هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰

جسیکا پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
یاهو



داستان از اونجا شروع میشه که گودریک و فرد به همراه بازیگر مجازی معصومه، برای شرکت در فعالیت های فوق برنامه ی محفل به بیمارستان سنت مانگو و نزد دکتر حسن مصطفی میرن و دارن در مورد سابقه ی بیماری کلیوی ولدمورت تحقیق میکنن:
نقل قول:
دکتر پس از آنکه با گوشه ی چشمش به شمشیر گودریک خیره شده بود با ناراحتی گفت:
- " اون ( ولدمورت) وقتی 7 سالش بود اومد پیشه من ، حالش اصلا خوب نبود!... همون موقع باید پیوند کلیه انجام میداد ، ولی نخواست !... اونقدر که پسر سرکشی بود ، از یکی از دوستاش خواست تا داوریی واسش بسازه!.... اون دارو فقط دردش رو کم میکرد !"



.:. بیمارستان هفتصد تختخوابی سنتی مانگی!.:.

دکتر عینکش رو به چشماش زد و گفت:
- نام دقیقی نوشته نیست ، فقط نوشته دارويي كه درد رو تسكين مي داده !
- شما مطمئنيد كه اسمش يادتون نمياد ؟!
دكتر سرش رو با نااميدي تكون داد .
ناگهان معصومه جيغ مي كشه و در حالي كه عرق سردي پيشونيش رو پوشونده بود ، از دم پنجره مي پره تو بغل گودریک و به بيرون از پنجره اشاره مي كنه .
گودریک نگاهي به بيرون مي اندازه ، با عصبانيت راني رو روي ميز مي كوبه و در حالي كه با يه دستش معصومه رو تو بغل گرفته به سمت در مي ره !
- من نمي دونم اين ، اين جا چي كار مي كنه ، بچه ام از ترس داشت سكته مي كرد !
- كي گودریک؟!
- مورفين !
اين رو مي گه و در رو محكم مي بنده .
- خودشه !
- چي دكتر ؟
- داروي ولدي ، همه شواهد با هم جور در ميان ، چون مورفين هم باعث تسكين درد و هم باعث ريزش مو مي شه !
فرد با شنيدن اين حرف از اتاق خارج مي شه و دوان دوان به دنبال گودریک مي ره .


.:. كنار خيابون .:.
گودریک و فرد و معصومه روي پله هاي خونه اي قديمي نشستن و در همين حال پسر بچه اي با گل هاي بابونه اش داره تو جوب غرق مي شه و داره آخرين دست و پاهاشو مي زنه .
- به نظر من بايد تحقيقمونو ريشه اي شروع كنيم .
پسر بچه توي آب خفه مي شه .
- درسته ! بايد بريم يتيم خونه اي كه ولدي توش بوده .
آمبولانس سر مي رسه و جسد پسرك رو با خودش مي بره .
- بهتره راه بيفتيم ، مرسي عزیزم اين گل هاي بابونه قشنگ رو از كجا آوردي ؟!
معصومه با انگشت هاي كوچكش به جوب اشاره مي كنه و هر سه قدم زنان به سمت يتيم خانه ولدي حركت مي كنند .


