هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲ سه شنبه ۷ تیر ۱۳۹۰
#8

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۵:۵۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
اینم پست با سوژه ای که ویکتور بم داد، سوژه: ویکتور به لینی معجون عشق میده تا سر بازی لینی نتونه خوب بازی کنه و عاشق ویکتور شه!

واسه فهمیدن قضیه پست اینو گفتم

-----------------------------------------------------------

صدای خنده و شادی سراسر سالن را فرا گرفته بود. ربان های آبی و نقره ای بر روی قسمتی از دیوارها خودنمایی میکرد. در این میان ربان های زرد و سیاه نیز از قافله عقب نمانده و بین دیگر ربان ها جا خوش کرده بودند. همه ی این ها نشان از واقعه ی مهمی در مدرسه بود ... فینال مسابقات کوییدیچ هاگوارتز!

در میز گریفندور و اسلایترین، عده ای پرچم های آبی و عده ای پرچم های زرد در دست گرفته بودند، اما دو میز دیگر قضیه ای متفاوت داشت. یک میز سرتاسر پوشیده از رنگ آبی بود و همانند دریایی عظیم در وسط سالن نمایان بود و میزی دیگر همانند خورشیدی تابان با نور زرد رنگ خود، آنجا را روشن و گرم نشان میداد.

میز ریونکلاو:

- هی شماها باید خوب بخورین! نباید بذارین جام کوییدیچو از دست بدیم. قهرمانی متعلق به ماست!

آلفرد این را با شادمانی بیان کرد و همه ی ملت ریونی جام های کدو حلواییشان را به امید پیروزیشان بالا بردند، به هم زدند و شروع به سر کشیدن آن با یک نفس شدند.

ارگ که زودتر از همه نوشیدنیش را به پایان رسانده بود فریاد زد: اونلی راون!

در آن طرف سالن نیز چیزی شبیه همین ماجرا برقرار بود. اما نکته ی عجیب بلند شدن ویکتور، جستجوگر تیم هافلپاف از سر میز بود. رز با تعجب پرسید: کجا میری؟

ویکتور بادی به غبغب انداخت و گفت: میخوام روحیه ی جوانمردانه ی ورزیشیمو به اونا نشون بدم!

ویکتور همزمان با بیان اونا، میز راونکلاو را نشان داده بود. رز که چیزی از حرف های ویکتور دریافت نکرده بی توجه به او مشغول خوراندن غذا به اعضای تیم گروهش شد.

ویکتور با قدم هایی محکم به سمت میز ریون حرکت کرد، به سر میز ریون که رسید، لیوان نوشیدنی ای را برداشت و به سمت وسط میز که تیم کوییدیچ راونکلاو نشسته بود رفت.

ویکتور در میان جمع تیم راونی ایستاد، جامش را جلو برد و گفت: به امید یک بازی قشنگ و پرشور!

ملت ریونی ابتدا با شگفتی به ویکتور خیره شدند اما بلافاصله جام های دوباره پر شده شان را به جام ویکتور نزدیک کردند، ویکتور که از قبل نقشه کشیده بود، دستش را به عمد به نوشیدنیه لینی زد و کل محتوای درون جام لینی ریخت.

لینی بلافاصله از جایش بلند شد و کلیه ی جام ها در هوا معلق ماند، همه جام هایشان را عقب بردند و به لینی نگاه کردند.

ویکتور قیافه ای پشیمان را به خود گرفت و گفت: اوه واقعا ببخشید لینی. میتونی مال منو بخوری!

ویکتور جام خودش را به لینی داد و بدون اینکه حرف دیگری بزند از آنجا رفت. ملت ریونی حتی لحظه ای را برای درک کردن این موضوع صرف نکردند و دوباره مشغول خوردن شدند. لینی جامش را با یک قلپ بالا کشید.

ویکتور بعد از دور شدن از میز ریون، لحظه ای ایستاد و جیبش را با دستانش باز کرد و به نوشته ی روی بطری خالی کوچکی که درون آن بود خیره شد. " معجون عشق "

رختکن کوییدیچ، چند مین قبل از مسابقه:

- لینی یه چیز عجیبی تو چشمات میبینم.

