هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۹۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
شمع های سیاهی بر روی میزی مستطیل شکل و چوبی قرار داشت و پرده های سیاه رنگ ، جلوی ورود نور درخشان ماه را گرفته بودند. تعدادی گل لاله ی پلاسیده به همراه چندین تار عنکبوت بین شاخ و برگ های آن جهت رمانتیک کردن صحنه وجود داشت و عنکبوت گنده ای نیز با نگاهی شیطانی به مگس گیر افتاده در تارش چشم دوخته بود.

دقایقی به همین وضع گذشت و شمع هر لحظه بیشتر می سوخت و از قامتش کم میشد تا اینکه در کمال تعجب در باز شد و روونا پشت سر کوییرل در آستانه ی در نمایان شد.

بارون نیز از درون دیواری پدیدار شد و با دیدن روونا گفت: اوه بانوی زیبای من ، همیشه حضور در کنار شما روح بودنم رو از یادم میبره.

و اشاره ای به ورود روونا از در به جای دیوار کرد. روونا بدون هیچ توجهی به کوییرل از درون بدنش رد شد و یکراست به سمت میز رفت. کوییرل نیز با اشاره ی بارون از اتاق خارج شد تا آن ها را در اتاقی که به تزئین خود بارون رمانتیک شده بود تنها بگذارد.

روونا نگاهی به گل و عنکبوت روی آن کرد و سپس دست به سینه نشست و نگاهش را از آن برداشت. او اصلا از این حرکات بارون خوشش نیامده بود.

بارون که متوجه این ماجرا شده بود سریع گفت: روونای عزیز ، گویا من نکته ای رو فراموش کردم.

از دیوار خارج شد و لحظه ای بعد همراه یکی از شاگران اسلایترین از در وارد شد. در عرض یک چشم به هم زدن پرده های سیاه رنگ به کناری رفت و جای آن را پرده های آبی و نقره ای رنگ فرا گرفت. عنکبوت که به مگس نزدیک شده بود و میخواست آن را ببلعد با افسون فرد اسلایترینی محو شد و گل های شاداب و سرخ رنگی نمایان شد. رنگ پارافین شمع ها نقره ای شد و با گرد عنصری که دانش آموز بر روی شمع پاشید رنگ شعله ها به رنگ آبی در آمد.

روونا لبخندی زد و با چهره ای خندان اطراف را نگاه کرد. این همان چیزی بود که روونا را خوش حال و راضی نگه می داشت. بارون پسر را بیرون کرد و خودش جلوی روونا ایستاد و با نگاهی عاشقانه به او چشم دوخت.

بارون خواست دهانش را باز کند تا صحبتش را با روونا آغاز کند که هلنا ریونکلاو با عجله در آنجا ظاهر شد و گفت: مامان بچه های ریونکـ...

روونا او را ساکت کرد و گفت: آروم باش بچه ، مگه نمیبینی دارم با آقای بارون صحبت میکنم.

و با این حرف همه چیز مشخص شد که بالاخره روونا عشق بارون را پذیرفته است. اما مشکل جدیدی پیش آمده بود.

بارون با دستپاچگی گفت: امممم نه چیزه. بذارین دختر زیباتون هم اینجا باشن. من اصلا شمارو به اینجا فرا خوندم که راجع به دخترتون صحبت کنم. شما که راضی نمیشین با من ازدواج کنین پس من میخواستم از دخترتون ...

روونا که از فرط عصبانیت بدن درخشان و خاکستریش کم کم رو به سرخی می گرایید فریاد زد: چی؟ تو منو به بازی گرفتی ای روح خونی بوقی؟

و دست هلنا را گرفت و از آنجا رفت. هلنا نیز هاج و واج همراه مادرش از آنجا خارج شد. اما چشمان بارون تنها چیزی را که میدید دور شدن هلنا از او بود.

بارون دیگر روونا را نمیخواست ... او هلنا را میخواست.

آن سمت هاگوارتز:

استر دستی به موهایش کشید و به کوییرل که اکنون نزدش بود گفت: خوب شدم؟ مطمئنی که من از پروانه پاتیل خوشم میاد؟

کوییرل به او گوشزد کرد: پروتی پاتیل! حواست باشه اونجا سوتی ندی.

استر تکرار کرد: پروتی پاتیل ... چیز یعنی پتیل.

