هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۳:۲۸ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
سالازار به طرف فلور رفت و شیشه ی پر نوشیدنی غیر مجازی که در دست داشت و گرفت با قیافه ای شیطانی بهش گفت :

-بسته دیگه به اندازه کافی خوردی ، الان به سطحی رسیدی که با من راز و نیاز کنی .
-روز بعد ...
-روز بعد چیه باو ؟ مهمونی یک شب برگذار میشه ، مراسم عروسی ملکه انگلیس که نیست !

سالازار که راضی به نظر میرسید ، کم کم خودش رو به فلور نزدیک کرد تا بتونه راز و نیازی باهاش بکنه . کمی اونطرف تر پرسی با پسر مورد نظرش بسیار احساس نزدیکی میکرد . در حال رقص که بوده ، کمی سرش رو به پسرک نزدیک کرد و در گوشش چیزی گفت . پسرک که انگار از پیشنهاد بی شرمانه پرسی خوشش اومده بود ، دستی پرسی رو گرفت و به طرف یکی از اتاق خواب ها رفتن .

لرد روی صندلی راحتیش نشسته بود و در حالی که دامبلدور مدام قربون صدقش میرفت به بقیه مهمون ها نگاه میکرد و منتظر بود که محفلی بعدی به مرلینگاه پناه ببره تا بتونه نقشش رو شروع کنه . با وجود بلند بودن صدای آهنگ ، همچنان صدای جیرجیرک های خانه ریدل به گوش میرسید و به همراه صدای سوزش چوب های شومینه اعصاب لرد رو با سرعت بیشتری خورد میکردن . لرد که کم کم داشت عصبی میشد از جاش بلند شد و طرف الفیاس دوج رفت . دامبلدور اصلا حواسش نبود که لرد دیگه بغلش ننشسته و به حرفاش ادامه داد .

-هی الفیاس ، مرلینگاه خانه ریدل رو دیدی ؟ موزائیک های سفید قشنگی روش نصب کردم که خیلی عالی شده . خیلی از مرگخوارام از اونجا به عنوان اتاق مطالعه هم استفاده میکنن .
-جدی میگی لرد ؟ حتما باید یه سری بزنم بهش پس . اتفاقا الان داشتم فک میکردم که باید به مرلینگاه پناه ببرم .

لودوبگمن که مکالمه لرد و الفیاس رو میشنید ، به سرعت از جاش بلند شد و دستی به شونه الفیاس زد و گفت :

-اول نوبت منه ، خیلی وقته اینجا نشستم که برم مرلینگاه ! بعد من تو برو !
-باشه عزیزم تو برو بعد تو من میرم .

الفیاس برگشت و به سمت ساحره ای که باهاش میرقصید رفت و به رقصش ادامه داد . لرد تو فکرش هزار بار لودو رو کریشیو کرده بود به خاطر اینکه نذاشت برنامش پیش بره . لودو به خوشحالی به طرف مرلینگاه رفت و در رو بست .

کمی اونورتر ایگور همچنان درگیر راضی کردن ساحره ها بود که شلوارش با آب خیس شده بود و چیز خاصی نیست اما کسی حرفش رو باور نمیکرد . با ناراحتی به طرف لرد رفت تا شاید اون بتونه راهی رو بهش نشون بده .

-لرد کبیر ، به نظرتون چیکار کنم با این شلوار ؟ طلسمی میشناسید مشکل من رو برطرف کنه ؟

با همین حرف ، ایده جدیدی به ذهن لرد رسید . با کمک ایگور میتونست تمام محفلی ها رو به دستشوئی بفرسته . فقط باید ایگور رو مسوول پخش نوشیدنی میکرد . به این ترتیب همه مجبور میشدن که حداقل یه بار به مرلینگاه برن .

-آره ایگور ولی قبلش باید یه کاری برام بکنی . اگر این کار رو بکنی ، نه تنها کاری میکنم که لباست تمیز بشه بلکه کاری میکنم تمام ساحره ها بهت جذب بشن .
- باشه هر چیزی باشه ارباب !


