هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۰

سوروس اسنیپ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۱۰ شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 91
آفلاین
- میگم آخه یا لرد،شما همیشه عادت دارین گولاخ بازی در بیارین.خوب نمیتونستین از در برین تو بجای این که بخواین از دیوار ردشینو بینش گیر کنین؟تازه اونم با این ریشو؟ عج...
کلام ایوان با کروشیوی ای از سوی بلا ناتمام ماند.لوسیوس نگاهی به مرگخواران و گروه محفل انداخت و با لحن همیشگی اش گفت:ما باید برای نجات دادنشون باهم کار کنیم.بجز این کار دیگه ای نمیشه کرد. جفتشون تو یک دیوار گیر کردن.
جیمز چینی به دماغ خود داد و گفت:کار کردن باشما؟با مرگخوارا؟مگه میشه.
-چاره ای نداریم،لوسیوس راست میگه.
صدای گرم و شیرین لیلی از پشت جیمز شنیده شد.لیلی به سوی لوسیوس رفت و گفت:برنامه تون چیه؟
لوسیوس آهی کشید و گفت: این دیوار، دیوار آشتیِ.یعنی کسایی که باهم قهر هستن و باهم جنگ دارن، وقتی تو این اتاق باهم جنگ کنن، میرن داخل دیوار و تا وقتی که باهم آشتی نکنن بیرون نمیتونن بیان.
ریموس به دیوار خیره شد و با نگرانی گفت:یعنی تا لرد و آلبوس باهم آشتی نکنن بیرون نمیتونن بیان؟

-چیییی؟ آشتی کنم؟با این کله کچل؟بعد از این همه بلائی که به سرم آورد؟این ریش منو نگاه کن؟همش بخاطر این سفید شده. وگرنه من روحیم مثل یک جوان 18سالست.اصلا!
لرد پوزخندی زد و خطاب به دامبلدور گفت:جناب دامبلیوس،خودتو تو آینه دیدی؟معلوم نیست با چه دوز و کلکی عزرائیل رو پیچوندی.این منم که نباید با تو آشتی کنم!امکان نداره،سوروووس،یک معجونی چیزی پیدا کن این دیوارو از بین ببری.منو بیارین بیرون!
مرگخواران و محفل نگاهی به یک دیگر نمودند.بلا سرفه کوتاهی کرد و گفت: یا لرد، ما میریم با این اوباش سوسول یک گپی بزنیم ببینیم چکار میتونیم بکنیم...شما خونسرد باشین.
لرد فریاد کشان گفت:نههه....تنها نذارین منو.چه نقشه ای دارین؟؟برگردین...


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۱۴ ۲۱:۱۷:۴۰


Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۲:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6593
آفلاین
خلاصه:
هری،رون و هرمیون برای نجات سیریوس به سازمان اسرار وزارت سحر و جادو میرن.ولی این یک نقشه از طرف لرد سیاهه که بتونه پیشگویی رو بدست بیاره.مرگخوارا و محفلیا با هم درگیر میشن ولی در حالیکه سرگرم نبرد هستن، متوجه غیبت چهار نفر از اعضای دو گروه(لرد سیاه، دامبلدور،هری پاتر و سیریوس) میشن.

___________________________

ریموس در حالیکه طلسم نارنجی رنگ عجیبی را بطرف آگوستوس میفرستاد نگاهی به اطراف انداخت.هنوز اثری از سیریوس و مهمتر از آن هری نبود.ریموس با صدای بلند غیبت هری را به بقیه محفلی ها اعلام کرد.بلاتریکس که سرگرم جنگیدم با سه محفلی بود قهقهه بلندی زد.
-فکر میکنم ارباب ترتیبشو داده...دیگه هرگز نمیبینینش.فراموشش کنین.سیریوس رو هم که من کشتم...نه؟...نکشتم هنوز؟!

درست در همین لحظه طلسم یکی از محفلی ها با موهای بلا برخورد کرد و باعث شد او ساکت شود...چند دقیقه بعد طلسمهای مرگخواران و محفلی ها ضعیف تر و پراکنده تر شد.هر دو گروه نگران غیبت رهبرانشان بودند.بالاخره آگوستوس فرمان آتش بس را صادر کرد.
-دست نگه دارین!ما باید بفهمیم اون بیرون چه خبره.اصلا شاید یکی از اینا-ترجیحا دامبلدور- مرده باشن و الان کلا دلیلی برای جنگیدن نداشته باشیم.اول باید این قضیه رو حل کنیم!

