هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۳

گریفیندور

دابی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۷:۴۳:۲۴ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 151
آفلاین
سوژه جدید

- جیک جیک جیک!
هوا گرم و مطبوع بود. در محوطه ی سرسبز و پر از گل هاگوارتز صدای جیک جیک مرغ عشق و گنجشک ها، ندای پستی سراسر رماننتیک و عاطفی می داد.
- جیک جیک جیک! ( این نزدیک ترین شکلک موجود به پرنده بود. ببخشید دیگه)
- جیک جیک جیییییییییییییییییییغ!
هر از گاهی برخی از پرندگان خوراک موجودات جنگل ممنوعه می شدند که زیر سایه ی درختان لش کرده بودند و آفتاب می گرفتند! ماهی مرکب دریاچه هم روی سطح دریاچه شنا می کرد و خودش را می چرخاند تا بیشتر برنزه شود. اما اوضاع متشنج داخل قلعه با بیرون آن کاملا تفاوت داشت.
- حتی بشقاب ها و جام های طلا رو هم دزدیدن!
- وقتی به کش تمبون من رحم نکردن تو توقع داری بشقاب های طلا سرجاشون باشه! مدرسه نیس که! دزد بازاره!
- حتی بشقاب ها و جام های طلا رو هم دزدیدن!
- باشه گفتی یه بار!
جیمز، تدی، دافنه، ایوان، آیلین، مورفین، ویولت و خانواده و خلاصه کلی آدم دیگر از گروه های مختلف که ترم تابستانی برداشته و عموما مشروط شده بودند دور میزهای طویل سرسرا نشسته و درحالی که در ظروف یک بار مصرف آلومینیومی و کاغذی(با قابلیت جذب در طبیعت) غذا می خوردند، سخت مشغول بحث کردن بودند.
تدی زیرلب رو به جمعیت گفت:
- من از یکی از تابلو ها شنیدم که می گفت همه ی زره ها و کلاه خود ها رو بردن که ذوبش کنن و بفروشن! جالبه که همه ی این دزدی ها هم نصفه شبا انجام میشه.
لینی که مثل همیشه خوشبین بود گفت:
- شاید اینا دزدی نباشه... شاید اصن کار اون نباشه...
جیمز عصبانی شد و وسط حرفش پرید:
- تو چه قدر ساده ای! زمان دامبلدور و پرسی و استرجس ما از این مشکلات نداشتیم! حتی پارسال هم با وجود این که سالازار بود اوضاع به این قاراشمیشی نبود! فقط کلاسا تشکیل نمی شد! من که می گم کاره خودشه!
صدای مورفین از آن طرف میز آمد:
- کار کی؟
جیمز بی توجه به او، نگاهی به دور برش انداخت و با صدایی آرام گفت:
- خودش دیگه! مگه امضاشو ندیدین؟! دست کجی که تو دست راست هست توی دست چپ نیست...
ملت:
- ام! یا یه چیزی تو همین مایه ها! مردک دزد اومده مدیر شده! کم مونده بیاد بگه با عرض تاسف ماهی مرکب رو هم یه عده دزدیدن! همه چیز رو هم بلده انکار کنه و بندازه گردن بقیه.
آیلین نگاه سردی به جیمز انداخت و گفت:
- اگه اینه که چوب حراج می زنه به قلعه!
ویولت در یک حرکت انتحاری مشتش را روی میز کوبید و خیلی تاثیرگذار گفت:
- ما نباید بذاریم اون دزد به کارش ادامه بده! کلاوس! اون روبانو بده من!
سپس با روبان معروف و خفنش وهایش را جمع کرد و با لحنی شاخ گفت:
- ماندانگاس فلچر! دستت رو رو می کنیم!