لینی که از پنجره ی کوچک رختکن به بیرون خیره شده بود، سریع سرش را برگرداند و گفت: نخیرم!

وسط مسابقه:

- تیم کوییدیچ راونکلاو 20 امتیاز از گروه هافلپاف عقب افتاده و سرخگون در دست شکلبولته! چیزی نمونده تا هافلپاف گل بعدی خودش رو هم به ثمر برسونـ...

لینی چرخشی کرد و وزش باد مانع از شنیده شدن ادامه ی حرف های گزارشگر مسابقه شد. نمیتوانست ذهنش را متمرکز کند و به تنها چیزی که فکر میکرد ...

- اصلا خوب نیست وسط مسابقه حواست پرت باشه!

لینی جارویش را چرخاند و با ویکتور مواجه شد. لبخندی بر لبان لینی نقش بست و مستقیم به ویکتور خیره شد.

- میدونی چه چیزی باعث خوش حالیه من میشه و واقعا اگه اتفاق بیفته خیلی شاد میشم و احساس میکنم انگار دنیارو بهم دادن؟

لینی با اشتیاق پرسید: چی؟

ویکتور به خورشید نگاهی انداخت و گفت: اینکه من در نهایت گوی زرین رو بگیرم و با جام قهرمانی کوییدیچ که به هافل رسیده، به سمت تو بیام و با تو جشن پیروزی گروهمو بگیرم.

لینی که همانند عاشقی واقعی و حقیقی، از ته قلبش به ویکتور عشق می ورزید و از شادی معشوقش خودش نیز شاد میشد، با شنیدن این حرف بیش از پیش به ویکتور علاقه نشان داد و گفت: الان خودم گویو میگیرم و بهت میدم! تو گویو میگیری و میبری!

لینی که کاملا دیوانه شده بود و به مسابقه فکر نمیکرد و تنها چیزی که در ذهنش بود ویکتور بود با شگفتی به اطراف نگاه کرد تا گوی زرین را بیابد. ویکتور که در اثر وزش باد درست حرف لینی را متوجه نشده بود و تنها چیزی که شنیده بود " تو گویو میگیری و میبری " بود، با خوش حالی از لینی که مثل دیوانه ها اینور و آنور را نگاه میکرد چشم برداشت و به جستجوی گوی پرداخت.

درست در همان لحظه لینی گوی را دید، به سمت آن هجوم برد و دستانش را دراز کرد. اما هرچه تلاش کرد نتوانست آن را بگیرد و گوی از او فاصله گرفت. ناگهان عطشی درون قلبش به او هشدار داد که عشقش منتظرش است. پس با نیرویی مضاعف به سمت گوی هجوم برد. ویکتور که متوجه شده بود که لینی گوی را دیده است، به سرعت به سمتش آمد. سرعت آن ها خیلی زیاد بود و تنها چیزی که شنیده میشد صدای باد بود. ویکتور سعی کرد فریاد بزند و حواس لینی را پرت کند.

اما لینی به کمک نیروی مضاعفی که از عشق دریافت کرده بود، بالاخره گوی را درون دستانش لمس کرد. آن را با شادمانی بالا گرفت و برگشت. دستی که گوی درون آن بود را به سمت ویکتور دراز کرد و گفت: بگیرش تا تیمت قهرمان شه!

همان موقع گزارشگر فریاد زد: وارنر گوی زرینو گرفته! گوی دست اونه! و حالا این ریونکلاوه که قهرمانه کوییدیچ میشه!

فریاد و سوت و جیغ از تمام جایگاه های تماشاچیان به پا خواست. لینی که گیج شده بود به ویکتور گفت: چرا گفتن ما قهرمانیم؟ قرار بود تو گویو بگیری و تیمت قهرمان شه!

ویکتور فریاد زد: تو گویو گرفتی، تو با تیمت قهرمان شدی!