اعضای دو گروه نگاههای خصمانه ای به هم انداختند.ولی بالاخره چوب دستی هایشان را پایین آوردند.جان رهبران گروه مهمتر از درگیری چند دقیقه ای و بی نتیجه آنها بود.

بعد از مشورت کوتاهی دو گروه در کنار هم به جستجوی چهار گمشده پرداختند...

-هری ی ی ی ی ی؟
-کله زخمی ی ی ی ی ی؟ریش دراااااز؟؟اربااااااب؟

صدای ضعیف هری از دور دستها به گوش رسید.
-ما اینجاییم...زود خودتونو برسونین اینجا...البته اگه مرگخوار هستین نرسونین اینجا.برین خلاف جهت!اصلا اگه مرگخوارین من مردم،سیریوسم فرار کرده.دامبلم دستگیر شده.لازم نیست بیایین..

هر دو گروه دوان دوان بطرف محل صدا رفتند...به زودی دریافتند که منبع صدا اتاق کوچک و نیمه روشنی درزیر زمین وزارتخانه است.با احتیاط وارد شدند.هری و سیریوس کنار هم ایستاده بودند.با دیدن مرگخواران اخمی کردند.ولی بدون نشان دادن عکس العمل دیگری به دیوار روبرویشان اشاره کردند.مرگخواران و محفلی ها تازه متوجه حالت عجیب دیوار شدند...
نیمی از بدن دامبلدور، و در فاصله کمی از او نیمی از لرد سیاه روی دیوار به چشم میخورد...

-اون...اون اربابه؟چطوری رفته تو دیوار؟پس بقیه اش کو؟نامردا!اربابمونو نصف کردین؟اونم ریشیه کنارش؟اینا دارن چیکار میکنن؟این یه نوع دوئل جدیده؟

سیریوس با افسوس سری تکان داد.
-نه...داشتن با هم میجنگیدن.یهو این دیواره دیوار هر دوشونو کشید توی خودش و همونجا حبس کرد.ما هم نفهمیدیم چی شد!

صدای فریاد لرد سیاه اعضای هر دوگروه را به وحشت انداخت.
-شماها معطل چی هستین؟منو از این تو در بیارین...ارباب برای ادامه زندگی به نیمه چپش هم احتیاج داره.




Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
مرگخواران و محفلیان به قدری درگیر بودند که هیچ کدام متوجه نبود این چهار نفر نشده بودند. با این حال هر دو گروه به شدت در تلاش برای دفاع از خود بودند.

لودو در میان دو محفلی گیر کرده بود و با سرعت فراوان در حال جاخالی دادن و در عین حال طلسم فرستادن به سمتشان بود. روفوس که متوجه وخیم بودن اوضاع لودو شده بود طلسمی را روانه ی قفسه ای که در کنار لودو و دو محفلی بود کرد و درست همزمان با کنار رفتن لودو ، گوی ها بین لودو و دو محفلی فاصله انداختند.

در سویی دیگر با صدای پقی ریموس هم به جمع محفلی ها اضافه شد. سرتاسر آنجا پر شده بود از طلسم های رنگارنگی که به سویی کمانه میکردند. گوی هایی که جان سالم از افتادن بر زمین به در برده بودند به آرامی بر روی زمین غلت میزدند.

در این میان آنتونین خودش را از جلوی گویی که در اثر انواع و اقسام طلسم ها به سمت او پرتاب شده بود کنار کشید و به سختی خودش را به ایوان رساند.

طلسمی را به سمت کینگزلی که در حال مبارزه با ایوان بود فرستاد و با این کار کینگزلی از آن ها دور شد. آنتونین سریع کلماتی را پشت سر هم کرد و گفت:

- من اربابو نمیبینم! دامبلدور هم معلوم نیس کجاس.

ایوان که تا آن لحظه متوجه این موضوع نشده بود ، طلسمی که به سمتش آمد را دفع کرد و تلاش کرد که از میان طلسم ها ، همه ی افراد حاضر در آنجا را ببیند و بعد از نیافتن آن دو پاسخ داد:

- شاید از در رفتن بیرون تا اونور راحت تر بجنگن هوووم؟

آنتونین مخالفت کرد و با اشاره به انتهای سالن گفت: من خودم جلوی در بودم. از اونجا نرفتن!

