هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۲

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
- خب امم..ارباب این جشن هم به افتخار ورود مادرتونه، هم به افتخار نابود کردن اون لیستیه که مورد های انتخابیشون برای شما توش نوشته شده بود.

مروپ با غرور تابی به موهایش داد و بعد لیست جدیدی را از آستین ردایش بیرون کشید. بلاتریکس با دیدن لیست خشمگین به وی نگاه کرد. مروپ موذیانه لبخندی زد.
- پس برای پسر من جشن گرفتی؟ اونم به افتخار حضور پرافتخار مادر ارباب. آفرین بلا. این کارت شایسته ی تحسینه. از این به بعد میذارمت اول لیست.

مرگخواران بهت زده به بلا و مروپ که در حال بحث با یکدیگر بودند نگاه میکردند. از انجایی که بلا جرات نمیکرد که مستقیما به مروپ چیزی بگوید، انبوه موهای وزوزی اش را کنار زد تا بلکه مروپ با دیدن چشم های خشمگینش پی به افکار بلا برای نابود کردن لیست جدید ببرد. سپس لبخند سردی زد.
- مادر ارباب ..شما شایسته ی بهترین ها هستید. این جشن که چیزی نیست. ارباب؟ از اونجایی که من دست راست شما و مسوول برنامه ریزی خانه ی ریدل هستم، به عنوان بانوی اول شما، این جشن رو ترتیب دادم و همه ی کار هاشو هم خودم به تنهایی انجام دادم! خودم به تنهایی!

- تنهایی؟ ارباب داره دروغ میگه. حداقل سه بار از استخونای من به جای نردبون استفاده کرده.

بلا با خشم به طرف ایوان برگشت.
- حرفیه؟ اعتراضی داری استخون؟
- نه بلا...چیزه..

لرد کروشیویی نثار ایوان کرد.
- کروشیو ایوان. مگه نگفته بودم که در حضور ارباب فقط باید از ما بترسی؟

استخوان های پخش شده ی ایوان از روی زمین خودشان را به نشانه ی اطاعت تکان دادند. سپس صدای ایوان از جمجمه ای که زیر مبل افتاده بود در تالار طنین انداخت.
- سرورم..عفو کنید. . این بلا داره دروغ میگه..حالا از نردبون هم که بگذریم ده بار کتابای اشپزیشو تو دنده های من جاسازی کرده. انگار قفسه سینه ی من قفسه ی کتابه. بعد میگه من کاری نکردم.

بلا خواست جوابی به ایوان بدهد که ناگهان متوجه نگاه های وحشت زده ی مرگخواران شد. لرد در فاصله ای که ایوان صحبت میکرد به کیک وسط میز نزدیک شده بود و داشت روی کیک را میخواند.

« بانو آیلین گرامی، همسر ِ مومیایی فرعون سوم، تولدت مبارک»


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱:۰۵ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۸:۴۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6772
آفلاین
خلاصه:

تولد آیلین در پیشه و ساحره ها تصمیم میگیرن جشن تولد رو در خانه ریدل برگزار کنن.
برای انجام دادن این کار اول باید لرد رو از خونه دور کنن.لرد، نجینی و مروپ به یه انستیتو ی کاشت مو میرن.
ساحره ها (به همراه جادوگرا)آماده برگزار کردن جشن هستن.بلاتریکس فکر میکنه جشن برای لرد سیاه گرفته میشه.
ناگهان صدای لرد از بیرون به گوش میرسه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با شنیدن صدای لرد بلاتریکس با عجله از اتاق خارج شد.
اگر مرگخواران در موقعیت خطرناکی قرار نداشتند قطعا به مدل موی بلاتریکس که مانند لانه ای گرم و راحت برای پرندگان، در بالای سرش جمع شده بود میخندیدند....ولی موقعیت خطرناکتر از این حرفها بود!
بلاتریکس بدون توجه به چهره بهت زده مرگخواران در را باز کرد.
-اوه ارباب...کمی زود برگشتین.هنوز دو سه تا روبان سبز و سیاه دیگه باید به موهام میزدم.این نگاه شیفته برای منه؟