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲:۳۶ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱

Napoleon


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۸ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۵۶ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷
از فعلا ايران.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 76
آفلاین
حرف هايي كه دامبلدور ديشب زده بود،فكرم رو خيلي مشغول كرده بود.اصلا باورم نمي شد هم محافظ هري شدم هم اينكه پدر و مادرم به دست ولدمورت كشته شده باشند.
چشم هام پر از خشم و نفرت شده بود.تو خودم رفته بودم و جواب هيچ كس حتي هري رو هم نمي دادم.اما بالاخره تصميم خودم رو گرفتم.با خودم عهد بستم به جادوگري تبديل تبديل بشم كه حتي دامبلدور هم نتونه جلوي منو بگيره!!!
صبح ١٢ مي:
هري:لئو زود باش بيدار شو،يه اتفاقي افتاده.
منم گفتم:اتفاق!!!!چه اتفاقي؟؟؟؟؟
هري:اروم تر.اروم تر.الان همه رو بيدار ميكني.زود باش بيا ميخوام يه چيز رو بهت نشون بدم.
منم بلند شدم.اول فكر كردم يه پارچه ي سياه دور چشم هام بست اس اما بعدش هري گفت"تمام مشعل ها تو هاگوارتز خاموش شده!!!!
گفتم: جدي ميگي.
هري گفت:مگه خودت نمي بيني!!!
گفتم:اخه مگه ميشه،دامبلدور كجاست؟؟؟
هري:هيششششششش،الان همه رو بيدار ميكني!!!
-باشه،ولي كجا داريم ميريم.ميخواي رون رو هم ببريم!!!؟؟؟؟
-نه،رون فقط ميتونه نوفوس بد بزنه،تمركزش هم كمه،يه دفعه بلند حرف ميزنه………صبر كن.رسيديم.
بعد هري گفت: لوموس.
من هم با تعجب فراوان داشتم اطراف رو نگاه ميكردم كه اتفاق عجيبي افتاد.
مرگخواران داخل هاگوارتز"
هري گفت:اون چيزي رو كه ميخواستم بهت نشون بدم اينه!!!!
منم گفتم:ميكشمتون و ...........
ادامه دارد........


قانون دوم نيوتن ميگه:اگه تو خيابون راه ميرين يه دفعه يه چيز گرمو نرم رو سرتون احساس كردين...مطمئن باشين ك از اون بالا كفتر ميايه.

شيطان هر كاري كرد آدم سيب نخورد!رو كرد ب حوا گفت:بخور واسه پوستت خوبه!!
لعنت به دمنتور!!!!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹:۰۷ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
دامبلدور نوشیدنیو پایین گذاشت دهنشو پاک کرد و به کباب های روی میز حمله ور شد .

دامبل بعد از خوردن غذا چشاش چهار تا شد و با نگاهی عاشقانه به لرد خیره شد .

لرد :

لرد با گیجی از لیوانش دو سه قلپ خورد و در یک ثانیه دگرگون شد .

لرد به دامبل :

دامبل : :aros:

لرد :

دامبل :

مرگخوارا :

محفلیا :

ملت تو شک بودن ، جیک هیچ کس در نمیومد .
اما با شروع موزیک جدید سر کاراشون برگشتن ، هیچ کس وضعش خوب نبود به طوری که تا نصفه شب همه ی اتاقای خونه ی ریدل پر شد .

دامبل و لرد . بانو و الفی ، آرسی و ( از نام بردن معذوریم ) فلور و ده بیست نفر و پرسی و پسر جوان ...
روز بعد


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲:۳۲ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
ملت از اینکه چجوری یه دفعه از وسط راز و نیاز ، رقص و کارهای دیگه ای که اون پشت مشتا میکردن به میز شام اومده بودن ، متعجب شده و کمی خودشون رو مرتب کردن . همه به آرومی مشغول غذا خوردن شدن که ناگهان صدای داد و فریاد ایگور بلند میشه .

همه سرشون رو به طرف ایگور بر میگردونن و میبینن که تمام شلوارش خیس شده و به صورت خشمگینی به ملت خیره شده .

