هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۱
#42

چوچانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۱ شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۵۳ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
از برج ریون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
بابا پرسی مثل چوب خشک وای میسه و تکون نمیخوره و مرگ خوار ها کشان زکشون اونو تو میبرن
و اما محفلی ها:
الفیاس و جینی نشسته و ماجرا هایی که اتفاق اوفتاده رو با اب و تاب میگن و همه خوشن که تا این جا هیچ چیز نشده که یکهو
شترق!چو-جینی وارد میشه
دامبلدور :چرا انقدر زود برگشتی چیزی شده؟
چو:ترستالمون زائید بابا پرسی بردن خونه سالمندان تا 5 ساعت دیگه هم که به حالت اول بر میگرده .
ملت محفلی:



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۱
#41

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۰:۱۶ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۱
از سر خط...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 311
آفلاین
ادامه از شیون آوارگان



هوا گرگ و میش بود . جغدی پرواز کنان روی درخت نزدیک آسایشگاه نشست و سرش را 180 درجه چرخاند و به در آن زل زد . سکوتی مرگبار بر فضا حاکم بود . باد تندی می وزید و شاخه ها را می رقصاند . هیچ جنبنده ای در محوطه به چشم نمی خورد . دور تا دور آسایشگاه سیم خاردار های پیچ در پیچ کشیده شده بود . و آثار تکه لباسهای گیر کرده لابه لای آنها به چشم می خورد . از وقتی آسایگاه به دست مرگخواران افتاده بود دیگر کسی نتوانسته بود از آن خارج شود. شکنجه گاهی شده بود برای خودش....

ترققق.....تروققق......

سه ساحره به همراه دو محفلی جلوی در خانه سالمندان ظاهر شدند .
الفیاس (بابا پرسی) در حالیکه می لرزید : م...م....من هنوز جوونم ، به جوونیم رحم کنین .... کندرا بوس کوچولو رو به من سپرده ... باید بزرگش کنم.... نذارین یتیم بشه ....

لینی :
رز : نگفتم این پیرپاتال یه طوریش میشه ! الانم معلوم شد آلزایمر هم داره ...

بلا قهقهه ای زد و زنگ آسایشگاه را به صدا درآورد .

-کیه ؟؟ کیه ؟؟ اومدم بابا .... یکم صبر کنین ...

... ججججررررر.....
در با صدای زمختی باز شد و شبح گوژپشتی در تاریکی نمایان شد . شبح گوژ پشت با چراغ زنبوری در دست با زمزمه ای کرد : .. رمز ورود ؟؟
بلا : آنتونین با ما م آره ؟؟ اوووومم .... صبر کن ببینم چی بود ؟؟؟ ... آهاااا....
بلا حالت گولاخانه ای به خودش گرفت و گفت : ... اهممم ... پهلوانان هرگز نمی میرند...

آنتونین دررا با صدای گژژژژژژژژژ ی باز کرد .....



ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۱/۱/۶ ۲۱:۵۴:۰۶

در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰
#40

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
کمی بعد وسط چارراه ...

دامبلدور لباساشو دروارده و در حالی که عرق بر هیکل عضلانیش نشسته در ثانیه پنج ضربه وارد میکنه و با هر ضربه دهها مرگخوار رو به دوردست ها پرت میکنه ....

در همون لحظه لرد مشکی و چندی از مرگخواران از راه میرسند ....

لرد مشکی: اون آقاهه که وسط خیابونه چرا لباس نداره؟
آگوستوس: قربان میگه بدون لباس راحتتر میتونه مبارزه کنه ... یک چیزاییم از دموکراسی و آزادی بیان گفت که زیاد منظورشو نفهمیدم!
لرد مشکی: یعنی چی؟ هم مرگخوارامو داره کتک میزنه هم لباس نداره! بدن سازی هم که میره! دیگه واقعا آسلام در خطر است!

لرد اینو میگه و چند گام به جلو برمیداره ...کمی اون طرف تر دامبلدور برای بیستمین بار آنتونین رو جلوی خودش میبینه ...

دامبلدور: مرتیکه جاپونی .... تو از رو نمیری؟
آنتونین که فک بالا و پایینش جابه جا شده:
- نه من شَلخت جون تَل اژ این حَلفام!