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
از آن طرف هرمیون درحالی که آه و ناله مردمِ در موهایش به گوش فلک می‌رسید، بُدیه بُدیه به هری رسید و نعره ای زد که ولدمورت در پس کله ی هری یک لحظه کنترلش را از دست داد و تصویر تلویزیون عوض شد. هری که دید اوضاع خیط است و هیچ کس در جهت حمایت نیست و قاراشمیشی است اصلا، سعی کرد از در دیگر وارد شود اما متاسفانه در دیگر بسته بود و هری به در بسته خورد و سال ها پشت در بسته گریه کرد و ندید که در بغلیش باز است. هری فرار را بر قرار ترجیح داد و حالا هری بُدیه، هرمیون بُدیه!

بالاخره بعد از یک عمر دوندگی، هرمیون نعره زد:
- با تو کاری ندشت، ویکتور خواست، ویکتور شبیه غول بود.

و در همین لحظه ویکتور کرام سوار بر جاروی سفید، از داخل ابرهای صورتی که به شکل قلب پراکنده بودند، بیرون آمد و هرمیون را بر پشت جارویش نشاند و سعی در بردن عروس به خانه کرد که جارو زیر وزن هرمیون شکست و ویکتور زیر هرمیون دفن شد و به آرامش رسید.

هری دو دستش را بر روی سرش گذاشت چون ولدمورت هرآن کنترلش را از دست می‌داد و شبکه ها به هم می‌ریخت. هرمیون بعد از این که فهمید چه اتفاقی افتاده، با کمک گرفتن از درختان سرپا ایستاد که در این حادثه نصف جنگل به فراموشی سپرده شد.

و هری هم چنان می‌دوید و ولدمورت سعی در نگه داشتن کنترلش داشت!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
مردم داشتند سرازیر می شدند که ناگهان با هرمیون غول پیکر مواجه شدند که چون با احساساتش بازی شده بود خیلی خشمگین بود و عینهو سایکلوپس ملت را می گرفت و توی موهای وزوزی اش و کنار پیوز زندانی می کرد. در طی این حادثه بخش عظیمی از مدعوین عروسی به همراه هری و ولدمورت و آقای همساده و کوییرل و جیمز و تدی و شبح گروه راونکلاو و آرگوس فیلچ در موهای هرمیون به دام افتادند و هرمیون هم در حالیکه نعره می زد و در مسیرش درخت ها را از ریشه می کند به اعماق تاریک و ناشناخته جنگل ممنوعه پناه برد.

لابلای موهای هرمیون غارنشین پر از شپش های غول آسا بود که مردم را می خوردند و آه و ناله و افغان و دل و روده و خون بود که از هر طرف به سر و کله ی ملت می پاشید.

آرگوس فیلچ و خانم نوریس و آقوی همساده در این حادثه به طور کامل مضمحل شده و از عرصه ی وجود پاک شدند و شبح گروه راونکلاو و جیمز و تدی نیز در میان موهای هرمیون ناپدید شدند و هرگز کوچکترین اثری از آن ها به دست نیامد.

اما ولدمورت که دید اوضاع خیط است سعی کرد خودش را به کوییرل برساند و به پس کله اش بچسبد. ولی وقتی با تلاش بسیار توانست عمامه کوییرل را بردارد دید که شپش ها قبل از او آنجا لونه کرده اند و فقط یک جای خیلی کوچک برای او باقی مانده. ولدمورت خودش را جمع کرد که در آن نقطه جای بگیرد ولی بزرگترین شپش ممانعت کرد و گفت اینجا رزرو شده داداش. برو پس کله ی یکی دیگه.

ولدمورت که احساس کرد تحقیر شده یک نگاهی به دور و بر خودش انداخت و دید یک عالمه شپش هری را دوره کرده اند و این بدبخ هم هی دارد اکسپلیارموس و گوزن نقره ای در می کند ولی فایده ندارد. این شد که خودش را به هری رساند و پیشنهاد همکاری داد که برود پس کله ی هری تا قدرت بگیرد و بتوانند شپش ها را نابود کرده و از میان موهای وزوزی هرمیون بگریزند. هری اولش پیشنهاد مذاکره را قبول نکرد ولی وقتی ولدمورت با اشاره به شپش ها توضیح داد که گزینه نظامی روی میز است هری قانع شد و بعدش ولدمورت پس کله ی هری جاخوش کرد و قدرتش زیاد شد و به همه ی شپش ها آواداکداورا زد.



