هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۲

دافنه گرینگراسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
سوژه جدید:


دلوروس آمبریج نگاهی به دور و برش کرد. تار عنکبوت های 13 هزار فیتی(!)، انواع موش جادویی ولگرد، حشراتی در رنگ های مختلف. همه این ها نشان دهنده متروک بودن کوچه ناکترن بود.


الان که وزیر جدید، مورفین گانت او را به کنترل کوچه دیاگون گماشته بود؛ او کاری می کرد که تمامی مردم از دورترین جاها فقط برای خریدن چند شکلات شیطانی یا لباس های کشنده به این کوچه بیایند. حداقل 36 مغازه خالی برای فعال شدن در این کوچه وجود داشت. از فردا او این زمین ها را برای فروش می گذاشت. او این کوچه را به شلوغ ترین کوچه تبدیل می کرد و کوچه دیاگون را به رقابت می کشید.

تنها شرطی که برای داشتن مغازه در این کوچه بود؛ شیطانی بودن آن مغازه بود و برای مدیریت این مغازه ها، چه کسانی بهتر از مرگخواران لرد سیاه؟

دلوروس آمبریج شروع به نوشتن نامه ای به لرد سیاه کرد.

نقل قول:
با سلام خدمت لرد ولد... ولدموت عزیز!

این جانب، دلو، رییس بر حق کوچه ناکترن از شما تقاضا دارم که به گوش تمامی علاقه مندان به خرید و فروش برسانید که کوچه ناکترن شروع به فعالیت خواهد کرد و همه می توانند شعبه ای از مغازه ها را به مدیریت خود در آورند. اجاره مغازه های کوچه ناکترن بسیار ارزان و به صرفه است و تمامی علاقه مندان باید سرساعت 3 بعد از ظهر فردا در کوچه ناکترن حضور یایند.

با تشکر. دلوروس آمبریج.


دلوروس بعد از چندین بار خواندن نامه اش به لرد سیاه آن را به یک جغد داد و به عکس العمل لرد فکر کرد.

فردا، ساعت دو و نیم:


دلوروس با شادی به روی صندلی ای نشسته بود و فکر می کرد که تا نیم ساعت دیگر سیلی از مرگخواران به آنجا سرازیر می شوند.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

آماندا بروکل هرستold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۴:۳۵ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 497
آفلاین
فلش بک - شب قبل
لورا شکمشو می مالونه و رو به مالی می گه: مادر بزرگ شام امشب خیلی خوشمزه بود. ولی من فکر می کنم باید بخوابم.

مالی با نگرانی می گه: آخه الان که هیچکس خوابش نمی بره...مطمئنی حالت خوبه عزیزم؟

لورا به سرعت حرفایی که از قبل با خودش تمرین کرده رو به زبون میاره:آخه دیشب تا دیر وقت به حرفای شما درباره پخته شدن گوشت تسترال فکر می کردم واسه همین الان خستم.

جینی با مهربونی می گه: باشه عزیزم، پس حالا منم باهات میام تا تنها نباشی.

- ولی مامان من-

- دخترم لیلی، من دیگه نمی خوام اون اتفاق برای اعضای خانوادم بیفته...تو از وقتی برگشتی علاقه وافری به آب کدو حلوایی پیدا کردی و رفتارت با تدی خیلی بهتر شده. من میدونم که...

لورا سرخ میشه. یه دفعه فکری به ذهنش میرسه و میگه: راستش مامان من فکر می کنم امشب بهتره تنها باشم. آخه وضعیت معدم خیلی خوب نیست. اشکالی نداره؟

جینی آهی می کشه و می گه: باشه عزیزم. فقط همین یه دفعه. باید از این به بعد روی غذا خوردنت کنترل بیشتری کنم.


5 دقیقه بعد، بعد از نصیحت های جینی، لورا از دست دو تا از سمج ترین زنایی که به عمرش دیده خلاص میشه. وارد اتاقش میشه و از زیر تختش یه جعبه رو بیرون میاره و داخلش رو نگاه می کنه.

زمزمه می کنه: ای وای! مو ها داره تموم میشه!

دوباره جعبه رو قایم می کنه و به این فکر می کنه که لیلی پاتر واقعی چطور چنین موهای پر پشتی داشته!

صدای در زدن رشته افکار لورا رو پاره می کنه. لورا از روی طرز در زدن، می فهمه که جیمز پشت دره و برای بلند شدن زحمتی به خودش نمی ده چون می دونه جیمز تا چند لحظه دیگه مثل همیشه وارد اتاق میشه.
بر خلاف تصورش شخص پشت در وارد اتاق نمیشه و به در زدنش ادامه میده. لورا بلند میشه و درو باز می کنه.

- ببخشید لیلی!

