هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۳
#35

مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۷:۱۱ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
اسنیپ گفت: مرگ! چرا جیغ می کشی گرنجر؟ 20 امتیاز از گریفندور کم می کنم.
هرمیون گفت: ئه وا! رونیییییی! یه چی بگو بهش دیگه.
رون گفت: چی بگم زن؟ درس خونده، زحمت کشیده، پرفسور شده. الانم زور داره، میخواد امتیاز کم کنه. چکاری از دست من برمیاد؟
هرمیون گفت: خاک تو سرت. اصن من دیگه 19 سال بعد زن تو نمیشم، زن هری میشم. هری جونم! یه چی به اسنیپ بگو دیگه. من که امروز دختر خوبی بودم و قرصامو خوردم و اصن جیغ نزدم که.
هری گفت: پس این جیغ کی بود مادر سیریوس؟
هرمیون گفت: ئه وا! به من فحش میدی، مادر مالی ویزلی؟
رون گفت: چی؟! از اسم مادر من به عنوان فحش استفاده می کنی گندزاده؟ حلزون بالا بیار!

هری خواست به رون هشدار بدهد که چوبدستیش قبلا تعویض شده و دیگر نیازی نیست که رون برای هدایت طلسم ها، سر چوبدستی را به سمت خودش بگیرد ولی خب... دیگر دیر شده بود و رون داشت حلزون بالا می آورد. این شد که رو کرد طرف هرمیون و گفت: من که فحش ندادم. من فقط گفتم پس این جیغ کی بود؟ مادرِ سیریوس؟ و منظورم این بود که اگر این جیغ تو نبود پس جیغ مادر سیریوس بود؟ مثلا خیرِ سرم خواستم استفهام انکاری به کار ببرم.

هرمیون که احساس پشیمانی می کرد گفت: پس چرا همون بار اول از علائم نگارشی ضروری استفاده نکردی تا هم من و هم خواننده گمراه نشیم و رون هم به این روز نیفته؟

هری یک نگاهی به هرمیون انداخت و گفت: تو مطمئنی قرصاتو خوردی؟ علائم نگارشی چیه؟ خواننده کیه؟ اصن چرا جیغ زدی؟ الان این 20 امتیازِ از دست رفته رو کی باید جبران کنه مادر سیریوس؟

هرمیون گفت:بازم استفهام انکاری بدون علامت نگارشی... آخه اصن اون صدای جیغ گوش خراش از من نبود که. صدای جیغ گوش خراش فلور و دوستش بود که از داخل دخمه ها به گوش رسید.

تا هرمیون این را گفت بیل پرید یخه ی هرمیون را گرفت که: دوستش؟! کدوم دوستش؟!

مک گونگال هم پرید و یخه ی اسنیپ را چسبید که: دوشیزه دلاکور که توی ریونکلاوست. پس برای چی بیخودی از دوشیزه گرنجر و گریفندور امتیاز کم کردی سوروس؟ 30 امتیاز از اسلیترین کم میشه.

سوروس یقه اش را از چنگ مک گونگال خلاص کرد: من چه می دونستم؟ من فکر کردم مث همیشه گرنجر جیغ زده! بعدشم دلاکور اصلا توی هاگوارتز درس نمی خونه که! چرا پای ریونکلاو رو می کشی وسط؟ اصن چرا از اسلیترین امتیاز کم کردی؟ مگه الان ما اینجا دانش آموز اسلیترینی داریم؟ دوست داری به هر بهانه ای شده از امتیازای گروهای دیگه کم کنی تا گروه خودت قهرمان بشه، نه؟ حالا که اینجوره 100 امتیاز از گریفندور کم می کنم.

مک گونگال دوباره یقه ی اسنیپ را چسبید: خودت! خودت که یه زمانی دانش آموز اسلیترین بودی! الانم سرگروهشونی! من 200 امتیاز از اسلیترین کم می کنم.

اسنیپ هم یقه ی مک گونگال را چسبید: من 300 امتیاز از گریفندور کم می کنم.

مک گونگال: من 400 امتیاز!
اسنیپ: من 500 امتیاز!
مک گونگال: من 600!
اسنیپ: 700!

همانطور که صدتا صدتا از امتیازات اسلی و گریف کم می شد، پروفسور اسپراوت از خوشحالی غش کرد چون بعد از دو قرن هافلپاف قهرمان پیش از موعد هاگوارتز شده بود!

از آنطرف بیل هرمیون را گرفته بود زیر باد کتک که: بگو دوست فلور کیه؟
هرمیون: من نمی دونم... من فقط صدای جیغ یه دختر دیگه رو هم شنیدم...

بیل هرمیون را رها کرد: خب اینو زودتر بگو. من فکر کردم دوستش پسره. آخه بهم قول داده با من ازدواج کنه.