لبخند ژکوندی زد و همراه کوییرل به سمت محل قرارملاقاتش با پروتی رفت.




Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۰

آستوریا گرینگرس old1


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
[spoiler=خلاصه]استرجس،ایوان،آنتونین و بارون خون آلود،از کوییرل خواستن که براشون همسر دلخواهشون رو پیدا کنه.استر عاشق پانسی پارکینسونه ولی اون از استر متنفره،بارونم یهو عاشق روونا ریونکلا شده،وقتی که آنتونین و کوییرل دنبال روونا میگشتن،طی حادثه ای میفهمن که پانسی عاشق آنتونینه!بلاخره قرار میشه آنتونین با پانسی ازدواج کنه؛کوییرل که نمیتونست هزینه ی عروسی همشون رو پرداخت کنه تصمیم میگیره ایوان رو قانع به ازدواج با هانا آبوت که عاشق ایوانه و پدرش هم میلیونره بکنه تا اون هزینه ی ازدواج همشون رو بده؛کوییرل وقتی که مطمئن میشه ایوان و آنتونین به آرزوشون رسیدن،به اتفاق بارون،استرجس رو از حبس تو اتاقک جارو ها درمیاره،ولی مجبور میشه خلع سلاحش کنه که بلایی سر آنتونین نیاره؛استر از هاگوارتز خارج و به کافه ی هاگزهد میره بعد هم چون خیلی نوشیدنی خورده بود،با وضع بدی سر از جنگل ممنوعه در میاره،بلاخره کوییرل پیداش میکنه و بهش میگه که پروتی پتیل رو براش در نظر گرفته در حالی که اون حتی پروتی رو نمیشناسه!حالا باید استرجس رو راضی به ازدواج با پروتی و روونا رو برای بارون جور بکنه. [/spoiler]




Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷ شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۰

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۵:۱۸ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
-خشششش...خش.

صدا نزدیک و نزدیک تر میشد و ضربان قلب استر تندتر. درختان رو به روی استر تکان خوردند و صدای نفس های تند و پشت سر هم و خشنی از آن سو به گوش رسید. قلب استر به قفسه ی سینه اش برخورد کرد و درختان به آرامی کنار رفتند. بوی نسبتا آشنایی به مشام رسید و درختان کاملا کنار رفتند. قیافه ای آشنا با دستاری روی سرش از بین درختان بیرون آمد و رهان گشود:

- تو کجا بودی بچه؟ فکر کردم گمت کردم.... خدا رو شکر که اینجایی....

استرجس درحالی سعی میکرد خود را خونسرد نشان دهد و آثار ترس چند لحظه قبل را نمایان نکند گفت:
- توی هاگزهد بودم.
- آخه توی هاگزهد چیکار میکردی بچه؟ نمیگی مادرت تو رو به من سپرده؟ نمیگی بلایی سرت بیاد مامانت تو رو از من میخواد؟ نمیگی میری اونجا دوست ناباب پیدا میکنی؟نمیگی...
- بسه.. بسه... من کار دارم. این آنتونین کجاست؟مبخوام برم بکشمش..

- بس کن بچه... یه خانمی برات پیدا کردم توپ!! خانم، کدبانو، تمیز، آشپز و خیلی خصوصیات دیگه.
- کی هست حالا؟
- پروتی پتیل!!!
- کی؟ پتولی پریت کیه دیگه؟



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۰

آگوستوس پایold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
زمانی که کوییرل مطمئن شد که ایوان و آنتونین به آرزوی خودشان رسیدند، به اتفاق بارون خون آلود به سمت اتاقک جاروها رفت تا استرجس را از حبس در آورد و در عین حال او را متقاعد کند که دختران بسیار بهتر و شایسته تر از پارکینسون هم وجود دارند.

اما با آزاد کردن استرجس خیلی زود متوجه اشتباهشان شدند که فکر می کردند میتوانند استرجس را آرام و او ترغیب به انتخاب فرد دیگری کنند.

همین که استرجس فهمید پانسی به آنتونین جواب مثبت داده عصایش را بیرون کشید تا آنتونین را پیدا کند و او را به دوئل فرا بخواند.

کوییرل و بارون خون الود که اوضاع را خراب دیدند، با مشورتی کوتاه تصمیم گرفتند تا استرجس از تسترال خشم پایین بیاد و بلایی به سر کسی نیاورد، موقتا چوب جادویش را ضبط کنند.
.
.
.
استرجس مغبون و ناراحت، در حالیکه به بدبختی و بدشانسی هایش فکر می کرد، سرگشته و حیران از خوابگاه خارج شد.
- آخه من چه تخم اژدهایی فروختم که باید اینقده بدشانس باشم!