- جیمز تویی؟ :hyp:

- چیه؟ نکنه فکر کردی تدی ام؟ ببین لیلی-

لورا دستش رو چنگ میکشه و میگه: ببین جیمز باید مواظب حرف زدنت باشی. من-

- خب مهم نیست که تو چی درباره احساس من نسبت به تدی فکر می کنی-

- نه جیمز-

- یه لحظه خفه شو! من فقط اومدم تا ازت بپرسم از اون شکلاتای ا.ل.م داری؟

- نه...واسه چی می خوای؟

- مگه نمی دونی؟ فردا تولد باباست!

چشمای لورا برق میزنه.



Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۸:۳۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
گوشه ای از لب لینی زیر دندان هایش درحال فشرده شدن بود. چشمانش را تیز کرده بود و با قدم هایی آرام و محتاطانه در کوچه های باریک پیش میرفت. هر از گاهی مکث کوتاهی میکرد، به اطراف نگاهی می انداخت و دوباره به حرکت در می آمد.

اما چیز قابل توجه، دست چپ او بود که درون جیبش فرو رفته و به شدت در حال فشردن چیزی بود. با دیدن تابلوی کوچه ی ناکترن، نفس عمیقی کشید و اولین قدمش را برداشت تا وارد کوچه شود که ...

- هی لینی! از اینورا؟

لینی با شنیدن نام خودش، همانند مجسمه ای منجمد شد و در همان حالتی که یک پایش جلو و دیگری عقب بود، چشمانش را در حدقه چرخاند تا رز را ببیند. اما با توجه به اینکه رز درست پشت سرش قرار داشت، موفق به دیدن او نشد. پس گلویش را صاف کرد و بعد از "اهم اهمی" برگشت و به رز زل زد.

- هی رز! اینجا چی کار میکنی؟

اما با یادآوری پرحرف بودن رز و مشاهده ی باز شدن لحظه به لحظه ی دهان او، بلافاصله اضافه کرد: اوه ... امم ... چیزه ...

ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد و با هیجان ادامه داد: واو به نظرت اون چی میتونه باشه؟ یعنی ممکنه یه سفینه باشه؟

لینی همزمان با بیان کردن این حرف، دستش را به سمتی گرفت. رز انگشت لینی را دنبال کرد و به جایی که او اشاره کرده بود رسید. بعد از کمی گشاد و تنگ کردن چشمانش، دست هایش را به کمرش گرفت و گفت: من که چیزی نمیبینم! اصلا سفینه چیه؟

لینی یک قدم به عقب برداشت و سعی کرد خود را متعجب نشان دهد و گفت: چی؟ تو نمیدونی سفینه چیه؟ مگه میشه؟ نصف عمرت بر فناست. تا نرفته برو ببینش. همه از شنیدن حرفا در مورد سفینه شگفت زده میشن. هیشکی از شنیدن اسم سفینه خسته نمیشه.

رز که سفینه را سوژه ی مناسبی برای حرف زدن هایش میدانست، همان طور که هنوز سرش در آسمان بود و چیزی را نمیدید(!) دستش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد و با شگفتی گفت: باشه ممنون!

و از او دور شد. لینی که نفسش در سینه حبس شده بود، آن را بیرون داد و اینبار بدون معطلی به درون کوچه ی ناکترن قدم گذاشت که ...

- لینی لینی! میشه اول خودت بگی این سفینه چیه؟

لینی با دیدن رز که دفترچه و قلم پری را در دست داشت و به سمت او می آمد، خودش را به نشنیدن زد و به سرعت کوچه های ناکترن را یکی از پس از دیگری میگذراند.

صدای رز را که همچنان در حال دویدن به دنبال او بود را به وضوح میشنید. هر از گاهی صدای او ضعیف میشد اما دوباره با همان بلندی قبل شروع میشد. لینی برای اینکه رز از دویدن بی امان او در کوچه ی ناکترن شک نکند، فریاد زد: متاسفم نمیتونم برات صبر کنم! وگرنه سفینه از دستم در میره!

و خودش را لا به لای جمعیت حاضر در کوچه ی ناکترن گم و گور کرد. به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست تا نفسش جا بیاید. اما برای اینکه رز او را نیابد دوباره به حرکت در آمد، سرش را برگردانده بود و در حالی که جلو میرفت به عقب نگاه میکرد که محکم با شخصی برخورد کرد.

- آی لعنتی! ئه ... لونا؟!

لونا بعد از شناختن لینی با تعجب پرسید: تو؟ اینجا؟

- چیزه ... من ... آخ!

همان موقع با برخورد دستان شخصی با کمرش، دوباره به سمت لونا پرتاب شد. رز که انجام دهنده ی این کار بود، دست لونا را گرفت تا او را از زمین بلند کند و در همان حال گفت:

- لینی میخواد یه سفینه بمون نشون بده! واسه همین اینجا اومده!