چارلی ذوق کرد: راس میگی داداش؟ بالاخره میخوای ازدواج کنی؟ کی ایشالا به سلامتی؟
صورت بیل به رنگ موهایش شد: والا... راستش... رولینگ گفته عروسیمون تو کتاب هفتمه ولی قول داده از کتاب پنج نامزدیمونو اعلام کنه.

چارلی یخ کرد: رولینگ کیه؟ کتاب هفت چیه؟ پنج کدومه؟ چرا هذیون میگی داداش؟ حالت خوب نیس؟ نکنه طلسم این رون چلفتی به تو هم خورده؟

ناگهان دامبلدور که تا آن لحظه ساکت بود به حرف آمد: عزیزانم! چرا حواستون نیست. واقعا الان، اینجا، تو این موقعیت جای این حرفاست؟ واقعا اینجا جاییه که سر 19 سال بعد یا امتیازات گروه یا عروسی و دومادیتون بحث و دعوا کنین؟ واقعا نمی تونین درک کنین مهم ترین مساله ی حال حاضر ما چیه؟

ناگهان دست هرمیون مانند فنر بالا رفت.
دامبلدور از بالای عینک نیم دایره ایش به هرمیون نگاه کرد: بله دوشیزه گرنجر؟
هرمیون: مهم ترین مساله ی حال حاضر ما جیغ گوشخراش فلور و دوستشه که باید بریم و ببینیم چه مشکلی براشون پیش اومده تا کمکشون کنیم، چون ممکنه جونشون در خطر باشه که جیغ کشیدن خب.

هرمیون منتظر بود تا 20 امتیاز از دست رفته توسط مدیر مدرسه جبران شود اما دامبلدور آهی کشید، عینکش را برداشت و با گوشه ی ردایش شروع کرد به تمیز کردن شیشه های عینک: متاسفم دوشیزه گرنجر. پاسخ درست خیانته!

همه ی نفس ها در سینه حبس شد: خیانت؟!

دامبلدور عینکش را بر چشم گذاشت: بله! خیانت! خیانت سوروس اسنیپ به اعتماد من! سوروس! بعد از سقوط تام اومدی گفتی غلط کردم و توبه کردی، بخشیدمت و بهت اعتماد کردم. چپ و راست از گریفندور امتیاز کم کردی و به هری عزیزم گیر دادی، چیزی نگفتم و اعتماد کردم. الان با بازگشت تام دوباره از محفل رفتی و تو گروهات دسترسی مرگخواران داری و هی به سفیدی و محفل و روشنایی و ققنوس تیکه می ندازی، بازم اعتمادم خدشه دار نشده. سیبل دیروز اومد تو دفترم نشست و هنوز یه لقمه از نیمروی تخم فوکس نخورده بود که یهو افتاد کف دفتر و چشماش چپ شد و کف خون قاطی کرد و پیشگویی کرد که در ششمین کتاب مرد کله چرب، مرد ریش دراز را خواهد کشت! بازم به خودم و خودت نگرفتم و اعتمادم رو حفظ کردم ولی حالا دارم چیزی می بینم که باورم نمیشه!

ملت با چشم های گرد و دهان های باز به دامبلدور خیره مانده بودند. دامبلدور ادامه داد: تو به عنوان مسئول تدارکات هاگوارتز هر ماه کلی پول از حساب مدرسه برمی داری به اسم تهیه ی ترشیجات مورد نیاز آشپزخانه. ولی حالا دارم می بینم تمام فاکتورهایی که از اول استخدامت به من ارائه دادی جعلی بوده و خودت داری به غیر بهداشتی ترین و ارزان ترین شیوه ی ممکن ترشی تولید می کنی و در اختیار آشپزخونه قرار میدی! خدا می دونه تا امروز با فاکتورسازی چقدر اختلاس کردی! مفسد اقتصادی! تو اخراجی سین.الف!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۳
#34

