هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱:۴۱ شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۰

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۰:۴۷
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 139
آفلاین
ایوا اصوات نامفهومی از خودش در می آورد و دور نگهبان و پلیس می دوید و در سر و صورت خودش می زد.
- چی کار کردی باهام مرتیکه بوقی؟! اصلا میدونی من کیم؟ چطور جرئت کردی همچین کاری با وزیر سحر و...

نگهبان ایوا را گرفت تا پلیس را تکه تکه نکند. او را عقب کشید و از پلیس جوان که با بهت چند قدم به عقب برداشته بود دور کرد.
همانطور که به سختی ایوا را نگه داشته بود به پلیس نگاه کرد.
- شرمنده تونم قربان. حمله عصبی بهشون دست داده، چیزی نیست. دیگه مزاحم شما هم نمیشیم خودم اوضاعو درست میکنم.

بعد لبخند ضایع و به خیال خودش اطمینان بخشی زد.
بهانه و لبخند نگهبان برای پلیس زیاد قانع کننده نبود؛ ولی ترس پلیس از ایوایی که بدجور بهش خیره شده بود، باعث شد قبول کند و با لرزش محسوس بدنش خود را غیب کند.

با رفتن پلیس، نگهبان ایوا را رها کرد و ایوا هم به جای خالی پلیس حمله ور شد.
نگهبان که گونه هایش هنوز سرخ مانده بود، سعی کرد دختر عجیبی که با طلسم پلیس بیش از اندازه زیبا شده بود را به ارامش دعوت کند.
ایوا پس از کمی تقلا، نفس نفس زنان روی زمین نشست و به نظر به قدری آرام بود که بتواند به حرف نگهبان گوش کند.

نگهبان که با گونه های رنگ گرفته سرش را پایین انداخته بود، رو به روی ایوا نشست.
- بابت رفتارم ازتون عذر میخوام. خب... ظاهرا برای کاری به اینجا اومدید، درسته؟

ایوا که تازه یادش افتاد برای چه به سازمان ملل آمده بوده، از جا پرید و به سمت دری که او را از آن بیرون انداخته بودند دوید که نگهبان بازویش را گرفت.
- اجازه بدید... من میتونم راهنمایی تون کنم. همراهم بیاید. از این طرف.

ایوا سر تا پای نگهبان را برانداز کرد. واقعا صدای قلبش را که داشت از جا کنده می شد نمی شنید؟ لابد نمی شنید، وگرنه خودش آن را در می آورد و یک لقمه چپ می کرد.
ایوا با ظاهر جدید و دلربایش، با بالا انداختن شانه اش به نگهبان اجازه داد او را با خود به سمت در دیگر و بزرگتری ببرد.

واقعا چه کسی می توانست تشخیص دهد این دختر مو طلایی و زیبا، همان وزیر کج و کوله شان است و جلوی او را بگیرد؟


So You Can See I'm Trying
You Won't See Me Crying
I'll Just Keep On Smiling
I'm Good :D


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵:۱۹ شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۵۲:۴۸ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 147
آفلاین
بالاخره دست نگهبان از مو های ایوا جدا شد ولی صورت ایوا نه تنها کج و کوله نشده بود بلکه صافتر هم شده بود و رد شماره ی کفش های بزرگ نگهبان روی صورت ایوا مانده بود.

-آینه دارین؟ دوباره خودم شدم؟

نگهبان که حوصله اش سر رفته بود آینه ته راهرو را نشان ایوا داد.

-وااااااااااای این که بدتر شد
-فکر کنم داره اوضاع از کنترل خارج میشه باید زنگ بزنم به پلیس جادویی.... آره اونا میدونن باید چه کار کنن. همه رو ابر چوبدستی میگیره ما رو ترکه آلبالو.


چند دقیقه پر از اشک و التماس و گاز دردناک ایوا بعد

-خب ببینم کی با ما تماس گرفته؟
-من بودم سرکار.
-شما حالتون خوبه؟به نظر میاد یه پشمالوی وحش یا تستسترال بهتون حمله کرده.
-نه این مشکل من نیست ....ایشونه.

نگهبان با چشمانی به دشتی گوی زرین به ایوا خیره شد و به او اشاره کرد.

-ایشون رو به شما انداختن به نظر جنس خوبی نمیاد؟ آخه سایزی که روشون نوشته اصلا با خودشون نمیخونه باید...