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
هری در حال حرکت به سمت درهای همیشه باز هاگوارتز بود که طبق معمول بدعنق مزاحم کارش شد.
-هری کله گنده، نمی تونه وزیر شه. هری کله گنده نمی تونه وزیر شه.

هری مدتی منتظر ایستاد تا خشمش طبق رسوم سال های قبل فروکش کند اما نکرد. هی وایستاد هی وایستاد تا دیگه نوایستاد. فریادی وایکینگی زد و به سبک دزدان دریایی کارائیب دو متر بالا پرید و سعی در گرفتن بدعنق کرد و چون اینجا قاراشمیشه و دامبلدور آدم می کشه و برخلاف ایفای نقش همه می میرن و هیچ کس محل سگم نمیزاره هری موفق به گرفتن بدعنق شد. بدعنق را اول زیرپایش گذاشت و حسابی رویش پرید و لهش کرد بعد بلندش کرد و چلاندش و بعد دماغش را به انگشت شستش گره زد و با قدرت پسری که زنده ماند و زندگی کرد و قرار بود وزیر شود، بدعنق را پرتاب کرد.

اگر فکر کردید بدعنق قرار است دوباره در وسط مجلس عروسی ظاهر شود و این سبک مسخره دوباره ادامه داشته باشد، خیلی فکر درستی کردید. بدعنق درست وسط موهای هرمیون غول شده فرود آمد.

از آن طرف گراوپ که ریش دامبل پیدا نکرده بود، تعدادی از موهای گاندولف را کنده بود و جای ریش دامبلدور جا زده بود و افتان و خیزان سمت هرمیون آمد تا موها را در کف دست هرمیون جای دهد اما.. گراوپ با دیدن بدعنق لابه لای موهای هرمیون فریاد زد:
-هرمی خودش موی سفید داشت! گراوپ رو زابرا کرد. هرمی پیر بود. گراوپ زن پیر نخواست!

و این گونه بود که عروسی به هم ریخت و ولوله ای در بین مردم به پا شد و گراوپ به هرمیون خورد و هرمیون به تدی و تدی به جیمز خورد و گالیون ها و سیکل های جیمز وسط سالن ریخت و مردم مثل گرازهای وحشی هجوم آورده و شروع به جمع کردن سکه ها کردند. جیمز با مشاهده وضع پول هایشان و زحمت های به باد رفته شان خشم پدری در وجودش ریشه زد و چوبدستی اش را خارج کرد و جیغ زد:
-اکسیو گالیون و سیکل ها!

بعد از جمع شدن پول ها در دستانش لبخندی زد و گفت:
به هرکدومتون یه گالیون می دم که برین کتابای رولینگو بخونین و دوتا ورد یاد بگیرین نکنه اکسپلیارموسم بلد نیستین؟

و این گونه بود که مردم گالیون به دست به سمت فلوریش و بلاتز درصدد خرید کتاب های رولینگ سرازیر شدند.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
اگه گفتین مجلس که بی صاحاب باشه چی میشه؟ چی؟ ممکنه هر ننه قمری سرشو بندازه پایین خودشو با عله و عوله و فاطی کوره بیاد وسط جشن و بریز و بپاش کنه؟ ها؟ این فامیل دورا که سالها آرزوی عکدمی به دلشون مونده میان میکروفنو از ارکستر میگیرن و روی سن شیرین‌کاری میکنن؟
آ باریکلا... حالا تصور کنین این مجلس یه بچه غول با زن تازه به غول رسیدگیش بود! ینی چی؟ ینی هر دوی موارد فوق الذکر با هم داشت اتفاق میفتاد.