پروفسور ویکتور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۰۴ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۳
از توی قلب خدا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 46
آفلاین
هری و رون توی نقشه ی غارتگر دنبال هرمیون گشتن و بالاخره تونستن اونو توی کتاب خونه پیدا کنن.
بلافاصله راهی کتاب خونه شدن.
هرمیون داشت در کمال آرامش کتاب سیستم آموزشی بیوکزباتنز رو میخوند.
هری پرسید:«هرماینی...فلورو پیدا کردی؟»
هرمیون کتابو کنار گذاشت و گفت:«نچ...همه جا رو گشتم نبود...برای همین اومدم کتاب خونه تا کتابشونو پیدا کنم...»
همون موقع مسئول کتاب خونه داد زد:«آهای بچه ها...مگه نگفتم برین بیرون؟شب شده...کتاب خونه بستست...آهای گرنجر...دارم میبینم اون کتابو داری یواشکی میبری...بزارش سر جاش...همین حالا...»
هرمیون با اخم کتابو گذاشت سر جاش و با دو تا دوستاش از کتاب خونه خارج شد.
توی راه گفت:«پسرا...چرا اومدین دنبالم؟»
رون گفت:«آخه شب شده هرماینی...گفتیم تا یکی از پروفسورا گیرت ننداخته خودمون بیایم دنبالت»
هری بی توجه به حرفای اونا داشت نقشه ی غارتگر رو بررسی میکرد.
یهو داد زد:«واااای...اینجا چه خبره؟»
رون و هرمیون سرشونو بالای نقشه گرفتن و به نقطه ای که هری خیره شده بود نگاه کردن.
هری گفت:«نگاه کنین...توی دخمه ها...فلور و گابریل اونجان...ولی...ولی این طرف ترو ببینین...پروفسور مک گونگال و دامبلدور و اسپراوت دارن میدون...اوه خدای من...اینجا ده تا اسنیپ و ده تا بیل و ده تا چارلی داریم...چه خبره؟»
هر سه تاشون یه لحظه به هم خیره شدن و بعد دویدن طرف دخمه ها...
طاقتشون نمیومد که فقط نقشه رو نگاه کنن...
چند دقیقه بعد توی دخمه های تاریک بودن...
صدای جیغ و داد مک گونگال و دامبلدور از توی دفتر اسنیپ میومد...
هری و رون و هرمیون یواشکی جلو رفتن و در دفترو باز کردن...
دامبلدور مشغول برگردوندن لولوخورخوره ها به داخل صندوق بود و مک گونگال و اسپراوت یه گوشه کز کرده بودن.
بیل و چارلی واقعی یه گوشه افتاده بودن . اسنیپم رفت پیش دامبلدور تا بهش کمک کنه که آخرین لولو خورخوره که شکل چارلی شده بود رو بندازه داخل صندوق...
زیر لبی میکفت:«ویزلی ها...دارم براتون...»
همون موقع صدای جیغ گوش خراش فلور و دوستش از داخل دخمه ها به گوششون رسید...
یک لحظه همه ی افرادی که داخل دفتر اسنیپ بودن برگشتن طرف در و به هری پاتر و دوستاش که داشتن یواشکی سرک میکشیدن خیره شدن...


تصویر کوچک شده





پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۳
#33

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۴۲ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 76
آفلاین
اسپراوت با دستپاچگی به سمت دفتر مک گونکال میدوید.پشت درب دفتر ایستاد و از هول چنان محکم در زد که در به خودی خود باز شد.اسپروات دستپاچه تر شد و سعی کرد صحنه ای که دیده است را نادیده بگیرد:
-اِ!سلام پروفسور دامبلدور!سلام مینروا!
بعد به طور ناگهانی به خاطر اورد که برای چه انجاست.به طور ناگهانی سورتش بر افروخته شد(همون صورت ماگل ها)سرش را بلند کرد و تقریبا داد زد:
-ویزلی های پست!
ابروهای پروفسور مک گونکال و دامبلدور بالا رفت.
-چیزی گفتی اسپراوت؟
-عاره خب...راستش...زرزر...یعنی سوروس...منظورم اسنیپه...10تاس...
-چی؟
این مک گونکال بود که با تمسخر به اسپروات نگاه میکرد:
-ده تا؟
-خب...راستش...این ویزلی های پست...فرد...و جرج....من مطمئنم کار اوناس ولی...
-بسه!
این صدای محکم دامبلدور بود:
-میریم میبینیم.
-اما...میدونی که لولو خرخره ها برای هر کس به شکل...
-اسپرا!بریم!

نیم ساعت بعد:

-یا مرلین!سوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسک!
این صدای دامبلدور بود که جیغ میزد.

-این همه اسنیپ اینجا چیکار میکنه؟
اینم صدای مک گونکال بود.

و اخرین صدا صدای اسپراوت بود که گفت:

-وای!چقدر فرد و جرج!

صدای لرزان مک گونکال بود که در دخمه پیچید:
-دامبی جونم!ما باید چجوری اینارو شناسایی کنیم...راستش...من...توکه میدونی...دفاع در برابر جادویی سیاهم هیچوقت خوب نبوده...کمکم میکنی مگه نه عجیجم؟
اما زبان دامبلدور از دیدن ان همه سوسک بند امده بود.

ناگهات صدایی از خارج دخمه آمد...



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
#32

مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۷:۱۱ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
اسنیپ توی دخمه اش نشسته بود و داشت لیته می انداخت و آزارش به کسی نمی رسید که یکی در زد.

- کیه؟
- ماییم!
- شما کی هستین؟
- ما بیل و چارلی ویزلی هستیم!
- چی میخواین؟
- اومدیم بزنیمت!
- یعنی چه؟! این چه طرز حرف زدن با یک استاده؟
- با زبون خوش درو باز می کنی یا بیایم تو؟
- برید مزاحم نشید ویزلی های بی تربیت! این چه وضعشه؟! چرا هر کی سوژه کم میاره میاد تو دخمه ها منو بزنه؟!
- نه! فایده نداره. باید به زور متوسل بشیم چارلی. الاهومورا!

