هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۹ یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
اما نه...این کتاب هیچی راجب آبرفورث ننوشته .فقط...فقط راجب...اون چهار مشنگی که کشته شدن.
هری حوصلش سرمیره و چند صفحه جلوتر میره اما.. بقیه صفحه ها سفییدن.همشون حتی یک لکه هم نیست.
سورس ...سورس اسنیپ...شرمیون...و اسم زن مشنگه شرمیون بوده .. اما... اما اسنیپ از کجا میدونسته...اسنیپ این خاطره رو طوری شرح داده که انگار واقعا اونجا بوده..
هری همجنان داشت این کلمات رو زمزمه میکرد به دامبلدور فکر میکرد که ناگهان صدایی رشته افکار هری رو پاره میکنه.
هری که ترسیده به سرعت از جاش بلند میشه و نور چوبشو کم میکنه و با ترس عجیبی میگه:
- اونجا ... اونجا ...تو...تو کیهستی؟
نا گهان سایه ای مبهم بر روی دیوار پدیدار میشود.
...



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۱:۰۱ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 975
آفلاین

هری بر اثر افتادن بر سطح سنگی و درد آور صدایی عجیبی مثل این در می آورد: « هاو پی دو لا کی آآآآآآه »

فلافیه با سنیدن این صدا کمی سکوت می کند و بعد به جایگاه خود بر میگردد و دوباره مشغول خوابیدن می شود.

ویرایش نویسنده: « این کلمات هری پاتر در زبان فلافیه ها یعنی "برو الان میام دوباره چنگ برات می نوازم" »


هری به سختی بلند می شود و اول از همه به وجود نعمتی همچون رولینگ و این نویسندگان که همیشه او را نجات می دهند شکر کرد و بعد دوباره چوبش را جلو گرفت و در اتاقک جلو رفت. اتاق سه در چهار بود و یک فرش دستباف با نقش و نقار های باستانی بر کف اتاق بود. در گوشه ی فرش ها مارک فرش پرسید نوشته شده بود که نشانه ی استاندارد هم بر روی ان بود و نشان از مرغوبیت فرش بود ....

ویرایش ناظر: « هوی! داری داستان می نویسی! تبلیغات بازرگانی نمی ری که!:vay: »


بله داشتم می گفتم! هری به سمت صندوقچه ی موجود در گوشه اتاق میره. چوبش رو نزدیک صندوق می کنه و کلمات رویش را می کند: « کاملا محرمانه! البوس دامبلدور »

در همین لحظه حس فضولی هری بالا می زنه و با چوبش وردی رو اجرا می کنه و صندوقچه باز میشه! نگاهی به داخل صندوقچه می ندازه! یک کتاب ضخیم و قدیمی در کف ان قرار داشت. هری آن را برداشت و نوشته روی جلدش را خواند: « اسرار هاگوارتز نویسنده: سوروس اسنیپ آلبوس دامبلدور »

هری فهمید که نویسنده سوروس است و آلبوس با خودکار اسم نویسنده را تغییر داده!

هری وردی قویتر اجرا کرد و روشنایی چوبش چندبرابر شد و مشغول خواندن کتاب شد. شاید این کتاب می توانست به او کمک کند تا برادر آلبوس را از سر بردارد و مدرسه را نجات دهد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱

پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۵ یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۳۸ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۵
از من گذشته
گروه:
کاربران عضو
پیام: 263
آفلاین
خلاصه سوژه
آبرفورث دامبلدور- برادر آلبوس - تصمیم میگیره جای برادرشو تو هاگوارتز بگیره. به همین خاطر با همدستی لودو آلبوس رو از سِمتش عزل میکنن. قرار میشه از اون به بعد استاد کلاسهای خصوصی آلبوس دامبلدور، آبرفورٍ باشه.
آبر واسه اینکه بفهمه هری تو چه سطحیه اونو با بزهای گوشتخوارش تنها میزاره و هری با کمک آلبوسِ تارزان! بزها رو سر به راه میکنه.
لودو به آبر خبر میده که آلبوس اطراف مدرسه دیده شده سعی میکنن یه نقشه واسه سر به نیست کردن آلبوس بکشن.
آبر هری رو به دری هدایت میکنه که هیچ شناختی از اتاقی که بهش هدایت میشه نداره.. هری با نگرانی نگاهی به آبرفورث میندازه و از در میگذره.

