هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۵:۱۸ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- ارباب با لودو چیکار دارن؟ ارباب چرا با ما کار ندارن؟ چرا با اون خائن نما کار دارن؟ آیلین شما به چه جرئتی جلوی من میگید که ارباب منو احضار نکردن و به لودو گفتن بیاد؟ کروشیو!

صحنه اسلوموشن شد. طلسم بلا در تمام مسیر آروم حرکت میکرد و جلو میرفت.... حرکت میکرد و جلو می رفت؟ نخیر آقا نمی رفت! اصلا کی گفته که بلا جادو کرد؟ رز گفت؟ رز غلط کرد! چوبدستی بلا رو گرفته بودن که نتونه جادو کنه. بله! رز بی اطلاع بود!

- لودو رو بفرستید پیش ارباب. خدافس آقا. ما رفتیم!

آیلین بعد از این جمله، عملا وقارشو زیر پا گذاشت و برای فرار از طلسم های متفاوت بلا به طور ضربدری شروع به دویدن کرد و آخرین صحنه ای که دیده شد، این بود که آیلین دیگه ندوئید. اصن فهمید بلا نمیتونه جادو کنه خب. بله. چیز دیگه ای نوشته شده بود؟ نخیر آقا! رز گفت؟ رز هافلپافی بازی در آورد خب!

ملت:

محفل ققنوس

همه ی ملت محفلی داشتن جیغ میزدن که یک دفعه هری دستاشو باز کرد و کنترل اوضاع رو به دست گرفت. موهاشو زد بالا و جای زخمشو نشون داد و بعد از شنیده شدن ِ "این علامت مخصوص پسر برگزیده س. ابراز محبت کنید!" و اعلام مراتب احترام و محبت ملت، آرتور ملتو به طرف اتاقی که ریموس و دامبلدور توش بودن هدایت کرد.

ملت مقادیری پیاده روی کردن تا رسیدن به اتاق مذکور. بعد درو باز کردن و دیدن ریموس وسط اتاق نشسته و اشک میریزه و هر چند وقت یک بار هم یه انقباضاتی روی بدنش مشاهده میشه.

- من چیکار کردم؟! من چیکار کردم؟!
- واقعا نمیدونی؟ پروفو خوردی!
- پروفسور صدای ما رو می شنوین؟
- ریموس نکنه سمعکشو قورت نداده باشی؟
- جمع کنین. دیگه تموم شد. جمع کنین.
- امروز تو هاگوارتزم همینو گفتن. ولی من هرچی فک کردم نفهمیدم جواب 235+176 رو!
- من چیکار کردم؟!

- فرزندانم نجاتم بدید. دارم هضم میشم!

با جمله ی آخر، ملت به همدیگه خیره شدن تا یه راهی پیدا کنن برای نجات دادن دامبلدور. و هیچ کدوم هم به این موضوع فکر نکردن که با توجه به حال این روزای اخیر پروفسور، آیا واقعا می ارزه؟!


________________

پ.ن:


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۴ ۲۲:۲۳:۱۵


ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۰:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
در محفل ققنوس

