هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۳:۴۳ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۱۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5724
آفلاین
-سلاااااااام!

یک سلام با این همه الف کافی بود که خودش را به خواب بزند.ولی مگر طرف به این سادگی ها دست بردار بود؟!

-گفتم سلااااااام!

با خودش فکر کرد:حداقل یه الفش کم شد!این نشونه خوبیه.

ولی ترجیح داد جوابی ندهد.شاید می رفت و او را به حال خود می گذاشت...آیا واقعا می رفت؟زیر چشمی مهمان نا خوانده اش را زیر نظر گرفت.هنوز نرفته بود.

دخترک دستی به موهای دم اسبیش کشید.نه به قصد مرتب کردنشان.فقط از روی عادت.مدادی بین لب هایش قرار داشت.ولی حتی با وجود آن, بلند و رسا صحبت می کرد.کمی دور میز چرخید.
-یعنی الان تو خوابی؟دِ خب نیستی دیگه!همین چند دقیقه پیش صداتو شنیدم.داشتی با خودت حرف می زدی.در واقع...غر می زدی.

- چی می خوای؟

بالاخره به حرف آمده بود.دخترک ذوق زده دست هایش را به هم کوبید.
-هوراااااا...دیدی خواب نبودی؟

-دختر تو چقدر پر سرو صدایی.من خسته هستم.مثل شماها صبح تا شب تفریح نمی کنم.میدونی کارم چقدر سخته؟الان می خوام استراحت کنم.پرسیدم چی می خوای؟
و بی اختبار با خودش فکر کرد: خیلی که باهاش تند حرف نزدم؟الانه که شونه هاشو بالا بندازه و بگه " اصلا به من چه " و بره.

ولی ویولت نرفت.با یک جهش بالای میز پرید و کنارش نشست.
-داشتی غر می زدی...منم اومدم به غرات گوش کنم.کلی هم حوصله دارم.تو غر بزن.قول می دم حرفتو قطع نکنم.بگو!

تکه پارچه مچاله شده روی میز تکانی خورد.سعی کرد شکل و شمایلش را درست کند.اینطور به نظر می رسید که قصد نشستن دارد.ویولت سعی کرد کمکش کند.قسمت بالای پارچه را گرفت و صافش کرد.کلاه کهنه که حالا شکل عادی خودش را پیدا کرده بود, پیچ و تابی به خودش داد و زیر لب تشکر کرد.
-ممنونم...خستگی این همه سال با این چیزا از بین نمی ره.

-تو چرا خسته ای؟

کلاه نگاهی به ویولت انداخت.چشمی روی کلاه دیده نمی شد.حداقل نه به شکل چشم هایی که ویولت تا آن روز دیده بود.ولی وقتی کلاه بطرف ویولت برگشت, لابد داشت نگاهش می کرد.
لبخند ویولت پهن تر و عمیق تر شد.کلاه تعجب کرده بود!
-چقدر عجیبه...تو از من نمی ترسی.

-چرا باید بترسم؟به نظر من تو یه کلاه دوست داشتنی هستی.وقتی شنیدم پروفسور دامبلدور امشب مجبور شده تو رو بیاره اینجا کلی خوشحال شدم.من هیچوقت با یه کلاه دوست نشده بودم.

کلاه سعی کرد اخم کند.او هم قصد نداشت با کسی دوست شود.به میز خیره شد.
-خب...معمولا کسی دوست نداره به من نزدیک بشه.پرسیدی چرا خستم...چطور خسته نباشم؟تو می دونی تو ذهن آدما چی می گذره؟نمی دونی خب!گاهی حتی خودشون هم نمی دونن...ولی من...من مجبورم بدونم!این خیلی تلخه...خیلی سخته.سعی می کنم بهترین رو براشون انتخاب کنم.ولی با من لج می کنن.از دستم عصبانی می شن.حرفامو قبول نمی کنن.سال هاست دارم سعی می کنم به آدما بفهمونم تو ذهنشون چی می گذره...ولی هیچکدوم نه باور می کنن, نه می فهمن و نه قبول می کنن.گاهی فکر می کنم اصلا صدای منو نمی شنون.فقط چیزی رو که می خوان پشت سر هم تکرار می کنن.همیشه هم ناراضی هستن.

ویولت دستی روی کلاه کشید.گرد و خاکش را پاک کرد.همین را می خواست!این که سر درد دل کلاه باز شود.بالاخره کلاه ها هم دل دارند.شاید گاهی احتیاج به دلداری هم داشته باشند.البته ویولت اهمیتی نمی داد که کلاه ها واقعا دل به معنایی که همه می شناسند دارند یا نه.به نظر ویولت هر موجود زنده و غیر زنده ای دل داشت.احساس داشت.حرفی برای گفتن داشت.
خیلی زود متوجه شد که در افکار خودش غرق شده و کلاه را فراموش کرده.کلاه دوباره داشت با دلخوری مچاله می شد.
-تا سرو صدات سوروس اسنیپو نکشونده اینجا برو.همون یه باری که منو گذاشت رو سرش برای هفت پشتم کافی بود.مجبور شدن منو به مدت سه ماه بخوابونن تو سرکه.و کسی نگفت شاید بوی سرکه منو اذیت می کنه.حالا بی سرو صدا برو بذار بخوابم!

-من خوابم نمیاد!می خوای تو رو بذارم رو سرم و بریم یه گشتی با هم بزنیم؟زیر نور ماه!تو تا حالا زیر نور ماه قدم زدی؟دریاچه رو دیدی؟صدای جغدا رو شنیدی؟صدای جیر جیرکا رو چطور؟

کلاه نه قدم زده بود...نه دیده و نه شنیده بود.احساس کرد دلش برای انجام کارهایی که ویولت با آب و تاب تعریف می کند ضعف می رود.و اینجا بود که کلاه در اوج حیرت دریافت که واقعا دلی دارد!
-نمی ترسی؟بقیه فقط یه بار منو روی سرشون می ذارن و بعد از اون دیگه نمی خوان بهم نزدیک بشن.آدما از افکار خودشون می ترسن.

ویولت با جهشی بلند تر از اولی از روی میز پایین پرید.
-تو مغز من بجز یه دشت قاصدک , یه گربه نصفه نیمه , یکی دو تا جیر جیرک , یه کفشدوزک و یه عالمه ذوق و شوق چیزی پیدا نمی کنی.و البته کلی نقشه هیجان انگیز که هنوز کشیده نشدن.پس نگران نباش...بزن بریم.

در حالی که ویولت کلاه را با دقت روی سرش می گذاشت احساس کرد کلاه لبخند می زند.خودش را در انعکاس شیشه غبار گرفته پنجره تماشا کرد.
-چقدر بهم میای!