با عصبانیت نفسش را بیرون داد و با بیشترین سرعتی که میتوانست از لینی دور شد. گویا نقشه اش برعکس عمل کرده بود!

ویکتور برای جلوگیری از گیر افتادن در دام عشق لینی، معجون عشقی را تهیه کرده بود که بعد از 13 ساعت از بین رود، بنابراین اثر معجون از بین رفت و لینی تازه هشدار شد.

- وای من که به ویکتور چیزی نگفتم؟ نکنه دیوونه شدم؟

لینی چندین بار بر سرش کوباند. وقتی گوی زرین را درون دستانش دید فریاد زد: ما بردیم!!!!!!!!!




Re: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ سه شنبه ۷ تیر ۱۳۹۰
#7

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
از من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 374
آفلاین
تنها سه روز دیگر تا پایان مسابقات تک پستی فرصت باقیست.برای اطلاعات بیشتر به تاپیک پایگاه اطلاع رسانی لیگ کوییدیچ مراجعه کنید.


»»» ارزشـی گولاخ «««


Re: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲:۲۹ یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۰
#6

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
از من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 374
آفلاین
با توجه به اینکه دوستان عزیزی که تا به حال شرکت کرده اند توجه چندانی هم به سوژه نداشتند،سوژه این دوره از مسابقات آزاد اعلام میشود و دوستان میتوانند هرگونه نمایشنامه ای بنویسند اما حتما باید در مورد کوییدیچ باشد.

اگر سوژه ای در ذهن ندارید میتوانید به صورت پیام شخصی به بنده اعلام کنید تا به شما سوژه داده شود.

موفق باشید!


»»» ارزشـی گولاخ «««


Re: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۰
#5

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۲:۰۹:۰۹ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین
قطره های باران دیگر بسیار بازرگ تر شده بودند و هر قطره ای با صورتم برخورد می کرد ، مرا عذاب می داد و همینطور مانع دیدم می شد و همین باعث شد یک گل بخورم و تیم 10 امتیاز عقب بیافتد.

بار دیگر. یکی از مهاجمان تیم فانوس به طرف او می آمد. دستش را بالا برد و توپ را پرتاپ کرد.

گل شد. فانوس 20 امتیاز از ما جلو افتاد. دیگر بازیکنان تیم فانوس به طرف مهاجمشان که گل زده بود ، رفتند و او را بغل کردند. دلم نمی خواست رویم را برگردانم و به او نگاه کنم چون می دانستم مسخرم می کند.

کاپیتان پیشم آمد و گفت: « چی کار داری می کنی؟! کمی جدی بازی کن. »

قبل از اینکه جوابی بشنود ، رفت به طرف وسط میدان تا بازی را دوباره آغاز کند. من هم در دروازه وسطی ایستادم و به خودم قول دادم که دیگر گل نخواهم خورد. در حالی که این فکر ها را می کردم ، احساس کردم زخمی شدم و درد می کشم. نگاهی به دستم کرد. خون می آمد!!

سریع چوبم را درآوردم و وردی خواندم. خون ریزی قطع شد اما هنوز در این فکر بودم که چگونه دستم زخمی شده؟!

قبل از اینکه جواب سوالم را پیدا کنم ، نگاهم به یکی از مهاجمان تیم حریف افتاد که همراه با توپ به این طرف می آمد.

دستش را بالا برد. تصمیم داشت از دور ضربه بزند اما همینکه دستش را بالا برد ، چیزی با مچش برخورد کرد و دستش از مچ قطع شد و به زمین افتاد.

همه شگفت زده به این صحنه نگاه می کردند. قبل از اینکه داور مسابقه او را به درمانگاه ببرد ، یک شی دیگر به دروازبان تیم حریف برخورد کرد و او را همراه با قطراتی خون به سمت زمین فرستاد.

بازیکنان تیم حریف به سمت بازیکنان مصدومشان رفتند تا آنها را از زمین خارج کنند اما موجودی عجیب جلوی در ورودی ورزشگاه ایستاده بود و هر که را که جلو می آمد ، می زد.