در باز شد و چارلی و بیل آمدند تو.
اسنیپ آب دهانش را قورت داد و چوبدستیش را بیرون کشید و عقب عقب رفت: آخه چرا؟

بیل: نمی دونم. آخه تو پست قبلی گفته بودم که:

نقل قول:
...شایدم رفتم پیش اسنیپ. ...


چرا باید آخر این جمله شکلک شیطانی بیاد؟ رفتن پیش اسنیپ چه ربطی به شکلک شیطانی داره؟ تنها پاسخ ممکن می تونه این باشه که چون من قصد دارم یه بلایی سر تو بیارم خنده ی شیطانی کردم و اگه الان که اومدم پیشت بلایی سرت نیارم روند داستان دچار مشکل شده و سوژه منحرف میشه.

اسنیپ : خب... می تونستی روی کلمه ی "شاید" هم فکر کنی و کلا نیای!

بیل: هوممم. راس میگیا. چرا به فکر خودم نرسید. اما خب... حالا که اومدم... متاسفم. دیگه نمیشه کاریش کرد... مجبورم! می فهمی؟ مجبورم!

ویزلی ها چوبدستی هایشان را آماده کرده بودند و می خواستند طلسم در کنند.
اسنیپ سعی کرد با چرب زبانی از مهلکه فرار کند. این شد که مقداری از روغن کله اش به زبانش مالید و گفت: اون بالا رو ببینید چی نوشتم. نوشتم اگه با مغزت منو پس بزنی دیگه لازم نیست به چوبدستی متوسل بشی... (محفل قق - فصل 24)

- خب این... یعنی چی؟
- یعنی که باید منو از مغزتون پس زده، فراموش کنید و چوبدستی هاتون رو غلاف کنید و برید بیرون.
- نه! معلومه کتابو خوب نخوندی. این جملات مربوط به بخش اوکلامنسی و هریه و اصلا ربطی به وضعیت فعلیت و چگونگی برخوردت با من نداره... چارلی! اون لولوخورخوره رو بده من... اسنیپ! "اگه یهو یه لولوخرخره جلوت ظاهر بشه ،چه شکلی میشه؟"

اسنیپ:

چارلی: بنداز جلوش ببینیم چه شکلی میشه بیل.

بیل به حرف چارلی عمل کرد و ناگهان لولوخورخوره تبدیل شد به اسنیپ و بعد سر و ته شد و شورت مامان دوزش دیده شد!

10 دقیقه بعد دو عدد اسنیپ سر و ته شده در دخمه ها زار می زدند و ویزلی ها هم که کلا از آزار دیگران لذت می برند و به علت زیاد بودن و فقر فرهنگی و مادی خانواده شان تربیت درست درمانی ندارند، اسنیپ واقعی و لولوخورخوره اش را توی دخمه ها بین خمره های عرقیجات و ترشیجات و روغنجاتش! می چرخاندند و خوشحال بودند.



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۲
#31

minerva


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۲۱ شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۰:۳۸ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲
از برج گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 44
آفلاین
سوژه جدید

- مطمئنی فلور؟ ما هنوز اینجا جا نیفتادیم؛ ممکنه برامون بد بشه.

- آره گابریل، چیزی نمیشه، میدونم. ما که نمی خواییم کار بدی بکنیم.

- ولی فلور، در مورد دخمه ها خیلی چیز های وحشتناکی میگن، مثلا ...

- آه گابریل، میدونم؛ ولی من میخوام برم اونجا! بیا بریم دیگه.

هوا تاریک شده بود، تمامی شاگردان و ساکنان جدید هاگوارتز به تالار های خصوصی خودشان رفته بودند؛ کسی در سالن های عمومی نبود. آرامش تمام قلعه را در بر گرفته بود. هیچ یک از افراد داخل قلعه از دو دختر جوانی که به آرامی به سمت طبقه های پایینی قلعه می رفتند، خبر نداشت؛ بجز...

تالار گریفیندور:

شاگردان گریفیندور بر روی کاناپه های کنار شومینه نشسته بودند. در گوشه ای از تالار، اولیا و تماشاگران مسابقه ی سه جادوگر که از گریفیندور بودند، در حال استراحت دیده میشدند. موهای نارنجی رنگ چارلی و بیل ویزلی نیز در آن قسمت دیده میشد که در مورد مسابقات حرف می زدند.

- به نظرت کی قهرمان میشه بیل؟

- نمیدونم چارلی، ولی از قدیم گفتن خانم ها مقدم تر هستند!

- منظورت چیه بیل؟

- هیچی... هیچی... هیمنطوری یه چیزی به ذهنم اومد! بی خیالش.

- ولی...

- گفتم که بی خیال! من میرم بیرون یکمی قدم بزنم؛ به یاد قدیما! شایدم رفتم پیش اسنیپ. میای بریم؟

- فکر خوبیه بیل! خیلی خوب!

