هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۰
#14

آرنولدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۱۵ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱
از روي شونت! باورت نمي شه نگام كن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 353
آفلاین
دِراجِس قربانی جادوی سیاه 3/3

صبح یک روز مانند همیشه مامور بازجویی در سلول دِراجِس را باز کردو گفت:

- هنوزم حاضر به همکاری نیستی؟

- هرگز.

- امروز تو را می کشیم و جسدت را می سوزانیم و استخوانهایت را با روح پلیدت در می آمیزیم ...

- آنگاه تو یکی از ما خواهی بود. من از این جادوی کهنه هم نمی ترسم.

- حالا که ترسی نداری آزادی.

در های زندان باز شد و هوای تازه دوباره در ریه های دِراجِس جریان پیدا کرد، اما اتفاقی که چند لحظه بعد افتاد متعجب کننده تر بود؛ مامور بازجویی نقابش را برداشت، چهره ی آرتائوس با رنگ پریدگی خاصی که در صورت آندِد ها دیده می شود نمایان شد.

- آرتائوس! ... تو منو اینهمه شکنجه دادی؟!

- باید نجاتت می دادم و می فهمیدم که می تونم بهت اعتماد کنم یا نه؟

- چرا؟

- با مطلع کردن تو از جمجمه گولدان من به دِرداژ خیانت کردم و حالا باید اونو نابود کنیم.

آندو سلاحهایشان را با جادویی سیاه، که توسط جمجمه گولدان قادر به انجامش بودند، مجهز کردند. سپس به اردوگاه اُرکها و آندِدها حمله کردند اما دِرداژ را آنجا نیافتند، او همراه بهترین سربازانش به سمت درخت جهان حرکت کرده بود. حال زمان نیز بر علیه انسانها و اِلفها بود تنها یک معجزه می توانست جلوی دِرداژ را بگیرد.

"گرام" رهبر شورشی اُرکها دِرداژ را در میان راه غافلگیر کرده بودند و در همین حین آرتائوس و دِراجِس به آنها رسیدند؛ آنها مستقیم به قلب سپاه جایی که دِرداژ در حال جنگ بود حمله ور شدند.

- دِرداژ این پایان راهِ

- ببین کی داره اینو میگه تو خودت منو به اینجا آوردی.

- هرگز فک نمی کردم کار به اینجا بکشه.

دِراجِس که چشمهایش از خشم می سوخت گفت:

- دِرداژ پیر یک بار قدرت اتحاد انسانها و اِلفها تو رو از این زمین بیرون کرده حالا وقتشه که دوباره با خشمشون روبرو بشی.

- هاها یه شاهزاده اِلف و یک انسان که روحشو به من فروخته می خوان جلوی من و بهترین سربازام بایستند؟!!

- حداقل از این پس از ما به نیکی یاد می شه.

آرتائوس با فریاد بلندی به دِرداژ حمله ور شد دِراجِس برای حمایت از دوست انسانش تیری در کمان گذاشت و گردن دِرداژ را هدف گرفت؛ حواس دِرداژ به دلیل برخورد تیر به سمت دِراجِس برگشت که شمشیر آرتائوس به قلبش نشست؛ دِراجِس شمشیر کشید و سر از تن دِرداژ جدا کرد؛ آن دو موفق شده بودند اما این پایان جنگ نبود طمع قدرت و شهرت گرام را اسیر خود کرده بود، او که نمی توانست ببیند کسی افتخار او را از او می دزد هر دو قهرمان را با وحشیگری مخصوص اُرکها نابود کرد.


تصویر کوچک شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود


Re: مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۱۱:۱۰ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
#13

آرنولدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۱۵ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱
از روي شونت! باورت نمي شه نگام كن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 353
آفلاین
دِراجِس قربانی جادوی سیاه 2/3

از دهکده زیبای اِلفها تنها چوبهای سیاه شده و خاک و خون باقی مانده بود، در گوشه گوشه ی آن مکان تکه های بدن قطع شده دیده می شد حتی به زنان و کودکان رحم نکرده بودند، همه جا را خون و سیاهی در برگرفته بود؛ سربازان اِلف شجاعانه جنگیده بودند ولی در برابر جادوی سیاه و قدرت آندِدها هیچ کس شانس پیروزی نداشت.

دِراجِس که تنها بازمانده این جنگ بود به جنگل گریخته بود، اما این کار هم برایش فایده ای نداشت زیرا اُرکها که در جنگل اردو زده بودند، و منتظر درخواست کمک آندِدها بودند، او را یافته و به زندان افکندند.


او برای ده هزار سال در سلولی تنگ و تاریک توسط جدیدترین روشهای آندِدها شکنجه می شد تا اعتراف کند که آرتائوس از او چه خواسته ای داشته است. اما طی ده هزار سال به هیچ چیز اعتراف نکرده بود و هنوز سر سختانه رفتار می کرد؛ اغلب آندِدها وقتی از اعتراف کردن یک زندانی نا امید می شوند او را توسط جادوی سیاه مانند خودشان می کنند.

...


تصویر کوچک شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود


Re: مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۰:۴۸ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
#12



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۵۷ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
""آهنگِ مرگ""

باد تندی میوزید، درختان از قدرت باد، سرفرود میآوردند و برگهاشان را به او میدادند، برگهای پاییزی قبرستان، با دست نامرئی باد به اطراف کشیده میشدند و به اختیار باد به جایی دیگر می افتادند، چمنهای نسبتا بلند قبرستان، آشفته و پریشان به نظر میرسیدند و همچون شعله های آتش میجنبیدند، و .......
ارسلان به گور هژیر خیره شده بود، باد موها و لباسهایش را پراکنده میکرد، ولی همچنان ستبر ایستاده بود،بی آنکه تکانی بخورد.
گرد و خاک بلند شده به وسیله قدرت باد، همهحاضرین را عاصی و کم کم پراکنده شان کرد ولی حریف شکارچی هیولا نمیشد.
دستی شانه ی ارسلان را لمس کرد و او را از خیرگی به گور بیرون کشید" طوفان در راه است برادر،برویم؟" ارسلان، برخلاف میلش به سارا جواب مثبت داد، میدانست که اگر نرود سارا هم در آنجا میماند و اذیت میشود، نگاهی به صورت کشیده و لطیف سارا انداخت و لبخند زد و دوش به دوش هم از قبرستان خاموش، خارج شدند.
سوار درشکه که بودند، سارا گفت"ارسلان حالت خوب است"
"بله.....بله بهترم"
"سوالی از دیشب مرا دیوانه کرده، میپرسم، ولی اگر دلت خواست جواب نده"
"هر سوالی باشد پاسخ خواهم داد"
سارا کمی مکث کرد و خیره در چشمان ارسلان گفت:
"چه اتفاقی برای هژیر افتاد؟"
ارسلان نگاهی به بیرون درشکه انداخت و در همان حالت گفت" جانشکار....مطمعن هستم که کار جانشکار است"
"ولی همه میگویند نوعی بیماریست، پیری زودرس و همراه آن دیوانگی و جنون و مرگ"
"هیچ بیماری نمیتواند به این سرعت عمل کند......مردم برای راضی کردن خودشان این حرفها را میزنند. کار آن هیولا است"
"آه..... برادر، آنقدر دنبال این هیولا گشتیم و هیچ نیافتیم که دیگر به وجودش شک پیدا کرده ام"
"ولی من نزدیکم، بیشتر از همیشه، با بسیاری از بزرگان صحبت کرده ام، ایده های جدیدی مطرح است و شواهد و سرنخ هایی یافته ام"
و با صدایی بسیار آرام، خطاب به جانشکار زمزمه کرد
"رها نخواهی شد"


به خانه که رسیدند، بدون هیچ حرفی وارد اتاقش شد، خنجرش را درون کاسه سرشار از مایع بنفش رنگ نورانی انداخت و در را بست. سارا مزاحمش نشد، میدانست که تنهایی را دوست دارد ، عادتش بود، همیشه تا نیمه های شب، مجموعه کتابهای قدیمی "وحشت تاریخ" را زیر و رو میکرد، مجموعه کتابهایی که از تمام هیولا های موجود در تاریخ، چیزی برای گفتن داشت.
این روزها به جلد ششم اش بیشتر علاقه مند شده بود، البته جلدی بود که درباره ماموریت جدیدش توضیحاتی میداد، ماموریت جدیدی که از طرف جمعی از روحانیون بزرگ زمان به او پیشنهاد شده بود، ماموریت جدیدی که حالا بهترین دوستش را از او گرفته بود و مشکل ارسلان و هیولا را شخصی کرده بود........ کشتن جانشکار.