دامبلدور یکی میزنه تو کله آنتونین و آنتونین پنج متر در زمین فرو میره ....
- آلبوس مرگخوارامو ول کن ... من اینجام ... خودتو برای مبارزه آماده کن ....

دامبلدور به اطراف نگاه میکنه و لرد مشکی رو میبینه که اونطرف خیابون ژست افغانی گرفته ....
دامبلدور: اوه تام چرا ژست افغانی گرفتی؟
لرد: ژست افغانی نگرفتم ... فقط سعی کردم تاثیرگذار به نظر برسم ...

در همون لحظه آنتونین برای بیستو یکمین بار از اعماق زمین خودشو به سطح میکشونه و به سمت دامبلدور یورش میبره ....

--------------------------------------
گزینه1: آنتونین دوباره پنج متر در زمین فرو میره
گزینه 2: ده متر به هوا پرتاب میشه
گزینه3: پاش به پاش گیر میکنه میخوره زمین .....
گرینه4: پاش به پاش گیر میکنه و میره هوا ....
گزینه5: همه گزینه ها ...
-------------------------------------

لرد مشکی: همه گزینه ها ....
دامبلدور: نه اشتباه گفتی .... هیچ کدام!
لرد مشکی: قبول نیست آلبوس باز تو کلک زدی! هیچ کدام بین گزینه ها نبود! اصلا ببینم تو چرا اونجات نورانیه؟
دامبلدور: کجام؟
لرد مشکی: اونجات!

همه به اونجای دامبلدور نگاه میکنن ....
دامبلدور: اوه چیزی نیست .... اسپشیال افکت های فیلمه! البته عضلاتم واقعیه ....
لرد مشکی: ایول ... پس بذار منم لباسمو برای مبارزه درارم ...
آلبوس: نه اینکار رو نکن ... تو متوجه نیستی تام!

و سپس لرد مشکی لباسشو در میاره و همه مجبور میشن که روشونو برگردونن ...


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۱۳ ۲۱:۱۵:۲۳



Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰
#39

کتی  بل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۰ پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰
از توی دفتر خاطرات تام ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
دامبلدور با عجله گوشیه همراهش را درآورد و با لوپین تماس گرفت.
دامبلدور: لوپین؟ شما کجایین؟
لوپین: ما سر همون چهاراهیم که قرار شد بیاین. شما کجایی؟
دامبلدور: کدوم چارراه؟ زودباش من آگوستوس رو یه نظر دیدم...
لوپین: چارراه متروکه ی اسپریت های نوجوان
دامبلدور: جارو اضافه همراهتون دار ...
همان موقع از یک طلسم بیهوشی که آنتونین فرستاده بود جای خالی داد.
لوپین با نگرانی: حالتون خوبه؟
دامبلدور: آره. فعلا باید برم.
بعد رویش را به سمت مرگخواران گرفت و گفت: اگر جرئت دارین بیاین جلوتر تا حسابتونو بذارم کف دستتون
آگوستوس فریاد : پتریفکوس توتالوس
دامبلدور دوباره جای خالی داد و : اکسپلیارموس
چوب آگوستوس از دستش خارج شد و به طرف دامبلدور رفت.
آگوستوس:
دامبلدور:
آنتونتین:
انتونین : استیو پفای
دامبلدور طلسم را به سمت خود آنتونین فرستاد و آنتونین بیهوش شد.
آگوستوس چوب آنتونین را برداشت ولی قبل از اینکه بتواند کاری بکند...
دامبلدور: له وی لی کورپوس
و ناگهان آنتونین به هوا رفت.
دامبلدور در حالی که دست تکان میداد گفت: بعدا می بینمتون دوستان! :grin:
و آنتونین را در حالی که دست و پا می زد رها کرد. اما با خبر نشد که به بقیه مرگخواران خبر داد.
چهار راه اسپریت های جوان
وقتی دامبلدور به چهار راه رسید با صحنه ی وحشتناکی مواجه شد...
مرگخواران و محفلیون سخت مشغول جنگیدن بودند. آنهم به طور نا عادلانه. تعداد محفلیا کمتر از مرگخواران بود.
دامبلدور:
محفلیون:
مرگخواران:


هری پاتر و سنگ جادو
هری پاتر و تالار اسرار
هری پاتر و زندانی آزکابان
هری پاتر و ج


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۰
#38

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۸:۱۹ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 974
آفلاین

فلش بک - نیم ساعت قبل


در سالمندان

آلبوس در حالی که لباس های یک پیر زن را دزدیده بود و پوشیده بود داشت به مدیر سالمندان نزدیک می شد.