بیل و چارلی به سمت بقیه ی اعضای ویزلی ها که هری نیز در بین آن ها بود، دست تکان دادند و به سمت تابلوی بانوی چاق حرکت کردند.

هری در حالیکه به رفتن بیل و چارلی نگاه میکرد، از رون پرسید:

- راستی، هرمیون کجاست؟ از ظهر ندیدمش! جایی رفته؟

- نمیدونم؛ فقط تنها چیزی که ازش یادمه این بود که گفت داره میره پیش اعضای گروه بیوکزباتنز تا باهاشون در مورد ورد ها و سیستم آموزشیشون حرف بزنه! یه چیزی در مورد یه پریزاد میگفت؛ اسمش یادم نیست... بلور، کلر...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱
#30

پنه لوپه كلير واترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۳ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۷:۰۱ جمعه ۴ آبان ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 302
آفلاین
دخمه پایینی


مک گونگال گفت:

این پیشنهاد خودت بود، باید یه فکری بکنی.

دامبلدور متفکرانه گفت:

ما برای نجات جون چهار نفر از شاگردان مدرسه پرسی رو قربانی کردیم و حالا هم باید برای برگشتوندنش دوست دخترش، پنه لوپه کلیر واتر رو قربانی کنیم. به نظرم این عدالته در این بین یک نفر قربانی میشه و همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه و بعد با لبخندی به چهره ی متعجب پنه لوپه نگاه کرد.

اسنیپ گفت:

ولی به نظر من اگه خود پرسی بود، حاضر بود، خودش قربانی بشه تا اینکه دوست دخترش رو به خاطر خودش به کشتن بده.
همه با سر حرف سوروس را تایید کردند و پنه لوپه که تازه متوجه قضایا شده بود، جوگیر شده و رو به حاضران گفت:

ولی من نمیخوام پرسی یه دیوانه ساز باقی بمونه؛ این ظلمه. من هرگز این اجازه رو نمیدم.

ناگهان در دخمه با صدای مهیبی باز شد و همه ی سرها به سوی در چرخید.


8 از ده


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۹/۲۳ ۱۷:۱۵:۱۹

ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱:۳۳ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
#29

جرج ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۰۷ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۴:۰۶ سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
از تهران بزرگ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
قیافه همه گریفندویی ها وا رفت چون ....
فرد و جرج مو های خود را رنگ کرده بودن اونم رنگ سفید .... .
رون با تعجب گفت : چرا این جوری شدین ؟ چرا مو ها تون سفید شده ؟
فرد و جرج جواب ندادن انگار ترسیده و یا از تعحب سکته زدن .
رون گفت : چی شده ؟
فرد گفت : پرسی .... پرسی .... .
جرج گفت : ما اون رو با پنه لوپه دیدیم و .... .
- اونم عصبانی شد و ما دوئل کردیم ....
در جریان دوئل موهای ما سفید شد ...
جرج ادامه داد : پرسی دچار یک جور ...... جا ..... .
ناگهان پرسی وارد سالن گریف شد .
جرج و فرد ناپدید شدن .
هری اهسته گفت : اینها چی می خواستن بگن ؟
هرمیون گفت : نمی دونم ... .
رون : خیلی دلم می خواد بدونم پرسی چش شده ؟!



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱
#28

پروفسور.ویریدیان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۷ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۴۰ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
از قبرسون
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 235
آفلاین
وسینه اش رو سپرکرد. ولی ته دلش میترسید .نه از اینکه روحش تکه میشو .یعنی اونم تاثیر داشت ولی بیشتر نگرانیش اینبود اونا موفق نشن.به هر حال همه چیز آماده بود که ناگهان...
پرسی وارد اتاق شد او پنه لوپه را کشان کشان می اورد و گویی می خواست به او بوسه بزند.اسنیپ به سرعت
یک سپر مدافع ساخت که باعث شد پرسی پنه را رها کند اما به سوی مک گونگال رفت.
مک گونگال با عجل سپر مدافع دیگری ساخت که باعث شد پرسی نق ش زمین شود.
سپس رو به بقیه کرد وگفت-عجیبه وواقعا عجیبه. پرسی با اون دختر چی کار داشت؟
آبرفورث سرش را تکان داد و -گفت واسه منم سواله .
دامبلدور که دیگر چاره ای نداشت تمام ماجرا را را بازگو کرد.
هنگامی که حرف دامبلدور تمام شد. مک گونگال دستش را روی سینه اش گذاشتو از حال رفت .
آبرفورث که در چشمانش اشک جاری شده بود یک صندلی قهوه ای ظاهر کرد و مک گونگال را روی آن انداخت.
سپس گفت باید چی کار کنیم.



Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱
#27

هرماینی گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
ـ خدای من...این...این...این واقعا...
دامبلدور در حالی که به کلمات کتاب زل زده بود با حالتی نا امید گفت:
-درسته سورس .غیر منتظرست...
سورس در حالی که به زمین خیره شده بود اخم هایش را در هم کشید و گفت:
-اما اون پنه لوپه رو میخواد ببوسه ؟یهنی منظورم اینه که میخواد چکار کنه؟ خواستش چیه؟
دامبلدور دستی به ریشش کشید.ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-نمیدونم ...تو این کتاب هم چیزی ننوشته ولی فکر کنم باید...
نا گهان ورود مینروا مانع شد تا این سخن سرنوشت ساز کامل بشه:
-پروفسور من تونستم عصاره مهر گیاه رو با کلی اسرار بگیرم ...آه ...اممم دامبلدور اون کتاب چیه؟
دامبلدور که تازه متوجه کتاب شده بود که هنوز جمعش نکرده بود با شگفتی پاسخ داد:
-اممم...این...این...راستش...این...
که ناگهان پرسش به موقع اسنیپ دامبلدور رو نجات داد:
-مینروا آبرفورث جایی رو پیدا کرد ؟
مینروا که هنوز داشت به دامبلدور نگاه میکرد به سمت اسنیپ برگشت و گفت:
-آره اون رفت به سمت دخمه پاینی ...همون قسمت ممنوعه.
یک دفعه فرمانده مارکوس با تمام چیز هایی که لازم بود وارد شد.دامبلدور به اسنیپ نگاه کرد و گفت:
-سورس دیگه چیزی لازم نداری؟میتونیم بریم پیش آبرفورث؟
سورس بدون معطلی سرش را به علامت تایید نشان داد و همه به راه افتادند.
در راه همه چیز مخوف بود .حتی تمام مشعل ها و تمام در های معمولی و همیشگی در این موقع به چشم همه مرموز و ترسناک بود. بلاخره پس از گزشت از چند راه رو تاریک به دخمه پایینی رسیدند.دامبادور آبر فورث رو صدا زد .آبر فورث با وردی در را باز کرد و با ترس و لیبا اندکی مقداری شجاعت گفت:
-بیایید تو .همه چیز آمادست؟
مینروا با حالت تاسف باری گفت:
-اره ... آره آبرفورث. تو... تو... تو آمادهایی ؟ :worry:
آبرفورث با شجاعت تمام گفت :
-آره . من آماد ه ام.
وسینه اش رو سپرکرد. ولی ته دلش میترسید .نه از اینکه روحش تکه میشو .یعنی اونم تاثیر داشت ولی بیشتر نگرانیش اینبود اونا موفق نشن.به هر حال همه چیز آماده بود که ناگهان...



