هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۳

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
خلاصه:
گیس و گی کشی... فحش و فحش کاری... و در یک کلمه، خاله بازی بین خانواده مالفوی و پاتر و ویزلی...ماجرا از آن جا آغاز شد که اسکورپیوس به خواستگاری لیلی آمد...


توصیف صحنه آهسته کنونی:
انگشت اشاره دست راست هری در چشم سمت چپ دراکو بود و انگشت میانی دست چپ دراکو در چشم سمت راست هری... موهای بسیار بلند، قرمز و دلفریب جینی ویزلی در دستان آستوریا که دستکشی سیاه رنگ پوشیده بود به شدت کشیده میشد و گوش سمت راست آستوریا در دست چپ جینی مانند موج رادیو پیچ و تاب میخورد... هوگو و رز و جیمز مانند دعواهای برره ای روی اسکورپیوس افتاده بودند و آن بیچاره وقتی در آن زیر ناله ای میکرد، جیمز با یویوی صورتی خود بر سرش میکوفت... که یهو صدای جیغ و داد همه بلند شد و جمعی که تا چند دقیقه پیش مانند سک و گربه بر سر هم میزدند در کنار هم روی میز وسط سالن جمع شدند...

هری: اممم... جینی چی شد که اینجوری جیغ کشیدی؟
جینی: هری جان، عزیز دلم، همسر خنگم، خب دعوا بود دیگه وسط دعوا که ناز نمیکنن، جیغ میکشن!
دراکو: امممم... آستوریا، عزیزم، تو بودی اینجوری جیغ کشیدی؟
آستوریا: آره عشقم، آخه یه چیزی شبیه چیز دیدم!
جیمز: چی چی چی؟ اژدها؟
آستوریا: نه گوگولی، اژدها تو خونه محقر شما جا نمیشه، خونه ما یه چیزی حالا!
جینی: خونه تونو به رخ ما میکشی، سوسک سیاه؟!
هری و دراکو: ببندید!
دراکو: آستوریا، عزیز دلم میشه خواهش کنم بگی چی دیدی؟
آستوریا: چیز، دیگه! چیز! همون که خودت میدونی من نمیتونم اسمشو ببرم!
دراکو: چی؟؟؟ ارباب برگشته؟ لرد ولدمورت رو دیدی؟
هری در حال آنفارکتوس: اسمشو نبر؟! ... دوباره بعد نوزده سال؟
لیلی: مـــــــامــــــــان!
آستوریا: نه بابا لرد ولدمورت کجا بود! من فقط یه چیز دیدم... یه... امممم... موش!

بعد از اینکه جمعیت از روی میز به پایین اومدن و با موش خندان روبرو شدند، هری متوجه قضیه شد و گفت:
_ پیتر! تو دوباره شکل جانورنمات شدی؟ جیمز بپر اون چوبدستی منو بیار یه اسکپلیارموس خیلی قدرتمند بهش بزنم حالیش شه!

پیتر به شکل انسانیش دراومد و با خنده موذیانه ای گفت:
_ بابا جنبه داشته باشید ... من فقط دیدم اینجا مجلس خواستگاریه گفتم منم بیام شاید به نون و نوایی رسیدم!

جینی: نون و نوا؟ منظورت زنه؟ تو کدوم دختر رو دوس داری؟

چشمان پیتر شبیه قلب شد ( ) و گفت:
_ دختری با چشمانی به رنگ آبی دریا، پوستی به رنگ برف و لبخندی چون طلوع خورشید!

آستوریا: امممم... فلور دلاکور رو میگی؟
پیتر: نه بابا، سارا کلن!

دراکو سریع نزدیک پیتر شد و با خنده ای شیطانی گفت:
_ پیتر اگه بخوای من همین الان برات میرم خواستگاری فقط تا جایی که شنیدم سارا یه گربه سیاه و سفید هم داره!

رنگ از رخسار پیتر پرید...




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱:۴۴ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
دراکو گفت:
نه ممنون رژیم دارم!

در همین هنگام در به شدت کوفته شد.
جینی به سرعت به سمت در رفت و آن را باز کرد و با قیافه ی خشمگین هوگو روبه رو شد.پشت سر هوگو رز با قیافه ای خونسرد و رون و هرمیون باقیافه ای وحشت زده وارد شدند.
هوگو در حالی که ازخشم سرخ شده بود فریاد زد:
-این پسره ی ... اینجا چی کار میکنه؟
هری با عصبانیت گفت:
-منظورت چیه هوگو؟!
-این پسره از رزم خواستگاری کرده بود و کلی بهش گفته بود عاشقتم و از این حرفا...
آسپ(آلبوس)با عصبانیت به اسکوری(اسکورپیوس)نگاه کرد.راستش خود آسپ نیز عاشق رز بود.

