هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۱
#75

هوگو ويزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۱:۵۷ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از لینی بپرسید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 365
آفلاین
تق تق تق
لرد بلند فریاد زد:بر خرمگس معرکه لعنت،چیکار داری؟
بلا صداشو نازک میکنه و میگه : ارباب،مای هانی!منم.بیام تو؟
-بیا
بلا در رو باز میکنه و به سمت ارباب میره،ارباب رو تخت شاهانه اش دراز کشیده بود،بلا آوروم آروم نزدیک لرد میشه ولی ناگهان صدای جیغش کل ساختمون رو میلرزونه.
-ارباب؟چرا جای چشاتون خیار درومده قربون شکلتون؟؟؟
لرد که محکم به سرش میکوبید گفت: خیار رشد نکرده،خودم گذاشتم برا سلامتی پوستم.حالا بگو چرا مزاحم من شدی؟ها؟
تق
ارباب سریع میشینه و حلقه های خیار از چشاش میافته و میگه: چی شد؟
-ساخا یا هی سا له فی فس فس
-اخ عزیزم دردت اومد؟
بلا به زور بلند میشه و درحالی که سرشو گرفته میگه: اربا..
لرد که از عصبانیت قرمز شد شروع میکنه به داد زدن سر بلا :
ارباب و کوفت،ارباب و مرض،این چه کاری بود که کردی ها؟
بلا که رو زمین زانو زده و موهاش جلو چششو گرفتن با گریه میگه: ارباب به خدا نجینی خودش از رو سقف پرید رو سرم،به جان هوگو
ارباب که حالا کمی آروم گرفته و فقط کروشیو میزنه،میگه: اولا پای اون هوگوی بدبخت بیچاره رو وسط نکش،از خودت مایه بزار.دوما با اون جیغی که شما اون اول کشیدی ارباب با اون ابهتش نچسبید به سقف خیلی شانس اورد،واسا ببینم،جیغ میزنی؟کاری میکنی نجینی از ترس بچسبه به سقف؟برو بیرون.برو
بلا که با قیافه ای آش و لاش از اتاق میزنه بیرون با چشم های گرد شده ی مرگخوارا که دارن نیگاش میکنن مواجه میشه.
بالاخره لینی میگه که : چی شد؟نوشت؟
...


ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۴ ۱۶:۴۱:۳۱

همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۱
#74

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۶ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
بعد از چند ساعت بلا وقت پایان رو اعلام کرد و برگه ها رو از هر کدوم از مرگخوارا گرفت و شروع به خوندن کرد.

- ارباب وقتی شروع به جمع اوری مرگخوارای وفا دارش کرد من اولین نفر بودم! ( ماری)

- ارباب خودشون شخصا اومدن به من ( لودو) گفتن که من بهترین، وفادارترین و باهوش ترین مرگخوار هستم، بعد مقابلم زانو زدن و گفتن من استاد توئم!

- ارباب لرد ولدمورت کبیر مهربون ترین لردی هستن که من به عمرم دیدم! (لینی)

- ارباب شخصا واسه من چای میاوردن که بخورم! (هوگو)

- ارباب همیشه یه وقتی رو اختصاص میدادن که با من و خرس مستر بین بازی کنیم! (لونا)

بلا به هر کدوم از این قسمت ها که میرسید به این صورت سعی میکرد خونسردی خودشو حفظ کنه.

- میدونید؟ فکر میکنم هیچ کدوم از ما نمیتونیم زندگینامه ی لرد رو بنویسیم. فقط خود شخص لرد میتونه زندگینامه ش رو بنویسه!

سپس چند کاغذ پوستی برداشت و به سمت اتاق لرد راه افتاد.


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۴ ۱۳:۵۷:۰۶

Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۷:۵۵ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۱
#73

ماری مک دونالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۰ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۰:۴۳ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶
از اینجا تا آسمون... کرایه ش چقدره؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 180
آفلاین
و دوباره بعد فرصت یک هزارم ثانیه ای که به مرگخواران داده بود شروع به نوشتن می کنه. بعد از چند لحظه ماری با دو دلی دوباره دستشو بالا می بره.

- باز چیه؟

-امم... بلا, ویکی دختر نیست... یعنی اصلا آدم نیست! یه دانشنامه آنلاینه...

بلا قبل از اینکه ماری حرفشو تموم کنه کروشیویی به سمت ماری می فرسته.
- دیگه بدتر, من می دونم آنلاین یه گونه از جن هاست! الان داری می گی یه جن از ارباب بیشتر می فهمه!!

