هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱
#47

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین

رئیس اراذل همراه چند اراذل دیگر شروع به دویدن کردند و در حین دوید گفت: « بیایین! زود باشین! »

لینی بی اختیار شروع به دویدن کرد و لودو و روفوس نیز ناچار به دنبال لینی رفتند. مدتی دویدند تا اینکه پلیس ناامید شد و ولشان کرد. رئیس اراذل به طرف کوچه ای پر از خانه های متروکه رفت و از دری داغون وارد شد.

خانه ای متروکه و کاملا خاک گرفته بود اما بعد از گذر از چند پلکان به سمت پایین ، همه چیز معلوم شد. مخفیگاه گروه اراذل شهر!!

دیوار های پر از پوستر های عجیب و ترسناک بود و در بعضی نقاط هم اشیایی مانند پنجه بوکس ، چاقو و غیره اویزان شده بود.

در یک طرف چند اراذل در حال کشیدن قلیان و سیگار بودند و حسابی دود ایجاد کرده بودند. یکی از آنها گفت: « سلام رئیس! اینا کی هستن؟ »

رئیس گفت: « اینا افراد جدید هستن! »

رئیس اراذل آن سه را دعوت کرد تا روی مبل های داغون و دزدی بنشینند و بعد از کمی درنگ شروع به صحبت کرد و گفت: « خب بچه ها! خوش اومدین! شما از این به بعد اراذل هستین! همین امشب هم نشون اراذلی رو تو بازوی چپتون می زنیم! »

لینی گفت: « چه گروهیه؟ چی کار می کنیم؟ »

رئیس اراذل سرفه ای کرد و بعد گفت: « ما هدفمون اینه که شهر رو در دست بگیریم و شر پلیس ها رو کم کنیم! »

لودو با حالتی خودنمایانه گفت: « پلیسا؟ اونا کین؟ »

رئیس اراذل گفت: « اونا مخالف کار های خلاف ما هستن و با ما مبارزه می کنن! رئیسشون هم گودریک هست!»

هو سه اونا شکه شدند ولی حرفی نزدند تا اینکه لینی از روی مبل بلند شد و کمی روی مخفیگاه قدم و چند و کمی وارسی کرد همه چیز را! لودو و روفوس هم که انگار ترسیده بودند ، فقط لینی را نظاره می کردند.

لینی بالاخره متوقف شد و یک بلوز عجق وجق رو برداشت و پوشید و بعد رو به رئیس اراذل گفت: « خب باشه! ولی از این به بعد من رئیسم! منتظرم باش گودی! »


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۰:۱۵:۱۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۱۲ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱
#46

آماندا بروکل هرستold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۴:۳۵ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 497
آفلاین
رییس ارازل به آنها اشاره کرد که به دنبالش بروند. او به داخل کوچه ای پیچید و سه نفر دیگر نیز به دنبالش رفتند. بعد از اینکه احساس امنیت کرد گفت:

- خب داشّم! زود تند سریع بگین کــــــــه میخواین عضو شین یا نه؟

لینی با حالتی تهدیدآمیز به رییس ارازل نزدیک شدو گفت:

- مرگخوارای ارباب، هیچ وقت عضو گروه دیگه ای نمیشن! عمرا تو گروه کثیفتون که همه اعضاش چشم چرونن عضو بشیم! مگه نه بچه ها؟! :zogh:

لینی به پشت سرش نگاه کرد و کسی را ندید. زمزمه کرد:

- نکنه اونا غیب شدن و منو- اونا آپارات کردن!

لینی با خوش حالی چند قدمی از مشنگ مبهوت دور شد. چشمانش را بست و بر روی مقصدش تمرکز کرد...

ناگهان صدای روفوس را شنید:

- نمی تونیم آپارات کنیم. قدرت جادوییمونو از دست دادیم!

لینی تلو تلو خوران عقب رفت. اما خودش را نباخت و گفت:

- شما یهو کجا غیبتون زد؟

اینبار لودو جواب داد:

- خب...یه نور عجیبی دیدیم که هی از قرمز به آبی تغییر رنگ می داد. ما هم رفتیم تا منبعشو پیدا کنیم. خیلی عجیب بود! نوره رو چسبونده بودن رو یه گاری چرخ دار!

