هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ سه شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۳

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
مورفین چند لحظه‌ای بود که داشت با دقت نامه‌ی کذایی رو زیر و روو می‌کرد تا یه راه حلی برای از دست ندادن کلاهش پیدا کنه. برخلاف چیزی که به نظر می‌رسید، مغز گانت معتاد، هنوز کپک نزده بود!

به چی نازیده بود؟ به سلاح‌های پیشرفته‌شون؟ حقه‌بازای بی‌مقدار! گوشه‌ی کاغذ نوشت: "تجهیز جامعه به سلاح‌های تراز اول مشنگی~~> وارنر." و یهو، یه فکر عالی به ذهنش رسید:
- به بهونه‌ی آماده شدن واشه ژنگ، قدرتمو بهش نشون می‌دم!

شروع کرد به نوشتن:

جامعه‌ی آگاه و آزاده‌ی جادویی. جادوگران. ساحرگان...
-__________________________-


جیمز و تدی که با دمشون [ در مورد جیمز مجازاً، در مورد تدی، واقعاً! ] گردو می‌شکستن، از در اومدن توو و بلافاصله متوجه شدن که یه فاجعه‌ای رخ داده. البته نه به خاطر صحنه‌ی پیش روشون.

ننه هلگا گلدون دم دستش رو سمت لارتن پرتاب کرد و جیغ زد:
- به من می‌گی حق ندارم به همه‌شون درس بدم و مجانی کلاس بذارم؟
- دورگه‌های پاتر پرست!!

لارتن دستشو گذاشت روی سرش و فیـــشت! نشست و گفت:
- جونم در اومد از بس فحشتون دادم!
[ نه، این نه، بعدی! بعدی! ]
- ننه من می‌گم..

- من کلاسمو همین‌جا تشکیل می‌دم، فهمیدین یا نـــــه؟!
بوشومف!!
- ننه گریمولد مقرّ محفله!!
- یه عمره فخط نقشم فحش دادنه توی رولا!
شپلخ!!
- مگه من از ازل تا ابد عضو این محفل نبودم؟!
- ننه نمی‌شه به روح ِ مرلیـــن!! مرگخوارا می‌ریزن اینجا!!

و البته وسطی و گرگم به هوا بازی کردن و گیس و گیس‌کشی عمو لارتن و ننه هلگا که به شکل دو توده‌ی زرد و نارنجی، منظره‌ی قشنگی از غروب خورشید رو رقم زده بودند، چیزی نبود که جیمز و تدی رو نگران کنه. چیزی که نگرانشون می‌کرد، پس‌زمینه‌ی این غروب دل‌انگیز بود: ویولت، با یه نیشخند کج که هر پاتر/لوپین ـی، به صورت غریزی با دیدنش تشخیص می‌داد الان وقتیه که باس بزنه به چاک!

بعد از این که جیمز و تدی به سبک بازی‌های هرکول [ اون قسمتایی که جا خالی می‌داد از لا به لای موانع و اینا! ] از صحنه‌ی جنگ گذر کردند، ویولت همونطور که لم داده بود به راه پله و چشماش از شدت خنده برق می‌زدن، پرسید:
- کلاس چطور بود رفقا؟!

تدی هر لحظه بیشتر نگران امنیت مالی و حتی جانی خودش و جیمز می‌شد. "رفقا" ؟!!
- خوب.

بعد خیلی مشکوک به کاغذی که ویولت داش خودنمایانه خودشو باش باد می‌زد نگاه کرد:
- اون چیه دستت؟!

ویولت انگار که تازه متوجهش شده، نگاش کرد و گفت:
- این؟! این آخرین بیانیه‌ی وزیر گانته. با توجه به جنگ احتمالی با چکمه، پسرای.. هممم.. فارغ‌التحصیل شده از هاگوارتزو به خدمت نظام فرا خونده.

-
-


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۶:۳۵ دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
نقل قول:
خلاصه: یه اتفاقی افتاده که کلا همه قدرت جادویی پیدا کردن، دیگه چیزی به اسم مشنگ نیست، فعلا مشکل اولیه اینه که متقاضیای هاگ زیاد شده و قراره کنکور برگزار بشه و واسه همین برادران کلاهبردار جیمز و تدی، کلاس کنکور راه انداختن وسط دیاگون. ولی زمزمه‌هایی از تهدید آن با ما و خط نشونش واس فرستادن دیوانه‌سازهای امریکایی به جون چکمه‌ی روسی هم به گوش میرسه. این وسطم مرگخوارا میخوان کم نیارن و حتما تو کنکور قبول شن ولی پول کلاس کنکور ندارن و اصن یه وعضی!