لونا با بیخیالی گفت: اممم خب باشه. پس شما دو تا برین دنبال سفینه، منم از اینجا میرم. یه بچه هه کیفمو زد تا اینجا دنبالش کردم.

لینی، رز و لونا، هر سه با شک به یکدیگر نگاهی انداختند. رز که پاهایش را محکم به هم جمع کرده بود گفت: فکر کنم مزاحمتون شدم، من دیگه میرم.

و با بیشترین سرعتی که میتوانست از آن دو دور شد. لینی و لونا بعد از در آمدن از شوک حاصل از عکس العمل غیر عادی رز، دوباره به هم خیره شدند.

لینی نگاهی به ساعتش انداخت و با چشمانی از حدقه در آمده گفت: اوه اوه! سفینه در رفت! من دیگه برم ... فعلا!
و او نیز دور شد و رفت.

یک ربع بعد:

لینی جلوی پیشخوان فروشگاهی ایستاده بود و شیئی را روی پیشخوان گذاشته بود. فروشنده نیز با ذره بینی درحال بررسی شیء بود. درست در فروشگاه بغلی، لونا گوشه ای ایستاده بود و درحالیکه مرتب با انگشتانش بازی میکرد منتظر بود تا فروشنده نتایج تحقیقاتش را به او بگوید.

بالاخره بعد از گذشت چند دقیقه، لینی با دستانی خالی و بدون آن شیء به بیرون مغازه قدم گذاشت. لونا هم بیرون فروشگاه بغلی در فکر فرو رفته بود. همان موقع رز از فروشگاه مقابل آن دو فروشگاه بیرون آمد و با دیدن لینی و لونا جیغ بنفشی کشید. لونا و لینی بعد از جیغ رز، متوجه حضور خودشان شدند. هرسه آب دهانشان را قورت دادند و بدون توجه به یکدیگر هر کدام به سمتی حرکت کردند.

مدتی بعد لیسا درست در همان نقطه نمایان شد و گفت: سه تا مرگخوار بس خلافکار!

برقی در چشمانش نمایان شد. خنده ای شیطانی کرد و به سه کیسه ی درون دستانش خیره شد. هرکدام متعلق به یکی بود. رز ویزلی، لینی وارنر و لونا لاوگود. با همان لبخند گشادش شروع به قدم زدن در کوچه ی ناکترن کرد.

-----------------------------

تو که میدونی من طنزم نمیاد




Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین
کوچه ناکترن مثل همیشه ساکت و بدون ازدحام بود و بجز مفازه دارانی که که با چشمانی ترسناک و صورتی مشکوک ، عابران را از نظر می گذراندند ، کسی در کوچه نبود. ناگهان از یکی از کوچه های تنگ که به کوچه دیاگون منتهی می شد ، مردی بیرون آمد.

مرد یک کلاه کابویی بر سرش گذاشته بود که باعث می شد صورتش دیده نشود. شمشیری درخشان بر کمرش بسته بود و یک کیسه نیز در دست داشت. لباس یک دست سفید رنگی پوشیده بود و باعث می شد درخشان ترین چیز در کوچه ناکترن به نظر برسد چون تمام خانه ها و مغازه ها در کوچه ناکترن سیاه بود حتی هوا نیز چه ابری و چه افتابی ، سیاه بود.()

مرد به سمت راست شروع به حرکت کرد و موهای نرم و لطیف سرش نیز در مقابل نسیم زیبای کوچه ناکترن ، تکان می خوردند و دل هر دختری را می روبودند حتی دختر های سیاه قلب کوچه ناکترن را! ()

نگاهان زنی جلوی مرد ایستاد و شروع کرد به دست دادن و سلام کردم: « سلام گودریک اینجا چیکار می کنی؟ »

گودریک که دستپاچه شده بود ، گفت: « سلام جسی ... تو اینجا چیکار می کنی؟ »

جسیکا با دستش داخل مغازه ای را نشان داد که ریگولوس داشت در آن فالوده می خورد و به آنها سلام می کرد و گفت: « ریگول منو آورده رستوران ... خب نگفتی تو کجا اینجا کجا؟ »

گودریک بسیار نگران شده بود و به این و آن ور نگاه می کرد و سعی داشت از جسیکا دور شود اما راهی به ذهنش نمی رسید اما ناگهان چیزی به ذهنش رسید ... دختری در جلوی یکی از مغازه ها داشت عشقولانه او را نگاه می کرد و گودریک با حرکت سرش به او فهماند که این دختر مزاحمش شده.