تدی که در راستای خود وسط مجلس پرت‌کنی و استفاده از شهر هرت بودن قضیه تونسته بود به موقع به برنامه برسه، همینطور که جیمزو دنبال خودش میکشید جمعیتو کنار زد و سر راهش یه کفگیر باقالی پلو و نیم کیلو گوشت مرغ و یه تیکه ته چین و مقدار کافی ژله ریخت تو بشقابش و یه لحظه به کوهی که ساخته بود نگاه کرد و سریع ازش یه عکس گرفت و با هشتگ #بزن فرستاد رو اینستاغلام و خودشو بالاخره به استیج رسوند، جایی که کله‌ی ولدک نقش رقص نور مجلسو ایفا کرد.

- با زبون خوش میکروفنو بده من و از کادر خارج شو!

ولدک که تازه مراحل عرفان رقص نورو رد کرده بود و تازه میکروفنو گرفته بود و آماده‌ی خوندن اولین آهنگ انتخابیش بود و عمرا به این راحتی این موقعیت ستاره شدن رو از دست میداد، آواداکداورایی نصیب تدی کرد که خشکش کرد، ولی از بخت بدش تدی تازه save کرده بود و با نصف انرژي برگشت و ژله پلو رو ریخت تو خندق بلا و انرژی بارش فول شد و چشمکی به جیمز زد که یعنی "بزن داداش"!

جیمز اومد جیغ بزنه که چشمش افتاد به مورفین گانت کعینهو اینا که اسم رمز شنیده باشن،زودتر از اون یه گوشه مشغول زدن بود و کل خاطرات بچگیش اومد جلو چشمش و خشم پاترها کلهمشو در بر گرفت و یه فن بوقیتسو حروم مورف کرد که شوتش کرد سمت ولدکو و هر دوشون با هم شوت شدن خارج از مجلس، درست وسط خونه ی عله که پشت درش کوئی سرخوشانه منتظر بود!

دقیقه‌ای بعد

تدی زوزه می‌کشید:

- My Plug in baby ... :hungry1:

ملت فریاد میزدن:

- Crucifies my enemies...

و جیمز هم رداشو گرفته جلوش و بین جمعیت می‌چرخید و هدبنگ میزد و سیکل و گالیون شاباش میگرفت. کمی اونطرف تر هم تو جایگاه داورا خانم گو-گو و آقا کچل خوشتیپه و اون یکیشون که همیشه بشکن میزنه، با دقت دنبال پیدا کردن ستاره‌ی جدیدشون بودن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
{الادورا ارزشی ِ خونم پایین اومده بود. }

گراوپ در حالیکه نعره می کشید وارد دخمه ی اسنیپ شد.
سورس اسنیپ جیغ زد و هری را جلوی خودش سپر کرد: از من دفاع کن پاتر!

هری که بازوانش گیر دست های اسنیپ بود، علیرغم میل باطنی اش چشم هایش را ورقلمبیده کرد، گردنش را مثل لاکپشت ها جلو کشید و با تمام قدرت به پیشانی اش فشار آورد.

ناگهان اشعه ی سبز رنگی که سالها پیش از چوبدستی لردولدمورت به صورت فلورسانس در زخم پیشانی هری ذخیره شده بود بیرون زد و صاف خورد وسط شکم گراوپ.

گراوپ: عععععععععععععععععععع!

شکم گراوپ فرورفته شد و آواداکداورا را بازتاب کرد. اواداکداورا خورد به سقف دخمه و از آنجا هدایت شد سمت ترشیجات اسنیپ و بعد خورد به قدح اندیشه و منعکس شد و از پشت خورد به شونه ی اسنیپ که هری رو محکم نگه داشته بود.

اسنیپ: ععععععععععععععععععععع!

با این فریاد، اسنیپ به زمین افتاد و توجه هری را به خود جلب کرد:
- هرر..ری..به .. من..نگاه...کــ...ن!
- بمیر بابا مرتیکه هیز!

لگد هری، کار اسنیپ را یکسره کرد.
وقتی اسنیپ مرد، هری از روی پیکر بیهوش گراوپ پرید و از دخمه ها بیرون رفت که برود وزیر سحر و جادو بشود و دنیا را تسخیر کند.