و حالا ادامه ی داستان

در پشت سر هری بسته و مهر و موم میشه. وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد نگاهی به اطراف میندازه اما هرچی سعی میکنه چیزی نمی بینه.
چوبدستیشو در میاره ... - لوموس!
نورو به درو دیوار میندازه تا بلکه بتونه بفهمه کجاس. نگاهی به چند متر جلوتر میندازه و یه دریچه کف زمین می بینه و یه دست.. نه! یه پا! نه.. یه دست یا یه پا ... یه.. - ســ..سـَـ..سگ! یه سگ.. نه! اون یه سگ معمولی نیس.. فلافیه!

سگ سه سر با صدای هری از خواب بیدار میشه و سرشو بالا میاره، با چشمای خمارش نگاهی به هری میندازه و کم کم سرش به لرزش می افته .. اخماشو تو هم میکشه و ..

- هاوپ!
- نه منه؟!

- هاوپ!
- چی میگی؟!

فلافی روی چهار پاش بلند میشه و بر اثر این واکنش، دری که روش واساده بودو میشکنه و پاش تو دریچه فرو میره.
بزور خودشو بالا میکشه و به سمت هری حمله میکنه ..
هری که می بینه اوضاع بی ریخته نگاهی به دور و اطراف اتاق میندازه و یه چنگ می بینه.. به طرف چنگ خیز بر میداره که با اون تو صورت سگه بزنه.. بعد به حماقتش پی می بره شروع میکنه به نواختن چنگ.

فلافی تو چند قدمی هری مست آهنگ می شه و " بــــوم! " به زمین میخوره و عین یه مُـرده خوابش می بره.

هری وقتی می بینه فلافی خوابیده چنگو ول میکنه و به سرعت به طرف دریچه میدوه.. از صدای پاهای هری فلافی بیدار میشه و این دفعه به سمت هری می پره ..

هری به قعر اتاقک زیر زمینی سقوط می کنه..

- هاوپ! هاوپ! خــــــــــــ... خرناس...ـــــــــــخ.. خـــــــــخ! هاوپ!



ویرایش شده توسط پرنس در تاریخ ۱۳۹۱/۱/۲۰ ۱۵:۲۶:۴۷

تصویر کوچک شده

rest in peace dear Alan Rickman


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۱

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
هری که حوصلش سر رفته بود و میدونست که کار اوندوتا حالا حالاها تموم نمیشه شروع کرد به قدم زدن. که ناگهان با صدایی خشکش میزنه.
این آبر بود که داشت به هری چشم غره میرفت-ای بچه ناقلا داشتی کجا میرفتی .نکنه میخوایی فرار کنی؟

هری که داشت چشماش از حدقه در میرفت با لکنت زبون گفت---پروفسور ---من---من--...

-بسه دیگه خیله خوب بیا بامن بریم.بدو یه تکونی به خودت بده.
هری با نگرانی به دنبال آبر راه افتاد.خیلی دوست داشت بپرسه که آلبوس رو پیدا کردن یا نه ولی میدونست که با این کار فقظ اعصاب آبر رو بیشتر خورد میکنه.پس بدون هیچ سرو صدایی دنبال آبر راه افتاد.

آبر پس از گذشتن از چند راه رو و در و راه پله بالاخره جلوی یک در سیاه ایستاد وبا نیش خندی روبه هری کرد و گفت-خوب پسری که زنده ماند.من میدونم که آلبوس کمکت کردتا اون بزهای منو سربه راه کنی ولی بهتره بدونی که اینجا دیگه کسی کمکت نمیکنه.در اینجا تو اصلانمیتونی از جادو استفاده کنی.بهتره که دیگه خلاقیت خودتو نشون بدی.
وبا قهقهه ایی شیطانی و بلند از اونجا دور شد.هری که عرق به تنش نشسته بود نفس عمیقی کشید و بااینکه هیچی راجب اون در یا موجود داخل آن نمیدانست عرق پیشانیش را پاک کرد و با جرئتی که برایش باقی مانده بود از در عبور کرد.