يتيم خانه خانم ثوثن (Susan) و شركا
سه نفري از پله هاي گرد و خاك گرفته چوبي كه يكي در ميان شكسته بودند بالا مي رن و از راهروي نم گرفته اي كه صداي گريه بچه ها و شلاق تو اون به گوش مي رسيد مي گذرند تا به در رنگ و رو رفته اي كه روش تابلوي زنگ زده مديريت قرار داشت مي رسند .
- خب مثل اين كه همين جاست !
گودریک نفس عميقي مي كشه تا براي داخل شدن آماده شه ، ولي بوي گوشت گنديده ريه هاشو پر مي كنه و باعث مي شه كه به سرفه بيفته .
در مي زنن و وارد اتاق مي شن .
پيرزني لاغر كه پاپيوني صورتي به موهاي سفيدش زده بود ، در حالي كه مشغول فوت كردن خاك از روي صندلي هاي موريانه زده مي شه ، به استقبالشون مياد ؛
- كمكي از دستم بر مياد ؟!
فرد كه از شدت گرد و غبار نفسش بند اومده بود ، رداشو جلو دماغش مي گيره ؛
- ما اومديم راجع به يكي از بچه هايي كه سال ها پيش اينجا بوده تحقيق كنيم ، تام ريدل !
پيرزن تشنجي مي كنه و روي زمين ميفته !
گودریک سرش رو روي قلب پيرزن مي ذاره .
- متاسفم تموم كرده !
- حالا ما از كجا پرونده اينو پيدا كنيـــم ؟!
در همين موقع معصومه چيزي شبيه گوي بلورين رو از تو قفسه بيرون مي كشه و زير يه كپه پرونده مدفون مي شه .


.:. پنج دقيقه بعد .:.
همگي به قدح انديشه خيره شدند .
_ با شماره سه من ، آماده باشين .
_ يك ... دو ... سيب زميني ! هه هه هه !
_ !
_ ! يك ، دو ... سه !
همگي وارد قدح انديشه مي شن .
تصاوير سياه سفيد و خط خطي خبر از قديمي بودن خاطرات مي ده !
پسر بچه كوچكي دامن ثوثن خانوم كه خيلي جوون تر به نظر مياد رو مي كشه ؛
_ چيه تام ؟!
_ من بايد برم دست به آب !

تام با خوشحالي از دست به آب مياد بيرون و به ثوثن خانوم لبخندي مي زنه !

نيمه شبه و ثوثن خانوم در حالي كه بيگودي هاشو مرتب مي كنه مشغول خوندن كتاب تنبيه بدني و كودكانه كه صداي در اتاق شنيده مي شه ؛
_ خاله !
_ چيه تام ؟!
_ !

تام پنج دقيقه است كه دم در دست به آب معطله ، سر انجام پسر بچه هشت ساله اي از دست به آب مياد بيرون و نفس راحتي مي كشه ، تام از شدت عصبانيت شروع به فش فش مي كنه و مي دوه تو دست به آب !

فرداي آن روز جنازه پسرك ، در حالي كه با يه آفتابه خفه شده ، روي تختش پيدا مي شه .





Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹ سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۹

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
داخل بیمارستان:

آنتونین وحشت زده در انتهای سردخانه به دیوار چسبیده بود و سراسیمه و بدون وقفه، بارانی از انواع و اقسام طلسم ها را روانه جسد ها میکرد تا بلکه بتواند راه گریزی از بین آنها باز کند. اما با افتادن هر جسد چهار پنج جسد دیگر جای قبلی را می گرفتند و روند نزدیک شدن به او همچنان ادامه میافت.

حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ تر و تنگ تر میشد. چشمانش وحشت زده نظاره گر دست هایی بود که می رفت تا تنها مدافعش را از دستانش به ربایند و بعد او را نیست و نابود کنند.

دیگر تحمل دیدن این منظره را نداشت. چشمانش را بست و روی نشان داغ شده بر دستش فشار داد و بلند فریاد زد:
- اربـــــــــــــــــــــــــــابـــــــــــــــــــ.... کـــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــک!

ناگهان دردی در تمام وجودش پیچید. کارش تمام بود... مطمئن بود که شبه زامبی ها او را گرفته اند ... اما... نه... منشا درد از سوی اجساد نبود بلکه از درونش و از سوی نشان داغ شده بود.

بدنبال آن درد، صدای لرد سیاه که با جادو تقویت شده بود از جایی، بیرون از بیمارستان به گوش رسید:
- زهر مار! غیب و ظاهر شو دیگه احمق!

- هووم؟!! غیب و ظاهر؟ غیب و ظاهر ؟!! اوه چرا زودتر به فکرم نرسید...

و لحظه ای بعد دیگر اثری از آنتونین نبود.

