هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۳۵ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱
از خانه ی ویزلی ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 72
آفلاین
19 سال گذشته و جنی و هری صاحب چند بچه ی شیطون شده اند.دختر کوچیکشون میگوید:پدر طلسم لوموس به چه در دی میخورد؟هری به او میگوید برای روشنایی سر چوب دستی است دیگر.اما دختر کوچولویش سوالی دیگر هم دارد سوال او این است:باسیلیسک چه موجودی است؟هری باز به او میگوید موجودی خطر ناک که زهرش وارد نوک شمشیر گروه تو و برادرت گریفندور شده است.حالا دختر کوچولویش جواب سوالاتش را پیدا کرده بود.اینم یک اتفاق بعد از 19 سال



شما اولا باید تایید خود را از تاپیک بازی با کلمات دریافت کنید ! سپس در اینجا شرکت کنید. جدا از عدم رعایت این حق تقدم هم این نوشته شما زیاد شبیه به یک نمایشنامه نیست. نمایشنامه همانند سناریوی یک فیلم حاوی توصیف هایی از فضا و محیط، شخصیت ها، دیالوگ ها و مکالمه های شخصیت ها می باشد. به پست های سایرین که تایید می شوند، دقت کنید. همینطور به نظم و زیبایی و پارگراف بندی و سایر نکات فنی هم توجه کنید و از همه مهم تر روی جمله بندی های خودتون کار کنید. برید اول به "بازی با کلمات" و تایید اونجا رو بگیرید. بعد بیاین به اینجا.

تایید نشد !


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۱۲ ۲۰:۰۲:۰۷


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۱

پروفسور.ویریدیان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۷ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۴۰ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
از قبرسون
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 235
آفلاین
شب هالووین بود وهمه دور هم جمع بودندو حرف می زدند درمیان صحبت ها جینی و هرمیون به اشپز خانه رفتند.
وکیک شکلاتی بزرگی گه رویشبا پودر قند تزئین شده بود.آوردندهمه بادیدن کیک هورا کشیدند.
هرمیون به رون که مثل بچه ها هورا میکشید نگاهی کرد و وقتی جینی می خواست یک تکه
کیک بز رگ به رون بدهد هرمیون گفت
-رون رژیم داره
در این هنگام ناگهان در خانه از جا کنده شد ولرد ولدمورت وارد شد هری از جا پرید و به همراه هرمیون و... شروع به
دوئل کرد در هنگام دوئل طلسم هرمیون به صورت ولدمورت خورد ناگهان پوست ولدمورت پاره شد
واز پشت آن چهره مگی پیدا شد .مگی باخنده گفت هالووین مبارک :pashmak: :pashmak:


تایید شد.


ویرایش شده توسط بانو ویولت در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۳۰ ۵:۱۷:۳۷


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۰:۱۴ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱

پروفسور.ویریدیان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۷ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۴۰ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
از قبرسون
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 235
آفلاین
هری با ناراحتی به کارنامه ی جیمز نگاه انداخت و گفت این چه نمره ایه گرفتی خاک بر سر.
جینی از تو آشپز خونه گفت حالا اشکال نداره مگه چی شده .هری با افسون برگه رو تو صورت جینی زد .
جینی با عصبانیت یه تخم مرغ تو سر هری زد وگفت دیگه چیزیو پرت نمی کنیا بعد یه تخم
دیگه زد تو سر جیمز و گفت تو هم بیشتر درس بخون راستی هرمیون و رون و نویل دارن میان
هانا ابوت نمی یاد چقدر از هانا بدم میاد یادته اون دفعه چی میگفت نویل هرماه واسم
کلی هدیه می گیره اه. چی می گفتم آها این لیستو بگیر لیست خریده........جینی مدام حرف میزد




خب ، نوشته شما چند تا مشکل اساسی داره :

کلا ار علایم نگارشی استفاده نکردین. جمله ها رو نمیشه به خوبی از هم تفکیک کرد.