پیه سوز کنار دستش را روشن کرد و صفحه ای را که بیش از صد بار خوانده بود، دوباره خواند

"قراردادهایی وجود دارند، بین شیطان و هر کس که خواهان معامله باشد.
یکی از این مشتری ها، لوئیجی بود. او یکی از پنج ویالون زن معروف اروپا بود و استحقاق این را داشت که بهترین باشد، ولی گاهی اوقات مسیر زندگی ات را عوض میکنند، بی آنکه بخواهی در کار انجام شده قرار میگیری و اگر دلی ناپاک داشته باشی، معامله خواهی کرد.
لوئیجی هم معامله کرد، شیطان به او وعده لذت داد، لذت از نواختن موسیقی هایش و اینکه همه آن را بشنوند، لوئیجی هم که تشنه این آرزو بود و در برآورده شدن آن میسوخت، پذیرفت.
اهریمن به او هدیه ای داد و در مقابل از او هدیه ای خواست،
"ارواح را بگیر، زودتر از آنچه که حیوان دست آموز خدا آنها را بگیرد"
و تحفه اهریمن.....ویالون سیاهی بود که صدایش مویرگها را خشک میکرد، همچون زهر مهلکی به بدن مردمان مینشست و با سرعت سرسام آوری پیر و چروکیده شان میکرد، آنها را دیوانه و به طرز فجیحی سلاخی میکرد و با این کار........ روح آنها را میگرفت، از این رو لوئیجی به خود نام "مامور جدید مرگ" را داده بود. برخی میگویند ویالون سیاه، درحقیقت روح خود لوئیجی است.
هر روح گرفته شده، یکی از تارهای آرشه ی ویالونش بود وهر چه تارها بیشتر، سهمناکی جیغ ویالون بیشتر. بودند پهلوانانی که به مبارزه اش رفتند، ولی هیچ جز افزودن به قدرتش نتوانستند کنند. آنها هرگز........"
ادامه اش را نخواند، کتاب قدیمی را بست و روی طاقچه گذاشت، کابوس مرگ هژیر رهایش نمیکرد، سرش را میان دستانش گرفته بود، افکار در سرش میچرخیدند و کلافه اش میکردند"ویالون سیاهی که......." "صدای سهمناک جیغ ......" "چنگهای روی صورت هژیر و......." از جا برخواست و درون اتاق نیمه تاریک قدم زد، چندی بعد که به نظر آرامتر رسید و با خود گفت" آنتونیو انسان متفکریست، میتواند کمکم کند."

فردای آنروز، ارسلان به دیدن آنتونیو رفت. محل زندگی آنتونیو کاخی سر به فلک کشیده بود که مرکز موسیقی اروپا به شمار میآمد، او یکی از ثروتمند ترین مردان اروپا بود. ارسلان بعد از اینکه از ورودی های عظیم کاخ داخل شد، به سمت سالن آموزش رفت، میدانست که آنتونیو همیشه آنجا است، وقتی به سالن بزرگ وارد شد، انواع صداها گوشش را پر کردند، بیشتر صدای ویالون شنیده میشد که به وسیله شاگردان نابلد نواخته میشد، در سمت چپش، کنار پنجره بزرگ جمعی از پیانو نوازان بسیار آرام و با احساس مینواختند، ارسلان به یاد آورد که همیشه پیانو را بیشتر از دیگر سازها دوست داشته.
همچنان در سالن بزرگ آموزش سرگردان بود که صدای آوازهای طنین انداز آنتونیو را شنید. ارسلان که هنوز گوشش با صدای دلنشین پیانو بود، از آن دل کند و خود را به آنتونیو رساند.
پشت آنتونیو ایستاد و گفت" استاد خوشحال به نظر میآید" آنتونیو چرخی زد و در چشمان ارسلان خیره شد، چند بار عینکش را بالا و پایین کرد و گفت "آه....دوست شرقی من....."و با انگشت به سرش ضربه زد"نامت.....یادم بود ......"
"ارسلان......اگر یادتان بیاید"
"آه....بله... ارسلان نامدار، شکارچی هیولا و....دوست قدیمی من"
دو دوست قدیمی همدیگر را در آغوش کشیدند و بعد، آنتونیو، ارسلان را به اتاق خودش دعوت کرد.
وارد اتاق که شدند، بوی خنکی مشام ارسلان را پر کرد و او را سرحال آورد، صدای سازها بسیار کم به داخل نفوذ میکردند و این، نوعی آرامش به ارسلان القا میکرد.
ارسلان غرق تزیین اتاق و کمد سازها بود که یکهو با صدای نازک آنتونیو از جا پرید"دوست پارسی من، اینجا آمدی.، به قول خودتان راه گم کردی" ارسلان تبسمی کرد و گفت"خیلی وقت بود میخواستم ببینمت آنتونیوی عزیز، و سوالاتی هم داشتم"
آنتونیو سینی را که حاوی یک بطری شراب سرخ شیراز و دو جام نقره ای بود، روی میز گذاشت و آرامتر از قبل گفت"هنوز شرابهایی که داده بودی تمام نشده، این نوشیدنی جادویی را به کمتر کسی میدهم"
"با اینکه سپید موی شدی هنوز هم شادابی"
آنتونیو با لهجه ایتالیایی خود گفت "زآن می که حیاط جاودانیست بخور/سرمایه ی لذت جوانیست بخور"
و هر دو قهقه سر دادند و شروع کردند به نوشیدن.
بعد از مهمان نوازی آنتونیو، ارسلان سریعا به اصل مطلب رفت و موضوع را برایش گفت. استاد موسیقی بعد از این که تاسفش را نسبت به مرگ دلخراش هژیر ابراز کرد، گفت" گفتی سوالاتی داری"
"بله، میخواهم چیزهای بیشتری درباره ویالون سیاه و نحوه ساختش بدانم و البته درباره امواج صدا"
آنتونیو نیز مانند دیگران تقریبا اعتقادی به موجودات شیطانی و هیولا نداشت، ولی ارسلان را خوب میشناخت و میدانست که تمام عمرش را به شکار پلیدی گذرانده و وصف های زیادی درباره شکارهای ارسلان شنیده بود.
"من هم چیزی بیش از تو درباره افسانه جانشکار نمیدانم، همانهایی که در کتب تاریخی و اسطوره ای نوشته، ولی درباره امواج صدا.....با من بیا"
ارسلان تا پایان آنروز، از آنتونیو درباره امواج یاد گرفت و با بسیاری از ایده های نویی که هنوز درحد تئوری بود آشنا شد.
تقریبا نیمه شب بود که در راه خانه، به صدایی مشکوک شد، به سرعت دست به خنجرش که دیشب در "کیمیای بنفش" آبدیده اش کرده بود، برد، در جایش خشک شده بود که صدای ذجه ای دلخراش دوباره بلند شد، حالا دانست که صدا از داخل خانه ای قدیمی در سمت چپش میآید، با سرعت از جا پرید و به سمت خانه نسبتا تاریک دوید، صدای ذجه بلنتر و کشنده تر شده بود، آهنگی آشنا شنید و سایه ای در پس پنجره اشکوب سوم دید"لعنتی......جانشکار است". با سرعت به سمت پنجره اشکوب دوم رفت و با جهشی بلند داخل خانه شد.
حالا دیگر سر و صدا بسیار بلند بود، جیغ های رو به مرگ دختری نسبتا جوان و صدای وحشتناک ویالون، که مطمعن بود برای جانشکار است، در هم آمیخته بودند. داشت از پله ها، به سمت اشکوب سوم میدوید که هردو صدا باهم قطع شدند، وارد اتاق که شد، دختر را که حالا همچون عجوزه های پیر شده بود، پاره پاره مصلوب بر دیوار دید و خونش را جاری در کف اتاق. به دنبال سایه هیولا به بیرون رفت، ولی چیزی نیافت.
از خشم نعره زد و با زانوان خسته اش به زمین افتاد، دیگر رمقی نداشت و از اینهمه درد و رنج خسته شده بود. بعد از چند سال تعقیب و گریز، هنوز حتی با جانشکار روبرو هم نشده بود، گویی روحی از دنیای دگر است.

مردم کم کم از خانه هایشان بیرون میآمدند، یا تازه به موضوع دختر جوان پی برده بودند، یا از ترس پنهان شده بودند، به هر حال ارسلان در خطر تهمتی خونین بود، چهره خود را به وسیله پنامی که همراه داشت پوشاند و به سرعت از مهلکه خارج شد و زیر باران نم نم، به سمت خانه رفت، درحال دویدن بود که فهمید، مردم با انگشت، به او اشاره میکنند ولی اهمیتی نداد.