آگوستوس که با گذاشتن پایش بر روی گوی کوچکی تلوتلو میخورد بالاخره تعادلش را بدست آورد و گفت: متوجه غیبت دامبلدور و ارباب نشدین؟

کم کم تمام افراد حاضر در آنجا اعم از محفلی و مرگخوار متوجه نبود دو شخص غایب مهم شده بودند. لودو نیشخندی زد و گفت: جمع کنین بریم! ما از چی داریم دفاع میکنیم یا چیو میخوایم بدست بیاریم؟

با این حرف لودو لحظه ای سکوت برقرار شد. کینگزلی دستی به چانه اش کشید و گفت: باید دیدنی باشه!

و با دیدن چهره ی متعجب حضار ادامه داد: رو در رویی لرد و دامبلدورو میگم.

دو گروه تصمیم گرفتند که به جای جنگ با یکدیگر از آنجا بروند که آستوریا گفت: ارباب خوشحال میشه که ما چند تا محفلیو به دیار باقی بفرستیم.

و با این حرف دوباره پرتوهای رنگی طلسم ها نمایان شد. در همین بین بود که ریموس و آگوستوس به نبود سیریوس و هری نیز پی بردند.




Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۹

آگوستوس پایold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
آگوستوس چوبش را از نیام برکشید و آهسته به سمت هری در بند رفت. نفس در سینه مرگخوارن و به خصوص لرد سیاه حبس شده بود.

بالاخره آگوستوس در چهار پنج قدمی هری که رسید توقف کرد. چوبش را بلند کرد و با دقت نشانه روی کرد. لرد سیاه که ناظر واقعا بود فرمان داد:
- د بکشکش!

به دنبال فرمان لرد، طلسم سبز رنگ از انتهای چوب جادویی خارج شد و به سمت هری وحشت زده رفت که ناگهان با مانعی جادویی برخورد کرد.

-تو نمی تونی بهش صدمه بزنی!

آگوستوس به سرعت به سمت منبع صدا برگشت اما سیریوس بلک مهلت واکنشی نداد و با طلسمی او را بلند کرد و به دیوار پشت سرش کوباند.

بدنبال حمله بلک، یکی یکی اعضای محفل هم شروع به سبز شدن از گوشه و کنار کردند.

از آن سو مرگخوارن به رهبری لرد سیاه بیکار ننشستند و به مهمانان ناخوانده حمله کردند.

لحظاتی بعد تالار مملو از نورهای سبز و سرخ شد. تندیس ها یکی پس از دیگری فرو می ریختند، گوی های شیشه ای از هر طرف منفجر میشدند و صدها صدای عجیب پیشگویی هایی را با آوای ترسناکی بازگو می کردند.

گردوخاک همه جا را گرفته بود و چشم چشم را نمیدید، هر کس هر که را میدید طلسم می کرد. آگوستوس گیج و منگ هنوز بلند نشده بود که با طلسم آنتونین بار دیگر بی حرکت روی زمین افتاد.

ایوان روی نشان داغ شده اش فشار داد تا دیگر مرگخوارن هم سر برسند.
کم کم با آمدن لوسیوس و بلاتریکس و دیگر مرگخوارن کمی از فشار حملات بی امان محفلیون کم شد.

با این حال بنظر اتفاقات خاصی روی داده بود! جای افرادی خالی بنظر میرسید. ظاهرا لرد سیاه، هری و سیریوس غایبان این مبارزه مرگبار بودند.

اثری از دامبلدور رهبر محفلیون هم نبود.


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۱۸ ۲۱:۲۶:۲۴
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۱۸ ۲۱:۲۷:۲۶

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۹

آستوریا گرینگرس old1


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
دیدید ارباب،دیدید؟شما باید بکشینش دیگه.
-آنتونین،فکر نکن ارباب تستراله.رز،اگه یه بار دیگه از او نداهای مسخره از خودت در بیاری،اونوقته که خودتو تبدیل به ندا میکنم.
رز:
-روفوس...یالا!
-چی کار کنم؟
-برو چهارتا سنگ بیار یه قل دو قل بازی کنیم.
-پرسی بپر برو سنگ پیدا کن.
-روفوس!
-آها از اون لحاظ؛خب...اسکور ارباب تورو میگه!
-کی من رو گفت؟
-آقا دعوا نکنین.اصلا مگه دراکو سمت پیش مرگیه ارباب رو نداشت ؟بگین بیاد سر پستش دیگه.
-الکی پای دراکو رو باز نکن این وسط.اون یه سمت در مورد صحت طلسم های ارباب بود.
-آستوریا اگه خیلی نگران همسرتی،خودت اینکارو بکن.
-ام...چیزه...من میرم دراکو رو پیدا کنم تا بیاد ترتیبه این پسر رو بده!
اَه...تامی تو هم ترکوندی با این مرگخواراتا.
-تو یکی ساکت...همه آتیشا از گور تو بلند میشه.ایوان کار خودته.
-ارباب جسارتا من فعلا در حال الهام گرفتن در مورد شامپوی جدیدمم.
-رز...بدو.
-بابا ابن یه جورایی عمومه.
-کروشیو به همتون.خب یکی پاشه بیاد بکشه این پسررو دیگه.