موقعی که میخواین گفتگوی اشخاص رو بنویسید باید حتما دوبار دکمه اینتر رو بزنید و اول سطر از خط تیره استفاده کنین . مثلا :
نقل قول:
جینی با عصبانیت یه تخم مرغ تو سر هری زد وگفت:

- دیگه چیزیو پرت نمی کنیا

بعد یه تخم دیگه زد تو سر جیمز و گفت :

-تو هم بیشتر درس بخون



و اینکه بهتر بال و پر بیشتری به داستانتون بدین .


تایید نشد!


ویرایش شده توسط بانو ویولت در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۲۷ ۱۴:۲۶:۲۱


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱

دراکو مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۳ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۲۲ چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 7
آفلاین
هری:خانم یک چایی بردار بیار
جینی:باشه اقا شما داستانو بگو
هری پس از اینکه گلوشو صاف کرد نگاهی به تمام حظار انداخت که اینهئ شترمرغ بهش زل زئه بودند و رون که عین برج زهر مار بغلش بود.بعداز اینکه دوباره صداشو صاف کرد شروع کرد به سخن گفتن:
ـ اهم اهم . خوب بر میگردیم به نزده سال قبل که من و لرد باهم جنگیدیم ...
که ناگهان جینی میپره وسط حرفش و با شوق میگه .انارو که میدونیم برو سراغ مبارزه.
هری میخواست چماقشو برداره که دید بده جلو همه زنشو بزنه پس ارام و متین گفت: خانم مگه نگفتم برو چایی بیار.جینی سرشو که اینهو لبو سرخ شده بود انداخت پایین وبه سمت اشپز خانه رفت.
هری نگاه عاقل اندر سفیه ای به جینی انداخت و ادامه دا :
ـ خو کجا بودیم . اهان وقتی من و لرد با هم روبه رو شدیم من فقط 6سال اموزش دیده بودم و فهمیدم که نمیتونم لرد رو شکست بدم پس فقط سعی کردم که از خودم دفاع کنم تا اینکه نویل اخرین هوکراکس رو نابود کرد ...
نویل: هه ه منو میگه ها منو میگه
هری پوزخندی میزن و ادامه میده :
ـ و اینجوری دش که لرد نابود شد....

>> درون اشپز خونه
جینی درحال گذاشتن لیوانای پراز چایی درون سینی است و در دل خود میگوید.:وا وه .چه از خود راضی. منو زور میکنه میگه برو چایی بیار .بزار هرمیون اینا برنو میدونم باهات چکار کنم.مرتیکه فکر کرده کیه .

>> چند دقیقه بعد ، درون حال ، پیش بقیه
جینی لبخند مسخره ای بر روی لب داشت و با خوشرویی چایی را جلوی بقیه میگرفت و می گفت: بفرمایید . بفرمایید.
تا اینکه رسید به هری:بفرما اقا..چیز دیگری لازم ندارید.
و اینگونه همه چیز به خوبی و خوشی پایان پافت




تایید شد !


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۱۲ ۱۹:۵۵:۵۳


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
_ و اين طور شد كه من ولدمورت رو كشتم و همه ي جادوگرا با خوبي و خوشي كنار هم زندگي كردن!

هري در حالي كه لبخند پهني زده داستان رو تموم مي كنه و بادي به غبغب انداخته با افتخار به بچه ها نگاه مي كنه.

_ ولي بابا! مگه ولدي ، جادوگر خفني نبود؟!
_ چرا.
_ مگه با يه نگاه همه رو دود نمي كرد؟
_ چرا.

ليلي لونا( نويسنده اين پست لحظاتي پيش از طريق گوگل با اين اسم آشنا شد!) در حال كه به شدت گيج به نظر ميرسه به هري نگاه مي كنه و منتظر جواب ميشه.

هري: ببين عزيزم! اين جور مسائل كلا مطرح نيست، مسئله اينه كه ولدي يه جوري! مرد و من خيلي گولاخم! ، مگه نه بچه ها؟!

بقيه ي افرادي كه توي اتاق هستند به شدت خوشحال شده و ساده لوحانه حرف هري رو تاييد مي كنن.

