هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۰ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲

پروفسور فلیت ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۰:۲۷ سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۳
از خوابگاه اساتید هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 288
آفلاین
ریونکلا vs گریفیندور

- امروز مسابقه کی با کی هست؟
- پرفسور، امروز ریونکلا قراره با تیم گریفیندور مسابقه بده، مطمئنا برد با ...
سگرمه های پرفسور دامبلدور در هم رفت و سرش را به نشانه توقف حرف تدریموس لوپین تکان داد و گفت:
- من هنوز باید به تو یاد بدم که فقط به همون سوالی جواب بدی که ازت پرسیده می شه، به من ربطی نداره کی می بره، این مهمه که کیا می برن!
تد با نگاهی عاقل اندر سفیهی به پرفسور خیره شد. سرش را خاراند و به خودش فشار آورد که بتواند معنای جملات پرفسور را درک کند؛ چگونه ممکن بود بردن تیمی مهم نباشد، اما همزمان بردن همان تیم مهم باشد! نگاه کنجکاوش باعث شد که پرفسور دامبلدور به خودش بیاید و پاسخ این نونهال باغ محفل را بدهد:
- خب این یه مسئله پیچیدست! یعنی مهم نیست کی میبره اما ...
- پرفسور، پرفسور، اسمشونبر می خواد مرگخوارانش رو به بازی امروز بفرسته، تا از تیم ریونکلا حمایت کنن1
- چــــی گفتی، رون؟ تام می خواد از ریونکلا حمایت کنه؟
رون نفس نفس می زد و مشخص بود باری بدست آوردن این خبر حسابی دوندگی کشیده، وارد اتاقِ مدور و شگفت انگیز پرفسور دامبلدور شد. نمونه ای مشابه دفتر او در هاگوارتز؛ اما فعلا فرصت فکر کردن به شباهت ها و تفاوت های این دو دفتر نبود، بادی هر چه زودتر درباره این مسئله تصمیم گیری می شد.
- درسته پرفسور. به خاطر اینکه تیم ریونکلا کاملا از مرگخواران پوشیده شده، اونا هم می خوان به ورزشگاه بیان و ریونکلا رو حمایت کنن.
پرفسور دستی در ریش هایش برد و در بین آن دکمه های لامپِ زرد رنگی بود که اگر آن ها را می یافت، احتمالا یک فکر همراه با یک چراغ در ذهنش روشن می شدند!

***
پرفسور فلیت ویک به آرامی در تالار عمومی راونکلا قدم می زد و به تصمیمات عجیب لرد و همینطور پرفسور دامبلدور فکر می کرد. یکی از آن ها با حضورش سبب حضور نیافتن دیگری می شد. رشته افکارش از هم پاشید، لودو بگمن در حالی که بولدوزرانه آواز می خواند و روی اعصاب فلیت ویک چهارنعل می دوید، وارد تالار عمومی شد.
با دیدن پرفسور فلیت ویک، صدایش را کمتر کرد تا اینکه تقریبا دیگر شنیده نمی شد. سپس به آرامی گفت:
- شنیدم پرفسور دامبلدور چه تصمیمی گرفته، عدم حضور همه محفلیون در این مسابقه!
- و این بسیار غیر منصفانه است.
- من در مسابقه شرکت می کنم، لودو بگمن! این رو مطمئن باش.
پرفسور فلیت ویک به آرامی به سمت در تالار عمومی رفت و آن را به مقصد دفترش ترک کرد. در اره تنها به یافتن راه حلی برای حضور در مسابقه فکر می کرد.
***
- سلام و درود خدمت همه تماشاچیان مسابقه کوییدیچ ریونکلا در برابر گریفیندور؛ این مسابقه حواشی زیادی داشت از تحریم پرفسور دامبلدور مدیر مدرسه تا حضور مرگخواران لرد سیاه و اصرار استرجس پادمور بر اجرای مسابقات. اما به هر حال مسابقه این دو تیم امروز برگزار می شه و تا دقایقی دیگه ما شاهد رویارویی این دو تیم خواهیم بود.
- نکته ای رو که فراموش کردم اینکه احتمالا ما شاهد بازی پرفسور فلیت ویک نخواهیم بود. اما خدای من ... بازیکنا همین الان از زمین فاصله گرفتن و کم کم ما داریم ترکیب تیم ها رو می بینیم. پرفسور فلیت ویک هم در کمال ناباوری حضور داره ...
- چهره پرفسور فلیت ویک بسیار مصمم به نظر می رسه و مشخصه که تا آخر بازی در زمین خواهد بود. و حالا بازی با سوت داور شروع می شه. امروز هوا آفتابیه و این نور حسابی روی چشمای بازیکنا است و مطمئنا عملکردشون پایین میاد. لینی وارنر، کوافل رو از هرماینی گرنجر می قاپه و به سمت دروازه گریفیندور به پیش می ره.
- اون یه بلوجر رو که از یویوبازان قهار سرچشمه گرفته بود، با دوشواری تمام پشت سر می گذاره و حالا چند ثانیه فرصت داره تا توپ رو در جلوی نگاه دابی، به دروازه بندازه. توپ توسط لینی وارنر پرتاب می شه اما با یک شیرجه بسیار دیدنی از دابی مهار می شه. آفرین به این دروازه بان!
***
- بازی تا الان 120 به 220 به نفع ریونکلا هست. اما اونا واقعا این بازی رو شانس آوردن... لحظات آخر بازی هست و هر دو جستجوگر به دنبال اسنیچ هستن، اما نگاه دلاکور به یک نقطه از آسمان خیره شده و اون شیرجه می ره و بله! اون اسنیچ رو گرفت!
- بازی با سوت داور و به نفع ریونکلا به پایان می رسه.
***
- پرفسور ولی من نمی تونستم تیمم رو تنها بذارم ...
- من ازت نخواستم بیای اینجا تا توبیخت کنم ...!
- چی؟
فلیت ویک از اینکه او را برای توبیخ به دفترش فرا نخوانده بود متعجب شد. باورش نمی شد.
- بله ، فیلیوس! من درسته اولش تصمیم به تحریم داشتم اما این رو به یک امتحان برای سنجش تو بدل کردم ... تو پیروز شدی فلیت ویک ...1 تبریک می گم.




دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر کوچک شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر کوچک شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
تصویر کوچک شده راونکلاو - گریفیندور


فلش بک:

ساعت سه بعد از ظهر - جلوی درب ورودی تالار ریونکلاو

تمام اعضای ریونکلاو در جلوی درب ورودی ایستاده بودند و منتظر آمدن لودو بگمن بودند؛ در حالیکه اعضای کوتاه قد ریونکلاو از پشت اعضای قد بلند ریون در حال سرک کشیدن بودند تا مسیر ورودی را بهتر ببینند و جزو اولین نفراتی باشند که این اسطوره ی کوییدیچ را می بینند.

لینی و دافنه با دقت تمام پلاکاردی تمام قد را به بالای درب ورودی نصب کرده بودند تا مقدم این قهرمان را گرامی بدارند؛ در سوی دیگر مرلین تمام بند و بساط جادوگری اش را ریخته بود وسط و داشت اسپند دود میکرد و برای سلامتی لودوی قهرمان دعا میکرد که ناگهان صدای کف و سوت تمرکز او را به هم زد!
- لودو آمد؛ خوش آمد!