خانه ریدل

- خب سوروس، چرا فرایند زامبی سازی درست عمل نکرد؟ درحالیکه قبلا بارها و بارها من لشکری از زامبی ها رو ساخته بودم؟!

اسنیپ متفکرانه به زامبی در بند و یادداشتهایی که از توضیحات لرد سیاه و آنتونین و لینی و دیگر مرگخوارها برداشته بود نگاهی انداخت.

- ارباب... با توجه به نحوه درست کردن معجون لینی، و پس از مطالعه دقیق روی این موجود، متوجه شدم که اون معجون نه تنها باعث شده که فرایند زامبی سازی انجام نشه بلکه منجر به پدید اومدن یه نیروی دیگه شده که دقیقا برعکس عمل میکنه!

- منظورت چیه؟

- سرورم... همونطور که بین سیاهی و سفیدی تنها یه خط فاصله هست... متاسفانه ... ام چطور بگم...

سوروس مردد به لرد سیاه که هر لحظه بی طاقت تر میشد نگاه کرد.

- ... ما به جای ساختن زامبی های سیاهِ تحت فرمان شما، لشکری از زامبی هایی شکل دادیم که دشمن خونی ما هستن!
و با گفت این جمله چند گام به عقب رفت تا از تیر رس لرد سیاه دور شود.

آنتونین که هنوز آثار ترس و وحشتش از حادثه ی رویارویش را با زامبی ها در وجودش بود ناگهان از جایش پرید و گفت:

- مــــــــــــادرجان!

- احمق ها ... ابله های بدرد نخور! اخه من با شماها چیکار کنم!

- سرورم...

-ارباب...

- رحم کنید!

- نــــــــه!!!

آن شب خانه ریدل غرق انوار سبز شد... بیچاره مرگخوارها!

پایان سوژه


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۹

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۱۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
از ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 554
آفلاین
آنتونین: کی؟ من ارباب؟
- نه بابای من!

- واقعا ارباب؟ :دی
-خفه، برو جلو، خودت گند زدی، خودتم تمومش می کنی!

- چشم اباب

آنتونین با ترس و لرز به سمت نارسیسا رفت و لیوان اول را از دستش گرفت، عقب گرد کرد و به اولین جسد نزیک شد..

- آفرین پسر خوب، دهنتو بـ..بـ..باز کن. دیدی چیز نبود؟ تموم شد.

آنتونین دور اتاق را دور زد و از جسد انسان گرفته تا سوسک را چند قطره از زامبی ساز مهمان کرد!!

- تموم شد ارباب ( ) حالا باید چیکار کُ.. ارباب چرا به من خیره شدین؟ روفوس ، نارسیس ، روو..

در این لحظه آنتونین متوجه شد که هیچ کس به او زل نزده بلکه به پشت سر او زل زده اند!

- چیه ؟ مآاااعــــــعـ... زامبی ها همگی دستان خود را به سمت آنتونین دراز کرده و با قیافه هایی در هم رفته به سمت او می آمدند..ــــع!!!

- ارباب اینا چرا اینجوری منو نیگاه می کنن؟ ارباب؟ ار..

هیچکس تنها نیست !!

بیرون بیمارستان، پشت شمشادها

- ینی چه اتفاقی براش افتاده؟
روونا دستی گفت: از نظر روانشناسی وقتی شخصی در این موقعیت قرار میگیره، عکس العمل های فیزیکی انجام میده، از اونجایی که آنتونین خیلی شجاعه، احتمالا خودشو..

- روونا! زبونتو گاز بگیر، این کار محفلیاس که وقتی هیبت ما رو می بینین خوشونو ..خیس می کنن! آنتونین خیلی ...

-- جیـــــغ! ارباب کمک !!

- ... بعله می گفتم، خیلی ترسوئه!

نارسیسا: ولی الان چیکار کنیم؟
روفوس متفکرانه گفت: بریم مگس شیکار کنیم!!

- زهر نجینی ! ببند دهنتو پدر سوخته. بزارید ارباب فکر کنه ببینه چیکار میتونه بکنه .