ولی نگاه شیفته لرد از اندرون بلاتریکس عبور کرده بود و داشت به سمت کیک شکلاتی روی میز میرفت.
-اینجا چه خبره؟کیک؟جشن گرفتین؟در خانه ما؟

بلاتریکس لرد و مادرش را به داخل خانه دعوت کرد.
-بله ارباب...جشن گرفتن...برای شما.حیف که کمی زود برگشتین.براتون سورپرایز داشتیم.من قرار بود بصورت ناگهانی از وسط همین کیکه بیام بیرون و شما رو ذوق زده کنم!ولی مهم نیست.تشریف بیارین و از جشنتون لذت ببرین.

لینی نگاه غمگینش را به الادورا دوخت.هر دو به دنبال راه حلی برای نجات جشن میگشتند.
لرد سیاه به همراه نجینی و مادرش روی صندلی زیبایی که برای آیلین تزئین شده بود نشستند.
-خب؟شروع کنین.سورپرایز های ما کجا هستن؟اصلا این چشن برای چیه؟تولد ماست؟سالگرد ازدواجمونه؟فارغ التحصیل شدیم؟





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۲

پادما پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۳
از چادر سرخ پوستى
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 271
آفلاین
فلور در اتاق بلا را زد . كمى صبر كرد.

بالاخره بلا پرسيد:كيه،كيه در ميزنه؟

فلور آهى كشيد و جواب داد:من هستم، مى خوام كمكت كنم تا براى لرد سياه خوشگل كنى.

بلا در را باز و پرسيد: راستى؟

-آره.

- بيا تو.

و فلور وارد شد.

آن طرف خانه ى ريدل

تمام مرگخوار ها و اعضاى ساحريان داشتن كار ها نهايى را مى كردن كه يك دفعه آنتونين ظرف سالاد روس رو انداخت.

آماندا كه دنبال بهانه براى نابود كردن آنتونين بود بود با سرعت خون آشاميش خود را به اون رساند و چوب دستى اش را روى دماغ او گذاشت.

پادما خود را بين آماندا و آنتونين انداخت و جيغ زد: حق ندارى به همكار من آسيب بزنى.

آماندا صورتش از عصبانيت قرمز شده بود داد زد: همكار؟ اون رئيس آنتى ساحريان پس دشمن هستش.

اين را گفت و پادما را به گوشه اى انداخت.

در همان حال صداى لرد سياه از بيرون به گوش رسيد كه مى گفت: نجينى چه زيبا شده. :pretty:

همه با ترس به هم خيره شدن.


ویرایش شده توسط پادما پاتیل در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۲ ۱۹:۳۱:۴۱


به ياد قديما


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۲

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
بلا که در افکارش کسی جز لرد رو نمیدید با شنیدن این حرف، به خیال اینکه قصد گرفتن جشن برای لرد سیاه رو دارن، بدون هیچ حرفی از اونجا خارج شد و یکراست به اتاق خودش رفت.

اما قبل از ناپدید شدنش زمزمه هایی که میکرد به وضوح شنیده میشد.

- باید برم خودمو خوشگل کنم، باید ارباب تحت تاثیر قرار بگیره ... نارسیسا کجاس که بیاد موهامو درست کنه؟ شاید با کروشیو بشه یه کاریش کرد ... :aros:

مالی بعد از ناپدید شدن بلا به سمت مرگخوارای مذکر و مونثی که عضو سازمان نیستن برمیگرده و میگه:

- باید شرایط مهمونیو مهیا کنیم، آماده باشـ...

مندی وسط حرف دافنه میپره و تهدید کنان رو به آنتونین میگه: صبر کن ببینم ... هرکیو راه بدیم تورو که نمیدیم.

آنتونین که به شدت مهمونی رو دوست میداشت و حاضر نبود از دست دادنشو تصور کنه سریعا جواب میده:

- ما هم بهتون کمک میکنیم، میتونیم تو آماده کردنش کمک دستتون باشیم، هان؟ منو تو کمد نکنین فقط. من خیلی جشن دوست دارم.