صبح روز بعد، طبق برنامه ریزی، ارسلان و سارا به دیدن عجیب ترین پیر مرد ایتالیا رفتند، داستان ها و افسانه های بسیاری درباره پیرمرد، که نامش بوتزاتی بود، وجود داشت. گویی او هم قبلا شکارچی بوده.
خانه بوتزاتی، روی یک تپه، چند مایل دورتر از شهر بود. خانه ی نسبتا بزرگی بود ولی چهره ای پیر و خاموش داشت. از این رو بود که مادرهای روستاهای اطراف نیز، به کمک این خانه و صاحبش، بچه هاشان را از شیطنت باز میداشتند.
خواهر و برادر، راهی مارپیچ و سخت عبور را طی کردند تا به دروازه ای قدیمی، که با نقوش عجیبی تزئین شده بود، رسیدند. نقش ها خبر از نبرد با اهرمنان داشت، و ارسلان را به این فکر فروبرد که "بوتزاتی باید مرد مهمی بوده باشد"
خانه تقریبا خالی مینمود، ارسلان طناب پوسیده زنگوله ی در را بالا و پایین کرد و منتظر ماند،
نگاهی به پشتش کرد و رو به سارا گفت" قبلا هم درباره این شیر بی دندان شنیده بودم، ولی فکر نمیکردم روزی مجبور شوم از او کمک بگیرم"
"این شیرهای بی دندان، آنقدر ها هم که فکر میکنی از کار نیافتاده اند، کاش جوان میدانست و پیر میتوانست"
ارسلان خاک را با پایش جابجا کرد و گفت"آه....نصیحتم نکن خواهر، خودم اینها را......."
در کوچکتر میان دروازه با صدای قژقژی باز شد و زنی میانسال، که معلوم بود مستخدم آنجاست، نمایان شد"میتوانم برایتان کاری بکنم؟"
سارا به زبان ایتالیایی جواب داد"بله....خواهان دیدار با آقای بوتزاتی هستیم"
"اگر برای شفای بوتزاتی، از طرف کلیسا آمده اید، باید بگویم که او دیوانه نیست"
ارسلان و سارا نگاهی به هم انداختند و ارسلان گفت"نه.....سوالاتی از ایشان داریم"
"درباره؟"
"جانشکار"
خدمتکار خاموش شد و هر دو را دقیقه ای برانداز کرد و به آنها گفت که لحظه ای منتظر بمانند.
سارا گوشه ای نشسته بود و هنوز به مرگ هژیر و دختری که دیشب ارسلان برایش گفته بود، میاندیشید و ارسلان نقشهای روی دروازه را بررسی میکرد و هرزگاهی به معنی اینکه نقشها را میشناسد، سر تکان میداد که خدمتکار سر رسید و گفت "میتوانید داخل شوید، ولی حال آقای بوتزاتی این روزها زیاد خوب نیست"
هر دو تشکر کردند و با راهنمایی خدمتکار وارد شدند.
تمام کف حیاط خانه پر بود از سنگ ریزه هایی که صدای دلنشینی ایجاد میکردند، در سمت راست ورودی، باغچه ای با درختانی خشک، و وسط حیاط، حوضی بزرگ و بی آب وجود داشت، در میان حوض، مجسمه بزرگ مردی نیزه به دست ساخته شده بود که نشان از شکوه گذشته ی خانه میداد.
با اشارات و راهنمایی های خدمتکار، وارد خانه شدند، بوی نم چوب، مشامشان را پر کرد و لوستر عظیم، ولی کثیف آویزان از سقف، متعجبشان کرد.
همانطور که محو شکوه گذشته و بیروحی حالای خانه بودند صدای عصایی آرام آرام نزدیک شد، پیرمردی خمیده و خشکیده روی، از اتاق روبه رو خارج شد و به سمتشان آمد.
ارسلان متوجه شد که واقعا بی دندان است و از این اندیشه لبخند زد
پیر مرد برخلاف ظاهرش، فریاد زد"چه چیزی میخواهید که به شکارچی سرزده اید، جوانان پارسی"
ارسلان و سارا متعجب به هم نگاه کردند و رو به پیرمرد سر فرود آوردند.
ارسلان گفت"اگر حالتان خوب باشد، مایل به صحبت درباره جانشکار هستیم"
پیرمرد که گویی منتظر این سخن بود سرش را تکان داد و با عصا به پای ارسلان ضربه زد" تا به حال چند هیولا را شکار کرده ای بچه؟"
"اگر برایتان اهمیت دارد........باید بگویم که تا به حال 53 تن را شکار کرده ام"
بوتزاتی که سعی میکرد تعجبش را پنهان کند گفت"هنوز زیر دست منی" سرفه ای کرد و صدایش را کلفت کرد"63 تن از خوفناکترین و درنده ترین هیولاها را با پنجه های خودم به خاک کشیدم، همین پنجه هایی که حالا توان نگه داشتن یک عصا را ندارند، روزی سینه های اهریمنان را چاک میداده. ارگار، اپوش، شینزا، بوفنمن، سالبیررر....... اینها همانهایی هستند که تاریخ از آنها هراس داشت و من" دوباره تاکید کرد"من... نابودشان کرده ام.....حالا کسی برای قدر دانی نمیآید، احمق های لعنتی بیشعور بی پدر و....." خدمتکار که دید پیرمرد تعادلش را از دست میدهد، به سمتش رفت و سعی کرد آرامش کند، پیرمرد او را از خود دور کرد و گفت" از من دور شو....تو هم ناسپاسی، بی خرد هرزه ی بی ....." خدمتکار لبخندی تحویل مهمانها داد و گفت "عادتش است، حرفهایش ناراحتم نمیکند" و دوباره به سمت پیرمرد رفت تا آرامش کند.
بوتزاتی گویی مهمانها را فراموش کرده بود، غرغر کنان به سمت اتاقش رفت، ارسلان به سمتش دوید و گفت"استاد قرار بود درباره جانشکار کمکمان کنید"
پیر مرد نگاهی به او کرد و با چهره ای تمسخر آمیز گفت"کار تو نیست بچه، من هم نتوانستم"
"شما با او مبارزه کرده اید؟"
شکارچی پیر که گویی منتظر همچین فردی باشد تا خاطراتش را برایش تعریف کند گفت"بله، دوبار، و هر بار هم تاحد مرگ پیش رفته ام، تاجایی که خرخره اش در دستم بود، ولی هیچ از دستم بر نیامد، باور نمیکنی جوان احمق؟، بیا...بیا مستنداتم را ببین....بیا"
خواهر و برادر به اتاق پیرمرد رفتند و مستخدم هم مشغول کارهای خودش شد.

بوتراتی پیر، یک لحظه نمی نشست، تمام اتاق بهم ریخته را زیر و رو میکرد و سلاح و شنل و نقشه سفر و..... نشان جوانان میداد، مدام خاطراتش را با جنب و جوش تعریف میکرد، گویی جوان شده باشد، برای هر خاطره اش کتابی یا سندی میآورد که نشان دهد دروغ نمیگوید، البته ارسلان و سارا حرفش را باور میکردند.
بعضی مواقع، بی جهت ارسلان را با عصایش میزد، گویی حسی از حسادت درونش میجوشید، تا اینکه ارسلان درباره جانشکار سوال پرسید.
"آری....دوبار با او مبارزه کردم، البته هیچ وقت خرخره اش را نگرفتم.... ولی بسیار به او نزدیک بودم، حس میکنم نزدیکی من با او مرا اینگونه پیر کرده، من اینقدر ها هم خرفت نیستم......"
سارا گفت" ما به شما احترام میگذاریم استاد"
پیرمرد که با این حرف خوشحال شده بود شروع کرد"اگر میخواهید با او مبارزه کنید، باید یاد بگیرید که گوش ندهید، به هیچ صدای دلنشینی گوش ندهید، هرگز نگذارید سکوت حکمفرما شود، سکوت تاثیر خروش ویالونش را بیشتر میکند، تو میدانی درباره چه سخن میگویم جوان، روحت را میمکد، صدایش جگرت را چنگ می اندازد، راه رگهایت را میبندد."
ارسلان پرسید"چگونه.......چگونه با او روبه رو شوم؟، هر بار از دستم فرار کرده"
" او شکارچی روح است، مردمان درحال مرگ، شکارهای آسانی هستند، من هر دوبار هم در تبعید گاه بیماران "سلی" با او درگیر شدم، باید برایش تله بگذاری.....ولی درباره نحوه کشتنش هیچ نمیدانم، یعنی اصلا مطمعن نیستم که بشود اورا کشت، وقتی او را به چنگ آوردم..........."
سخنان بوتزاتی، تا غروب آنروز ادامه داشت و ارسلان را بسیار روشن کرد، بوتزاتی هم راضی به نظر میرسید، با بخواب رفتن پیرمرد، مهمانها آنجا را ترک گفتند و رهسپار خانه شدند.