- جیمز... جیمز... دستان پر توان.. برسید به دست این ناتوان!

تدی که خودشو بالا کشیده بود، خم شد و دستشو کرد بین جمعیت و بعد از چند لحظه کشید بیرون. به بازوی تدی چند فروند دختر و پسر آویزون بودند که یه سری با دست و یه سری با چنگ و دندون از خطر زنده به گوری نجات پیدا کرده بودن. اینا که عینهو سیبی باشن از وسط چهار قاچ شده باشه، به خط شدن و با هم نوار ضبط شده‌ای رو پخش کردن:

- تو جونمون رو نجات دادی، ما تا ابد ازت ممنونیم. (اسمایلی داستان اسباب بازی! )

( در افکار تدی: ایول، اینا به من مدیونن، هر کاری بگم میکنن! )

- خو حالا چطوری میخواین تلافی کنی... دهه.. کجا؟

بچه‌ها ۴ نفری سوت‌زنان از کادر خارج و بین سیل جمعیت گم شدن و فقط یادشون نره از در پشتی برن بیرون و سر راه دستمزد نقش سیاهی لشگر رول رو که یه خط دیالوگ داشت بگیرن!

- تدی... تدی ... بیا اینور بازار!

جیمز که معلوم نیست چطوری خودشو به اونور کلاس و جلو تخته رسونده بود، وقتی فهمید تدی دیدتش، تابلوی ولکام رو اورد پایین و یه خط کش هم قد خودش گرفت دستش.

- خط کش نیم متری از کجا آوردی؟ بده من خطرناکه!

و همینطوری که خط‌کشو از دست جیمز که داشت بهش چش غره میرفت، در می‌آورد، زوزه‌ای کشید و پشت بندش گفت:

- ساااااااااااااعووووووووووکت!

تو گویی که گرد مرگ انگار تو کلاس پاچیده باشن! جیمز هم از فرصت استفاده کرد و جیغ کشید و اعلام کرد:

- هر کی قبض شهریه نئاره، هرررری.... هر کی متولد نیمه دومه و دیه دوازده ساله است و پیرتر حتی، هرررری... هر کی به مورفین رای داده، هرررری.... اصن هر کی کلا مهر انتخابات داره، هرررری.... هر کی انیمه باز نیس، هری... هر کی انیمه بازه ولی ناروتو ندیده، هرررری هررری... هر کی قدش بلند‌تر از من و کوتاه‌تر از تدیه، هررری... هر کی هنو درگیر اینه که زیباترین جمله‌ی کتاب هفت چی بود هم هرررری

همهمه‌ای بین ملت راه افتاد و دقیقه‌ای بعد جمعیت کلاس نصف شد. تدی و جیمز لبخندی شیطانی می‌زدند چون شک نداشتن بقیه‌ی ملت به شعبه‌ی دوم آموزشگاه میرن که به ویولت و کلاوس اجاره داده بودن و با حساب کرایه جا و شصت در صد شهریه که به اینا می‌رسید، و وقتی که میذاشتن سر کلاس خصوصی، عملا سود هم می‌کردن!

همان موقع - خونه‌ی شماره ۱۰ خیابان داونینگ

وزیر دیگر پشت میز کارش نشسته بود و تند تند، یادداشتی رو با قلم‌پر روی کاغذ پوستی می‌نوشت:‌

نقل قول:
وزیر فعلی سحر و جادو

جناب مورفین گانت

با توجه به شرایط پیش اومده و آپ‌گرید شدن قدرت‌های ما به سطح شما و حتی الان قدرت‌مند‌تر بودن ما چون ما سلاح‌های خفن قرن بیست و یکمی داریم ولی شما هنوز تو قرن ۱۹ گیر کردین! و طبق نظر اعلیا حضرت ملکه الیزابت دوم، سمت شما از امروز فاقد اعتباره و تنها به عنوان معاونت وزارت سحر و جادو ادامه فعالیت خواهید داد. ضمن اینکه زمزمه‌های جنگ جهانی سوم با تهدیدهای کشور دوست و برادر علیه روسیه به گوش می‌رسه و از شما دعوت ‌می‌کنیم دوشادوش جادوگران و ساحره‌های ارتش بریتانیای کبیر، شانه به شانه‌ی خواهران و برادر جادوکارتان در ناتو، آماده‌ی نبرد باشید و نیروهای خود را معرفی کنید.