آماندا بی توجه به آنتونین لیست کارارو بیرون میاره و درحالیکه قلم پریو به دندوناش گرفته مشغول تقسیم وظایف باقیمونده رو کاغذ میشه.

دافنه به آرومی فلورو از وسط جمعیت خارج میکنه و وقتی یه گوشه رفتن میگه: مندی گفت بهت بگم که مواظب بلا باشی... اگه بفهمه مهمونی برای لرد نیست و دور از چشم اونه خیلی برامون بد میشه ... به بهونه ی مرتب کردن سر و وضعش برو و سرگرمش کن. اصلا یه کاری کن به مهمونی نرسه!

فلور دست دافنه رو کنار میزنه و با عصبانیت میگه: یعنی تو میخوای من به جای حضور تو مهمونی و تبدیل به زیباترین ساحره شدن، برم و جلوی بلارو بگیرم؟ خودت بکن!

دافنه این پا و اون پا کنان میگه: خب آخه هیشکی مث تو رازای زیبایی رو بلد نیست. تازه میتونی آخرین لحظات وقتی حواسش نیست بیهوشش کنی. مطمئنم از بس حواسش پرته متوجه نمیشه که بخواد مانع بشه. اگه نه هم خودت که نواده ی باهوش روونا هستی بهتر میدونی چی کار کنی.

فلور با تردید نگاهی به دافنه میندازه و بعد ازش دور میشه تا بره به اتاق بلا. دافنه نفس راحتی میکشه و به جمع دیگر ساحره ها و مرگخواران مذکر و مونث میپیونده.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲

آماندا بروکل هرستold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۳:۳۵ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 497
آفلاین
همچنان داخل انباری

بلاتریکس جلوی در ایستاده و آماده ی باز کردن اون بود. سایر مرگخوارا عقب ایستاده بودن و با آمیزه ای از ترس و امید نگاهش می کردن؛ اما هیچ کس نمی دونست اون لحظات چه افکاری تو ذهن بلا می گذشت.
- ارباب نجینی و مادرشون رو با خودشون بردن، اما منو نبردن! ارباب نجینی ای که کاملا مجازیه و مادرشون که تازه 10 روزه اومده رو بردن، ولی منی که 5 سال همراهیشون می کنم رو نبردن! لعنت به این شانس من!!

بلا چوبش رو بالا و به سمت در گرفت و آماده ی شلیک طلسم شد.
- کروشیو! کروشیو، کروشیو، کروشیـــــــــــــــــــــــــــو!!

طسم های بلاتریکس به در می خوردن، کمونه می کردن و به سمت مرگخوارای بخت بر گشته ی داخل اتاق می رفتن. بعد از مدتی، از بین همه ی مرگخوارای چشم انتظار، یه بلا سر پا مونده بود که همچنان به سمت در کروشیو می فرستاد.


بیرون انباری

فلور با صدای بلندی توجه همه ی ساحره ها رو به خودش جلب کرد.
- هنوز زوده که به برگردوندن آیلین فکر کنیم. یه لحظه توجه کنین؛ اگه قراره افراد شرکت کننده تو جشن فقط ما باشیم، لازم به این همه دردسر نبود. اون موقع یه اتاق تو مهمونخونه هم برای هفت پشتمون بس بود. خو کیف تولد به اینه که مهمون دعوت کنیم!

مالی با بیخیالی گفت: خوب می تونیم اعضای محفلو دعوت-

با چشم غره ی ساحره های مرگخوار به تته پته افتاد.
- باشه...باشه...فقط خانواده ی خودم... :worry:
- خب اینکه اصلا فرقی نکرد.

مالی لبش رو گاز گرفت و در حالی که سرخ شده بود سرش رو پایین انداخت. پادما گفت: همین مرگخوارایی که داخل انباری هستن، مگه چشونه؟
فلور با حرکت سرش حرف پادما رو تایید کرد و گفت: بدون جمعیت بالا که خوش نمی گذره!

الادورا با نگرانی گفت: ولی... ولی... اگه به ارباب بگن-

پادما بی توجه به حرف الادورا، به سمت در انباری رفت و اونو با احتیاط باز کرد.