این وسط یهو به غرور آگوستوس بر میخوره.
-مگه من مردم؟همه برین کنار؛من کار این یارو رو یه سره میکنم.




Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۹

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۵:۱۸ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- ولی ارباب مگه پیشگویی نگفته که شما باید اون کله زخمی رو بکشید؟
آنتونین به شدت سعی میکرد نظر ارباب را از خودش منحرف کنه. لرد لحظه ای فکر کرد و ادامه داد:
- آخه ادم یه بار گول اون پیشگویی رو میخوره... دوبار گولشو میخوره..... نه این که هر دفعه بهش فکر کنه و به اون عمل کنه و هر دفعه ناکام بمونه!زود باش آنتونین!! فکر نکن من نظرمو عوض میکنم اخه تو گناه داری و باید به داوطلبی ت عمل کنی.زود باش!

آنتونین با گام های لرزان به سوی هری پیش رفت و در راه چوبدستی اش را کشید. آن را بالا گرفت و گفت:
- آواداکداورا!
طلسم از چوبدستی شلیک شد اما به هری برخورد نکرد و در نزدیکی او منحرف شدند. در همین هنگام ندایی آسمانی فرا رسید و گفت:
- خدایان راضی نیستند که بر خلاف پیشگویی عمل کنید.
و به همان سرعتی که به وجود آمده بود از بین رفت. آنتونین رویش را برگرداند و برگشت. همان جایی که لرد با قیافه ای خشمگین منتظرش بود.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲:۴۷ یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۹

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
[spoiler=خلاصه]
هری، رون و هرمیون سوار بر سه تسترال که خبر نداشتند در واقع رز، آنتونین و ایوان هستند به وزارت سحر و جادو رفتند تا سیریوس بلک را نجات بدهند اما نمیدانستند که این یک نقشه است تا لرد ولدمورت بتواند پیشگویی را بدست بیاورد. آن ها به سازمان اسرار واقع در وزارتخانه میرسند و یک سری اتفاقات عجیب آن جا رخ میدهد که در نتیجه هری به یک جزیره دورافتاده شوت میشود. مرگخواران و لرد هم به دنبال هری میروند و در آخر موفق میشوند او را برگردانند ولی از آن جزیره یک دایناسور هم همراه آن ها می آید که البته در آخر فرار میکند. در حال حاضر هری دستگیر شده و لرد از مرگخوارانش میخواهد تا یک نفر از آن ها داوطلب شود و هری را بکشد ...
[/spoiler]

لرد مرگخوارانش را یکی یکی از نظر گذراند ...

سیبل:
آگوستوس:
روفوس:
اسکورپیوس:
رز:
آنتونین:
ایوان:
پرسی:

لرد: خب نتیجه چی شد؟ کی داوطلب شد؟ هوی روفوس با توام
روفوس: من ارباب؟ من؟ هووووم این آنتونین داوطلبه
آنتونین: مــــــــاع!
لرد: آفرین آنتونین، آفرین من به تو افتخار میکنم!
آنتونین: ارباب دروغ میگه به جون مادرم!
لرد: دیگه شکست نفسی نکن میدونم میخوای ریا نشه.
آنتونین: نه ارباب آخه مساله اینجاست من اصلا داوطلب نشدم!
لرد: دیگه توفیق اجباریه دیگه! یالا برو جلو ببینم. یه آودا به هری بزن! اگه مرد که مرد چه بهتر اگرم دوباره نمرد و یه نقشه دیگه از خودش درآورد تو هستی که با افتخار پیش مرگ ارباب بشی!
آنتونین:



Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳ سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹

سیبل  تریلانیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
ایوان:کجا فرار کنیم؟مگه تو اینو رام نکرده بودی؟

رز:خب رام کرده بودم.ولی گاهی خودش این موضوع رو فراموش میکنه.فعلا بهتره از جلوی چشمش دور بشین.

