟
- من چه ميدونم ، فكر كنم زده به سرش .
- خب ، پيرمرد چقدر ميشن اينا ؟
هستيا گفت : به جان خودم نميزارم حساب كني ، خودم حساب ميكنم .
كينگزلي گفت : باشه ، تو حساب كن .
هستيا :
هستيا با پيرمرد فروشنده حساب كرد .
سپس كينگزلي به فروشنده گفت : كي بيام تحويلشون بگيرم .
- چيزه ... فردا ...
سپس كينگزلي و همكارهاش از مغازه بيرون اومدند .

در خيابان ...
آنها در خيابان مشغول پياده روي بودند و كينگزلي از همه ي آنها جلوتر راه ميرفت .
- من الكي تعارف كردم اونم از خدا خواسته پول منو گرفت .
مك لاگن گفت : تا تو باشي ديگه از اين تعارف هاي بيجا نكني .
اسپروت گفت : راست ميگه . تو هم مجبور بودي تعارف كني ؟
زاخي كه خيلي ساكت بود ، بالاخره به حرف اومد و
گفت : راستي شما نفهميديد كه اون تله ي انفجاري رو براي چي ميخواست ؟
مرلين گفت : در ضمن كينگزلي گفت كه مواد سري هم ميخواد .
فقط خودش و اسنيپ خبر دارن كه اون مواد سري چي هست .
ديدا به روفوس گفت : روفي ، ببين تو رفيق صميمي كينگزلي هستي ، برو ازش بپرس كه تله انفجاري رو براي چه كاري ميخواد ، در ضمن ازش بپرس كه منظورش از مواد سري چيه ؟
روفوس : ولي ...
بقيه :
- باشه ...
سپس روفوس كمي تند تر قدم برداشت تا به كينگزلي برسد .


خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ پنجشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۸
#33

كينگزلی  شكلبوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۰:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
تايپيك را می تكانيم، بدجور!!

سوژه جديد:(طنز)

كينگزلی، در كمال آرامش، چهره اش را در آينه كوچكش بررسی كرد. پشت سرش روفوس اسكريم جيور آرام راه می رفت. ردای سرمه ای رنگش، با حالت خوف انگيزی پشتش پيچ و تاب می خورد.

-روفوس، اينجا فروشگاه زونكوست. فروشندگانش مثل ما از شهردار هاگزميد دل خوشی ندارن. وقتشه تكليفمون رو باهاشون روشن كنيم.

فروشگاه بزرگ زونكو، يكی از اولين مغازه هايی بود كه توجه بازديد كننده را به خودش جلب می كرد. وسايل و ابزار آلات سرگرم كننده، خنده دار و جالب در گوشه گوشه ی مغازه قاب روئيت بودند. همان طور كه كينگزلی انتظار می كشيد، در مغازه با مرلين، هستيا، اسپراوت، ديدالوس، رابستن، زاخارياس، اسنيپ و مك لاگن رو به رو شد.همه دستشان را برايش بالا بردند و به نشانه سلام سرشان را تكان دادند.

كينگزلی كه هيچوقت از محبت سر در نمی آورد، بدون كوچكترين سلام يا تكان دادن سری به سمت فروشنده رفت و بقيه با بيحوصلگی تمام به دنبالش رفتند.

-سلام عزيز، قبلا گفته بودم ميام زيارتتون. همون طور كه ميدونين می خوايم مونتگومری رو بكشونيم پايين. شما گفتين با ما همكاری ميكنين...

فروشنده سرش را تكانی داد و با ديدن مرلين در ميان گروهك كينگزلی سرش را با عجله، تند تند و پی در پی تكان داد. كينگزلی لبخند خفيفی زد و به عكس بزرگ خود فروشنده بر ديوار صورتی رنگ مغزه نگاه كرد...