رییس ارازل با صدای گوش خراشی گفت:

- پلیـــــــس!!



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#45

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۶ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
لینی به وضعیتی که توش گیر افتاده بود فکر کرد و بعد از کشیدن آهی لودو و روفوس رو از جلوی خودش کنار زد.

- یه شما دو تا هم میگن مرد؟ حالا اگه لرد اینجا بود با یه کروشیو از صحنه ی روزگار پاکشون میکرد!

نیش لودو باز شد و گفت: ما که چوبدستی نداریم اگرنه مث ارباب کارشونو میساختیم!

روفوس با من من باعث شد لینی نتونه جواب لودو رو بده.

- میگم بهتر نیست بیخیال بشین؟ این یاروها هی دارن نزدیک تر میشن! :worry:

هر سه به ارازل مشنگی که هر لحظه نزدیک تر میشدند نگاه کردند. لینی برای دومین بار اه کشید و بعد جلو رفت و ترق تروق انگشتاش رو در آورد.

سه مشنگ وقتی آمادگی لینی رو برای مبارزه دیدن بیشتر مشتاق شدند و قدم هاشون رو بیشتر کردن.

روفوس با نگرانی گفت: لینی میخوای فرار کنیم؟

لینی بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند گفت: نگاه کنید چطوری آسفالتشون میکنم!

- هر جور راحتی

سه مشنگ تنها سه قدم با لینی فاصله داشتند و روفوس و لودو وقتی از نزدیک به مشنگ های مقابلشان نگاه میکردند بیشتر خون در رگ هایشان خشک میشد.

لینی لبخند کجکی زد و دستانش را مشت کرد و با خشن ترین حالت ممکن به طرفشان رفت.

یک مشت به اولی
یک لگد به دومی
و ضربه ی سر به سومی

سه مشنگ با آه و ناله روی سعی میکردند بلند شوند ولی ضربه ها زیادی سنگین بود.

لودو با قیافه ای عجیب انگار تا حالا لینی رو ندیده گفت: لینی؟ تو از کی تا حالا قدرت ِ بدنیت انقدر زیاد شده؟

لینی با رضایت خاطر گفت: خب یه ریونی واسه هر چیزی آماده س.

همان موقع سایه ی شخصی روی زمین توجه آن ها را به خود جلب کرد، لینی، روفوس و لودو به صاحب سایه نگاه کردند. شخص مشنگ ظاهری شبیه به سه مشنگ داغون ِ روی زمین داشت.

مشنگ چهارم با خنده گفت: به گروه ارازل شهر خوش اومدید! شما تو امتحان قبول شدید!

روفوس، لینی و لودو با سردرگمی به یکدیگر نگاه کردند ...


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۶ ۱۴:۱۵:۴۳

Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#44

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
سوووووت سووووووووت!


با شنیدن صدای سوت هر سه نفر ایستادند و به دنبال منبع صدا گشتند.سرانجام لودو منبع را پیدا کرد:اوناهاشن.اون سه تا مشنگ سوت زدن.
لینی به سمتی که لودو اشاره میکرد نگاه کرد.سه مشنگ با لباسهایی گل و گشاد ایستاده بودند و زنجیر باریکی را دور انگشتانشان تاب میدادند.

لینی:اینا چرا اینجوری زل زدن به من؟

لودو و روفوس که هنوز نگران مشنگ تفنگ دار بودند دست لینی را کشیدند و هر دو با هم گفتند:ولشون کن بابا.بیا بریم.اون خشنه ممکنه دنبالمون کرده باشه.خوششون میاد سوت بزنن.اصلا دارن تسترالاشونو صدا میزنن.بیخیال.

لینی با عصبانیت دستش را عقب کشید و گفت:نه!تسترال کدومه؟اینا دارن برای من سوت میزنن.غیرتتون کجا رفته؟برین یه چیزی بهشون بگین خب.