- لودو قهرمان میشه، خدا میدونه که حقشه؛ به لطف مرلین و روونا، لودو قهرمان میشه!

با صدای کف و سوت و دست زدن بچه های ریون، لودو وارد تالار شد. دقیقا همانطوری که مرلین در پیشگویی هایش از او یاد کرده بود!
بعد از چند دقیقه ادامه داشتن خوشحالی بچه های ریون، لودو دستش رو به نشانه ی سکوت بلند کرد و تمام تالار ریونکلاو به یک باره در سکوت فرو رفت!
- من تیم کوییدیچ تعیین میکنم! من تو دهن فدراسیون کوییدیچ میزنم! فرزندان ریونکلاو و ایضا مرلین، من با کمک شما تیم کوییدیچ تعیین میکنم!

پایان فلش بک

لودو نگاهی به اعضای تیم کرد و گفت:
- یادتون باشه بچه ها، نباید بهشون فرصت حمله بدین، باید تمام مدت کوافل رو دست خودمون نگه داریم! جستجوگرمون باید بیشتر از اون استرس حواسش به اسنیچ باشه. من و مرلین هم از پشت شما رو پوشش میدیم. بازم تاکید میکنم، نباید بذارین کوافل دست اونا بیفته. هوکی بمونه، بقیه برن!

اعضای تیم به سمت بیرون رختکن حرکت کردند و به محض اینکه در معرض هوای آزاد قرار گرفتند، صدای تشویق تماشاگران و موج مکزیکی آبی رنگی که طرفدارانشان ایجاد کرده بودند در برابر دیدگانشان ظاهر شد! لینی لبخندی زد و اشاره ای به بقیه کرد؛ در کسری از ثانیه بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو، عقاب گروهشان را در هوا رسم کردند!

داخل رختکن کوییدیچ ریونکلاو:

- هوکی، زود باش از این معجون بخور!

- این چیه؟ چقدرم خوش مزه ست!

- معجون خوش شانسی که استرس برای دروازه بان خودشون تدارک دیده بود! البته فکر کنم دروازه بان اونها الان در حال خوردن معجون عشق با عصاره ی موی خود استرجس هستش!

هوکی با دیدن نگاه شیطانی لودو و همچنین شناختی که از نقشه های او داشت، با ترسیم اتفاقات در حال افتادن داخل رختکن کوییدیچ قهقهه ای زد و پشت سر لودو وارد زمین شد.

اعضای تیم در وسط میدان کنار هم جمع شده بودند و در حالیکه به استرجس که به شدت سعی داشت تا دابی را از خود دور کند، می خندیدند؛ در مورد نحوه ی حمله شان حرف میزدند.
- با توجه به بلایی که سر استرجس و دابی آوردیم، هم دابی نمی تونه دروازه رو نگه داره و هم استرجس نمیتونه درست و حسابی تمرکز کنه بری یافتن اسنیچ؛ فلور، تو باید هر چه سریعتر اسنیچ رو پیدا کنی که زحمت زیادی برای بردن این تیم که از الان از هم پاشیده و نا امیده نکشیم؛ بقیه هم سر جای خودشون!

با قرار گرفتن اعضای هر دو تیم در سر پست های خود، صدای گزارشگر در کل ورزشگاه پیچید:
- و امروز شاهد آخرین بازی این فصل خواهیم بود، گریفیندور در برابر ریونکلاو، دو رقیب دیرینه الان رو به روی همدیگه ایستادن؛ همه ی بازیکنان بعد از حرف زدن با کاپیتان هاشون در سر پست های خودشون هستند ولی نمیدونم چرا دابی لحظه ای از استرجس جدا نمیشه، مثل اینکه این کهنه کار عرصه ی کوییدیچ، حقه ای برای تیم ریونکلاو تدارک دیده و میخواد با خالی گذاشتن دروازه، اونا رو تحقیر کنه و آرامش روانی اون ها رو به هم بریزه!

استرجس:
-

دابی:
- :kiss:

لودو و بقیه ی تیم ریونکلاو:
-

با صدای سوت داور و رها شدن کوافل از دستان او، هر دو تیم به سمت یکدیگر هجوم آوردند و لحظه ای تماشاگران احساس کردند در حال مشاهده ی مسابقه ی فوتبال آمریکایی هستند!
پس از چند لحظه کشمکش و خط رو خط شدن تصاویر، با هوشمندی لینی، کوافل نصیب مهاجمین ریونکلاو میشه و صدای سوت، اولین گل بازی رو به نفع ریونکلاو اعلام میکنه!

- و این هم اولین گل بازی به سود تیم ریونکلاو!

در عرض ده دقیقه مهاجمین ریونکلاو پانزده بار دیگه کوافل رو به دروازه ی خالی گریفیندور وارد کردند و با اقتدار تمام در حال تک چرخ زدن دور میدان مسابقه بودند!

- بله، و اینم از شانزدهمین گل بازی که توسط لینی وارنر به ثمر میرسه؛ در تعجبم که چرا دابی هنوز پشت سر استرجس داره جاروشو میرونه! لحظه ای از استرجس غافل نشده! مثل یک جن خانگی عاشق که هر جا معشوقه ش بره، میره! ولی انگار سبک مورد علاقه ی دابی، سبک شاهد بازی هستش! اما در این بین هیچ خبری از جستجوگر ریونکلاو، فلور دلاکور نیست! مثل اینکه اسطوره ی بازی های کوییدیچ، لودو بگمن، نقشه ی دقیقی رو برای شکست دادن استرجس پادمور طراحی کرده!

استرجس در حالیکه به شدت سعی میکرد از دابی فاصله بگیره، با پشت دست سیلی محکمی به دابی که پا به پای او می آمد زد، اما دابی لبخندی به استرجس زد و خواند:
- در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند...

استرجس که به شدت گریه میکرد، نگاهی به دوربین انداخت و لگد محکمی به جاروی دابی زد که باعث شد دابی مستقیما به سمت زمین سقوط کند؛ غافل از اینکه جن های خانگی در هر شرایطی می توانند آپارات کنند و دابی در همان لحظه پشت جاروی استرجس نشسته بود!

- اونجا رو نگاه کنین! گوی زرین رو می بینم؛ هر دو جستجوگر به سمتش شیرجه رفتن! به نظرتون کدوم یکی موفق به گرفتن گوی زرین میشه و 150 امتیاز رو برای تیمش به ارمغان میاره؟ اوه نه! یه گل دیگه توسط بازیکنان ریونکلاو؛ نتیجه رو یک بار دیگه اعلام میکنم، 320 به 150 به نفع ریونکلاو!

فلور و استرجس روی جاروهایشان خم شده بودند و به سمت گوی زرین حرکت میکردند؛ باد بسیار شدیدی شروع به وزیدن کرد و به دلیل وزن کم فلور، اندکی جاروی او را منحرف نمود ولی با توجه به سنگینی وزن دو عاشق دل داده ( ) جاروی استرجس مستقیما به سمت گوی زرین رفت و در کسری از ثانیه، گوی زرین از کنار دست فلور رد شد و در دستان استرجس پادمور قرار گرفت!