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
بعد از یک روز خسته کننده به خانه آمد.
روی مبل مورد علاقه اش که جلوی شومینه بود، نشست، سر انگشتانش را به هم چسباند و به فکر فرو رفت.
صدای ترق و تروق آتش گوش هایش را پر کرده بود.
با نگاه کردن به میز، توجه اش جلب شد. روی میز، یک نامه بود. گیدیون نامه را بررسی کرد. تاریخ مال همان روز بود.
نامه را باز کرد. با صدایی آرام نامه را خواند:
سلام جناب پریوت.
من خبرنگاری تازه کار در پیام امروزهستم. بنده راجب خانواده ی افراد مشهور تحقیق می کنم.
بنده اطلاعات درباره ی پدر و مادر شما بدست آورده ام که ممکن است برای شما جالب باشد.
اگر علاقه ای به دانستن این اطلاعات دارید، شب 23 مه، به گورستانی در شمال غرب لندن منتظر شما هستم.
امضا: ادوارد کاهیل

با خواندن نامه، آن را روی میز گذاشت.
سپس با عجله از در بیرون رفت و به طرف شمال غرب لندن به حرکت در آمد.
چند ساعت بعد
رو به روی گورستان ایستاده بود. در ورودی آن را هل داد و وارد شد.
در گورستان درختان اندکی بودند. با این حال باد شاخه های آن ها را به حرکت وا می داشت.
گیدیون در حالی که از ترس به خود می لرزید جلو می رفت.
از بچگی از تاریکی وحشت داشت. حتی در این زمان که بزرگ شده بود با چراغ روشن می خوابید.
ار آنجایی که قبرستان سنگ های قبر کج و موجی داشت گیدیون مراقب بود که پایش به آن ها گیر نکند.
ناگهان در تاریکی 4 سایه را دید که به طرف او می آمدند. با نزدیک شدن سایه ها، گیدیون آن ها را شناخت.
4 مرگخوار رو به روی او ایستاده بودند. بلاتریکس،لوسیوس،دالاهوف،روزیه.
با دیدن آن ها، جوبدستیش را بیرون کشید اما قبل از آنکه فرصت کاری را داشته باشد، لوسیوس گفت:
_ اکسپلیارموس
چند ثانیه بعد چوبدستی گیدیون در دست او بود. حالا گیدیون بود و 4 مرگخوار که چوبدستی هم داشتند.
گیدیون در معده اش احساس سنگینی می کرد. مانند اینکه یک سنگ خورده باشد.
همین گونه که به آرامی عقب می رفت پایش به یکی از سنگ قبر ها گیر کرد و روی زمین افتاد.
درد در سراسر بدنش پخش شد. از درد، دندان هایش را محکم روی هم قرار داد.
با این حال خود را کشان کشان به عقب می برد.
به آرامی گفت:
_ با ادوارد چیکار کردید؟
بلاتریکس خندید و گفت:
_ تو یک احمقی گیدیون. هنوز نفهمیدی اون نامه تقلبی بود؟ ما اون نامه رو نوشتیم تا تو رو به اینجا بکشونیم.
گیدیون احساس یک آدم ساه لوح را داشت و در دل به خود لعنت می فرستاد.
لوسیوس با خونسردی گفت:
_ حالا برگرد و نوشته روی قبر پشت سرت را بخون.
گیدیون سرش را چرخاند و به سنگ قبر نگاه کرد و با خواندن نوشته نفسش بند آمد:
گیدیون پریوت.
تولد:16 نوامبر 1945
وفات: 23 مه 1982
با خواندن این نوشته، گیدیون سرش گیج رفت. حالا به وضوح ترس در چشمانش دیده می شد و قلبش تند تند می زد.
دالاهوف گفت:
خداحافظ پریوت
با این حرف رنگ سبزی، اطراف را فرا گرفت.
***
گیدیون در حالی که نفس نفس می زد از خواب پرید.قلبش محکم به سینه اش می کوبید و پیراهنش از عرق خیس بود.
روی تخت نشست. بر روی بدنش دست کشید تا از جامد بودن آن مطمئن شود.
زنده بودنش خوشحال بود.



ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۳

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۲۹:۴۱ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین

نور مهتاب روی صورت داداش کوچولوش افتاده بود. ویولت آروم خم شد و عینکش رو برداشت. کتاب رو هم از دستاش بیرون کشید. لبخند محوی روی صورت ِ بودلر ارشد نشست. داداش کوچولوی کرم ِ کتاب! با اون حرف زدن رسمی و مؤدبانه و قلمبه سلمبه‌ش. نصف بیشتر وقتا ویولت به خودش حتی زحمت نمی‌داد تا آخر جمله‌ش رو بشنوه!

پتوی خاکستری رو کشید روش تا سرما نخوره. کمر صاف کرد و با دقت همه‌جا رو از نظر گذروند. خیله خب.. همه‌چی توی اتاق رو به راه بود.

در رو که آروم پشت سرش بست، با آلیس رخ به رخ شد. دوست مونقره‌ای‌ش، دست به سینه جلوی در اتاق ِ کلاوس، تکیه‌شو داده بود به دیوار. ویولت نگاش کرد و توی صورتش اثری از خوشحالی نبود. نگرانی توی چشم‌های روشن ِ دوستش موج می‌زد:
- این انصاف نیست ویو!

ویولت شانه‌ای بالا انداخت. خسته بود. نمی‌خواست به کسی چیزی توضیح بده. از توضیح دادن برای هرکسی خسته بود. از توضیح دادن برای هرکسی، متنفر بود! از این بحث ِ همیشگی‌ش با آلیس هم خسته بود.

به سمت اتاق مشترکشون حرکت کرد و آلیس هم دنبالش. تُند تُند حرف می‌زد:
- مثل یه مادر تر و خشکش می‌کنی. بیشتر از این که خواهرش باشی، جای مادرشی! در مورد همه همینطوری هستی. انقدر مراقب ِ این و اونی که یادت می‌ره مراقب خودت باشی! اگه اتفاقی برات بیفته..

ویولت یه لحظه واساد و آلیس خورد بهش. چرا آلیس اینطوری می‌کرد؟! چرا هردفعه این بحثو پیش می‌کشید؟! چرا اونو به حال خودش نمی‌ذاشت؟! چرا ازش توضیح می‌خواست به خاطر هر انتخابش؟! رفاقت ِ لعنتی این نیست که برای این و اون توضیح بدی دلیل ِ انتخاب‌هات رو! اگه اسم دوست رو می‌ذارن روی خودشون، خیله خب! احترام بذارن به خلوت ِ لعنتی ِ یه نفر!

نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط باشه و آروم گفت:
- آلیس! اتفاقی که باید، برام افتاد وقتی جلوی چشمام پدر و مادرم رو تا مرگ سلاخی و شکنجه کردن و من درو روی برادر کوچیکترم بسته بودم تا چیزی نبینه! اتفاقی که باید، برام افتاد که وقتی رفتم دنبال تحقیق ِ این که کی پدر و مادرم رو لو داده بود، فهمیدم نزدیک‌ترین رفیقاشون.. اونایی که ما بهشون پناه داده بودیم، رفتن و برای اثبات وفاداری‌شون، پدر و مادر منو فروختن! اتفاقی که باید، برام افتاد وقتی که برای پیدا کردن یه سرپناه برای برادرم، به هر دری زدم و هرکی که یه روز بهش اعتماد داشتم، بهم پشت کرد! اتفاقی که باید..