ادامه دهید..


ویرایش شده توسط روونا ریونکلا در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۳۰ ۱۸:۵۱:۵۲

»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!


Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۹

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
لرد ولدمورت: نه نارسیس، بذار چند تا قل دیگه بخوره. تو این فاصله میل داریم پیشگویی های سیبل تریلانی را بشنویم!
سیبل: ارباب الان پیشگوییم نمیاد!
لرد: بیخود! باید بیاد!

سیبل که میبیند زوریه، با چشمانی متعجب و وهم آلود به لرد نگاه میکند و آنقدر به خود فشار میاورد که چهره اش گلگون و برافروخته میشود. سپس میگوید:
_ هوووووم ... اووووم ... وووووم ...

لرد: این صداها چیه درمیاری آدم تو سردخونه میترسه!
روفوس: ارباب مگه شما هم میترسید؟
لرد: چی؟ کی؟ عمرا! من بیشتر منظورم شما مرگخوارا بود.
روفوس: ارباب ما که از اسممون پیداست نمیترسیم. ما مرگ+خواریم!
لرد: سکوت! جو نگیره. سیبل پیشگویی هاتو بگو دیگه تا عین سیبل یه آوداکداورا وسطتت نزدم!

سیبل دوباره حالت مرموزی گرفت و خطاب به لرد ولدمورت گفت:
_ ارباب من میبینم که مرده ها زنده میشن و شما بوسیله آن ها هاگوارتز را تصرف میکنید و دامبلدور را هم میدهید یک دیوانه ساز ببوسد ...

لرد: آفرین! ایول! خب بقیه ش؟ ...
سیبل: هیچی دیگه خلاصه شما با یه خانم زیبا ازدواج میکنید و صاحب پنج تا بچه کاکل به سر گوگولی مگولی میشید. :bigkiss:

روفوس: ارباب از قدیم گفتن فرزند کمتر زندگی بهتر!
لرد ولدمورت: ببند روفوس! ببینم سیبل، مگه تو نمیدونی لرد ولدمورت هیچ وقت ازدواج نمیکنه!
سیبل: هوووم ... ئه! اشتباه شد ارباب. منظورم این بود که شما بوسیله هورکراکسهایتان همیشه زنده میمانید و دنیا را پر از سیاهی میکنید!
لرد: یوهاهاهاها! ایول!

لرد ولدمورت یک کیسه گالیون برای سیبل تریلانی می اندازد.
در همین لحظه نارسیسا میگوید:
_ ارباب معجون آماده شد!

لرد: آفرین. آنتونین تو برو معجونو به مرده ها بده!



Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲ جمعه ۲۶ آذر ۱۳۸۹

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
لرد و مرگخواراش بطرف سرد خونه حرکت میکنن.لرد سر راه چند تا پس گردنی نثار آنتونین میکنه.
-این ب خاطر استعفاهات، این برای اینکه نقشه دچار مشکل شد،این یکی برای اینکه نجینی سه روزه یرما خورده،اینم برای اینکه اینجا بوی الکل میده...هر جا خرابکاری میشه پای تو وسطه.من از دست تو کجا فرار کنم؟

آنتونین درحالیکه پس گردنیها رو نوش جان میکنه با چوب دستیش قلبی رو هوا میکشه.وسط قلب دو حرف A و M میدرخشه.لرد با عصبانیت یه L وسط A و M میکشه.حرفی که توسط لرد نوشته شده بین دو حرف دیگه میخزه و کم کم به شکل مار درمیاد و دو حرف دیگه رو قورت میده!
-فراموشش کن!تا من اینجا هستم تو به اون نمیرسی.این سردخونه لعنتی کجاس؟

یکی از مرگخوارا به دری که درست روبروی لرد قرار گرفته اشاره میکنه.در توسط دو مرگخوار باز میشه و لرد سیاه وارد سردخونه پر از جسد میشه.
-آنتونین، اینا چرا تعظیم نمیکنن؟
آنتونین:خب ارباب...شاید برای اینکه مردن!