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۵:۵۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
هری با فکر اینکه اگه دوباره تو دردسر بیفته دامبلدور میاد و نجاتش میده، با غرور به آبر میگه:

- هرچی باشه از پسش بر میام.

آبر چهره شو درهم میکشه و زمزمه میکنه: ای پسره ی پررو!

و یکراست به سمت پله های ورودی قلعه حرکت میکنن. درست زمانی که جلوی در رسیدن و میخوان وارد قلعه شن ییهو در باز میشه و ... دوشومب! ... آبر نقش زمین میشه.

لودو که با باز کردن در و برخورد اون با آبر باعث سقوطش از پله ها شده بود، " اهم اهمی" میکنه و میره تا به آبر کمک کنه.

هری هم از شدت زیبا و هیجان انگیز بودن ماجرا نمیتونه جلو خودشو بگیره و از خنده غش میکنه.

لودو چشم غره ای به هری میره و همزمان آبرو از رو زمین بلند میکنه. آبر با نگاهایی خشمگین خنده ی هری رو متوقف میکنه و دست لودو رو از رو شونه ش کنار میزنه و میگه:

- باز چت شده که عین اسب یورتمه میرفتی؟ کسی دنبالت گذاشته؟

لودو یکم سرخ و سفید میشه و زیرلب به آبر میگه: زشته جلو بچه آبروی معاون مدرسه رو ببری.

- خیله خب حالا! چی کار داشتی؟

لودو که تازه یادش افتاده برای چی اونجا اومده، چهره ی نگرانی به خودش میگیره و میگه:

- سنسورهای حرکتی و حسی و بویایی و شنوایی و ... مدرسه اطلاع دادن که یک عدد آلبوس دامبلدور در اطراف مدرسه میپلکه!

هری با شنیدن این حرف تعجب میکنه اما ساکت میمونه تا بفهمه ماجرا چیه. آبر دستپاچه میشه و میگه:

- چطور ممکنه؟ نمیفهمه وقتی اینجا مدیر جدید داره نباید بدون اجازه ش وارد مدرسه شه؟ حالا کجا هست؟

لودو شونه هاشو بالا میندازه و میگه: نمیدونم فقط میدونم هی چراغ قرمز دستگاه روشن خاموش میشه. تو که میدونی من از دم و دستگاه مشنگی خیلی چیزی حالیم نمیشه ...

آبر گرد و خاک لباسشو میتکونه و با قدم هایی بلند به سمت در حرکت میکنه و میگه: بریم ببینم چی شده.

هری هم همراه اون دوتا به حرکت در میاد اما آبر جلوشو میگیره و میگه: قرار نیست تو جایی بیای. بریم لودو!

و هری رو همونجا تنها میذارن و میرن.




Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۰

الفیاس.دوج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
:سلللللاااامم هری دیدی تنهات نذاشتم رو قلبت پا نذاشتم ‏

:‏ سلام البوس حالت چطوره ؟ تو رو به شل و ول ترین پیژامه مرلین منو از این خراب شده نجات بده ‏
-‏ ‏:‏ برو کنار الان خودم یه بلایی سرشون میارم که دهن تو و آبر کف کنه حالا برو عقب و نیگا کن ‏
-‏ ‏:‏ چشم پروف ‏
و در مدت چند دقیقه دامبل از چند نوع جادو استفاده می کند که هری تا به حال حتی خوابش را هم ندیده بود ‏.
بعد از نیم ساعت ‏:

هری :‏ ‏
البوس ‏:‏ چطوره ؟ ‏
هری ‏:‏ چه بلایی سرشون آوردی ؟
-‏ ‏:‏ هیچی فقط یه کم سر به راهشون کردم !‏

بز ها ‏:‏ بببعععععع ببببععععععع بببببهههه به بهبهبهبهبهبه
و تمام بز های گوشتخوار آبر در کمال مظلومیت و سربه زیری داشتند از علف های سبز زیر پاشون به جای سر و گردن هری استفاده می کردن ‏
-‏ ‏:خش خش خش ‏.....
البوس ‏:‏ من رفتم هری مثل اینکه آبر داره می یاد
-:‏ باشه