- و این هم از اسنیچ دوست داشتنی در دستان کاپیتان گریفیندور! نتیجه ی بازی رو برای آخرین بار اعلام میکنم؛ ریونکلاو، 350 ؛ گریفیندور 300 . قهرمان این دوره از مسابقات، ریونکلاو! از پروفسور دامبلدور تقاضا دارم که تشریف بیارن و جام قهرمانی رو اهدا بکنند؛ عزیزان حاضر؛ میتوانید تا پایان مراسم از پذیرایی رایگان در محوطه ی زمین چمن ورزشگاه استفاده بکنید! شما رو به تحلیل فنی بازی دعوت میکنم؛ تا دیداری دیگر، بدرود!



پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
تصویر کوچک شده راونکلاو - گریفیندور


یک شب مهتاب، ماه میاد تو خواب، منو میبره ... بازیکنان تیم کوییدیچ ریون بدون هیچ مقدمه و فضاسازی اضافه ای نشسته بودند در رختکن و محض تنوع کسی چرت نمیزد و همه با دقت و توجه به صحبت های لودو گوش میکردند و از قضای روزگار خبری از سخنرانی های چند ساعته لودو نیز نبود! تو بنگر قدرت خرق عادت را!

- خوب بچه ها! آخر هفته با گریف بازی داریم، سوژه هاتون ایده هاتون برای راه پیروزی در این مسابقه رو بریزین وسط ببینیم چی تو چنته داریم

لینی پیش از همه بال بلند کرد و گفت:

- با تکیه بر هوش ریونیمون میریم تو زمین و من شک ندارم اینجوری شکستشون میدیم

لودو "هوش ریونی" را روی تخته یادداشت کرد و گفت: "نفر بعد!"

- بچه های ما پتانسیلش رو دارن، 80 درصد برنده ایم 20 درصد مساوی 10 درصد باخت ... اگه مرد و مردونه و باغیرت بازی کنیم و خودمون باشیم میبریم

لودو "مرد و مردونه، با غیرت، هویت خودمان!" را روی تخته نوشت و گفت: "متشکرم بانو هوکی بعدی."

- میتونیم با امداد های الهی و مرلینی و نفرین کردن بازیکنان حریف و دعا برای بازیکنان خودی از حریف سر تر باشیم! رو من حساب کنید

"امداد های غیبی مرلینی" به تخته افزوده شد و لودو از بازیکنان دیگر خواست که نظراتشان را ارائه کنند.

- گیاهان جادویی سمی و گوشت گوسپند آلوده میتونه حریف رو از پا دربیاره

- به نظر من باید تمرینات رو جدی بگیریم، من که شخصا طنز بلد نیستم

- میتونیم با استفاده از زیبایی ها و شایستگی ها و برجستگی های ساحره های تیم برای فریب بازیکنان حریف استفاده کنیم

لودو پس از یادداشت کردن پیشنهادات دافنه، فلیت ویک و فلور به جمع بندی ایده ها پرداخت!

- نظر خود من اینه که داور رو بخریم ... صد در صد تضمینیه، برای تامین هزینه هاش هم رو نتیجه بازی شرط بستم خوب پس ما با تکیه بر هوش ریونیمون و با غیرت و مردانگی میریم توی زمین و با امید به دعای خیر مرلین که پشت سرمونه و تمرینات جدی که داشتیم بازی میکنیم، جادوگران حریف فریب ظاهر پریزادی فلور و وعده های دروغینش رو میخورن و شل بازی میکنن، ساحره هاشون توسط داف مسموم میشن و داور هم هوامونو داره ... ما قهرمانیم

__________________


صبح روز مسابقه بازیکنان ریون پس از یک هفته تمرین سخت، در حالی که چه از لحاظ جسمی و چه از لحاظ روحی در اوج آمادگی به سر میبردند در رختکن جمع شده بودند و مشغول مرور برنامه هایشان بودند.

- خوب بچه ها! همه آماده اید؟

- بــــــعــــــــــلــــه!

- گزارش بدید ببینم چه کردید با نخشه هاتون

- من یک مقدار گرس و علف و گل و خشخاش و ماریجوانا و ازین جور گیاهان جادویی مخدر دادم به گوسپند جادوییم که بریزه تو صبحونه ی گریفی ها ... اگه یک ساعت قبل بازی خورده باشن حال ندارن روی جارو بشینن حتا

- من هم به استر قول دادم اگر اسنیچ رو نگیره با هم صمیمی بشیم البته پیشپرداخت هم گرفت

- رو دعاهای من هم حساب کنید بچه ها! به حول و قوه ی من آپشن سرعت اضافه و مصون بودن از ضربات بلاجر به همه ما اشافه شده! فرشتگان هم در صورت لزوم حلقه های حریف رو کمی جابجا و گشاد خواهند کرد

- آفرین به شما! منم راستش نقهمیدم داور کیه، یه سری اسم نوشته بود به عنوان داور، اما با همه شون صحبت کردم ... یکم خرجش زیاد شد اما ارزششو داشت

لودو پرده ای وسط رختکن کشید و ساحره ها را به یک طرف و جادوگران را به طرف دیگرش هدایت کرد تا امر تعویض لباس انجام شود و خودش نیز به کار هر دو طرف نظارت دقیقی داشت

پس از آن که همه به لباس آبی رنگ کوییدیچ ملبّس شدند مرور کوتاهی روی کار های تاکتیکی داشتند و سپس از رختکن خارج شدند تا گرم کنند ...

-

7 فک از روی جارو افتاد کف زمین کوییدیچ ... 7 بازیکن گریف جارو به دست روی سکو ایستاده بودند و در حال بالا بردن جام بودند!

- هووووووووی استر! اینجا چه خبره؟!

- ای وای چقدر دیر اومدین مراسم اهدای مدال به تیم قهرمانه ...

- یعنی چی ما که هنوز بازی نکردیم!

- چرا دیگه ... بازی شروع شد، ما 120 امتیاز گرفتیم و بعدم من اسنیچ رو گرفتم!

- یعنی چی؟ منظورت چیه؟ شوخیت گرفته؟ مسخره کردی؟پس چرا ما سوت شروع بازی رو نشنیدیم؟

- خوب من به هیچ عنوان عادت ندارم برای آغاز و پایان بازی سوت بزنم، مگه برد تالار گریفیندور رو نخوندین؟ باید ساعت جدید آغاز بازی رو یادداشت میکردین و میومدین تو زمین

-


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۸:۰۲ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
پایان مسابقه راونکلاو - هافلپاف

داوران عزیز ممنون که مسابقه ی قبلی رو به موقع داوری کردین . در مورد این مسابقه :

نحوه ی قضاوت

تیم راونکلاو :

لطفا هر پست اعضای این تیم را از 33.33 امتیاز دهی نمایید !

تیم هافلپاف:

به دلیل تکمیل نکردن سه پست امتیازی به پست های زده شده تعلق نمیگیرد!