ليلي لونا دهن باز مي كنه كه باز هم ايراد بگيره كه با ديدن هري كه به اين صورت هست تصميم مي گيره سكوت اختيار كنه.

رون هم كه به شدت جوان به نظر مي رسه و به طرز كودكانه اي بالاي صندلي هري رو گرفته فرصت رو غنيمت مي شمره تا به زور كتابي كه به تازگي نوشته رو به بچه ها بندازه.

_ ببينيد بچه هاي اين كتاب...
_ عمو به بوق دادي ما رو با اين كتابت! باب ما خودمون مارزبوني بلديم!
رون : آلبوس سوروس خيلي ارزشي شديا! كتاب من يعني " مارزبوني در 8 دقيقه" مرجع سوالات آزمون كارشناسي ارشد هاگوارتز هست! اينو بخوني ديگه حله!
آلبوس سوروس:

در همين حين ناگهان صداي انفجار مهيبي به گوش مي رسه و دود سبزرنگي فضاي اتاق رو در بر مي گيره.

_ موهاهاهاها! من برگشتم بدبختا!

هري كه به نظرش صدا به شدت آشناست با كمي تفكر همراه سرفه به يك حقيقت تلخ پي مي بره...

هري: ولدي؟!

_ موهاهاها! چي فكر كردي هري؟! پس كي مي تونه اين قدر خفن وارد بشه!
_ ولي ما همه ي هوركراكس هات رو از بين برديم! من هم در نهايت به طرز ارزشي كشتمت!

ولدمورت كه حالا با خوابيدن دود چهره اش كاملا مشخص شده پوزخند مليحي مي زنه و ميگه: تو و دامبل خيلي پيچيده فكر مي كردين! من نه تا هوركراكس درست كردم بعدش هم چون حال نداشتم ادامه ندادم! هر چي بيشتر بهتر!

_ آواكداورا!

در همين لحظه صحنه آهسته ميشه وجيني مي پره جلوي هري و مي ميره و هري زنده مي مونه و دوباره طلسم عشق جاويد و .... برقرار ميشه و ولدمورت مي ميره! دوباره!

تایید شد‏!‏


ویرایش شده توسط x در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۵ ۱۲:۳۷:۴۲
ویرایش شده توسط x در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۵ ۱۲:۳۸:۲۷
ویرایش شده توسط بانو ویولت در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۶ ۲۱:۵۰:۱۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱

هکتوردگورث.گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۶ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۳ شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 27
آفلاین
اولین کریسمسی بود که جیمز به هاگوارتز رفته بود .هری و جینی که در کنار هرمیون و رون بودن داشتندرباره ی مدرسه حرف می زدند ودر قسمت دیگری از سالن جیمز بچه هارو دور خودش جمع کرده بود ودر مورد مدرسه می کرد دامبلدور و رز که سال دیگه وارد مدرسه می شدن با توجه بیش تری به حرف های جیمز گوش می دادن هری که صدای جیمز را می شنید زود فهمید که جیمز داره با اونا شوخی می کنه برای همین هم گفت بچه ها می خواین خاطره ی دوست شدن خودم با رونو براتون تعریف کنم؟ بچه ها که همیشه از داستان های هری لذت می بردن به سوی هری رفتن ومشغول شنیدن داستان شدن.
.

تایید شد‏!‏


ویرایش شده توسط بانو ویولت در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۶ ۲۱:۵۵:۰۱

من همیشه هستم


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱

mla


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۶ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۹:۱۰ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۱
از سرزمين تاريكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
هري بعداز پيروزي ذرجنگ خانواده خود راتشكيل داد سالهابهد از اون ماجرا هري بچه دار ميشه يك روز اونارو دور خودش جمع ميكنه وداستان خودسرو براي اوناتعريف ميكنه


شما اولا باید تایید خود را از تاپیک بازی با کلمات دریافت کنید ! سپس در اینجا شرکت کنید. جدا از عدم رعایت این حق تقدم هم این نوشته شما یک نمایشنامه نیست. نمایشنامه همانند سناریوی یک فیلم حاوی توصیف هایی از فضا و محیط، شخصیت ها، دیالوگ ها و مکالمه های شخصیت ها می باشد. به پست های سایرین که تایید می شوند، دقت کنید.