دختره که خیلی زود منظور او را فهمیده بود ، چوبش را در آورد و رو به جسیکا گرفت و داد زد: « آواداکادورا »

طلسمی سبز رنگ به طرف جسیکا پرواز کرد اما ناگهان ریگولوس از مغازه با سرعت نور خارج شد و جسی را به کناری کشید ... جسی که شوکه شده بود که چطوری ریگول به آن زودی از مغازه خارج شده بود ، گفت: « چطوری اینقدر زود حرکت کردی؟ ... نکنه خون آشامی؟ »

ریگولوس با شنیدن کلمه ی خون آشام قرمز شد و همانند گودریک با نگرانی این ور اونور نگاه می کرد و بالاخره بعد از اینکه کلی به خود فشار آورد ، گفت: « نه ... راستش من چون جادوکار هستم واسه همین »

جسیکا به سرعت گفت: « خب منم جادوکرام چرا نمی تونم اینقدر سریع باشم؟ »

در میان صحبت این دو زوج موفق که حالا یک طرف در حال سرخ شدن بود () گودریک از آنها دور شده بود و به طرف مغازه ای در ته کوچه ناکترن می رفت.

گودریک قدم هایش را بلند بلند بر می داشت و با سرعت به طرف مغازه رو به رویش می رفت اما ناگهان متوجه شد که کسی کیسه در دستش را می کشد. به سرعت برگشت و پرسیوال را دید که داشت با تمام قدرت کیسه را می کشید.

گودریک گفت: « پرسیوال داری چیکار می کنی؟ » و او نیز کیسه را با تمام قدرت می کشید.

پرسیوال در یک لحظه طناب را ول کرد و با سرعت ماوراطبیعه ریش هایش را درون شلوارش گذاشت و دوباره کیسه گرفت و شروع به کشیدنش کرد و گفت: « تو این کیسه چیه؟ »

گودریک که از سمجی های پرسیوال خبر داشت و می دانست که در دردسر افتاده ، شمشیرش را بیرون آورد و آن را جلوی گردن پرسیوال قرار داد و گفت: « کیسه رو ول کن »

پرسیوال نگاهی به شمشیر کرد و نیش خندی زد و چوبش را بیرون آورد شروع به خواندن وردی کرد که گودریک با شنیدن اولین کلمات آن سرخ شد چون می دانست آن ورد چه ورد قدرتمندی است اما قبل از اینکه پرسیوال وردش را تمام کند ، جسی و ریگول که دوان دوان به سمت آنها می آمدند ، با پرسیوال برخورد کردن.

جسی گفت: « گودریک ... ببینم مگه وزیر دیگر گفته بود که جادوکار اعظم قدرت های خاصی خواهد داشت؟ »

قبل از اینکه گودریک حرفی بزند ، پرسیوال کیسه را ول کرد و رو به جسی کرد و گفت: « شوهرت دروغ میگه ... اون می خواد تو رو به اسلی ببره ... چقدر بگم ... دخترم این اصیل زاده از خود راضی رو ول کن! »

جسی رو به ریگول کرد و گفت: « اره ریگول ... پرسیوال راس می گه؟ »

ریگول با چهره ای خندان که انگار فکری به ذهنش رسیده بود ، گفت: « گودریک تو کیست چیه؟ »

هر سه زل زده بودن به کیسه ای که گودریک حالا در بغلش جا داده بود. گودریک در حالی که با دستش عرق صورتش را پاک می کرد ، گفت: « این ... این ... هه ... هیچی چیز خاصی نیست »

در این لحظه پرسیوال گفت: « من می دونم ... تو این کیسه عینک های من هستن که گودی اونارو دزدیده »

جسیکا پشت سرش گفت: « اینا روبان های منن »

ریگول هم گفت: « اینا قالب های سایت هستن که گودریک دزدیده » ()

گودریک با چهره ای که نگرانی از هفت پشتش معلوم بود ، این طرف و آن طرف را نگاه می کرد تا اینکه بالاخره فکر بکری به ذهنش رسید ... باز هم دختران جیگر کوچه ناکترن

با چشمانش علامت های خاصی به آنها داد و آنها مشغول جنگ با آن سه نفر شدند و گودریک هم با خیال راحت به طرف مغازه رفت و کاری می خواست انجام دهد را انجام داد.


تصویر کوچک شده


کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۰ جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۰۱ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 304
آفلاین
لورا پشت درب محفل ایستاده بود تا درب نمایان شود و کسی بیاید دم در. در سوی دیگر این لودو و روفوس بودند که اسلوموشن در حال شناور شدن در آسمان و شیرجه رفتن به سمت لورا بودند. اما پیش از آن دیوار کنار رفت، دستی از لای درب نمایان شد که لورا را به داخل کشید و دوباره دیوار پدیدار شد و روفوس و لودو با صورت دیوار را در آغوش گرفتند و همو بوسیدن !