توضيح در مورد سوژه:
اعضای كلوپ، با رهبری كينگزلی، قصد دارن با كمك فروشگاه زونكو و وسايلی كه اونها در اختيارشون قرار ميدن، به مونتگومری، شهردار هاگزميد حمله كنن و اون رو از مسند قدرت پايين بكشن و يا در صورت لزوم بكشنش.

حالا ببينيم دايی مونتی چه راه كاری داره؟



Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۷
#32

اینگوتیوس پورالold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۲ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۱۷ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۷
از خر شیطون بیا پایین!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
ایگنو کوچه را به دنبال فرد آشنایی با دقت بر انداز کرد . کوچه خالی بود . پس فرصت را غنیمت شمرد و خود را به داخل فروشگاه زونکو انداخت و در را پشت سرش بست . همین که خیالش راحت شد کلاه شنلش را از سرش برداشت:
-اوخیش راحت شدم ! چیزی نمونده بود از گرما خفه شم ! خوبه بینز به من مشکوک نشد و الا...
-چیزی لازم دارین؟!
ایگنوتیوس به هوا پرید .مرد گوینده پشت سرش ایستاده بود .
-تو نباید الان اینجا باشی.درست می گم؟حتما فرار کردی...اگه فیلچ بفهمه....
ایگنوتیوس آب دهانش را به سختی قورت داد . در حالی که سعی می کرد صدایش شجاعانه به نظر برسد گفت:
-اون چیزی نمی فهمه . من...یه چیزی می خوام که ..که...بشه منفجرش کرد .
-چرا؟!
-چون...خب..چون....لازم دارم دیگه! داری یا نه؟
لبخند موذیانه ای بر چهره مرد نقش بست:
-چقدر پول داری؟
ایگنو دست در جیبش کرد.
-ده پونزده گالیونی می شه.
فروشنده دستش را دراز کرد و چیزی به او داد:
-با این پول فقط همینو می تونم بهت بدم .
- !همین!
مرد پول را گرفت و او را به بیرون هل داد . ایگنوتیوس با تعجب به بسته سیاه درون دستش نگاه کرد .
-بی خیالش!باز از هیچی بهتره!مواظب باش پیت*...من دارم میام!
و بار دیگر زیر شنلش از نظر پنهان شد .


در کلاس معجون سازی
استاد:امروز می خوام معجون تورم رو تحویل بگیرم.عجله کنین . یک ساعت وقت دارین .
ایگنو بسته سیاه را از جیبش در آورد و به پیتر نگاه کرد .او مشغول آماده سازی مواد نهایی معجونش بود و توجهی به اطراف نداشت .یک دقیقه دیگر...وقتی معجون تکمیل بشود...حالا!!
بسته توی پاتیل پیتر افتاد و با صدای فیسی منفجر شد . معجون روی سر و صورت اسلایترینی ها پاشید . ولوله ای کلاس را پر کرد . وضعیت خنده داری بود و قیافه پیتر واقعا دیدنی شده بود . استاد با عجله سعی می کرد بچه ها را آرام کند . نیم ساعت بعد،وقتی کلاس و بچه ها به حالت عادی برگشتند،ایگنوتیوس جلوی دفتر مدیر ایستاده بود.

=================================
چند قرن بعد:
هری بسته را که شروع به فش فش کرده بود به درون پاتیل گویل پرتاب کرد...

***منظور از پیت،براد پیت یا پیت روغن یا در پیت یا هر چیز پیت دار دیگری نیست . پیت مخفف پیتر هست .


ما که رفتیم آسیا....


Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸ جمعه ۲ فروردین ۱۳۸۷
#31

پرنل فلاملold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۹ جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۶:۰۱ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۳
از نا کجا آباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 171
آفلاین
به قول بابابزرگ نیکلاس،دلم براتون بگه که:
روزی بود روزگاری بود.اون روزا هم من جوون تر بودم،هم نیکلاس و با هم مدرسه میرفتیم.(من کلاس پنجم بودم و نیکلاس کلاس هفتم بود.البته من تکذیب نمیکنم که نیکلاس 65 سال از من بزرگتره.خودم هم نمیدونم چه جوری شد که این جوری شد!)
درست یادم نمیاد.یا شنبه بود،یا یکشنبه بود،یا دوشنبه بود یا.....ویا جمعه بود.خلاصه مطمئنم یه روزی بود!من خیلی خوشحال بودم.آخه قراربود ببرنمون هاگزمید و نیکلاس ازم دعوت کرده بود با هم دیگه بریم.روز خیلی خوبی بود.یه خبرای جدیدی به گوش می رسید.می گفتن تو هاگزمید یه مغازه جدید باز شده که اسمش مغازه شوخی های زونکوه.می گفتن توش یه عالم چیزای جالب داره که تا حدی هم خطرناکه.
ساعتای هفت یا هشت یا نه یا.... بود که نیکلاس اومد و گفت:«زود باش پرنل،همه رفتن.»و من سریع رفتم که حاضر بشم.
______________

مغازه خیلی شلوغ بود.شلوغ که نه،غلغله بود.همه می خواستند ببینند که وسایل مغازه چه جوریه.البته خیلی ها هم می ترسیدند و به هیچی دست نمی زدند.نیکلاس هم میخواست از همه چیز مغازه سر در بیاره اما من نذاشتم.آخه تو اون شلوغی اصلا نمیشد هیچ کاری کرد.چند نفر داشتند داد میزدند:«آی مُردم.....وای داغون شدم....»و یه چند نفری هم داشتند زیر دست و پا له میشدند.برای همین من دست نیکلاس رو کشیدم و با خودم به یه کافه ای اون اطراف بردم.دو تایی نشستیم روی صندلی.
اما چون حرفی برای گفتن نداشتیم به هم دیگه نگاه می کردیم. نیکلاس اصلا احساساتی و رمانتیک نبود.
بالاخره من بعد از نیم ساعت من گفتم:«تو فکر نمی کنی بهتره یه حرفی بزنی؟»ونیکلاس با خونسردی جواب داد:«نه،فکر نمی کنم......»ولی وقتی دید من دارم با تعجب و عصبانیت نگاش میکنم،ادامه داد:«چی؟....نه.....یعنی چرا.....خوب تو امروز خیلی جشنک.....ببخشید،یعنی قشنگ شدی!......»اما دوباره سکوت حاکم شد تا این که من کم اوردم و گفتم:«خوب بیا برگردیم به همون مغازهه.»همین که اینو گفتم،نیکلاس مثل فشنگ از جاش پرید و به طرف مغازه رفت.منم پشت سرش رفتم.
مغازه تقریبا خلوت شده بود.نیکلاس چند تا از دوستاش رو دید و با هم دیگه به بررسی وسایل مغازه پرداختند.من هم دم در منتظر شدم تا نیکلاس کارش تموم بشه و بیاد بیرون.
یک ساعت بعد در حالی که علف های زیر پام داشتند تبدیل به درخت میشدند،نیکلاس که یک کیسه بزرگ تو دستش بود از مغازه اومد بیرون.من که خیلی خسته شده بودم،پیشنهاد دادم بریم بستنی بخوریم.نیکلاس با نگرانی جواب داد:«چیزه....من...پولام تموم شد....»من با تعجب پرسیدم:«اون همه پولو تموم کردی؟مگه چی خریدی؟»نیکلاس گفت:«هیچی،فقط....»بعد در کیسشو باز کرد شروع کرد به گفتن اسم چیزایی که خریده بود:«این سکه ها خیلی جالبن.بعد از چند روز خود به خود غیب میشن و پیش صاحب قبلیشون برمی گردن.برای خرید کردن خیلی به درد میخورن.......این ها یه نوع ترقه فشفشه ایند.......اینا هم اسمشون سم فراموشیه .........این یکی رو برای تو خریدم.بخور،خیلی خوشمزس(بعد ها فهمیدم که اون یه معجون عشق بوده!)......و این که از همشون مهمتره یک بمب کوچولوی دوست داشتنیه که دقیقا یک ساعت بعد از گفتن ورد مخصوصش منفجر می شه.البته مغازه داره گفت که خیلی خطرناکه و هنوز آزمایش نشده......»
من یک جیغ کوتاه ولی بنفس کشیدم و بهش گفتم سریع بره و پسش بده،اما هر کار کردم زیر بار نرفت.
______________