سکوت سنگینی بر فضای آشپزخانه حاکم بود. همه در با نگاهی مردد به یکدیگر خیره شده بودند. گویی امیدوار بودند که کسی در آن میان بگوید که این صدا ناشی از خیالات آنها بوده است.
اما زمانیکه مالی به حرف آمد بر این تفکر امیدوار کننده خط بطلانی کشید:
- به... به نظرتون صدای چی بود؟
جیمز جیغ کشان روی میز وسط آشپزخانه پرید.
- من بگم؟من بگم؟ عمویی اون یکی عمویی رو یه لقمه چپ کرد.
هری با عصبانیت یکی پس کله جیمز نواخت.
- برو بینم بچه...برو دنبال بازیت.کی به تو گفت وسط حرف بزرگترا بپری؟
جیمز با مغز روی زمین سنگی آشپزخانه سقوط کرد. آرتور با امیدواری گفت:
- به نظر من که صدای هورت کشیدن سیریوس بود.کلا همیشه عادتشه سوپو اینجوری بخوره. نگران نباش عزیزم.
در همان لحظه صدای نخراشیده ای از پشت جمعیت گلویش را صاف کرد. ملت به آنسو بازگشتند. سیریوس در حالیکه به دیوار چهارچوب در تکیه زده و به ناخن هایش می نگریست گفت:
- تو الان دست من کاسه سوپ می بینی آرتور؟
آرتور:
آلیس با نگرانی پرسید:
- پس اگه صدای سیریوس هم نبوده صدای کی بوده؟
جینی شانه ای بالا انداخت.
- نمی دونم آب خوردن کریچر؟
هرمیون نگاه خشمگینی به خواهر شوهرش انداخت.
- از بین این همه آدم زورت به اون موجود نحیف و بی نوا رسیده توام؟
رون که از به میان کشیده شدن بحث تهوع و متعاقب آن به فنا رفتن سوژه و اعصاب و روانش شدیدا بیمناک بود پیش از آنکه بحث به جاهای باریکتری کشیده شود وسط پرید.
- اصلا بیاین جمع بندی کنیم. ما همه اینجا جمعیم. کسی چیزی می خوره؟
ملت: :no:
- کریچر هم که چیزی نمی خوره. خوبه پس این منتفیه. تو پست ویولت گفتین ماه کامله... چی ماه کامله؟ یعنی تدی یکیمونو خورده؟
ملت:
جیمز بار دیگر جیغ کشان روی میز پرید.
- نه دایی! من از معجونای اسنیپ کش رفتم ریختم تو لیوان آب کدو حلواییش.تدی الان توله گرگ خوبیه!
تدی:
اسنیپ:
ملت:
رون کله اش را مدل غول های غارنشین خاراند.
- پس این صدای چی بود؟ آهان... بالاخره یکی رو آوردین چاهو تخلیه کنه.
ملت:
رون:
درست در همان لحظه مادام پامفری مویه کنان و بر سر زنان در آستانه درب آشپزخانه محفل ظاهر شد.
- بدبخت شدیم! بیچاره شدیم!آخه ای جماعت تسترال!برای چی گرگینه ای رو که وقت تبدیلشه ول میکنید به امون مرلین؟آلبوسو هم می سپرین دستش؟ نمیگین یه لقمه چپش میکنه؟همونجور که الان کرده؟
ملت محفل:

در خانه ریدل ها

لودو با قهر و غضب ردایش را از روی کاناپه برداشت. در را گشود و بی توجه به گریه و زاری رز و نگاه خیره همکارانش از در خانه خارج شد.
وقتی در با شدت پشت سر لودو بسته شد بلاتریکس پشت چشمی نازک کرد.
- یادم باشه راپرت این کارشو به لرد بدم. چه جور جرت میکنه از دستور لرد سرپیچی کنه بوقی؟توام بس کن دیگه وگرنه همین قیچیو میکنم تو حلقتا.
سپس رو به سایر همکارانش که همچنان به در بسته خیره شده بودند و هر از گاهی در مورد این واقعه زیر لب با هم پچ پچ می کردند گفت:
- زود برین سر کاراتون. چیزی تا عید نمونده. ما بدون حضور لودو هم می تونیم این کارو بکنیم. زود باشین.
اما پیش از آنکه مرگخواران پراکنده شوند آیلین به زور کروشیو خود را وارد سوژه کرد.
- لودو رو ندیدین؟ ارباب باهاش کار واجبی دارن. منو فرستادن ببرمش پیش ایشون.
مرگخواران:



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
خانه ریدل

بلا با عصبانیت چشم غره ای به لودو رفت.
- پاچه های شلوار تورو بالا بدم لودو؟ همینمون مونده. ما مادر 10 بلا لردیا هستیم و مهم تر از اون بلاتریکسیم. بزنیم به شر و بدبختی نایلت کنیم؟

- هه. باز این بلا واستاده جلوی آیینه نفاق .رفته تو توهم. بلا بلا بلا اینو از آیینه بپرس، چه کسی از همه زیباتر است؟

بلا درحالی که داشت برگ های رز را به مناسبت عید کوتاه میکرد، با قیچی ضربه ی کوچکی به گلبرگ هایش د.
- وقتی همه ی برگاتو کندیم و دیگه نتونستی فتوسنتز کنی، میفهمی کی از همه زیبا تر است رز.

لودو در حالی که پاچه های شلوارش را بالا داده بود و سعی میکرد فرش هارا بشورد، با خودش آهی کشید. حالا چطور میتوانستند بدون جادو به زندگیشان ادامه دهند؟ تک تکشان باید کار هایی را انجام میدادند که تا به حال به فکرشان هم نرسیده بود. تنها کسی که از این قایده مستثنی بود؛ لرد سیاه بود که به راحتی در اتاقش نشسته بود و مرگخواران موظف بودند کار هایش را انجام دهند. لودو به فکر فرو رفت.
- چقدر دیگه باید اینجا مثل یک مرگخوار معمولی باشم؟ تا کی باید به خاطر شپش ها و بوی بدی که میدم به نارسیسا جواب پس بدم؟ اصلا به کسی چه که من از حموم خوشم نمیاد؟ خب من میتونم به جای لودو بودن، لرد لودو باشم مث..ای وای..من چرا دارم به این چیزای خائنانه فکر میکنم؟ ارباب بفهمه بیچاره میشم..ای فکرای پلید...دور شین از من

- لودو، ارباب چایی سبز میخوان.
- لودر ، شیشه هارو دستمال نکشیدی هنوز. دوروز دیگه عیده. فقط هیکل گنده کردی .