با سر به ایوا اشاره می کند
-باید اول تمیزشون کنیم.
با طلسم پلیس در مقابل نگاه گیج نگهبان ناگهان مو های ایوا شانه شده و تمیز روی شانه هایش میریزد و رنگ زرد مایل به قهوه ای آن تبدیل به رنگ طلایی براق مایل به قرمز می شود لباس های ایوا مرتب و تمیز و شیک می شود مثل این که تازه برای مهمانی حاضر شده باشد. رنگ صورت نگهبان سرخ می شود .

-وای شما.....خیلی عوض شدین.... یعنی چیزه.....
-شما شکایتی از این یا فروشندش دارین؟
-چی؟ نه من غلط بکنم.
-پس چرا وقت با ارزش ما رو میگیرین؟...خوبه که به عنوان مختلخ...نه ببخشید متخلخل....نه همون اختلال گر ...آره این خوبه.... دستگیرتون کنم؟ به شونه مرلین قسم که تا حالا بیست تا قاپ زن رو میتونستم توقیف کنم.
-اما این چند هفته که خبری نبوده.

فریاد ایوا هم نتوانست آنها را از ادامه بحث و نگاه کردن عجیب نگهبان به ایوا منصرف کند.
-اینجا چه خبرههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳:۵۷ شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۲:۰۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 556
آفلاین
چهره‌ی ایوای نشسته بر زمین که سیل اشک از چشمانش جاری بود و فریادهایی جگرخراش می‌کشید، دیگر به درندگی دقایقی قبل نبود. و همین، باعث میشد نگهبانان نه تنها دیگر از او نترسند، بلکه دلشان به حال دخترک دیوانه‌ که ادعا می‌کرد وزیر است نیز بسوزد.

- کج و کوله! من باید دوباره کج و کوله بشم! ایوای صاف قشنگ نیست!

یکی از نگهبانان جلو رفت و دستی بر سر ایوا کشید. قصد نوازشی محبت‌آمیز داشت، اما به دلیل اینکه دستش تا آرنج درون موهای درهم گره‌خورده و زبر و وحشتناک ایوا گیر کرد، چندان موفق نبود.

نگهبان از خیر نوازش گذشت و حالا تمام تمرکزش را روی بیرون آوردن دستش از لای موهای ایوا گذاشته بود. ایوا مرحله‌ای فراتر رفته، و از حالت نشسته به دراز کشیده تغییر کرده بود. روی زمین غلت می‌زد و نگهبان را نیز به دنبال خود می‌کشید.

- اینقدر وول نخور بچه! یه لحظه وایسا من بتونم خودمو آزاد کنم!

اما صدای فریادهای بلند ایوا مانع از شنیدن حرف‌های نگهبان میشد. لحظاتی بعد، نگهبان که چیزی به ناامیدی مطلق و پذیرفتن سرنوشتش نمانده بود، ناگهان فکری به ذهنش رسید.
طی حرکتی ناگهانی، جفت‌پا روی صورت ایوا پرید و او را ثابت نگه داشت. سپس با دست راستش دست چپ را می‌کشید تا بیرون بیاید.

- آها! همین روند خوبه آقا. همینطوری ادامه بدین و به صورتم فشار بیارین تا دوباره کج بشم. ممنونم ازتون.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ یکشنبه ۴ مهر ۱۴۰۰

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۶ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۳۰:۲۴ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
ایوانوا، با دهانی باز، به سمت ماموران آرام آرام قدم برداشت؛ اما ماموران نیز بیکار ننشستند، آنها شوکری را از جیب پشتشان در آوردند و با ترس و فریاد رو به ایوانوا گفتند:
- اگه یه قدم دیگه جلو بیای، با این می کشمت!

ولی ایوانوا که هیچ چیز را متوجه نبود، به سمت ماموران خیز برداشت و با پرشی جانانه یکی از شوکر ها را به دهان می گیرد و شروع به جویدن و در نهایت قورت دادنِ آن می کند.
- وویی! ووی! این چقدر خوشمزه است! وویی! بازم می خوام!

ماموران با دیدن ایوانوا که شوکر را نیز می خورد، چند قدم عقب رفتند و در این حین جیغ بنفشی سر دادند و پرده های گوش خود، ایوانوا و تمام افراد وزارتخونه را پاره کردند. که در همین حین صدای دویدن پاهایی را شنیدند.
- اینجا چه خبره؟ چرا انقد جیغ می کشین؟ کر شـــدیم!