قیافه اکثر مرگخوارا بعد از این حرف بلا به این شکل در میاد ولی با دیدن قیافه ماری که داره درد می کشه تصمیم می گیرن هیچ اعتراضی نکنن!

بلا بی توجه به چهره ی مرگخواران, دوباره قلم به دست می شه و شروع به نوشتن می کنه.
- دختره ی پررو! اصلا یادم رفت کجا بودم... آها...

از همان دوران کودکی در رفاه و آرامش کامل بزرگ شدم.کوچکترین کارهای من توسط جن های خانگی که در قصر ریدلها به وفور یافت میشدند انجام میگرفت.در همان دوران بود که یادگرفتم این موجودات پست و بی ارزش فقط و فقط برای خدمت به جادوگران اصیلی مانند من خلق شده اند.

- عجب! آدرس این پروشگاهه کجاس که اینقدر توش رفاه و آرامشه؟

بلا سرشو بلند می کنه و دنبال گوینده این جمله اینجوری به همه مرگخوارا نگاه می کنه که نگاهش روی لودو می ایسته. لودو با بی خیالی به بلا نگاه می کنه.
- آخه بلا, دیگه یه چیزی هم باید بگیم که ملت قبول کنن! شکی نیست همه اینایی که تو میگی درسته اما خوب ممکنه بعضیا شعور درک و باورشو نداشته باشن!

- مثل اینکه اینجا همتون استاد شدین! بفرمایین خودتون هر کدوم یه قلم دستتون بگیرین و شروع کنید! بعد همه رو بررسی می کنیم و ویراییش میکنیم... اما وای به حالتون شما هم از همون مزخرفاتی بنویسین که به دروغ به خورد مردم دادن... یالا شروع کنین!


Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"









پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱:۵۳ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱
#72

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۳:۰۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6341
آفلاین
جلسه فرهنگی مرگخواران با سواد:

مرگخواران دور میزی مستطیل شکل جمع شده بودند.مقدار زیادی کاغذ و حدود دوبرابر آن، قلم پر در مقابلشان روی میز تلنبار شده بود.

-لینی؟میشه بپرسم این همه قلم به چه دردی میخوره؟چهار پنج تا کافی نبود؟

بلا که همزمان پنج قلم در دست گرفته و آماده نوشتن شده بود با عصبانیت رو به لونا کرد.
-تو میفهمی چی داری میگی؟داریم زندگینامه ارباب رو مینویسیم.دویست تا قلم هم کافی نیست.ارباب جادوگر بزرگی هستن.من از اول به حضور شما دو تا در این جلسه اعتراض داشتم.حواستون پیش تستهای کنکوره.فکر نمیکنم بتونین به خوبی از عهده این کار بربیایین.پس شروعش رو بذارین به عهده من.کسی مخالفتی نداره؟خب...شروع میکنم.

پس از فرصت یک صدم ثانیه ای که بلا برای مخالفت به مرگخواران داده بود با پنج قلمش که به سختی لابلای انگشتانش نگه داشته بود شروع به نوشتن کرد.

در 31 دسامبر 1926 در دهکده زیبای لیتل هنگلتون در قصر باشکوه ریدلها متولد شدم.پدر و مادرم جزو اصیلترین خانواده های جادوگران بودند.پدرم لرد تام ریدل نام تام مارولو ریدل را برای من انتخاب کرد.نامی که همیشه به آن افتخار کرده ام.

بلا با دیدن انگشت ماری که بالا رفته بود دست از نوشتن برداشت.
-چیه؟

ماری با تردید به نوشته اشاره کرد.
-اووم....بلا؟این معرفی شخصیت ارباب نیست؟میگم...فکر نمیکنی اینا واقعیت نداشته باشه؟شاید بهتر باشه از ویکی کمک بگیریم!

بلا یکی از پنج قلمش را بطرف ماری پرتاب کرد که با جاخالی به موقع ماری قلم در چشم چپ روفوس -که بی توجه به پروژه مرگخواران سرگرم کشیدن نقشه کودتای جدید به همراه لودو بود- فرو رفت.بلا لبخندی به نشانه عذرخواهی به روفوس زد.
-اون قلمو دیگه نمیخوام.میتونی برای خودت نگهش داری...و تو..مکدونالد!همین چند ثانیه پیش ادعا کردی این دختره، ویکی،هر کی که هست، بیشتر از ارباب میفهمه؟چطور جرات میکنی؟ما باید زندگینامه واقعی ارباب رو به بچه ها بدیم.نه این چرندیاتی رو که چند ساله به خورد مردم دادن!کسی مخالفتی داره؟




پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱
#71

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۲۰:۰۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4910
آفلاین
لودو زودتر از بقیه به خودش میاد و میگه: ولی ارباب، چطور میخواین هاگوارتزو مجبور کنین که زندگینامه ی شمارو به خورد دانش آموزاش بده؟

لرد با بیخیالی میگه: به اونش بعدا فکر میکنیم. میتونیم با یه کودتا هاگو برا خودمون کنیم.