برنامه ی ادامه مسابقات :

و در اول هیچ کدام از مسابقات اطلاع رسانی ای صورت نخواهد گرفت (لطفا تاریخ ها را یادداشت نمایید)

پنجشنبه 8 اسفند ماه لغایت 15 اسفند ماه

گریفیندور - راونکلاو


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲

هوکیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۶ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵
از جزاير بالاك
گروه:
کاربران عضو
پیام: 173
آفلاین
تصویر کوچک شده راوانکلاو - هافلپاف



شب بود، پس بدیهیست که همه جا تاریک بود، شب ها معمولا ماه در آسمان میتابد اما آن شب ابری بود، پس طبیعیست که ماهی در آسمان نبود، تنها روشنایی داخل تالار راوانکلاو را، آتش شومینه تامین میکرد، چند سایه ی مخوف، که بگذارید از همین اول بهتان بگویم که اعضای تیم کوئیدیچ راوانکلاو هستند، روبروی شومینه نشسته بودند. این اعضا شامل فلور دلاکور، دافنه، فلیت ویک، لودو و لینی میشدند.

لودو: ببینید بچه ها، به نظر من کوئیدیچ یه بازی کاملا روانیه، یعنی با روان آدم بازی میکنه، یه چیزی مثل شطرنجه و به نظرم اولویت اول اینه که از نظر روانی بر تیم حریف غلبه کنید، ببینید اصلا ما کلا نقطه قوتمون توی روانمونه، به اسم گروه دقت کنید، روان که لاو، یعنی روان رو که عشقه، حالا بعد از منچستر بگو ببینیم چند چندیم، نمیدونم متوجه حرفم میشید یا نمیشید، اما ما این سری برای بازی فقط میخوایم تمرین روانی کنیم، برای شروع من ازتون میخوام که همگی چشماتون رو ببندید ... الان چشماتون رو بستید؟! ... اینجا خیلی تاریکه من نمیتونم ببینم اما امیدوارم که بسته باشید ... ببینید ما برای بردن بازی فردا احتیاج به انگیزه داریم، بعد من معتقدم که بیشتر انگیزه ها اون اولین روزی شکل میگیره که آدم وارد عرصه ای میشه، میخوام همتون به اولین روزی که فهمیدید میخواید یه بازیکن کوئیدیچ شید، فکر کنید و کسی هم حرفی نزنه، فقط فکر کنید، اگر حرف بزنید من میفهمم چون اینجا فقط تاریکه، اما تاریکی که باعث نمیشه من صدای شما رو نشنوم میشه؟! ... نه مسلما نمیشه، حالا ازتون میخوام که به این قضیه کاملا فکر کنید ...

چند دقیقه بعد ...

لودو: خب بچه ها همتون فکر کردید؟! .. آره ..، خب سکوت علامت رضاست، پس ادامه میدیم، ببینید الان همه شما انگیزه کافی رو دارید، الان کافیه که ما فردا انگیزه رو از حریف هم بگیریم، حالا چطوری میتونیم انگیزه رو از حریف بگیریم؟ خب اینکه اصلا کاری نداره دیگه، ما میایم مسخره اشون میکنیم، مثلا اسم گروهشون هافلپافه، من روی چند تا اسم کار کردم که مسخره اشون کنیم، مثلا بهشون بگیم، هاف لُپ اوفه، یعنی نصفه لُپت اوف شده، این ته مسخره است دیگه، .. هه .. هه .. اصلا کاملا روحیه اشون نابود میشه. یا مثلا میتونیم بگیم ها فِل پا فه، یعنی اینکه، آهان احساس میکنی پات مثل فه شده، هه هه هه آهان احساس میکنی پات مثل فه شده، دیگه این آخر مسخره کردنه، اصلا نابودشون میکنه .. ببینید ...

در همین لحظه چراغ تالار روشن میشه و لودو، هوکی رو میبینه که در آستانه در وایساده و بقیه بچه ها رو میبینه که روی مبل ولو شدن و دارن سرود: خُر پُف .. خرُ پُف رو به صورت هماهنگ اجرا میکنند.

هوکی: تو باز داشتی سخنرانی میکردی؟!
لودو: نه نه اصلا اونجور که فکر میکنی نیست، داشتیم براشون در مورد فواید خواب خوب قبل از بازی میگفتم، تو چرا اینقدر داغونی؟! چرا پای چشمات اینقدر سیاهه؟! چرا عرق کردی اینقدر؟!
هوکی: میزونم فقط باید یه کم بخوابم و استراحت کنم اگر نه از همیشه بهترم.

هوکی به سمت خوابگاه دختران میره و توی تختش ولو میشه.

در افکار هوکی ...

قاه قاه قاه ...
- این جن خونگیه بی خاصیت یه توپم نتونست بگیره ...
هوکی: فقط یه شانس دیگه بهم بدید ..
- باشه بگیرش ...

کوافل پرتاب میشه، هوکی شیرجه میره اما به کوافل نمیرسه و گل میشه ... هوکی گریان و نالان به سمت جنگل ممنوعه شروع به دویدن میکنه و هوکیه هم به دنبالش ...

هوکیه: هوکی ؟! هوکی؟!
هوکی: چی میخوای دست از سرم بردار ...
هوکیه: هوکی کجا داری میری؟!
هوکی: آخه چرا من باید اینقدر بد شانس باشم، چرا دستای من باید اینقدر کوچیک باشن که به کوافل نرسن؟!
هوکیه: سوئیتی مشکل تو دستات نیستن تو کلا همه ضربه ها رو جهت عکسش پریدی ..
هوکی: منو مسخره میکنی؟!

همون لحظه هوکی یه خنجر از توی شورتش در میاره و شروع میکنه فرو کردن تو بدن هوکیه، هوکیه خونین و مالین میفته کف زمین و همینجور زیر لب یه چیزی رو زمزمه میکنه، هوکی گوشش رو میبره نزدیک تر تا ببینه هوکیه چی داره میگه ...

هوکیه: تو فکر میکنی مردی، اما بدبخت تو مرد نیستی شخصیتت توی کتاب زَنه ...

هوکی بلند میشه رو به آسمان نگاهی میکنه و فریاد میزنه: نـــــــــــــــــــــــــــــه ....

اما راه حل رسیدن به تیم کوئیدیچ رو پیدا میکنه، باید تمام کسایی که توی راوانکلاو خواستار پست دروازه بانی هستند رو سر به نیست کنه و باید جوری اینکار رو انجام بده که به نظر بیاد تصادف یا حادثه بوده ...

نفر اول در حالی که به 46 قسمت نامساوی تقسیم شده در تختش پیدا میشه، کاملا تصادفی به نظر میاد و پرونده مختومه میشه و نفر دوم در حالی که توی سالن اصلی جلوی دیدگان هزاران دانش آموز و ده ها معلم داشته غذا میخوره، هوکی میره و سرش رو میبره، و چون همه با خودشون فکر میکنند، که هیچ کس جنایتی رو به این احمقانگی انجام نمیده پس فکر میکنند که اشتباه دیدند و کاملا تصادفی سر یه آدم قطع شده، اتفاقه دیگه ...

خروج از افکار هوکی

هوکی روی تخت این دنده اون دنده میشه: اما این سری ثابت میکنم که من تواناییشو دارم بهترین دروازه بان کوئیدیچ بشم، راه حلشو پیدا کردم، فردا من بزرگترین دروازه بان کوئیدیچ در تمام اعصار خواهم بود.