لانگ لیو د کوعین

وزیر دیگر
نخست وزیر بریتانیا کبیر


وزیر دیگر نامه‌اش رو لول کرد و به پای جغد باشکوهی که روی میزش نشسته بود بست و رهاش کرد که بره. بعد چشمش افتاد به عکسی قدیمی که روی صفحه ی فیس بوقش لایک خورده بود و اومده بود رو هوم پیجش، عکس مردی سی ساله، پسر کوچکی را در آغوش گرفته بود. اشک تو چشمای وزیر قلوه‌کن شد و دستش رو روی تگ عکس کشید:

Vazir Digar was with Kargar Digar

- بهت گفته بودم یه روزی باعث افتخارت میشم... بابا!


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱ ۶:۴۷:۵۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
- جیمز ساعتی سه گالیون آخه؟
- آره، به نظر منم کمه! بالاخره کنکوره، کشک که نیست. می کنیمش ساعتی چهار گالیون!

جیمز و تدی در خیابون دیاگون که جادوگران و ساحره های ندید بدید در آن متمرکز شده بودند، به سوی کلاسشان در آن سوی دیاگون، کنار بانک ملی گرینگوتز رهسپار بودند.

- تدی! چرا بغل گرینگوتز کلاس اجاره کردی؟ اون جا گرون میوفته!
- نه دیگه دقت نکردی! هرکی خواست بیاد سر کلاس مستقیم میره گرینگوتز واریز می کنه به حساب، بعد میاد سر کلاس!

جیمز با فهمیدن هدف تدی شاداب تر از قبل گام هایش را برمی داشت که...

- آخ..این چیه؟ پهلوم سوراخ شد!
- آی بچه چیکار می کنی؟ تو به سن قانونی رسیدی اصلا؟

هردو برادر نالان و زخمی زیلی خود را از وسط کوچه به کناری کشانده و کنار مغازه ای روی زمین نشستند.
- جیمز چی خورد به تو؟
- مثل جاروی پرنده بود ولی من چیزی ندیدم!

در همان لحظه مغازه ای که دو استاد کلاس های کنکور کنارش نشسته بودند، سیمش را به دستگاه دیجیتال وصل کرد و برنامه ای شروع به پخش شدن کرد.

- با عرض سلام خدمت جامعه ی جادوگری!

گوینده چوبدستی اش را روی سرش گذاشت تا افکارش به خودی خود پخش شوند و دهانش بدون حرکت استراحت کند.

-جان ناشنوا اعلام کرد به دستور آن باما در صورتی که چکمه دست از کارهای خود نکشد، دیوانه سازهای خود را به روسیه جادویی اعزام می کند.

- مرد یادت نره موقع اومدن سبزی بگیری؟
- زن تو این شلوغی سبزی از کجا پیدا میشه؟ گاو یونجه پیدا نمی کنه!
- من نمی دونم اگه...

صدابردار:

گوینده به خود آمد و از فکر دعواهای خانوادگی اش بیرون آمده و اخبار را ادامه داد:
- به علت ازدیاد بیش از حد جادوگران، سبد جادویی تنها به کسانی تعلق می گیرد که گواهی فوت خود را به همراه داشته و درستی آن را ثابت کنند.
- نخری دیگه حق پا گذاشتن تو خونه رو نداری!
- خودت حق نداری. من از صبح تا شب جون می کنم.
- اصلا من میرم خونه بابام.
کارگردان:

- طرح افزایش حوزه کوچه دیاگون و وزارتخانه در دست بررسی است. گفته شده به علت کمبود جا در وزارتخانه، جلسه ها در پشت بام ها در حال انجام است که به علت همزمانی دو جلسه، صدها کشته و زخمی داشته است.
خبرهای این بخش به اتمام رسید. تا خبر بعدی خدانگهدار!
سبزی باید بخرم!