اسکورپیوس موهای بلندش را تابی داد و گفت:
-چرند میگه.من از اولشم عاشق لی لی بودم.
رز با همان خونسردی گفت:
-بعد جواب رد من رفتی سراغ لی لی،آره؟
-اوهوم!
آسپ با عصبانیت به سمت اسکورپیوس حمله ور شد که قوری ننه هلگا که معلوم نبود برای چه در دستان اوست آلارم داد:
-دعوا کنید،ولی اسراف نکنید
در همین حین هوگو رو به عمه ی خود گفت:
-عمه جینی شما که می دونستید من چقده لی لیو دوس دارم برا چی گذاشتین اینا بیان خواستگاریش؟(اینا را به طور تحقیر آمیزی ادا کرد)

جینی با خود فکر کرد.هوگو پسر فهمیده و خوبی بود و به راستی شایسته یبهترین ها بود و خود نیز در دل آرزو می کرد،دخترش لی لی، با هوگو ازدواج کند نه اسکورپیوس.
آستوریا با عصبانیت گفت:
-توهینم یه حدی داره!اینا ینی چی؟ما از خاندان مالفوی هستیم.مالفوی،نه ویزلی که بهمون تحقیر بشه.

رون خشمگینانه به همسر دراکو نگاه کرد و بعد فکر شیطانی ای به سرش زد و گفت:
-راستی دراکو،پانسی چی شد؟آخ که نمی دونید این پانسیو دراکو چقد همدیگرو دوست داشتن....

دراکو ملتمسانه به رون نگاه کرد که دیگه ادامه نده و از زیر دست و پای همسرش خاطره لاوندر و چو را زنده کرد و هرمیون و جینی نیز مشغول در آوردن چشم همسرانشان شدند....




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۳۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
از ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
خلاصه:
اسکورپیوس مالفوی به همراه خانواده اش برای خواستگاری لیلی به خانه هری آمده است.به غیر از لیلی که عاشق اسکورپیس است، همه اعضای خانواده از این وصلت ناراضی می باشند.ولی چاره ای جز مدارا نمی بینند.البته جیمز کمی شیطنت می کند...
= = = = = = = = =


-عمو دراکو!عمو دراکو!
-
-جیمز ساکت باش و الا مجبوری بری اتاق!
-عمو دراکو!راسته که شما و بابام همش به جون هم میفتادین؟راسته که شما هم مرگخوار هستین؟ آره؟آره؟آره؟عمو دراکو خیلی دوست دارم آرم روی دستتونو ببینم!

قبل از این که هری بتواند کاری کند،جیمز با جستی خود را به روی دراکو انداخته بود و آستینش را بالا زده بود.دراکو سعی کرد دستش را مخفی کند ولی دیگر دیر شده بود.دراکو و همسرش به همراه خانواده پاتر فقط سعی کردند در راستای تلطیف فضا،زورکی لبخند بزنند.چیزی که بر روی ساعد دراکو نقش بسته بود بسیار متفاوت از علامت مرگخوار ها بود.گویا سعی کرده بود به هر طریقی شده،آن آرم را نابود کند که در این کار اصلا هم موفق نبود.کلاه زمستانی و قرمز رنگی بر روی جمجمه نقاشی شده بود و سعی کرده بود زبان پیچ در پیچ جمجمه هم با تلاشی ناشیانه تبدیل به فنر شود.
-وای!خیلی قشنگه! :-"
ناگهان یویوی خود را در آورد و با ضربات تاپ تاپ، به جان جمجمه ی روی دست افتاد که این کار باعث شد هی ارباب احضار بشه،هی نشه!
-خیلی خوب جیمز دیگه بسه!فکر کنم بهتره بری تو اتاقت!
هری،کلمات آخر را تقریبا با فریاد ادا کرد.سپس چوبدستی خود را بیرون آورد و با حرکتی ناگهانی،جیمز کوچولو از روی دست دراکو کنده شد و به سمت اتاقش پرتاب گشت و در هم به رویش قفل شد.
جینی گفت:
-فکر کنم بهتر باشه لیلی با اسکورپیوس بره اتاقش تا یه کم با هم حرف بزنن.
اسکورپیوس که منتظر شنیدن این حرف بود بلند شد و گفت:
-باشه مامان جان
جینی:
هری هم که از این فضای صلح و دوستی به وجود آمده می خواست نهایت استفاده را ببرد گفت:
-آره برید!دراکو؟یه کم از این شکلات های جهنده امتحان کن.خیلی خوشمزه اس....


خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین

بللللله!جریان از این قرار بود که آلبوس بره پیش مهمونا و باهاشون حرف بزنه؛و این لی لی هم سرو سامان بگیره و بره خونه شوهرش.آلبوس،برای بدست آوردن بیشتر امکانات و تجهیزات خونه،اصرار به رفتن لی لی داشت؛تا جای بیشتری ازخونه واسه آلبوس باشه.

آلبوس ، رفت پیش مهمونا. باهاشون سلام و احوال پرسی کرد.جیمز شیطون، هم با آلبوس رفت.ازبس شیطون و وروجک بود و دست به کار های خطرناک میزد و آبرو ریزی می کرد.
جینی، هم به خاطر همین اصرار داشت که جیمز پیش مهمونا نیاد.

آلبوس،اول از همه از آقاداماد پرسید:
-شغل تون چیه؟چی کاره هستین؟

اسکورپیوس بااراده قوی جواب داد:
-تو قصر مالفوی کار میکنم.پدر و مادرم هم شاهد این قضیه هستند.

آلبوس گفت:
-خوبه،آفرین. لی لی ما هم تو دانشگاه در حال خواندن درسهاشه.

جیمز یه تیکه جالبی به آلبوس انداخت:
-چرا دروغ میگی آلبوس،تو روز روشن.
لی لی که حی و حاضر کنار مانشسته و تو دانشگاه نیست.

جینی با شرم و خجالت زدگی گفت:
-ببخشید،عذر خواهی میکنم.این پسر ما یکم شوخ طبع تشریف دارن. لی لی دانشگاه میره.!!

بله!!مثل اینکه آقا داماد و عروس خانم همدیگه رو پسندیده بودند و میخواستند قرار های عقد و عروسی رو بزارن.



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳

ریونا بونز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۴ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴
از کتابخونه هافل! :)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 156
آفلاین
آلبوس بر عکس برادر بزرگ ترش ادم منطقی ای بود. طبیعی بود که با دیدن مالفوی ها در خانه شان تعجب کند. از همه بدتر اینکه کسی حتی او را خبر هم نکرده بود! با غضب به پدر و مادرش نگاهی انداخت. و به سمت اتاق آلبوس رفت. جینی از همه بیشتر از حضور مالفوی ها ناراحت بود ولی تحمل نگاه های البوس را نداشت، به اتاقش رفت تا به او توضیح دهد.

- آلبوس منم! ببین پسرم مالفوی ها اینجان تا از خواهرت خواستگاری کنند! عصبی نشو... من خودمم ناراضی ام.

- خواستگاری لی لی؟

- آره دیگه مگه چندتا خواهر داری تو، بچه؟

تعجب البوس کم کم محو شد و جای خود را به لبخندی شیطانی داد. ( )

- خب آلبوس، این داداشت که کمک نمی کنه. تو بیا بشین کنار من. کمکم کن که قضیه خواستگاری رو یه جوری تموم کنیم که برامون شر نشه! من اصلا از این مالفوی ها خوشم نمیاد.

آلبوس کمی فکر کرد. مگر چند تا خواهر داشت؟ قرن 21 ــه! زشت نیست که بخاطر اختلاف های قدیمی نگذاره خواهرش خوشبخت بشه؟!

- باشه من الان میام. خیالت راحت! کمک می کنم طوری قضیه حل شه که همه راضی باشیم!

- آفرین پسر باهوشم! من میرم تو هم زودی بیا!

همین که جینی در را پشت سرش بست. البوس با خود گفت:

- کاری می کنم لی لی خوشبخت شه! نمیگذارم یک دونه خواهرم غمگین باشه.

تو همین فکر ها بود که سر و کله جیمز با یویو محبوبش پیدا شد!

- هی آسپی! نطرت چیه؟ نقشت چیه؟ میدونم میخوای یه کاری بکنی! قشنگ برام توضیح بده!