ماموران که حال دست از جیغ کشیدن، برداشته بود؛ به سمت فردی که داشت با سرعت به طرفشان می آمد، پرشی میمون مآبانه کردند و از سر و کل او بالا رفتند.
- آخ! چتونه؟ نکنید! بیاید پایین، اون شوکرو اونور بندازین!

اما ماموران این حرف ها حالیشان نبود، تا اینکه فردِ مذکور آنها را با یک تاکتیک کُشتی، بر روی زمین انداخت و نعره زد:
- چـــــتــــونه؟ چـــرا دیوونه شــــدین؟ ایــــنــــجا چــه خبـــــره؟ ​

ماموران که از وحشت رنگ به رخسار نداشتند، انگشت خود را به سمت ایوانوا گرفت که حال دندان های نیشِ تیزش را به نمایش گذاشته بود.
آن فرد که حال گویا متوجه قضیه شده بود، با حالتی سرزنش گر رو به آن سه گفت:
- شما دوباره احمق بازی در آوردین؟ مگه نگفتم اگه دیگه یه نفر خواست وارد وزارتخونه بشه، از اون دستگاه ماگلی که برای تشخیص هویته باید استفاده کنه؟ آخه چرا به حرف آدم گوش نمی دین...

فرد، به سمت ایوانوا رفت و او را بلند کرد. ایوانوا که هنوز وحشی بود، دوباره دندان هایش را به فرد نشان داد. فرد کمی ترسید و با چندش کمی بر خود لرزید. او با دستش ایوانوا را که چهار دست و پا بر روی زمین بود، بلند کرد.
او ایوانوا را که حال دندان هایش را به درون دهانش برد بود و با حالتی معصوم نگاه می کرد و هر از گاهی می لرزید را با دست به سمت وسیله ی ماگلی ای که کنار در بود، اشاره کرد و از بوی بدِ ایوانوا با دست دیگر دماغش را گرفت.

ایوانوا به سمت آن چیز حرکت کرد و وارد آن وسیله ماگلیِ تونل مانند شد. تونل زیاد عریض و طویل نبود، که در همین حین بالاخره ایوانوا وارد وزارتخانه... نشد!
شی تونل مانند، صدایی آژیر مانند در آورد و فرد ایوانوا را که هر لحظه برق ازش بیرون می آمد، به بیرون پرت کرد و گفت:
- شما جز وزارتخونه نیستین! پس حق ندارین واردش بشین!
- اما من الکساندرا ایوانوام! وزیر سحر و جادو...

فرد آینه ای را به سمت ایوانوا پرت کرد و بعد ایوانوا آینه را به سمت خود گرفت.
- چرا من صاف و صوف شدم من کج و کوله می خوام باشم!


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۴ ۲۳:۴۲:۲۶

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۲۲:۵۶ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 56
آفلاین
-ایست! ورود حیوانات به اینجا ممنوعه.

ایوا که از طرز برخورد نگهبان دَمِ در به شدت عصبانی شده بود و داشت دست و صورتش رو می شست که نگهبان رو تبدیل به استیک نیم پز کنه، ناگهان متوجه کاری که باعث شده بود "حیوان" خطاب بشه، شد و دستش رو توی دهنش برد و علف های دم ساختمان سازمان ملل رو از دهنش در آورد و سپس با نهایت وَقار ، به نگهبان نگاه کرد.
-چیزه ... راه رو برای وزیر مملکت جادویی باز کنید.

نگهبان با شک و تردید به ایوا خیره شد؛ بنظرش بعید می اومد که اون وزیر سحر و جادو باشه.

-نشنیدی چی گفتم؟!
-یه مدرک نشون بده که وزیر سحر و جادو هستی.

ایوا از بس عصبانی بود، یادش رفت کارت شناسایی و از اینجور چیزا بیاره، شایدم همه ی اونارو از استرس خورده بود.
حالا که مدرکی در دسترس نبود، ایوا پیش خودش فکر کرد که نگهبان سمج رو درسته قورت بده ، چون واقعا پتانسیل خورده شدن رو داشت.


پسره ی خاله زنک!