صدای لرد: « الووو ! لودو ؟ گرفتینش ؟ آهای لودو کجایی ؟! »


داخل خانه شماره 12 گریمولد

محفلی ها به دور لورا مدلی حلقه زده بودند و او را در آغوش می گرفتند. قیافه و مو و صورتش را طوری آرایش و درست کرده بود که تفاوت کمی میان او و لیلی مشاهده می شد. هری و جینی در حالیکه دست لورا را در قالب دست کودکشان گرفته بودند، او را به سمت پذیرایی بردند و روی مبل راحتی تک نفره ای نشاندند:

هری پاتر: «بگو ببینم دختر ! اگه تو دختر منی، بگو اسم من چیه ؟! »

دامبلدور: « آه ! دست بردار هری ! دختر خودتو نمیشناسی ؟ ما شناختیمش ! خاک بر سرت کنم ! اینقدر جوجه کشی داشتی جاهای مختلف دیگه بچه هاتم دو روز نبینی یادت میره ! »

لورا سعی کرد آرام باشد و با فرم حرف زدنی که از لیلی به یاد داشت، گفت:

« تو بابا هری منی دیگه ! بابا کله زخمی ! »

جینی: «دست بردار دیگه هری ! لیلی خودمونه . این دفعه دیگه مرگخواران تقلب نکردن. »

هری: «آره ! اما لیلی جانم ! چرا پیشونی خط افتاده ! این مدتی که گروگان گرفتنت چرا اینقدر پیر شدی عزیز دل بابا ؟! »


یک ماه بعد
خانه ریدل ها

لرد: « اعتراض نکن دیگه دخترم ! گذشته دیگه گذشته ! تو الان از ما هستی. بهتره که بکشیش . مرگخوار بودن اینقدرها هم سخت نیست ! تلاشتو بکن دیگه ! »

لرد سیاه و دالاهوف با خستگی و درماندگی به دیوار شکنجه گاه تکیه داده بودند و مقابل آنها یک مرد چاقی قرار داشت که بیهوش از سقف آویزان بود. آن سوی شکنجه گاه هم لیلی پاتر اروجینال، فرزند هری پاتر، در تلاش بود تا با طلسم "آواداکاداورا" مرد چاق رو بکشد اما طلسمش در دو متری قربانی اش در هوا پودر و محو می شد.

لیلی پاتر: « بمیر دیگه لعنتی ! خیکی ! آوادالاکاداوالاورا ! »

با خوشحالی چند قدمی به مرد نزدیک شد و جیغی از شدت خوشحالی کشید و گفت:

ارباب ! یه خراش روی دستش انداختم ! ببینید خوبه ؟! »

دالاهوف: «ارباب ! به نظرم سالها باید روش کار بشه تا بتونه یک نفرو شکنجه کنه یا بکشه ! یاد لورا بخیر واقعا ! »


در سوی دیگر – خانه 12 گریمولد

لورا مدلی در نقش و ظاهر لیلی پاتر در خانه گریمولد روز به روز می پوسید و انتظار کمک یک مرگخوار را می کشید.جینی در نقش یک مادر خوب حتی درون رختخواب و هنگام شب هم او را تنها نمی گذاشت و دائما به او می رسید. از سوی دیگر هم جیمز بود که او را به یویو بازی می گرفت. بلاخره توانست هدویگ را از اتاق کار باباش کش بره و اونو با خودش به مرلینگاه ببره.

درون مرلینگاه دست به قلم شد و نامه حاوی کمکش را که مدتها در فکر نوشتنش بود به دهان هدویگ داد و او را با نیم کروشیویی از پنجره مرلینگاه وادار به پرواز به سوی خانه ریدل ها و دفتر لرد سیاه کرد...


ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۲۴ ۱۵:۰۹:۴۹


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ جمعه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۸:۳۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
بلا اولین محفلی را پشت سر گذاشت و به راهرو نگاهی انداخت. اثری از کسی نبود بنابراین به آرامی وارد راهرو شد و به سمت در ورودی خانه رفت.

صدای شادی محفلی ها از دستگیری بلا از درون آشپزخانه شنیده میشد.

- این هم مزیت دور هم جمع شدن محفلیاس! بدون هیچ شخصی جلو رات!

و لبخند شبطانی زد و جلوی در ایستاد. نگاهی به اطراف انداخت و به آرامی دستانش را دور دستگیره حلقه کرد. بدون اینکه حتی صدای چلکی شنیده شود در را گشود.

و اکنون بلا درون خیابان بود. خنده ای به ریش محفلی ها کرد و با صدای پقی ناپدید شد.