لودو:روفوس مگه نشنیدی لینی چی گفت؟ازش دفاع کن.
روفوس:نه دقیقا.من گوشام کمی سنگین شده.تو که شنیدی تو دفاع کن.قول میدم دفعه دیگه من دفاع کنم.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۶ ۱۲:۲۴:۲۳

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۸:۴۶ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#43

اسلیترین

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
لودو در رو با لگد باز میکنه و بعد به همراه لینی و روفوس وارد مغازه میشه و میگه: آهای پیری زودتر چوب دستیت رو رد کن بیاد!
مغازه دار:
روفوس بند انگشتانش را شکست و با پوزخند گفت: هی بچه ها، طرف از دیدن ما کپ کرده!
لینی که زیاد علاقه نداشت شان خودش را در حد لات های خیابونی پایین بیاره به زور لبخندی زد.

پیرمرد که پشت پیشخوان مغازه روی صندلیش نشسته بود دستی به سر کم مویش کشید و گفت: هی عوضی ها، من الان اصلا حوصله درگیری ندارم. اگه قصد خرید ندارین مثل یه پدر دلسوز بهتون توصیه میکنم خودتون با پاهای خودتون از این در برین بیرون، قبل از اینکه من مجبورتون کنم برین!

لودو یکی از آن نگاه های غضبناکش را تحویل پیرمرد داد و گفت: مگه کری؟ گفتم زودتر چوب دستیت رو تحویل بده تا بلایی سرت نیاوردیم.
پیرمرد از پست پیشخوان بلند شد و با دست به چماقی که کنار دیوار تکیه داده شده بود اشاره کرد: این که میبینین چوب دستی منه. نمیدونم چرا اینقدر بهش علاقه دارین، چون معمولا ازش برای زدن سگ های ولگرد هار استفاده میکنم. اما چیزی که به درد شما میخوره این نیست...

پیرمرد به آرامی خم شد و چیزی رو از زیر پیشخوان بیرون کشید و با لبخند شیطنت آمیزی گفت:...چیزی که شما لازم دارین این تفنگ دولول خوشگل و خوش دسته که مخصوص اراذل و اوباشی مثل شما گذاشتمش کنار! تا سه میشمرم، اگه این مغازه خالی نشده باشه سه تا دونه آبکش به اجناسم برای فروش اضافه میکنم!!

لودو با سردرگمی نگاهی به روفوس و لینی انداخت: اینجا چه خبره؟ این یارو که مشنگه!
پیرمرد با عصبانیت گفت: مشنگ جد و آبادته مرتکیه! به من فحش میدی؟
و بعد تفنگ را ناسزا گویان به سمتشان نشانه رفت! لینی که متوجه وخامت اوضاع شد یقه روفوس و لودو رو گرفت و با آخرین سرعت از مغازه بیرون زد!
همان طور که هر سه نفر میدویدند لینی گفت: این جا شهر مشنگ هاس!! اینجا رو نگاه کنین پر از این ماشین های مسخره شونه. من هیچ ردی از جادو نمیبینم، ما کجا گیر کردیم آخه؟!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۶ ۸:۵۷:۲۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱:۳۶ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#42

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۴۰:۱۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6341
آنلاین
سوژه جدید:


-به من اعتماد کن روفوس.
-مگه مغز داکسی خوردم که به تو اعتماد کنم؟میگی اگه این معجونو بخوریم ارباب میشیم.خب یعنی چی؟دماغمون کنده میشه؟موهامون میریزه؟خودشیفته میشیم؟

لودو بگمن شیشه نقره ای رنگ را به طرز وسوسه انگیزی جلوی چشمان روفوس تکان داد.
-نه...ما قدرتهای فوق العاده پیدا میکنیم.همه دانش ارباب از مغز اون به مغز ما منتقل میشه.و بعد چی میشه؟مغز ارباب خالی میشه!ما ارباب میشیم.باور کن.این دفعه موفق میشیم.

روفوس به یاد دفعات گذشته افتاد.سه مورد شکنجه، هفت مورد آویزان شدن از سر در خانه ریدل و شانزده مورد حبس در اتاق تسترالها و سر انجام، دارالمجانین لندن نتیجه کودتاهای قبلی بود!
روفوس نگاهی به محتویات شیشه کرد و با کمی تردید آنرا سر کشید.ولی متوجه چشمان تیزبینی که او را زیر نظر گرفته بودند نشد.