جیمز و نویل و گلرت و نیکلاس و دامبل درب و داغون و سدریک و سیریوس و هدویگ و دابی و رون و چوچنگشون هم دنبالش راه افتادن که برن. لیلی هم برگشته بود توی چوبدستی.

دامبل درب و داغون تا فهمید هری چه در سر می پروراند خودش را انداخت جلوی هری : نـــــــــــه! هری! وزارت پدر و مادر نداره هری!
هری که ناراحت شده بود تکانی به چوبدستی اش داد و دامبل درب و داغون را به پادری خانه ی گریمولد در شهر لندن منتقل کرد که آن جا برای ملت در را باز کند.

بعد دابی خودش را انداخت جلو و گفت: هری پاتر نباید رفت وزارت قربان! مخمصه قربان، توطئه ای در کاره!

هری که عشق قدرت کورش کرده بود دابی را مثل نارنجک گرفت انداخت توی دهان سیریوس که باز شده بود برای نصیحت و سیریوس منفجر شد. (کپی رایت بای پانیشر)

هری: کسی هس که مشکل داشته باشه بازم!؟
بقیه ی ارواح مودبانه برگشتند داخل چوبدستی درحالیکه سر تکان می دادند و زیرلب می گفتند: ای لیلی..ای لیلی..ای لیلی..ای لیلی...

و هری پاتر، پسری که زندگی می کرد، پیشانی اش را باد کرد و با غرور از دخمه ها خارج شد.


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱۹ ۱۲:۲۷:۲۷


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۴۷ جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
آلیس یک املت ردیف کرد و نشست با شوهرش خورد و بعد هم درمانگر آمد و قرص هایشان را داد خوردند و گرفتند تا صبح تخت خوابیدند و نیمه ی این دنیایی دامبلدور هم لای تخم مرغ ها و قرص ها و اسید معده ها هضم شد و رفت پی کارش!

اما در آن دنیا تنها نیمه باقیمانده دامبلدور در ایستگاه کینگزکراس منتظر بود بلکم یک پسر برگزیده ای سر و کله اش پیدا بشود و او را از لنگ در هوا بودن برهاند.

همچنان منتظر بود که ناگهان از دور توده ای گرد و غبار را دید که با سرعت به او نزدیک می شد و بعد از مدتی دریافت که این توده ی غبار از زیر گام های عده ای جماعت خشمگین چماق به دست برخاسته که جلوتر از همه شان نویل لانگ باتم است.

دامبلدور اولش از دیدن پسر برگزیده تازه اش خیلی ذوق کرد ولی بعد که دید پشت سر نویل، جیمز پاتر و پروفسور دیپت و آریانا دامبلدور و گلرت گریندل والد و نیکلاس فلامل و خلاصه تمام کسانی که یکروزی دامبلدور با نیرنگ هایش در حقشان ظلم کرده و از زندگی ساقطشان کرده بود، دارند می دوند، دوزاری اش افتاد و یک ریش داشت، دو تا هم قرض کرد و دِ بدو! ولی خب پایش به ریش ها گیر کرد و خورد زمین و جماعت رسیدند و گرفتند و تا می خورد زدندش!

به سبک داستان های هزار و یکشب دامبلدور را در حال کتک خوردن از طلبکارهایش رها کرده و به سراغ هری می رویم:

هری از اتاق ضروریات بیرون آمد و دست های خیسش را با ردایش خشک کرد: آقا کار ما تمومه! کسی نمیره اتاق ضروریات؟

و وقتی دید کسی نمیره اتاق ضروریات چراغ را خاموش کرد و سوار پله های متحرک شد و آمد پایین و یکراست رفت توی دخمه ها و زد با لگد در دخمه ی اسنیپ را شکست و رفت تو: هاستالاویستا بیبی!

- هوووووو! چخبرته پاتر؟ 500 امتیاز از گریفندور کم می کنم.
- غلط می کنی مرتیکه کله چرب! دیشب تو قدح پرفسور دامبلدور بودم، دیدم می خواستی شوهر ننه م بشی، اومدم حقتو بذارم کف دستت! آییییی نفس کش!