پس از اتمان اخبار جیمز و تدی گیج و سردرگم راهی کلاس هایشان شدند. جیمز دستگیره در کلاسش را کشید و تدی نیز همین طور ولی در هیکلش را ذره ای حرکت نداد. پس از امتحان کردن انواع طلسم ها جیمز حس کرد در از سمت دیگر در حال باز شدن است.

باز شدن در همانا و مدفون شدن تدی و جیمز زیر کپه ای از دانش آموزان همانا!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۳

هلگا هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲:۱۴ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 211
آفلاین
- آخه واسه چی؟ این نامردیه که. گناه دارن! اصن من خودم خرج تحصیلشونو میدم.
- ننجون حالا گناه هم داشته باشن تو اول باید پول این 15 تا دستمال کاغذی که تا حالا تموم کردی رو بدی. فک نکنم پولت به اون برسه.

هلگا توی آشپزخونه ی گریمولد نشسته بود و برای اون کسایی که قرار بود توی کنکور رد بشن گریه می کرد و با فین های پی در پی اش حسابی آشپزخونه رو از نظر بهداشتی پایین می آورد.

ویولت دستش رو روی شونه ی هلگا گذاشت و گفت:
- آخه ننجون، همینه دیگه همه جا. یه سری ملت میان امتحان میدن، یه سریشون رد میشن یه سری قبول. تازه خیلیا هستن که می تونن برن کلاس های کنکور ثبت نام کنند.

صدای گریه ی هلگا بلند تر شد و با هق هق گفت:
- وااااای، بمیــــرم! اونایی که پول کلاس کنکور ندارن چی؟ تازه استاد های درست حسابی هم که نمیذارن برای این مردم بیچاره که. یه سری استاد شل و کور میان که هیچی هم بلد نیستن.

آلیس که تازه وارد آشپزخونه شده بود و در حال کنار زدن دستمال های مزین به فین های ننه هلگا بود گفت:
- اتفاقاً جیمز و تدی کلاس کنکور راه انداختن و خودشونم تدریس می کنن. ولی نامردا دارن ساعتی 3 گالیون از ملت میگیرن! اووووغ ننه چیکار کردی؟

آلیس چند تا از دستمال های هلگا رو توی ماهیتابه ی مخصوصش پیدا کرد و با همون قیافه ی فوق الذکر ماهیتابه رو به همراه دستمال ها روانه ی سطل آشغال کرد.

- زمانی که ما تدریس می کردیم اصلاً از این خبرا نبود. ما تدریس می کردیم به خاطر این که تدریس یه کار مقدس بود. من به همشون درس میدادم و همشون رو به یه چشم می دیدم.

هلگا بعد این که این جمله رو گفت لحظاتی به فکر فرو رفت و یهو گفت:
- آهـــــان! فهمیدم. من به همشون درس میدم و همشونو به یه چشم می بینم! ازشون پول هم نمیگیرم. اونوقت همه کنکور قبول میشن.

همون موقع خانه ی ریدل

- عــــــــرباب. عـــــــــرباب!

آنتونین عرباب گویان به سمت اتاق لرد می رفت که ناگهان در اتاق باز شد و لرد ولدمورت بیرون اومد. در مقابل چشم ملت مرگخوار یه کروشیو نثار آتونین کرد. بعد از روی زمین بلندش کرد، سر چاخانوف رو بین پاهای مبارک قرار داد، دو تا دستش رو از پشت بالا آورد و به سبک حضرت Triple H پرید و چنان روی زمین اومد که مغز آنتونین به در و دیوار پاچید!

لرد از جاش بلند شد و اندک گرد و غباری که روی رداش نشسته بود رو تکاند و با لحن سرد و بی روحی گفت:
- حالا کسی جرأت داشت دیگه ما رو با این لفظ صدا بزنه.

ملت:
دافنه و رز:

مورفین سریعاً پیرهنشو کشید روی سرش، یه تجدید قوا کرد و دوباره برگشت و گفت:
- ارباب، این شاخانوف میخواشت بگه که محفلی ها همه رفتن و توی کلاشای اون بوژبوژی ها دارن شرکت می کنن. اینژوری اونا کنکور قبول میشن ما نمیشیما!

- اون دیگه مشکل شماست. بودجه کم شده نمی تونم بفرستمتون کلاس کنکور. خودتون یه کاری بکنید. هر کسی هم که توی کنکور قبول نشد می تونه یه جا کنار دالاهوف برای خودش رزرو کنه.