-سلام عزیزم

مدیر سالمندان به آلبوس نگاه کرد که حالا در حال پاره کردن لباسش بود و سپس گفت:
به اتاقتون برگردین خانموم ....

آلبوس که حالا در بغل مدیر بود ، گفت:
-نه نمی خوام ... من تو رو می خوام اونارو نمی خوام

مدیر بعد از اینکه افکار شیطانی را نتوانست از خودش دور کند تصمیم گرفت همان افکار شیطانی خودش را اجرا کند اما وقتی می خواست اولین حرکت را انجام کند ، آلبوس چوبش را از جیبش قاپبد و او را بیهوش کرد.

آلبوس خسلی زود لباسش را بیرون آورد و لباس مدیر را به تن کرد و به طرف درب خروجی سالمندان رفت اما نمی دانست که سالازار که برای بازی شطرنج به اتاق آبوس می رفت وقتی او را در اتاقش ندید ، خیلی زود آگوستوس را خبر کرد.

پایان فلش بکن

در سالمندان

-سالازار زود باش بگو کجاست؟

سالازار یک عطسه کرد تا آماده پاسخگویی شود اما قبل از اینکه پاسخ بدهد ، مرد.:angel:

آنتونین جلو آمد و گفت:
آگوستوس اینکه که قش کرد.

آگوستوس نگاهی به اطراف کرد و گفت:
-اونو ول کنین باید خودمون بریم دنبالش بهتره اول بریم پیش مدیر سالمندان ...

هر سه مرگخوار دوان دوان به سمت مدیر سالمندان رفتند اما وقتی مدیر را در حالی دیدند که روی زمین دراز کشیده بود و خواب های شیطانی می دید () ، از او نیز ناامید شده و تصمیم گرفتند خود دنبال دامبلدور بگردند.


تصویر کوچک شده


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۹
#37

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]دامبلدور به خاطر اجرای پروژه یارانه ها، بنا به دلایلی تحت فشار مالی دست به فروش عکس های مبتذل میزنه اما دستگیر میشه،اما با وثیقه ای که محفلی ها میذارن از زندان آزاد میشه، ولی باز به همان دلایل قبلی دوباره به کارهای خلاف رو میاره.

از بداقبلی، دامبلدور دوباره گرفتار میشه و با نظر دادگاه بجای زندان، راهی خانه سالمندان میشه تا بقیه عمرش را در اونجا سپری کنه.

محفلیون با وجود کارهای عجیب دامبلدور باز هم سعی میکنن تا اونو از خانه سالمندان نجات بدن و اینک ادامه ماجرا:
[/spoiler]

همون موقع ها در سمت دیگر دهگده هاگزمید؛ دفتر دهدار!

- هوووم!

نفس در سینه آگوستوس حبس شد. دوباره نامه را خواند. با خواندن هر سطر بیشتر از پیش رنگ از چهره اش پرید.

نقل قول:
آگوستوس!

معلومه تو توی اون خراب شده چه غلطی میکنی!
ارباب میدونه که دامبلدور رو اخیرا به خانه سالمندان هاگزمید تبعید کردن و نیازی به یادآوری از سوی تو نداره! اما این چیزی که ارباب رو وادار کرد تا دستان مبارکش رو خسته کنه تا این نامه رو بنویسه این بود:

پــــــــــــس تـــــــــــــــــو اونجا چیــــــــــــــــــــــکاره ااااااااااااااای ؟!!
چرا با وجود تو و دار و دسته اوباش، هنوز اون پشمک زندس!!! ارباب کاری نداره که دامبلدور چرا و به چه علت در تبعید به سر میبره، برای ارباب مهم اینه که چرا هنوز زنده هست...

24 ساعت، فقط 24 ساعت وقت داری تا جنازشو برام با پست سوپر جغدی بفرستی و گرنه تو رو بعنوان دسر میدم به ناجینی...