فلش بک >>>>>>

هوکی توی سینما نشسته و داره فیلم مرد عنکبوتی رو میبینه، همون موقع یه لامپ به مثابه اینکه یافتم یافتم بالای سرش ظاهر میشه.

هوکی: من اگر مرد عنکبوتی بشم دیگه هیچ کوافلی از من رد نمیشه.

فلش فوروارد داخل فلش بک >>>>>

در حالی که لودو داره برای اعضای تیم از شعار روان که لاو حرف میزنه، هوکی توی جنگل ممنوعه به دنبال عنکبوتی میگرده که بتونه نیشش بزنه، یه عنکبوت کوچولو موچولو پیدا میکنه و میندازه رو دستش.
هوکی: خوب فسقلی یه نیش کوچولو به عمو بزن، اینقدر کوچیکی که اصلا فکر نکنم دردم داشته باشه.

همون لحظه یه نیش سی سانتی از بدن چند میلیمتری عنکبوت میاد بیرون و کار هوکی رو میسازه ...

پایان فلش بک <<<<<<

صبح فردا - روز مسابقه - زمین کوئیدیچ هاگوارتز

لودو: هوکی مطمئنی خوبی؟!

هوکی افقی روی زمین دراز کشیده، پوستش سفید شده، چشماش زده بیرون و لباش سیاه شده: آره، یه کم دیگه مونده تبدیل به مرد عنکبوتی بشم.

لودو: تبدیل به چی ب ...

همون لحظه داور مسابقه دو تا کاپیتان رو دعوت میکنه که با هم دست بدن.
داور: همونطور که میدونید استقبال از مسابقات کوئیدیچ این چند ساله خیلی کم شده بچه ها، دیگه کسی نمیاد مسابقات رو ببینه، اسلیترین هم تیم نداده، داریم ورشکست میشیم خلاصه، ما هم تصمیم گرفتیم یه کم مسابقات رو هیجان انگیز تر کنیم. یه سری عنکبوت غول پیکر سمی میخوایم وسط زمین مسابقه ول کنیم.

مروپی: اما این خیلی خطرنا...
داور: نه عزیزم اینا همش عوام فریبیه، این عنکبوتا اصلا با شما کاری ندارن، اینا کلا سیستمشون اینه اگر کسی رو قبلا نیش زده باشن، علامت گذاری کرده باشن، میرن سراغش دخلشو میارن، با کس دیگه کاری ندارن که ، اینا فقط برا اینه تماشاچیا ببینن حال کنن.

همون لحظه عنکبوتها آزاد میشن و با دو همگی میرن سر وقت هوکی و شروع میکنن خوردن هوکی، تماشاچیا شروع به جیغ و داد و فریاد میکنند.

داور:
مروپی و لودو:

لودو سریع با مروپی دست میده و میره پیش تیمش: خوب ما دروازه بانمون رو از دست دادیم اما خیالتون راحت باشه، هنوز از نظر روانی ما مسلطیم زود باشین مسخره اشون کنید.

لینی: هعی رز، هاف لپ اوفه ... یعنی نصف لپت اوفه .. هه هه هه ..
رز گریه کنان میره پیش داور و داور مسابقه به خاطر شعار های نژاد پرستانه لینی رو از بازی محروم میکنه و 100 امیتاز به تیم هافلپاف میده، نتیجه در شروع بازی 100 بر هیچ ...

لودو: بچه ها اوضاع وخیمه، هنوز بازی شروع نشده دو تا تلفات دادیم و صد امتیاز عقب افتادیم، دافه، فلور، غیر آسلامی ترین لباساتانون رو بپوشید و بپرید روی چوبدستی شروع کنید به رقص عربی ما باید از نظر روانی بر حریف پیروز بشیم ...

چند دقیقه بعد

دافه و فلور با لباس های غیر آسلامی روی چوب جارو مشغول رقص عربی هستند و لودو و فلیت و مرلین و داور مسابقه با هم نشستند دارند تماشا میکنند و تخمه میشکنند ..

مرلین: به به .. من آسلام دوباره زنده شد برام
لودو: به به
فلیت: من اصلا جوون شدم دوباره ..
داور: جان جان ...

در همین لحظه رز ویزلی پرواز کنان پیش داور میاد: داور جان و اسنیچ رو گرفتم یه چیزی حدود 1000 تا هم گل زدیم این سوت پایانو بزن بی زحمت.
داور: سووووت ... پایان بازی هافلپاف برنده ..
لودو: چی شد، کی برد؟! ما از لحاظ روانی سر بودیم ...
مرلین: هیس بابا هیچی نگو رقصو نیگا کن.

کف سوت دست هورا


ویرایش شده توسط هوکی در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۱ ۲۳:۰۳:۴۲
ویرایش شده توسط هوکی در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۱ ۲۳:۳۷:۵۲

آیینه خود بین
-------------------------------------
[url=http://www.jadoogaran.org/edituser.php]انجام اصلا�


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۵:۴۸ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
هافلپاف - ریونکلا

از مسابقه ی گریفندور و هافلپاف چند روزی گذشته بود. دیگه از اون هوای خوب و ابرای کومولوس و نسیم ملایم خبری نبود و به جاش ابرای بارون زای خفنِ ترسناکِ سیاهِ رعد و برق زنِ کارتونی تو آسمون جا به جا می شدن. بارون شدیدی می اومد. نخیر آقا! نخیر! چه حرفیه این. بله با خودتم! یعنی چی شلنگ آبه و کارگردان گفته؟ نخیر آقا! نخیر! بارون می اومد!
به خاطر شدت بارون و همچنین رعد و برق های شدید هیچ کس توی محوطه ی هاگوارتز دیده نمی شد. اصلا به جز قطرات بارون که با شتاب به این طرف و اون طرف پرت می شدن و درختایی که با باد شدید تکون می خوردن هیچ متحرکی دیده نمی شد. حتی یه صاعقه خورده بود فرق سرِ بید کتک زن و اون بنده خدا هم دیگه وول نمی خورد. در این حد اوضاع وخیم بود یعنی!

تالار هافلپاف

شومینه ی همیشه روشن، داشت با تمام قدرت اطرافشو گرم می کرد. هلگا روی مبل راحتی جلوی شومینه نشسته بود و همون جور که بافتنی می بافت پاهاشو تکون میداد تا آقای گوری خوابش ببره و به هر کسی که لالایی خوندن واسه یه گورکنو خنده دار می دید چشم غره می رفت.
مروپی داشت کرمِ قبل از خوابشو می زد به دور چشماش.
تافتی داشت روی جدیدترین ژله های گیاخاکیِ حاویِ موادِ خواب کننده ی رز کار میکرد. آسپ هم که خب سر ساعت نه شب رفته بود خوابیده بود.
رز هم که گوشیشو گرفته بود دستش و ...

- رز اون مسنجرته که بازه؟

- آره دارم با لن حرف می زنم!

- رز، اون از این لحظه رقیب مائه! پس فردا باشون مسابقه کوییدیچ داریما!

- اتفاقا راجع به همین داریم حرف میزنیم! داریم به تصمیم های جالبی می رسیم...