صبح فردا اصلا حوصله کلاس بابابزرگ بابای پروفسر بینز رو نداشتم.با این حال وقتی زنگ خورد همراه دوستام به کلاس رفتم.وقتی درس به جای بسیار حساس شورش جن های قرن دوازده رسید،یک صدای خیلی هولناک انفجار همه چیز رو به هم ریخت.بچه ها همین طور که جیغ میزدند،به طرف صدا رفتند.
صدا از دخمه بابای بابابزرگ بابای اسنیپ،استاد درس معجون سازی اون زمان بود.وقتی رفتیم طرف دخمه ها،با صحنه فجیعی مواجه شدیم.همه جا پر از سنگ و آجر پاره بود و چیزی از کلاس معجون سازی باقی نمونده بود.سرو صورت همه رو هم دوده گرفته بود.
عقب کلاس،نیکلاس رو دیدم که همه دورش جمع شده بودند.وای خدای من،نیکلاس حسابی زخمی شده بود.....
______________

فردای اون روزی که کلاس معجون سازس منفجر شده بود،من و دو تا از دوستام،ننه ننه ننه بزرگ لاوندور و بابای بابای بابابزرگ کینگزلی رفتیم عیادت نیکلاس که تو درمانگاه ننه ننه ننه بزرگ مادام پامفری بستری بود.حالش بهتر بود.ولی تقریبا نصف بدنش آتیش گرفته بود و نصف دیگش کاملا سوخته بود!خلاصه وقتی به زور تونست حرف بزنه،گفت:«انگار یکم اشتباه شد.آخه قرار بود من بمب رو بذارم تو کیف بابای بابای بابابزرگ اسنیپ،اما همین که ورد رو گفتم توی دست خودم منفجر شد.....»
من خندم گرفت ولی سریع جلوی خندمو گرفتم و گفتم:«آخی،خیلی درد داشت؟....»
همون جا بود که ننه ننه ننه بزرگ مادام پامفری اومد و گفت:«همه بیرون.دوستتون دست کم باید دو ماه دیگه این جا باشه و الان هم حالش زیاد خوب نیست.....بیرون.....»
______________

نتیجه منفی:نیکلاس تا دو ماه درمانگاه بود. وقتی هم که از درمانگاه خلاص شد،تا آخر سال بهش اجازه ندادند که هاگزمید بره.تازه ممکن بود اخراجش هم بکنن،ولی چون میدونستند دوست صمیمی نوه نوه نوه دامبلدور،مدیر آینده هاگوارتزه و پارتیش کلفته این کارو نکردند.
نتیجه مثبت:ما تقریبا تا یک ماه درس معجون سازی نداشتیم.چون دیگه نه کلاسی داشتیم و نه معلمی(بابای بابای بابابزرگ اسنیپ همون روز غش کرد و اونم تو درمانگاه بستری شد.)
نتیجه اخلاقی:سعی کنید در زندگیتون همیشه و در همه جا و تحت هر شرایطی به حرف زنتون گوش کنید تا دیگه همچین بلاهایی سرتون نیاد!


ویرایش شده توسط پرنل فلامل در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۲ ۱۷:۵۶:۳۱

گفتمش دل ميخري؟پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخ�


Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۴:۰۸ دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶
#30

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
سوژه ی تاپیک:
نقل قول:
یکی از خاطرات دانش آموزان هاگوارتز (چه خودتون چه کسی دیگه) را از خرید وسایل شوخی و خطرناک فروشگاه زونکو و استفاده از اون بر علیه کسی دیگه یا کلا استفاده از اون در هاگوارتز را در قالب رول و به صورت طنز یا جدی بنویسید.