- ( در ذهن آگوستوس) نفس ارباب هم از جای گرم درمیادا ! انتظار داره من فرتی برم جلوی اهالی دهکده یه آوادا بزنم به دامبلدور و بقیه هم هیچی نگن! بابا این ملت کاری به این ندارن که دامبلدور چه غلطها که نکرده! کافیه جام مرگ رو سر بکشه تا بشه قدیس این پاپتیا! باید با نفشه رفت جلو... اصلا من نمیدونم چرا ارباب با شنیدن اسم این یارو اینقده زود کنترولشو از دست میده!

بالاخره سرش را از روی نامه بلند کرد و به زابینی و آنتونین- حاملین نامه- نگاه کرد و گفت:

میدونید ارباب توی نامه چه دستوری به من داده؟

- اره، و به همین خاطر ما رو فرستاده تا کمکت کنیم. مطمئنا محفلی ها هم بیکار نمیمون و سعی میکن دامبلدور رو از اون خونه سالمندان بکشن بیرون. خب حالا میخوای چیکار کنی؟ حمله کنیم.

- شما ها زده به سرتون انگار، ناسلامتی من مسئول اینجام تا کنترل جامعه جادوگری رو بعد از کودتا اروم نگه داریم... چی چی رو حمله کنیم...

با گفتن این جمله لبخندی شیطانی بر لبان آگوستوس نقش بست:

- برخلاف اونچه که شماها تصور میکنین من دست روی دست نگذاشتم. الانم یه جاسوس توی سالمندان گذاشتم تا مراقب حرکات دامبلدور باشه.

آنتونین با کنجکاوی پرسید:

- اون جاسوسه کیه؟

- سالازار اس...

آگوستوس مکث کرد و به نشان داغ شده اش که به شدت میسوخت نگاه کرد:

- اوه لعنتی، یالا، باید راه بیفتیم، انگار این پیری ما خیال فرار به سرش زده... هوووم این کار مارو راحت تر میکنه، حالا می تونیم اونو حین فرار بکشیم


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۸۹/۱۰/۱۳ ۱۹:۲۸:۲۸
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۸۹/۱۰/۱۳ ۱۹:۴۷:۴۴

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۹
#36

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
چند ثانیه بعد، صدای مرموزی از گوشه اتاق شنیده میشه : چنگ دل آهنگ دل کش میزند
سالی با دقت از حرکت فوق سریع خود باز ایستاد و مشغول بررسی اتاق شد.

همان لحظه، فضا، مشتی و آلبوس :

- ژون داداش باید برگردیم.سوختمون داره تموم میشه.
آلبوس در حالی که ریش های سفیدش مانند مو های طلایی دختر کوچکی در هوا پیچ و تاب میخورد با سر موافقت خود را نشان داد و ...

بوووووم

هر دو به ضرب به زمین افتادند .سالی از شنیدن صدای برخورد آها با زمن، و آن دو از شنیدن صدای مرموز شوک شدند.

قصه ی دل دلکش است و خواندنی

دامبلدور همینطور که در حالت خلصه بود چرخشی کرد و از زیر بالشش گوشی موبایلی بیرون آورد. همگی با تعجب به او خیره شدند تا اینکه بالاخره دکمه سبز رنگ را فشرد.

- جانم؟
- اینجا مرکزززز، من مایکل اسکوفیلد، شما؟
- اوه مایکل! سیفید بابایی
- پدر؟ پدر؟ من آنیتام!
پیرمرد به سرعت خود را جمع و جور کرد و گفت : اوه عزیزم.بله؟
- زدین؟
- به! حرفا میزنا.معلومه که زدیم.
- چیو زدین؟
- چیو باید میزدیم؟ هاااااااااااااااااا! آمپولو میگی.راستش نه!
- په چرا؟
- حالا میزنیم چه عجلـ...
سالی از آن سو فریاد زد : بـــــلــــد نیستیم!
آنیتا با عصبانیت فریاد زد : باید فرو کنین توی یه جای گوشتی بدنتون دیگه!عه!
آلبوس : توروخدا؟ باشه بای.

و هرسه متفکرانه مشغول یافتن راه و چاهی برای تزریق سرنگ شدند...


آن سو تر، تیم نجات

استرجس در حالی که نقشه بزرگی را روی کاپوت نیسان آبی رنگش پهن کرده بود گفت : ممکنه مرگخوارا برای نجات سالازار بیان.در نتیجه احتمال درگیری هست.
جسیکا : امکانش نیست. ما امنیتمون خیلی قویه همه خیابونا شونصد تا آدم وایساده، از این آدم سیاه پوش خفنا. یارا...
سیریوس خشانتانه فریاد زد : انقدر حرف اینجوری نزنین باز کل سایت با جاش میره جزایر L1-1 ها!