چند دقیقه بعد:

لودو سرفه کنان کنار روفوس ظاهر شد.
-هی...ما چرا غیب شدیم.قرار نبود اینجوری بشه.محتویات مغز ارباب چی شد؟من چرا هنوز احساس خنگی میکنم؟
اینجا کجاس؟

روفوس با عصبانیت به نقطه نامعلومی اشاره کرد.
-ببینم لودو...اینم جزو نقشه درخشانت بود؟

لودو به محلی که روفوس اشاره میکرد نگاه کرد.با دیدن ساحره ای که دسته گلی در دست داشت شوکه شد.لینی وارنر که شیشه خالی در دست دیگرش بود دسته گل را به روفوس داد.
-هی...سلام!چرا هنوز قدرتهای ارباب رو حس نمیکنم؟!

-لینی؟تو برای چی دنبال ما اومدی؟
-برای اینکه یه ریونی دقیقا همین کارو میکرد.اومده بودم ملاقاتتون که حرفاتونو شنیدم.اگه بین مرگخوارا کسی لیاقت هوش و ذکاوت ارباب رو داشته باشه اون منم!شاید کمی هم لونا!
-فعلا که میبینی معجون درست کار نکرد و سر از ناکجاآباد در آوردیم!

لودو و روفوس و لینی شروع به بررسی اطراف کردند.خیابانی خلوت در شهری نامعلوم.هیچ موجود زنده ای در خیابان دیده نمیشد.لینی گرد و خاک روی ردایش را تکاند.
-هی لودو...تفریح دیگه بسه.بهتره زودتر برگردیم.چوب دستی من اینجا نیست.چوب دستیتو بده.

لودو جیبهای ردایش را گشت...خبری از چوب دستی نبود.در اوج ناامیدی نگاهی به روفوس انداخت.روفوس هم سرش را به دو طرف تکان داد.
-چوب دستی من که دیشب افتاد تو پاتیل سو‍پ...همون موقعی که ادعا میکردی میتونم ازش به جای نی استفاده کنم!

لودو کمی فکر کرد.وضعیت اضطراری بود.با کمی تردید دستش را بطرف علامت شومش برد و انگشتش را روی آن گذاشت.ولی اتفاقی نیفتاد.کمی اطراف را بررسی کرد.هوا داشت کم کم تاریک میشد.به مغازه ای که ظاهرا باز بود اشاره کرد.
-مهم نیست.میریم اون تو.یکی از اون نگاههای اراذل و اوباشیمون به مغازه دار میندازیم!وقتی حسابی ترسید،چوب دستیشو میگیریم و یارو رو میکشیم و به آغوش گرم ارباب برمیگردیم.نقشه های لودو نقص ندارن!

ولی این بار هم نقشه لودو نقص کوچکی داشت! لودو،روفوس و لینی با لبخندی شیطانی بطرف مغازه رفتند...نکته کوچکی وجود داشت که هنوز نمیدانستند.هرگز گذر هیچ جادوگر یا ساحره ای به آن شهر دورافتاده نیفتاده بود!




Re: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۰
#41

آقای اولیواندرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۷ پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۷:۰۸ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
از رائیل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 227
آفلاین
دارالمجانین لندن

- من به شخصه با مرلین حرف زدم و نظر ایشون رو در مورد ...

- هه..هه...اژدهای قشنگم....قشنگی و نازی...حالا من میخوام برم به بازی...

- من دیوونه نیستم....من وزیر سحر و جادوئم!کمــــــــک!


دراکو که در این هیاهو واقعا در معرض دیوانگی بود سعی میکرد که حواسش به مرد میانسالی متمرکز باشه که با چشمان نیمه باز خوابیده بود...حتما خودش بود....او ریگولوس بلک خائن بود.اما مگه چه چیزی از لرد دزدیده بود که اینقدر مهم بود؟ آخه یه دیوونه اینقد ارزش داره؟!

دراکو آروم از تختش پایین اومد و یه سمت ریگولوس بلک روانه شد.خودش رو به گوش چب ریگولوس رسوند و آروم گفت:

-خاله بلا از شما خیلی برام تعریف کرده...