لرد بعد از گفتن این جمله گرومپ گرومپ کنان و با ابهت به سمت اتاقش رفت و در رو بست.


ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۴ ۱۱:۵۲:۱۶



پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
- عربـــــــــــــــــاب! عربـــــــــــــاب!

رز ویبره زنان درحالی که کتابچه ای را با خود حمل می کرد، وارد اتاق ولدمورت شد و نفس و ویبره زنان از جایش برخاست و منتظر به اربابش خیره ماند.

- رز، تو هم؟!
- عرباب، دافنه به من انتقال داده. جریان گیاه و همزیستی و اینا،عرباب!
- در آینده کروشیوی نثارت خواهیم کرد ولی چون مثل این که خبر مهمی داری فعلا از کروشیوت چشم پوشی می کنیم.

رز دفترچه ای را که در دستش بود را بلند کرد وگفت:
- عربــــــــــــاب، دفترچه های کنکور اومده!

ولدمورت که قبلااز طریق دافنه اطلاعاتی درباره کنکور داشت، جواب داد:
- از دفترچه ها کپی بگیر و به هر مرگخوار دفترچه ای بده تا نشانی باشد بر بخشش ما!
- عربــــــاب اگه واسه همه بخونم بسه ها! یه صفحه بیش تر نیست!

ولدمورت ریش نداشته اش را در دست گرفت و جواب داد:
- اصلا دستور می دهیم مرگخواران در این جا جمع شده و تو دفترچه کنکور را برایشان بخوانی!

رز در جالی که زیر لب زمزمه می کرد " عجب تدبیری! " از در بیرون رفت.

دقایقی بعد مرگخواران گرداگرد ولدمورت ایستاده بودند. رز از ویبره بودن صدایش کاست و شروع کرد به خواندن:

نقل قول:
دفترچه ی کنکور هاگوارتز
هاگوارتز قادر به آموزش تعداد روزافزون دانش آموزان و والدینشان( ) نیست. به همین علت کنکوری برگزار شده تا تعداد مشخصی از دانش آموزان وارد هاگوارتز شوند و از تحصیلات آن بهره گیرند. هاگوارتز تنها قادر به پذیرش 200 دانش آموز می باشد و مابقی باید در صحراهای هاگوارتز غاز بچرانند. این به این معناست که از هر 12500 دانش آموز 1 دانش آموز قادر به تحصیل در هاگوارتز خواهد بود.

رز نفسی کشید و ادامه داد:

نقل قول:
تبصره ها 1. دانش آموزانی که پدر و مادرانشان در جنگ هاگوارتز شهید و جانباز شده اند، دارای سهمیه می باشند.
زیر تبصره: سهمیه به نوع شهیدیت و درصد جانبازیت بستگی دارد.
2. مناطق محروم دارای سهمیه می باشند.
3. رتبه های برتر جوایز نفیسی دریافت خواهند کرد.

پس از پایان خواندن دفترچه ولدمورت چهره تک تک مرگخوارانش را از نظر گذراند و گفت:
- چند نفر این جا دارای سهمیه می شوند؟

تنها کسی که دست بلند کرد، رز بود.
- رز، از کجا سهمیه میاری؟
- عرباب، بابام در جنگ هاگوارتز صورتش خراش برداشته بود.

ولدمورت سرش را به نشانه تاسف تکان داد. باید فکر دیگری می کردند. تا این جا محفل یک به هیچ جلو بود.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۳

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
- عرررربــــــــــــــاب!! عررربـــــــــــــاب!!

دافنه همونطور که چونان بلاجر ِ از چماق در رفته به در و دیوار می‌خورد و خانه‌ی ریدل رو به خاک و خون می‌کشید، پیام امروز دور خودش پیچیده، به محضر مبارک اربابش رسید و دقیقاً در همین لحظه متوجه می‌شه که لردک داره خعلی بد نیگاش می‌کنه.

- عررررباب؟!
- به چه حقی ما می‌گید عرباب، دافنه؟!
- عررباب آخه یادتون نیست مگه تو اون سوژه‌هه تو اون پست جادویی، ما تبدیل شدیم به دافنه‌ی جادویی مداوم و مگه یادتون نیست که تدی شریعتی گفته بود ایفای ما عین زندگی جادویی ماست و...