بلا بدون معطلی تا کمر خم میشه و میگه: ارباب، با افتخار مفتخرم اعلام کنم که فرماندهی نیروهارو برای حمله به هاگ به عهده میگیرم. :pretty:

بعد زیرچشمی یه نگاه به لرد میندازه و تکمیل میکنه: البته اگه شما اجازه بدین.

لرد بدون توجه به بلا ادامه میده: اما حمله ی همگانی به هاگ خرج داره. میتونیم فقط به فکر عوض کردن مدیر هاگ بیفتیم.

بلا دوباره خودشو وسط میندازه و میگه: رهبری گروهی که قصد سوء ظن به جان مدیر هاگو داره شخصا به عهده میگیرم. با اجازه شما البت! :zogh:

لرد که از این همه ابراز وجود بلا خسته شده، ابروشو بالا میندازه و میگه: خیله خب بلا. ولی الان کار مهمتری داریم. هاگ باشه برا بعد، فعلا باید کتابو بنویسین.

هوگو سریعا یه کاغذ و قلم برمیداره و میگه: برای ایجاد انگیزه ی بیشتر در نویسندگان، پیشنهاد میکنم اول طرح روی جلدو مشخص کنیم. تا هر روز همه با یادآوری طرح زیبای روی جلد، به نوشتن زندگینامه ی شما ادامه بدن.

رز با دهانی باز به هوگو خیره میشه و در عجب میمونه که چطور هوگو اینقدر خوب تونس سخنوری کنه.

لرد که از ایده ی هوگو خوشش اومده، با غرور میگه: عکسی از ارباب، که ردای سیاه شیک براق و برازنده ای به تن دارن و آدمی که روی زمین افتاده و ارباب مدام اونو شکنجه میکنه!

مرگخوارا:

لونا زیر لب میگه: اینطوری که بچه ها همونجا درجا سکته میکنن.

آگوستوس گلوشو صاف میکنه و میگه: اممم ارباب، بهتره که اول خود زندگینامه رو بنویسیم. بعدا به طرح روی جلد میرسیم.

لرد با حرکت دستش از مرگخوارا میخواد که پراکنده شن و در همین حال میگه: سریعتر کارتونو انجام بدین. برین بیرون، بیرون!

و مرگخوارا یکی یکی از اونجا دور میشن.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۱/۳/۳۱ ۱۲:۴۲:۲۷



پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹ سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱
#70

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۶ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
سوژه ی جدید:

لرد روی صندلی عضیم و راحت خود نشسته بود و در حالی که چشمانش را بسته بود راست نشسته بود، همه ی مرگخواران او میدانستند که وقتی لرد در این حالت است بدین معنی است که هیچ مرگخواری حق نزدیک شدن به او را ندارد؛ چون لرد در حال فکر کردن است. فکری خبیث!

چشمان لرد ناگهان باز شد و این یکی از ترسناکترین مواقعی است که هر مرگخواری به عمر خود شاید دیده باشد، که البته نمیتواند دیده باشه.

به دور و بر خود نگاه کرد تا اگر مرگخوارای در حال نگاه کردن دزدکی او است را دید با کروشیو کار او را بسازد. وقتی تیرش به سنگ خورد قفسه ی سینه اش را بالا برد و نفس عمیقی کشید.

- روفـــــــــــــــــــــــــــــوس!؟

بشقابی در آشپزخانه ریدل شکست، کتابی از دست لینی در سالن کتابخانه ی ریدل افتاد، لقمه ای در گلوی رز گیر کرد و روفوس با سرعتی زیاد خود را به لرد رساند و در مقابلش تعظیم کرد.

- بله ارباب؟ در خدمتم!

لرد از سرعت عمل روفوس خوشش آمد و کروشیوی به او تقدیم کرد و فقط مرگخوار ها بودند که میدانستند فرق کروشیو تقدیمی و کروشیو نه (!) تقدیمی چیست!