ریگولوس آرام چشمانش را باز کرد و گفت:

تو باید دراکو باشی نه؟؟...اونموقع که من دیدمت فقط یه ماهت بود...هه.ههه...الان خوش تیپ تر شدی!ههه.ههه...هاه..هه

نگاه مرد به ساعد پسرک افتاد و خنده ی زشتی کرد که تمام دندان های زردش نمایان شد...با لحن خشنی فرباد زد:

پس تو ام به اون کثافت دونی کشیده شدی! ینی لرد تاریکی اینقدر بزدل شده که یه بچه رو مرگخوار میکنه؟؟هــــاها...هـــــه هه.

دراکو وسط خنده های زشت ریگولوس فریاد زد:

دهن کثیفت رو ببند دزد بیشعور...به چه جراتی به ارباب تاریکی توهین میکنی؟؟

خنده های مرد از قبل بیشتز شد و گفت:

اوهوی...تند نرو بزار به پات برسیم بچه مالفوی...تو فقط یه مامور بدبختی که اومده از زیر زبونم چیز بکشه بیرون...میدونستم یه روز میفهمه ولی داشت دیگه حوصلم سر میرفت!هـــه هه.

دراکو به سرعت چوبدستیش رو از از چیبش در آورد ولی ناگهان متوجه چیزی شد...


ویرایش شده توسط آقای الیواندر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۲۳ ۱۳:۵۴:۳۱
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۲۳ ۱۳:۵۵:۲۹


Re: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۹:۳۷ جمعه ۲۱ مرداد ۱۳۹۰
#40

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
فلش خیلی بک

- عزیز دل بابا؟

- جان بابا؟

- پایه ای یه مسافرت بریم بابا؟

- چرا پایه نباشم بابا؟

- خوبه. پس موافقی بابا؟

- آره. فقط کجا بریم بابا؟

- من میگم بریم جنگلای رومانی. هم تفریحیه، هم برام نوستالوژیکه و هم میتونم تو مسیر یه سر به جانپیچ هام بزنم. دلم واسشون تنگ شده. تو دلت تنگ نشده بابا؟

- چرا بابایی


فلش بک

فضای جنگل بشدت تاریک و مخوف بود.
لرد ولدمورت نجینی را دور گردن خود گذاشته بود و زیر برگ ها و شاخه های انبوه درختان که حتی جلوی رسیدن نور ماه را هم میگرفتند و ظلمت کامل ایجاد کرده بودند بدون گیر کردن به هیچ شاخه ای حرکت میکرد.پس از مدت طولانی پیاده روی در اعماق جنگل انبوه بالاخره لردسیاه به مقصد خود رسید.
نجینی را از روی دوش خود برداشت و روی زمین گذاشت و چوبدستی اش را از جیب شنل بیرون کشید و مشغول ابطال طلسم های پیچیده ای شد که برای جلوگیری از دستیابی نااهل به جانپیچ ایجاد کره بود شد.

بالاخره پس از مدتی حرکات پیچیده که باعث شده بود نجینی نتواند انرژی مضاعف آن مکان را تحمل کند و از آن جا برود، لرد عرق ریزان چوبدستی را داخل شنلش گذاشت و جانپیچش را برداشت. اما همین که دستش بدنه ی آن شیء عجیب را لمس کرد فهمید که جایی از کار میلنگد و به تقلبی بودن آن پی برد ...


فلش یه ذره بک

- ارباب!

- بیا تو.

- متشکرم ارباب ... آمار کاملش رو گرفتم. یک ساله که تو دارالمجانین بستری شده. دلیل از دست دادن عقلش برای مسئولان اونجا کاملا نامشخص بوده و بسیار متعجبشون کرده.

- هنوز همونجاست؟ حالش خوب نشده؟

- نه خیر ارباب همونجاست ولی در بخش جدایی و طی مراقبت های ویژه ای نگهداری میکننش.

- خوبه ... مرخصی، بگو دراکو بیاد.


- در خدمتگزاری حاضرم ارباب.

- آفرین، باید باشی! برات یه ماموریت دارم دراکو ... باید بری و یک نفرو برام پیدا کنی. هر جور شده!

پایان فلش بک ها
.