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲:۱۳ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۹
#35

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
سالی: این دختره عجب چیزی بودا ... میگم ...مخشو نزنیم؟
آلبوس: اهوووووی! این دختر منه ها! من پدرشم مثلا!
مشتی: ااااا .... دختر توئـــــــــه؟ مگه دختر من نبودش؟
سالی: آلبوس جون ... دخترت عجب چیزیه! من برم باهاش ازدواج کنم!
آلبوس: کور خوندی! دختر من نگاهتم نمیکنه! جنازه!
مشتی: اااااا دختر توئـــــــــه؟ من چرا فکر میکردم دختر منه؟

سالی: آنیتا خانوووووم .... وایسا من اومدم ....
سالی به صورت کجو کوله با سرعت صفر کیلومتر در ساعت به سمت در اتاق شروع به حرکت کردن میکنه!
آلبوس: سالی صبرکن ... صبر کن! بذار اول من غیرتی شم ...

مشتی: ولش کن آلبوش ژون .... بیا آمپول بژنیم!
آلبوس: آها ایول .... بریم توی خواب غلیظ!
مشتی: خواب غلیژ کدومه باب؟ تازه شرنگمون جور شد .... میخوایم تژریق کنیم بریم فژا!

آلبوس: نه ... من از سرنگ آلوده استفاده نمیکنم! آیا میدانستید استفاده مشترک از سرنگ آلوده عامل اصلی انتقال برخی از بیماری های خطرناک است که متاسفانه هیچ راه درمانی هم نداد؟ آیا میدانستید همه چیز تنها از یک سرنگ آلوده آغاز میشود؟ آیا میدانستید سرنگ آلوده میتواند زندگی یک خانواده رو تباه کند؟

مشتی: آلبوش این اراجیف شیه به هم میبافی؟ پش میخوای شی کار کنی؟
آلبوس: عیبی نداره با دماغ میکشم بالا!

سه میلی متر اونطرف تر:
سالی: ای نامردا... حالا دیگه بدون من میرین فضا؟ .... حیف که من الان اینجا نیستم.... اوه ... یکی به من بگه چقدر دیگه تا در اتاق راه مونده!

چهار میلی متر اونورتر:
سالی: اوه ... کم کم دارم در اتاق رو از دور میبینم!




Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
#34

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
_ آآآآآآآه خدااااااای من!!! ایا من در رویا هستم؟ ایا رویا در چشمانم است؟ ایا رویا به اینجا آمده؟! ایا رویا...


_ این رویا کیه هی رویا رویا می کنی بابایی؟ به مامان بگم؟


_


آنیتا نگاهی به اهالی ِ اتاق می ندازه. سالی و مشتی هنوز داشتن به انیتا نگاه می کردن! و سعی می کردن هلاجی کنن که چرا دختر ِ دامبلدور، باید در نقش پرستار ظاهر بشه!

تا موقعی که اونا داشتن تراختور وار به ذهناشون فشار می یاوردن، دامبل اشاره کرد کنار خودش و گفت:

_ بیا بشین، یه کم کمپوت دارم!

آنیتا که خسته شده بود از اینکه فرتوتی ِ سالی و مشتی روی باباش تاثیر سو گذاشته، اون روی ناجورش( ) بالا می یاد، یکی می کوبونه تو پیشانیش و میگه:

_ باب من خیر سرم اومدم اینجا نجاتتون بدم! چرا اینقد ریپ می زنین آخه؟!

ملت پیرپاتال: !!!!!!!!!! ( کپی رایت بای بلوز! )



آنیت یه امپول از توی جیبش در می یاره و میگه:

_ ببین ددی!! من این امپولو می زنم، بعد شما تو یه خواب غلییییییظ میرین، بقیه فک میکنن شما فرت شدین! بعد من چون این کارت ِ قدیم ِ مدیریتمو هنوز دارم، میگم چون نماینده اونام، جهت تحقیق و تفحص، باید ببرمتون چمیدونم، دفتر مدیریت سایت!