-من اونجا تو دستشوئی بودم داشتم به آرامش میرسیدم که یه دفعه یکی جادوم کرد و محکم از جام بلند شدم و به در و دیوار خوردم !
ملت :

لرد که سعی داشت لبخندش رو پنهان کنه ، به سختی برگشت و رو به ایگور گفت :

-من این کار رو کردم ، مشکلی هست ؟

ایگور که جا خورده بود ، یه ذره خودش رو جم و جور کرد ، به سختی لبخندی به لب زد و با صدای لرزانی گفت :

- میخواستم ببین اون فرد جیگر که این کار رو کرده کی بوده که ازش تشکر کنم !

ناگهان فکری به ذهن لرد رسید . راه حل خوبی پیدا کرده بود تا حال تمام محفلی ها رو بگیره و بهشون حسابی بخنده و مجبورشون کنه از خونش بیرون برن . باید همشون رو مجبور میکرد که به دستشوئی برن و بعد با جادو تکونشون میداد تا بلایی مشابه ایگور سرشون بیاد . به سختی قیافه خودشو جمع کرد و به سرعت به غذا خوردنش ادامه داد .

کمی اونطرف تر سالازار منبع غذا خوردنش رو به ساحره ای جوون که بغلش بود عوض کرده بود و از راز و نیاز لحظه ای دست نمیکشید . پرسی که یه پسر محفلی سفید رو گیر آورده بود ، از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه . تلاش میکرد که هرچه بیشتر خودش رو به اون نزدیک تر کنه که شاید امشب یه چیزی هم به اون برسه . ایگور با قیافه ای ناراحت غذا میخورد ، ساحره ها با قیافه بدی بهش و شلوارش نگاه میکردن . ایگور باید راهی پیدا میکرد که دوباره ساحره ها رو به خودش جذب کنه.

هر کسی مشغول کار خودش بود و کم کم شام خوردن در حال به اتمام رسیدن بود که لرد از جاش بلند شد و به طرف دامبلدور رفت . لیوانی پر از نوشیدنی های مجاز رو از جلوی پرسی برداشت و گفت :

-آلبوس ، بیا برای امشب جشن بگیریم . جدا از تمام درگیری های که داشتیم ، یه امشب رو مثل دو دوست با هم رفتار کنیم .

لیوان رو به طرف دامبلدور گرفت . دامبلدور هم که خام حرف های لرد شده بود با لبخندی لیوان رو قبول کرد و یک جا سر کشید .

لرد :


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹:۰۷ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
لرد با خودش گفت : خوب بذار دو سه نفرو بکشم ببینم چی می شه .

اما با دیدن شادی مرگخواراش حس کرد که اگر چند نفرو بکشه مرگ خوارا حقوقو می کشن بالا .

_ خوب بذار چن تا محفلیو زندانی کنم .نه... نه.....

ناگهان لرد سیاه به بالا پرید فریاد زد : یافتم ، یافتم !

همه ی بر و بکس به لرد زل زدن لرد سیاه سرخ شد و دنبال راهی برای نجات گشت ، ناگهان پریزادارو دید که دارن وارد می شن و گفت : امم ، یافتم که پریزادای فلور الآن رسیدن .

کسی توجه نکرد ، همه با تعجب به پریزادا نگاه می کردن ، اما تعجب اولیه فوری محو شد و جای خودشو به شور و حالی جدید داد .

لرد سیاه آهی کشید و شروع به ریختن طرح نقشه ی جدیدش کرد .

لرد از جایش بلند شد و آرام به طرف میز غذا رفت که بوقلمون و کباب روش فراوون بود ، در راه سالازار و فلورو دید که با هم می رقصیدن ، لودو با یکی از ساحره ها راز و نیاز می کرد ، پریزادا داشتن به مورفین تنفس مصنوعی می دادن ، بانو و الفیاس هم یه اتاق خواب جدا اون کنار گرفته بودن و ...

لرد سیاه که دهانش از شدت تعجب باز مانده بود ، بالاخره به میز رسید و پودر خاصیو روی کبابا خالی کرد .

بعد بی توجه به بقیه خنده ی شیطانی ای کرد و بر سر سفره نشست .