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۰:۲۷ شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹
#39

دراکو مالفوی old7


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ جمعه ۱۰ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۰:۰۷ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
از گیل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 43
آفلاین
سوژه جدید

- نه خیر شما باید منو این جا بستری کنید، من دچار بحران هویت شدم!
- میشه بگید چه بحرانی؟
- بله! ببینید بنده رفتم یک زن دومی گرفتم که ایشون از شوور قبلیش یه بچه داشت! بچه هه هم دختر بود پدر من جناب لوسیوس مالفوی از این دختر خوشش اومد و گرفتش، حالا من نمیدونم پدر بابامم یا پسر دخترمم. تاره پسرم اسکورپیوس هم الان شده برادرم
- بله بله وضع شما خیلی وخیمه، نگهبانان! بگیریدش در بخش پدرسوخته های روانی زنجیری ببندیدش.
جسمی سختی بر سر دراکو اصابت کرد و بیهوش به بخش زنجیری های خطرناک رفت و بسته شد.

یک ساعت بعد

بالاخره دراکو به هوش آمد، دور و برش را نگاه کرد و دیوانه هایی را دید که عربده میکشیدند و زنجیرشان را میجویدند و لباس های خود را جر میدادند! دراکو مرلین را شکر کرد که چوبدستی آنان در اختیاشان نبود. البته چوبدستی خودش هم نبود. ظاهرا نبود!
دراکو دستش را داخل شلوارش کرد و پس از مدتی سرچ از وجود چوبدستی اصلی خیالش راحت شد.
خیلی آرام خودش را به گیجی زد و دراز کشید اما زیرچشمی دنبال مردی بود که به خاطر او به این جا آمده بود. قطعا او در همین بخش بود اما این بخش بزرگتر از این حرف ها بود و پیداکردنش عمری نسبتا محال!

خانه ریدل

لرد ولدمورت در هیبتی خوفناک و شنلی سیاه و کلاهی بزرگ که سر بی مویش را پوشانده بود روی تخت لمیده بود و داشت فکر میکرد که ناگهان نجینی رشته افکارش را پاره کرد.
- فیسیشه! فس فسسا فیسیاشوس؟ (دمغی! تو فکر ماجرای اون جان پیچه ای؟)
- فش فیسیفس! فسای فیسیوس شیسسیشس، خاسسه خاس فسوسی. (نه عسلم! برای پیدا کردن طرف یکیو فرستادم که اگر موفق بشه میتونم مشکلو حل کنم، تو فکر این بودم که پاپیون سیاه ب دمت بزنی بیشتر با لباس من هماهنگ میشی یا سبز )


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۲۱ ۹:۳۹:۱۱

بوق بر مدیران


Re: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۹
#38

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
«احتمالا پایان سوژه»
===========

سالن دوئل - سازمان اسرار - وزارتخانه سحر و جادو

لرد ولدمورت و جوکر همینجور دور هم میچرخیدند و حال میکردند.
جوکر: هالالالای لالای لالالای لای هالالای لالای لالا لای لای
لرد ولدمورت: یوهاهاهاهاهاها ...

جوکر: وای سرم داره گیج میره ولدی، چرا اینجا گردباد درست کردن؟
لرد: برای اینکه دوئل کننده ها دور هم بچرخن و دوئل جذابتر و باحالتر بشه.
جوکر: ئه گفتی دوئل! یادم رفته بود! اکسپلیارموس!
لرد: آره؟ کروشیو
جوکر: آره؟ شوخی شهرستانی؟ بساط شوخی بازه؟ طلسمهای ممنوعه؟
لرد: آره! آوداکداورا
جوکر:

اینطوری شد که لرد شوخی شوخی زد جوکرو کشت و بعد از داخل پیراهنش آینه نفاق انگیزو برداشت و آپارات کرد به عمارت مالفوی ...

عمـــــــــارت اربابی مالــــــــفوی

شترق!!
همه مرگخوارا از جا پریدند ...
لرد ولدمورت چوبدستیش را بالا آورد، سر آن را فوت کرد و پیروزمندانه لبخند زد.

اشک در چشمان بلیز زابینی حلقه زد و گفت:
_ اوه مای! ارباب شما موفق شدید. شما آینه رو بدست آوردید، حالا میشه بگید داخل آینه چی میبینید؟

همه مرگخواران نفس ها را در سینه حبس کردند تا ببینند حاصل اینهمه سختی و مشقت چی بوده. بعد از چند دقیقه لرد گفت:
_ هووم ... اوووم ... تو آینه میبینم که سرم مو در آورده. موی طبیعی!

مرگخواران:








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.