در راه خانه، ارسلان از سارا درخواست کرد که به مریضخانه برود و درباره مدت عمر بیماران سلی و وبایی، کمی پرسش کند و خود به سوی ویالون سازی آندره رفت، آندره گفته بود که باید حتما به دیدنش برود.
هوا تقریبا تاریک شده بود، خیالش راحت بود که سارا از آنطرف به خانه میرود و نگرانی ایجاد نمیکند، البته سارا نیز کمتر از ارسلان دلاوری نشان نداده بود، او 14 هیولا را ساقط کرده بود که یکی از آنها "سیاه گرگ" بود، تا زمان سارا، این هیولا 9 پهلوان نامی را نابود کرده بود.
ارسلان تقریبا به خانه ی آندره رسیده بود که متوجه شد خانه تاریک است، هیچ از حدثی که مخیلاتش را پر میکرد، خوشش نمی آمد ولی مطمعن شد که اتفاقی برای آندره افتاده است. به سرعت برق به سمت خانه دوید، هنوز هیچ چیز مشکوکی ندیده یا نشنیده بود، خود را به درخت سرو کنار خانه رساند و بعد از چند لحظه سکوت، از آن بالا رفت و خود را از پنجره ی دایره ای داخل کرد
داخل اشکوب دوم بود و اتاق از نور کم ماه روشن بود، از پله ها پایین آمد و خود را به اشکوب همکف، که سالنی بزرگ بود، رساند، این اتاق کاملا تاریک بود، پس خنجرش را که با نور کم سوی "کیمیای بنفش" روشن بود، بیرون کشید و کورمال کورمال خود را به وسط سالن رساند.
چیزی که در وسط سالن میدید را باور نمیکرد، پیرمردی خشکیده، که حتما آندره بود وسط اتاق، تکه تکه شده بود، خونش به اطراف پاشیده بود. کف سالن پر از جای چنگالهای خونین آندره بود.
همچنان با چشمان گرد شده و متعجب به لاشه آندره خیره بود که صدایی طنین انداخت، صدای کوک ویالون بود.
از جایش تکان نخورد ولی خنجر را محکمتر فشرد و خوب گوش کرد، گویی صدا در سالن میچرخید و مسخره اش میکرد. همینطور به دنبال منبع صدای نحس میگشت که آهنگی دلنواز نواخته شد، واقعا زیبا بود، حتی زیباتر از صدای پیانویی که عاشقش بود، احساس خنکی میکرد و بوی عودهای شیراز را به یاد میآورد، آن شرابهای ناب و شبهای مستی و .....
یک لحظه به یاد آورد که بوتزاتی چه گفته بود " به هیچ صدای دلنشینی گوش نده"، سعی کرد خود را جمع و جور کند، ولی انگار نیمی از بدنش کش میآمد و به سمت راست میرفت، حس میکرد زمان به سرعت میگذرد و اورا با خود میبرد.
دوباره سعی کرد و تکانی به خود داد، دست راستش که حالا شُل شده بود خنجر را فشرد و با تمام سختی نعره ای سهمناک سر داد. به خود که آمد، فهمید که آهنگ زیبای چند لحظه پیش، به طرز مهلکی هراس آور و غیر قابل تحمل شده.
سطل فلزی را که کنار کپه ای از زباله ها افتاده بود برداشت و شروع کرد به ضربه زدن به آن، با این کار تمرکز ویالون سیاه را از بین میبرد، حالا میتوانست تمرکز کند، احساس میکرد صدا از پشت سرش میآید و به سمت راست و چپ متمایل میشود، بیحرکت ایستاده بود و منتظر نزدیک شدنش مانده بود، وقتی احساس کرد که هیولا به اندازه کافی نزدیک شده، چرخید و یکی از تیغهای کوچکش را که طنابی نازک به آن وصل بود، به سمت خصم پرتاب کرد، صدای ویالون قطع شد و ناله ی هیولا بلند، او را نمیدید ولی حالا میدانست که به کجا میرود، طناب به سرعت کشیده شد و به چپ تمایل یافت، ارسلان به کمک طناب مسیر را یافت و تیغ دوم را که بزرگتر بود پرتاب کرد، اینبار صدای ناله ای بلندترشنیده شد، هیولا لحظه ای حرکت نکرد، شکارچی با خود فکر کرد که جانشکار مرده است، ولی وقتی طناب ها را کشید و آنها را خالی یافت، فهمید که هیولا طناب را پاره کرده، تا خواست فکر دیگری کند، صدای ویالون دوباره بلند شد و اینبار کوبنده تر، ارسلان احساس کرد پایش میسوزد. متوجه شد که از ران پای چپش خون سرازیر شده، با سرعت موضع خود را عوض کرد و در همین لحظه بود که صدایی مهلکتر، همانجایی را که ایستاده بود، چاک داد، جیغ های ویالون پشت به هم نواخته میشد و ارسلان با پای زخمی از ضربه های کشنده ی صدا، فرار میکرد.

با خود اندیشید که به نور احتیاج دارد تا دشمن را ببیند و تنها چیزی که در آن زمان کمکش میکرد، آخرین بطری "کیمیای بنفش" بود که از خود کمی نور میداد.
مسیرش را عوض کرد و به طرف راست دوید، مایع داخل بطری را به اطراف پاشید و این کار باعث شد بهتر ببیند، جانشکار را بالای پله ی نیمه کاره ی سالن دید که ویالون سیاه را در دست گرفته و با عشق مینوازد. البته این عشق برای دیگران کشنده بود.
یکی دیگر از تیغ ها را پرتاب کرد، ولی جانشکار جا خالی کرد و ناکامش گذاشت. خواست دیوانه وار به سمتش برود و کار را یکسره کند که چشمش به ستون کنار دستش افتاد، سه صفحه بزرگ فلزی که به پایه هایشان تکیه داده شده بودند. صفحات گرد و محدب و براق بودند، با به یاد آوردن حرف آنتونیو به سمت آنها دوید،
"تئوری هایی درباره متمرکز کردن موسیقی ارائه شده، برخی میگویند میشود امواج صدا را متمرکز کرد و گیر انداخت"
یکی از آنها را برداشت و جلوی خود نگه داشت، اینبار به سمت آهنگ رفت، شاید یکی از تئوری ها را عملی میکرد.
جیغ ویالون بلند شد، امواج صدایی که از ویالون برمیخواست، هوا را تاب میداد و به پیش میآمد، برخورد صدا با صفحه فلزی، باعث انحرافش شد و سمت سقف رفت،با چنان قدرتی به سقف برخورد کرد که آن را به شعاعی بزرگ، شکافت و به نفع ارسلان، نور ماه را داخل کرد. ضربه بعدی به یکی از ستونها خورد و دیگری به خود جانشکار، نعره ی جانشکار چنان سهمگین بلند شد که سالن را لرزاند.
ارسلان به سمت جانشکار، که به زمین افتاده بود، رفت و صفحه را کنارش گذاشت. هیکل عظیمی که برنسی سیاه به تن داشت، ویالنش را با سختی از زمین برداشت و سعی در بلند شدن کرد،دود خاکستری از پهلوی زخمیش خارج میشد، ارسلان چنان به او نزدیک شده بود که طوفان نفرت و عشق را که از او ساطع میشد، حس میکرد، لحظه ای مبهوت سیاهی درونش شد، ولی به خود نهیبی زد و قبل از اینکه جانشکار برخیزد، صفحه ی دوم را هم در سمت راستش گذاشت.
جانشکار بلند شد و رو به ارسلان، آرشه ی ویالونش را تکان داد، ارسلان به طور غریزی به عقب پرید، صدای برخواسته از ویالن به صفحه سمت راست برخورد و پس از برخورد با جانشکار، به صفحه سمت چپ خورد و دوباره بازگشت، در این میان، هیولا ناله کنان زمین را چنگ می انداخت.
کارها خوب پیش میرفت که یکی از صفحات شروع به پاره شدن کرد، ارسلان سریع به سمت آخرین صفحه رفت تا آن را هم به کار گیرد، ولی پنجه ای سیاه او را از این کار باز داشت. صفحه قبل از آنکه ارسلان امید داشت، متلاشی شده بود و جانشکار آزاد.

پنجه سیاه، گردن شکارچی را گرفته بود و آن را در حد شکستن میفشرد، ارسلان کمکم سوی چشمانش را از دست میداد و به مرگ خود فکر میکرد که تیری زخیم از شکم هیولا بیرون زد، پیش از اینکه ناله هیولا بالا رود، تیر دیگری از سینه اش بیرون زد و باعث آزادی ارسلان شد.
جانشکار میخواست تیرها را بیرون بکشد که تیری دیگراز کمان سارا، که حالا میدوید خارج شد و به گردنش نشست، ویالون از دستش افتاد و به خود می پیچید که ارسلان به رویش پرید و با خنجر آبدیده اش جمجمه اش را سوراخ کرد، ثانیه ای هر دو چشم در چشم شدند، دو چشم سرخ بی مردمک، به چشمان قهوه ای ارسلان خیره شده بود، ارسلان احساس خوبی نداشت، احساس میکرد چیزی تغییر میکند ولی نمیدانست که........، صدای خرد شدن چیزی، خیرگی را از بین برد.
سارا ویالون را، محکم به زمین کوباند و آن را خرد کرد،چشمان جانشکار به سمت ویالن برگشت و گویی همه چیزش نابود شده باشد، جیغی دردناک سر داد و به عقب پرت شد، میخواست جلو بیاید ولی نمیتوانست، دستش را با اشاره به سمت ویالون شکسته گرفته بود و در خود فرو میرفت، دود سیاه دورش میچرخید و کم کم به رنگ سرخ میگروید تا اینکه تبدیل به آتشی سوزنده شد و مامور جدید مرگ را در خود فرو برد، صدای جیغ های مکرر جانشکار قطع نمیشد.