یه لحظه سکوت کرد. از این که صداش بلرزه متنفر بود. از این که توی چشماش اشک جمع شن متنفر بود. اون گریه نمی‌کرد! نه! هرگز! قلبش مث یه حیوون وحشی خودشو به قفسه‌ی سینه‌ش می‌کوبید.. باید به خودش مسلّط می‌شد! حالا!

و سکوت، تموم ِ بغض‌ها رو قایم می‌کنه..

آلیس هم سکوت کرد. نمی‌دونست اون برای چی.. ولی اونم ساکت مونده بود..

آلیس آروم گفت:
- متأسفم.. من..

ویولت دستای مشت‌شُده‌شو آروم باز کرد.. نه زورکی.. واقعاً لبخند زد:
- بی‌خیال آلیس! فقط، زندگی همینه دیگه! یه وقتایی هم بد تا می‌کنه با آدم ولی..

رفت کنار پنجره، آسمونو نگاه کرد. همیشه عاشق شب و ستاره‌هاش بود و صدای جیرجیرک‌ها.. لبخندش بیشتر از ته ِ دل شد.

- می‌بینی؟

آلیس اومد کنارش واساد. نگاه کرد:
- آسمونو؟

دستاشو باز کرد. با یه شوق ِ خاصی، دستاشو از هم باز کرد. انگار می‌خواست همه‌ی چیزی که بیرون ِ پنجره بود، بغل کنه:
- شبو. ستاره ها رو.. ماه رو.. صدای جیرجیرکا رو!..

آلیس تحت تأثیر شور ِ ویولت قرار گرفت.. همیشه همینطور بود. یه جوری بود.. یه جور خوشحالی که انگار بهش خیانت می‌کردی اگه خوشحال نبودی!

چشماش برق می‌زدن. خندید:
- شبه! تاریکه و سیاه! ولی ستاره داره.. جیرجیرک داره! و می‌دونی؟ زندگی همینه. شبه! تاریکه! ولی..

سرشو کج کرد تا به آواز جیرجیرکا گوش بده. دوباره خندید. صورتش باز شد:
- ولی تا وقتی جیرجیرکا می‌خونن.. همه‌چی درست می‌شه آلیس!

همینطوری..

با همین اعتقاد زندگی کرده بود که حالا می‌تونست سر پا وایسه..

تا وقتی جیرجیرکا می‌خوندن، همه‌چی درست می‌شد.. جیرجیرکا مراقب بودن که شب همیشگی نشه..

مثل خودش.. که مراقب بود.. همیشه!..



But Life has a happy end. :)


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
در خانه ی ریدل
لرد ولدمورت روی صندلی نشسته بود و با چشمان سرخش به رو به رو خیره بود و فکر می کرد.
ناگهان در با شدت باز شد.
_ چه کسی جرات کرده بدون اجازه وارد اتاق شود؟
ایوان در حالی که نفس نفس می زد گفت:
_ من را عفو کنید ارباب. مشکلی پیش آمده است.
_ چه مشکلی ایوان؟
_ گیدیون قربان. او نقشه شما را برای کشتن پاتر نقش بر آب کرد.
ولدمورت با خشم فریاد کشید.
خوب یادش می آمد. دستور داده بود غذای هری پاتر را به مسموم کنند.
_ این پسره، گیدیون کیه؟
_ برادر مالی ویزلی. یکی از اعضای تازه وارد محفل ققنوس.
ولدمورت کمی به فکر فرو رفت. سپس فریاد زد:
_ لوسیوس؟ دم باریک؟
هر دو فریاد زدند:
_ بله ارباب؟
_ این گیدیون را برام بکشید. یکجا به کمینش بنشینید و بکشیدش. چطوریش مهم نیست.
.....................................
همان لحظه
گیدیون در پیاده رو راه می رفت.
آمده بود به دنیای مشنگ ها تا کمی اطلاعات کسب کند.
با یاد افتخارات اخیرش در محفل لبخندی روی لبانش نشست.
ناگهان دید عده ای دور هم جمع شدند.
نمی دانست چرا این گرد آمدن مشنگ ها مثل همیشه برایش عادی نیست.
به سرعت وردی خواند. لباسش به شکل مشنگ ها درآمد. بالافاصله میان جمعیت رفت ا از موضوع با خبر شود.
چند ساعت بعد
گیدیون در حالی که سخت در فکر بود قدم می زد. 2 مشنگ در حالیکه دار زده شده بودند پیدا شدند.
روی بازوی هر دوی آن ها نشان مرگخواران و یک صلیب کهنه خالکوبی شده بود.
گیدیون با خود فکرکرد: در اینکه خالکوبی با جادو بوجود آمده شکی نیست و علامت مرگخواران روی بازوی آن دو تن هم نشان می داد کار مرگ خواران است. اما صلیب نشانه چیست؟ مرگخواران که مسیحی نبودند.
با کمی فکر ناگهان گیدیون به هوا پرید و فریاد زد: یافتم.
صلیب در دستان عیسی مسیح در کلیسا نیز بود. بنابراین مرگخواران یا مرگ خوار به کلیسا می رفتند و کهنه بودن صلیب نشان از قدیمی بودن کلیسا بوذ.
ناگهان گیدیون به خود گفت: مرگخواران هرگز از محلی که به آنجا می روند خبر نمی دهند. حتما" این یک تله است.
گیدیون زیر لب گفت: پیش به سوی خطر.
با این فکر، گیدیون روانه اولین کلیسا قدیمی محل حادثه شد.
چند دقیقه بعد جلوی کلیسا
وی ( گیدیون ) در حالی که سوار جارو بود، به کلیسا ناگاه می کرد.
_ زرشک.
این تیکه کلام مورد علاقه او بود.
تصمیم گرفت قبل از داخل شدن از پنچره کلیسا نگاهی به داخل بی اندازد.
همان طور که انتظار داشت لوسیوس مالفوی و دم باریک پشت در ایستاده بوذند تا گیدیون را غافلگیر کنند.
گیدیون به سرعت به سمت پنجره پرواز کرد.
پنجره شکست و او داخل شد و فریاد زد:
_سورپرایز
لوسیوس و دم باریک تعجب کرده بودند. بعد از چند دقیقه به خود آمدند وبه طرف گیدیون آوادا زدند.
گیدیون جا خالی می داد.
اما یکی از آوادا ها به جارویش خورد و وی سقوط کرد.
بدنش سخت درد گرفته بود. با این حال خود را کشان کشان پشت یکی از مجسمه ها کشاند تا طلسم ها به او برخورد نکند.
بعد از چند دقیقه گیدیون از پشت مجسمه بیرون آمد.
همزمان با او دم باریک هم بیرون آمد و بین آن دو درگیری در گرفت. در این لحظه لوسیوس نیز بیرون آمد تا به دم باریک کمک کند. گیدیون بدنش را به طرف دم باریک اما مچش را به سمت مالفوی چرخاند و فریاد زد:
_اکسپلیارموس
چوبدستی لوسیوس در دست گیدیون قرار گرفت.
بالافاصله گیدیون 2 چوبدستی را به سمت دم باریک متعجب گرفت.
_ پتریفیکوس توتالوس
دم باریک به زمین افتاد.
لوسیوس با لکنت گفت:
_آخه...آخه...چه...چه جوری؟
_ برو به اربابت از مهارت محفلی ها بگو.
سپس چوبدستی مالفوی را به آن سوی کلیسا پرتاب کرد.
گیدیون سریع سوار جادویش شد و از پنجره بیرون رفت.