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۰۷ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۰:۲۶ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 639
آفلاین
شاید پیش خود چنین فکر کنید که:
«دستِ تام عجب تحفه‌ای است که این مقدار طرفدار میان انسان‌خوارانی چون ایوانوا و گری‌بک دارد!»
اما اگر دستش را برایتان شرح دهم، متوجه می‌شوید که مهم باطنِ آزار و اذیت تام است. و اگرنه، ظواهر و اندازه دستش، نهایتاً پیش‌وعده‌ای برای رون ویزلی آن هم زمانی که سوءتغذیه دارد، باشد.

دست تام، مفهومی انتزاعی است. همانطور که اگر سوسک بالداری را در فاصله ده متری ببینید احتمالاً تشخیص نمی‌دهید، اما همان سوسک در دوقدمی‌تان که برسد، مجبور به برگشتِ به خانه جهت تعویض شلوار می‌شوید. دست تام هم کاملاً به زاویه دیدتان بستگی دارد؛ اگر کسی باشید که تشنۀ آسیب رساندن به او هستید، احتمالاً شبیه به استیکی چرب که بر روی دنده‌ای آب‌دار و خوش‌طمع آویزان است می‌نماید و اگر نه، نازک‌تر از پای مرغکی.

حال با تمام این تفاسیر، قطعاً تصور شخصی‌ای از دست تام پیدا کرده‌اید.
حال اگر متوجه شوید تمام این تصویرسازی‌ها و هجو گویی‌های جناب راوی، صرفاً برای این بوده که بی‌هیجانی مسیر وزارتخانه تا سازمان ملل جادوگری را بپوشاند و ذهن شما را درگیر کند، چه واکنشی خواهید داشت؟ خب... امیدوارم چندان خاطر مکدری پیدا نکرده باشید.

به هرنحو که بود، الکساندرا به ساختمان سازمان ملل جادوگری رسید. اضطراب در چهره‌اش نمایان شده بود. بعد از تلاش‌های مکررش برای تصاحب صندلی وزارت، آن همه زحمت برای قورت دادن استخوان‌های وزیر زخم بستر گرفتۀ قبلی، دست‌بردن در بودجۀ مملکت جهت واردات بیشتر گوشت؛ این حق او نبود!
- جرئت این کارا رو ندارید! من وزیر گدرتمند جامعه‌م!

و پس از کندن دسته‌ای از علوفه‌های روبروی ساختمان سازمان ملل، گاز گرفتنشان و خط‌‌ ونشان کشیدن برای درختِ کهنسال موجود در آن حوالی، پای در ساختمان سازمان گذاشت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۰

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۱:۴۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 310
آفلاین
سوژه ی جدید


ایوا پریشان و آشفته در دفترش قدم میزد و هرچه را که سر راهش قرار میگرفت، به خاطر استرسی که داشت قورت میداد.
مروپ گانت آن روز ظهر تخمین زده بود که ایوا میتواند طی سه روزِ آینده ساختمان وزارت‌خانه را هم مثل کیک خامه ای تولد ببلعد.
تام جاگسن در دفتر وزیر را زد و بی‌درنگ، بی آنکه منتظر اجازه ی ایوا شود، وارد شد.
-ایوا ایوا! دیدی اطلاعیه رو؟ چی کار میخوای بکنی الان؟

ایوا پاسخی نداد و مشغول خوردن میزش، با تمام پرونده های روی آن شد.
تام جلو رفت و شانه های او را گرفت و شروع به تکان دادن او کرد.
-به من گوش کن ایوا! باید بریم یه کاری کنیم. اینجوری پرتت میکنن بیرون.

ایوا مدادی را قورت داد و با چشمانی اشک بار به او نگاه کرد.
- بهم گفتن بیگانه. گفتن برو از اینجا. چی کار برم بکنم؟
-من چه میدونم؟! برو بگو میخوام خودمو بهتون ثابت کنم... امتحانم کنین و از این حرف ها.

ایوامکث کرد. گویا مغزش داشت آنچه را که تام به او گفته بود پردازش میکرد. بعد از چند دقیقه فکر، وسط اشک هایش لبخند ترسناکی که نشان از رضایتش میداد تحویل تام داد.
-همین کار رو میکنم. الان پا میشم میرم اداره شون.

خوشحال از جایش بلند شد و رو به در خروجی رفت. سر راه به بازوی تام زد.
-ممنونم پسر! خیلی کمک کردی.