آتش جهنمی، دیوانه وار به دور جانشکار میچرخید و حتی زمین زیر پایش را نرم میکرد. اول احساس میشد که آتش کوچک میشود، ولی طوفان آتشین، یکهو چند برابر شد و تازیانه هایش را به هر سو پرتاب کرد، شکارچیان به سرعت از محل دور شدند ولی به این آسانی هم نبود، دیوارها و پنجره ها و..... با قدرت آتش، به سمت آن جذب میشدند.
ارسلان در حال فرار، از یک قطعه ی فلزی بزرگ که احتمالا برای درب بود، با سختی جاخالی کرد، هر دو به سمت شکافی دویدند که لرزش های آتش ایجاد کرده بود، آتش همچنان بزرگ میشد همه چیز را میبلعید، که از درون شکاف به بیرون پریدند و در کثری از ثانیه، انفجاری عظیم خانه را ویران کرد و به طرزی ناگهانی در خود فرورفت و خاموش شد.
هر دو مبهوت بودند، خورشید کم کم طلوع میکرد، صدای جیغ های سرسام آور جانشکار، یا همان لوئیجی، هنوز در ذهن ارسلان طنین میانداخت. چشمش را که از خانه ویران شده برداشت، سارا را دید که متهیر به او نگاه میکرد، چشمانش دیگر بیش از این گرد نمیشد.
ارسلان لحظه ای سارا را برانداز کرد و گفت"چیزی شده؟"
سارا تقریبا گریه کنان گفت "موهایت.......موهایت ارسلان........ تو را چه شده؟"
ارسلان خواست موهایش را جلو آورد تا ببیند، که باد کمکش کرد و آنها را جلوی چشمانش پراکند، ارسلان میدید که موهایش همچون برف سفید شده و البته بلندتر، باد به میان آنها میرفت و بازی میکرد، ارسلان بلند شد و لبخندی به سارا زد، نمیدانست از شادی پیروزیست یا از غم و اندوه پیری زودرس است، به هر حال سارا لبخندش را پاسخ داد و دوباره خواهر و برادر دوش به دوش هم به دورتر ها رفتند.
شاید برای شکاری دیگر





مرد لاغر اندام، جلوی میز شام نشسته بود و شامش را به آرامی میخورد، در همین حال به بیماری لاعلاج تنها دخترش میاندیشید و چشمانش از قصه و خشم سرخ شده بود که صدای ضربه بر درب بلند شد
" کیستی؟"
"یک دوست"
مرد استخوانی با اکراه از سر میز شام بلند شد و غرغر کنان در را باز کرد، نور به بیرون تابید و خرقه پوشی عصا به دست نمایان شد، فقط لبخندش از زیر باشلق معلوم بود. مرد گفت "چه میخواهی؟"
خرقه پوش با لبخند پاسخش را داد: "خواهان معامله با تو هستم"


نوشته ي میلاد نوری



Re: مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۰:۳۰ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
#11



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۵۷ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
خب بنده الان فكر ميكنم اين مسابقه كنسل شده يا يه چيزي تو همين مايه ها. ولي به هر حال ميفرستم داستانمو...
=====================================
پيشاپيش بايد به عرض خوانندگان عزيز برسانم كه داستان زير، صرفا يك داستان فانتزي-وحشت ميباشد و خالي از هرگونه گرايشات سياسي،‌مذهبي، قومي و مليتي است. نام شخصيت ها اتفاقي بوده و محل هاي توصيف شده، صرف دارا بودن عناصر فانتزي انتخاب شده و قصد و نيت سوئي وجود ندارد.

""ترکیب تناقضات""

در اتاقی که از بحثِ آتش افروزِ این روزها داغ و آتشین بود، بوی دود قلیان و اسپند و عرق تن های عصبی و ناراضی پر شده بود. پیر مردان، میانسالان و جوانان حاضر در جمع، همه از موضوع اسارت میگفتند؛ و در هیاهوی صداهای خشن و سرفه های متعدد پیرمردان فرتوت، چیزی كه توجه افرا را جلب کرد ترس بود.
ترسی که همه، اعم از پیر و جوان، توانا و ناتوان و معتقد و نامعتقد، اسیرش بودند. افرا میتوانست ترس را در چهره تک تک این بزرگ گویان پر مدعا ببیند و تنش های عصبی ناشی از ترسشان را حس کند. حالش از این جماعت فرهیخته نما به هم میخورد و دوست داشت راهش را بگیرد و از میان آنها برود ، ولی او براي فرار كردن اينجا نبود.
افرا با هرتي از روي عمد استکان چایش را تمام کرد و از جا بلند شد، هیچ کس به جوانی سیاه پوش و ژوليده که میخواست از مجلس بیرون رود اهمیت نداد ولی افرا قصد رفتن نداشت. سینه اش را صاف کرد و گفت"من انجامش میدم...."
تمام حاضران تشنه ی شنیدن این جمله بودند ولی نه از جوانی که ریشهایش هنوز کامل نشده بود و با موهای بلند و شلوار بگ و كاپشن چرمي این طرف و آنطرف میرفت، نه افرا جمشیدفر. سکوتی عميق حاکم شد و حتی قل قل قلیان ها هم خاموش شد.
پیرمردی که در شاهنشین مجلس نشسته بود و تسبیح دانه درشتي در دستانش بود، ریش انبوه اش را نوازش كرد و با صدای خس خس گونه اش گفت"این کارهای عملی مدرسه نیست پسرجان، یک کار جدی ست که بزرگتر از تو هم در انجامش مانده اند، تو نمیتوانی بروی"
افرا که میدانست آنها هیچوقت تصمیم نخواهند گرفت گفت"استاد خسروزاده، بی ادبی نباشه ولی من طلب رخصت نکردم، من گفتم انجامش میدم."
نیش و کنایه های افرا جمشیدفر شهره خاص و عام بود و تعجبی از اینگونه صحبت کردنش نبود. نفر سمت راست استاد اعظم که سبيل بلندش لبانش را پوشانده بود از میان دود انبوه قلیانش بلند شد و گفت"جمشیدفر، ما قوانینی داریم و همه احترام میگذاریم؛ کاری نکن که احترام ها شکسته شود و مجبور شویم کاری ناپسند کنیم"
افرا كه ميدانست اين كلمات بار تهديدش بيشتر از نصيحتش بود، جلوي خودش را گرفت و چيزي نگفت، راهش را از مين جمعيتي كه هاج و واج در سكوت نگاهش ميكردند باز کرد و از ساختمان خارج شد. صدای قدمهایش روی سنگفرش قدیمی حیاط آهنگین بود. در راه صدای همهمه ای را که دوباره سرگرفته شده بود و مملو از تهمت های نفاق و خيانت خطاب به او بود شنید و همینطور صدای سه چهار جیرجیرک حیاط را؛ طنين صدای استاد اعظم را در ذهنش حس كرد"افرا کاری نکن که مانند منوچهر، حكم لعن و اخراجت اجرا شود"
افرا با خود تصور کرد که این جماعت پوسیده چه بلاهایی به سر او و امثال او آورده و میآورند، در میان پیچاپیچ درختهای انگور سیاه ایستاد، نگاهی به ماه درخشنده شب چهاردهم انداخت و در ذهنش استاد را تصویر کرد و گفت:"وقتی برگشتم اون برگه رو امضا میکنم"
خسرو زاده در ذهنش رفتنی بی بازگشت میدید؛ زمزمه کنان زیر لب گفت"هرگز بر نخواهی گشت"




در خیابان های تاریک آن شب، جز موش های پر جنب و جوش شهر و نوسان چراغ گازی خیابان چیزی حرکت نمیکرد، افرا نگاهش را روی بنای عظیمی که جلویش مانند کوهی استوار قد برافراشته بود، قفل کرده بود. از پایه تا بالاترین قسمت گنبد، تماما شکوه و قدرت. انرژی که از گنبد عظیم بنا به او ساطع میشد فراتر از چیزی بود که فکرش را میکرد و همانطور که انتظار داشت، منفی ترین چیزی بود که حس میکرد، گویی جهنم در آن بنا محصور بود.

میدانست برای ورود باید ورد را بداند و آن را درک کرده باشد. به سمت درب بزرگ دو لنگه اش رفت و با فشار دست بازش کرد، سالنی بزرگ و تاریک در گستره ی نگاهش گشوده شد. بعد از آن اتفاق اولین باری بود که اینجا میآمد.
بادي سرد و خشك از داخل به بيرون ميوزيد؛ نور ضعیف و نقره ای ماه از پنجره های متعدد بنا به داخل افتاده بود و به اندازه ی دیدن اجساد کافی بود. حدود 50 جسد از سقف بنا به دار آویخته شده بودند. افرا انتظارش را داشت، زیرا میدانست در کجاست و با چه چیزی سر و کار دارد، درست به همین خاطر بود که هیچ کس نمیخواست اینجا بیاید و وظیفه ای را که برایش سوگند خورده بود انجام دهد، جن گیران اسطوره ای م.د.ج(مجمع دانش جنگیری) از آمدن به این مکان سر باز میزدند زیرا دیگر سخن از جنهای راه گم کرده يا آل و ارواح زجر ديده نبود، اینبار با جنی خاص برخورد داشتند، او پسر اعظم شیطان بود، خناس کبیر.