لُرد همون لحظه از سؤالی که پرسیده بود، پشیمون شد:
- فراموشش کنید دافنه. اصلاً چرا ارباب رو صدا کردید؟!

دافنه که یهو یادش اومده بود، شروع کرد دوباره بلاجر بازی در آوردن:
- عررررباب! عرررباب!! هاگوارتز داره کنکور برگزار می‌کنه!

لُرد که به عمرش چنین کلمات سخیف و بی‌معنایی به گوشش نخورده بود، دستشو برد که چوبدستی کشیده و به جرم بی‌احترامی به مقام معظم اربابی، کروشیوی نثار دافنه کنه که با یاد و نام چهارصد و پنجاه و یک نقدی که در طی این سالیان دراز انجام داده و ملت رو به عدم استفاده‌ی فزرتی از کروشیو دعوت کرده بود، کظم غیظ کرده و با تمسک به ریش مرلین، فشار خونش رو پایین میاره:
- این کلمه‌ی بی‌معنایی که در محضر ما به زبون آوردید چی هست دافنه‌ی مداوم؟

دافنه با جیغ و داد و فرکانسی بسیار مضر برای گوش، حتی گوش مار سانان، شروع می‌کنه به شرح ما وقع که کنکور چگونه مصیبتی‌ست و چطور در طی سالیان یاران ارباب به مصاف این غول بی شاخ و دم رفته و نصفه نیمه برگشته‌اند [ بعضاً حتی برنگشته‌اند! ] و چگونه کسی که قبول نشود نمی‌تواند درس بخواند و بی‌سواد می‌ماند و یاد نمی‌گیرد جواب آوادا، اکسپلیارموس است و...

- سیلنسیو!

لرد، دافنه رو همونطور که مث ماهی از آب بیرون افتاده الکی دهنشو باز و بسته می‌کرد و صدایی در نمیومد ول کرد و به فکر فرو رفت:
- یاران ما هم باید برن کنکور بدن و باید بالاترین و بهترین نتیجه‌ها رو کسب کنن. محدودیت سنی هم که نداره..

بعد طلسم دافنه رو باطل می‌کنه و:
- بگو «یاران ارباب» دافنه!
- یـ...
- کروشیو!
- ــاران اربـــــــــــــــــــــــاب!!
- برای وقار ما بسیار افت داشت این حرکت! الان که از مرلین تا رز در محضر ما گرد هم اومدن، دستور می‌دیم شرارت‌ها رو تعطیل و همگی به درس و مشق روی بیارن. باشد که روی محفل رو کم کنیم.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۸:۳۲ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
سوژه‌ی جدید

- عَ جَب رسمیهههههه، رسْ مِ زمونههههههه
قص ۳‌ی بر گو، با دِ خزونهههههه
میرن مشنگا... از اونا فقط... خنگ‌بازیاشون... به جا می‌مونه! :fan:

ملت محفلی: احسنت... احسنت... باریکلا... ناز نفست.. احسنت...

- قربونتون برم.... فدا صفاتون!

بیدل آوازه‌خوان، پرفورمنسش تموم شد و بساط مطربیشو زد زیر بغلشو و دست سلستینا رو گرفت
و از کادر خارج شدند.
به محض خروجشون، دامبلدور چرخید سمت یارانش و جلسه‌ی خیلی مهم محفل شروع شد.

- استر، چه خبر از هاگ؟
- دو میلیون و چهارصد و بیست و پنج هزار و چهل و هفت تا متقاضی، تازه اینا فقط ۱۱ ساله‌هاشونه.
- مگه غیر ۱۱ ساله هم داریم؟
- ۵ برابر این رقم هم کمپین راه انداختن، خواستار برگزاری کلاسای نهضت جادوآموزی شدن!
- واقعنم... ... از وزارت‌خونه چه خبر؟

سکوت...

- تدی؟
- جونم پروف؟
- از وزارت‌خونه چه خبر؟
- چماق نئاره که! وزارت‌خونه... هممم... خوبه... سر درش تابلو زدیم "مورف آشوده بخواب که ما هم خوابیم‌ " .
- تدی؟ :vay: (به علت کمبود شکلک کندن ریش، از این شکلک استفاده شد.)