خانه ریدل:

- خوبه لورا. کاملا فهمیدی که باید چی کار کنی؟

لورا در قالب لیلی آه کشان جلوی لرد ایستاده بود و هیچ راهی جز قبول دستور لرد نداشت.

لرد با عصبانیت تکرار کرد: اگه نقشه رو درست نفهمیده باشی این خودتی که گیر میفتی!

لورا به آرامی گفت: و همچنین بلا.

لرد چشم غره ای به لورا رفت و گفت: بهتره دیگه بری. لودو و روفوس برای فرار کردن از اونجا کمکت میکنن. نقشه رو گرفتی؟

لورا که اصلا قصد گیر افتادن در چنگال محفل را نداشت، نقشه را یک بار در ذهنش مرور کرد و با اطمینان پاسخ داد:

- بله ارباب!

لرد دستش را به سمت در تکان داد و گفت: بهتره هرچه سریع تر برین.

مرگخواران تعظیم کوتاهی کردند و از آنجا خارج شدند. مدتی بعد بلا با عجله وارد اتاق لرد شد و گفت: مای لرد! من نجات پیدا کردم!

لرد بلافاصله از جایش بلند شد و گفت: چی؟ پس لورا ... تو اونو تو راهت ندیدی؟

بلا با تعجب پرسید: نه برای چی باید میدیدمش؟

دقایقی بعد:

لودو با وحشت گفت: ارباب اون الان دقیقا جلوی دره و داره زنگو میزنه.

صدای لرد از پشت گوشی (!) شنیده شد که گفت: جلوشو بگیر، نذار بره تو.

روفوس و لودو با نگرانی نگاهی به لورا انداختند و نمیدانستند که آیا موفق میشوند مانع رفتن او به داخل خانه شوند یا قبل از آن، محفل او را میگیرد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۲۳ ۱۴:۲۸:۰۲



Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ جمعه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۵:۱۸ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا لی لی بچه ی کوچیک هری پاتر رو گروگان گرفتن و سعی میکنن تا به این وسیله هری پاتر رو بکشن. لرد نقشه ی دقیقی میکشه اما هری یه چوبدستی زاپاس و شنل نامرئی رو داره. یه جنگ در میگیره و طی اون جنگ بلاتریکس لسترنج یکی از مرگخواران مهم لرد سیاه اسیر میشه. اما در عوض لی لی هم پیش لرد سیاهه. لرد سیاه تصمیم میگیره یه مرگخوار تازه وارد رو قربونی کنه و بلا رو پس بگیره. همون موقع تازه وارد ترین مرگخوار که لورا مدلی باشه، از آشپزخونه میاد بیرون. یه تازه وارد مناسب برای تبانی کردن.

_________________________________

- چی؟ من؟ من؟ من من؟

- بله! دقیقا تو!

- اما اخه من...

- چته؟
لورا که میخواست هر طور شده از این ماموریت در بره کمی فکر کرد و گفت:

- فکر کردین برای یه مرگخوار تازه وارد ارزشی قائل میشن؟ یعنی به همین راحتی یه مرگخوار قدیمی رو با یه مرگخوار تازه وارد عوض میکنن؟

- نه احمق! تو خودتو به شکل لی لی در میاری... میری اونجا و بلا رو ما پس میگیریم. بعدم خودت باید فرار کنی. خیلی لطف میکنم بهت و دو تا مرگخوارامو واسه کمک به فرارت برات میفرستم. بدو زود تند سریع.

همان موقع محفل

آرتور در حالی که پشت سر هم به صورت بلا مشت وارد میکرد، نگاهی به دامبلدور انداخت و پرسید:
- بسشه دیگه؟
- فکر میکنم کافی باشه.

آرتور از روی بلاتریکس کنار رفت و پرسید:
- به اندازه ی کافی خوردی؟

اما بلا تریکس لبخندی زد. گویی به حماقت آنها می خندید.
- میگم شما چرا برای شکنجه دادن از کروشیو استفاده نمیکنین؟

- نه این کار، کار بدیه و ما کار بد نمیکنیم.

- میخواین یادتون بدم؟

آرتور و دامبلدور با شوق به یکدیگر خیره شدند. دامبل در حالی که از شوق آموختن به خود می لرزید گفت:
-بگو.
- اول به چوبدستی نیاز دارم.
- بیا اینم چوبدستی!
- استیوپفای! استیو پفای!