گوشه گوشه ی این مسجد بزرگ و فراموش شده پر از اسطوره بود و گذشته اش شکوه و روایت، ولی همین موضوع بود که اسیرش کرده بود.
افرا پای چپش را بلند کرد و روی فرش سوخته و پوسیده کف سالن گذاشت و شروع کرد به خواندن ورد؛ پنج کلمه به ازای هر قدمی که برمیداشت. همينطور كه ورد ميخواند، گذشته ی مسجد در ذهنش تداعی ميشد:
زمانی که اولجایتو از این منطقه میگذشت، ستونی از نور در بیابان های آنجا دید. او که پادشاهی از شاهان وحشی بود و بارها مذاهب گوناگون را تجربه کرده بود و با فرهنگهای مختلف عامه آشنا بود، دستور داد مسجدی بسازند عظیم تر از هر مسجدی که تا به آن زمان ساخته شده بود، این مسجد که عظیم ترین گنبد آن زمان را دارا بود، به ظاهر اسلامی و پسند مردم منطقه بود، ولی در نهان بنایی بین المللی و دارای پتانسیل ذخیره نیروی همه ی مذاهب بود، به زبان ساده تر اولجایتو گنبدی مقدس ساخت که مکنده و جذب کننده ی تمام انرژی های مذهبی بود.
الجایتو آن بیابان را به شهری تبدیل کرد و آنجا را پایتخت حکومت خود قرار داد. نام خودش را به خدابنده تغییر داد و نام آن بیابان را سلطانیه نهاد.




افرا جنب و جوشی در محراب مسجد دید، میدانست که هر لحظه امکان داشت به او حمله شود و با احتصاب قدرت های او و دشمنش، چیزی حدود 2 درصد امکان پیروزی او وجود داشت، ولی چیزی که او را به این مکان کشیده بود فراتر از از همه ی محاسبات و منطقش بود، او به دنبال چیزی بود که سالهای متوالی تعریفش را شنیده و عکسهایش را دیده بود، افرا امید داشت پدرش را در میان اجساد پیدا کند.
سعي ميكرد بي سر و صدا باشد. سكوت در اين جا حكم تنگ آبي را داشت كه اگر ميشكست آشوب راه به بيرون ميافت.
افرا با احتیاط ورد را خواند، وردهای او همیشه جواب میداد چون مانند همین مکان دارای قدرت های ترکیبی بود، تمام بزرگان م.د.ج به اصیل بودن ورد ها توجه میکردند و همیشه از سنتشان استفاده میکردند، حتی در زمان پدرش قانونی برای منع استفاده از وردهای ترکیبی وضع شده بود، ولی افرا به قدرت ورد های ترکیبی اعتقاد داشت، او میدانست قانون شکنیهای پدرش این نوع ورد را وارد مجمع کرده بود و روشنفکری پدرش در این باره از زمانی آغاز شده بود که با زنی زرتشتی ازدواج کرد، آن زن به پدرش یاد داده بود که مهم قدرت است، منبعش هر جا که میخواهد باشد، او معتقد بود استفاده از مرجعی خاصه ی اشخاصی خودبین حماقت است. آن زن به پدرش جنگیری در زرتشتی، جنگیری در هندوئیسم و جنگیری در حكمت مغان را آموزش داد و پدرش آنها را با جنگیری اسلامی-ایرانی ترکیب کرده بود، اوایل به شدت کارساز بوده و بهترین روش جنگیری شده بود ولی به دل بزرگان سنتی مجمع خوش نیامده بود و او را بیرون کرده بودند، جنگیری ترکیبی را منع کرده و هر که از آن استفاده میکرد را اخراج کرده و قدرتش را میگرفتند، به این صورت قدرت را به انحصار خود درآورده بودند ولی نمیدانستند که هنوز کسی از آن خانواه وجود دارد. هیچ کس نمیدانست افرا فرزند منوچهر است. افرا ترکیبی از روشهای جنگیری بود.


سایه هایی حتی سیاهتر از تاریکی از چپ و راستش با سرعت عبور میکردند،
افرا میدانست که جنیان میتوانند به وسیله ی کندن دنده های خود و آغشتنش با خون و خاک، جنی دیگر خلق کنند، حسش به او میگفت در لابهلای تاریکی عمیق اطرافش 5 یا 6 جن به دنبالش هستند و هر لحظه ممكن است به تعدادشان افزوده شود.
در میان انسانهای آویزان شده از سقف و سوز و سرمایی که ترس را عمیقتر میکرد، به سمت محراب دوید و کاغذی را که از ورد ها و اسامی مقدس سیاه شده بود داخل آن انداخت و زانو زد. تسبیحش را که 101 دانه ی نقره ای به علاوه ی دو صلیب کوچک داشت، درآورد و بوسه ای بر فروهر تاج تسبیح زد، به سرعت زمزمه کرد:"آتش و آب و هوا و خاک مغلوبم باد، به یاری تو ای مقدس ترین"
بلافاصله آتشی در مهراب شعله کشید که تاریکی را شکافت. شش جن بدخیم که با دود سیاه و حشرات موزی احاطه شده بودند پدیدار شدند و با جیغی گوش خراش از کوبش نور به تنشان سوختند.
خناس همین اطراف بود افرا از این موضوع مطمعن بود، برای اولین بار حس میکرد که ترسی به درونش نفوذ میکند و این را اصلا دوست نداشت. به سرعت خنجرش را درآورد و کف دستش را برید، سرماي خنجر را در كف دستش حس كرد ولي خون گرم رگهايش جايگزين شد. زیر گنبد عظیم ایستاد، درست در کنار اجسادی که انگار سالها از پوسیدنشان میگذشت، کف دستش را فشرد و خون خود را دایره وار به اطراف خود ریخت، خون محافظ، نمیدانست خونش آنقدر پاک هست که از او در برابر تاریکی مطلق محافظت کند یا نه ولی میدانست که باید امیدوار باشد.

لباسهایش را درآورد؛ میدانست که مهمترین چیزی که جنییان را جذب میکند، بدن لختی است که گرمایش مانند بوی خون برای کوسه عمل میکند.
دستانش را گشود و به شکل صلیب ایستاد، کف دست چپش را به سمت زمین و دست راستش را به سمت آسمان گرفت و شروع به چرخیدن کرد، به اصطلاح خودش دوختن زمین و آسمان، یعنی پیوند بین دنیای ماده و دنیای معنا. میخواست ماموریت اصلی اش را که بازکردن دروازه بود اجرا کند؛ كه چیزی سنگين و حجيم به حفاظی که از خون ساخته بود برخورد کرد و برای لحظه اي گويي ساعقه زده باشدش، مغز استخوانش سوخت و بدن لختش به زمین سرد کوبیده شد.

وقتي بلند شد باورش نميشد چه چيزي جلويش است. موجودی را که جلوی چشمش میدید، چیزی فراتر از تصوراتش بود، هرگز فکرش را نمیکرد چنین حیوان درنده ای بتواند در دنیا زندگی کند، موجودی مخلوط از بزی تیزدندان و آتش و دود بود كه شاخهايش بينظم و وحشي روي پيشانيش روئيده بودند، تاریکیِ متمرکز شده و حجیمي که مانند سیاهچاله های فضایی مکِشی عظیم داشت.
خناس گویی عاجز از وارد شدن به محوطه ی افرا، به دنبال راه حل، چند بار دیوانه واربه دورش چرخید و دوباره به اعماق تاریکی ميان ستونهاي مسجد رفت. افرا به تقدس خونش آفرین گفت و سعی کرد راهی دیگر بیابد، میدانست که خناس برمیگردد و اجازه ی بازکردن دریچه هاي معمولي را نمیدهد.لایه ها بهترین راه بودند.


سالها پیش که م.د.ج هنوز نو پا بود و از طرف رئسای مجامع ماورائ الطبیعه رسمیت نگرفته بود، فردی ارمنی به نام "آرینبرت ملکیان"مبحث لایه هارا ارائه دادکه باعث جلب توجه بزرگان زمان شده و مجمع را از محافل کوچک به عرش کشید.
لایه ها ریشه در معنویات و عرفان مسیحیت داشت ولی آرینبرت اعتقاد داشت که در همه جا کاربرد خواهد داشت. آرینبرت مساله را بدین گونه شرح داد:
دنیای ما مانند پیاز، لایه لایه میباشد، هر کدام از این لایه ها موجودیت و تصوری از دنیا را به ما ارائه میدهد، این اتاق در شکل دنیایی خودش اینگونه است و در شکل جهنمی خودش جهنمی و آتشین است و در شکل بهشتی اش هم زیبا و دوست داشتنی است، ولی همچنان همین اتاق است و غیر از این نیست.