دوستان دقت کنید!
سوژه دو قسمت داره. یکی خرید وسایل زونکو و دوم استفاده از اون!
خیلی از پست هایی که در این تاپیک زده شده قسمت دوم رو نداره یا هم خیلی ساده و بدون محتواست. شما می تونید با تکه های طنز و استفاده ی به جا از شکلک صحنه های جالب استفاده از وسایل زونکو رو به خوبی نشون بدید ولی متاسفانه اکثرا به سادگی از این قسمت رد میشید. سوژه خیلی جای کار داره. سعی کنید این مواردی رو که گفتم رعایت کنید و بهترین پستی رو که می تونید برای سوژه بزنید.

ممنون!




Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۰:۲۱ دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶
#29

كينگزلي شكلبوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۲۸ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از در به درم تو كوچه ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 98
آفلاین
هري ورون جلوي ويترين مغازه ي شوخي هاي زونكو ايستاده بودند وداشتند به جديد ترين محصول اين مغازه نگاه مي كردند.رون:واي هري جون مي ده ازاينا براي اون وزغ پير بگيريم.هري:اره انگار براي اون ساخته شده.در همين حال كسي كه هري ازش متنفر بود جلو اومد وگفت:هي ويزلي نكنه اون اشغالدوني تون رو فروختين يك كم پول گيرت اومده داري ولخرجي مي كن.هري كه ازشدت عصبانيت دندان هايش را روي هم فشار مي داد گفت:خفه شو مالفوي.مالفوي پوزخند زد و گفت:اره خب اگه دوتايي تون پول هاتون رو روهم بذارين مي تونين يكي ازاينا بخرين.هري كه مي ترسيد رون به فكر انتقام جويي بيفتد دستش را گرفت واوراداخل مغازه برد.هري:من دوتاازاينا مي خرم هروقت خواستي پولشو به من بده.رون:باشه ولي دوتاكم نيست!

(روز بعد)
رون:هري فكركنم يا شنل نامرييت كوچيك شده يا مادوتا خيلي بزرگ شديم. هري:انقدر حرف نزن الانه كه سروكله ي فيلچ پيدا بشه.رون:باشه باشه حالا كجاجاسازيش كنم؟.هري:جلوي دفترش .رون كه كمي عصبي بود گفت:هري شنلتو بردار اين طوري نمي تونم.هري:اگه كسي مارو ببينه چي؟.رون:بدو ديگه گفتم كه نمي تونم
هري شنل نامريي را از روي خودش ورون برداشت وگوشه اي انداخت.رون با خوش حالي گفت:اها حالا شد بزن بريم.هري خواست شنلش روبرداره كه صداي فيلچ او راازجاپراند.فيلچ :تو درد سرافتادين اين دفعه ديگه اخرج مي شين.رون اهسته به هري گفت:هري چي كار كنيم الانه كه تله ي انفجاري منفجربشه.هري:سه كه گفتم فرار مي كنيم.يك دو سه.هري به سرعت شنل نامريي اش را برداشت وهمراه رون ازچنگ فيلچ فرار كردند كه صداي منفجر شدت چيزي به گوششون رسيد ولي هيچ كدوم بر نگشتند كه ببينند چه اتفاقي افتاده.

