هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱
#39

سورنا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۰۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
فصل 3 : حقیقت باورنکردنی !

نویسنده ها :

سوروس اسنیپ ، الفیاس دوج ،چو چانگ ،بانو ویولت ،تری بوت ،پروفسور.ویریدیان ،دافنه.گرینگراس ،چوچانگ ،پروفسور ویکتور ،jinnypotter ، سالازار اسلايترين ، لودو بگمن !

هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟
لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.
سیریوس لبخند تلخی میزنه و میگه:
- ولی هری، باید این رو هم بگم، درسته هیچ کدوم ما با اسنیپ رابطه ی دوستانه ای نداشتیم، ولی همونطور که هم تو میدونی و هم ما؛ اسنیپ عاشق مادرت بود هری،‏ اینو یادت باشه که عاشق بودن هرگز زوال نداره و کم نمیشه که بیشتر هم میشه،‏ یادته چی توی خاطرات اسنیپ دیدی؟
هری کمی به فکر فرو رفت . سعی کرد که تمام تصاویری که دیده رو یادش بیاد . اسنیپ و لیلی بر روی چمن ها دراز کشیده بودن و حرف میزدن ، جیمز و سیریوس اسنیپ رو هول دادن ، اسنیپ لیلی رو بغل کرده بود و ... . چیزی غیر عادی به ذهنش نرسید . لئوناردو به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :
- هری ، میدونم که داری به چی فکر می کنی ...
- ولی این امکان نداره! یعنی مادرم و اسنیپ ... ؛ یعنی من ....؟؟؟
-قضیه پیچیده تر از این حرف هاست.نه.
لئوناردو با نگاه هری آهی کشید و گفت:شاید یجورایی بشه گفت:آره.
هری ساکت شد و به به طرف نزدیک ترین صندلی رفت و نشست .
-ولی چطور ممکن هست ؟ چرا کسی قبلا بهم نگفته بود ؟ پس به این خاطر بود که کلاه گروه بندی میخواست منو به اسلیترین بندازه ؟
- دقیقا!
هری مات و مبهوت ماند و هیچی نگفت.هنوز از شوک وارده در نیومده بود. بعد از چند ثانیه سرش رو به آرومی بلند کرد و به هرمیون و رون نگاهی کرد . نگاهش رو به سمت سیریوس و لئوناردو برد . کمی مکث کرد و از جاش بلند شد . به طرف یکی از اتاق های خالی رفت و با دست اشاره کرد که تنهایش بگذارند . تصاویر پدر و مادرش و خاطرات اسنیپ ، لحظه مرگ اسنیپ . هری فرصت با پدرش بودن رو داشت ولی هیچوقت از این قضیه خبردار نبود .

پایان !





پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱
#38

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟
لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.
سیریوس لبخند تلخی میزنه و میگه:
- ولی هری، باید این رو هم بگم، درسته هیچ کدوم ما با اسنیپ رابطه ی دوستانه ای نداشتیم، ولی همونطور که هم تو میدونی و هم ما؛ اسنیپ عاشق مادرت بود هری،‏ اینو یادت باشه که عاشق بودن هرگز زوال نداره و کم نمیشه که بیشتر هم میشه،‏ یادته چی توی خاطرات اسنیپ دیدی؟
هری کمی به فکر فرو رفت . سعی کرد که تمام تصاویری که دیده رو یادش بیاد . اسنیپ و لیلی بر روی چمن ها دراز کشیده بودن و حرف میزدن ، جیمز و سیریوس اسنیپ رو هول دادن ، اسنیپ لیلی رو بغل کرده بود و ... . چیزی غیر عادی به ذهنش نرسید . لئوناردو به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :
- هری ، میدونم که داری به چی فکر می کنی ...
- ولی این امکان نداره! یعنی مادرم و اسنیپ ... ؛ یعنی من ....؟؟؟
-قضیه پیچیده تر از این حرف هاست.نه.
لئوناردو با نگاه هری آهی کشید و گفت:شاید یجورایی بشه گفت:آره.
هری ساکت شد و به به طرف نزدیک ترین صندلی رفت و نشست .
-ولی چطور ممکن هست ؟ چرا کسی قبلا بهم نگفته بود ؟ پس به این خاطر بود که کلاه گروه بندی میخواست منو به اسلیترین بندازه ؟
- دقیقا!
هری مات و مبهوت ماند و هیچی نگفت.هنوز از شوک وارده در نیومده بود.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۳:۱۰ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱
#37