تایید نشد !


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۱۲ ۱۹:۵۲:۴۵

mla


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱

هکتوردگورث.گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۶ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۳ شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 27
آفلاین
هری از روی زمین بلند شد و گوی زرین را در دستش دید.
او اسلایترین را شکست داده بود.
صدای رون را شنید که به مالفوی گفت:
مالفوی ************* چرا هری رو زمین انداختی؟*************

اما هری برده بود.بعد رفت خوابگاه و استراحت کرد

شما باید برای این تصویر نمایشنامه خودتون رو بنویسین. لطفا به نکاتی که در زیر پستتون در تاپیک بازی با کلمات گفتم هم دقت کنین.
تایید نشد.



ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۳ ۲۲:۳۴:۲۲

من همیشه هستم


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱

پادما.پتيل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۲ شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۲
از خونمون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 91
آفلاین
نیمه شب یکی از شب های سرد کریسمس ، در حالی که بیرون از خانه برف سنگینی در حال بارش بود اعضای خانواده ویزلی به مناسبت بازگشت فرزندانشان از مدرسه جشن کوچکی براه انداخته بودند .صدای ترق تروق جرقه های آتش و حرارت مطبوع آن صمیمیت فضای خانه را دوچندان ساخته بود و گویی همه چیز بر وفق مراد بچه ها پیش میرفت . از خوراکی های روی میز گرفته و تزئینات درخت کریسمس و دکوری که جینی با وسواس خاصی هفته ی قبل در نبود بچه ها چیده بود همگی طلایی و قرمز طراحی شده بودند که نشان از این بود که رز و آلبوس همـ امسال در تقسیمـ بندی کلاه گروهبندی به گریفندور راه پیدا کرده بودند و این مسئله چیزی بود که رون را بیش از پیش سرحال و شاداب میساخت .
لیلی که روی پای پدرش نشسته بود . در حالی که یکی از دانه های برتی بات با طمع همه چیز را درون دهانش میگذاشت گفت : اینکه آلبوس و رز همـ توی گریفندور افتادن یعنی این یه چیز موروثی تو خانواده ماست ؟
رون جواب داد : آره عمویی تا به حال که سابقه نداشته کسی خون ویزلی تو رگاش باشه و جای دیگه ای بیفته . شجاعت ویژگی معروف ویزلی هاست . و در حالی که باد به غبغب مینداخت یک جام دیگر برای خودش نوشیدنی کره ای ریخت .
هرمیون : چقدرم که تو شجاعی واقعا !!!
هری گفت : نه بابا ، فکر نمیکنم ، همه چیز به خود آدم بستگی داره
لیلی : کاش منم زودتر به هاگوارتز میرفتم
جیمز در حالیکه سعی میکرد لبخند خود راپنهان کند گفت :" اتفاقا یه بار که از کلاس پرفسور پتیل برمیگشتم منو نگه داشت و با صدایی که انگار مال خودش نبود بهم گفت مراقب کوچیک ترین عضو خونواده تون باشین . اتفاقی نحس در انتظار اونه که ممکنه هیچوقت نتونه پاشو به مدرسه بذاره "
لیلی با صدایی که تحت تاثیر قرار گرفته بود شیشکی نثار جیمز کرد و گفت " دروغگو" و با نگاهی نگران رو به سمت هری برگرداند . هری گفت : اذیتش نکن جیمز " و به دخترش گفت :" برادرت باهات شوخی میکنه ، تعداد پیشگوهای واقعی در سراسر دنیا انگشت شماره " و صداش رو کمی پایین تر آورد جوری که به گوش جینی نرسد و ادامه داد "تازه من تنها چیزی مثبتی که در پروتی دیدم رقص ماهرانه اش تو سال چهارم تحصیلم بود اون موقع حواسم پی چو بود نفهمیدم چه موقعیتی رو از دست دادم ، حیـف !!!" و در حالی که هنوز صحبتش تمام نشده بود صدای جینی را شنید که میگفت " پس خواهشا سعی کن الانم این موقعیت های ارزشمند زندگیت رو از دست ندی و ریخت و پاش هارو جمع کنی که همه میخوایم بریم بخوابیم و چوبدستی هری را به دستش داد "