(دو روز بعد)
هري در حالي كه دستش رو توعصاره ي مرتلپ كرده بود داشت به زخم پشت دستش نگاه مي كرد"من نبايد تله ي انفجاري بگذارم"


ویرایش شده توسط كينگزلي شكلبوت در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۲۰ ۰:۴۹:۳۶


Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶
#28

روبیوس هاگریدold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۸ دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
از هاگوارتز ، کلبه ی خودم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
دو برگ از دفتر خاطرات روبیوس هاگرید ! ( چون دست خطم خرچنگ قورباغه است دو برگ شد)

هاگرید وارد دهکده ی هاگزمید شد . هاگزمید در روز آخر هفته بسیار شلوغ تر از روزهای دیگر بود ، هاگرید مستقیم به سمت فروشگاه زونکو پیش می رفت .
وقتی هاگرید به فروشگاه زونکو رسید از پشت شیشه نگاهی به داخل مغازه کرد و گفت : اوه ... چقدر شلوغه ؟!
بعد به آرامی در مغازه را باز کرد و وارد مغازه شد . او به طرف قفسه های انتها یی فروشگاه رفت .او به دنبال چیزی می گشت که بتواند بلایی بر سر استاد معجون سازیش بیاورد تا فردا بر سر کلاس حاضر نشود و او بتواند به جنگل ممنوعه که یکی از مکان های مورد علاقه اش بود برود .
یکی یکی به قفسه ها نگاه می کرد

بمب آبی ؟ نه
بومرنگ حمله ور ؟ نه

هاگرید با دیدن کلمه ی شیرنی تب لحظه ای ایستاد و به توضیحاتی که بر روی کاغذی که زیر شیرنی تب بود توجه کرد .

شیرنی تب یک نوع خوراکی است که با خوردن آن بلافاصله درجه حرارت بدن بالا می رود و انسان جوش های بزرگی در ناحیه زیر شکم می زند – قیمت 5 گالیون

هاگرید با خواندن آن متن لبخندی زد و یک بسته از آن را بر داشت و به سمت پیشخوان مغازه ی زونکو رفت و 5 گالیون بر روی پیشخوان گذاشت . فروشنده پول ها را بر داشت و سرش را به عنوان درست بودن مقدار پول تکان داد .
هاگرید از فروشگاه بیرون آمد و دوان دوان به سمت مدرسه دوید ...


[size=medium][color=CC0000]اگر گروه های هاگوارتز به جز گریفیندور رو نشانه ی موس فرض کنیم و گریفیندور رو شکلک یاهو نتیجه می


Re: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۶
#27

پیتر پتی گروold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸
از کابان...مخوف ترین زندان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 333
آفلاین
يك خاطره...
===========
پيتر و سيريوس و جيمز و ريموس تو يكي از گردش هاي هاگزميد رفتن مغازه زونكو...
چون مثل هميشه پول نداشتن مجبور شدن اجناس مورد پسندشونو از انبار بدزدن.همه چي داشت به روال پيش مي رفت كه يه هو...
صاحب مغازه:شما 4 تا بچه قرتي اين جا چيكار مي كنيد...
پيتر:هبچب به جون خودم...داريم اجناس رو مي دزديم...
صاحب مغازه: موفق باشين !!!
و رفت
جيمز: عجب گاگولي بود.انتظار داشتم يه كشيده نثارمون كنه...
ريموس:به نظرم يه نقشه اي در كاره...
پيتر: بي خيال سريع تر
كارو تموم كنيم.
وقتي كارشون تموم شد مي خواستن از انبار بيان بيرون كه يه هو با 4 تا آدم غول روبرو شدن.
سيريوس: اين عادلانه نيست.چند نفر به 4 نفر
يكي از مردها:عزيز جون...ما هم چارتاييم...
سيريوس:آها....راست مي گين
در همون موقع پيتر زرنگي به خرج مي ده و يكي از فشفشه ها رو روشن مي كنه فشفشه پرواز مي كنه و مي خوره تو صورت مرده
مرد:آيـــــــــــــي!
سيريوس:سريع دست به كار شين...هي جيمز...زنبور هاي ويژويژو رو آزاد كن...
زنبور ها آزاد شدن و حمله كردن به مرد ها.4 تا دوست هم از اين فرصت استفاده كردن و از فروشگاه در رفتن.
بچه هاي عزيز اين نكته رو مي خواستم بگم كه دزدي كار زشتيه.منتاها بعضي وقتا خيلي لذت بخشه!!!


[b]تن�







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.