چند لحظه قبل – داخل انباری

بلاتریکس بالاخره نفس عمیقی کشید و چوبدستیش رو پایین آورد.
- خب، قرار بود چی کار کنم؟

با باز شدن در از جا پرید و بی اختیار یه کروشیو به سمت پادما که تو چارچوب ایستاده بود، فرستاد. پادما که فوق تخصص انواع بی هوشی ها رو داشت، با سرعتی برابر با سرعت نقش بستن یه لبخند زدن رو صورت لرد/سال بیهوش شد؛ طلسم بلا برای آخرین بار به در که نیمه باز بود خورد، کمونه کرد و خودش رو نقش زمین کرد.

بعد از وارد شدن سایر ساحره ها و تعجب از صحنه ی روبروشون، آنتونین دالاهوف به سختی به حرف اومد: واای...سازمان...آقا ما...تسلیمیم! :worry:

رز ویزلی با گریه گفت: به سالازار...اشتباه شده! من...ساحره ام! منو نکشین!!

فلور بی توجه به ناله های افراد داخل اتاق و مخصوصا شخص بلاتریکس گفت: کی دلش یه مهمونی میخواد؟


ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۲۸ ۲۰:۲۲:۲۶


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۰ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲

مینروا مک گونگالold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۹ پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۹ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲
از کلاس تغییرشکل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 116
آفلاین
بعد از یک ساعت همه کار هاتغریبا تمام شده بود خانه ریدل از تمیزی که تابحال به خود ندیده بود داشت می درخشید دیوار ها که به خاطر دود سیاه شده بودند تمیز شدند پروانه ها خانه ریدل را در بر گرفته بودند.
بوی گل ها را میشد همه جا حس کرد همین طور بوی غذا هایی که مالی برای تولد آیلین درست کرده بود در سالن پذیرایی روی میز کیکی پنج طبقه خودنمایی میکرد.

پادما کار شعر را تمام کرد و سراغ چیدن بشقاب و قاشق ها رفت مینروا و الا کار کادو هارا تمام کردن.
مالی در حال فکر کردن بود ناگهان گفت:اینجا یک چیزی کم هست؟آهان فهمیدم نور.مالی سراغ پرده ها رفت و آنها را کنار کشید نور وگرمای خورشید خانه را در بر گرفت!
ساحره های مرگخوار:

مینروا پرسید چی شده مگه تا حالا نور خورشید ندیده اید؟
دافنه گفت :نخیرم دیدیم ولی ارباب اگر میدید هممون را آوادا جادویی مهمان میکرد از زمانی که این خانه جادویی ساخته شده تا حالا این پردها کنار نرفته! :worry:
ساحره های محفلی:
آماندا گفت: حالا که ارباب نیست فکر نمیکنم این یکبار مشکلی داشته باشه تازه اینطوری خانه زیبا تر به نظر میاد حالا بجای دعوا کردن به فکر این باشید که چه جوری آیلین را برگردونیم؟ :vay:
جماعت ساحره:

درون انباری ایوان گفت:من دیگه تحمل ندارم و از عصبانیت استخوان هایش به صد تیکه تقسیم و پخش زمین شد.
یکی از مرگخواراگفت:باید دنبال یک راهی برای بیرون رفتن و یک چسب برای چسبوندن این استخوان ها باشیم!


ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۲۸ ۱۸:۴۰:۲۰
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۲۸ ۱۸:۵۰:۳۴

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲

پادما پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۳
از چادر سرخ پوستى
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 271
آفلاین
بعد از ناپديد شدن لرد سياه و بلا ساحره ها به هوش آمدند و ساحره هاى ديگر در حالى كه پادما ى بيهوش رو حمل مى كردن وارد شدن.

لينى و آماندا و فلور با كروشو بقيه ى مرگ خوار ها رو تو انبارى زندانى كردن.

مالى له سمت آشپزخانه حمله برد و شروع كرد به سر و صدا كردن.

هلنا گفت:مالى از حالا شروع كرد.

ساحره ها:

الا گفت: بريم اتاق غذا خورى رو تميز كنيم.

پادما كه به هوش آمده بود گفت: حمله.