« اونجا رو نگاه کنید! »

همه به سمتی نگاه کرد که جستجوگر تیم ما نشان داده بود. موجودادی عجیب و براق به سمت می آمدند اما هر که زودتر سرش را ندزدید ، زخمی شد.

صدای جیغ و فریاد از هر طرف میدان به گوش می رسید. موجودات عجیب تمام میدان را احاطه کرده بودند و به هر طرف که می خواستند تیغه هایی پرتاب می کردند.

چوبم را بیرون آوردم و به سمت موجودی که پشت به من در حال تیغه فرستاد به تماشاگران بود ، طلسمی فرستادم. موجود همینکه طلسم بهش برخورد کرد ، به سمت من برگشت.

صدای تیغه ها را شنیدم که به سمت من می آمدند. برگشتم و سعی کردم تغییر جهت دهم اما درد ناشی از برخورد یکی از تیغه با پشتم ، به من فهماند که تلاشم بی فایده بوده.

با چوبم زخمم را بهبود بخشیدم و در همین حال داور مسابقه به سمت من آمد و گفت: « زود باش دنبال اسنیچ بگرد. اگه اونو بگیریم اونا می رن! »

بی درنگ از من دور شد اما من فهمیدم که او چه گفت. باید دنبال اسنیچ بگردم و آن را پیدا کنم تا از دست این حیوانات لعنتی خلاص بشیم اما من دروازه بان بودم و هیچ گاه در زندگیم دنبال اسنیچ پرواز نکرده ام.

در همین فکر ها بودم که تیغه ای دیگر به زاویم برخورد کرد.

« آه ... لعنتی »

ای را گفتم و به سمتش پرواز کردم. از جارویم بلند شدم و به سمت حیوان پریدم. دستم را مشت کرده و آماده زدن مشت به او شدم اما ناگهان حیوان ناپدید شد و من با سرعت بر زمین خوردم.

تمام بدنم درد می کرد اما می دانستم که بالاخره جستجوگر تیم ما اسنیچ را گرفته بود و دیگر آن حیوانات رفته بودند و من روی تخت درمانگاه دراز کشیده بودم.


تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۹۰
#4

آقای اولیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۷ پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۷:۰۸ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
از رائیل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 227
آفلاین
هوا به شدت گرم بود....دایره ی کامل خورشید اعضای تیم گیریفیندور را به سخره میگرفت...
کاپیتان تیم یعنی استرجس پادمو کمی به بچه ها روحیه میداد:
- همین که وارد باتلاق بشیم بهشون نشون میدیم..
و بعد رو به هری کرد و ادامه داد:
همه چیز به تو بستگی داره پسر...مهم نیست که اونا سوار چی هستن...مهم اینه که تو از جستوحو گر اونا سر تری...

هری تمام سعی اش را کرد که آرام به نظر برسد اما چهره اش چیز دیگری ثابت میکرد:

- میدونم استرجس...میدونم.

جرج با پوزخندی گفت:

این یارو پیر مرده که کنار باتلاق خونه داره رو چی کارکنیم...

و بعد با لحنی که خیلی شبیه به لحن هرمیون بود ادامه داد:

-من خودم تو کتاب کوییدیچ در گذر زمان خوندم که این یارو نسل اندر نسل با کوییدیچ مشکل داره!

همه ی بچه ها( جتی خود استرجس) خندیدند اما خنده ی آناز زیاد دوام نیورد چون صدایی نسبتا خشن از درون زمین فریاد زد:

هی...اگه قهقه زدنتون تموم شد یاداوری میکنم که ما برای مسابقه اومدیم نه برای نوشیدن چای!
او کاپیتان درشت اندام تیم اژدهای طلایی "هنستی" بود

تمام اعضای تیم اژدهای طلایی شروع به خندیدن کردن و با تحسین به کاپیتانشان چشم دوختند

استرجس پوزخندی زد و گفت:

منم فکر کنم که جاروهاتون رو گم کردین؟ ببینم پس با چی میخوایین بازی کنین؟ نکنه خجا...