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
#26

درکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۶ یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۱۱ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴
از اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 299
آفلاین
نور طلايی رنگی كه از چوبدستی دامبلدور بيرون آمده بود، به مركز سينه ی پرسی برخورد كرد.
پرسی احساس کسی را داشت که بلاجری قدرتمند مستقیما به سینه اش برخورد کرده باشد. درد ناگهانی بود و بی پایان. تکه ای به اندازه یک بلاجر روی سینه اش مرکز درد بود و درد ذزه ذزه همراه با گشاد شدن مردم چشمانش گسترش می یافت. می خواست فریاد بزند. مطمئن نبود که حنجره اش از او دستور بگیرد. با این حال حس کرد آرواره هایش از هم جدا شدند اما آنچه در هوای اطراف منتشر شد، صدای فریاد یا حتی ناله پرسی نبود؛ بخار غلیظی از شادی و خوشحالی بود.
پرسی از اینکه چطور ناگهان می توانست همه این چیزها را حس کند وحشت زده بود. با این حال سراسیمه سعی کرد دهانش را ببند تا از خروج شادی هایش جلوگیری کند ولی این کار غیرممکن می نمود. آرواره هایش تغییر شکل داده بودند. نمی توانست آن ها را ببند.
ناامیدانه به تنها راه حل دیگری که به ذهنش رسید روی آورد. سعی کرد بخار شادی از هوا پس بمکد. برای لحظه ای فکر کرد موفق شده است. کمی از بخار به درون دهانش برگشت. بلافاصله شادی روزی را که مبصر شده بود به یاد آورد. شبی که جغدهای هاگوارتز نشان مبصریش را آورده بودند اما لحظه ای بعد نشان مبصری و شادی از خاطره آن شب حذف شد و فقط سیاهی شب به جا ماند. پرسی عمیق تر هوا را مکید. جغدی که از پدرش هدیه گرفته بود هم در سیاهی شب گم شد.
پرسی با حالتی جنون آمیز شروع به مکیدن هوا کرد. خاطرات یکی پس از دیگری دوباره در ذهنش شکل می گرفتند و سپس در سیاهی سینه اش، درست همان جایی که بلاجر دامبلدور خورده بود، گم می شدند. پرسی باز هم سعی کرد شادی ها و خاطراتش را پس بمکد. باز هم و باز هم...
احساس می کرد بدنش تحلیل می رود. احساس می کرد هر لحظه به اندازه قرنی پیر می شود. می پوسید. احساس می کرد خوشی هایش مثل عرق از پوست پوسیده اش خارج می شوند، بخار می شوند و سعی می کرد آنها را پس بمکد. کار سخت و دشواری به نظر می رسید.
پرسی باز هم سعی کرد خاطراتش را بمکد. احساس می کرد باید به اندازه عمرش این کار را بکند تا خاطراتش را پس بگیرد. برای لحظه ای مزه نشان ارشدیش را در دهانش احساس کرد و سپس دوباره پوچی. شاید باید بیش از عمرش به این کار مشغول می شد. شاید به اندازه عمر مک گانگال. لحظه ای مزه نشان ارشدی مک گانگال را حس کرد و سپس مزه آن نشان هم به سیاهی پیوست.
کم کم تمام دنیا در حال پیوستن به سیاهی بودند. می توانست از میان سیاهی دو پیرمرد و یک پیرزن را تشخیص دهد و موجود دیگری که شبیه آدمیزاد بود. کم کم همه آنها هم به سیاهی می پیوستند. می توانست حضور مرد جوان تری را هم حس کند ولی او هم در سیاهی غوطه ور بود.
باز هم به مکیدن ادامه داد. شاید می خواست آن ها را هم از محیط بمکد. نشان ارشدیش... نشان مبصری دختر جوانی... خاطرات قاتی شده بودند. آنها متعلق به او نبودند اما آیا فرقی هم می کرد؟ دختر بچه ای با موهای سرخ و چشم های درخشان سبز را به یاد آورد و احساس عشقی کودکانه و غیرقابل وصف... ناگهان انگار جایی انفجاری وحشتناک رخ داد. گوزنی ماده و بدترکیب که انگار از آتشی سفید ساخته شد بود به او حمله کرد. پرسی به خاطرات خودش عقب نشینی کرد. احساس عجیبی مبنی بر خودش داشت. مطمئن نبود خودش یعنی چه ولی می دانست آن خاطره مربوط به خودش است. شیرین ترین خاطره دنیا، می دانست پنه لوپه متعلق به خودش است... سعی کرد با تمام وجودش پنه لوپه را بمکد... احساس وقتی را داشت که برای اولین بار لب های او را لمس کرده بود. دوست داشت همه دنیا، همه آن لحظه را بمکد.
جایی در دنیای بیرون، پیرزنی جیغ کشید. احتمالا به خاطر حمله آن موجودات جهنمی وحشتناک بود. موجوداتی که انگار از خود آتش جهنم ساخته شده بودند. یک گربه، یک بز و یک پرنده هم به گوزن وحشی افزوده شده بودند. پرسی می ترسید... می ترسید... شاید نمی ترسید... فقط نفرت داشت... متنفر بود... از آن موجودات اهریمنی که از درون تاریکی بیرون به او زل زده بودند و متنفر بود. پرسی کمی عقب رفت. هر چند مطمئن نبود پرسی چه کسی است، با این حال عقب عقب رفت... عقب تر و عقب تر... می خواست با پنه لوپه تنها باشد... از همه آنها متنفر بود...
می توانست نزدیک شدن پیرمردی که از همه پیرتر بود را حس کند. می توانست آن موجودات جهنمی را که کنار پیرمرد به او نزدیک می شدند را حس کند. می توانست حس کند که پیرمرد حرف می زند. می توانست ارتعاشاتی که از دنیای بیرون وارد می شد را حس کند.
- پرسی... پرسی... پرسی...
نمی دانست پرسی چه کسی است. اهمیتی هم نداشت. او فقط یک نفر را می شناخت. فقط یک نفر اهمیت داشت...
- پنه لوپه...