و تا، تام به خود بجنبد از در بیرون رفت.
تام بینوا به جای خالی دستش که توسط ایوا ربوده و احتمالا خورده شده بود خیره شد.
-بیگانه ست دیگه! همون بهتر که بره ها اصلا!

فلش بک


الکساندرا ایوانوا، وزیر متشخص و مردمی، خیلی باکلاس پشت میز باشکوهش در دفترش نشسته بود و با عینک دودی ای که به چشم هایش زده بود احساس قدرت میکرد.
دستش را جلو برد تا فنجان قهوه ای را که برایش آورده بودند بنوشد اما جغدی که هراسان و جیغ کشان پنجره را شکسته و به داخل پرت شد، باعث ریخته شدن قهوه به سر تا پای او شد.
-چی کار میکنی احمق؟ مگه نمیبینی دارم مثل مدیرا قهوه میخورم و برای دیگران کار تعیین میکنم؟

جغد سری تکان داد و بی توجه به او، اطلاعیه ای چرمی به دستش داد.
ایوا آن را گرفت و شروع به خواندن کرد:

نقل قول:
سازمان ملل جادویی، به اطلاع تمامی وزرای سحر و جادوی سر تا سر جهان می رساند تمام وزرای دو تابعیتی از وزارت منع میشوند. هدف سازمان ملل از این کار این است که وزیر سحر و جادوی هر کشور بتواند با خلوص به کشور خود خدمت کند.
به همین دلیل، شما، الکساندرا ایوانوا، به دلیل دو تابعیتی بلغاری- انگلیسی بودن، از وزارت منع می‌شوید.


ایوا نمیفهمید. او از خودش پاک تر و خالص تر به عمرش ندیده بود. او هیچ قصدی برای وزیر شدن نداشت، فقط میخواست به جامعه ی جادویی کشور خودش خدمت کند. کاملا مشخص بود قصدش چیزی به غیر این نبود. این از سفارشات ناهار و شام و صبحانه هایش که هر کدام یک لیست طولانی بودند کاملا مشخص بود.

و حال او، وزیر مردمی را میخواستند به عنوان یک "بیگانه" از وزارت خانه بیرون کنند.

پایان فلش بک


ایوا، در حالی که دست تام جاگسن در دهانش بود از وزارت خانه بیرون آمد.
-خودت بیگانه ای بوقی! من خیلی قویم. همشونو میزنم تا بفهمن من بسیار هم لایقم.

ایوا این را گفت و راه خود را به سوی سازمان ملل جادویی، جایی که قرار بود خود را به مسئولین آن ثابت کند ادامه داد.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۹ ۲۳:۵۱:۱۱


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۳

سيريوس بلك قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۰ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴
از موتور خونه جهنم !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1086
آفلاین
با صلاحدید وزرا فعلا قفل شد تا دوباره مراودات بین المللی وزارتخونه از سر گرفته بشه.

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
چکیده:
مورفین گانت اشتباهی به شخص دیگری تبدیل شده! و داره تلاش میکنه تا دوباره خودش بشه و بتونه بعنوان وزیر جادو در سازمان ملل جادوگری در نیویورک سخنرانی کنه. کینگزلی شکلبولت هم بعنوان مامور مخصوص همراه وزیر، کمکش میکنه. البته هدف اصلی مورفین از رفتن به نیویورک، دیدار با گنگ های آمریکایی و تجارت مواد مخدر بوده.
از آنطرف در وزارت سحر و جادو ارنی مک میلان بعنوان جایگزین وزیر یعنی مورفین، در حال اختلاس بوده که یه جا پاش گیر میفته و میخواد بعد از اختلاس فرار کنه که رون ویزلی مانعش میشه ولی ارنی در نهایت فرار میکنه...


حال حاضر - نیویورک
یک سال بعد(پست قبلی در شهریور سال پیش زده شده. چه جالب که یک سال دیگر هم گذشت. با همه ماجراهاش...)

مورفین در حال تلاش مداومه تا معجونی درست کنه که به شکل قبلیش در بیاد منتها چون امتحان سمج رو با تقلب پاس کرده بلد نیست که معجون رو بشکل صحیح درست کنه و مدام سعی و خطا میکنه...