هری عربده کشید و یک بطری معجون برداشت و کوبید به میز و تیزی اش را گرفت طرف گلوی اسنیپ. اسنیپ هم یک آپدوچکی خواباند زیر گوش هری و کار بالا گرفت و طرفین دست به چوبدستی شدند و اکسپلیارموس بود که بین دو جبهه رد و بدل می شد.

ناگهان طلسم های دو طرف با همدیگر برخورد کرد و جادوی قبلی پیش ایجاد شد و جیمز و لیلی و نویل و گلرت و نیکلاس و دامبل درب و داغون و سدریک و سیریوس و هدویگ و دابی و رون و چوچنگشون از توی چوبدستی اسنیپ ریختن بیرون!

هری وا رفت: دِ بیا! همه ی اینا رو تو کشتی؟ یعنی ولدمورت بی گناهه؟ یعنی این همه وقت دامبل به من دروغ می گفت؟ یعنی دست تو و دامبل تو یه کاسه ست؟ یعنی ولدمورت دوست منه و شما دشمنید؟ یعنی من باید درخواست دوستی دراکو مالفوی رو در قطار هاگوارتز قبول کرده و به اسلیترین می رفتم؟

اسنیپ: زبون به دهن بگیر بابا... من جز آلبوس بقیشون رو نکشتم که!... اصن این چوچنگشون که زنده است! تو واسه چی ریختی بیرون زنیکه جاپونی؟

چوچنگشون: سورپرایز!

هری: داری مغلطه می کنی اسنیپ! تو همه ی این نقشه ها رو ریختی تا منو بکشونی اینجا و تحریکم کنی تا از چوبدستیم بر ضدت استفاده کنم و هدفت این بود که جادوی قبلی پیش اجرا بشه و ننه لیلی از چوبدستیت بیرون بیاد تا ازش خواستگاری کنی! تو فکر کردی می تونی سر پسر برگزیده رو گول بمالی؟ ... هووووووی! با توام ها! وقتی دارم باهات حرف می زنم تو چشمای من نگاه کن نه چشمای ننه لیلی!

اسنیپ: باشه پاتر! به هرحال برای من فرقی نمی کنه!

هری دو دستی چشم هایش را پوشاند: ای بابا! صد رحمت به باسیلیسک! لازم نکرده! اصن تو چشمای چوچنگشون... نه! نه! چو چنگ هم دوست منه. تو چشمای بابام نگاه کن. ننه! شوما هم برگرد تو چوبدستی. من خودم این کله روغنی رو آدمش می کنم.

هری و اسنیپ همچنان درگیر بودند که ناگهان صدایی از بیرون دخمه ها شنیده شد: هرمی ریش دامبل خواست! دامبل کجا بود؟


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱۹ ۱:۳۲:۳۵
ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱۹ ۱:۴۹:۱۹


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹ پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
ولدمورت درحال رقص با نیکول بود که مجهول الهویه ای بهش آب کدو حلوایی معرفی کرد و هی از ولدمورت انکار و از نیکول اصرار! آخر سر ولدمورت به زور نیکول خورد. و چون ولدمورت نه روح بود که آب کدو ازش رد بشه و بریزه و نه آدم بود که بمونه تا مراحل بعدی، آب کدو حلوایی همون وسط هی می رفت بالا هی می رفت پایین و سرگردون مونده بود.

در همین حین دامبلدور می رسه به ولدمورت و چون دامبلدور باید از همه لحاظ برتری خودشو حفظ کنه یه لیوان آب کدو هم دامبلدور میخوره. مردمم این وسط فکر می کنن هرمیون و گراوپ دلقک دعوت کردن پس به زور دامبلدور و ولدمورتو می برن بالای سن و خودشون با تشویق و پاپ کورن میشینن پایین سن.