آلبوس هم مجبور شد تمام نقشه اش را برای برادرش توضیح دهد. و بعد جیمز هم قبول کرد که با آلبوس همکاری کند. نه برای اینکه خواهرش خوشبخت شود بلکه برای اینکه لی لی را شوهر دهد تا جای خودش در خانه بیشتر شود!

آلبوس و جیمز به اتاق نشیمن رفتند و در کنار لی لی نشستند. جینی هم با این که از حضور جیمز ناراضی بود ولی چون آلبوس در آنجا بود قوت قلب گرفته بود. در این حین، هری داغ کرده بود و نمیتوانست جلف بازی های اسکوپیوس و خانواده اش را تحمل کند.


only Hufflepuff




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۳

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین

هری،سکوت کرد.هیچ نگفت.خودشو کنترل کرد.خشمش رو پنهان کرد.میخواست ببیند،ماجرای خواستگاری به کجاختم میشه.

هری و جینی به اندازه کافی فهمیده بودندکه این دراکو و پسرش خیلی جلف اندبااون حرکتشون.
بعدازینکه اسکورپیوس به لیلی گفته بود که چراچادر گذاشتی؟میخواستی لباس قرمزتو بپوشی. لی لی صورتش،سرخ شده بود نمیدونست چی باید بگه.خجالت کشیده بود.
اصلا از اسکورپیوس انتظارنداشت که همچین کاری بکنه.توحیرت مونده بود.

خلاصه؛دراکو و هری شروع به صحبت کردند. اول،دراکو درمورد پسرش توضیح داد
گفت:
-پسرمن،همه چی تمومه،خونه داره و ماشین داره و هیچ کم نداره.
هری تودلش گفت:مهم اخلاق خوبه که نداره.ههه

هری،هم درمورد دخترش توضیح داد
گفت:
-دخترمن،هیچ عیب و ایرادی توش نیست اینومن نمیگم همه میگن.مودب ،باوقار،خیلے عالے(بیست)


دوتابرادر داره.یکی از یکی دیگه بهتر.
آلبوس.جیمز
آلبوس بعداینکه فارغ التحصیل شد به وزارتخونه رفت و اونجا کارمیکنه و جیمز هم بچه هست هنوز.خب دو تا خونواده گرم صحبت شدند.

کم کم داشتند صمیمی میشدند،که یهو زنگ آیفون به صدادراومد.هری و جینی،تعجب کردند یعنی کی میتونست باشه؟!

هری ،دررو بازکرد یهو آلبوس رو دید.یکه خورد.
وقتی آلبوس داخل شد،سرو کله مالفوی ها رودید؛شاخ درآورد به تندی به اتاقش رفت.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۳

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۰:۰۸ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین
- تق تق! (صدای در)

همینکه صدای زده شدن در به صدا در آمد ، جیمز با سرعت در اتاقش را باز کرد و به طرف در خروجی خانه دوید تا در را باز کند اما در میانه ی راه با حرکت اکروباتیک پدرش مواجه شد که او را نقش بر زمین کرد.

جیمز: « »

هری رو به جینی کرد و گفت: « خوبه! فک کنم تا چند ساعت همینطور بیهوش می مونه! ببرش به اتاقش و درشو هم قفل کن! »

جینی خم شد و جیمز را بر دوش گرفت و به اتاقش برد. هری نیز به طرف در رفت. قبل از اینکه در را باز کند ، به لیلی نگاهی انداخت که در اشپرخانه ایستاده بود و نیشخند می زد.

هری: « نخند دختر! یکم حیا داشته باش! اشتباه از من بود که نفرستادم بری بسیج خراهران وزارتخونه! اگه می فرستادمت اونجا اینقدر قرتی نمی شدی! »

هری دستش را به طرف دستگیره در برد و ان را خم کرد تا در باز شود. پشت در دراکو مالفوی با همان تیپ قدیمی خودش ایستاده بود. موهایش کوتاه و به رنگ طلا بودند. قدش کمی از هری بزرگتر بود و با چشمان تیزش هری را برانداز می کرد. مثل همیشه نیز یک کت و شلوار سیاه رنگ پوشیده بود. در کنارش نیز همسرش ایستاده بود که سعی داشت لبخندش طبیعی به نظر برسد.