مورفین: _ هوی کینگزلی! من اگه بلد نیستم اقلا وزیر سحر و جادو هستم، تو که رییس اداره کارآگاهان بودی چرا بلد نیستی؟
کینگزلی: _ بابا من سنی ازم گذشته، شصت سال پیش امتحان سمج رو پاس کردم!
مورفین: _ حالا بیا این یکی رو بخور ببینیم حالا چه شکلی میشی!
کینگزلی: _ عجب بساطی داریم ما اینجا! بابا موش آزمایشگاهی که نیستیم هی هر چی درست میکنی به خورد ما میدی!
مورفین: میخوری یا بگم آنتونین بیاد؟
کینگزلی: بابا به اون جلاد چیکار داری! عجب بدبختی ای داریما، بده بخورم!

کینگزلی آب دهانش را قورت داد و قلپ قلپ معجون را خورد و در ده ثانیه از یک به قول آنتونین "کاکا سیاه" به یک "بچه خوشگل تبدیل شد"...
کینگزلی جدید:
تصویر کوچک شده


کینگزلی با ترس و لرز رفت جلوی آینه و وقتی خودشو دید زبونش بند اومد!
مورفین:

بعد از چند دقیقه که مورفین بهش آب قند داد و زبونش باز شد، کینگزلی زد زیر گریه!!
مورفین در حالی که بینی کینگزلی را با دستمال کاغذی پاک میکرد، گفت:
_ بابا تو رییس اداره کارآگاهانی، خجالت بکش، نباید گریه کنی!
کینگزلی: _ خف بیمیر! این چه معجونی بود به خورد ما دادی؟ من از این یارو بدم میاد! از همه بدتر گوشواره هم داره!
مورفین: عیب نداره الان یه معجون دیگه درست میکنم بخوری شبیه همون کاکا سیاهی بشی که بودی! حالا بیا و خوبی کن!
کینگزلی: غلط کردی! عمرا دیگه معجونای تو رو نخورم، بابا من با وزیر سحر و جادوی آمریکایی ها قرار داشتم، اونم سیاهپوسته، الان من برم ببینه سفید پوستم فکر میکنه سر کارش گذاشتم اسکولش کردم! کلی با هم چت کرده بودیم و حال کرده بود که منم سیاهپوستم!

در این لحظه کینگزلی خیلی احساساتی شد و "شترق" محکم زد پشت کله مورفین، که یک صدایی مانند صدای طبل در اتاق پیچید!

دو ثانیه بعد در اتاق با صدای مهیبی منفجر شد و آنتونین دالاهوف اومد تو اتاق و پرید رو مورفین!!

کینگزلی:
مورفین: بابا آنتونین، اون تن لشتو از رو من بلند کن، له شدم!
آنتونین: ولی من یه صدای بلندی شبیه شلیک طلسم انفجاری شنیدم!
مورفین: بابا، کینگزلی بود، زد پشت کله من! صدای کله من بود!
آنتونین: یعنی الان هیچ سوء قصدی به جان وزیر سحر و جادو نشده؟
مورفین: نه بابا، بلند شو از رو من! من سالمم، البته اگه تو خفه م نکنی!

آنتونین که چوبدستیش دستش بود و با دقت همه جا رو نگاه میکرد آروم از روی مورفین بلند شد...
مورفین در حالی که زیر لب غر غر میکرد، گفت: _ من اگه بفهمم کی به این محافظا این شیوه محافظت از شخصیت هارو یاد داده، دست میندازم این دهن منه جر میدم!
آنتونین:

مورفین: خب مثل اینکه چاره ای نیست، من که همینجوری شبیه این یارو هاگرید موندم() هر چی هم معجون به خورد این کینگزلی مادر مرده دادم افاقه نکرد، آنتونین کار خودته، باید به جای من بری تو سازمان ملل سخنرانی کنی، فقط بیا هماهنگ کنیم ببینم چی میخوای بگی!