آبر ‏:
هری ‏:‏ ‏
-‏ ‏:‏ چه بلایی سر این بدبخت بیچاره ها آوردی ؟ ‏
هری ‏:‏ هیچی به ریش مرلین فقط چند تا طلمس محرمانه استفاده کردم !
آبر ‏:‏ که اینطور محرمانه ؟ حالا بیا با هم بریم یه چای دیگه اون جا حالیت می کنم محرمانه یعنی چی ؟


و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۰

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۰:۱۶ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۱
از سر خط...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 311
آفلاین
آبرفوث با نیشخندی رو به هری کرد و گفت : پسرم این اولین گام آموزش توئه ، اگه تونستی این بزها رو ناکار کنی می فهمم که واقعا خودتی یعنی پسری که زنده موند !!
من باید برم و به کارهام برسم ، وقتی برگشتم باید همه اینها رو ناکار کرده باشی ..

هری :

آبرفورث این رو گفت و هری رو دست خالی رها کرد و در آن واحد نا پدید شد.
بز های گوشتخوار بععع بععع کنان داشتند به هری نزدیک و نزدیک تر می شدند .
هری که داشت قبض روح می شد یاد چوب دستی زاپاسی افتاد که توی کش جورابش مخفی کرده بود تا مواقع ضروری ازش استفاده کنه .
چوب دستی اش رو درآورد و چند تا طلسم نثار بزها کرد و تونست چند تا از اونها رو چند متر عقب تر پرت کند . ولی هرچه قدر بیشتر تلاش می کرد کمتر موفق می شد . هری واقعا مستعصل شده بود و خسته ، یاد حرف استاد قدیمیش دامبل افتاد که تو آخرین دیدارش بهش گفته بود : من همیشه از دور مراقبتم و در وقت خطر به کمکت میام ....
این فکر واقعا به هری آرامش می داد و دوباره با انرژی بیشتری به مبارزه ادامه میداد...
در این حین در آنسوی جنگل از لابه لای شاخ و برگ درختان انبوه جنگل صداهایی به گوش رسید ..

آنسوی جنگل :
ییییییییعععععععععععععع... اااععععععععععععععععععععععع ... ( افکت صدای تارزان ) .....
.............. هری نترسسسس ............... دامبل تارزان داره میااااااادددد .....................




در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۵:۵۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
آبر، هری رو به بیرون محوطه ی قلعه میبره و وارد یه جاهایی میشه که هری تا حالا تو عمرش اونجارو ندیده.

هری با تعجب به دیوارای گل آلود و جلبک و خزه بارون نگاه میکنه و میپرسه: ااا آبر؟ میـ...

اما قبل از اینکه هری بتونه جمله شو کامل کنه آبر میپره وسط حرفش، یه پس گردنی نثار هری میکنه و میگه: بی تربیت! ناسلامتی من مدیر مدرسه م. این چه طرز صدا کردن شخص به این شخیصیه؟

هری با دستاش سرشو ماساژ میده و میگه: باش! پروف میشه بگـ...

و باز هم آبر مانع تکمیل حرفای هری میشه.

- بی ادب! هنوز نیومده اینقدر خودمونی رفتار میکنی، وای به حال وقتی که آموزشام، مارو به هم نزدیک تر کنه!

هری خمیازه ای میکشه و میگه: پروفسور! میشه بگین اینجا کجاس؟ حتی تو نقشه غارتگرم اینجارو ندیده بودم!

آبر وایمیسه، یه نگاه مشکوک به هری میندازه و میگه: اینجا یه جای خفنه! نیروی نظامی من اینجا نگهداری میشه.

هری سعی میکنه بفهمه که منظور آبر از نیروی نظامی چیه که با حرف آبر حباب تفکراتش پاره میشه.

- زمان مامان بابای تو هنوز اینجا وجود نداشت، خودم به تنهایی تو تمام مدت مدیریت آلبوس اینجارو با دستای خودم درست کردم.