لرد اندکی از روی صندلی خود تکان خورد و گفت: به باسوادای مرگخواری بگو اینجا جمع بشن تا چند ساعت دیگه.

چند ساعت بعد


مرگخواران با سواد تا کمر مقابل لرد خم شده بودند و منتظر فرمان او بودند.

- من ازتون میخوام یه زندگی نامه از لرد ولدمورت کبیر بنویسید و وقتی نوشته شد هزاران نسخه ازش چاپ کنید و بدید هاگوارتز بچه ها حفظش کنن!

حضار:


Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱:۴۵ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۱
#69

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۳:۰۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6341
آفلاین
پست پایانی


لرد سیاه به همراه لینی که موهایش در اثر شکنجه سیخ سیخ شده بود به اتاق برگشت.
-دستگاه عالی کار میکنه.آفرین روفوس.کارا داره خوب پیش میره.اون ریگولوس بی مصرف کجاس؟باز رفته هورکراکسی چیزی نابود کنه جاش نامه بذاره برای ارباب؟

روفوس که به دلیل خودشیرینی مفرط، با رسیدن لرد سرعت کارکردنش دو برابر شده بود جواب داد:
-نه ارباب، یه دلار کم داشتیم.موند تو آهنگری...قضیه اش طولانیه.

لرد دستش را تکان داد.
-اوه...مهم نیست.وجودشم به هیچ دردی نمیخورد.از اولم جسیکا رو ترجیح میدادم.این اواخرم وسوسه ارباب شدن زده بود به سرش.

درست در همین لحظه در باز شد و ریگولوس که غرق در گرد و خاک بود وارد شد.تعظیمی به لرد سیاه کرد.
-ارباب، اینجانب ارباب ریگولوس کشف کردم که بدون چوب دستی و وسیله هم میشه شکنجه کرد.کافیه نواحی خاصی از بدن طرف مقابل رو قلقلک...اوه..راستی ارباب...دم در به یک سری افراد مشکوک شرور برخوردم.ظاهرا نقشه قتل شما رو داشتن.یکیشون همونجا زیر شکنجه اعتراف کرد که قراره بانی قتل شما بشه.هی میگفت دارک لرد..آل...بانی...

لرد سیاه با عجله کنار پنجره رفت.
-تو...تو چیکار کردی؟اینا که همونان...از آلبانی اومده بودن که...

ریگولوس کلاهش را از سر برداشت.
-که شما رو بکشن.باعث افتخار منه ارباب.شرشونو از سرتون کم کردم.لازم نیست تشکر کنین، ولی دیگه فکر میکنم لقب ارباب ریگولوس رو بطور رسمی بهم اهدا کنین!


پایان




Re: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱:۰۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
#68

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۲۰:۰۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4910
آفلاین
- ارباب، آی وانت تو سی جَک !

لرد که همراه نجینی به سمت پله ها حرکت کرده بود، بعد از حرف لینی و توقفش، روی اولین پله ایستاد و گفت:

- نکنه میخوای افتخار اولین موش آزمایشگاهی شدنو با دوستت جک سهیم شی؟

لینی کمی سرخ و سفید شد و رز که حرف آن ها را شنیده بود، طبق معمول، شروع به وراجی کرد:

- ارباب این یه اصطلاحه واسه طلب کردن مرلینگاه! در زبان انگلیسی بعضی از اسما هستن که نشونه و معنی خاصی دارن و اتفاقا این جمله هم با داشتن اسم جک جزء همین دسته س و استفاده های زیـ... آه ... بله ... مث اینکه متوجه شدین. واقعی بودا!

لرد چشم غره ای نثار رز کرد و نجینی نیز با فش فش هایش رز را تا هنگام دور شدن از آن اطراف بدرقه کرد. بعد از اطمینان از نبود رز، لرد دوباره به سمت لینی برگشت و گفت:

- راه نداره، ارباب هرگز گول نمیخورن، مرلینم خوشش نمیاد تو این موقعیت به مرلینگاه مراجعه کنی.

و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد. لینی نگاهش را به سقف دوخت و گفت:

- ارباب یه حسی به من میگه ...

- حست بی جا کرده!

لینی آه کشان دست از چشم دوختن به سقف برداشت و دل را به دریا زد و گفت:

- اااا ارباب از پشت پرده دارن صدام میکنن، شرمنده ...

و راهش را کشید و با قدم هایی تند به سمت نزدیک ترین در موجود در اتاق هجوم برد.