همینطور که با خود غرغر می کرد از خوابگاه دور شد و در پیاده روهای سنگ فرشی هاگزمید شروع به راه رفتن کرد.
- ... آنتونین نامرد، ای نارفیق، از پشت خنجر زن، حالم ازت بهم می خوره!

عبارت آخر را درحالیکه از شدت خشم سیاه شده بود فریاد زد جوری که توجه تعداد زیادی از رهگذرها را به خود جلب کرد. آنها متعجب به مردی که با خود زمزمه می کرد و گاهی به شدت با حالتی تهدید کننده سر و دستش را تکان می داد نگاه می کردند که وارد کافه هاگزهد شد.

ساکنان اطراف کافه ساعتی بعد دیدند استرجس با حالتی بسیار بدتر از قبل، از کافه خارج شد و به سمت خیابانی رفت که به خارج از دهکده منتهی میشد.
.
.
.
استرجس گیج از جام های نوشیدنی که در کافه پیاپی زده بود، آنقدر راه رفت تا اینکه دیگر رمقی برایش نماند و سرانجام در کنار درختی تنومند برزمین افتاد و بخواب رفت.

پس از گذشت زمانی نامعلوم:

بالاخره استرجس با ناله ای کرد و چشمانش را گشود. هوا تقریبا تاریک شده بود یا اینطور به نظرش رسید که شب شده. ناگهان از جایش جست و انگار که از خواب پریده باشد با وحشت پیرامونش را نگریست.
- من...من کجام!

استرجس بدون اینکه متوجه باشد از هاگزمید خارج شده و ناخواسته سر از جنگل ممنوعه در آورده بود.

- اوه خدای من... معلوم نیست چقدر راه اومدم. باید هرچه سریعتر را خروج رو پیدا کنم!

صدای خش خشی باعث شد رشته افکارش پاره شود. به سرعت اطرافش را نگاه کرد. برای یک آن بنظرش رسید که سایه بزرگی را دیده اما وقتی به همان نقطه سر برگرداند چیزی جز چند درخت بزرگ و بی قواره ندید.

- خش...خش...

با شنیدن دویاره صدای خش خش، آرام و با احتیاط دستش را در ردایش کرد تا چوب جادوییش را بیرون بیاورد، اما...
-
عرق سرد بر بدنش نشست. یادش امد که کوییرل عصایش را ضبط کرده بود تا دست به حماقتی نزند!

- خش... خشش..خــــــــــــتش!
-


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۱۱ ۱۴:۲۰:۰۵

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲ دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۰

آستوریا گرینگرس old1


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
کوییرل همانطور که مشغول سر و سامان دادن به افکار خبیثانه اش بود،سراپای ایوان را بر انداز کرد.
-ایوان؟نظرت در مورد...آبوت چیه؟
-کویی جون همچین میگی آبوت که انگار نمیشناسیشون.ماشاالمرلین یکی دوتا که نیستن!کدومشون؟
-هانا...هانا آبوت.

چشمان ایوان برای لحظه ای برق زد و کوییرل را خشنود کرد.
-هانا آبوت...هوم...بد نیست.واسه کدوم گروه هاگوارتزه؟
-هافلیه...ولی خیر سرمون مدیریما...تو اسلی حسابش کن.
-پروف...نتونی پیشینش رو درس کنی،بابام از ارث محرومم میکنه ها.
-نترس بابا.
-اوکی پروف...البته یه خورده با کیس مورد پسند من فرق داره ها.ولی یه دوروز رژیم بگیری همونی میشه که من میخوام.

کوییرل که یاد نقاشی ایوان از همسر مورد علاقه اش افتاده بود،لحظه ای برای هانا افسوس خورد.
-ایوان اونی که تو دوست داری رو فقط میشه تو قبرستان ریدل پیداش کرد.حالا بزن بریم هانا رو پیدا کنیم.

و دوتایی به سمت تالار هافلپاف حرکت کردند.
-کویی گفته باشما...عروسی من باید بهتر از اون آنتونین باشه ها.
-نگران نباش ایوان...این هانا آبوت باباش حسابی پولداره...سه تا صندوق توی گرینگوتز داره.میتونه خرج مراسم آنتونین رو هم بده.