ولدمورتم که تا حالا کسی بهش نخندیده بود و هم چنین دوست نداشت هم زمان که اون معرض توجه عامه دامبلدورم در معرض توجه باشه دامبلدور رو بلند کرد و با تمام قدرت پرت کرد یه جای دور و خودش شیک و مجلسی روی سن باقی موند.

دامبلدور هم از اون طرف رفت هی رفت، هی رفت تا دیگه نرفت و داخل مایتابه ی آلیس که مزین به روغن بود، افتاد.
آلیس هم از همه جا بی خبر نیمرویی رو شکست و روی دامبلدور خالی کرد.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳

الادورا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
[جیمز، ببین چه کردی با تاپیک آ....:d
]

حالا از این طرف الادورا متعلق به قرن شونصد قبل از میلاد بود و جیمز و تدی مال قرن هونصد بعد وفات(!) ، اینه که چون نمیشه یکی از تو شونصد قرن قبل میلاد همزمان با یکی هونصد قرن بعد میلاد یه چی رو دیده باشه ،شورای عالی جادوگری هار هار به ریش دراز دامبلدور خندید و شاهدا رو صدا نکردن و دامبلدور اعدام شد.

بعد خب دامبلدور نمرد ، اگه گفتین چرا؟

بعله چون دامبلدور نویل رو کشته بود یه تیکه از روحش تو مایتابه آلیس مونده بود و مایتابه آلیس الان هورکراکس دامبلدور بود ،واسه همین دامبلدور نصف روحش موند تو دنیا و نصف دیگه ش رف اون دنیا!

یه تیکه روح اون دنیای دامبلدور که رفت تو کینگزکراس اون دنیا نشست و ردای خوشگل سرمه ایشو به تن کرد و منتظر موند پسر برزگیده ش( حالا هر کدومش) بیاد اونجا و گولش بزنه که سوار قطار شه بره به دیار باقی و انتقامشو بگیره خلاصه. این یکی نیمه با نصف دلی شکسته نصف دماغشو بالا کشید و با عینک ربع دایره ایش کورمال کورمال رفت و رفت و رفت تا به جشن هرمیون اینا و اون یک دوم به توان هفت ام روح ولدمورت رسید....

اینور بازار هم آلیس هم مایتابه ش رو پیدا کرده بود و داشت می رفت واسه شام ملت توش غذا بپزه....بعله...

عاقبت تیکه روحی که از تو هورکراکسش در میاد میره ددر دودور همینه!


ویرایش شده توسط الادورا بلک در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱۶ ۲۳:۵۸:۵۷



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۰۳ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
ولدمورت که گرخیده بود هر طرفی رو نگاه کرد عشق و بوسه و حتی احیانا موارد مثبت هجده ای رو مشاهده کرد که کلا با گروه خونیش سازگار نبود!! اون دوست داشت همه فقط عاشق خودش باشن، چه معنی داره اینهمه عشق و محبت و اوووووووغ()..نزدیک بود بیاره بالا که ناگهان...یه دختر مو بور و چشم آبی با مینی ژوپ صورتی اومد جلوش و به فرانسوی گفت:

_ "با من میرقصی؟" :zogh:

ولدمورت: خخخخخخ... برو بچه جون! برو با همسن و سال خودت بازی کن!

دختر زیبا که اسمش "نیکول" بود، نخودی خندید و جواب داد:
"وای تو چه پسر خشن و با اعتماد به نفسی هستی! من عاشق اینجور پسرام! بیا دیگه! ناز نکن!"

خلاصه از نیکول اصرار و از ولدمورت انکار...و چون ولدمورت هنوز قالب اصلی خودش را به دست نیاورده بود و قدرتی نداشت بالاخره مجبور شد با دختر برقصه و هی وای من! وای اگر بلاتریکس بفهمد...


آما
از آنطرف دامبلدور که نویل رو کشته بود بردن دیوان عالی و میخواستن محاکمه ش کن...اما دامبلدور گفت که من سه تا شاهد دارم و میخوام اونا بیان تو جلسه دادگاه...الادورا بلک...جیمز سیریوس پاتر و تدریس ریموس لوپین...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.