ویرایش شده توسط گيديون پريوت در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۲۹ ۱۳:۲۵:۴۳

ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
قطره های بارون بی وقفه روی صورتش می شَستن. با هرقطره ای که به پوست صورتش می خورد، لبخندش پررنگ تر می شد و عمق چاله های آبی که زیر پاش تشکیل می شدن، بیش تر!

چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید. بوی خاک بهترین بویی بود که می شناخت. چاله های زیر پاش هر لحظه بزرگ تر می شدن و اشتیاقش برای انجام تصمیش بیش تر!

چکمه هاشو از نظر گذروند. رنگ قهوه ای روشنشون با دوخت سفیدش متضاد بود. به نظر نمی یومد آب توشون نفوذ کنه هرچند اگرم می کرد، زیاد مهم نبود. وقتی آب به اطراف پاشید، چشماشو باز کرد. آب چاله تا زانوهای شلوارشو خیس کرده بود. سرشو بلند کرد و با دیدن چاله های بعدی دلش ضعف رفت. وقتی چکمه هاش دوباره آب چاله رو به اطراف پاشید، از ته دل خندید. نگاه های مردم براش مهم نبودن، یعنی هیچ وقت نبودن! شاید از نظر مردم کاراش عجیب بودن ولی همین کارا و شادیای کوچولو قد ِ یه دنیا واسش ارزش داشتن. شاید اونا قدر زندگی شونو نمی دونستن ولی اون خوب بلد بود از زندگیش درست استفاده کنه! یعنی زندگی بهش یاد داده بود! بیست سال از زندگیش تلف شد تا یاد گرفته بود.

زن ِ جوونی که از کنارش می گذشت، زمزمه کرد:
- موهاش رنگ دندوناش شده مثل دختربچه ها آب بازی می کنه!

دختربچه؟ نشونه خوبی بود! همون طور که پنجره های بارون زده رو از نظر می گذروند، به این فکر می کرد که شاید یکی از معدود کساییه که نمی دونه چندسالشه؟!

یادش اومد روزای اولی که دوباره وارد محفل شده بود، ویولت با تعجب ازش پرسیده بود:
مطمئنی بیست سال قبلم عضو محفل بودی؟ کارات اصلا شبیه زنای چهل به بالا نیست!

و آلیس فقط خندیده بود و ویولت از اون به بعد تبدیل به یکی از بهترین دوستاش شده بود. آلیس با این که یادش نمی اومد قبلنا چه اخلاقایی داشته، ولی یه حسی بهش می گفت یه جورایی شبیه ویولت بوده! بارها شده بود مری و ماگت و روانی، جغد خل و چل آلیس، به جون هم افتاده بودن و آلیس و ویولت به زور ازهم جداشون کرده بودن.

اصلا سر جریان اسم جغدش، ویولت یکی از اولین کسایی بود که استقبال کرد و این کم چیزی نبود.

به سر چهارراه که رسید، بارون شدت بیش تری گرفت. دلش هوای دریا کرد. شاید می تونست چند روزی بی خیال برنامه هاش بشه و بره دریابازی! مثل بچه ها صدف جمع کنه، گردنبند درست کنه و سعی کنه قلعه شنی بسازه و دریا مثل همیشه قلعشو خراب کنه!

قدم هاشو سریع تر برداشت و دستاشو تو جیبش فرو کرد. دستش به چیزی که توی جیبش بود، برخورد کرد. یادش اومد! مایتابش بود! مایتابه رو از جیبش درآورد و گرفتش زیر بارون! چند دقیقه بعد آلیس با مایتابه ای پر از آب به سمت خونه می دوید.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۳

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۲۹:۴۱ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
روی پنجه‌ی پاش آروم آروم وارد آشپزخونه شد. با صدای جیرجیر وحشتناک کاشی‌ها، سرجاش خشکش زد. زیر لب آروم گفت «لعنتی!» و گوش تیز کرد تا ببینه کسی صدای کاشی رو شنیده یا نه. همه‌جا مثل قبرستون ساکت بود.. نفس عمیقی کشید و رفت طرف گاز. قرار بود برای سال نو کیک درست کنه و...

اینم می‌دونست که امکان نداشت هیچ‌کدوم از محفلیا بذارن اون به گاز نزدیک شه!!

نفس عمیقی کشید. روبانشو از جیبش بیرون آورد و موهاشو پشت سرش بست. چوبدستی‌ش رو گرفت بالا، بعد از مدت‌ها هم‌نشینی با ولدک و مادر از خود راضی‌ش، حالا یه چیزایی حالی‌ش می‌شد. همونطور که زیر لب آواز می‌خوند و سعی می‌کرد مثلاً سوت بزنه، شبیه فرشته‌هایی که توی زیبای خفته خودشونو واسه تولد پرنسس آماده می‌کردن، چیز میزای کیک درست کردن رو، روی میز درب و داغون آشپزخونه گذاشت.

یه کم سرشو کج کرد:
- قطعاً اون میزی که ما توی قصر بودلرا داریم خیلی بهتره.

بعد لبخند کجی روی صورتش نشست. یاد وقتی افتاد که برگشته بود..

در آشپزخونه چارطاق باز می‌شه. یکی با یه لبخند گنده و یه کمی خجالتی واساده توی چارچوب:
- تق تق تق! ببینید کی اینجـاست...

پروفسور می‌دونست. پروفسور کسی بود که کمکش کرد برگرده. فقط نگاش کرد. ولی جیمز جیغ زد:
- عرمیــ... ویولـــــــــــــــت!! تو برگشـتـــــــــــــی به این خونـــــــــــــــــهههه!!

و تدی پاهاشو از روی میز برداشت. بغلش کرد و با یه دنیا شور و شوق گفت:
- خالــــــــــــه... ویولت! ویولت! ویولت!


به خاطراتش خندید. شروع کرد تند تند تخم‌مرغ و آرد و اون یکی چی بود؟ جوش؟ جوش ِ چی؟ همون یکی! همه‌شون رو با حرکت چوبدستی هم زدن.

یه مدت اینجا نبود. یه مدت.. خودش نبود خب.. دنبال هیجان بود.. یه تجربه‌ی جدید.. یه اتفاق جدید.. به نظرش اون زن هم اجازه داشت زندگی کنه! یه تصویر دیگه تو ذهنش زنده شد:

اوه مادر! ویولت رو کشتید؟ وفادار بود ها!

باز دوباره چشماش برق زدن. معلومه که نمرده بود. یه تیکه از وجودش اونجا بود. همون تیکه‌ای که می‌دونست پسرش از این لقبا و قربون‌صدقه‌ها و لیست‌ها فراریه، ولی هرکاری دلش می‌خواست می‌کرد. اون زن تنها کسی بود که ولدک جلوش کوتاه میومد. باحال بود! دوست داشت رابطه‌شون رو. ولی خب..

یه نیگا به کیک انداخت. خب دیه مایه‌ش آماده بود. زیر لب غر زد:
- ولدک الان کجایی؟! خب من از کجا بدونم این پُف می‌کنه یا نه.