- من لودر نیس...

-لودو، زود باش اون دیوار رو دستمال بکش. میخوایم آگهی ترحیم ریش دراز رو بچسبونیم بهش.

انگیزه های خیانت هر لحظه در ذهن لودو پررنگ تر میشد.
- بســــــــــــه دیــــــــــــــــــگـــــــــــــه

سالن برای دقایقی به سکوت فرو رفت. اشک در چشمان گیاهی رز کوچک جمع شد. لودو کلافه و بی حوصله مینمود. بلا که عادت نداشت صدای فریاد و اعتراض کسی جز خودش را در خانه ریدل بشنود، دهانش را باز کرد تا به لودو اعتراض کند ولی لودو فرصت نداد.
- برای چی من باید همه ی این کارا رو انجام بدم؟ چرا هیچکس دیگه هیچ کاری نمیکنه؟ چرا همه ی کاراتونو میندازین گردن من؟ اصلا من دست راست و چپ اربابم..من امروز ماموریت دادم..فردا میرم پست نقد م...اممم..نه هیچی بقیش به شما مربوط نیس. من چرا باید همه ی این کارا رو انجام بدم؟ از این به بعد دیگه هیچ کاری براتون نمیکنم.

مرگخواران با تعجب به لودو نگاه میکردند. رز به سرعت خودش را از زیر دستان بلا بیرون کشید.
- عمو لودو؟ یعنی دیگه برام چیپس سرکه نمکی هم نمیخری؟



وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین

مالی تازه داشت به خودش مسلط می‌شد که چشمش خورد به تدی که با نیش باز پشت سر جیمز واساده بود و آب دهنش، کف آشپزخونه رو به چیز کشیده و دوباره، هـــوارش می‌ره آسمون:
- صد و پنجاه بار گفتم این توله‌گرگ بی‌ریختتو نیار تو آشپزخونه‌ی من!!
- توله‌گرگ من بی‌ریخت نیست!
- مثل بابات زبون آدمیزاد حالی‌ت نمی‌شه!
- با شوور من درست صحبت کن مامــــان!
- نجسی گرفت همه آشپزخونه رو!
- تدی پسر خوبیه!
- اونوخ می‌ری تو قلم پر می‌گی چرا بی‌بی بی‌نمازه؟!
- ریموس پسرشو به من سپـــرده مالــــی!
- وقتی ماه کاملــــه... :ran... ماه کامله؟

بعد از ساعاتی بسیار طولانی، از اون معدود دقایقی بود که بالاخره سکوت در کل خونه حکم‌فرما شد که اون هم ساعاتی بیش به طول نکشید:
- عربــــــــــــــــــــــــــــــدههههه !!

و هرمی و مالی و رونی و جینی و همه اونایی که نصف عمرشون کنار تخت هری تو درمونگاه گذشته بود، به سادگی تونستن این صدا رو تشخیص بدن.

- قورت!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
خانه ریدل:


-الان به کی گفتی پیرزن خل و چل؟

لودو که ظاهرا تازه متوجه حضور سیبل تریلانی در جمع شده بود کمی دست و پایش را جمع کرد.
-اوه...اومدی؟...خب ببین خل و چل همیشه معنی بدی نداره...باید به عمق معانی...

-من با اون قسمتش مشکلی نداشتم!

-آهان...پیرزن؟منظورم با تجربه بود...ولی گذشته از این, واقعا کدوم پیشگویی تو تا حالا درست از آب در اومده؟
-همشون!
-مثلا؟
-مثلا...اینکه گفتم گرینجر بی استعداده و به جایی نمی رسه!همه فکر می کردن نابغه اس.ولی چی شد؟...شد مادر بچه های یه موقرمز بی مصرف!یا پیشگوییایی که برای آمبریج کردم.مگه نگفتم اتفاق شومی براش میفته؟چهار نعل رفتن با سانتورا اتفاق خوش یمنیه؟یا اینکه به ملت گفتم میمیرین...مگه نمردن؟یا حداقل مگه خیال ندارن در آینده بمیرن؟اگه جامعه جادویی منو جدی میگرفت الان به اینجا نرسیده بودیم!