همون موقع به در ورودی تالار هافلپاف رسیدند،کوییرل از دختری که دم در تالار ایستاده بود خواست تا هانا را صدا کند.چند دقیقه ی بعد هانا از تالار خارج شد.
-سلام پروفسور...وای...سلام ایوان...خوبـــی؟

کوییرل که حوصله ی تماشا ی ابراز علاقه ی آنها را نداشت،حرف ایوان را قطع کرد.
-آره دخترم خوبه...ما برای یه امر خیری مزاحم شدیم؛این ایوان یه مدتیه که از تو خوشش اومده.
-بابا برو سر اصل مطلب.
-حالا میخواد بدونه شما هم چنین احساسی-

ایوان که حوصله تشریفات را نداشت،حرف کوییرل را قطع کرد.
-با من ازدواج میکنی؟

هانا لحظه ای خیره یه ایوان نگاه کرد و یک دفعه غش کرد و یک ربع بعد،با هزار زحمت به هوش آمد.
-با اجازه ی بزرگترا یا بدون اجازشون بــــله!

کوییرل که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت،دستارش را به هوا پرت کرد.
-لی لی لی لی مبارکــه!




Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹ جمعه ۵ فروردین ۱۳۹۰

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۵:۱۸ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- تقدیم با عشق!

این صدای آنتونین بود که با حالت حال به هم زنی ادا شد.

کوییرل:
آنتونین:
پانسی:

کوییرل همچنان به سر خود میکوبید تا اینکه ناگهان جو تغییر کرد. پانسی چشم هایش را تنگ کرد و آنتونین جرئت یافت.

- با من ازدواج میکنی؟
- بـــــــــــله!

کوییرل هنوز در شک بود و ایوان داشت از حسودی سرخ میشد. همین که کوییرل دید از گوش ایوان دود خاکستری بیرون می آید پیشنهاد داد که دو نو گل نو شکفته را تنها بگذارند و دنبال شخص مناسبی برای ایوان راه بیفتند. در همین لحظه آنتونین گفت:

- گفته باشم کویی من یه عروسی میخوام که همتا نداشته باشه. یه عروسی شاهانه.

ایوان در حالی که هنوز از گوش هایش بخار بیرون می زد گفت:

- بشین تا برات همچین عروسی بگیریم.

- منم دسترسی تو به ایفای نقش رو میگیرم ازت تا بفهمی! خب میگفتم کویی... لباس پانسی باید زر کوب شده باشه و منم یه کت و شلوار دنباله دار میخوام که پایینش موج نخوره و سرشونه ش برام بزرگ نباشه. شام هم که دیگه گفتن نداره... عالی ترین گوشت و ماهی. به اضافه ی انواع دسر ها و غذا های رایج...

کوییرل دیگه منتظر نموند تا کل لیست آنتونین رو بشنوه. به جای اون راه افتاد تا یه کاری برای ایوان بکنه و این وسط یه جوری برای در آوردن خرج عروسی آنتونین یه پولی به جیب بزنه. میدونست چه طوری!! این وسط باید از ایوان استفاده میکرد!! میدونست که یک زن عاشق و دل باخته ی ایوانه و اون کسی نیست جز هانا آبوت!!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۱:۲۵ جمعه ۵ فروردین ۱۳۹۰

آگوستوس پایold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
کوییرل برای چند لحظه به طایفه عاشقان نگاه کرد و گفت:
- خیله خب... اینجوری که پیش میره عاقلانه ترین کارو انجام میدیم. حالا که پارکینوسون خودش هم به آنتونین علاقمند نشون داده، بهتره اول برای اون اقدام کرد... بهتره راه بیفتیم، ما از دفتر زیاد دور نشدیم...
- چی چی رو میریم برای آنتونین خواستگاری! پس من چی، پانسی عشق اول و آخر منه!

ایوان در حالیکه نگاه چندشناکی به استر می کرد حرفش را قطع کرد و گفت:
- اِ... عشق تو... همون عشقی که اگه از جلوی طلسماش جا خالی نداده بودیم ما رو تبدیل به تاپاله های اژدها کرده بود!
- تو چی می فهمی، فنا شدن در را عشق چقدر زیبا و دلپذیره
-

استر بعد از گفتن این جملات و بدون توجه به قیافه اطرافیانش به سمت دفتر مدیران براه افتاد که ایوان گفت:
- یکی جلوی اینو بگیره تا کاری دست خودشو منوی مدیریت نداده!