کاپیتان هنستی با خشم حرف استرجس را قطع کزد و فریاد زد:

ما روش خودمونو داریم...تو نمی خواد نگران ما باشی...

و بعد به سرعت سوتی طلایی رنگ را از جیبش در آورد و در آن به شدت دمید:

سووووووووووووووووووووووووووووت

ناگهان 12 اژدهای خشمگین( که البته به بزرگی اژدهای واقعی نبودند)در هوا ظاهر شد.بزرگ ترین آن ها که رنگ طلایی سیری داشت در مقابل هنستی فرود آمد


استرجس که دیگر اثری از اعتماد در صدایش نبود فریاد زد:

این...این غیر قانونی هنستی...قرار نبود حیوونای دست پروردتو تو بازی بیاری.

هنستی که دیگر در پشت اژدهایش(که قامتش اندازه ی یک تسترال بالغ بود) به صورت کامل نشسته بود با پوزخندی گفت:

این مسابقم قانونی نیست پادمو...نکنه یادت رفته...!

استرجس پادمو به سرعت رو به اعضای تیمش کرد و گفت:

شما ها رو مجبور نمیکنم که با اژدها مسابقه بدین...میتونین برین.

و بعد به چهره ی تکتک افراد نگاه کرد و آخر سر به هری رسید.

جرج با لحنی که همه رو سرحاب میورد گفت:

نوچ...نشد...با این که جونمون رو دوست داریم ولی بازی میکنیم...مگه نه فرد؟
-آره جرجی جونم...منم میخوام که این چماغ رو بکوبم تو سر اون طلاییه !

و بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه تمام اعضا با هم دیگه گفتن:
گیریفیندور....پیروزه...هی هی!

**************

هری هنگامی که به پرواز در آمد انگار که تمام ترس و واهمه هایش را روی زمین جا گذاشته بود...که ناگهان:

- چطوری کله زخمی؟....شنیدم جستوجوگر بدی نیستی...هرچند که در مقابل کاپیتان هنستی هیچی. هه هه.

و بعد افسار اژدهایش را چرخاند و دور شد.

هر دو جست و جو گر در جستو جوی گوی زرین زمین را زیر و رو کردند...امتاز ها اصلا نشان دهنده ی وضعیت خوب گیریفیندوری ها نبود...هوا گرم اصلا تاثیری روی روند بازی تیم اژدهای طلایی نگذاشته بود ولی بر عکس اعضای تیم گییفیندور داشتند تک تک از روی جارو هیشان می افتادند...تا این که فقط استر جس و هری باقی ماندند.

- هری...عجله کن...اینا دارن تند تند کل میزننو منم بیشتر از این نمیتونم از حلقه ها محافظت کنم!

هری سرعت آذرخش را بیش از پیش کردو با دقت بیشتری به دنبال گوی زرین گشت...
امتیزات به این ترتیب بود:

گیریفیندور 0 اژدهای طلایی 50

که ناگها بارقه ای از امید قلب هری را روشن کرد...گوی زرین دقیقا پشت سر هنستی در حال پرواز بود.

هری فکری کرد و با چرخشی توجه هنستی را جلب کرد و ناگهان(انگار که گوی زرین را دیده بود) به سرعت به طرف باتلاق شیرجه رفت...همون طور که انتظار داشت هنستی کلک خورد
وقتی هری احساس کرد که هنستی به حد کافی از گوی زرین فاصله گرفته به سرعت نوک آذرخش را کج کرد و فریاد زد:

هنستی...فکر کنم که اژدهات رو باید به چرخش های تند عادت بدی!!

و با بیشترین سرعتی که از او بر می آمد به سمت گوی زرین شتافت.....فاصله اش تا گوی زرین به اندازه ی سه انگشت بود که یک توب بازدارنده به انتهای جارویش اصابت کرد. سرعتش رفته رفته کم شد...فکر به ذهن هری خطور کرد:

باید بپرم و گوی زرین رو بگیرم! آره.