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟
لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.
سیریوس لبخند تلخی میزنه و میگه:
- ولی هری، باید این رو هم بگم، درسته هیچ کدوم ما با اسنیپ رابطه ی دوستانه ای نداشتیم، ولی همونطور که هم تو میدونی و هم ما؛ اسنیپ عاشق مادرت بود هری،‏ اینو یادت باشه که عاشق بودن هرگز زوال نداره و کم نمیشه که بیشتر هم میشه،‏ یادته چی توی خاطرات اسنیپ دیدی؟
هری کمی به فکر فرو رفت . سعی کرد که تمام تصاویری که دیده رو یادش بیاد . اسنیپ و لیلی بر روی چمن ها دراز کشیده بودن و حرف میزدن ، جیمز و سیریوس اسنیپ رو هول دادن ، اسنیپ لیلی رو بغل کرده بود و ... . چیزی غیر عادی به ذهنش نرسید . لئوناردو به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :
- هری ، میدونم که داری به چی فکر می کنی ...
- ولی این امکان نداره! یعنی مادرم و اسنیپ ... ؛ یعنی من ....؟؟؟
-قضیه پیچیده تر از این حرف هاست.نه.
لئوناردو با نگاه هری آهی کشید و گفت:شاید یجورایی بشه گفت:آره.
هری ساکت شد و به به طرف نزدیک ترین صندلی رفت و نشست .
-ولی چطور ممکن هست ؟ چرا کسی قبلا بهم نگفته بود ؟ پس به این خاطر بود که کلاه گروه بندی میخواست منو به اسلیترین بندازه ؟
- دقیقا!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۱
#36

سورنا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۰۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟
لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.
سیریوس لبخند تلخی میزنه و میگه:
- ولی هری، باید این رو هم بگم، درسته هیچ کدوم ما با اسنیپ رابطه ی دوستانه ای نداشتیم، ولی همونطور که هم تو میدونی و هم ما؛ اسنیپ عاشق مادرت بود هری،‏ اینو یادت باشه که عاشق بودن هرگز زوال نداره و کم نمیشه که بیشتر هم میشه،‏ یادته چی توی خاطرات اسنیپ دیدی؟
هری کمی به فکر فرو رفت . سعی کرد که تمام تصاویری که دیده رو یادش بیاد . اسنیپ و لیلی بر روی چمن ها دراز کشیده بودن و حرف میزدن ، جیمز و سیریوس اسنیپ رو هول دادن ، اسنیپ لیلی رو بغل کرده بود و ... . چیزی غیر عادی به ذهنش نرسید . لئوناردو به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :
- هری ، میدونم که داری به چی فکر می کنی ...
- ولی این امکان نداره! یعنی مادرم و اسنیپ ... ؛ یعنی من ....؟؟؟
-قضیه پیچیده تر از این حرف هاست.نه.
لئوناردو با نگاه هری آهی کشید و گفت:شاید یجورایی بشه گفت:آره.
هری ساکت شد و به به طرف نزدیک ترین صندلی رفت و نشست .
-ولی چطور ممکن هست ؟ چرا کسی قبلا بهم نگفته بود ؟ پس به این خاطر بود که کلاه گروه بندی میخواست منو به اسلیترین بندازه ؟





پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۱
#35

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟
لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.
سیریوس لبخند تلخی میزنه و میگه:
- ولی هری، باید این رو هم بگم، درسته هیچ کدوم ما با اسنیپ رابطه ی دوستانه ای نداشتیم، ولی همونطور که هم تو میدونی و هم ما؛ اسنیپ عاشق مادرت بود هری،‏ اینو یادت باشه که عاشق بودن هرگز زوال نداره و کم نمیشه که بیشتر هم میشه،‏ یادته چی توی خاطرات اسنیپ دیدی؟
هری کمی به فکر فرو رفت . سعی کرد که تمام تصاویری که دیده رو یادش بیاد . اسنیپ و لیلی بر روی چمن ها دراز کشیده بودن و حرف میزدن ، جیمز و سیریوس اسنیپ رو هول دادن ، اسنیپ لیلی رو بغل کرده بود و ... . چیزی غیر عادی به ذهنش نرسید . لئوناردو به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :
- هری ، میدونم که داری به چی فکر می کنی ...
- ولی این امکان نداره! یعنی مادرم و اسنیپ ... ؛ یعنی من ....؟؟؟
-قضیه پیچیده تر از این حرف هاست.نه.
لئوناردو با نگاه هری آهی کید و گفت:شاید یجورایی بشه گفت:آره.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۱
#34