لرد بطرف اولین جسد میره و سرگرم بررسی اون میشه:
-هوووم...این تازه مرده.همه جاشم سالمه.نمیدونم علت مرگش چی بوده...

آنتونین میپره وسط حرف لرد.
-ارباب شاید از عشق مافلدا سکته قلبی کرده باشه؟!
لرد پس گردنی چهارم رو تحویل آنتونین میده و به کاغذ بالای سر جسد اشاره میکنه:نخیر...اونجا نوشته خودکشی کرده.
آنتونین از رو نمیره:
-خب ارباب، شاید از دوری مافلدا خودکشی کرده باشه!
لرد سیاه:

به دستور لرد نارسیسا و روفوس سرگرم درست کردن معجون زامبی ساز میشن.این دفعه لرد سیاه خودش بر ساخته شدن معجون نظارت میکنه که مشکلی پیش نیاد.
صدای قل قل عجیبی از معجون بلند میشه.

نارسیسا:ارباب،فکر میکنم دیگه آماده شده باشه.


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۲:۴۰ جمعه ۲۶ آذر ۱۳۸۹

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
همه مرگخواران جلوی لرد تعظیم کردند:
_ ای جانـــــــــمان ارباب

البته همه به جز آنتونین. روفوس که متوجه آنتونین شده بود بطرف او رفت و در حالی که چپ و راست در گوشش میزد، میگفت:

_ پدرسوخته دوباره میخوای استعفا بدی؟ پدر سوخته دوباره فیلت هوای هندوستان کرده؟ پدر سوخته دوباره رو حرف لرد حرف میزنی؟ پـــــدر پــــــــدر پــــــــــــدرمو در آوردی ... پدر پدر پدر سوخته

لرد ولدمورت: بسه! وایسا ببینم! روفوس پدرسوخته ادای منو در میاری؟ رعد و برق از خودت در میکنی؟

روفوس: اوه ارباب ببخشید. داشتم اوج میگرفتم یدفعه جو گرفتم.

لرد: بخشیدیم! دفعه آخرت باشه. حالا این آنتونین دوباره چش شده؟

نارسیسا: ارباب جسارتا فکر کنم تو شوک دیدن روح مافلدائه!

لرد: هوووم ... پس مهم نیست، بزرگ میشه خوب میشه. لینی، تو همراه خودت بیارش. من فعلا باید خرابکاری های شما بی عرضه هارو جبران کنم. باید سریعتر یه لشکر زامبی از مرده های سردخونه درست کنیم کار دارم باید برم! دوباره این آلبوس دامبلدور زنده شده باید باش بجنگیم! من نفهمیدم جادوگر بد داستان منم که هورکراکس دارم یا این دامبلدور که هر دفعه میکشمش دوباره زنده میشه، فک کنم این از منم بیشتر هورکراکس درست کرده!



Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۹

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
از من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 374
آفلاین
مافلدا همانند روح ها نمایان شد و به آرامی قدمی به جلو برداشت.مرگخواران همچنان با تعجب به او خیره شده بودند اما آنتونین مشتاقانه با سرعت تمام به سمت او رفت.

-مافلدای من! تو زنده ای ?!

مافلدا به آرامی خودش را عقب کشید و با صدای سردی که همانند مرده ها داشت، گفت :

-نه ! من مردم ! آنتونین !

اینبار لینی با تعجب از او پرسید :

-چطور شد که کشته شدی ?!

مافلدا هیچ حرف دیگری نزد و خیلی آرام آنجارا ترک کرد.دیگر هیچ اثری از او نبود.حتی جسدش به صورت عجیبی غیب شده بود.

برای مدتی سکوت همه جارا فرا گرفته بود.مرگخواران سرجای خود ایستاده بودند و هیچ حرفی نمی زدند.از همه کارهای عجیبی سر میزد.


آنتونین وجودش پر از خشونت و نفرت همراه با غم بود.هر لحظه ممکن بود بزند زیر گریه اما وجود پلیدی که داشت این اجازه را به او نمی داد.