هری تو ذهنش به آبر میگه " ای ناقلا! " و یهو با دیدن دری که جلوشه سرجاش میخکوب میشه. البته علت اصلی متوقف شدن هری وجود در نبود، بلکه صداهای ترسناک و عجیبی بود که حتی تو خفن ترین فیلمای ترسناکم نمیتونس بشنوه!

آبر جلوی در وایمیسه، دستگیره رو میگیره و حالت گولاخانه ای به خودش میگیره و میگه: این تو، و اینم بزای گوشتخوار وحشیه من!

هری:




Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۹۰

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
البته هری مطمئن نبود که این برق واقعا برق نگاه دامبلدور بود یا براثر بازتابش نور مشعل در عینک مدیر بود.

- پسرم، جواب سوالت در یک کلمه خلاصه میشه و اونم عشقه.

دامبلدور با گفتن این حرف دستی به شانه هری جوان زد و سپس رو ابرفورث کرد و گفت:
- بسیار خوب ابرفورث از اونجایی که فعلا نمیشه با تو حرف زد من از پست مدیریت کنار میرم و امیدوارم در کار جدیدت موفق باشی ولی...

دوباره با چرخشی کوتاه رویش رابه سمت هری کردو گفت:
- ولی بیاد داشته باشین زمانی که به کمک نیاز دارید همیشه کمک بهتون میرسه و...

- کافیه دیگه هرچی می خواستی گفتی حالا از اینجا برو تا ندادمت بزهای گوشتخوارم بخورنت!

هری هاج و واج به حرکات دو برادر نگاه می کرد و زمانی بخودش امد و که دامبلدور رفته بود.
- پروفسور.... ا... اما ... شما قرار بود ناسلامتی مواظب من باشید و...و روش غلبه بر لردولدمورت رو یادم بدید.

اما به جای دامبلدور، این ابرفورث بود که جواب هری را داد:
- از حالا من مدیر اینجام و من به تو درس های زنده موندن رو یاد میدم.
-


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰

آلیس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۹ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۱
از esf
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
دامبلدور مات و مبهوت به دابی و آبرفورث و لودو و در اتاقش خیره ماند.(با این وضعیت باید 4 تا چشم داشته باشه)
آبرفورث دادی سر دابی و دامبلدور کشید که مو به تن دامبلدور سیخ شد.
حتی ریش هاش از حالت عادی خارج شدند.
ولی با همون وقار همیشگی از اتاق خارج شدند و در راهرو های مدرسه به راه افتادند.
دامبلدور دست به ریش عرق در تفکر بود که دابی فریاد هری هری سر داد و و همچون مثلی از جلوی پای دامبلدور گذشت.
دابی استاد در زمین خوردن و زمین خوراندن بود و حتی مدیر مدرسه هاگوارتز از این قاعده مستثنا نبود.
این بود که پا در هوا رفت و ریش در چشمان مبارک و ناگهان مدیر خود را نقش زمین دید.
فریاد پیرمرد پیرمرد و پروفسور پروفسور از هر گوش و کناری برخاست و لودو و آبرفورث بیرون آمدند تا ببینند چه خبر است...
-دامبی....من به توی خرفت چی بگم؟مگه نگفتم جول و پلاستو جمع کن و برو...د نشد د....

دامبلدور با کمک هری و رون بلند شد و وارد حیاط مدرسه شدند.


معلوم نبود با چه سرعتی خبر به گوش دار دسته مالفوی رسید ولی هر چه بود تیر باران برفی آنها با یک نگاه معروف هرمیونی خفه شد.

-پروفسور چه اتفاقی افتاده؟؟
چشمان پرسشگر هری به او خیره ماند.
در این لحظه فقط مرلین بود که می توانست معنای برق چشمان دامبلدور را درک کند...




ویرایش شده توسط آلیس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۲۱ ۱۳:۲۱:۴۸
ویرایش شده توسط آلیس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۲۱ ۱۳:۲۴:۳۴
ویرایش شده توسط آلیس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۲۱ ۱۳:۲۶:۳۸

من...کسی چه می داند.....شاید از عالم قصه ها باشم...از دنیای افسانه ها...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.