لودو بصورت ناگهانی بشدت قانع شد.
-هوووم...راس میگه خب...پس...ممکنه واقعی باشه.یعنی الان جادو بی جادو؟خب می میریم که.حتی اکسپلیارموس؟این که جادو حساب نمیشه.حتی جوجه ققنوسا هم میتونن ازش استفاده کنن.چطوری غذا بخورم؟چطوری برم مرلینگاه؟در اتاقمو چطوری باز کنم؟من حتی حمومم نمی رفتم.هر روز از طلسم "موقتا تمیز جلوه بده" استفاده میکردم.بیچاره شدم که!بلا...بیا پاچه های شلوار منو بالا بزن میخوام فرش بشورم!


محفل:

-جیمز...تدی...گفتم بس کنین.چند دفعه بگم ما بازی ای به اسم گرگ و پلیس نداریم.خونه رو گذاشتین رو سرتون.بیایین یه کمکی به من بکنین این وسایل خونه رو تمیز کنم.

جیمز کلاه پلیسی اش را روی سرش صاف کرد.
-دقیقا کدوم وسایلو مالی؟

مالی دور و برش را نگاه کرد.
-هوم...یه میزه و دو تا صندلی که نوبتی روشون میشینیم غذا میخوریم.وسیله دیگه ای هم که نیست.راس میگی...به بازیتون ادامه بدین.ولی هنوزم بازی ای به اسم گرگ و پلیس نداریما...گفته باشم.




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۴ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
- اوه..ریموس! مچکرم پسرم. مرسی که منو از زیر دست و پا بیرون کشیدی و طعم آرامش را بهم چشانوندی!

ریموس لوپین دقایقی به صورت کبود پیرمرد چشم دوخت. آلبوس دامبلدور در حالیکه سعی داشت چشم های چپ آفتاب پرست گونه اش را راست کند، با ریشش کف های اطراف دهانش را پاک می کرد.
چقدر معصوم به نظر می رسید. چقدر شکسته شده بود. آه..آلبوس دامبلدور، پیر شده بود.

دامبلدور با صدای "تلق" ، یکی از چشم هایش را در حدقه جا انداخت و بالاخره توانست ریموس را ببیند که کنار پنجره ی اتاق، نزدیک به تخت او ایستاده بود و می پاییدش.
چهره ی ریموس خسته بود.
زخم های کهنه ای یادگار روزهای دور بر صورتش خودنمایی می کردند. دامبلدور با نگاهی دقیق تر احساس کرد دک و پوز لوپین کمی جلوتر از حالت عادی است. از ریموس بعید بود اما انگار مدتها از آخرین باری که صورتش را اصلاح کرده بود می گذشت. موهای جوگندمی مرد زیر انوار نقره ای مهتاب تابیده شده از پنجره می درخشید.
صبر کن ببینم..انوار نقره ای مهتاب تابیده شده از پنجره؟!
چشم دیگر دامبلدور هم با صدای "تلق" جا افتاد و آخرین چیزی که دید، گرگینه ی بزرگ و تیره رنگ بر بالای تختش بود.

همان لحظه - اتاق نشیمن گریمولد :

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
- بوووعووووی عیدی...بوعوووووی توعووووووت..
- توت نه، توپ!
- نه. توعوت درسته. بوووعوووی توعوووت، بوعوووی کااااغذرنگی..
- تو بیسوادی تدی!
- گرگ میشم میخورمتا!
- بشو اگه راس میگی!
تدی: !
جیمز خنده ای زد و از روی میز آشپزخانه پرید و شروع به دویدن کرد و تدی گرگینه هم به دنبالش.
- جیمز، تدی! آشپزخونه جای گرگم به هوا بازی کردن نیست!
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
مالی ویزلی این را فریاد زد و با جارو دو برادر را از آشپزخانه اش بیرون راند.
- استرجس، شنیدم رفتی ریونکلاو. چه خبره اونورا؟
هلگا هافلپاف مشتاقانه منتظر شنیدن پاسخش از استرجس بود اما قبل از آن که پادمور دهانش را باز کند جیمز سیریوس ِ تدی سوار! پیتیکو پیتیکو کنان عرض اتاق را طی کرد و رو به استرجس فریاد زد:
- بلاخره ول کردی پست جستجوگر تیم گریفو! من جستجوگر میشم دیههههه
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
- جیمز! تدی! تمومش کنین! سیریوس یه کاری بکن!
سیریوس بلک روزنامه اش را به کنار انداخت و خطاب به جینی ویزلی گفت:
- ای به چشم!
و سگ شد افتاد به جون جیمز و تدی.