بلا چوبدستی دامبل را در جیب گذاشت فراری سریع و تند را آغاز کرد. مطمئن بود با این کار مرگخواران را غافل گیر میکند.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۹

لورا مدلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 298
آفلاین
ده دقیقه بعد جلسه ی لرد و مرگخواران.
همه ی مرگخواران در حالی که در اتاق اجتماعات نشسته بودند، درباره ی چگونگی آزاد کردن بلا نظر می دادند. ناگهان لرد با آن قد و قامت بلندش وارد و باعث خوابیدن آن سر و صدا ها شد. لرد در حالی که سرش را با ابهت بالاگرفته بود از میان مرگخواران عبور می کرد.همه ی مرگخواران از ابهت لرد نفس هایشان را حبس کرده بودند.
-شتلق..پاق..گوف..دیش( افکت کله پا شدن ناگهان لرد)
لرد در حالی که با عصبانیت چیزی که باعث زمین خوردنش شده بود را از دور پایش باز می کرد فریاد زد: ایوان، مگه من صد دفعه نگفتم وقتی کارت تموم شد این شلنگ بوقی رو جمع کنی بزاری سر جاش کروشیو ایوان و همچنین شلنگ! اه! اه! عجب شلنگ خزی هم هست..
-ارباب اما...

- بسه ایوان بهانه نیار..مگه نگفتم من اینجور شلنگای ضایع رو دوست ندارم..رنگش که بده!
-ارباب...

لرد با عصبانیت فریاد زد: بنال!
ایوان در حالی که آب دهنش که به صورت آبشار نیاگارا شده بود را قورت می داد گفت: قربان این نجینیه..این وسط خوابش برده بود نتونستیم تکونش بدیم.
لرد:

ملت مرگخوار:
بالاخره بعد از سه دقیقه جلسه رسمی شد و هرکس نظری می داد.
روفس: هووم..ارباب به نظرتون بهتر نیست مبادله به مثل کنیم؟ دختره رو بدیم..بلا رو بگیریم؟
لرد در حالی که تا آخرین حد به شومینه چسبیده بود نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت: کروشیو ی شدت زیاد بر تو روفس، با این نظرات بوقستانی..آخه بوقی! اگه می خواستم این دختره رو بهشون بدم که از اول نمی گرفتمش!
لرد برای مدتی در فکر فرو رفت..ناگهان فکر خوبی به ذهنش آمد..فریاد زد: اورکا..اورکا! باو یه نقش دارم عالی..برای اجرای این نقشه یه مرگخوار تازه وارد تر از بقیه نیاز دارم که اگه مرد هم زیاد مهم نباشه! نقشه از این قراره که...
15 دقیقه بعد:
همه از نقشه ی فوق العاده ی لرد خوششان آمد..آنتونین لبخندی زد و گفت:ارباب عالی ترین نقشه ای بود که تا حالا شنیده بودم ولی چون متاسفانه از همه قدمت بیشتری دارم اون مرگخوار نمی تونم باشم.
سپس نگاهی به اطراف کرد و گفت:به نظرم ایوان برای این کار مناسبه..
ملت:درسته..درسته
شامپو عرق سردی را بر پیشانی اش احساس کرد و گفت: یا لرد منم که اصن این قدر قدمت دارم که یادم نمی یادکی مرگخوار شدم..به نظرم روفس خوبه
ملت:درسته درسته!
ده مین بعد:
-لودو
ملت:درسته!
-نارسیس
ملت:درسته
-لوسیوس
ناگهان دختری با خجالت وارد سالن شد.در حالی که یه تشت پر از کف حمل می کرد به سمت مرگخواران آمد و گفت:ببخشید جلسه شما رو به هم می زنم..ولی می خواستم ببینم این فلفل کجاست..از وقتی آنی مونی رفته سفر کسی برای آشپزی نبود..من فعلا قبول کردم! آخه من تازه واردم!
ناگهان دخترک مورد محاصره ی چشمان آن همه مرگخوار شد..
لرد لبخندی زد و زمزمه کرد: لورا مدلی..پس تویه تازه واردی؟



Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۸۸

روفوس اسکریم جیور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۵ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 690
آفلاین
در داخل حیاط ، هری آهسته آهسته به سمت در قدم برمیداشت و درحالي كه چوبدستی دامبلدور را در دست گرفته بود، به آرامی به در نزدیک شد.
در همين لحظه درب ورودي خانه ي ريدل باز شد و ده ها مرگخوار كه با نقاب صورت خود را پوشانده بودند ، دختربچه اي را كشان كشان به درون حياط آوردند .
در همين لحظه يكي از آنها نعره زد : هوي بچه ، ميبيني كه دخترت سالمه ... يا الآن خودتو تسليم ميكني يا مجبور ميشيم جلوي چشمات ، دخترت رو بكشيم . فهميدي ؟
هري كه كاملا خطر را درك كرده بود و ميدانست كه مرگخواران با هيچكس دعوا ندارند ، بلافاصله تصميم خود را گفت و شنل نامريي اش از رويش كنار زد .
- من تسليمم ! بزاريد بچه ام بره !
يكي از مرگخواران پوزخندي زد و گفت : فك كردي الكيه ؟ هم خودت رو ميكشيم هم بچه ات رو !
هري كه متوجه دام مرگخواران شده بود ، بلافاصله فرياد زد : حالا !
در همين لحظه بود كه ناگهان محفلي ها در مقابل مرگخواران ظاهر شدند و ...