تالار ریونکلا

شومینه ی همیشه روشن، داشت با تمام قدرت اطرافشو گرم می کرد. فلور داشت فکر میکرد. دافنه داشت فکر میکرد. پروفسور فلیت ویک داشت فکر میکرد. مرلین داشت فکر میکرد. لودو داشت فکر میکرد. هوکی داشت... (ریونی ان بالاخره ) و لینی سرش توی کیبورد لپ تاپش بود.

- لینی اون مسنجرته که بازه؟

- ئه لودو... از فکر اومدی بیرون چرا؟ آره دارم با رز حرف میزنم!

- لینی، اون رقیب مائه! پس فردا باشون مسابقه کوییدیچ داریما!

لینی:

- حالا چی دارین میگین؟

- هیچی داریم تصمیم می گیریم که اتحاد خودمونو نشون بدیم!

بقیه ی صحبتای لینی به شکل پچ پچ ادامه پیدا کرد.لبخندِ بسیار بسیار شیطانیِ ترسناکی روی صورت لودو نقش بست.

- باهاش موافقت کن! وقتشه که هوش ریونی جماعتو نشون بدیم

پس فردا!

هوا سرد بود. امیدوار هم نباشین. هیچ تغییری نکرده بود. بارون هم همونجوری شیلنگ وار ادامه داشت.
دو ساعتی از زمان اعلام شده برای شروع بازی گذشته بود.
مسلما هیچ تماشاگری نبود تو ورزشگاه. اصن گیریم که بارون بند می اومد و آفتاب و رنگین کمون می شد. کی میخواست بیاد بشینه تو ورزشگاه تشویق کنه وقتی کل اعضای دو گروه به اندازه بازیکنا و یک عدد داور بودن؟ نه جدی! کی میخواست بیاد؟!
هفت تا جارو فقط دیده می شد توی هوا. البته گاهی فقط. خیلی وقتا دیده نمی شد. دو تا داورم نشسته بودن تو جایگاه و با مشقت و خیسی و سرما و اینا داشتن پرواز هفت تا جارو رو تماشا می کردن.
بله بله هفت تا جارو و دوتا داور. نخیر. نخیر آقا. از روی عادت نبود. شما خیلی داری امروز گیر الکی میدیا! میگم نبود دیگه. بله میدونم. خودم اشاره کردم که هافلیا این دفعه از زمان بازی خبر داشتن. میگم میدونم دیگه! بسه بسه!

فلش بک


- میگم بچه ها اینور موافقن. بازی نمیریم بکنیم. ببینیم میخوان چیکار بکنن.

- میدونی که بچه ها اینور سخت کوشن و پوافقت نمیکنن به این یرعت، اما منطقیه. فک کنم ثبول کنن.

- هان؟!

- * موافقت، سرعت، قبول. لعنت به این کیبورد سامسونگ!

- چی شد پس؟

- اوکیه! بازی برگزار نمیشه!

پایان فلش بک


بله ... میدونم که نباید توی ریسِنت کانوِرسیشن ملت توی مسنجر فضولی کرد... خوب بود نمی گفتم اصن تو خماریش می موندی؟
هافلیا نیومده بودن واسه بازی. بس که بچه های صادقی بودن! بس که اعتماد می کردن زود! بس که دروغ و کلک براشون تعریف نشده بود!
بارون همچنان ادامه داشت. بازی هم صفر صفر بود. بله بله. درسته که یه تیم بیشتر بازی نمیکرد. ولی خب بارون می اومد و کلا بینایی ملت صفر شده بود و نمیدونستن کوافل کجاس. داورا هم خسته شده بودن. تا اینکه گودریک ، داور گریف، بعد از یه پچ پچ کوتاه با تام جلو اومد و سوت زد.

چِلِپ! چَلَپ! چُلُپ! چِلَپ! چَلِب! چُلِپ! چُلَپ!

بعد از فرود حماسی هفت بازیکن، گودریک شروع به صحبت کرد.

- این وضعیت دو ساعته که همینه. من همین الان یه اسنیچ جدید میارم و رهاش میکنم تا همون لحظه جستجوگر بگیردش و بازی تموم شه و همه خلاص شیم! فقط صداشو در نیارین. موافقین؟

ملت ریون:

- آماده ای فلور؟ یک دو... بگیرش! امم... گزارشگرم که نداریم. ریونکلا برنده شد!

ملت ریون:

فردا صبح

لازمه بگم که ملت هافلپاف جلوی تابلوی اعلانات جمع شده بودن و با فک های کنده شده به آخرین اخبار گروه خیره شده بودن...؟



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲

مروپی گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین

هافلپاف - ریونکلاو


چندین روز قبل از مسابقه

- برادرانم. چویی. بویی. شویی. سویی. لویی. مویی. زویی. کویی. وویی.گویی. هویی. خویی. اویی. پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو. و ما بالاخره اینجا دور هم جمع شدیم تا حق خودمون رو از این جامعه‌ی خودخواه و خودبین و بی‌تربیت ِ جادوگری بگیریم. ما امروز جمع شدیم تا بپا خیزیم. تا حالا که دور، دور ِ کودتاست، دور، دور ِ خیانته، دور، دور ِ تروره، بزنیم لهشون کنیم.

برادرانش، چویی. بویی. شویی. سویی. لویی. مویی. زویی. کویی. وویی. گویی. هویی. خویی. اویی. پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو.:

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-


یک روز بعد از چندین روز قبل از مسابقه

- برادرانم. نی‌می‌دی. کی‌می‌دی. هی‌می‌دی. دی‌می‌دی. بی‌بی‌دی. بابی‌دی. بوم. شاسگول...
- اوووهــــــــــَــــــــــه! فحش دادی؟!
- نه ابله. صدات کردم!
- اوه. خب ادامه بده!
- شاسگول...
- اوووهــــــــــَــــــــــه! فحش دادی؟!
-
-

یکی از شورش‌ها کنسل شده مث‌که. رهبرش خودشو از صخره‌ها پرت کرده پایین!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-


یک روز بعد از یک روز بعد از چندین روز قبل

- خواهرانم. شی‌گیلی. می‌گیلی. وی‌گیلی. زی‌گیلی. جی‌گیلی. گی‌گیلی. جیجَلتو بخولَم. امروز روزی‌ست که...
- من وقت ِ MakeUp دارم.
- خیر. امروز روزی‌ست که...
- شب ِ سوم ِ " بفرمایید شام " ـه.
- امروز، روزی‎ست که...
- من...
- لامصبا! می‌خواید انقلاب کنید بر علیه ِ این گوربه‌گوری‌ها یا می‌خواید خبر مرگتون کعنهو خرم‌سلطان منفور و مغضوب و به درد نخور باشید؟!
- زنده باد چــــــــنــــــــــــــــــــــار!!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-


هوایی بسیار صاف و آفتابی.

اعضای دو تیم، مرتب وارد زمین می‌شن. ریونکلاو، با رداهای آبی ِ اتو کشیده. رقص نور آفتاب روی موها و بازی باد بین گیسوان مواج. درخشش دندان‌ها، وقتی لب‌ها به خنده باز می‌شن. لودو برمی‌گرده سمت قسمت آبی-مشکی ِ ورزشگاه و براشون دست تکون می‌ده. جیغ و دادی که بر اثر این اتفاق بلند می‌شه، با بوسه‌ای که ساحره‌های تیم سمت جایگاه می‌فرستن دوبله و حتی سوبله می‌شه!