دامبل دستی به ریشوان ِ پرپشت خودش می کشه( از شامپو سیر پرژک استفاده کنین! ) ، و خیلی موتوفکرانه میگه:

_ این فکر خوبیه! اما از لحاظ شرعی درست نیست تو آمپول بزنی، تو برو بیرون در واستا، 1 دقیقه بعد، بیا تو!



نویسنده: اینا احتمالا اثرات همون سوغاتیای مشده!



این میشه که آنیت از در خارج میشه، و یک عدد آمپول و 3 عدد پیرمرد ِ مشتاق فرار رو، با هم تنها می ذاره!!!!




ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ ۱۷:۲۷:۴۶

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۲:۵۲ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
#33

جسیکا پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
یاهو



صدای زمزمه ای به گوش میرسد:
- " یاری اندر کس نمیبینم ، یاران را چه شد؟! "
اتاق تاریک و سرد است، پیرمردی که از سرخوردگی رنج میبرد ، نادم و شطرنجی زانوهایش را بغل گرفته و سرش را بین ریشهای انبوهش!!!! پنهان کرده تا هم اتاقی هایش تاسف یک مــــــــــــرد را نبینند !!

یکی از افراد که به تازگی خودش را به طور کاروانی از سفر مالگی برگشته بود و ملقب به " مشتی " بود ! ! درحالی که پخش کردن سوقاتی اش بود با حسرت به دندان های صاف و سیفید دامبل خیره میشه و میگه:
- بزن گرم شی !
-

ناگهان هاله ای مقدس تجلی می یابد و همگان به سمت سالازار اسلیترین که در انوار سبز رنگ میدرخشد خیره میشوند .
قال السالازار الکبیر میفرماید:
- " دامبل هر چه زشت تر ، عشوه و نازش بیشتر ! "

* دامبل با دستش حرکت زشتی را نشان میدهد که نویسنده از بیان " آن" عاجز است ! *


- ساعت 2:20 بامداد

- پخخخ ، برادر همه ی کبوترا پرواز کردن ! خفاشا امونمون رو بریدن !پ خخخخخ !!! به حاجی بگو نوکرتم تویی که حرم داری ، ( اهم ) ! چند تا شاهین میخوایم تا حمله کنیم!!!
- هــن ؟!؟
- اساعه حاجی ! منتظر برادرا هستم!!! پپپپخچجچجچ ! بــــــــوم تـــق ! تمام.

دامبل ، سالی ، مشتی : مـــــآآآ ...
نورممد با چشمانی به رنگ خون به اونها خیره میشه و با صدای بلندی فریاد میزنه : مرگ بر آستکبار .... ما مثل ولدی نیسیم، مرلین تنها بماند !!!

قرنیه ی چشم آن سه مــــرد همچنان بزرگ و بزرگتر میشد و آنها در مخیلات خود به عمق فاجعه می اندیشیدند.


- سه روز بــــعععـــد

سالازار به برای جذب انوار بیشتر کنار پنجره ی گارد زده ی اتاق نشسته بود و با چشمانی بسته انرژی درمانی میکرد ، در همین صدای سبزی خردکن را میشنود و چشمانش را میگشاید و آنچه را میبیند برای همیشه به ذهنش میسپارد !
جوزفین معشوقه ی سالی در حالی که با مهارت خاصی کار میکرد، در نقطه ی طلایی دید سالازار بود . ناگهان ذوق هنری سالی عووود میکنه و به سمت بوم و پالت نقاشیش میره و سعی میکنه از روزنه ی کوچک پنجره جوزفین زیبایش را روی بوم به تصویر بکشد.

دامبل قصه ی ما که به علتهای متعدی به تخت بسته شده بود و در به در به فکر فرار از آن زندان جسم و جان بود ، به همه ی سوراخ ها حتی مرلینگاه فکر میکرد که ناگهان:
تق تق تق !
درب اتاق باز میشود و پرستار زیبا و جوانی داخل میگردد:
حضار: :bigkiss:
پرستار جوان با گامهای محکم که افکت کفشش فضای اتاق را پر کرده بود به سمت تختخواب دامبل میره و با تبسمی به لب میگه:
ملاقاتی داری پدرجان، دخترت آنیتا اومده !
دامبل : اوه مای گاد !





ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در تاریخ ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ ۱۳:۵۱:۲۳
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در تاریخ ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ ۱۳:۵۲:۰۵







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.