الفیاس.دوج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟
لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.
سیریوس لبخند تلخی میزنه و میگه:
- ولی هری، باید این رو هم بگم، درسته هیچ کدوم ما با اسنیپ رابطه ی دوستانه ای نداشتیم، ولی همونطور که هم تو میدونی و هم ما؛ اسنیپ عاشق مادرت بود هری،‏ اینو یادت باشه که عاشق بودن هرگز زوال نداره و کم نمیشه که بیشتر هم میشه،‏ یادته چی توی خاطرات اسنیپ دیدی؟
هری کمی به فکر فرو رفت . سعی کرد که تمام تصاویری که دیده رو یادش بیاد . اسنیپ و لیلی بر روی چمن ها دراز کشیده بودن و حرف میزدن ، جیمز و سیریوس اسنیپ رو هول دادن ، اسنیپ لیلی رو بغل کرده بود و ... . چیزی غیر عادی به ذهنش نرسید . لئوناردو به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :

- هری ، میدونم که داری به چی فکر می کنی ...

- ولی این امکان نداره! یعنی مادرم و اسنیپ ... ؛ یعنی من ....؟؟؟


و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲ شنبه ۱ مهر ۱۳۹۱
#33

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟
لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.
سیریوس لبخند تلخی میزنه و میگه:
- ولی هری، باید این رو هم بگم، درسته هیچ کدوم ما با اسنیپ رابطه ی دوستانه ای نداشتیم، ولی همونطور که هم تو میدونی و هم ما؛ اسنیپ عاشق مادرت بود هری،‏ اینو یادت باشه که عاشق بودن هرگز زوال نداره و کم نمیشه که بیشتر هم میشه،‏ یادته چی توی خاطرات اسنیپ دیدی؟
هری کمی به فکر فرو رفت . سعی کرد که تمام تصاویری که دیده رو یادش بیاد . اسنیپ و لیلی بر روی چمن ها دراز کشیده بودن و حرف میزدن ، جیمز و سیریوس اسنیپ رو هول دادن ، اسنیپ لیلی رو بغل کرده بود و ... . چیزی غیر عادی به ذهنش نرسید . لئوناردو به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :

- هری ، میدونم که داری به چی فکر می کنی ...


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۷ شنبه ۱ مهر ۱۳۹۱
#32

سورنا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۰۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟
لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.
سیریوس لبخند تلخی میزنه و میگه:
- ولی هری، باید این رو هم بگم، درسته هیچ کدوم ما با اسنیپ رابطه ی دوستانه ای نداشتیم، ولی همونطور که هم تو میدونی و هم ما؛ اسنیپ عاشق مادرت بود هری،‏ اینو یادت باشه که عاشق بودن هرگز زوال نداره و کم نمیشه که بیشتر هم میشه،‏ یادته چی توی خاطرات اسنیپ دیدی؟
هری کمی به فکر فرو رفت . سعی کرد که تمام تصاویری که دیده رو یادش بیاد . اسنیپ و لیلی بر روی چمن ها دراز کشیده بودن و حرف میزدن ، جیمز و سیریوس اسنیپ رو هول دادن ، اسنیپ لیلی رو بغل کرده بود و ... . چیزی غیر عادی به ذهنش نرسید . لئوناردو به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :





پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱
#31

الفیاس.دوج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.
هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!
در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .
لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.
رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟
هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟
لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.