دو ساعت بعد

لرد پس از چرتی کوتاه بیدار شد و ملت مرگخوار و محفلیو مشاهره کرد که هنوزم مشغول حال کردن بودن ، تنها فرقی که ایجاد شده بود این بود که ایندفعه مورفین با سالازار می رقصید ، فلور با لودو مشغول راز و نیاز بود ، پریزادا به یک نفر دیگه تنفش مصنوعی میدادن و ....

لرد عصبانی شد ، مطمئن بود اگه دست اینا بود تا صبح هیچ کس غذا نمی خورد پس خودش با طلسمی همرو سر میز کشوند و گفت : ارباب گشنشه ، بدویین شروع به غذا خوردن کنین .


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۰ شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۱
از لندن کوچه ی دیاگون
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 66
آفلاین
در خانه هر کس مشغول کاری بود و صدای قهقه و موزیک خانه را میلرزاند.

لرد داشت بین آن همه جادوگر حرکت میکرد و کمی تا قسمتی رعب و وحشت ایجاد میکرد ولی باز هم از این بابت چندان خوشحال نبود.

سالازار وسط آن همه جادوگر دستمالش را برده بود بالای سرش و حرکات موزون انجام میداد.

گودریک هم داشت با یکی دیگر حرف میزد.

فلور و جینی داشتند سر به سر مورفین می گذاشتند.

کلا یه وضعی بود.

در بین آن شلوغی همین که آرسینوس و لودو میخواستند وارد سن رقص شوند نا گهان لودو یک زیر پایی جانانه برای آرسینوس گرفت و آرسینوس با صدای شترقی با مخ اومد رو زمین در حالی که همان موقع لودو داشت با تمام وجود حرکات موزون در میکرد از خودش!

لرد کمی که کل مهمان ها رو ترساند رفت نشست رو صندلیش و با افسردگی و ناراحتی نگاهی به آن همه جاوگر و ساحره کرد ولی ناگهان ایگور را دید که دارد با چند تا ساحره ی خوشگل صحبت میکند.

بلافاصله لرد لبخند شیطانی ای زد و گفت : ایگور مواظب باش! اگر یک کلمهه ی دیگه با این خانوم های متشخص صحبت کنی شام نجینی میشی!

لذا ایگور با افسردگی تمام از آنها دور شد.

در این بین بساط انواع نوشیدنی ها هم ردیف بود.

سالازار با خستگی رفت نشست رو یک مبل کنار گودریک و هردوشون شروع کردن باهم به بحث و تبادل نظر !

الفیاس و بانو داشتند با خوشحالی تمام میرقصیدند.

بلاتریکس هم در این میان به بقیه ی ساحره ها نزدیک شد و همه با هم شروع کردند به غیبت کردن.

پس از صحبت طولانی سالازار با گودریک بالاخره سالازار رفت سراغ لرد و گفت:

- چیشده نوه ی عزیزم چرا ناراحتی؟

لرد: سالازار جان جد عزیزم بابا من نمیخوام این محفلیا رو اینجا ببینم تازشم من فقط رو حساب احترام بزرگتری کوچیکتری گذاشتم این مهمونی رو انجام بدی!

سالازار: بیخیال فکر کن اونا هم مرگخوارا تن! برو خوش بگذرون کیف کن.

لرد با دیدن اینکه سالازار بلافاصله شروع کرد به آواز خواندن به شکل در آمد.

در این بین ناگهان فکر پلیدی به سر لرد آمد...


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۲۲ ۲۱:۵۵:۵۷

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.


تلاش، کوشش و فعالیت برای داشتن وزارتی بهتر


چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
شاه بلوط پر حرف باشد،قیس بد گویی کند / چوب ون لجبازی و فندق شکایت ها کند

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱ یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
سوژه ی جدید

در خیابان باریک و روشن ار نور مهتاب، دو مرد در فاصله ی چند متری بکدیگر، ناگهان پدیدار شدند. لحظه ای کاملا بی جرکت مانده، با چوبدستی هایشان سینه ی هم را نشانه گرفتند، سپس همین که یکدیگر را شناختند با نفرت نسبت به یکدیگر چوب دستی ها را زیر شنل هایشان پنهان کرده ، فرز و چابک در یک جهت به راه افتاند .