الا با يه بشكن جن هاى خونگى رو ظاهر كرد و داد زد: شما ها اتاق غذا خورى. شما اتاق پذيرايى.شما ها به مالى كمك مى كنين. برين سركارتون.

پادما با دو صوت آپارات كرد و با بقلى پر از كادو برگشت.

ساحره ها:

پادما:

فلور داشت يكى يكى پروانه هايش رو براى تزئيين خونه هدايت مى كرد.

هلنا داشت چلچراغ ها رو تميز مى كرد و آماندا و لينى داشتن خونه رو تزئيين مى كردن.

پادما و پروتى داشتن با هم يه شعر مى نوشتن.

مينروا و الا هم داشتن كادو ها رو بسته بندى مى كردن.

در همان حال انبارى

ايوان در حالى كه تمام استخوان هاى بدنش مى لرزيد پرسيد:جريان چيه؟

مرگ خوار ها:


ویرایش شده توسط پادما پاتیل در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۲۸ ۱۷:۴۵:۰۱


به ياد قديما


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۲

مروپی گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین
- بلاتریکس؟
- بله سرورم؟ :pretty:
- شما تصور می‌کنی ما علاقه‌ای به کاشت مو داریم؟
- سالازار به دور، معلومه که نـه سرورم.
- پس چرا پیشنهاد همراهی به ما می‌دی؟
- من سرورم... چون...
- نکنه خیال کردین ما می‌خوایم شبیه پیرمرد پشمکی بشیم؟
- معلومه که...
- یا شاید تصور کردین چهره‌ی مخوف ما نیاز به شیویدهای بی‌ارزش داره؟
- نه نه سرورم... :worry:
- یا شاید چهره‌ی حال حاضر ما به دلتون نمی‌شینه؟
- سرورم... عــــــــــــرررر...!

قبل از این که صحنه با یک کروشیو فید ( fade = محو ) بشه و این رول در نهایت ِ ارزشی‌گری به پایان برسه، نجینی در راستای نجات سوژه و سوژه‌دهندگان همچو هوخشتره وارد می‌شه و دیالوگ بعدی ِ لرد ولدمورت از " کروشیو " به شکل زیر تغییر می‌کنه:
- ولی ممکنه نجینی مایل باشه این انستیتو... هوم، چه اسم پر ابهتی هم هست. شاید بگیم از این به بعد ما رو لرد انیستیتو صدا کنید، یا انیستیتو ولدمورت ، یا ... هوم.. بگذریم! بلاتریکس، نجینی رو می‌بریم به این انیستیتو!

لرد ولدمورت با صدای پاقی ناپدید می‌شه و بوقی می‌نوازه بر روح فضاسازی ، توصیف، رول‌زنندگان قبلی، اصول رول‌نویسی، فلور دلاکور که نگارنده رو تأیید کرد، آیلین پرنس مدافع حقوق ساحرگان، کوییرل که اجازه داد نگارنده به ایفای نقش برگرده و شخص شخیص خودش که دسترسی مرگخوارها رو به چنین نویسنده‌ای داد و کلیه‌ی مرگخوارها از ازل تا ابد به این وسیله شرمنده شدن...!

_____________________________


عاقــــــــــــا... هیچی دیه! بوقی نواختیم بر کلیه‌ی اصول رول‌نویسی. باشد که رستگار شویم!



ویرایش شده توسط مروپی گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۲۶ ۱۸:۲۱:۱۱
دلیل ویرایش: سوتی تایپی :-"

دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۱ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۲

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
مینروا وقتی نزدیک تر شدن چهره ی لرد به گوشی رو میبینه، به جمع دیگر ساحره های بیهوش میپیونده. پادما که در همون حوالی بود و تخصص خاصی تو بیهوش شدن داشت همینطوری بی هوا بیهوش میشه.

لرد گوشیو تکون تکون میده بلکه منطقه ی دیدش تو گوشی عوض شه، غافل از اینکه این طرف مقابله که باید گوشیو تکون بده تا یه جای دیگه رو به لرد نشون میده.