هری نفس عمیقی کشید و گفت: « بفرمائید داخل! » و از جلوی در کنار رفت تا انها وارد شوند. با وارد شدن انها بالاخره توانست اسکورپیوس را ببیند که مثل پدرش کت و شلوار سیاه رنگ پوشیده بود و یک دسته گل بسیار بزرگ در دست داشت! صورت اسکورپیوس برعکس پسرش خشک نبود و همینطور لبخندش برعکس مادرش مصنوعی نبود.

اسکورپیوس نیز موهایش طلای رنگ بودند اما بسیار بلند بودند و به شانه اش می رسیدند. هری با دیدن این موها کمی خشمگین شد و با لحنی عصبانی تر گفت: « بیا تو پسرم! »


اتاق نشیمن



خانواده مالفوی در کنار هم نشسته بودند و در سمت چپ آنها نیز هری و جیمز! هری به دقت در حال وارسی پسر مالفوی بود و سعی داشت نکته های فراوانی را از کشف کند.

طرف دیگر جینی مبهوت لباس زیبای همسر دراکو شده بود و با حسادت در حال وارسی آن بود.

در همین لحظه بود که لیلی در حالی که چادری سفید رنگ پوشیده بود از اشپزخانه بیرون آمد تا برای مهمانان چای تعارف بکند. اول از همه به سمت دراکو رفت و گفت: « بفرمائید پدر جان!»

دراکو چایی را برداشت و با نگاه خشمگینی لیلی را وارسی کرد اما لیلی تعمل نکرد و به طرف همسر دراکو رفت و گفت: « بفرمائید مادر جان! »

در همی لحظه دراکو با صدای بلندی گفت: « میگم آقای پاتر دخترتون چقدر زود فامیل میشن! »

هری کمی سرخ شد و پاسخی نداد. لیلی که تازه متوجه گندی که زده بود شده بود ، بد از تعارف کرد چائی به مادر اسکورپیوس ، به طرف پدر و مادرش رفت و به آنها نیز چای تعارف کرد و آخر سر به طرف خود اسکورپیوس رفت!

اسکوپیوس در حالی که نیشخند می زد ، گفت: « لیلی این چادر چیه پوشیدی؟! چرا اون لباس قرمزتو نپوشیدی؟! »

هری: « بـــــــــــلـــــــــــــه؟! »


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۳

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین


بله.وقتی این خبر،توخونه منتشر شد و جینی هم این ماجرا رو فهمید. البته ؛هری بهش گفت.

جینی اصلا حتی یه ذره هم موافق نبودچون؛با مالفوی ها رابطه خوبی نداشتن .همیشه ضدهم بودن و هستن و خواهند بود.

دیگه چه کنیم عشق و عاشقیه دیگه .شایدباازدواج دونفر تو خونواده ای که دشمن هم هستن،کینه ها ازبین بره.ولی اینطور نیست. کینه هاازبین نمیره.


بریم ببینیم خواستگاری چی میشه؟
آیا لی لی لونا اونهارو می پسنده؟

اما،جینی اصلا مایل نبود دختر قشنگ و نازو همه چی تمومشو،به اون مالفوی ها بده.اصلا باورکردنی نبود.!ولی انگار *اسکورپیوس* اخلاقش با بقیه مالفوی ها فرق میکرد .یکم خوشروتر ،باوقارتر ازبقیه بود.اخلاقش خیلی شبیه لی لی بود.


هری و جینی اصرار کردند که جیمز ازاتاقش بیرون نیاد. چون اگه توخواستگاری حضور داشت ،مامان و باباش رو اذیت میکرد.آلبوس،هم نبود چون تووزارتخونه کارداشت.
جینی،تدارکات زیادی دیده بود آماده بودند.خیلی مرتب و منظم

جینی،خیلی استرس داشت که مبادا اگه بچش بااین خونواده وصلت کنه خوشبخت میشه یانه؟این فکرا خیلی اذیتش میکرد اما هری به اون قوت قلب میدادو اون هم آرامش میگرفت.