پاترونوس ها کم کم رنگ باختند و در سیاهی گم شدند. صدای مردی گفت:
- لوموس
شمع هایی که توسط دیمنتور خاموش شده بودند به حیات برگشتند. برای لحظه ای هیچ کس چیزی نگفت. همه نگاه ها روی پیکره شنل پوشی که روی زمین افتاده بود، خیره ماند. آلبوس دامبلدور بدون آنکه به پیکره نزدیک شود یا دست بزند، رویش را به طرف جمع برگرداند. مینروا مک گانگال نگاهش را از پیکره گرفت و به آلبوس زل زد. آلبوس به آرامی گفت:
- بیهوش شد ولی...
- چی؟ بیهوش شد؟ دیمنتور...
آبرفورث دامبلدور با صدای نخراشیده ای حرف مینروا را قطع کرد و گفت:
- چه انتظاری داشتی پس؟ یه دیمنتور تازه متولد شده در محاصره چهارتا پاترونوس!
مینروا دوباره به پیکره شنل پوش خیره شد. سپس به آرامی گفت:
- خب، حالا باید چی کار کنیم؟
آبرفورث با صدایی که این بار لرزشش مشخص بود، گفت:
- من برای بوسیده شدن آماده میشم، باید وسط کار متوقفش کنید. این طوری نه روح من از بدنم خارج میشه و نه تکه روح مکیده شده نابود میشه. اون وقت می تونیم معجون رو بسازیم
مک گانگال که انگار تازه متوجه شده بود در حال انجام چه کاری هستند، جیغ زد:
- خدای من، آبرفورث! اون وقت تا آخر عمر روحت ناقص میشه...
- هر تکه از روح دوباره خودش رو ترمیم می کنه و به یه روح کامل تبدیل میشه. همان طور که هورکراکس ها به یه فرد جدید تبدیل میشن.
آلبوس که به نظر از اجرای آن طلسم پیچیده به شدت خسته بود، به آرامی پشت میزش نشست و سعی کرد مخالفتش را با حرف آبرفورث ابراز کند:
- یه روح تیکه شده هیچ وقت به یه روح کامل و بی نقص تبدیل نمیشه.
آبرفورث با خشونت جواب داد:
- ولی این کار در مقابل فداکاری که این پسر کرد، هیچه!
آلبوس که گویی توان مقابله نداشت، چیزی نگفت و فقط به پیکره شنل پوش زل زد. سوروس اسنیپ که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، شروع به حرف زدن کرد:
- وقت زیادی نداریم و تهیه معجون طول می کشه. من برای معجون شبدر شش پر دریایی و عصاره خزه طلایی نیاز دارم. آلبوس می تونی از فرمانده مارکوس بخوای اینا رو برامون پیدا کنه؟
فرمانده مارکوس بدون نیاز به ترجمه آلبوس، به سرعت از اتاق خارج شد. سوروس ادامه داد:
- آبرفورث، اینجا جای مناسبی برای این کار نیست. دیمنتور رو به یکی از دخمه ها ببر و در دخمه رو جوری قفل کن که هیچ دانش آموزی نتونه وارد شه. مینروا می تونی به گلخونه بری از پومونا مقداری عصاره مهرگیاه بگیری؟
مینروا به سرعت خارج شد و آبرفورث هم در حالی که دیمنتور بیهوش را در هوا معلق نگه داشته بود، به دنبال مینروا رفت. نگاه سوروس و آلبوس بهم تلاقی کرد
- چیزی شده آلبوس؟
آلبوس سعی کرد از پشت میزش بلند شود ولی خسته تر آن به نظر می رسید که بتواند حرکتی بکند. تکانی به چوبدستش داد و کتابی قدیمی از کتابخانه اش پرواز کرد و روی میز قرار گرفت. نوشته های کتاب با خطی عجیب نوشته شده بودند. سوروس فقط می دانست که آن خط رون باستان نیست چرا که او هم می توانست خطوط رونی را بخواند. آلبوس به آرامی شروع به خواندن کرد:
- با آنکه راه های خاصی برای تبدیل یک انسان به دیمنتور وجود دارد، فقط یک راه برای معکوس کردن این فرآیند و تبدیل دوباره یک دیمنتور به انسان وجود دارد و آن این است که اولین درخواست یک دیمتور به او داده شود.
چشم های سوروس کاملا گرد شده بودند.
- ولی تو گفتی که همچین کاری امکان نداره!
- اولین درخواست، سوروس. "اولین درخواست" یک دیمنتور! قرن های متوالی همه جادوگرها معتقد بودند که اولین درخواست یک دیمنتور، بوسه زدن قربانی هاشه. به همین خاطر همه تلاش ها برای برگردوندن یه دیمنتور به شکل انسانیش شکست خورد ولی اولین درخواست دیمنتور بوسه نیست...
سوروس که حالا حسابی گیج شده بود، گفت:
- اگه اولین درخواست دیمنتور بوسه نیست، پس چیه؟
- نشنیدی، سوروس؟ نشنیدی پسرک بی نوا چی گفت؟
سوروس سعی کرد به یاد بیاورد؛ به حافظه اش فشار آورد... پسرک به دیمنتور تبدیل شده بود و مثل همه دیمنتورهای دیگر شروع کرده بود به مکیدن شادی از محیط اطراف. سوروس احساس سرمایی که دیمنتورها به وجود می آوردند را حس کرده بود و سپس با به یادآوری خاطره اولین دیدارش با لیلی اونز، پاترونوسش را احضار کرده بود. پاترونوس دیمنتور را عقب زده بود و... سوروس ناگهان از چیزی که به یادآورده بود، خشکش زد. دیمنتور حرف زده بود. دیمنتور گفته بود:
- پنه لوپه!
- آره سوروس، اولین خواسته پسرک "پنه لوپه" بود!
- حالا این پنه لوپه کی هست؟
- پنه لوپه کلیرواتر، دوست دختر پسرک بینوا!
- خدای من...
--------------------
ببخشید طولانی شد. پست جدیه دیگه








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.