در اینجا، نویسنده که متوجه شده چقدر پستش پر دیالوگه و پست بدون فضاسازی به قول عمو لارتن
آفت ایفای نقشه، با درود به روان پاک معلم زنگ انشاش، این چند خط رو می‌نویسه و جیمز رو به عنوان تخریب‌چی وزارت وارد داستان میکنه تا باشد که پست بدون فضاسازی نباشد! )

- من بگم، من بگم؟

جیمز بالا پایین پران! صبر نکرد که دامبلدور رخصت بده و خودجوش شروع کرد گزارش دادن:

- هفتصد و نود و دو مورد جادوی underage!
- در روز؟‌
- نچ... در ساعت! ... دهنو ببند، بقیه‌شو بشنو که قراره پس بیفتی! دویست و نه مورد تصادف!
- تصادف؟
- ماشین‌های مشنگی پرنده... ترافیک هوایی.. اووف... حتی فضایی! دیگه...
- دیگه نگو... نگو جیمز.. آخ قلبم...

دامبلدور دست جزغاله‌اش رو اول گذاشت رو قلبش ولی وقتی صورت سبز شده ی محفلیون رو دید، دست سالمشو گذاشت رو قلبش و بعد وقتی ابروی بالا رفته ی زیست خونده‌ها رو دید، یه ذره دستشو به طرف سمت چپ سینه‌اش برد و خیال همه راحت شد که فیلم بازی نمیکنه و واقعا قلبشه و باب یکی یه آب قند بده دست پیرمرد!!

- من خوبم.. مرسی بابت نگرانیت تدی راوی... ببین اینا الان همه جادوگر شدن دیگه فرقی نمیکنه کی، کِی، کجا، با کی، چی کار میکرد چون دیگه عملا مشنگی نیست که اول جذب این موضوعات غیر جادویی بشه!!‌ ولی هاگ... ظرفیت این همه دانش‌ آموز تازه به جادو رسیده رو نداره.

هلگا متفکرانه پرسید:
- پیشنهادت چیه آلبوس؟

آلبوس متفکرانه جواب داد:
- کنکور!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لرد با بي خيالي خاصي چوبدستي اش را به طرف اجزاي خون آلود و استخوان هاي پودر شده گرفت و گفت : ريپارو افسون به سرعت همه چيز را به سرجايش بازگرداند فقط اينكه اكنون كله ي ايوان نصفش كله ي هوگو نصفش اسكلت بود و دست چپ بدن اسكلت بود ولي دست راست آن دست هوگو لرد كمي به وضعيت آن ها نگاه كرد.

لرد و مرگخواران ناگهان در عرض چند صدم ثانيه :

سپس لرد با عصبانيت گفت خوب ديگه كافيه! ارباب فقط ميخواست قبل از اينكه به ماموريت بريم به شما روحيه بده. سپس لرد با افسون طولانسي و پيچيده اي هوگو و ايوان را به شكل عادي در آورد.

يك ساعت بعد :

بالاخره ساحره ها آمدند و اين در حالي بود كه ناگهان ايوان با ديدن آرايش و قيافه ي آنها به شدت خود را روي لرد انداخت.

ايوان در طول چند صدم ثانيه متوجه اشتباهش شد : ارباب من چيزز خوردم من غلط كردم ارباب رحم كنيد.

لرد با بي رحمي به او نگاه كرد و چوبدستي اش را بيرون كشيد و نعره زد : كروشيو كروشيو كروشيو

سپس به ايوان گفت مطمئن باش وقتي برگشتيم كارت رو تموم ميكنم.

سپس لرد نگاهي به ساحره ها كرد و با خود فكر كرد محفلي ها احتمالا با ديدن آنها سكته ميكنند...

يكم اونورتر خانه ي گريمولد:

دامبلدور چوبدستي اش را كشيده بود انواع طلسم هاي بخشوده و نابخشوده و مرگبار را به سمت محفلي ها ميفرستاد و داد ميزد : آي دزد يكي منو نجات بده... آيييييي دزددددد....

ناگها كمي آن سو تر درب خانه باز شد و آرسينوس وارد شد و با خستگي نفس عميقي كشيد بلكه بوي ناهار خوشمزه به مشامش برسد اما به جاي آن تنها بوي چوب سوخته به مشامش رسيد، به همين دليل به طرف آشپزخانه رفت و باديدن دامبلدور و محفلي هايي كه يك طرف سنگر گرفته اند جاخورد.