ولی خب، آدم که نباید با این چیزا روحیه‌شو از دست بده. ظرف مایه‌ی زده شده رو هل داد توی فر، با چوبدستی درجه‌شو روی چیزی که یاد گرفته بود گذاشت و توی دلش دعا کرد:
- لطفاً پُف کن. لطفاً شور نباش. لطفاً...

آخرین جمله‌شو خیلی یواشکی گفت: «منفجر نشو!» و نشست روی یه صندلی پشت به فر. چشمش روی ساعت. مصمم بود که این دفعه خرابکاری بالا نیاره.

- داری خرابکاری می‌کنی‌ها. حواست هست؟
- هووم؟ چشه؟ خوبه که!
- نخیر. شیطونه! موقر نیست.
- عع.. خو.. درستش می‌کنم.


با وقار و با وقار و با وقارتر. مروپی حلقه‌ی شخصیتی‌ش رو تنگ‌تر می‌کرد. ویولت بیشتر فشار میاورد. رز مدام اونجا بود. یه ناظر سختگیر و دقیق! رز.. ینی هنوزم مروپی رو بیشتر دوست داشت؟

یادش اومد که اواخر، مروپی دیگه کنترل کارو تو دست نداشت. حتی توی کلاس جیمز، رفتن خودش رفت شرکت کرد! مروپی دیگه نمی‌تونست کنترلش کنه..

چی شد یهو؟! خودشم نفهمید! یعنی حتی خودشم شوکه شد وقتی دید دوباره خودش کنترل جسمشو داره! تو خواب و بیداری.. راه افتاد که بیاد.. راه افتاد اینجا.. خونه‌ش...!

در آشپزخونه رو دوباره باز کرد.. اونجا بودن.. مثل همیشه اونجا بودن.. آشپزخونه‌ای که حتی وقتی پروفم با ملت کار داشت، هلک هلک میومد اونجا و خودشو تیکه‌پاره می‌کرد تا زوزه‌ی تدی و جیغ جیمز و هوار ننه هلگا و سر و صدای بر و بچه‌های روشنایی بخوابه و حرفشو بزنه. آخرش یحتمل می‌رفت بالا میز داد می‌زد:
- فرزندان روشنایـــــــــــــــــــــــی!!

ملت هم دو دیقه آروم می‌گرفتن و دوباره روز از نو، روزی از نو!

درو که باز کرد، این دفعه هیشکی جیغ نکشید. هیشکی از جاش نپرید. تدی برگشت سمتش. آروم و بدون هیچ نشونه‌ای از هیجان.

لبخند زد:
- سلام. من برگشتم!

هیچی نگفتن. نه جیمز، نه تدی. نه جیغی، نه بندری‌ای، هیچی! فقط...
-

از بالای شونه‌ی تدی، پروف رو نگاه کرد. چشمای آبی‌ش برق می‌زدن. اونم هیچی نگفت. یه چیزی ته چشماش بود. یه حالتی از اطمینان.. یه حالتی که انگار می‌گفت: «می‌دونستم برمی‌گردی خونه‌ت.»


همون‌جا ایستاده بود. همون‌جا کنار پنجره. بغل ِ همین فر... هووم؟! فــِــر؟! فــــِـــر!!!

بووووووووووم!!


از لابه‌لای آوار که سرشو آورد بیرون و آوار دوم سرش خراب شـد:
- ویولت بودلــــــــــــــر!!

با نگاهی وحشت‌زده به آشپزخونه‌ی نیمه‌ویرون گریمولد، داد زد:
- من نبـــودم پروفســـــــــــــــــــور!!

و وقتی که دامبلدور رو با کلاه خواب منگوله‌دار به همراه کل اعضای نیمه‌خواب و نیمه‌بیدار محفل جلوی خودش دید، آروم و یواشکی گفت:
- عیدتون مبارک!

چطوری آخه ممکنه فر منفجر بشه؟! :|



But Life has a happy end. :)


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۲

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۲۶ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
از اسمون داره میاد یه دسته حوری!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 305
آفلاین
وقتی سالی را که گذشت نگاه میکنم چشمانم اشکبار همراهی ام میکنند.
-----------------------------------------------------------
روز اول ورودم درس اول را دشت کردم: رون، مواظب رفتارت باش!
به خیال خودم داشتم با بارتی کراوچ کل کل میکردم. هردومون تازه وارد بودیم. من خیلی سفید و او خیلی سیاه. تا اینکه لردولدمورت مرا متوجه اشتباهم کردم: همیشه یه خط قرمز کوچک بین شوخی و توهین وجود دارد.
از همون روز فهمیدم که این لرد با لرد کتاب فرق داره. شخصیتی بزرگ و پر از احساس. میتواند سفید خوبی باشد.
چند روز گذشت. با بارتی میپریدم. تو چت باکس میخندیدیم و گفت و گو میکردیم. تا یه تازه وارد دیگه وارد شد:اما دابز. ساحره ی خوبی بود. حالا دیگه شده بودیم یه اکیپ تو چت باکس. منو و بارتی و اما و ایلین.
موقع انتخابات وزارت فعالیت جدی من شروع شد. مصاحبه و تبلیغ و تحلیل. با اما دابز مصاحبه ای داشتم که بعد ها در انتخابات و و مسابقه و کودتا به کارم امد.
از قدیمیا زیاد شنیده بودم.ارزشی شون. پست های قشنگشون و...
تا بالاخره در تابستان نشاط را در سایت یافتم. جیمز سیریوس پاتر.
بعد از لرد بیشتر از همه به اون مدیونم. شب ها خستگی رو تحمل میکرد و تا یک شب با من پست زدن، مخصوصا در هاگوارتز رو یاد میداد. این چندتا پست اخری که زدم منو شرمنده کرده. زیاد خوب نبودن. بالاخره شاگرد جیمز باید بهتر از این ها پست بزنه.
بعدش یه دوره ی دیگه برای من شروع شد. ورود الستور مودی یکی از بهترین دوستانم در سایت مرا به تکاپو انداخت. چطور اینقدر خوب پست میزد؟ بعدش دعوام با پرسی شروع شد. چقدر حرص خوردم! محفل خواب بود و الان چندتا پتانسیل خوب داشتیم:من،الستور، مینروا و ویلبرت اسلینکرد.
همین موقع ها بود که بارتی مجبور شد سایت رو ول کنه تا به درساش برسه. اما دابز هم شناسه اش بسته شده بود. از اون دوستای قدیمی فقط من موندمو و ایلین. اما الان دوستای جدیدی داشتم.
بعدش هم مورفین فعالیت جدی اش را شروع کرد. هم با خودش و هم با پستاش خیلی حال می کردم.
چند وقت بعد البوس وارد کار شد. وقتی با اون چت میکردم گرمایش از پشت مانیتور معلوم بود! احساس راحتی با اون کار رو برای من اسون کرد.
و حالا اینجا هستم...

...به اینده نگاه میکنم. چه در پیش دارم؟ باید خود را اماده کنم... شاید بتوانم برای دیگران الگو بشم.
باید سعی کنم.

چقدر زود گذشت!


شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۲

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
جیمز به پهنای صورتش خندید:
- بوی عیدی!
- نه نمیدم!
لبخند روی لبانش خشکید:
- پروفسور!
- نمیدم جیمز. مفتی که نمیشه!
جیمز دوباره بالا پرید اما آلبوس دامبلدور یویوی صورتی نو و آکبند را بالاتر گرفت.
- بده دیه!
دامبلدور از ته دل خندید و یویو را جلوی بینی جیمز گرفت:
- می بینیش؟
چشم های جیمز برقی زد و دست هایش را دراز کرد..
و یویوی نو، مقابل چشمان بهت زده ی جیمز، میان تار و پود ریش های دامبلدور گم شد.
- دیگه نمی بینیش!
- چطور تونستــــ...
دامبلدور انگشت باریکش را بالا گرفت و با لبخندی آمرانه گفت:
- اول به تدی توی جمع کردن ِ توت ها کمک کن!

***


- بوی توت!
این صدای جیمز بود که با تمام وجود هوا را استشمام می کرد.

- جیمز! اونارو نخور! کثیفه!

پاتر ارشد خنده ای زد و در حالیکه دهن کجی می کرد "جیمز! اونارو نخور، کثیفه!" خم شد تا یک مشت توت دیگر از زیر درخت بردارد.

تدی بالای درخت توت، آهی کشید و سرش را تکان داد. از همان ارتفاع هم میتوانست انواع میکروب ها و انگل های رنگارنگ را در مشت برادرش تشخیص دهد.
گاهی آرزو می کرد کاش هرگز میکروبیولوژی جادویی نخوانده بود.
دستش را دراز کرد تا توت رسیده و چاق و چله ی دیگری را درون سطلش بیندازد.

- تلاشت تحسین برانگیزه تدی!

تدی پایین را نگاه کرد. ویولت را دید که یک مشت توت سرشار از انگل را به دهانش ریخت و با دست آزادش برای او دست تکان داد.
بعد با دهان نیمه پر گفت:
- ولی اینطوری کارت یک قرن طول میکشه!
ویولت نگاهی عاقل اندر سفیه به تدی انداخت، چوبدستی اش را به طرف درخت گرفت و فریاد زد:

- اکسیو توتز!

برای چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد.
اما بعد، درخت توت غرشی کرد و کش و قوسی به شاخه هایش داد. آن گاه حجم عظیمی از توت های درختی با سرعت به سمت ویولت بودلر حرکت کردند.

ویولت :

لحظاتی بعد، تدی بر روی شاخه ی درخت خالی از میوه شاهد دفن شدن ویولت و جیمز، زیر یک کوه توتی بود.

***


- بوی کاغذ رنگی!
- دستاتو شستی جیمز؟
- آره دیه! اَه!
- بیار بو کنم.

جیمز نفس صدا دارش را بیرون داد، طوری که طره ای از موهایش از جلوی چشمانش کنار رفت. با بی میلی دست هایش را به پوزه ی تدی نزدیک کرد.

گرگینه بو کشید و وقتی عطر مایع دستشویی را تشخیص داد با بدبینی سرش را تکان داد:
- ولی میدونی که بوی خوبش به معنای تمیز بودنش نیست! بیا بشین.

جیمز شکلکی درآورد و روی زمین، بین تدی و لارتن نشست. رویرویش پر بود از کاغذهای رنگی با آرم محفل و یک مشت وسایل نقره ای عجیب غریب که وظیفه داشتند کادوپیچشان کنند.

آلیس وسیله ی نقره ای خرطوم داری را لای کاغذ طلایی رنگی پیچید و برچسب زد. به محض چسبیدن کاغذ روی کادو، کلماتی با دستخط آلبوس دامبلدور بر روی برچسب ظاهر شد:
- برای گندولف سیفید میفید خودم، عیدت مبارک دوئاش!

الستور مودی چیزی را شبیه به قدح اندیشه از میان وسایل نقره ای برداشت و آن را روبروی چشم غیرعادی اش گرفت. از بهت آنچه احتمالا دیده بود، چشمش از حدقه بیرون جهید و به ماده ی داخل قدح برخورد کرده، در دم پودر شد.

ناله ای کرد و در حالیکه چشم هایش را می مالید خطاب به دامبلدور گفت:
- مگه بابانوئلی که هر سال برای همه عیدی میفرستی خب!؟
- آخ آخ خوب شد گفتی الستور، داشت یادم میرفت! لارتن بابا، بیا اینو کادو کن واسه نوئل خریدم صفر کیلومتره!

لارتن برگشت و برای چند ثانیه فقط بک گراندی نقره ای را دید که از ریش دامبلدور بیرون پریده بود و به سمتش در حرکت بود.

ساعتی بعد، وقتی لیلی اوانز کار ِ پانسمان سر لارتن را تمام کرد، جیمز، پروتی و کلاوس هم سورتمه ی بابانوئل را کادوپیچ کرده بودند.

***

- بوی تند لازانیا دودی وسط سفره ­ی نو!

هلگا هافلپاف با چوبدستی اش روی دست جیمز زد:
- سهم ِ بقیه رو نخور.
جیمز دستش را پس کشید و با حسرت به آخرین قطعه ی لازانیا نگاه کرد که در بشقابی دست به دست شد و در نهایت به تدی لوپین رسید.

تدی که عمدا از نگاه کردن به چشم های گربه چکمه پوش وار ِ جیمز خودداری می کرد، با عجله مشغول خوردن شد.

آشپزخانه ی گریمولد پر بود از صدای خنده و کارد و چنگال.

***

- ترس ناتموم گذاشتن ِ جریمه های عید ِ مدرسه..
- چی میخونی پاتر؟ حواست به منه؟ پرسیدم اگه من گرد ریشه ی سوسن سفید رو به دم کرده ی افسنطین اضافه کنم چی بدست میارم؟
- نمیدونم اسنیپ.
- عجب..عجب..فقط شهرت کافی نیست!
-
- پاتر، تفاوت گل تاج الملوک و اقونطیون چیه؟
- تا چند نسل ِ ما میخوای این سوالارو بپرسی و جواب نگیری اسنیپ؟
- نامردا یکیتون یه چیزی بلد باشه خب یه بارم که شده محض رضای مرلین.
زنگ در خانه ی شماره ی دوازده گریمولد به صدا درآمد و به دنبال آن، جیغ های خانم بلک تمرکز را از هر دوی آن ها گرفت.

جیمز پیک نوروزی اش را بست ، آن را به دست سورس اسنیپ داد که داوطلب شده بود در حل تمرین هایش به او کمک کند، بعد دوان دوان از اتاق نشیمن بیرون زد تا در را باز کند.

***


- عطر خوب نذری!
- کروشیو!
جیمز بی آنکه چشم از شله زرد بردارد از طلسم بلاتریکس لسترنج جاخالی داد و جواب داد:
- علک سلام.
- روز به شر و بدبختی! بیا! نذریه. برای مو درآوردن اربابه.

جیمز ظرف شله زرد را از دستان ساحره قاپید:
- مرسی خاله بلا! قبول باشه! سال خوبی داشته باشین!