هری به سختی تعادلش را بر جارویی که رفته رفته سرعتش کم میشد حفظ کرد و دلش را یه دریا زد...او پرید و تیمش را سر فراز کرد!

***********

سال ها بعد در کتاب کوییدیچ در گذر زمان(جدید)این چنین نقل شد:
نقل قول :
خاطرات فرانک سایترمون : باتلاق کوییدیچ

دو شنبه 13 جولای 2011
هوا به شدت گرم است و باز هم یه عده جوان بی فکر دارن به بازی مسخرشون ادامه میدن...صبر کن ببینم ...یا ریش مرلین.تیم مقابل قرمز پوشا با یه دسته اژدها دارن بر فراز باتلاق پرواز میکنن...کم کم داره از این بازی خوشم میاد!

و این چنین بود که فرانک از کوییدیچ خوشش آمد...امروزه تیم سایترمون که فرانک سایترمون موسس آن بوده است سر زبان هاست.( هر چند تیمی بسار خشن است! )

با تشکر
آرکوس الیواندر



Re: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۹۰
#3

رومیلدا وین old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
از بیکران دور در روزگار نور در شهر بی عبور زیر درخت مهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 157
آفلاین
لی جردن هستم از اولین مسابقه جن ها و جادوگرها واسه شما گزارش تهیه میکنم امروزیک روزه گرم تابستان است و خورشید درست مثله یه تشت گالیون های طلایی در بالی سر ما میدرخشد امروز قرار شده برای اولین بار در تاریخ جادوگری مسابقه کوییدیچ بین جن های خانگی و جادوگر ها تشکیل بشود اعضای تیم رو معرفی میکنم
کاپیتان تیم دابی که بهش جن آزاده هم میگن
جوینده تیم رو ببین چقد هیکلش کوچیکه بذار ببینم اون کریچره
مدافعها لوپی و لوبی 2 تا جنه دوقولو هستن دروازه بان تیم دابی با این هیکله کوچولو چطور میخواد 3 تا دروازه رو نگهبانی بده گل زن رو ببین اسمش گراب نسبت به همه هیکلش بزرگتره
و حالا تیم مقابل تیم جادوگرا
کاپیتانه تیم ایوانا لینچ
گل زن مارک ویلیامفر
مدافع ها جیسون ایساکس و فیونا شو جوینده تیم چه هیکلی داره متیو لویس هستش
دروازه بان هم که ایوانا لینچ
سووووووووت
بازی با صدای سوته وزیره جادوگری اغاز میشود همه سوار بر جارو ها به بالا رفتن نگاه کنین اسنیچ هم ازاد شده چه درخششی داره هر 2 جستو جو گر به دنباله اسنیچ حرکت میکنن مارک در حاله گرفتن توپ از گراب هستش اون با اینکه جنه ولی فرض تر از مارکه گراب به سمته دروازه ها حرکت میکنه مواظب باش یه بلوجر ه قرمز از کنارش رد شد از طرفه فیونا به سمته گراب پرتاب شده بود لوپی و لوبی این ضربه رو جبران کردن و جلوی پیش رویه مارک رو گرفتن گراب رو ببین داره نزدیک میشه ایوانا حواست باشه گگگگگگگللللل اره گراب گل زد 1....0 به نفع جن ها ایوانا خیلی عصبانی شده فکرنکنم اون تا حالا از یه جن گل خورده باشه حالا توپ دسته مارک افتاده وای چی شد بلوجری که لوبی پرتابکرده بود بهش خورد اره این گرابه که حالا توپو به دست داره وای وای چی شد چرا هوا یکهو سیاه شد جیییییییغ صدای وحشته تماشاچی ها به هوا رفت نگاه کنین ایمپریو های سیاه پوش دارن وارد زمین میشن کاراگاه ها شما مواظبه جادوگرا باشین اینا رو بسپارید به ما این رو دابی به کاراگاه گفت دابی دابی میخوای چیکار کنی این رو اعضای تیمه جنا داشتن به کاپیتانشون میگفتن رعد و برق با صدای بلندی به در وازه ها برخورد میکرد و به روی زمین انداخته میشدند لوپی و لوبی و کریچرشما به پشته سره ایمپریو ها پرواز کنین تو کریچر پیشه من بمون همه با هم وقتی گفتم ورد مخصوص رو اجرا کنین 1 2 3 حالاااااااا همه جن ها با هم یک صدا گفتن ریدیولوس ترققققققققققق همه ایمپریو ها یکهو غیب شدن جنها اونا رو غیب کردن و به یه دنیای دیگه فرستادن اسمون با غیب شدن انها دوباره به درخشندگیه خودش برگشت کریچر این چیه دستت دابی این رو به جوینده ی تیمش گفت کریچ
ر نگاهی به دست هاش کرد و گفت اسنیچه وقتی متیو حواسش نبود من از فرصت استفاده کردم و گرفتمش
هوووووورررررا اااا ا ا ا ا
این صدای تمامیه جنها و جادوگر هایی بود که توی جایگاه برای این تیم دست میزدنند و خوشحالی میکردند جن ها توانسته بودنند جادوگرا رو از شره ایمپریو های سیاه پوش نجات بدن
هووووورررا ااا جن های خانگی
هووووررااا به دابی کاپیتانه با درایت
پایان