و در این شلوغی هیچکس
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! های آلبوس دامبلدور را نشنید مگر مادام پامفری که با کنجکاوی راهروی منتهی به اتاق بستری دامبلدور را طی می کرد.

فلش بک - بعد از شام:
هری پاتر بر سر پسرش فریاد کشید:
- ایـــــــــــــن همه گزینه روی میز بود جیمز! ننه م! بابام! مادربزرگ پاترت! بابابزرگ پاترت! مادرشوهر ننه ت! پدرشوهر ننه ت! اونوقت تو رفتی سنگ زندگی مجدد رو تو همین ده دیقه معلوم نیس از کجا پیدا کردی و برای پامفری چرخوندی؟!!
جیمز: ها :grin:
هری رو به مالی تشر زد: چی بود اون شامی که دادی به خوردمون مالی؟!
مالی: ساندویچ مغز تسترال. چطور؟
هری:



ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۴ ۱۴:۴۳:۳۷


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۶:۱۱:۳۶ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
خانه ی محفل!

مادام پامفری چوبدستیش را از حلق دامبلدور بیرون کشید و جلوی نور گرفت.

سیریوس در حالیکه سعی داشت ملافه ی سفید را علی رغم مقاومت های مذبوحانه دامبلدور روی صورت پیرمرد بکشد، پرسید: چی شد مادام؟! به بچه ها بگم دنبال کارای کفن و دفن باشن؟!

صدای خفه ی دامبلدور از زیر ملافه شنیده شد: فرزند روشنایی! من هنوز زنده ام و تا وقتی یه نفر به من وفادار بمونه زنده می مونم!

هری تا این جمله را شنید پرید و سیریوس را کنار زد و دامبلدور را از زیر ملافه ها نجات داد و با چشم های مشکی پرکلاغی اش! به چشم های نقره فام! پیرمرد چشم دوخت و گفت: من... من هنوز بهتون وفادارم پروفسور! خواهش می کنم نمیرید! هنوز هورکراکس های زیادی مونده که باید با همدیگه نابود کنیم. شما باید زنده بمونید!... طاقت بیارید پرفسور! خواهش می کنم.

هاگرید را هم جو گرفت و با کل هیکل خودش را انداخت روی تخت دامبلدور و هی مشت زد توی سر و کله ی پیرمرد و هی عربده کشید و گریه کرد: نــــــــــــــه! شوما نباس بمیری پروف جون! بعد اینکه آقام مُرد من شوما رو جای آقام می بینم و بهتون وفادارم! نمی تونم شما رو تو این وضع ببینم.

پامفری که معاینه اش تمام شده بود گفت: نمی تونم به طور قطع بگم چه اتفاقی داره می افته. چون سلول ها به علت کهولت سن هیچ گونه علائم حیاتی از خودشون نشون نمیدن و من همین الانشم در عجبم که آلبوس چطور تا حالا زنده مونده؟!

دامبل که بر اثر مشت های هاگرید چشم هایش چپ شده و کف از دهانش بیرون می زد آهسته و با صدایی روحانی و آرامش بخش نالید: با نیروی عشق فرزندانم! عشق حتی از مرگ هم قوی تره!

هاگرید که احساس کرد جملات مادام پامفری نوعی توهین به شخصیت دامبلدور است فریادی از خشم کشید و گفت: هیچ کس حق نداره در حضور من به آلبوس دامبلدور توهین کنه! و بعد هم مادام پامفری را از لنگش گرفت و سر و ته کرد و دو سه بار دور سرش چرخاند و با فریادی سهمگین از نزدیک ترین پنجره پرتش کرد بیرون که رفت افتاد توی حیاط خانه ی عمه مارج و ریپر پرید تکه پاره اش کرد و مادام پامفری مُرد و دیگر هیچ کس حق ندارد تا پایان سوژه مادام پامفری را زنده کند چون او مرده است و زنده کردن مرده ها برخلاف اصول داستان رولینگ است مگر اینکه از سنگ همان مرده زنده کن! استفاده شود و آدم باید مغز تسترال خورده باشد که برود با هزار بدبختی سنگ غسالخانه! را پیدا کند و بعد بیاید مادام پامفری خدازده را زنده کند! آدم قحطی که نیست!