سیریوس لبخند تلخی میزنه و میگه:
- ولی هری، باید این رو هم بگم، درسته هیچ کدوم ما با اسنیپ رابطه ی دوستانه ای نداشتیم، ولی همونطور که هم تو میدونی و هم ما؛ اسنیپ عاشق مادرت بود هری،‏ اینو یادت باشه که عاشق بودن هرگز زوال نداره و کم نمیشه که بیشتر هم میشه،‏ یادته چی توی خاطرات اسنیپ دیدی؟


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۳۱ ۲۲:۵۸:۴۰

و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: داستان های گروهی (فصل آخر) ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱
#30

بانو.ویولت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۹ جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۰ پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲
از اتاق کالبدشکافی مقتولین سیفید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 147
آفلاین
هری چشمانش رو باز کرد و به آرومی از روی تختش بلند شد . دستی به چشمانش کشید و عینکش رو زد . رو به رون کرد و گفت :
-رون ، رون ، از خواب پاشو ! امروز میخوایم بریم پیش سیریوس . امروز همه چیش مشخص میشه .
- باشه بابا، انگار میخواد چیکار بکنه! میخوای بری حقیقت رو بفهمی دیگه! اصلا میخوای خودم بهت بگم؟ هان؟
هری با شنیدن این حرف با چشمان بهت زده مثل برق گرفته ها از تختش پایین پرید و به طرف رون رفت.
رون چشماش رو بست نفس عمیقی کشید به هری نگاه کرد و با سرعت گفت:
یه چیز مهمیه که بابام نمیخواد بهمون بگه!!! و نیشش تا کنار گوشش باز شد!
هری سری تکون داد و به طرف در اتاق رفت . رو به رون کرد و گفت :
-سریع آماده شو بیا پایین وگرنه جا میمونی !
- من همیشه با تو ئم و اونا هم که بدون تو نمیرن پس من جا نمیمونم
هر ی اخمی به رون کرد و و از اتاق بیرون رفت تا به آشپز خانه برود.
هري در اشپزخانه اقاي ويزلي رو ديد.تو دل ش گفت:خدايا اين يكي رو به خير بگذرون!
-سلام هري،صبحت بخير.امروز روز مهمي.بيا يه قهوه بخور،حالت جا بياد.نظرت در مورد لئوناردو چيه؟اصلا اسمش رو شنيدي؟
-آره تو هفته اخیر چندین بار اسمش تکرار شد . قضیه من ربطی به لئوناردو داره ؟
آقای ویزلی قهوه تلخش رو سر کشید و جواب داد:
- عجله نکن هری! همه چیز امروز روشن میشه!
هری درحالیکه داشت قهوه شو هورت میکشید، از آقای ویزلی پرسید:
- ولی من میخوام بدونم لئوناردو کیه! با من نسبتی چیزی داره؟ دوست ما بوده؟ یا مثلا دوست پدر و مادرم؟
اقای ویزلی از اشپزخانه بیرون امد و روی مبل نشست و گفت:
لئوناردو/هم کلاسی پدرت در هاگوارتز بوده.لئوناردو و پدرت با هم دوست های صمیمی بودند.لئوناردو در زمان قدرت گرفتن ولدمورت/به جبهه ی سپیدی پیوست.او در نبرد های زیادی بر علیه ولدمورت شرکت داشت.بعد از کشته شدن پدرت و مادر ت بدست ولدمورت/لئوناردو هم ناپدید شد.حدودا یک سالی میشه برگشته.درضمن لئوناردو از با وفاترین افراد به البوس دامبلدور هستش.
هری هم از حرف های اقای ویزلی بسیار تعجب کرد.
آرتور ویزلی از سر جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید . رو به هری کرد و با سر بهش اشاره کرد که به طرف شومینه خونه بره .
هری ترسید. با اینکه تمام تلاشش را برای دانستن حقیقت کرده بود مطمئن نبود که می خواهد با حقیقت رو برو بشود یا نه. حس بدی به او دست داده بود. به طرف شومینه حرکت کرد. آرتور خطاب به هری گفت:
- پودر جادویی رو بردار و فریاد بزن: خانه ی دوازده گریمولد
هری :چرا اونجا ؟
آقای ویزلی : چون اون میاد اونجا در ضمن سیریوسم میخواد باهات صحبت کنه
هری مشتی از پودر نقره ای درخشان را برداشت .
آقای ویزلی : بعد از تو من و مالی و رون و هرمیون و جینی هم میایم
هری سرش را تکان داد و به درون بخاری رفت و با صدای بلندی گفت : خانه ی دوازده گریمولد .
دوباره همان احساس ناخوشایند همیشگی به سراغش آمد.دلش پیچ خورد و ناگهان در بخاری خانه ی گریمولد ظاهر شد
در آنجا سیریوس را دید که به طرف او می آمد و همینطور مرد دیگری که هری احتمال میداد لئوناردو باشد
بعد از هری آقا و خانم ویزلی و رون و هرمیون و جینی به ترتیب در آتش بخاری ظاهر شدند و همگی آنها داخل پذیرایی خانه شدند.
هری به طرز عجیبی دچار نگرانی شد . قیافه سیریوس مثل همیشه خندان نبود ، او هم کمی نگران و در هم بود .
هری درحالیکه سعی میکرد خودش رو آروم نشون بده گفت:
-‏ بهتر نیست شروع کنیم؟ من هنوزم یه احساس خیلی بدی بهم دست میده در این مورد،‏ فکر میکنم یه ایرادی در کل زندگیم بوده!‏
سیریوس به طرف میز رفت و بر روی صندلی نشست و با دست به هری اشاره کرد که جلوش بشینه .