اما ناگهان مدتی بعد لرد سیاه همانند روحی جلوی مرگخواران حاضر شد و سکوت را شکست و با خنده ای پلیدی گفت :
-وقتشه که به گند کاری هایی که کردین سامونی بدم...


ویرایش شده توسط ویکتور کرام در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۵ ۲۰:۳۷:۲۲
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۵ ۲۲:۵۲:۱۲
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۶ ۱۱:۴۰:۴۰
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۶ ۱۱:۴۹:۰۵

»»» ارزشـی گولاخ «««


Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲:۲۳ پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۹

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین
پنج مرگخوار به زور خودشان را کنار مافلدا جا داده بودند. آنتونین همه را به گوشه ای هل داده و اجازه ی تماس پیدا کردن با مافلدا را نمی داد.

نارسیسا: الان باید چیکار کنیم؟

آنتونین:به مافلدا نزدیک نشید!

روفوس با دست به سر آنتونین کوبید که در چشم لینی فرو رفت و با حرص گفت:

-ای رئیسه بوقی منظور سیسی اینه که الان به ارباب چه جوابی بدیم؟!

-خب, اینکه سوال کردن نداره! ما هیچکاری نمیتونیم بکنیم. فقط لازمه که شانس بیاریم و این موجود دم انفجاری خزنده همشون رو تار و مار کنه و به آلاسکا فرار کنیم.

این دفعه روفوس به نشانه ی اعتراض شصت پایش را در دهان روونا فرو برد و با صدای نسبتا" بلندی شروع به صحبت کرد:
-یا مرلین این چه هچلی بود که توش افتادیم؟ آخه این چه وضعشه؟ این چه زندگیه؟ میه موقع بچگیه ارباب کلاس خوشنویسی نبود؟ مگه کنکور آسون تر نبود؟ مگه حقوقا بیشتر نبود؟ مگه...

اینبار روونا با صدای بلند حرف روفوس را قطع کرد. و به اطراف اشاره کرد که به علت تاریکی تابوت کسی متوجه نشد و فقط موهایش در دهن روفوس فرو رفت.

-چته؟

-مگه نمیبینین دیگه صدایی نمیاد؟ یعنی چی شده؟

دو مین بعد


مرگخواران از تابوت بیرون آمده بودند و با بهت به جسدهای رورویشان خیره شده بودند هیچ اثری از موجودات تاجدار نبود و همگی دوباره به جسد تبدیل شده بودند. موجود دم انفجاری نیز در گوشه ای بیهوش شده بود.

روفوس عرقش را پاک کرد و سکوت را شکست:

-اوه! انگار معجون قوی نبوده! شانس آوردیم!

-اما من اینطور فکر نمیکنم!

همه به سمت آنتونین برگشتند و متقابلا" به جایی که او خیره شده بود نگاه کردند. مافلدا از تابوت برخاسته بود و...



Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۹

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
[spoiler=خلاصه]لینی، روفوس، نارسیسا، روونا و آنتونین پنج مرگخواری بودند که وارد بیمارستان سنت مانگو شدند و به خیال خودشان رییس بیمارستان(برونکا) را کشتند و کنترل سنت مانگو را در اختیار گرفتند. آن ها تصمیم گرفتند از مرده های سردخانه سنت مانگو، یک لشکر زامبی برای اربابشان لرد ولدمورت درست کنند. اما گویا برونکا بطرز معجزه آسایی! زنده شده و الان به دنبال آنهاست ... [/spoiler]

پنج مرگخوار داخل "بخش درمان و حفاظت از موجودات جادویی" بودند. از آنطرف برونکا و ده نفر از نگهبانان سنت مانگو پشت در آن بخش بودند و سعی میکردند در را بشکنند و داخل شوند ...

روفوس: _ بچه ها، چه کنیم؟
لینی: هووم ... باهاشون بجنگیم!
نارسیسا: اونها دوبرابر ما هستن!
روونا: هیـــــس! یه صدایی میاد!