خلاصه که هاگرید همچنان عصبانی و غمگین بود و گریبان می درید و محفلی ها را مشت و لگد می زد و آن وسط هری که دید حال دامبل خراب است و هی کف بالا می آورد کیف پامفری خدابیامرز را باز کرد و هر چه شربت و دوا بود به زور به حلق پیرمرد ریخت و هر چه دامبل گریه می کرد و انکار که: نـــــــــــه! خواهش می کنم! دیگه نمی خورم! دوس ندارم! بدم میاد! هری اصرار داشت که: خواهش می کنم پروفسور! این دیگه آخریشه! خودتون گفتین به زورم که شده بریزم تو دهنتون!
- من به گور بابام خندیدم فرزند!... قلپ... اون مال توی غار بود!... قلپ!... مال کتاب 6 بود!... قلپ!... کمک!... نععععععع...

دامبل دیگر رعشه گرفته بود و کف خون قاطی کرده بود. اینجا بود که هرمیون خودش را قاطی کرد و هری را هل داد اونور که باعث شد هری نیز در معرض ضربات مشت های هاگرید که دور زورخانه ای برداشته بود قرار بگیرد و او نیز از پنجره به بیرون پرتاب شود و ریپر دنبالش کند. ولی چون پسر برگزیده بود نمرد و یک اکسپلیارموس به ریپر زد که باعث شد آوادای ریپر به خودش برگردد! و سگ بیچاره بمیرد و هری زیر نورافکن ها فیگور قهرمانی بگیرد.

هرمیون هم یکی دو تا ریپارو زد به دامبل و وقتی دید فایده ای ندارد گریه کرد و جیغ کشید و گفت که کتاب های هاگوارتز همه شان غلط غلوط است و اشکال تایپی دارد و 7 سال درس خوانده ولی حتی یاد نگرفته یک دامبلدور را از مرگ نجات دهد! و ای کاش حافظه ی ننه بابایش را پاک نکرده بود و برمی گشت و دکتر دندان پزشک می شد!

خلاصه در آن هاگیر واگیر بالاخره عقل لوپین یکمی کار کرد و دامبل را از زیر دست و پا بیرون کشید و برد در یک اتاق دیگر بستری کرد تا جو آرام شود و بعد ببینند چه گلی باید به سر گرفت!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۴ ۱۳:۱۱:۰۶


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۸:۴۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
سوجه جدید


- آخه چرا ما باید این کارو بکنیم؟

- سرشو بگیر آنتونین، غر نزن!

- من این کار ها رو توهین به خودم تلقی میکنم! ترجیح میدم برم استعفاناممو به ارباب بدم

- بوی عیدی بوی بمب ... بوی کروشیو ... بوی خون یه گندزاده روی دیوار خونه‌ش ... بوی دود پناهگاه سوخته ی محفلیا ... با اینا زمستونو سر میکنم ... با اینا خستگیمو در میکنم

- بلا میشه جای آواز خوندن با صدای نکر ... حالا که فکرشو میکنم میبینم نیازی به کمک نداریم، بهتره با صدای گوش نوازت آواز بخونی

گومب! گومب! گومب!

- کراب نکوب اون مبل لامصبو به زمین سقف اومد پایین میشه تو کلا دور گردگیری اشیای سنگین رو خط بکشی؟!

- ایوان میدونستی برق انداختن استخونای خودت همکاری تو خونه تکونی حساب نمیشه؟ برو اون کمد های ...

- کشی دش به اون کمدا نمیژنه ها! توش پر اژ چیژ ... اشناد محرمانه ی وژارته

مرگخواران بدون کمک جادو مشغول خانه تکانی خانه ریدل بودند. بلاتریکس گوشه ای ایستاده بود و هر ازگاهی میان آواز خواندنش در مورد تغییر دکوراسیون و جابجایی ها نظری میداد و بقیه وسط گود مشغول کار بودند. در این میان دافنه و رز بیشترین تکاپو و هیجان را داشتند؛ آن ها در آستانه ی شکفتن دوباره بودند و به این فکر بودند که مکان تمیز و بدون گرد و خاکی با نورگیر مناسب برای گلدانشان بیابند! اما حتا آن دو هم دیگر خسته شده بودند ... پس از یک روز تمام کار کردن تنها نیمی از ده ها اتاق یکی از ده ها طبقه ی خانه ریدل ها تمیز شده بود.

_____________________


- به به ... چه تدبیری، چه امیدی

- ما همه از تو متشکریم تدی! حالا که داشتن جن خونگی ممنوعه و ما خودمون داریم خونه تکونی میکنیم عشق و صفا و صمیمیت بیشتری رو دور هم تجربه میکنیم

محفلی ها هر کدام دسته ای از ریش های دامبلدورِ کهنسال که خودش توانایی همکاری نداشت را گرفته بودند و پس از زدن در وایتکس میمالیدند به گوشه ای از در و دیوار و ضمن نظافت،چپ و راست قربان صدقه یکدیگر میرفتند و ابراز عشق میکردند! نه که تظاهر کنند ها؛ ذاتا موجوداتی بودند که ذلت را عزت میپنداشتند و از فقر و بدبختی و فلاکت و زجر و حتا تسترال‌حمّالی، لذت میبردند!