ريموس بي درنگ او را به زير ميز برد و غر غر كرد : بپا دامبلدور عقلشو از دست داده حالش خرابه...

آرسينوس قيافه اش متفكر شد و گفت : مگه تو جادوگر نيستي؟

لوپين: آره.

- مگه تو استاد دفاع در برابر جادوي سياه نيستي؟

- آره

- مگه تو چوبدستي نداري؟

- خوب حالا آره.

- دهه هي ميگه آره خوب مرد حسابي لااقل بي هوشش كنيد تا يه شفادهنده اي چيزي بياريم بالا سرش!

بلافاصله لوپين از زير ميز بيرون پريد و داد زد : استيوپفاي! اما طلسم متقابل دامبلدور به او خورد و او 6 متر به عقب پرتاب شد به ديوار بر خورد كرد.

خانه ي ريدل :

لودو با چهره ي متفكري و در حالي كه دست راستش تا آرنج در بيني اش بود از مرلين گاه بيرون آمد و لرد ب ديدنش هر چه از دهانش در آمد گفت.

سپس لرد به سختي خشمش را فرو خورد و با بيحالي گفت خيلي خوب تا سه ميشمارم بعدش آپارات ميكنيم به خونه ي گريمولد...

بشمر 1....

بشمر 2....

بشمر 3....

شاپالاقققققق

مرگخواران همه با هم در ميدان گريمولد ظاهر شدند اكنون تنها كاري كه بايد ميكردند اين بود كه خانه ي گريمولد را پيدا كنند و وارد آن شوند...


ویرایش شده توسط آرسینوس در تاریخ ۱۳۹۱/۹/۹ ۱۹:۳۹:۰۰


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲:۳۵ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱

پروفسور.ویریدیان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۷ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۴۰ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
از قبرسون
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 235
آفلاین
خانه ریدل،محل استقرار مرگخوار ها:

ارباب و هوگو و ایوان و اینا (کلا جادوگرا) کاملا حاضر و آماده جلوی در وایسادن .

ارباب : هوگو اینا چرا نمیان ماموریت داریما .

هوگو: ارباب دارن حاضر میشن فک کنم تا لباس بپوشن یه 1ساعتی بشه .

ارباب متفکرانه : ماموریته ها ! ایوان هوگو برین بگین هرچه زودتر بیان وگرنه.....

ایوان : بله بله متوجهم

بعد دس هوگورو میگیره و میره تو

30ثانیه بعد



جییییییییییییییییییییییغ

بعد یه جسم خون آلود و یه مشت گرد غبار و آرد میریزه پایین و پش بندش چن تا فوش میاد

بی خواهر مادر

مگه خودت ناموس نداری

بووووووووووووووقی
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

مرتیکه ی بوووووووووووووووق پدر سوخته ی بووووووووووووووووق

همون موقع جسمخون آلود تکون میخوره و میفهمن که اون هوگوئه و اون پودرا هم کاملا مشخصیه



ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۱۰/۲۷ ۲۱:۱۷:۴۳
دلیل ویرایش: اصلاح نظم تاپیک


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱

دافنه گرینگراسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
محفل ققنوس:

بانو ویولت داد زد:احمق...
بانو ویولت تکرار کرد:احمق...
بانو ویولت فوش داد:احمق...
بانو ویولت جیغ زد:احمق...
بانو یولت نعره کشید:احمق...

بانو ویولت به سرعت در دستشویی رو بست.
-زود باشین بگین کدومتون از مسواک من استفاده کرده؟
الفیاس دوج جواب داد:عزیزم،من استفاده کردم.منو دوس داری حالا که مسواکتو استفاده...

چیز نورانی ای که از آسمون میومد باعث شد که حرف الف ناکامل بماند.سپر مدافع اسنیپ،فقط یه چیزی رو میگفت:اونا دارن میان.اونا دارن میان.
الفیاس جیغ زنانه ی بنفشی زد و سپر مدافع رو گرفت! و تکان داد.
-زود باش بگو کیا؟کیا؟

بانو ویولت با چهره ای متفکر گفت:مرگخوار ها!

خانه ریدل،محل استقرار مرگخوار ها:


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.