امیدوارمـ تایید بشه :)

تایید شد‏!‏


ویرایش شده توسط بانو ویولت در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۲ ۱۷:۲۶:۲۹

Only Raven


username امـ در پاتر مور :

HazelDawn14257


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۹:۴۹ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱

آگوستوس راکوود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۹ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۰:۰۵ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱
از ت خیلی بدم میاد !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
- نقشه؟ کدوم نقشه؟ من هیچی نمیدونم. من بی گناهم.:worry:

خانوم ویزلی دست در موهای فرفری و قرمز خود فرو برد و به رون چشم دوخت. از ته ته ته ته ِ قلبش (طرفای معده ! ) میدونست که رون این کار رو نخواهد کرد. دست به سینه شروع به حرکت به سمت صندلی هرمیون کرد که حالا نگاهش را به در و دیوار میدوخت.

- من این نگاه و این رفتار ها رو میشناسم. کار تو بوده، هان؟
- اِ ، خانوم ویزلی... شما اینجایید؟
-
- معلومه که اینجایید...! اِمم، دقیقا" بحث الان سر چیه؟
-
- کار من بود !ولی من نمیخواستم این طوری بشه ! باور کنید رون من رو مجبور کرد !

خانوم ویزلی نگاه تندی به رون انداخت که به این شکل در آمده بود:
و سپس دوباره به هرمیون چشم دوخت.

- خب... اِممم،نه رون کاری نکرد. من بدبختم ، مامان و بابام من رو دیگه یادشون نمیاد ! رولینگ گند زده به زندگی ام...! اصلا" من نمیفهمم برای چی من باید مشنگ زاده باشم... این یک عاره ! هوم؟ بعد هم که رولینگ من رو با رون رو هم ریخت (منظور چیز دیگه اس! ) و بعد هم که مجبورم کرد حافظه ی مامانم اینا رو پاک کنم... حالا هم که من باید مشکلات اقتصادی داشته باشم.

خانوم ویزلی به نظر میرسید هر لحظه امکان دارد سیلی محکمی نثار رون کند ! ( هرمیون گناه داره... )
- ادامه بده...

فلش بک

هرمیون جلوی در یک بانک مشنگی در حال قدم زدن است. چهره اش نگرانی و خستگی او را ناخواسته نشان میده. تنها کاری که از دست هرمیون برمیاد اینه که به زور به هرکسی از کنارش رد میشه لبخند بزنه. ناگهان یک پیرزن از بانک خارج میشه در حالی که دوتا کیسه ی مشکی پر همراه خودش داره.

هرمیون دست به کار میشه. زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه.
- اکسیو مانی.

دو کیسه ی پول پیرزن، کیف دو سه نفر دم در بانک و دستگاه عابر بانک همگی به سوی هرمیون پرتاب میشوند. مشنگ ها با چهره های وا رفته به او نگاه میکنند.

مشنگ ها : :hyp:
هرمیون :

در این اثنا دو نفر از وزارت به همراه ارتور ویزلی ظاهر میشوند. رون هم کنار هرمیون فرود میاد. آرتور با عصبانیت داره به سمت اونها نزدیک میشه...

پایان فلش یک

- حالا چقدر پول بود؟
-
- واسه خیریه !
- اوه !


تایید کنید کار دارم ! :دی


با اینکه داستانتون ربطی به تصویر گذاشته شده نداشت ولی معلومه تسلط خوبی دارین.
تایید شد‏!‏


ویرایش شده توسط yeam در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۹ ۹:۵۰:۴۳
ویرایش شده توسط yeam در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۹ ۱۰:۰۱:۱۵
ویرایش شده توسط بانو ویولت در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۹ ۱۰:۴۴:۵۷

Woodchuck Todd: Screw all these people, Olive
Olive Penderghast: Haven't you heard? I already did



Easy A







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.