مهمونا ازراه رسیدن .زنگ در به صدادراومد.
نقل قول:

مرلین (پیر دانا) نوشته:
بنگاه معاملات ملکی سازمان اداره اوقاف و شهرسازی با مدیریت لوویس
توضیح در مورد تاپیک و پشت صحنه آن:
همونطور که همگان می دانند دهکده هاگزمید مکانیست که سراسر آن را جادوگران خانه دار هستند. یعنی هیچ ماگلی در آن زندگانی نمیکند. البته موضوع مورد نظر ما خانه های افراد جادوگر است.
من باب مثال آگوستوس رانکین کلبه ای در یکی از کوچه های انتهای هاگزمید از خود دارد و در این جا به ثبت رسانیده است.
هر جادوگری میتواند در هاگزمید برای خود خانه بخرد. به تازگی زمین بزرگی در کنار هاگزمید توسط وزارت سحر و جادو و به دستور گیلدروی لاکهارت خریداری شده و منازل مسکونی در آن بنا میشود.
در این مکان (بهتره بگم تاپیک) دوستان عزیز و گرامی و جادوگران میتوانند نمایشنامه هایی را که در خانه افراد میگذرند پیاده فرمایند.
به طور مثال مدآی مودی در هاگزمید خانه دارد(نداره ها مثل میگم) و کسی بخواهد نمایشنامه ای در باب خانه وی بنویسد. اینجا مکان آن است!
اگر کسی در هاگزمید خانه ندارد اینجا را دفتر جناب لوویس بداند و فکر کند وی فروشنده است و خانه خود را بخرد.
اینکه شما با چه کسی همسایه باشید نیز به خودتان مربوط است.

شروع کنید ببینیم انشالله به کجا میرسیم.
(دوستان درسته من تاپیک رو زدم اما مرلین کبیر رو فعلا وارد این بازی نکنید!)


پی نوشت:
در جواب سرژ تانکیان
من بعد از این همه سال گفتم یه آزمایشی کنم که هاگزمید رو توی یه تاپیک اداره کنیم و در موردش نمایشنامه بنویسیم. به جای اینکه همه چیز در یک کلبه در یک مغازه در یک پارک رخ بده در بین کوچه ها نزدیک مغازه ها.. خیابانها... و درون هر خانه ای رخ بده..
اینجوری دهکده هاگزمید یه مقداری جمع و جورتر میشه و در دست قرار میگیره اوضاعش..(فعلا که یه هفته آزمایشی این تاپیک هست.. اگه دیدیم فایده نداره میبندیمش)



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۳۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
از ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
با اجازه حضرات، سوژه جدید
= = = = = =
-پسرم.قربون شکلت برم.نکن
بوپ بوپ(افکت برخورد یو یو به کله ی هری)
-قربونت برم.شیطنت نکن.بیا این جا بشین.
بوپ بوپ
-پسر گلم بیا اینجا کنارم بشین.تو واسه خودت مردی شدی نا سلامتی.بیا اینجا گلم.
بوپ بوپ
-پسره ی بوقی!بتمرگ سر جات!خدایا! این چه نهنگی بود نصیب ما کردی! :vay:
-نهنگ خوبه ددی جون!
-ددی و مرض!
نیمه های شب بود و هنوز چراغ آپارتمان پاترها روشن بود.اتفاقی افتاده بود که نه هری دل و دماغ شوخی داشت و نه جینی حوصله ی آرام کردن جیمز.قرار بود که آلبوس امشب کشیک وزارتخانه باشد و لیلی...آه لیلی! همه چیز به او ختم می شد!
دو سال از فارغ التحصیل شدن جیمز می گذشت و او همچنان بیکار و بی عار، در حال جمع کردن کلکسیون یویوهای کمیاب بود.به هر حال اگر قرار بود این پسرک، خودی نشان بدهد خیلی زودتر از این ها در مدرسه باید نشان می داد.اما خوب حقیقت این بود که جیمز فقط به ولگردی و لش بازی علاقه داشت.آلبوس به محض فارغ التحصیل شدن،جذب وزارتخانه شد و حتی کمتر به خانه سر می زد.و اما لیلی! پدر و مادرش می دانستند که او از سال ششم وارد یک رابطه عاشقانه شده بود.اما نمی دانستند که چه کسی میتوانست دل دختر آن ها را به دست بیاورد.تا این که عصر امروز،لیلی حقیقتی را افشا کرد، که باعث شد مادرش غش کند و پدرش بسیار بی قرار به مدت سه ساعت مسیر هال خانه را رفت و برگشتی طی کند!خبر خیلی ساده بود!
= = =
-بابا جون!قراره فردا برام خواستگار بیاد.
-چه خوب دخترم!بیا به کنارم بنشین ببینم چه خبر است؟
لیلی با صورتی سرخ ناشی از حجب و حیا به کنار پدر نشست.
-خوب!اون آدم خوشبخت کیه که قراره دخترمو ببره خونه بخت؟
-اسکورپیوس بابا جون
-چی؟
-اسکورپیوس!
سکوتی کشنده در حلق هری فرو رفت!
-اس..اسکور...اسکورپیوس مالفوی؟
-آره بابا جون.اون منو دوست داره.منم همین طور.خیلی.فردا شب میان خواستگاری.
= = =
دیگر بین لی لی و پدرش بحثی صورت نگرفته بود.باید خود را قانع می کرد که فردا مالفوی ها مهمان آپارتمانشان هستند.
-بیا بتمرگ این جا پسره بوقی!حرف مهمی می خوام بهت بزنم
-آخ جون!حرف مهم!
-فردا قراره برای خواهرت خواستگار بیاد؟
-خوب؟
-خوب؟خوب؟تو در قبال خبر به این مهمی فقط می گی خوب؟
-خوب چیکار کنم!
-هیچی!فردا شب می تمرگی توی اتاقت!انگار نه انگار که وجود داری!نمی خوام تو دست و پا باشی!
بوپ!بوپ!
هری:
-باشه بابا جون!خواستگار کیه؟
-اسکورپیوس مالفوی
-مبارکه
-صبر کن!به چشام نگاه کن!احساس می کنم یه جوری نگام کردی بعد شنیدن این اسم!
-نه چه جوری نگاه کردم؟فردا توی اتاق می شینم!انگار نه انگار که وجود دارم!


ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۶ ۲۳:۱۶:۰۷

خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۰۶ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۱۸:۲۶ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
کوچه ی بن بستی در هاگزمید

چارلی عکسی از بزرگ ترین شاخدم مجارستان را در یک دست و در دست دیگر نشان کاراگاهی اش را می نگریست:

چرا این کاراگاهان مأموریت ندارند؟ خسته شدم. این دالاهوف هم داره ما رو می پیچونه. اژدها فروشی هم فروشنده نداره.

ناگهان صدایی از انتهای کوچه شنیده شد:

هویج سرخ... هویج سرخ... هـــــویج ســــــــــرخ!

و ناگهان یک مو قرمز دیگر در کوچه پدیدار گشت. رون در حالی که داشت اسم گروه جدیدش را زمزمه می کرد، با دیدن چارلی و نشان کاراگاهی پا به فرار گذاشت.

چارلی که رون را ندیده بود و فقط صدایی شنیده بود آسوده از کوچه خارج شد.

باد شدیدی در حال وزش بود. چارلی به سختی قدم بر میداشت که ناگهان کاغذی به صورتش بر خورد کرد و جلوی دید او را گرفت.

- این دیگه چه کوفتی بود؟ از این تبلیغات مزخرف! این تبلیغ درباره ی چیه؟



با سلام

با وجود تعداد زیادی از خلافکاران هاگزمید و نا آرام بودن شهر برای شهروندان، گروه ضربت هاگزمید با مدیریت اسکورپیوس مالفوی شروع به کار کرد.
از شما دوستان عزیز دعوت می شود تا عضو شوید.
آدرس: هاگزمید، دفتر گروه ضربت هاگزمید (!)

تاریخ آگهی: 23/دی/1389 (!)




چارلی نیم نگاهی به تاریخ آگهی کرد و پس از مدتی خیره بودن به آگهی، لبخندی بر روی صورتش پدیدار شد.

دادگستری هاگزمید

ویلبرت از پنجره به اطراف زل (ذل؟) زده بود. قطرات باران بر روی شیشه ی پنجره می ریختند. آنتونین دالاهوف شهردار هاگزنید وارد اتاق شد.

- خب ویلبرت، فکرات رو کردی؟
- راستش هنوز تصمیم نگرفتم. نمی دونم می تونم از پس این کار بر بیام.
- ببین ویلی، اگه می دونستم از پس این کار بر نمیای، بهت نمی گفتم. این کار بزرگیه.
- دستبرد به صندوق معاملات ارز هاگزمید کار من نیست.
- گوش کن. تو بزرگ ترین هکر صندوق هستی. اولین روش باز کردن قفل صندوق بانک رو تو اختراع کردی.
- خب اون برای... باشه ولی ببین، من چند روزی وقت می خواهم. باید یه برنامه ی دقیق بریزم.
- باشه. باشه. ولی این رو بدون، وقت گالیون هست.



یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.