لرد با حرکتی سریع چوبدستیش را تکان داد و بعد از خروج پرتویی از نوک چوبدستیش و برخورد آن با در، ابتدا صدای چلک بسته شدن در و سپس آه و ناله ی لینی برخاست.

آنور:

روفوس وسط همه ایستاده بود و سرگرم راهنمایی رز برای قرار دادن اولین ردیف پله ها بود. همزمان لودو در حال ارشاد سالازار و اصلاح حافظه ی او بود و در آخرین مرحله نیز بلا سرگرم نجوا کردن با عکس ارباب بود. این سه مرحله به ترتیب به اجرا در آمدند.

- چپ چپ چپ چپ ... راست راست راست ...

- اینجا اینجا خونه ی ماس!

- کروشیو و لرد و نجینی اش، مخوف و جلب و سیاهـــــــه ...

( به حالت عمو پورنگی بخونینش plz )


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۸/۲۴ ۱:۰۷:۳۳
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۸/۲۴ ۱:۰۸:۲۲



فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۹:۳۹ شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰
#67

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۰ جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۰۱ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 304
آفلاین
در آهنگری...

آهنگر پشت پیشخوان مغازه نشسته بود و با عینک و ذره بین و انواع میکروسکوپ و تلسکوپ و کلا انواع و اقسام وسایل کوپ دار یکی یکی دلارهایی را که مورفین مقابلش میگذاشت بررسی می نمود (البته از پشت اشاره میکنن پوند واحد پول اونجاس ) . پشت سرش نیز مرگخواران ناله کنان و عرق ریزان در حال آهنگری بودند...

آهنگر: «این سی و سه دلاره ! یه دلارش کمه که ! »

مورفین که همچنان از دوری بسته سپید همچو رخشش می سوخت، خواست قطره اشکی بریزد. دید راه ندارد. محبور شد با جفت دستانش پلک هایش را به اندازه چندین سانتی متر جلو بکشد تا قطره آبی به مفهوم اشک بر گونه اش نمایان گردد...

مورفین: «بابا مرد حشابی ! من شبانه روژ کار کردم تا این پولو بدشت آوردم ! حلال کن اون یه دلالو دیه ! »

آهنگر: «تو که سه ساعت هم نمیشه رفتی و برگشتی ! شبانه روز چیه ؟! راه نداره. همتون می تونید برین به غیر از یک نفرتون ! یکی تون پیش من می مونه تا یه دلارو بیارین ! »

همه مرگخواران کمتر از ده ثانیه با شادمانی و نهایت سرعت مغازه را ترک کردند تا هرچه سریع تر وسیله تعمیر شده را به خانه ریدل بازگردانند و این در حالی بود که ریگولوس از ردایش به سه نقطه دیوار سنگی میخ شده بود و با افسردگی به آهنگر خیره مانده بود. به امید چوبدستی، دستی در ردایش کرد اما یادش آمد هفته پیش آنرا در راه گشودن چاه مرلینگاه خانه ریدل به شهادت رساند.

ریگول: «اهم. آقای آهنگر. من 16 ساله هستم. اینطوری کودک کار محسوب میشما ! ممکنه منو بفروشید به یه خانواده ای ؟ اینطوری سود بیشتری داره هااا ! »


صبح روز بعد - خانه ریدل

هنوز خورشید طلوع نکرده بود. مرگخواران همگی همانند جنازه روی همدیگر در پذیرایی خانه ریدل تلمبار شده بودند و به نوبت خر و پف هایی کش دار سر می دادند. با فریاد کروشیو لرد سیاه که به همراه نجینی در کنار پله ها ایستاده بود، همه مرگخواران با وحشت از خواب برخاستند. ایوان به سرعت سجاده پهن کرد و پیش از طلوع خورشید، مشغول نماز شد. لینی و رز با وحشت به سمت آشپزخانه دویدند و مشغول شستن ظرف شدند. بقیه مرگخواران هم به اتفاق درون مرلینگاه خزیدند و مثلا مخفی شدند...

لرد: «ترسوهای بزدل ! کروشیوی مشقی بود ! »

مرگخواران با قیافه هایی ضایع شده به پذیرایی برگشتند و مقابل اربابشان ایستادند...