مرد ریش دراز پرسید :

- توی محفلی اینجا چیکار می کنی؟

آرسینوس لبخندی زد و گفت :

- فکر کردی فقط مرگ خوارها دعوتن؟ سالازار جونم همه رو دعوت کرده لودو خان .

لودو نیم نگاهی به چهره ی آرسینوس انداخت سپس دستش را در ریشش کرد و بطری نوشیدنی در آورد .

آرسینوس با دیدن بطری تعجبی کرد و گفت :

- تو خجالت نمی کشی؟ از تو که دم از آسلام میزنی بعیده از این چیزا بخوری.

لودو کماکان به خوردنش ادامه داد و هیچ پاسخی به آرسینوس نداد .
حاشیه ی سمت چپ خیابان را بوته های بلند وحضی فرا گرفته بود و در سمت راست آن پرچین کوتاه و غیر مرتبی ادامه داشت . پایین شنل های بلند دو مرد، هنگام قدم برداشتن دور قوزک پایشان می پیچید.

چند دقیقه ای از پیاده رویشان نگذشته بود که بالاخره عمارت اربابی ولی کثیف خانه ی ریدل هویدا شد . صدای موزیک خفیفی به گوش میرسید، نورهایی که از دور از پنجره ها مشخص بود خاموش و روشن می شد و هر از گاهی جای خودشان را به نورهای رنگارنگی میدادند .
دو مرد خودشان را به پشت دربزرگ خانه ی ریدل رساندند ، صدای موزیک بلند تر شده بود . لودو چند ضربه ای به در زد و منتظر ماند . پس از چند ثانیه صدایی پرسید : "اسم رمز".
لودو بلافاصله پاسخ داد : "دوبس دوبس سالی اسلی دوبس" .

بعد از چند ثانیه درباز شد، لودو و آرسینوس وارد خانه ی ریدل شدند . آرسینوس بلافاصله بعد از نگاه کردن به اطرافش فریاد زد : این بزرگ ترین پارتیه که تا به حال دیدم .



-------------------------
توضیحات : سالازار اسلایترین به مناسبت انتخابات و دور هم جمع شدن جادوگران پارتی برگذار کرده است و همه ی کاربران محفل و مرگ خواران نیز دعوت می باشند اما این وسط لردکبیر از حضور محفلیان ناراضی است و طبعا در شلوغی این پارتی ممکن است اقداماتی نیز انجام دهد .


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
-اهم...اهم...داشتم میگفتم از این به بعد من و بلاتریکس لسترنج رهبریت شما را بر عهده داریم...
بعد یک پس گردنی محکم پس کله ی بلا میزنه و میگه:
-تو چه طور جرعت کردی منو همسطح خودت بدونی؟این پس گردنی 2 علت داشت.
1.تو منو....ا...من تورو....ا....خوب تو منو...اه...حالا هرچی....همسطح خودت دونستی!!!
2.مرگخوار های محفلی درس عبرت باید میگرفتن
مرگ خوار های محفلی هم بدون گرفتن درس عبرت قهقهه میزدند.
مرگفل ها(ترکیب تازه ای از مرگخوار های محفلی):
خانه ریدل ها:
هری در رو باز کرد و ناگهان خروار خروار طلسم استیوپفای به سمت اون شلیک شد.
هری قهرمان جا خالی داد.
چپ رفت.
راست رفت.
خم شد.
پرید.
دوباره خم شد.
جیغ زد.
ولی بلاخره سرنوشت روی بد شو به اون نشون داد.
6 تا طلسم استیوپفای در دهانش جا خوش کرد...
گریمولد،بعد از تمام شدن قهقهه ها:
بلا سرخ از خجالت رنگ عوض کرد.
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
صورتی

سفید
سیاه
-اهم...اهم...بلا نجینی کجاست؟
-نمی دونم...قربان
و به رنگ عوض کردنش ادامه داد.
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
صورتی
خانه ریدل ها:
مرگخوار هایی که استیوپفای رو شلیک کرده بودند،با تعجب به پسری که زنده ماند،نگاه کردند...
آنگاه...