هافلپاف، با رداهای طلایی که نور آفتاب، باعث می‌شه شبیه نیمه‌خداهایی مغرور به نظر برسن. مروپی، به سمت جایگاه تماشاچیان هافلپاف که بعضاً اسلیترینی‌ها هم بینشون دیده می‌شن، می‌چرخه. دستاشو باز می‌کنه و موهای سیاهشو می‌ده عقب. صدای تشویق، زمینو با خاک ِ گور یکی می‌کنه و با حضور مادرجون و آقای گوری، سر و صدا، صدای گزارشگرو قورت می‌ده!

با علامت ِ داور، لودو و مروپی با هم دست می‌دن. لبخند ملایمی روی لبای هردوشون می‌شینه و البته که همه می‌دونن مدافعان ِ ریونکلاو، از حاضران ِ لیست ِ مروپی برای خودش هستند.

هر چهارده بازیکن با سوت ِ داور، سوار جاروهاشون می‌شن و در محاصره‌ی هیاهوی تماشاچیا، مثل قرقی به شکل عمودی، تو هوا اوج می‌گیرن.

سر و صدای ورزشگاه، متأسفانه مانع از این می‌شه که اتفاقات ِ غریب ِ در حال ِ رخ دادن، مورد توجه قرار بگیره.

ولی یک‌آن بازیکنا متوجه شدن تو جایگاه تماشاچیا اتفاقاتی در حال رخ دادنه. تماشاچیا هم سکوت می‌کنن و همین لحظه صدای جیغ وحشتناکی بلند می‌شه:
- به نـــــــــــــــام چنـــــــــــــــــــــــار!

و جرقه‌های مخوفی از سمت جایگاه بلند شد. آمبریج جزو اولین افرادی بود که چهارنعل فرار کرد:
- سانتـــــوراااا !

[حقیقتاً فکر کردید علت غیبت طویل ِ دولو چیه؟! بنده مرلین فک کرده سانتورا هجوم آوردن! ]
- چوبدستیا رو بکشیــــــــــــــــــــــــــــــد!!

همین که دستا رفت سمت چوبدستیا، حقیقت وحشتناک روشن شد. فلیت‌ویک با ناباوری عینک رو روی بینی‌ش جابه‌جا کرد:
- چوبدستیا شورش کردن؟!

و دقیقاً موقعی که ملت ِ سوار بر جارو، فکر می‌کردن اوضاع از این وحشتناک‌تر نمی‌شه و خشکشون زده بود، صدای جیغ دیگه ای بلند شد:
- برادرانم! چویی! بویی! شویی! سویی! لویی! مویی! زویی! کویی! وویی! گویی! هویی! خویی! اویی! پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو! بتازیــــــــــــــــــــــــد!!

و اینجا بود که جاروها تا ته فرو رفتن توو... حلق ِ همه جارو سوارا !

بله؟! منتظر چی هستید؟! عامو کل جامعه‌ی جادوگری بر اثر شورش چوبدستی‌ها و جاروها و تمام اقلام ِ جادویی به خاک و خین کشیده شدن، شُمو نشستی داری پُست می‌خونی؟! حیا نمی‌کنی؟! برو آقو! برو از مرلین.. هوم... مرلین هم که نابود شد همون روز تو میدون ِ مسابقه!

شــــــــِـــــــــــــــت!!

جامعه‌ی جادوگری در وحشت و هرج و مرج به سر می‌برههههههههههه!



دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین

تصویر کوچک شده راونکلاو - هافلپاف

حکایت ها و داستان ها از بزرگان همیشه سینه به سینه نقل می شده و خواهد شد. همان طور که هر بزرگی داستان روز ِ 11 سپتامبر... 22 بهمن را می داند؛ هر بزغاله-جادوگری هم داستان "روزی که هوا صاف و آفتابی... " بود را می داند.

بزرگی روایت کرده بود که در یک شهر بزرگ، تنگ ِغروب، لودو تک و تنها روی سه پایه، زیر سایه نشسته بود. همان روزی که هوا صاف بود و خورشید می تابید؛ آی نـــــنه!

بازار گوسپــَــند فروشان هم رونقی حسابی به خودش گرفته بود. گوسپند رد و بدل می شد با سرعت ِ خورشید ِ جادویی. این گوسفند را دیدی؟ الان دیگر نمی بینی! [ من واقعا کی رو اوسکول کردم؟ ]

همچنین جایی بود که باعث شد لینی وارنر و هوکی - بدون نام خانوادگی - ، همراه با فلور ِ جهنمی با هم هوس ِ قدم زدن و دیدن ِ قیمت ِ گوسپند ها بکنند. فلور می چرخید و در عین ِ وقار و متینیَـت [ لغت در می کنیم از خودمان! ] داد می زد: گوسپــَـند ِ بالدار ِ آتشین می خــــوام...

پشت ِ سرش لینی ِ هوکی به بغل به دنبال کم قیمت ترین گوسپند به عنوان کادوی ِ تولدِ رز ویزلی بود. هوکی جان هم چشم هایش آنقدر ریز بود که نمی توانست از دور و برش خوب باخبر شود.

حالا این که ایشون چرا دروازه بان شد؛ تقصیر ِ آق لودوست. همان کسی که با موهای ژولی و ناخن بلند که نشانه شخصیت آقایون است زیر سه پایه لم داده و سیگار برگ می کشد...

یک دفعه، لینی که یک سره در حال ِ ورجه وورجه بود؛ متوقف شد و به فکر فرو رفت. بقیه هم خیلی شیک، نه گذاشتند؛ نه برداشتند؛ فقط از کنارش با تنه گذشتند. اصلا رفاقت در راونی ها موج می زند!

____________________


دقیقا 32 کیلومتر آن طرف تر، در بازار ِ گوسپند فروشان، ما برخورد می کنیم به یک دسته بر و بچ ِ هافلی که در حال جولان دادن در محوطه هستند با لباس های پر زرق و برقشـــان.

هلگای خرفت رو به بقیه و برعکس راه می رفت و داد می زد: گوسپــَــند باید سخت کوش باشه!

فریاد ِ هلگا همانا و تایید ِ بقیه همانا...

- گوسپند باید مرد باشه!
- گوسپندی که گوسپند نباشه؛ گوسپند نیست!
- گوسپند باید سخت بکوشه!

ناگهان، هلگا ساکت شد. اخمی کرد. 32 کیلومتر آنطرف تر، لینی در همان لحظه همراه با هلگا گفت: چرا ما باید از جاروی پرنده استفاده کنیم... تا وقتی گوسپند ِ پرنده داریم؟

_____________________


- با گوسپند پرواز کنیم؟ یعنی چی؟ :

لینی با اعتماد بنفس دستش را بالا برد و گفت: یعنی سوار گوسپند ِ پرنده بشیم و پرواز کنیم! ببین آق لودر... [ با چوبدستی اش لباس آبی رنگی با آرم ِ تصویر کوچک شده به گوسپند ها پوشاند. ] بهتره با همین ها بسازی!

لودو قبول نکرد تا این که چشمش به بازیکن هایی سوار بر گوسپند های زرد ِ پرپشم افتاد. به طرف ِ اعضای ِ راونی با قیافه ِ نگاه کرد و سرش را به نشانه موافقت تکان داد.