آرینبرت اولین کسی بود که توانست جنیان را به جهنم تبعید کند و به ادعای خودش این کار را با کمک خدا و فشار آوردن به مکان و زمان انجام میداد، یعنی جن زده را در فشاری زمانی مکانی قرار میداد و جن را به لایه ی جهنمی پرتاب میکرد و جن زده را در لایه ی خودش نگه میداشت. روش جنگیری آرینبرت تا زمانی كه حضرت مقتدرزاده
رئیس مجمع بود کاربرد داشت ولی بعد از آن به دلایل مذهب پرستانه ممنوع و حرام شد.

منوچهر دومین نفری بود که از این روش استفاده کرده و گسترشش داده بود. او متوجه شده بود که بسیاری از جنیان لایه ی خودشان را میشناسند و به موقع فرار میکنند تا اسیرش نشوند. تدبیری که منوچهر اندیشیده بود اینگونه بود که لایه ای ناشناخته خلق میکرد و جن را در آن زندانی میکرد، یعنی لایه ای درون لایه ی دنیا، و بعد از اینکه جن زندانی لایه شده بود آن را به لایه ی جهنمی میفرستاد. اینگونه جن اسیر لایه ای میشد که هیچ شناختی از آن نداشت و به وسیله ی آن به لایه ی جهنمی خودش میرفت.
افرا حدسش بر این بود که خناس از لایه ی جهنمی میگریزد پس باید لایه ای خلق میکرد و او را در آن زندانی میکرد، و بهترین مکان را برای ساخت لایه اش، دایره ی مقدسی میدید که سپرش شده بود.




چنان شهوتی از کشتن او را فرا گرفته بود که کلافه میشد.
خناس بوی طعمه اش را حس میکرد و نیرویی را که آرزویش را داشت درون طعمه اش میدید. ولی چیزی عذابش میداد، چیزی مانع ورودش به حریم او میشد و او میدانست که نمیداند.
او میدانست زمانی که چیزی غیر از بدی و سیاهی و کشتار و خون کثیف وجود داشته باشد، نسبت به آن نادان است، یعنی چیزی فراتر از او بود و او از درکش عاجز. این چیزها را فقط پدرش درک میکرد.




افرا صلیبهایی را که جزئی از تسبیحش بود در دستانش فشرد و دعایی را که ورد زبان آرینبرت بود خواند (Deus Lux Mea Est) . چیزی مانند هاله اي سپید و چشم نواز درون دانه دانه های تسبیح و مشتهای گره کرده ی افرا تپیدن گرفت و کم کم تمام بدن افرا را که میلرزید،در برگرفت؛ زمین و مکان یا شاید هم زمان به لرزه افتاده بود.
صدایی کر کننده پیچید و آنقدر شدید شد که دیگر شنیده نمیشد. روي پا ايستادن براي ساحر سخت شده بود. افرا دندانهايش را بهم فشرد و تسبیح را پاره کرد و تمام انرژی هایی که جمع شده بود کسسته شد؛ نوری کورکننده و مکشی کُشنده همراه با فشاری افزاینده همه چیز را در برگرفت و در یک آن افرا خود را کنار ستونی نیمه خراب یافت و خناس را داخل لایه ای که خلق کرده بود.



خناس دیوانه وار سعی میکرد دیواره های نامرئی لایه ای را که زندانی اش شده بود، با مشت و چنگ بدرد، ولی مانند سگ هاري که در چهار ديوار زنداني باشد ناتوان و عاجز بود.
افرا خود را جمع و جور کرد و با سرعت بلند شد؛ به زیر گنبد عظیم و پر قدرت سلطانیه نگاه کرد. حالا میفهمید این مکان چرا چنین قدرتمند است و چگونه جذبه ای به قدرت کهکشانها دارد.

نمادهاي قدرتمند و مرموزي را ميديد كه در هم ادغام شده بودند و در اصل ستون اصلي بناي مقدس بودند
خداوند نرینه، در دل خداوند مادینه، قرار گرفته بود و هر دو درون نر و ماده ای که ستاره ی شش پر به وجود آورده بود آرمیده بودند. میتوانست قدرت و انرژی حاصل از تجمع نیروها را در گنبد حس کند......میدانست باید چه کند.

دوباره دستانش را مانند صلیب باز کرد. کف دست چپش را رو به زمین و کف دست راستش را رو به آسمان گرفت و با گفتن بسم الله، به رسم زور خانه شروع به چرخ زدن کرد.
در عرض چند ثانیه سرعت چرخشش چنان زیاد شد که فضای اطرافش مانند هوایی که در معرض آتش باشد موج گرفت و زمین زیر پایش سرخ شد.
افرا زمزمه هایش را به فریادهایی کر کننده تبدیل کرد و دروازه ای را که باید باز میکرد، گشود.

روزنه ای کوچک در گنبد ایجاد شد و نوری سرخ از آن به داخل تابید، در خلال
چرخش افرا و فریادهایش روزنه بزرگتر میشد و تابش نور سرخ به خناس بیشتر. دقیقه ای بیشتر طول نکشید که گنبد تماما گشوده شد و در آنطرف آن دنیایی از آتش و دود و ضجه پدیدار شد، مکانی که زادگاه خناس بود و به آنجا تعلق داشت.

افرا تمام نیرویش را صرف فشار به زمان و مکان کرد تا بتواند خناس را بیرون فرو بیاندازد. چنان عرقی از سر و رویش میریخت که انگار غرق بارانی سیل آسا شده و بخاری را که گرمای بدنش از عرق تنش ایجاد کرده بود از جلوي چشمانش ميچرخيد و بالا ميرفت؛ که يكباره خناس، آن نفس شوم، لب نا معلومش را به سخن گشود.



صدای خناس چیزی بود شبیه كشيدن شمشيري كند بر سپري زنگ زده و یا خرد شدن سنگهای خارا با ضربه های متوالی پتک، معمایی که در صدای خشنش نشسته بود، گویی تا قیامت بی جواب میماند. افرا حس کرد پوستش خشک میشود؛ ولی تمام جمله اش را فهمید"همه چیز از خودش شروع میشه" افرا فریاد زد: "چی؟"
خناس همانطور که با جاذبه و مکش قدرتمند لایه اش که از گنبد سلطانیه دهان باز کرده بود، مبارزه میکرد گفت:"مقدسه كه نامقدس رو خلق ميكنه"
افرا اخم کرد و داد زد:مزخرفه.....من مقدسم و تو نامقدس، من دارم تو رو نابود میکنم"
خناس:"احمق نشو ساحر....تو خوب میدونی چي ميگم، تا به حال فکر کردی که چرا هر جا مسجد یا کنیسه و یا کلیسا هست، ما هم هستیم؟! تا به حال فکر کردی که چرا پدرم روی زمین نیست؟!....چون بقای مقدسات به نامقدسات مربوطه، بالاخره باید یکی بد باشه، پدر من روی زمین نیست چون اون نامقدس ترینه و تا زمانی که مقدسترین، روی زمین نیاید، او هم نخواهد آمد، نیکی و بدی به اندازه هم، تعادل"

افرا به حرفهای خناس که با حالتی ملتمسانه و در عين حال با خشم گفته میشد توجهی نکرد. فشار را چنان زیاد کرد که برای خودش هم عذاب آور بود و سرش را به دوران می انداخت. خناس با جیغی دلخراش به سمت گنبد کشیده شد و داخل لایه اش ناپدید شد، تمام سایه ها هم همراه او ناپدید شدند، انگار چادر سياهي كه روي مسجد بود برداشته شد و گوهر و زيبايي مسجد آشكار شد.
افرا در سکوت خوش یمن مسجد، بیهوش به زمین سنگ فرش افتاد.




هزاران تاس وجود داشت، آنقدری که کوهی از تاس بنا شده بود و تصورش مو به تن سیخ میکرد. دستی عظیم همه ی تاسها را در مشت خودش جمع کرد و به اطراف پرتاب کرد، هر تاسی که به زمین میخورد یک اتفاق ناگوار میافتاد، سیل، زلزله، جنگ، مرگ و.....تاسی که در میان همه متفاوت بود، محکم به تاس دیگری خورد و آن را خورد کرد، وقتی آن تاس متفاوت از حرکت ایستاد، افرا عکس خودش را در آن دید و در تاس خورد شده عکس پدرش را.

افرا یکهو از خواب پرید و به طوری که گویی در این مدت نفسش حبس بوده، با تمع نفس کشید. روی سینه ی لختش دو خط سرخ رنگ خون خشک شده وجود داشت که از بینی اش سرازیر شده بود.
تقریبا صبح شده بود و نور خورشید را که بعد از سالها اجازه ی تابش به این مکان را یافته بود دید.
کت چرمی مشکی اش را که کنار خرابه ها و جسدها افتاده بود برداشت و پوشید، نور خورشید از غبارها عبور میکرد و به او میتابید، انگار تونلی از نور ساخته شده بود. به جای بوی تعفن شب قبل، بوی خاک و کهنگی دوست داشتنی فضا را درگیر کرده بود. نگاهی به جسد باقی مانده از خناس کرد، جسدی متلاشی شده که بی شباهت به خودش نبود، با خود اندیشید شاید همراه خناس تبعید شده، یا شاید هم این جسد پوسیده و فنا شده جسد منوچهر مشهور، اسطوره ی طرد شده و زخم خورده ی جنگیری بود،شاید پدرش بود.
از میان اجسادی که سالها اینجا بودند و جز مرگ ندیدند به آرامی عبور کرد، او زنده بود و نامقدس نابود شده بود. مسجد عظیم گویی اقتدار خود را به دست آورده بود و میتوانست جواب افرا را با بازتاب آهنگین صدای قدمهایش بدهد.