آنتونین: اوووم من میخوام بگم که همه مردها و البته زن ها باید در برخورد با بعضی از زن ها خیلی مراقب باشند!
مورفین: این که الان گفتی یعنی چه؟
آنتونین: اممممم... یعنی نه همه زن ها ولی بعضی از زن ها، خیلی فکر میکنن زرنگن و میخوان با شیوه هایی مثل مظلوم نمایی و تحریف واقعیت و زرنگ بازی روی بقیه مردم و اکثرا روی بقیه مردها سوار بشن!
مورفین: دیدی بیخودی بهت نمیگم چاخانوف؟ عمه من بود که ادعای عشق و عاشقی میکرد؟!
آنتونین: خب اون یه تجربه بود!
مورفین: یعنی الان عشق سابقه ت برگرده تو ردش میکنی؟
آنتونین: صد در صد!
مورفین: یعنی الان بگن مریض شده و مثلا باید یکی از اعضای بدنتو بهش بدی نمیدی؟
آنتونین: معلومه که نه! خواست خودش همین بود و طبق گفته خودش من فقط یه سنگ صبور بودم براش که انداختش دور...
مورفین: اووووم... حالا اون هیچی، مادرت چی؟
آنتونین: حتی و بخصوص در برخورد با زن های نزدیک باید مراقب باشیم!
مورفین: اوکی این دو تا هیچی، الان مثلا یه دختر خیلی خوشگل ببینی یعنی بدت میاد باهاش باشی؟
آنتونین: معلومه که خوشم میاد! ولی فقط بعنوان یه جنس مخالف و نیازهایی که آدم داره، همین. نه اینکه از همه زندگیم با خبر بشه یا مسائل خصوصی و چیزهایی که تو ذهنمه رو بهش بگم. بعدم من نگفتم همه زن ها، گفتم بعضی از اون ها... در هر صورت الان به مردها بیشتر میشه اطمینان کرد.

کینگزلی: امممم...الان شما دارید چی میگید؟ این چیز شرا چیه دارید بلغور میکنید؟ الان اینا چه ربطی به بحث های دیپلماتیک بین وزرای سحر و جادو داره؟!! ای خدا، از دست اینا منو بکش!!
مورفین: راست میگه ها! آنتونین، بی خرد! اونجا باید بحث سیاسی کنی نه اجتماعی!...



پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۲

مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۷:۱۱ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
خلاصه ی ماجرا:
مورفین گانت؛ وزیر سحر و جادو برای اولین سفر خارجیش به شرکت در اجلاس سازمان ملل جادویی که در شهر نیویورکه دعوت شده. ارنی که قصد داره در وزارتخانه بمونه و فساد اقتصادی کنه کینگزلی رو با کلک راضی می کنه که معجون مرکب بخوره و تبدیل به ارنی بشه و وزیر رو در این سفر همراهی کنه.
مورفین بی توجه به وظایف وزیرانه اش فقط به دنبال تجارت چیز و دیدار با گنگسترهای امریکاییه. سازمان کاراگاهان که اوضاع رو بحرانی می بینه وارد ماجرا میشه. ارنی از لو رفتن نقشه های پلیدش خبردار میشه اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه، با طلسم فراموشی مودی حافظه اش پاک میشه و بنابراین از ماجرای 3000 گالیونی که یک ممد ازش مطالبه می کنه و فقط یک ساعت برای جور شدنش مهلت میده بی خبره.
رون در وزارت می مونه تا مراقب ارنی باشه و مودی هم به نیویورک میره و با موقعیتی مواجه میشه که مورفین اشتباهی معجون مرکب کینگزلی رو خورده و به ارنی تبدیل شده و مشکل اینجاست که 50 دقیقه ی دیگه زمان برگزاری اجلاسه و اثر معجون تا 3 ساعت موندگاره. مودی و ویلبرت به دنبال تهیه ی پاتیل و مواد اولیه ی معجون آپارات می کنن و کینگزلی و مورفین که حالا هر دو به ارنی تبدیل شدن در هتل محل اقامت وزیر باقی می مونن. و حالا ادامه ی ماجرا:


نیویورک-کوچه ی دیافون!-بورس ابزار و یراق آلات جادویی

ویلبرت و مودی در وسط کوچه ظاهر شدند.

ویلی: آ... ما دقیقا برای چی اینجاییم؟!
مودی: هشیاری مداوم ویلی! هشیاری مداوم!سعی کن هشیارتر باشی کاراگاه جوان!
ویلی: ها؟
مودی: ما باید یه پاتیل و مواد اولیه بگیریم و معجون مرکب درست کنیم و موی مورفین تبدیل شده به ارنی رو داخل معجون بندازیم تا یکیمون بتونه به مورفین تبدیل بشه و در اجلاس شرکت کنه!
ویلی: آفرین مودی! تو خیلی هشیاری!
مودی: مچکرم همکار خوبم!
ویلی: خب حالا چرا اومدیم یراق آلات بخریم؟
مودی: مگه اینجا پاتیل و مواد اولیه ی معجون مرکب نمی فروشن؟