کوییرل به سرعت چوبش را بیرون اورد و قبل از اینکه استر به خودش بیاید طلسم بیهوشی و قفل بدنی را حواله او کرد و گفت:
- آها... بهتر شد،فعلا اینو توی انبار جاروهای پرنده ببیندید تا سر فرصت بیایمو یه فکری براش بکنیم و تو بارون خون آلود، برو دنبال پانسی، نباید زیاد دور شده باشه... برو و اونو ببر به اتاق مدیران تا ما هم خودمونو برسونیم.

بارون خون آلود برای آخرین بار نگاه زهرآلودی نثار آنتونین کرد و سپس به درون دیوار مقابلشان فرو رفت.

بعد از رفتن بارون خون آلود همه به کمک هم پیکر بیهوش استر را درون اتاقک کنار راه پله قرار دادند و با عجله به سمت دفتر به راه افتادند.

جلوی در اتاق مدیران


کوییرل دستی به سرو صورتش کشید و در حالیکه دستارش را روی سرش محکم می کرد رو به آنتونین کرد و گفت:
- حالا که بختت یاری کرده و یه احمقی پیدا شده و بهت علاقمند شده، بپا که گند نزنی! تسترال بازی ممنوع، روشن شد!
-
- ببند اون نیشتو!

بالاخره بعد از نصایح فراوان، هنگامی که دونفر دیگر اعلام آمادگی کردند کوییرل چند ضربه آرام به در زد و آرام آنرا باز کرد و به همراه ایوان و آنتونینِ خواستگار پا به درون اتاق مدیران گذاشتند.


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۵ ۱۱:۳۰:۳۷

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ پنجشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۰

آستوریا گرینگرس old1


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
[spoiler=خلاصه]استر،ایوان،آنتونین و بارون خون آلود،از کوییرل خواستن که براشون همسر دلخواهشون رو پیدا کنه.استر عاشق پانسی پارکینسونه ولی اون از استر متنفره،بارونم یهو عاشق روونا ریونکلا شده،حالا این وسط کوییرل از یه طرف باید برای ایوان و آنتونین زن پیدا کنه،از یه طرف باید یه کاری کنه که قبل از اینکه استر دق کنه،پانسی عاشقش بشه و از یه طرفم برای بارون،از روونا خواستگاری کنه.کوییرل تصمیم میگیره که اول بره سراغ روونا و بارون و بعدم یه فکری برای بقیشون بکنه.[/spoiler]

بارون نگاه عاقل اندر صفیحی به تصویرش در آینه ی جیبی کوچکش انداخت.
-ایوان،یه شامپو نداری که باعث کچلی بشه؟
-بارون میخوای کچل بشی؟
-آره آنتونین،مگه نشنیدی روونا گفت از کچلا خوشش میاد؟

کوییرل با تاسف آهی کشید.
-ایوان این استر رو ببر تو خوابگاهش تا من و آنتونین بریم و یه فکری برای بارون بکنیم.

و صدایش را پایین آورد و در گوش ایوان گفت:
-و در ضمن از یه راهی برو که به پانسی بر نخورین،اینی که من میبینم،پانسی رو ببینه دق میکنه.

ایوان سری تکان داد و استر را که مثل مجسمه آنجا ایستاده بود،کشان کشان به سمت خوابگاه مدیران برد.
-خب راه بیوفتین بریم روونا رو پیدا کنیم.

و همراه آنتونین به سمت تالار ریونکلا راه افتاد؛هنوز نیم متر هم نرفته بود که متوجه شد بارون سر جایش ایستاده.
-بارون چرا وایسادی؟
-اِم...کویی جون نمیشه خودمون دوتا بریم؟
-نه نمیشه،اینم باید بیاد بلکه سر راه یه دختر خوب واسش پیدا کردیم.
-آخه پروف این عضبه و میدونین که...!
آنتونین:
کوییرل:
-اِ...خب درسته روحم ولی یه غیرتی دارما!