بعد از یک هفته بازیابی نیرو، افرا تصميم گرفت از فعاليت در مرجع استعفا دهد، البته ميدانست كه آنها زودتر او را مورد لعن و نفرين قرار داده اند. وقتي به محل تجمع مجمع رفت با كمال تعجب ديد كه همه به دار آویخته شده بودند و استاد خسروزاده اسیر فرزند دوم شیطان شده بود.

صدای خناس در گوش افرا طنین انداخت.


"مقدس است که نا مقدس را می آفریند"

-----------
*Deus Lux Mea Est كلمه لاتين به معناي (خدا نور من است(
===============================
نوشته ي ميلاد نوري



Re: مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۰:۲۶ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
#10

آرنولدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۱۵ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱
از روي شونت! باورت نمي شه نگام كن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 353
آفلاین
به نام یگانه خالق هستی.

دِراجِس قربانی جادوی سیاه 1/3 (برگرفته از کتاب حکایت سیمرغ نوشته خودم)

در دنیایی که موجودات آن برای بسیاری نا آشنا هستند، به نام "آرثوز"، اِلفهایی زندگی می کردند که زیبایی و قدرت جادویی آنها زبانزد خاص و عام بود.آنها از "چاه خورشید و ماه" و "درخت جهان" محافظت می کردند.

دو شاهزاده اِلف به نام های "دِراجِس و "نِروانو" به عنوان شاگردان سناریوس دانا و حکیم، به تعلیم علم، جادو و حکمت مشغول بودند. او آنها را طوری تعلیم می داد که در آینده بتوانند بدرستی مردمشان را هدایت کنند. او جادوی سیاه را که عاملان آن اُرکها و آندِدها بودند، تحریم می کرد و به خوبی به شاگردانش آموخته بود که: ((جادوی سیاه با خود بد بختی به همراه دارد.)) اما شاهزاده جوان تر، دِراجِس نظر دیگری داشت و معتقد بود که: (( جادوی سیاه همیشه موجب بدبختی نمی شود و می توان در موارد ضروری از آن استفاده کرد.))

مدتی از پایان تعلیمات دِراجِس و نِروانو نگذشته بود که اتفاقات ناگواری رخ داد؛ شاهزاده انسانها قدرتمندترین لرد آندِدها را از "هِلسوس" به آرثوز فراخوانی کرد، "دِرداژ" همیشه دنبال فرمانروایی بر آرثوز و به نابودی کشاندن آن بود؛ حال با کمک شاهزاده "آرتائوس" به آرثوز بازگشته بود و یک بار دیگر می توانست شانس خود را برای بدست آوردن آن امتحان کند.

دِراجِس با شنیدن خبر باز گشت دِرداژ، فوراً به سمت اردوگاه آرتائوس براه افتاد؛ در اواسط راه به شاهزاده آرتائوس برخورد کرد، بی درنگ به او حمله ور شد، جنگ آنها 7شب و 7روز ادامه داشت؛ اما هیچ یک توان فائق آمدن بر دیگری را نداشت. در روز هشتم آرتائوس به دِراجس گفت:

- ادامه این جنگ بی فایده اس!! ... می دونم که از جادوی سیاه آنچنان هم بدت نمیاد، برای نجات مردمت و درخت جهان باید ازش استفاده کنی... جمجه گولدان رو همین اطراف پنهان کردن، پیداش کن خودت بهتر می دونی چه کارهایی باهاش می شه انجام داد.

- چرا داری به من کمک می کنی؟

- من دلایل خودمو برای خیانت به اربابم دارم.

این را گفت و از آنجا دور شد. شاهزاده دِراجِس مدتی به فکر فرو رفت سپس اعماق جنگل را به دنبال جمجمه گشت، آنرا در وسط جنگل یافت. گروهی از اُرکها و آندِدها نیز مراقب آن جمجمه نفرین شده بودند.دِراجِس و سربازان تحت فرمانش طی یک حمله غافلگیر کننده جمجمه را بدست آوردند.

وقتی دِراجِس به خانه باز گشت هیچ استقبالی از او به عمل نیامد، جز اینکه در همان شب نیروهای آندِد به دهکده زیبای اِلفها حمله کرده و ...


ویرایش شده توسط آرنولد در تاریخ ۱۳۹۰/۶/۳۰ ۰:۲۸:۴۹
ویرایش شده توسط آرنولد در تاریخ ۱۳۹۰/۶/۳۰ ۰:۳۳:۱۵

تصویر کوچک شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود


Re: مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴ دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۰
#9

آرنولدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۱۵ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱
از روي شونت! باورت نمي شه نگام كن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 353
آفلاین
به نام آنکه داستان زندگی مان را نوشت.

با اجازه مفاهیمی توی داستانم بود که قبل از خواندن داستان باید خواننده بدونه و چون داستان رو از داستان بزرگتری که اون هم نوشته خودم هست بیرون کشیدم باید این مفاهیم رو به خواننده منتقل می کردم ولی با محدودیتی که بود نتونستم به اینها داخل داستان بپردازم.

بنابراین مثل هر داستانی که یک مقدمه داره داستان من هم از این پست به عنوان مقدمه برای داستانم استفاده می کنم.

اِلفها: موجودات گوش دراز و بسیار زیبایی که دوستداران جنگل هستند و از آن محافظت می کنند.آنها به طور طبیعی یا بر اثر بیماری نمی میرند.

آندِد ها: موجوداتی که گوشت به تن ندارند در اصل فقط اسکلتند آنها توسط جادوی سیاه به زندگی برگردانده می شوند.آنها مرده های متحرکند پس آنها نیز به طور طبیعی نمی میرند.

اُرکها: موجودات کثیف و قدرتمند که پوست بدن آنها به رنگ قرمز تیره است و عطش سیری ناپذیری برای جنگ دارند.آنها عمر درازی برابر 50000سال دارند.

آرثوز: دنیایی مانند دنیای ما اما با رمز رازهای بسیار که الفها ارکها انسانها و موجودات دیگری را در خود جای داده است.

هِلسوس: معدن جادوی سیاه جایی ایده آل برای آنددها برای زندگی جایی که طمع قدرت و حرص و جاه طلبی بر آن حکم رانی می کند.

درخت جهان: جایی که سیمرغ در آن سکنا گزید درختی که ریشه هایش انرژی زمین را تامین می کند.

چاه خورشید و ماه: چاهی که انرژی خورشید و ماه را به الفها تقدیم می کند و سر منشاء جادوهای آنها و زندگی جاودان آنهاست.

من داستانم رو تو 3 پست مینویسم ناظر متوجه باشه دیگه


ویرایش شده توسط آرنولد در تاریخ ۱۳۹۰/۶/۲۸ ۱۷:۵۸:۴۹
ویرایش شده توسط آرنولد در تاریخ ۱۳۹۰/۶/۲۸ ۱۸:۰۹:۳۱

تصویر کوچک شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود


مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۹۰
#8

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
دوستان عزیز و گرامی

برای شرکت در مسابقه داستان نویسی کوتاه، در این تاپیک داستان هایتان را ارسال کنید.

شرایط کلی مسابقه:

_ موضوع اصلی: داستان های کوتاه فانتزی (حداکثر 2000 کلمه)
علاوه بر حیطه گسترده سبک فانتزی؛ دوستان هری پاتریست هم میتوانند اختصاصا فن فیکشن های هری پاتری خود را ارسال کنند.
_ مهلت ارسال: تا پایان شهریور
_ کل مبلغ جایزه صد هزار تومانی به نفر اول اهدا خواهد شد.
_ لیست داوران متعاقبا اعلام خواهند شد. سعی میشود از سایت های دیگر نیز داورانی در تیم داوری وجود داشته باشند و از وجود آن عزیزان هم استفاده کنیم و شک و شبهه ای نیز باقی نماند.

موارد مهم:

_ ضمن عرض خوش آمد گویی باید خدمت دوستانی که از سایت های دیگر مایل به شرکت در مسابقه هستند عرض کنم که طبیعتا برای ارسال پست در این تاپیک ابتدا باید عضو جادوگران شوند.
_ در این تاپیک فقط داستان ها ارسال میشوند و برای پاسخگویی به سوالات و انتقادات و پیشنهادات لطفا به این تاپیک بروید.
_ لطفا در نگارش داستان ها، قوانین سایت جادوگران و سایر قوانین حاکم بر فضای مجازی ایران را محترم بشمارید.

در صورت نیاز سایر موارد به تدریج اضافه خواهند شد.

خیلی ممنونم









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.