- هری، مطمئنا خیلی مشتاقی تا بدونی واسه چی اینجایی، ولی اول باید با لئوناردو آشنا بشی و با اون حرف بزنی، بیشتر حرف ها رو از دهن اون خواهی شنید.
سيروس با سر به گوشه اتاق اشاره كرد.هري هم به گوشه ي اتاق نگاه كرد و لئوناردو رو ملاحظه كرد.!لئوناردو مردي لاغر اندام با موهاي قهوه اي تيره بود و چشماني به رنگ قهوه اي روشن داشت .
- سلام هری، مطمئنا دیگه با همه ی تعریف های اعضا من رو میشناسی، یکی از دوستان و همینطور همکلاسی های پدر و مادرت و همینطور بقیه هم دوره ای های والدینت، مخصوصا سوروس اسنیپ!

هری از سر جاش بلند شد و با سرعت کمی عقب رفت تا به دیوار رسید . متوقف شد و به فکر فرو رفت . اسنیپ ، کسی که با تمام وجود به مادرش علاقه مند بوده اما هیچوقت نمیدونست که دوست مشترکی بین اسنیپ و پدر و مادرش وجود داشته . کمی عینکش رو جا به جا کرد و به لئوناردو رفت .
هری با تردید به لئوناردو نزدیک شد و با تحیر پرسید:
- آقای لئوناردو شما از عشق اسنیپ به مادرم با خبر بودین؟
لئونارد لبخند تلخی زد و گفت:
- نه تنها عشق اسنیپ به مادرت، بلکه پیمانی که با هم بسته بودند رو هم میدونم و یادمه.
هری دگیر کاملا گیج شده بود.
- پیمان؟ چه پیمانی؟
لئونارد لبخند تلخی میزنه و در حالیکه سعی میکنه که چشمش به چشمای هری نیفته، میگه:
- پیمان ازدواج
هری هاج و واج به لئوناردو خیره مانده بود گویی در ذهنش دنبال صحنه ای از خاطرات قدح اسنیپ میگشت.
لئوناردو با چشمانش به پنجره روبرو خیره شد و ادامه داد :
- ولی لی لی هیچ وقت عاشق اسنیپ نبود.

هری در حالیکه لحظه به لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
- پس اون خاطراتی که اسنیپ برام کذاشت چی؟ مادرم هم انگار اونو دوست داشت!

در این هنگامم آتش بخاری به رنگ سبزدر آمد و همه یکی پس از دیگری ظاهر شدند خانم ویزلی که آخرین نفری بود که ظاهر شده بود در حالی که نفس نفس میزد
با تعجب به لئونارد نگاه میکرد .

لئونارد: او ..سلام شما باید آقای ویزلی باشین ایناها هم بچه هاتونن درسته ؟ .از دیدنتون خوشحالم
هرمیون : نه من هرمیون گرینجر هستم.

رون :خب مثل اینکه یکم دیر رسیدیم میشه همه چیزو از اول بگین ؟

هری با دستپاجگی رو به لئوناردو کرد و گفت:
- یعنی مادرم هیچ وقت احساسی به اسنیپ نداشت؟ حتی ذره ای دوست داشتن؟

لوناردو درحالیکه به چشمان هرمیون مینگریست جواب داد:
- ... دوست داشتن...دوست داشتن... چه واژه غریبی! هری هیچ وقت بهش اعتماد نکن. دوست داشتن مثل بادیه که بوزه و تموم بشه.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.