لرد ادامه داد:

«دو ساعت دیگه مهمان عزیز و بزرگوار من به همراه ده ها مهمانش از آلبانی میاد. میخوایم کار فرهنگی بکنیم ! دستگاه جدیدمو باید بهشون نشون بدم ! »

لینی: «ارباب ! اون دستگاهی که توی شکنجه گاه هست دقیقا چه کار یا کارهای فرهنگی انجام میده ؟! »

لرد: « حالا به وقتش می بینید جزئیاتو ! هنر و فرهنگ وحشیانه و جادوی سیاه رو نشون میده ! لینی تو که مشتاق نشون میدی، قطعا میتونی اولین موش آزمایشگاهی ما باشی ! »

لینی: «»

لرد: «خب ! سر و صدا نکنید ! دو ساعت وقت دارین تا پذیرایی رو تبدیل به سالن آمفی تئاتر پله پله کنید ! بجنبید ! حالا ! »

رز: «ارباب ! پله از کجا بیاریم آخه ! »

لرد: «کروشیو ! پله می سازید ! پله ها رو هم پارکت می کنید ! زود باشید ! شده از خودتون به عنوان پله های پارکت شده هم استفاده کنید، اینکارو بکنید ! زمین شدن شما برای عبور من و دوستانم باید تجربه خوبی باشه ! نشون بدید چقدر خدمتگذار من هستین ! لینی ! تو با من بیا بریم شکنجه گاه ! میخوام دستگاه رو باهات تست اولیه کنم ! بیا لینی ! »


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۰/۷/۳۰ ۱۰:۲۶:۱۱
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۰/۷/۳۰ ۱۰:۲۷:۱۳


Re: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۴:۱۳ شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰
#66

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۳:۰۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6341
آفلاین
خلاصه:

ماریه تا اجکامب ساحره ایه که به تازگی مرگخوار شده.به محض ورودش با استقبال نه چندان گرم بلاتریکس مواجه میشه.ماریه تا ناخواسته یکی از وسایل شکنجه رو که بلا به عنوان سوغاتی برای لرد آورده خراب میکنه.درست در همین لحظه لرد تصمیم میگیره یکی از جادوگران سیاه آلبانی رو به خونش دعوت کنه و این وسیله و طرز کارشو بهش نشون بده.مرگخوارا تصمیم میگیرن فردا این دستگاه رو روی ماریه تا امتحان کنن.ماریه تا اجبارا اعتراف میکنه که دستگاهو خراب کرده.
مرگخوارا تصمیم میگیرن دستگاه رو برای تعمیر پیش مشنگها ببرن!دستگاه تعمیر میشه ولی مرگخوارا پول مشنگی برای پرداخت دستمزد ندارن.قرار میشه به جای پرداخت پول برای آهنگر کار کنن.ولی کارای آهنگری سخته.قرار میشه مورفین بره از لرد پول بگیره و بیاره و بقیه مرگخوارا منتظرش بمونن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-ارباب ژون...پول بده دیگه.مشنگه این بیشاره ها رو گروگان گرفته.هی داره اژشون کار میکشه!

لرد سیاه پوزخندی زد.
-بذار کار کنن.براشون مفیده!

مورفین به التماس کردن ادامه داد.
-ارباب...باید ببینی شه وضعی دارن.سرتا پاشون شیاه شده.روغنی شده.ایوان ظرف یه شاعت شه کیلو لاغر شد.بلاتریکش که داشت اشک میریخت.ماریه تا هم میگفت کاش صد سال شیاه مرگخوار نمیشدم!

لرد سیاه جیبهای ردایش را به مورفین نشان داد.
-تو فکر میکنی من پول مشنگی دارم؟ارباب از هر شیء مربوط به مشنگا نفرت دارن.برای چی باید با خودم دلار حمل کنم؟!خودت باید یه فکری براشون بکنی.

مورفین در اوج ناامیدی از خانه ریدل خارج شد...میدانست که یک راه بیشتر ندارد.فکر کردن به این راه حل برایش سختتر از مرگ بود.ولی چاره دیگری نداشت.

-شلام...گفتی اشمت شیه؟
-اشغر خطری!
-ایول...تو هم که عین خودم حرف میژنی...بیا اینو بیگیر...دل کندن اژش خیلی شخته.ولی شاره ای نداشتم.حالا تو که اشمت اشغره، وشط لندن شیکار میکنی؟

مشنگی که اصغر خطری نامیده میشد بدون اینکه جواب مورفین را بدهد یک مشت دلار کف دست مورفین گذاشت و بسته سفید رنگی را که ظاهرا به جان مورفین بسته بود از او گرفت و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد....مورفین در فراق گرد سفید رنگ، چند بیت شعر سرود و چند قطره اشک ریخت و بطرف مغازه آهنگری به راه افتاد.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.