هر کدوم از مرگخوارها به سمتی فرار میکنن.ایوان با هیکل لاغر و استخونیش پشت ستون باریکی پنهان میشه.آنتونین در تعقیب رز وارد کمد چوب دستیها میشه،ولی چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه که در کمد بار و آنتونین از داخلش به بیرون پرتاب میشه.
لرد سیاه هاج و واج وسط سالن ایستاده بود و به دایناسور نگاه میکرد.روفوس با نگرانی جلو میره و میگه:ارباب، اینجا خطرناکه.بیایین شما رو هم یه جایی قایم میکنم.
لرد مخالفت میکنه:یه ارباب هرگز قایم نمیشه.شماها برین من ببینم این جونور چی از جون ماها میخواد!

خیلی زود برق کله مبارک ارباب توجه دایناسور رو به خودش جلب میکنه.آروم بطرف لرد خم میشه.ظاهرا تا اون لحظه هرگز موجودی با این شکل و شمایل ندیده بود.نمیتونست درک کنه که این موجود لاغر و کوچولو که با عصبانیت بهش زل زده میتونه خطرناک باشه یا نه...بالاخره ریسک میکنه و پاشو بلند میکنه که جونور کچلو له کنه...ولی در آخرین لحظه انسان کوچولویی که کنار کچل ایستاده بود چوب دستیشو تکون میده و ...اینجاست که دایناسور میفهمه که هرگز نباید انسانهای کچل رو دست کم بگیره...ولی اینو نمیفهمه که چرا پاش تو هوا مونده و دیگه نمیتونه تکونش بده!

لرد لبخند پیروزمندانه ای میزنه و به بقیه مرگخوارا اشاره میکنه که از مخفیگاهاشون بیرون بیان.
لرد:خب...اینم از دایناسور.خودم حسابشو رسیدم!
روفوس:

لرد:خب، رز ویزلی.گذشته از حمله دایناسورا تو به ما حقیقتو گفتی.کله زخمی واقعا اونجا بود.ارباب به خاطر صداقتت تو رو میبخشه.مادر موقرمزت رو هم همینطور.میتونی بری.

لرد درحال دست دادن با رز بود که صدایی از ناکجا آباد به گوش میرسه و به دنبال اون هری پاتر از ناکجا آباد روی زمین فرود میاد!
-نــــــــــــــــــــــــــــــه!تو نمیتونی اونو بکشی...حسابتو میرسم اسمشو نبر عوضی!میکشمت.

هری پاتر تالاپی روی زمین میفته.لرد سیاه دست رز رو ول میکنه.
-معطل چی هستین؟دستگیرش کنین!

چند دقیقه بعد هری پاتر طناب پیچی شده جلوی لرد و مرگخوارا قرار میگیره.لرد طبق عادت همیشگی شروع به قدم زدن و سخنرانی میکنه...مرگخوارا که قبلا این صحنه رو تجربه کردن احساس میکنن لازمه که به لرد اخطار بدن!

پرسی:ارباب،ببخشید،میگم بهتر نیست قبل از اینکه از دستمون فرار کنه بکشینش؟
لرد:ساکت!شماها نمیفهمین.ارباب حرفهای نگفته ای داره که باید بزنه.
پرسی:آخه ارباب،شما الان دو ساعته زندگی خودتون و مادر و پدرتونو و عمو و عمه و خاله و حتی مادربزرگ دختر همسایه تونو تعریف کردین!الانه که باز روحی چیزی بیاد و این کله زخمی رو نجات بده ها!

لرد جلوی هری توقف میکنه.چوب دستیشو بالا میبره.مرگخوارا با خوشحالی و هیجان در انتظار دیدن صحنه مرگ هری پاتر انتظار میکشن.ولی لرد مجددا چوب دستیشو پایین میاره!
-میگم...اگه باز طلسم به خودم برگشت چی؟اصلا...مگه شما مرگخوار نیستین؟یکی از شماها بکشینش!

مرگخوارا:


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ پنجشنبه ۲ دی ۱۳۸۹

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۵:۱۸ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- وایییییییییی!این دیگه چیه؟؟خدای من!

دایناسوری به اندازه هزار برابر یک اتوبوس به اونا نزذیک میشد...که یک دفعه از بالای سرش صدا اومد:

-آهای!!سلام!بالاخره اومدی ولدی؟منتظرت بودم!برو حیوون!