بلاتریکس شانه هایش را بالا انداخت و در حالیکه میرفت، فریاد زد:
- منم سالی پر از مرگ و شیون و مرض و بیماری رو براتون آرزو میکنم!

***


- با اینا زمستونو سر میکنم..

زمزمه ی جیمز میان خنده ی محفلی ها و مرگخوارها گم شد.

نگاهی به اطرافش انداخت. به زحمت چهارزانو بین آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت نشسته بود. میتوانست چهره های سیاه و سفید را دور سفره ی هفت سین بزرگی که کف اتاق نشیمن بزرگ ِ گریمولد پهن شده بود، ببیند.

صدای طلسم های سبز و قرمزی که گاه و بیگاه به شوخی شلیک میشد، میان قهقهه های لودو بگمن گم بود.
مرلین کبیر داشت با جدیت در مورد آداب مذهبی دعای قبل از تحویل سال به رون ویزلی تذکر می داد.
هرمیون از داف راهکارهای داف بودن را می پرسید که آتیش بیندازد به زندگی هری و جینی.
بلاتریکس لسترنج به شانه ی اربابش چسبیده بود و اصرار داشت که کرک های ریزی را می تواند روی سر ولدمورت ببیند که تا آن روز صبح نبودند.

مورفین گانت چیزی را از جیب ردایش بیرون کشیده بود و به عنوان عیدی به اطرافیانش می داد و از آن ها میخواست که دست به دستش کنند.

همهمه ی جمع، با شمارش معکوس رادیو به خاموشی گرایید.

بوووووووووووووووووووووووووووووم!
آغاز ساااال 1393!


دیـــــــــــــ دی دی دی دی دی
دی دی دی دی دی
دی دی دی دی دی




جادوگران و ساحره های سیاه و سفید، چوبدستی ها را غلاف کردند و یکدیگر را در آغوش کشیدند.
جیمز یویوی عیدی اش را در دستش می فشرد و زمزمه می کرد:

- با اینا خستگیمو در میکنم..

---------------------
دوستان بی زحمت یه جارو خاک انداز بدین من ویرایشای این زیرو جم کنم.


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۹ ۱۶:۰۵:۰۰
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۹ ۱۶:۰۹:۰۰
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۹ ۱۶:۲۲:۳۴
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۹ ۱۶:۳۲:۳۵
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۹ ۱۶:۳۶:۵۸
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۹ ۱۶:۴۰:۲۷
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۹ ۱۶:۵۸:۰۳


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲

پرسیوال دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۱ چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۹:۵۱ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از این همه ریش خسته شدم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
درون تالار افکار خودم قدم میزنم

تابلوهای چسبیده به دیوارهایش گه گاه خاطرم را مشوش میکند ،گاهی هم مرا به وجد می آورد.

اندکی سریعتر میروم....میخواهم به جایی برسم

جایی در انتهای تالار با خط درشتی نوشته:

پایان دنیا

و آن وقت است که خاطر من جولانگاه اسب آرزوهایم می شود.
آیا به آخر راه رسیدم؟

به یاد می آورم کودکیم را.....

دوران خوشی و سرخوشی بی پایان....

بودن در کنار والفریک بزرگ,در کنار مادرم، النور پاورل شهیر....و گرمای دستان پرمهرشان
به یاد می آورم درخت سیبی را که در پنجمین بهار زندگی ام به همراه پدر و با کمک او کاشتم

به خاطر می آورم هاگوارتز را
تربیت و تعلم زیر دست یکی از بزرگترین جادوگران دنیا، فدریکو اورارد

پرسه های شبانه

شیطنت های درون تالار گریفندور

آشنایی با کندرا پاتر

روزهای آشنایی مرا به شدت به یاد کندرا می اندازد....همسری مهربان ، شجاع و صبور که در تمام مشکلات یار و غمخوار من بود.
تصور مهربانی های او از توانایی ذهن خارج است.

هربار که به دیدارم در زندان می آمدند ،دست من بود که قطرات اشک گرمش را از گونه هایش پاک می کرد . و البته این اشک را را کودکانم هرگز ندیدند چرا که این مادر قرار بود نقش کوه مستحکم پدر را هم برایشان بازی کند

روزهای خوش هاگوارتز به دستان تاریخ سپرده شد تا تبدیل به تابلویی شود در تالار تفکرات من.

حال جامعه ی مدنی و مخاطراتش در پیش چشمانم نمود کرد.

ازدواج رسمی با کندرا از معدود یادهای شیرینم بود که تابلوی آن ،هم اکنون در مقابل چشمانم جلوه می کند.
اشک های مخفیانه ی پدر والفریک ... و هیچ کدام از ما نخواهیم توانست حس و حال یک پدر را وقتی پسر جوان و خوش اندامش جلوی چشمانش قدم میزند و بلبل زبانی می کند درک کنیم ... چه برسد به روز جشن ازدواج آن پسر!

باز به سمت جلو قدم بر میدارم.

تابلوی سمت های من

دبیر کل
مبارزات سازمان یافته
مبارزه با اختلاس
رانت های سنگین و مدیران بدون تحصیلات
کاغذ بازی
و استعفا

ویزنگاموت
دعوا های بزرگ و کوچک....بی مهری ها....بی عاطفگی ها.....نزاع ها...حق و ناحق ها

وزارت
سفارشات متعدد
آزمون ها و تقلب ها
اشک ها و لبخند های شاگردانم

این ها همه و همه سوهان روح من شدند و هنوز هم مانند یک عقرب وجود مرا نیش می زنند

و درد من همه حال این بود که نتوانستم اندکی از رنج مردم جامعه بکاهم.....هر کجا در هر مسئولیتی خواستم گامی مثبت برای رفع مشکلات بردارم مسیر حرکتم به باتلاق منتهی شد.
باتلاقی که برای نجات از آن مجبور به استعفا می شدم.

زمان به سان برق آسمان گذشت.

گرد سپیدی بروی موهایم پاشیده شده بود

آلبوس.....پسر بزرگم خانه ی کوچک مرا روشن و شاد کرده بود.
صدای جیغ ها و گریه های شبانه اش،روح خسته ی مرا شادمان میکرد.

اما....
کمی پس از به دنیا آمدن آلبوس

پدر تابلوی افتخارات بی شمارش را برداشت و از میان ما رفت
در آخرین لحظات بر گونه اش بوسه ای زدم تا عطر نفسهایش همیشه در مشامم باقی بماند.
اندکی بعد مادر هم از پی او روان شد....همانطور که من این دو یار قدیمی را هیچ گاه جدا از هم ندیدم....دل من در این میان بازیچه ی گردباد غصه ها شده بود.

مراسم یادمان سومین سال درگذشت پدر بود که صدای گریه ی دیگری در خانه ی محقر من شنیده شد.

آبرفورث به زندگی غمبار من جانی دوباره بخشیده بود.

با قوت و انرژی تعلیم پسرانم را تا حدودی در دست گرفتم.

هر دو پسر به طور شگفت انگیزی استعداد سرشار خانواده ی ما را به ارث برده بودند گرچه بعد ها آبرفورث تغییر رویه داد و....