ویلبرت به مغازه ی ماشین جوجه کشی تخم اژدها فروشی! نگاه کرد و گفت: فک نکنم!
مودی: خب چقدر تا اجلاس وقت داریم؟
ویلبرت:40 دقیقه!
مودی: اوه! زمان چه زود می گذره! هشیاری مداوم! بریم ویلی! ما تلاشمون رو می کنیم. از اون مغازه ی درشکه های تسترالی شروع می کنیم. باید هر چه زودتر پاتیل و مواد اولیه بخریم همکار عزیز!
ویلبرت: بله کاراگاه هشیار! بریم!

نیم ساعت بعد مودی و ویلبرت دست از پا درازتر در هتل محل اقامت مورفین ظاهر شدند و تمام ماجرای پیدا نشدن مواد لازمشان را برای کینگزلی ارنی نما تعریف کردند و اظهار داشتند که دیگر هیچ امیدی به نجات آبروی جامعه ی جادوگری بریتانیای خاک بر سر نیست و همین فرداست که وزیر بااونا، ارتش کابوی های جادوییش رو جمع کنه و به بریتانیا حمله کنه تا براشون دموکراسی جادویی به ارمغان بیاره و از حالا باید آماده ی جنگ بود.

کینگزلی ارنی نما: من مواد اولیه ی معجون مرکب رو دارم.
مودی و ارنی: ! هوررررررررا! نجات پیدا کردیم!... کورسوی امید!... آبرومون حفظ میشه!... زود باش کینگزلی! مواد رو بیار! باید ساخت معجون رو شروع کنیم!
کینگزلی ارنی نما:
مودی و ویلی: چی شد؟! چیزی کم و کسره؟!... اوه! نه! کورسوی امید از بین رفت! بااونا به ما حمله خواهد کرد!
کینگزلی ارنی نما: بابا! والا! به خدا! زمانیکه میخواستن ما رو استخدام کنن پونصدجور آزمون و مصاحبه و تست هوش و بازی با کلمات ازمون گرفتن. شما نوابغ چطور استخدام شدین؟ درست کردن معجون مرکب یه ماه طول می کشه!
مودی و ویلی همدیگر را بغل کردند و گریه شان شدیدتر شد: خداحافظ مودی! تو دوست و همکار خوبی بودی!... ممنونم ویلی! تو هم همکار بزرگی بودی. حیف که هشیاریت کم بود.

کینگزلی که حالا دیگر ارنی نما نبود و به خودش تبدیل شده بود با بی حوصلگی بطری کتابی ای از جیب پالتویش خارج کرد و یک جعبه ی طلایی کوچک از جیب دیگرش. جعبه را باز کرد و ویلی و مودی در کمال تعجب دیدند که داخل جعبه پر از بسته های کوچک موست.
کینگزلی یک بسته را انتخاب کرد و با دقت مویی بیرون کشید و داخل بطری انداخت و معجون حاصل را سر کشید. چند دقیقه ی بعد کینگزلی مورفین نما در برابر ویلی و مودی ایستاده بود: همینجا مواظب وزیر ارنی نما باشین تا من یه توک پا برم اجلاس و برگردم.

همان لحظه - وزارت سحر و جادو

ارنی با عجله چمدان هایش را پر می کرد و رون هم با تعجب نگاهش می کرد.

- میشه بگی داری چیکار می کنی ارنی؟
- باید در ریم! این یارو ممده... من که هنوز... ای بابا...
- کجا در ری؟ من مامورم نذارم تو هیچ جا بری!
- ای بابا!... مگه ندیدی یارو گفت 3000 گالیون ازم طلب داره؟!... من نمی دونم بابت چیه! اصن یارو رو تا حالا ندیدم! ولی تجربه بهم ثابت کرده اینجور موقع ها باید جیم زد... آره داداش. جیم!

رون با عجله خودش را جلوی در خروجی انداخت: من نمی ذارم تو به همین راحتی فرار کنی. من مامورم نذارم از این در پاتو بذاری بیرون!
ارنی که حالا کاملا آماده بود نیشخندی زد و گفت: آفرین کاراگاه هشیار! ولی من از در نمی رم بیرون. آپارات می کنم!

پاق!
رون: لعنتی! بازم هشیاری مداوم یادم رفت!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.