بلا وارد اتاق لرد میشه و بعد از اینکه با تعجب ساحره های بیهوش شده رو از نظر میگذرونه توجهش به لرد جلب میشه که سرش تو گوشی فرو رفته و تکونای عجیبی بهش میده.

- ارباب، دارین چی کار میکنین؟

لرد بدون اینکه دست از ور رفتن به گوشی برداره میگه: باز بدون در زدن اومدی تو؟ کی آخه اینو مفهمین شماها؟

بلا چند قدم جلوتر میاد و چند ساحره ی بیهوشو رد میکنه و از پشت سر لرد سرک میشه که دقیقا هدف لرد از این کارا چیه.

- مای لرد، کمک نمیخواین؟

لرد برمیگرده و گوشی به دست رو به روی بلا قرار میگیره، بدون اینکه نگاهشو از رو گوشی برداره میگه:

- میخوام ببینم اونور چه خبره ... بوی ویزلی میاد. اونم از نوع مالی! اما تصویر تکون نمیخوره ... این مشنگا هم بد چیزایی نمیسازنـ... چیز یعنی میسازن.

بلا بدون توجه به این موضوع جلوتر میاد و میگه: مای لرد، شنیدم قراره انستیتوی کاشت ِ موی ِ آمازونی برین. خوش حال میشم همراهیتون کنم.

- تو از کجا فهمیدی بلا؟

- پستارو خوندم ارباب.

لرد که از دست گوشی خسته شده، آوادایی نثارش میکنه و بعدم محکم به دیوار میزنه و جنازه ی گوشی رو زمین پخش میشه. نهایتا برمیگرده تا به گفتگوش با بلا ادامه بده.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱:۴۴ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۲

دافنه گرینگراسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
لرد جلو آمد و با لحنی دست به کمر مانند (!) گفت: ارباب کاملا شنید که دافنه ـی جادویی چی گفت.-

ساحره ها، آب دهان ـشان را غورت (ق؟) دادند و لرد ادامه داد: پس بگین که چی گفت.

فلور در حالی که دافنه را مانند بلاجر به زمین می زد تا به هوش ـش بیاورد (رک. آواتار ِ دافنه گرینگرس)؛ جواب داد: گفت که... گفت که... بی... بیــــل!

لرد که گیج شده بود؛ پرسید: دافنه بیل رو صدا زد؟ بیل ِ آدم یا بیل ِ کلنگ؟

فلور از هوش رفت.مندی به الا، تنها کسی که مانده بود نگاهی کرد. بعد دوباره به سر ِ لرد نگاه کرد و بعد، از هوش رفت.

آما الا دورابلک، کار ِ دیگری کرد. در حالی که با گوشی ِ جادویی ـش که قابلیت ِ زدن ِ شکلک را نداشت (آما رایتل جادویی داشت!)؛ به پاتیل درزدار زنگ می زد؛ چشمکی به لرد زد.

لرد ولدمورت که در فکر ِ این بود که شماره ِ تیمارستان ِ کنار خانه ِ مجلل ِ گانت را که زمانی، دایی مورفین جان را در آن جا گذاشته بودند؛ به یاد بیاورد؛ چیزی نگفت.

بالاخره، الادورا با مینروا و بقیه ِ ساحره های داخل ِ پاتیل درز دار، ارتباط برقرار کرد و از هوش رفت!

مینروا وقتی گوشی ِ جادویی ـش را برداشت و صورت ِ صورتی ِ بدون ِ مویی را دید؛ جیغ ِ نارنجی ای کشید و گفت: ســ... لــالـــالـــــا... ــــمـــ... اربابـــــ...

یکی از ساحره ها، پرسید: هی! تو که همیشه به ولدک می گفتی ولدَک...

مینروا، لگدی به او زد و با خنده ِ عصبی ای به لرد گفت: ارباب، دروغ می گه. حتی برادرزاده هری هم شاهد ـه که هر وقت شما نبودین؛ من بهتون می گفتم ولدک... یعنی ارباب...

لرد گوشی ِ الادورای بیهوش را برداشت و سری تکان داد.


ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۲۶ ۲:۱۹:۵۸

تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.