مرگخواران برگشتند و پشت سرشان را دیدند و البته در جا خشکشان زد.

یک موجود دم انفجاری جهنده که چهارمتر قد داشت و بنظر می آمد حداقل یک تُن وزن داشته باشد ایستاده بود و به آن ها زل زده بود!

آنتونین: مــــــــــــادرجان! این حتما دچار جهش ژنتیکی شده بوده و آورده بودنش اینجا درمانش کنند.
روفوس: خب علیرغم میل باطنیم بخاطر اینکه الان اینجا در بین برونکا و نگهبانان و این غول بی شاخ و دم تبدیل به قضیه ساندویچ نشویم همگی مجبوریم بپریم تو تابوت!
آنتونین: هرگز! این تابوت مافلدای منه. بعنوان رییس بیمارستان اجازه اینکارو نمیدم!
لینی: بینیم بابا!

چهار مرگخوار به داخل تابوت شیرجه زدند و آنتونین را هم به زور داخل تابوت کردند و در تابوت را بستند. در همین هنگام برونکا و افرادش در بخش را شکستند و به خیال خودشان شروع به شلیک طلسمهایشان بسمت مرگخواران کردند اما مرگخواران داخل تابوت بودند و طلسم ها به غول دم انفجاری برخورد کرد!

غول که حسابی عصبانی شده بود بسمت برونکا و نگهبانان حمله کرد!



بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۹

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
در سردخانه بیمارستان

درب شیشه ای سردخانه با صدای قیژژ مانندی گشوده شد و پنج مرگخوار در حالی که از سر و رویشان در اوج سرمای سردخانه، عرق می چکید به داخل گام برداشتند و به سمت مرکز سردخانه، جایی که چندین تخت قرار گرفته بود، حرکت کردند. یخچال های مختلف همگی با دو – سه و گاهی چهار جنازه هم پُر شده بودند و در قسمت هایی دست ها و پاهایشان نیز از لابه لای در یخچال ها بیرون زده بود. در مرکز سردخانه، جایی که پنج مرگخوار در آنجا ایستاده بودند، هفت تخت قرار گرفته بود و کنار هر تخت یک جراح مشغول شکافتن و پاره کردن بدن جنازه های روی تخت مقابلشان بودند.

پنج مرگخوار همچنان مبهوت جنازه های روی تخت بودند و دقیقا نمی دانستند که از کجا فرایند زامبی سازی را شروع کنند. رونا و لینی در میان کاغذ پاره های درون جیب شان به دنبال کاغذی بودند که لرد سیاه دستور العمل این فرایند را در آن شرح داده بود. در این میان دالاهوف به جنازه ی زنی در کنارش خیره شده بود که روی تخت آهنی به خوابی عمیق فرو رفته بود. چهره به شدت آشنا نشان می داد. تنها کله اش نمایان بود و باقی بدنش را کاوری سبز رنگ پوشانده بود که در نقطه شکم توسط جراح برای کالبد شکافی پاره شده بود. انگار همان بود که همیشه در مقابل چشمانش می دید.

جراح در حالیکه با اشاره چوبدستی، بیل را درون شکم جسد فرو می کرد گفت:

« آآآآه خدای من ! دیوید ! دیوید؟! کجایی پسر؟ علت مرگ این یکی رو بیا بنویس. بنویس قورت دادن تخم اژدها. واقعا امت گشنه ای شدیم ما جادوگرا ! »

دالاهوف سریعا معشوقه قدیمی اش را شناخت. مافلدا بود. اشک پلید شیطانی اش با ترکیبی از رنگ مشکی و قرمز از گوشه ی چشم بیرون جهید. می رفت که جنازه ی مافلدا را در آغوش بگیرید که دستان چروک مرد جراح مانع شد:

« آ آ ! فرهنگ داشته باشید آقای رئیس جدید ! انكحت موكلتى نفسى فى المدة المعلومة على الصداق المعلوم . خیلی خب. خوشبخت باشید ! حالا بهش دست بزن ! »