پس از شش ساعت ...

ايوان كه چند روزي براي فروش شامپو ، به خارج سفر كرده بود ، اكنون بازگشته بود و درمقابل مرگخواران ايستاده بود ...
مرگخواران و لرد كلافه بودند و به سختي ميشد با آنها حرف زد .
ايوان از روفوس ، دليل كلافگي مرگخواران را سوال كرد و روفوس چنين جواب داد ...
- شش ساعت پيش ، ما و محفلي ها در حال جنگ بوديم و ميخواستيم پاتر و دامبلدور رو گير بياريم و توي جنگ بلاتريكس اسير شد .
- بلا اسير شد ؟
روفوس تاييد كرد و براي ايوان شرح داد كه هنوز ، دختر پاتر در چنگال آنهاست !

ايوان رو كرد به لرد و گفت : سرورم ، حالا چطور بلا رو آزاد كنيم ؟


خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۸:۵۵ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۸

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
هری سریع رفت و نامه را گرفت و گفت: نامه از ولدکه!
- همون طور که دستگاه ها نشون دادن... بورگین لی لی رو گروگان گرفته و داده به لرد!
هری به سرعت نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد: سلام کوچولویِ ضعیفِ ارزشیِ سوسولِ کلّه زخمیِ سیم سرور به دست! بچت پیش منه! برای تحویل گرفتنش میای به سمت خونه ی ریدل، نزدیکی خونه یه مرد شنل پوش ایستاده، چوبدستیتو میدی به اون و بعد دم در خونه میایستی. تو میای تو خونه و بعد بچت آزاد میشه. اگر دست از پا خطا کنی بلافاصله من میگم آوادا کداورا! و خودت میدونی چه بلایی سر بچت میاد
هری رو به دامبلدور کرد و پرسید: حالا چی کار کنم پروفسور؟
دامبلدور دستی به ریشش کشید و پاسخ داد...

خانه ریدل

- مورگانا! تو میری کنار اون درخت گندهه نزدیک خونه وای میستی و چوبدستی رو تحویل میگیری! به محض تحویل گرفتن چوبدستی علامت شومو فشار میدی و بعد میری خونه خودت. این جوری اگر چوبدستی رو نداده بیاد در خونه من متوجه میشم و این شام نجینی میشه
- مای لرد! چه نقشه هوشمندانه ای! واقعا فوق العادست!
- بالاخره ما لردیم دیگه حالا وقتی اون کله زخمی اومد توی حیاط، پرسی از پنجره بیهوشش میکنه و بعد میارینش پیش من. بعدم بچه رو میدیم نجینی بخوره! کدوم اربابی رو دیدید که خودش بشینه و همچین نقشه ی هوشمندانه ای بکشه؟ قدر ارباب به این گولاخی رو بدونید!

چندین متر آن طرف تر هری ناگهان با صدای پاقّی ظاهر شد و با اظطراب چوبدستی اش را در دستش فشرد. به سمت خانه ریدل راه افتاد و سپس به شخص شنل پوشی برخورد کرد که جلوی او ایستاده و راه را صد کرده بود. شخص بلافاصله او را خلع سلاح نمود و سپس پس از فشردن علامت داغ شده روی بازویش با صدای پاقّی ناپدید شد و هری را به حال خود گذاشت. هری با عجله به راه خود ادامه داد. در خانه ریدل باز بود. هری داخل شد و فورا پشت درختی پرید و شنل نامرئی اش را روی سرش کشید. سپس از پشت درخت بیرون آمد و گفت: لی لی رو آزاد کنید تا من بیام بیرون از این پشت!

درون خانه لرد با عجله دم پنجره آمد و با عصبانیت از پرسی پرسید: پس چرا بی هوشش نکردی؟
- رفته پشت درخت یا لرد!
- از بس خنگی! خوب باید فورا این کارو میکردی بوقی! خودت هم یه توجیح سالازاریه اساسی نیاز داری پرسی، کروشیو! حالا چی میگهه؟
- میگه باید دخترشو آزاد کنیم ارباب!
- هوم... حیف شد! آزاد میکنیم ولی خودشو میدم نجینی
- حالا از کجا معلوم وقتی بچه رو آزاد کردیم در نره مای لرد؟

در داخل حیاط هری آهسته آهسته به سمت در قدم برمیداشت و چوبدستی دامبلدور را در دست گرفته بودد، به آرامی به در نزدیک شد.

.
.
.


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.