- شام حاضره! بیاین سر میز ... آهــــــــــای

کمتر از سی ثانیه پس از فریاد مالی کل محفلی های گرسنه دور میز جمع شدند بلکه چیزی بیش از آب و پیاز از سوپ مالی گیرشان بیاید ... همه به جز ریش سفید جمع!

- مالی؟ آذوقمون کاملا تموم شده؟ چیزی بیشتر از این نداشتیم؟

- ینی باید تا آخر ماه با همین غذا سر کنیم؟ سهمیه غذا از دیشب هم کمتر شده

- ناراحت نباشید فرزندان سخت کوش من ... درسته که ما چیزی برای خوردن نداریم، اما ما همدیگه رو داریم و به هم عشق میورزیم اگرچه من معتقدم افراد کهنسال دیگه خسته ان و باید جاشونو به ما جوونا بدن، آلبوس اگه استعفا بده من قول میدم با استفاده از ظرفیت های برجسته ای که دارم براتون درامد زایی کنم

- چرا جو میدین بابا ... ننجون از تو بعیده! الان چیزی تو ظرفاتون نیست که منتظرم آلبوس بیاد بعد غذا رو بکشم!

هری به یاد سفر های شکار هورکراکس جوانی افتاد و عقل و هوشش را به کار انداخت و چوبدستی کشید ...

- اکسیو پروفسور دامبلدور!

- هری؟!

- هوم ... خوب پس کاربرد این ورد لعنتی کجاست؟ از بچگی هر جا استفاده کردم جواب نداد

- بهتره یکی بره آلبوس رو ...

- نه نه نمیخواد ... خودم میارمش الان، این یکی دیگه حتما جواب میده ... اکسپلیارموس!

- هری :vay:

- بفرمایید! چوبدستی پروفسور رو آوردم اقلا تصویر کوچک شده

- چرا نمیاد خوب؟ صدامونم نشنیده باشه متوجه چوبدستیش که شده ... نکنه

محفلی ها سراسیمه خود را به اتاق آلبوس رساندند ...

- پروفسور ... چرا گوشاتون انقدر بزرگ شده؟

- چرا دندوناتون انقدر تیز شده

- چرا ناخوناتون اینطوری سیاه شده؟

- چرا مزخرف میگید فرزندانم؟ من مادربزرگم مگه؟

- راست میگن آلبوس ... ناخوش به نظر میرسی ... همرنگ ماشین من شدی

- چیزیم نیست! برید شامتون رو بخورید، من میل ندارم ...

_____________________


مرگخواران مخوف لرد سیاه دیگر بریده بودند! ترجیح میدادند بهانه ای پیدا کرده و اصل و اساس ماجرا را رد کنند ...

- به جز تولد کله زخمی کدوم یکی از پیشگویی های این پیرزن خل و چل درست درومده که این دومیش باشه؟

- به جز؟! حتا همون پیشگویی هم درست نبود ... به نظرت اون پاتر واقعا پسر برگزیده اس؟!

- اصلا کدوم پیشگویی رو دیدید که شرط و شروط داشته باشه؟! "اگر لرد سیاه و یارانش از جادو استفاده نکنند رهبرِ ریش‌سفیدِ دشمن، بهار را نخواهد دید!" اگه قرار باشه اون پیری تموم کنه که به ما کاری نداره، تموم میکنه!

- خائنای بی چشم و رو! یعنی شما بیشتر از ارباب میفهمید؟ چیزی که ارباب پذیرفته حتما درسته


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲:۰۹ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
خلاصه:

دافنه سوراخ عجیبی روی دیوار پیدا کرده که هر چند دقیقه یکبار چیزی از جلوش رد میشه.سعی میکنه بفهمه پشت سوراخ چی هست ولی قبل از اینکه موفق بشه سرو کله فلور و لودو و مورفین پیدا میشه . بهش پیشنهاد میکنن در قبال کمک برای کشف سوراخ با هم در چیزی که پیدا میکنن شریک بشن.

مادر لرد همچنان سرگرم انتخاب همسر برای پسرشه.انتخاب آخرش لینی وارنره.

نکته:ظاهرا پشت سوراخ اتاق لرد سیاه قرار داره.ولی این چهار مرگخوار نمیدونن.