دالاهوف اشک ریزان می رفت تا مرحومه مافلدا را در آغوش گیرد که این بار سیسی مالفوی او را عقب کشید و به سمت سه مرگخوار دیگر برد که در گوشه ای از سردخانه دیگ جوشانی را به راه انداخته بودند. لینی با دقت مثل دست نوشته های لرد سیاه عمل می کرد و آخرین مرحله را با ریختن چند قطره محلول سفید رنگ درون دیگ انجام داد.
لینی: « تمومه. فقط آخرشو ارباب بد خط نوشته بود. مطمئن نیستم تعداد قطره های محلول خشانت رو به اندازه کافی اضافه کردم یا نه. »

دالاهوف و سیسی جراحان و پرستاران و شفا دهندگان حاضر در سردخانه را از پشت با رگبار افسون های سبز و متوالی نقش بر زمین می کردند. روفوس در حالی که سعی می کرد حرف لینی و مطمئن نبودنش را ماست مالی کند گفت:

« خوبه دیگه. کافیه. خب لینی. بگو با این یه دیگ از این مایعات سبز لجنی باید چیکار کنیم؟ »

لینی: « لطف می کنید تن همه جنازه ها رو آغشته به همین مایع سبز لجنی می کنید ! »

مرگخواران:



یک ساعت بعد

بیمارستان از هرگونه پرستار، بیمار، جراح و شفا دهنده خالی شده بود و پرنده پر نمی زد. پنج مرگخوار در تالار اصلی بیمارستان، مقابل پیشخوان پذیرش مگس می پراندند و منتظر فرایند زامبی شدن اجساد بودند و چشم به درب کنار مرکز پرستاری دوخته بودند تا زامبی های درون سردخانه از آن خارج شوند. دالاهوف تابوتی چوبی را در کنار خود نگه داشته بود و همچنان اشک می ریخت.

سیسی: «دیر نکردن؟! طول کشید ! »

رونا به سمت درب کنار مرکز پرستاری اشاره کرد که سایه هایی به آن نزدیک می شدند. در مقابل بهت مرگخواران، سیل جمعیت عریان بر خلاف تن لشی زامبی ها، با تنی کاملا فعال و سر حال و چوبدستی بدست درب را گشودند و به مرگخواران خیره شدند. از پشت هر کدام شان دو بال سفید خودنمایی می کرد و در زیر کمرهایشان با ابرهای سفید و کوچکی پوشانده شده بود و هر کدام تاجی طلایی بر سر داشتند و اشعه های نور از صورت هایشان می بارید ! سر دسته شان که برونکا (رئیس بیمارستان) بود جلو پرید و نعره زد:

« بنام سپیدی. بنام محفل ققنوس و بنام سنت مانگو. همه. فریاد بزنید. اکسپلیارمووووس ! »

رگبار اخگرها به سمت پنج مرگخواری شلیک می شد که در حال فرار از تالار بیمارستان بودند و لشگر فرشته های آسمانی آنها را دنبال می کردند.

روفوس: « لینی ! چیکار کردی ؟! »

لینی در حالی که در سه جهت به سه افسون اکسپلیارموس جا خالی میداد با حالتی معصومانه گفت:

« تقصیر اربابه ! ارباب بد خط نوشته بود ! »

سیسی: « همه از این ور ! »
و پنج مرگخوار و یک عدد تابوت همراه دالاهوف وارد بخش دیگری از بیمارستان شدند که گویا از یاد همه رفته بود. درب بخش را با چندین افسون قفل کردند. صدای اصابت افسون ها و فریاد از بیرون به گوششان می رسید. پنج نفری به تابلوی بخش که به دیوار مقابل شان در انتهای سالن نصب شده بود خیره شدند: "بخش درمان و حفاظت از موجودات جادویی"

بوووم ! بوووم ! ترررق...تروووق(صدای خرد شدن تدریجی درب بخش ! )


ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۳ ۲۰:۴۸:۳۸

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.