ویکتور جان اگه بد شده ببخش اولین بارم بود که مینوشتم
لطفا اگه میشه اینو نقد کن تا به اشکالاتم پی ببرم


ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۲۰ ۱۲:۴۱:۴۵
ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۲۰ ۱۲:۵۱:۵۸
ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۲۰ ۱۳:۰۶:۲۱
ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۲۰ ۱۳:۱۱:۲۰

چشمانت را

به مناظره دعوت می کنم


Re: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۰
#2

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
از من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 374
آفلاین
سوژه اولین دوره مسابقات تک پستی کوییدیچ :

فرض کنید شما در نقش یک بازیکن کوییدیچ هستید.فرق نداره دروازه بان هستید یا مهاجم و جستجوگر و یا مدافع ! هرطور که دوست دارین میتونید نقش خودتونو در تیمتون انتخاب کنید.

تیم هاهم میتونین با استفاده از تخیل خودتون انتخاب کنید.مهم اینکه شما در وسط یک بازی کوییدیچ و در حال بازی در یک مسابقه بسیار مهم هستید.

ناگهان موجوداتی عجیب که میتونن پرواز کنن به شما حمله میکنن.این موجودات هم میتونین از خودتون بسازید.

حالا عکس العمل شما در حمله این موجودات چیست ؟ آیا زنده میمانید ؟ آیا نقش یک قهرمان را ایفا میکنید ؟ آیا فرار خواهید کرد ؟ و ...

دیگه مسئولیتش با خودتونه و میتونید هرطوری که دوست دارید رولتونو بزنید.داوران به زودی اعلام خواهند شد و همچنین نحوه امتیاز دهی .

لطفا قبل از ارسال پست در اینجا حتما اطلاعیه مسابقات تک پستی را مطالعه کنید .

به برنده مسابقات رنک اهدا خواهد شد.شما میتوانید برای پست خودتون در انجمن نقد پستها درخواست نقد کنید .

همه ی اعضای سایت میتونن شرکت کنن.


ویرایش شده توسط ویـــکتـور کـــرام در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۱۹ ۲۱:۴۰:۱۸

»»» ارزشـی گولاخ «««


ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۰
#1

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
از من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 374
آفلاین
این تاپیک محل برگزاری اولین دوره از مسابقات تک پستی تا قبل از تصمیم گیری درباره چگونگی برگزاری لیگ و شروع مسابقات لیگ است.

بزودی در این تاپیک سوژه مورد نظر تزریق میشود .


ویرایش شده توسط ویـــکتـور کـــرام در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۱۹ ۲۱:۰۱:۵۲
ویرایش شده توسط ویـــکتـور کـــرام در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۱۹ ۲۱:۰۲:۰۶

»»» ارزشـی گولاخ «««







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.