کوییرل دهانش را بازکرد تا جوابی به بارون بدهد که با صدای فریادی سه متر به هوا پرید.ایوان و استر دوپا داشتند و دوپای دیگر از غیب ظاهر کرده بودند و به سمت آنها میدویدند،ایوان که از ترس روی ویبره بود،پشت کوییرل قایم شد.
-ایوان چی شده؟
-بابا آنتونین،این دختره دیوونس.دم در اتاق مدیرا وایساده بود،این تسترال همین که دیدتش ازش خواستگاری کرد،اونم هر طلسمی که از چوبدستیش در میومد،ریخت رو سرمون.

کوییرل با تعجب پرسید:
-اونجا چیکار داشت؟
-با آنتونین کار داشت...یه کادو هم دستش بود.

در عرض سیم ثانیه همه به آنتونین زل زدند؛بارون چشم غره ای به او رفت و گفت:
-دیدی پروف؟اگه رفته بودیم پیش روونا،احتمالا تا الان مخ اونم زده بود!




Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
آنتونین ، ایوان ، استر ، کوییرل و بارون در راهروهای هاگوارتز در حرکت بودند و به دنبال پانسی اولین همسر تایید شده که البته برای استر نا امید کننده به نظر میرسید میگشتند.

استر به پاپیونی که جلوی یقه ی ردایش بسته بود ، دستی کشید و رو به آنتونین گفت: به نظرت خوبه؟

آنتونین به صورتش چینی داد و پرسید: کروات بهتر نبود؟

استر با خوش حالی گفت: میدونم که پانسی از پاپیون بیشتر خوشش میاد.

چهار نفر دیگر که نظری برخلاف نظر استر داشتند بیخیال پاپیون شدند و ایوان دستی به موهای استر کشید و گفت:

- فکر نمیکنی یکم حالتش بده؟

و شامپویی را از درون جیب ردایش بیرون آورد و گفت: اینوبزن به موهات تا درستش کنم!

استر شامپو را که ایوان میخواست به او بدهد را کنار زد و گفت: دیوونه شدی؟ اینجا که آب نی! من میخوام سریع تر پانسی رو ببینم.

ایوان بادی به غبغب انداخت و گفت: شامپو ایوانی گفتنا. این مدل جدیده در سه مرحله. 1- کف میکنه ، 2- میشوره ، 3- محو میشه!

استر فریاد زد: چی؟ میخوای کچل بشم؟

در همان لحظه روونا که از درون دیواری پدیدار شده بود گفت: مگه کچلی چشه؟ نمیبینی لرد سیاه چه قدر جیگره!

ایوان بدون توجه به روونا پاسخ داد: منظورم کفا و ایناشه که محو میشه. موهات به زیبایی میدرخشه ، شوره نمیگیره ، ویتامین داره و ...

ایوان حرفش را قطع کرد و به بارون که چند قدم عقب تر از آنها روی هوا ایستاده بود نگاه کرد و پرسید: چرا نمیای؟

بارون پاسخی نداد اما با دنبال کردن نگاهش هرکسی متوجه میشد به دیواری که روونا لحظه ای پیش از آن رفته بود خیره شده است. آنتونین با افسوس سری تکان داد و گفت: پس من چی؟

کوییرل روی دفترچه یادداشتی که در دست داشت اسم بارون و روونا را هم اضافه کرد. اینبار باید هم به دنبال روونا و هم به دنبال پانسی میرفتند. روونا گزینه ی ایده آل تری نسبت به پانسی با توجه به تنفرش نسبت به استر به نظر میرسید. روونا و بارون خون آلود ...




Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۹

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۵:۱۸ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- خدا عالمه.
کوییرل از استرجس گذشت و به بارون نزدیک شد و پرسید:
- خصوصیات مورد نظر تو چیه بارون؟
- روح باشه، خوشگل باشه ، روح باشه.
در این هنگام صدای فریاد شوق آنتونین به هوا رفت و کوییرل رفت تا اسامی را بخواند:
- لاوندر براون، پروتی پتیل، پادما پتیل، پانسی پارکینسون....
ناگهان استرجس از حالت چفت شدگی بیرون آمد و 'گفت:
- اون اینجاست؟ پانسی عزیز اینجاست؟
همه:
آنتونین در حالی که با نا امیدی به لیست همسران مناسبش خیره شده بود گفت:
- پس اونوقت تا حالا اینو میخواست؟ یالا بچه ها باید بریم پانسی رو بیاریم. خدا رو شکر که از خودمونه.

- ولی...
- ولی چی؟
- آخه اون همیشه از استرجس متنفر بوده.
-



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!











شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.