در تالار خاطرات رو به جلو می روم
رو به همان جایی که نوشته بود:

پایان دنیا

رو به جانب چپ می گردانم

تابلویی بزرگ بود با تصویر آریانا...

غمی وجودم را فرا گرفت

تولدش در یک روز غم انگیز پاییزی بود ولی در وجود پدرش شادی بهاری برانگیخته شده بود.

دختری زیبا و سفید ،هدیه ی بزرگ کندرا به من خسته و افگار بود.

سن دخترم به عدد شش رسید

و من روزهای شیرین بچگیش را از یاد نمی بردم

آلبوس با کوله بار جوایز و افتخارات از هاگوارتز فارغ التحصیل شد،این پسر براستی مایه ی تفاخر و غرور من شده بود.

آبرفورث ،پسر با محبت من در همه حال عصایی بود در دستان من و مادرش

اما....

تند بادی وزید و باغ زندگی مرا نابود کرد....

آن سه پسر مشنگ دخترم را در دخمه ای در جنگل زندانی کردند
تا به قول خودشان دیگر از این کارها نکند.

آتش خشم من شعله بر افروخت

نفرینی باستانی بر روی آن سه پسر اجرا کردم و آن نفرین اینگونه بود که چشمها در 15روز تحلیل میرفت و کم کم آب میشد و سپس فقط حدقه ی استخوانی دیده میشد و آنها در این مدت درد بی پایانی را احساس می کردند ...

و به آزکابان تبعید شدم

فقط بخاطر دفاع از حریم خانواده ام....

آریانا سلامتیش را باز نیافت

و من به لحظات آخر زندگیم به سرعت نزدیک می شدم

برای آخرین بار گل های باغ زندگیم به دیدار من زار آمدند.

کندرا می گریست
سر پسرانم از فرط حزن و اندوه در گریبان بود. از شدت ناراحتی کلامی به زبان نیاوردند
دخترم باور نمیکرد پدرش در شرف مرگ است.

و از نزد من رفتند

به پایان تالار رسیدم
همانجا که نوشته بود:

پایان دنیا

باد سردی بر پشتم وزید

کف دو دستم را بر روی زمین قرار دادم
از اعماق جان فریاد زدم:
- خدای آسمان ها....من آمدم
بادی وزید
ایستادم
دنباله ی ردایم به اهتزاز در آمد
و....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و پرسیوال دامبلدور اعظم پس از سالهای افتخار آمیزعمر پر برکتش این گونه رخ در نقاب خاک کشید


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۰:۵۷ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲

پروفسور فلیت ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۰:۲۷ سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۳
از خوابگاه اساتید هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 288
آفلاین
- فیلیوس! اینجا چی کار می کنی؟ چرا پـــَ ...

زنِ بلند قامت با دقت بیشتری، پیرمردی که فیلیوس نام داشت را نگریست. چهره اش در هم رفت؛ به نظر می رسید هیچگاه او را چنین ندیده است.

- چرا پکری؟ چی شده، فیلیوس!؟

فیلیوس به جنگل روبرویش خیره شده بود. زن، پشت سرش بود و به آرامی به شانه اش زد. فیلیوس بر خود لرزید؛ نمی توانست جلوی چشمانش را بگیرد؛ قطره های اشک از چشمانش به آرامی سرازیر شدند. همچنان دستانش را پشت کمرش به هم قفل کرده بود و در حالی که با ردای بسیار فاخری به نرده های پل هاگوارتز تکیه داده بود، به جنگل می نگریست.

چهره زن ناگهان در هم رفت. اما سکوتش را نشکست؛ فیلیوس فلیت ویک، زبان به سخن گشوده بود:
- دارم می رم، مینروا!

صبح زیبایی بود و تکه های کوچک ابر در آسمان پراکنده شده بودند. پیچک ها طناب های پل را در هم نوردیده بودند و عطرِ عجیبی را از خود ساطع می کردند، اما با گفتن این حرف زنی که مینروا نام داشت، تمام آن زیبایی ها را فراموش کرد. خبر های خوشش را هم فراموش کرد؛ باورش نمی شد، با ناباوری در حالی که ملتماسنه به پیرمردِ کوتاه قد می نگریست، انتظار داشت، خنده های فیلیوس را بشنود که حاکی از یک شوخیِ بزرگ دیگر از استاد ورد ها بود.

اما هیچ لبخندی بر چهره هیچکدام از دو استاد قدیمی هاگوارتز ننشست.

بالاخره فیلیوس فلیت ویک، رویش را از جنگل برگرداند و مستقیم در حالی که سعی می کرد خودش را کنترل کند، درچشمان مینروا مک گونگال خیره شد.

- درسته، مینروا! اما این یک سفر اجباریه؛ آلبوس هم ازش باخبره و بازگشتش ...

مینروا درحالی که سعی می کرد این واقعیت را هضم کند، آرزو داشت بعد از این مکث تنها خبربازگشتِ دوباره دوستش را بشوند.

- و بازگشتش ... ، مشخص نیست؛ من باید این کارو انجام بدم مینروا و باید با دست پر برگردم.

حالا دیگر مینروا مک گونگال، دوباره کنترل احساساتش را بدست آورده بود؛ خطوط چهره اش همانند قبل بود؛ یک زن با اراده و مصمم را نشان می داد. در درونش اما آتشی برپا بود، پاسخ فلیت ویک را با صدایی اندوهگین داد:
- ما منتظرت می مونیم، فیلیوس!

فیلیوس فلیت ویک لبخندی بر لب آورد. حال دیگر معاون مدرسه هم از این قضیه خبر داشت و همینطور معاون آلبوس دامبلدور در محفل.

- در ضمن مینروا، یک جادوگر جوان پس از من به اینجا می آد، خودش، خودش رو معرفی خواهد کرد، اما لطفا اون رو در هاگوارتز و محفل بپذیر!

- البته، فیلیوس! البته! ولی کی هست؟

فلیت ویک در حالی که به ساعتش نگاه می کرد، دستی بر کتش کشید و رو به مینروا گفت:
- به زودی می فهمی!

حال لحظه وداع فرا رسیده بود؛ هیچکدام از دانش آموزان و اساتید از رفتن او خبر نداشتند؛ زیرا خودش نیز تا دیشب نمی دانست که باید هاگوارتز، محفل ققنوس و گروه عزیزش را، ریونکلا، ترک کند. پیغامی که از گوبلین های ایرلند رسیده بود، حال و روزش را بهم ریخته بود.

- پس فعلا دوست من! به امید دیدار ...

مینروا نگاهش را از چشمان فلیت ویک می دزدید اما همچنان امیدوارانه گفت:
- به امید دیدار ...

در حالی که پرفسور فلیت ویک قدم هایش را یکی پس از دیگری بر روی پل بر می داشت، قطرات اشک از چشمان دانش آموزانی که آن صحنه را از پشت پنجره می دیدند و مینروا مک گونگال که از نزدیک رفتن دوستش را می دید، پایین می افتادند. در آن صبح زیبایی بهاری، هاگوارتز و محفل ققنوس، با یک یارِ بزرگ وداع کردند.



ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۱۶ ۱۱:۰۳:۰۳

دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر کوچک شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر کوچک شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.