______________________

طولی نکشید که دافنه همراهانش را متوقف کرد.
-خب...در این محل جلسه ای برای تقسیم وظایف و مسئولیت ها و کارایی که باید انجام بشه با شرکت من و دافنه و لودو برگزار میکنیم.

مورفین خمیازه ای کشید و با بی حوصلگی تذکر داد که دافنه او را فراموش کرده است.ولی دافنه مصرانه مورفین را به عقب هل داد.
-نه...نه...فراموش نکردم.ببین این جلسه برای کشیدن نقشه اس.نقشه رو با چی میکشن؟
-با دشت؟
-نه!
-با ماژیک؟
-نه بابا...نه!
-با قلم پر!

دافنه به سرش اشاره کرد.مورفین حالت بسیار متفکرانه ای به خود گرفت.
-با گوش؟با مو؟با ژم ژمه؟

دافنه با عصبانیت جواب داد:
-با مغز!همین دیگه...شما هوش ریونی نداری.یه اسلیترینی هستی.فوقش کمی خونت خوشرنگه.ولی به درد نقشه کشیدن نمیخوری.اون دفتریادداشت چیه؟چی داری مینویسی؟دارم با تو حرف میزنم.

مورفین در حالیکه تند تند یادداشت میکرد جواب داد:
-این شیژای ژدید کیفیت ژالبی ندارن.برای آدم حافژه نمیژارن.دارم مینویشم که یادم نره.بعدا عین همین ژمله ها رو تحویل ارباب بدم.

دافنه با یک حرکت سریع دفترچه را از میان دستان مورفین بیرون کشید.
-حالا چرا ناراحت میشی؟بیا...اصلا کی گفته همه شرکت کننده های جلسه باید باهوش باشن؟بیا شرکت کن....من در قدم اول پیشنهاد میکنم محل سوراخ رو به حافظه هامون بسپریم.ساختمونو دور بزنیم و ببینیم اون طرفش چیه و کجاست!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۵:۵۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5044
آفلاین
مورفین و لودو جلو میرن تا خودشونم از نزدیک سوراخ پیدا شده ی اخیر رو دید بزنن، دافنه و فلور با اکراه کنار میرن و چند قدم از اونا فاصله میگیرن.

- پیشت ... هوشت؟ باتوام دافنه!

دافنه که تمام حواسش به سوراخ شگفت انگیز جدید کشف شده بود، به خودش میاد و به فلور خیره میشه. فلور بعد از اطمینان از اینکه دافنه به حرفاش گوش میده میگه:

- نمیخوای که هرچی اونا میگنو انجام بدیم؟

دافنه دست به سینه وایمیسه و آروم تو گوش فلور زمزمه میکنه:

- معلومه که نه ... تظاهر میکنیم با هم هستیم، اما تو یه فرصت جادویی مناسب اونارو از پرونده جادوییمون حذف میکنیم.

دافنه با دیدن چهره ی فلور که با زبان بی زبانی میپرسید "اما چطوری؟" ادامه میده:

- اصلا نیازی به فشار آوردن نیست، ما دو تا ساحره ی باهوش ریونی هستیم. شرایطو در وقت مناسبش به نفع خودمون تغییر میدیم.

فلور گوشزد میکنه: لودو هم ریونیـ...

- هی شما دوتا بوقی اونجا چی به هم میگین؟

فلور با صدای فریاد لودو به خودش میاد اما بدون اینکه هول بشه، یک قدم به سمت اون دوتا برمیداره و با جدیت میپرسه:

- از کی تا حالا شما دوتا با هم همدست شدین؟ کیه که ندونه شما دو تا با هم نمیسازین؟ نکنه دست های پشت پرده ای هستن؟

لودو دستشو رو شونه ی مورفین میذاره و با چاپلوسی میگه: چی؟ من و مورفین؟ نه باو ما رفقای قدیمی همدیگه هستیـ...

لودو با دیدن چشم غره ی مورفین، دستشو از رو شونه ش برمیداره.

- باشه خب، حقیقت اینه که ناچارا و برخلاف تصور و انتظارمون، هردو یه چیز مشترکو میخوایم. چیز نهفته شده ی اون زیر و این همکاری بعنوان یک لکه ی ننگ بزرگ تا ابد تو کارنامه ی زندگی من میمونه ... وای بر من!

فلور و دافنه نیم نگاهی به هم میندازن و مطمئن میشن که اونام واقعا به سر نهفته ی اندرون سوراخا علاقمند شدن و خبری از جاسوسی و دوز و کلک نیست! پس هر چهار نفر برای یافتن راهی به حرکت در میان.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.