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۰:۳۴ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱

نارسیسا مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲:۵۷ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۱
از قصر مالفوی ها
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 48
آفلاین
هری و دامبل پس از گذشتن از چند تا در و پریدن از رو طلسم های مختلف
وارد اتاقی مخوف و ظلمات میشن.کاملا مشخص بود که اتاق خود لرد بود .همه جا تاریک و خاک گرفته ،پرده های سیه و پاره پوره ،سقف پر از تار عنکبوت و از همه مهم ترقاب عکسی که میزی در نمزدیکی تخت مشکش لرد بود.اون عکی تام بود.زمانی از روزگار.

دامبلدور بعد از دیدن اون عکس یاد زمانی میافته که برای اولین بار به دیدت تام در پرورشگاه رفته بود.

دامبلدور از روی تخت بلند شد و اطاف اتاق نگاهی انداخت.
دامبل:هری. باید مرگخوارها رو یک جا جمع کنیم.این مسئولیت بر عهده توست. پسرم.انگاه در ذهن.دامبلدور:تا من دستی به سر وگوش اینجا بکشم.

هری سرشو تکان داد و از پله پله ها پایین رفت.همه جا سوت و کور بود.انکار بعد از رفتن لرد.بقیه هم نا پدید شده بودن.اما اونا خودشون به لرد خیانت کردن.اما چرا؟

هری سرشو بالاگرفت به سمت اولین اتاقی که به چشم میخورد رفت.

>>گریلموند، دم در اشپزخانه

لرد صداشو صاف میکنه و شروع به سخنرانی میکنه :

خوب محفلی های عزیز. اول اینکه از این به بعد شما مرگخوارید.اگر اعتراضی دارید بگید.

یکی از محفلی ها :امم ارباب ما...
ارباب سرفه ای میکنه و فریاد میزنه:اعتراض وارد نیست. وبا افتخار به بقیه مرگخوارهای محفلیه جدید مینگرد.


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۳ ۰:۴۱:۴۴


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
- ارباب راستشو بخواین من تونستم طی یک حرکت فوق گولاخ و سریع و خفن و ...

بلا با دیدن چهره ی لرد آروم میگه: اوه بله بله، کوتاه تر.

بعد یکم افکارشو جمع و جور میکنه و تو یه جمله میگه: همه شونو جمع کردم، حتی راضیشونم کردم که به شما بپیوندن.

لرد سرشو بالاتر میبره تا ببینه محفلیا کجان اما وقتی هیچ کسی رو نمیبینه دستی به چونه ش میکشه و میپرسه:

- پس اینا کجان؟ منو سرکار گذاشتی بلا؟

بلا با غرور جواب میده: نه ارباب؟ من چطور میتونم به خودم جرات سرکار گذاشتن شمارو بدم؟

بلا به لرد خیره میشه و وقتی مطمئن میشه که لرد به حالت عادی برگشته و خبری از چشم غره نیس با هیجان میگه:

- این شما و این هم محفلیون! :zogh:

بلا کنار میره و یه مشت، نه اندازه چند مشت محفلی از در و دیوار و سوراخ پشت سر بلا میریزن بیرون و در کسری از ثانیه رو میز جلوی لرد میشینن.

لرد که خوشش اومده تکونی به لبش میده و میگه: خوبه! از همین حالا حکومت من بر شما آغاز میشه. ما محفلو آباد میکنیم!

صدای فریاد و شوق و ذوق محفلیا بلند میشه و تا چن کوچه اونور تر کوچ میکنه.

خانه ریدل:


هری و دامبلدور پرش بلندی میکنن و از رو طلسمی که به سمتشون شلیک شده میپرن. هری با تعجب به اطراف نگاه میکنه و مورفینو میبینه که یه گوشه کز کرده و واسه خودش طلسم میده بیرون.

هری قلبشو محکم میگیره و با قدم هایی بلندتر و سریع تر دنبال دامبلدور حرکت میکنه.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.