دایناسور سرعتش رو بیشتر کرد و جلو رفت و از بالای سرش هری پاتر مشخص شد که قهقهه میزد.ایوان و آنتونین هم زمان فریاد زدن و ولد مورت گفت:
- خجالت بکشید!مگه شما جادوگر نیستین؟مگه مرگخوار نیستین؟چطوره یه بچه کوچولو میتونه اونو رام کنه ؟حتما این دختره.. چی بود اسمش...موز ویزلی! آره موز ویزلی میدونه چه جوری دایناسور رام میکنن!

ایوان:
- آخ ارباب!! گفتین موز!

آنتونین:
-بسه ایوان!تو دیگه کم کم دستاتو بشور بیا منو بخور!ارباب حالا اصن این رز و هرمیون کجا هستن؟

- ما اینجاییم!بای بای!

آن ها جلوی پرده ای سبز رنگ خم شده بودند.و همین که مرگخوار ها برگشتند وارد آن شدند و به زمان واقعی برگشتن.

-آخ!نجات پیدا کردیم!نمیدونی برای رام کردن این دایناسوره چقدر زخم و زیلی شدم!

مرگخوار ها پشت سر آنها وارد سالن شدند.آنتونین گفت:
- و حالا باید بیشتر زخم و زیلی شی!ببینم اون موقرمز کجاست؟آهان تو کتابا گیره!باید حتما برای دیدن مرگ دخترش باشه!ایوان برو بیارش زو....


-آآآآاااااوووووووووومممممممممممممیییییییککککککککک!!(افکت نعره ی دایناسور)

- اااااا!!!دایناسور اومده!!!خیله خوب ولدی!فعلا هممون با همیم!برای نجات جونمون فعلا متحدیم!بعدا به دعوا های قدیمیمون میپردازیم!فرار کنین!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۲:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6593
آفلاین
خلاصه:

هری ، رون و هرمیون،نویل و لونا قصد دارن برای نجات سیریوس به وزارت سحر و جادو برن(کتاب پنجم)...برای رسیدن به وزارتخونه از چند تسترال استفاده میکنن ولی غافل از اینکه این تسترالها، ایوان و آنتونین و لینی وارنر هستن که لرد مجازاتشون کرده و به شکل تسترال در آورده.

بچه ها بعد از پشت سر گذاشتن اتفاقاتی(مواجه شدن با لرد سیاه) به وزارتخونه میرسن.مرگخوارا قصد دارن هری رو وادار کنن که گوی پیشگویی رو برای لرد سیاه برداره.برای همین این سه نفرو از هم جدا میکنن.رون در اتاق کتابها توسط آنتونین بیهوش میشه.هری اشتباها به اتاق ساعتها برده میشه و به سالها قبل (دوران دایناسورها)برمیگرده.
هرمیون توسط مرگخوارها محاصره شده که رز ویزلی(دختر هرمیون)پیداش میشه و به مرگخوارا میگه که میدونه هری کجاست و میتونه کمکشون کنه به اونجا برن!
______________________

مرگخواران با شنیدن کلمات جزیره و خوش آب و هوا ذوق زده موافقت خودشان را اعلام کردند!

رز ویزلی آنها را به اتاق ساعتها راهنمایی کرد...
.
.
.
مرگخوارا بعد از چند دقیقه سرگیجه و به هم پیچیدگی دل و روده، روی جزیره زیبایی فرود آمدند.

-ایوان؟یعنی ممکنه مافلدا هم اینجا باشه؟
-نمیدونم...من ترجیح میدم هرچه سریعتر کله زخمی رو پیدا کنیم و از اینجا بریم.من چند ساعته علف نخوردم.میشه کمی اینجا توقف کنیم؟

آنتونین اشاره ای به استخوانهای ایوان کرد.
-ظاهرا اینجا مجازات ارباب بی اثره...چون شکل خودت شدی دوباره..گرچه هنوز معتقدم با سم خوش تیپ تر بودی.

مرگخواران سرگرم گردش در جزیره شدند.
جزیره بسیار سرسبز و پر از گیاهان و درختانی بود که طول و ابعادشان بشدت غیر عادی به نظر میرسید.
ایوان درحال غر زدن درباه این موضوع که "حالا که این همه علف پیدا کردیم چرا گوشتخوار شدیم؟" بود که صدای بلندی به گوش مرگخواران رسید...

-این صدای چی بود؟
-مثل صدای پا میمونه!
-شاید صدای پای کله زخمیه؟
-شوخیت گرفته؟حتی صدای پای هگریدم به این بلندی نیست.مواظب باشین.شاید از اون ماشینای بزرگ ماگلی باشه.هی داره نزدیکتر میشه...









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.