ثانیه ای بعد، برای اولین بار در تاریخ ِ چند صد ساله کوئیدیچ، بازیکنان سوار بر گوسپند های پرنده با آرم گروهشان به پرواز در آمدند.

دروازه بان ها سوار بر گوسپندهایی چاق شده بودند که بدون هیچ حرکت خاصی کند سه حلقه را اشغال می کرد و کلا جایی برای گل زدن نمانده بود. بعضی محققان هم توضیح دادند که گوسپند های دروازه بانی خاصیت توپ دور کنی داشتند.

گوسپند های مهاجم ها لباس های چسبان داشتند و مانکن [ لاغر] بودند. مدافع ها هم گوسپند هایی با لباس هاکی داشتند.

البته میان همه این ها، گوسپند ِ فلور دلاکور آتشین بود و بال های پروانه ای داشت. البته گوسپند ِ رز ویزلی و دافنه گرین گرس هم مخلوطی از خاک، نور خورشید و آب بود برای تامین نیاز های حیاتی هر گیاه! :pretty:

هنگامی که اولین بلاجر به گوسپند ِ فلور دلاکور خورد [ وحشی بازی حرف ِ اول را در کوییدیچ می زند ] او جیغ ِ وحشتناکی زد و دنبال نزدیک ترین هافلی کرد. سر او را با اسنیچ اشتباه گرفته بود گویا!

- و فلور دلاکور به سرعت ِ دنبال کله ِ نیمفادورا تانکس است. دورای بیچاره هم از ترس جانش فرار می کنه و داد می زنه به هلگا من نبودم. هلگا هم همین جا بهش چشم غره میره!

گوسپند ها واقعا خوب و متناسب با پستشان عمل می کردند. گزارش شده بود که یک بار هوکی می خواست توپ را بگیرد که وارد ِ دروازه نشود و یک دست از زیر ی پوست ِ گوسپند آمد بیرون و کوافل را به هوکی داد و هوکی سرشار از خوشحالی برای هافلی ها زبان در آورد.

همه با خوشحالی بازی می کردند. گوسپند ها حرف نداشتند. برای اولین بار، پس از یک ساعت گذشتن از زمان مسابقه، هیچ گلی رد و بدل نشده بود. در هر گروه، دو تن از مهاجمان به گوسپند ها اختیار کامل داه بودند و خودشان داشتند زیر نور ِ خورشیدی، حمام آفتاب می گرفتند.

همه امید ها به اسنیچ بود و بازی کاملا جنبه خز و لوس به خودش گرفته بود. البته نه برای بازیکن ها....

گزارشگر ِ بی نوا نمی دانست چه چیزی را تعریف کند.

- بـــله. ما در این طرف ِ زمین، گوسپند ِ شماره 3 رو می بینیم که با کوافل بازی می کنه و به بقیه نمی ده. گوسپند ِ شماره 2 و 5 هم توسط ِ بازیگرهای بالای سرشون کنترل نمی شن و یکی از این بازیگر ها همین الان افتاد. چـــی؟ من بی سوادم؟ اونا بازیگر نیستن؟ پس چیَن؟ بازیکن؟ هر بازی چی چی ای که اینا هستن خیلی دارن بازی رو بدون ِ جهت پیش می برن. اِهه... گوسپند ِ شماره 4 همین الان فرود اومد برای گل خوردن. :pretty:

گفتن ِ گل همانا و هشیار شدن رز همانا ... او نمی خواست عاقبتش مانند گل و علف های زمین شود که توسط ِ گوسپند ها خورده می شود. او به خود آمد. عزمش را جزم کرد و ویراژی به گوسپندش داد و داد زد: هافل سوراخ سوراخشون می کنه/ دست به آبشون می کنه/ هافل خیلی زرنگه/ از حیوونا می ترسه!

خلاصه، همه با این شعار ها دوباره به خود آمدند و بازی از نو آغاز شد. گوسپند هایی هم که غذا نخورده بودند؛ برای اتمام هرچه زودتر بازی، دست به یکی کردند.

گوسپند های جستجوگر با چنان سرعتی می پریدند [ پرواز می کردند] که چشم ِ هیچ کسی نمی دید!

حتی یکی از مدافع ها آنقدر به گوسپند های دروازه بان بلاجر زد که از وسط نصف شدند و دروازه بان های بیخیال هم از وسط ِ گوسپند افتادند. حالا این که چرا به گروه خودش هم بلاجر زده را از مرلین کبیر بپرسید.

در همین اثنا گل های زیادی رد و بدل شد.
- گل برای هافل! گل برای راون! گل برای هافل! گل برای گریف... همون راون! گل برای هافل! گل برای هافل! گل برای هافل! گل برای راون...

بالاخره گوسپند های مهاجم هم توانایی های خاص ِ خودشان را داشتند. در عرض ِ 7 دقیقه، امتیازات 230 به 210 به نفع ِ راون تغییر کرد.

در همین اثنای گل زدن ها، فلور دلاکور به این نتیجه رسید که پارتی جهنمی اش دارد دیر می شود. باید عجله می کرد. ممکن بود صندلی پروانه ای مخصوصش را یک نفر بگیرد!

برای همین در گوش ِ گوسپند ِ پروانه ایَش چیزی گفت و این ور را نگاه کرد. آن ور را نگاه کرد و در رفت!

لودو که همان لحظه سرگرم ِ بحث ِ عمیقی در مورد ِ چگونگی تبخیر کردن ِ فرزندان ِ تخم ِ مرغ ِ شیطانی با پروف تافتی شده بود؛ حتی سرش را هم برنگرداند. کلا بین این چندین هزار تماشاچی و داور ها و بازیکن ها، هیچ کس نفهمید.

... دروغ چیه!

چند لحظه بعد، جستجوگر ِ هافل هم با اعتماد بنفس دستش را بالا برد و با نیش ِ باز تا بناگوش داد زد: گرفتمش!

همان لحظه، او با سیل ِ راونی های انتقام جو برخورد کرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. اما کاریش نمی شد کرد. هافلپاف با اختلاف 170 امتیازی برده بود...

حتی آن موقع هم کسی از غیبت فلور دلاکور آگاه نشد که نشد.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۳:۵۷ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱:۴۷ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
نتایج داوری بازی گریف O هافل:

گریفندور: 89 امتیاز

جیمز سیریوس پاتر: 22.5
تد ریموس لوپین: 23.5
استرجس پادمور: 23
آلیس لانگ باتم: 20

هافلپاف: 88 امتیاز


پروفسور تافتی: 27.5
رز ویزلی: 30.5
هلگا هافلپاف: 30

هیچ اعتراضی هم وارد نیس!همینه..


ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۱ ۵:۱۷:۲۹



پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۸:۱۹ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 974
آفلاین
امتیازات مسابقه ی گریفندور VS هافلپاف



گریفندور: 90

استرجس پادمور: 23
آلیس لانگ باتم: 20
تد ریموس لوپین: 24
جیمز سیریوس پاتر: 23

هافلپاف: 88

هلگا هافلپاف: 30
رز ویزلی: 32
پرفسور تافتی: 26


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.