هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۳

هوگو ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۴ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۷ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۶
از خوابگاه گریفندور،هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 78
آفلاین
هری در تالار اصلی یک تکه کاغذ پیدا کرد اما ناگهان صدای مادرش را شنید که می گفت :جیمز هری رو بردار و فرار کن .هری می دانست که منظور مادرش ولدرمورتبه است او به راهش ادامه داد اما باز این اتفاق افتاد.هری با خود گفت:با یکم کوییدیچ بهتر می شم.او به اتاق رفت و جارویش را برداشت و به زمین کوییدیچ رفت و دو ساعت بازی کرد
اما باز همان اتفاق افتاد.او به اتاق دامبلدور رفت و همه چیز را گفت.دامبلدور در جواب گفت:این یه کاغذ رویا ساز .او شمشیر گدریک گریفندور را برداشت و به داخل کاغذ کرد و حال هری بهتر شد.پایان


بازم کوتاه بود.
در نمایشنامه باید از دیالوگ و توضیحات بیش تری استفاده کنی.
تایید نشد!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۲ ۲۳:۰۱:۰۷

گریفندوری ها همیشه برندن چون شجاعن
زنده باد هری پاتر پسری که زنده ماند

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۳

هوگو ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۴ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۷ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۶
از خوابگاه گریفندور،هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 78
آفلاین
هری برای تمرین کوییدیچ به زمین رفت اما وقتی سوار جارو شد......جارو به عقب رفت بعد دیوانه سوار.به سمت بالا رفت اینقدر بالا رفت که از ابرها هم بالا تر بود هری زیرش یک نقطه ی کوچک دید وقتی خود به خود پایین تر رفت رون را دید رون نعره زد:هری باید بپری هری گفت :میگه دیوونه شدم.اما هری چاره ای نداشت هری پریدو زیرش دوشک دید روی ان افتاد


شما باید نمایشنامه ای با توجه به این پست بنویسید.
ضمنا خیلی کم نوشتید.
تایید نشد!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۲ ۱۶:۳۳:۰۳

گریفندوری ها همیشه برندن چون شجاعن
زنده باد هری پاتر پسری که زنده ماند

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۳

فوکسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
از از تو دفتر دامبلدور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 119
آفلاین
ادامه داستان از زبان دامبلدور:

بعد از حرف زدن با هری به وزارت خانه رفتم در دفتر کرواچ منتظر شدم ناگهان جغدی وارد دفتر شد از قیافه اش فهمیدم یکی از جغد های هاگوارتز است نامه را برداشتم وبادست سعی به باز کردنش کردم اما نامه باز نمی شد پس چوبدستی ام را برداشتم و باآن تلاش به باز کردن نامه کردم اما نامه بازنشد با خود فکر کردم چه عجیب مگر جز این دو شیء شیء دیگری هم برای بازکردن نامه به کار می رود بله شمشیر پس با چوبدستی شمشیر گریفندور را ظاهر و با تیغه آن نامه را باز کردم نامه از پروفسور مک گونگال بود :

آلبوس عزیز وضعیت مدرسه نسبت به قبل وخیم تر شده دانش آمو زان اسلایترین یک گوشه جمع میشوند وبا هم صحبت مب کنند رفتار آنها بیش از حد مشکوک است نگرانی من فقط به خاطر آنها نیست من نگران پاتر
ودوستانش هستم به علاوه مسابقات کوبیدچ منطقه ای در هاگوارتز برگزار میشود و اگر کسی بخواهد به او صدمه بزند من چه کار کنم پس زود تر به هاگوارتز برگرد کمی به فکر دانش آموزانت باش.

با احترام مینروا مک گونگال


تایید شد!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۲ ۱۶:۲۹:۳۵


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۳

فوکسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
از از تو دفتر دامبلدور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 119
آفلاین
ساعت 6 صبح بود هری و رون روی تخت هایشان با هم صحبت میکردند . هدویک از راه رسیده بود ونامه ای را با خود حمل میکرد نامه از دامبلدور بود هری با سرعت نامه را باز کرد وبا صدای بلند شروع به خواندن نامه کرد:

هری عزیزم فکر میکنم هرچه سریع تر باید به دفترم بیای .

بااحترام پروفسوردامبلدور

هری نامه را خواند وبا عجله به سمت دفتر دامبلدور راه افتاد .
هری کلمه ی رمز را گفت و وارد شد دامبلدور که منتظرش بود به سوی او شتافت وسریع شروع به حرف زدن کرد او گفت :(متا سفانه از گروه دفاعی هاگوارتز پیام اومده که جاسوسان اسمشو نبر در اطراف شهر پرسه میزنند بنابراین من باید برای مدتی از مدرسه خارج شده و به کمک آقای کرواچ برم پس تا من اینجا نیستم هیچ دردسر و بی احتیاتی اتفاق نخواهد افتاد .وتا موقعی که من در هاگوارتز نیستم مراقب دوستات باش )دامبلدور این را گفت و بدون مکث از دفتر خارج شد .
متاسفانه آنروز با اسلایترین کلاس مراقبت از موجودات جادوی داشتند اما آنروز هری به هیچ یک از حرف های مالفوی گوش نکرد چون زهنش مشغول حرف های دامبلدور بود.
آیا واقعا جاسوسان ولدمورت در اطراف شهر پرسه می زدند دلیل اینکار چه بود؟


ادامه دارد



پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۰:۴۲ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۳

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۲:۲۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 23
آفلاین
آنروز روز خسته کننده ای بود بچه ها با خستگی نهار خود را خوردند و به سمت خوابگاه رفتند.دامبلدور
هم مثل همیشه رفت تا در دفترش استراحت کند اما وقتی در را باز کرد دید که نامه ای روی میزش است
و از شدت کم حوصله گی روی صندلی اش نشست و گفت
-اکسیو نامه.
و نامه را گرفت و تلاش کرد که نامه را باز کند اما نامه مهر و موم شد بود سپس با خود گفت
-آره شاید با اون شمشیر بشه بازش کرد.
و گفت
-اکسیو شمشیر گریفیندور.
و شمشیر را گرفت آن را از غلاف بیرون آورد ناگهان صدایی آمد خرچ ... دامبلدور پاکت نامه را با
شمشیرش باز کرد و کاغذ متن را از آن بیرون آورد و تای کاغذ را باز کرد
در نامه نوشته بود

برای پروفسور دامبلدور
با سلام خدمت شما امیدوارم سالم و سلامت باشید ما از گروه دفاعی هاگوارتز به شما پیام میدهیم .ما
چندروزیست که متوجه رفتار مشکوکی از بعضی شهروندان شدیم خیلی از آنها شنلی سیاه به تن دارند و
به سرعت راه میروند گویا جاسوسان ولدمورت هستند چون با هیچ یک از شهروندان عادی حرف نمیزنند
و فقط با هم نوعان خود یواشکی چیزهایی میگویند اما از دیروز تا به حال ندیدمشان خواهشمندم که
بچه هارا آماده کنید چون گویا جنگ وحشتناکی در انتظارمان است
با تشکر رئیس دفاعی هاگوارتز

سپس با خود گفت

-حتما امشب باید سر شام به بچه ها بگم .


بیشتر منظورم این بود که یه متن جدید بنویسی. به هر حال...
آخر "گفت" ها هم دونقطه بذار. نوشته هات قوت لازم رو ندارن که بعد از ورود به ایفا و خوندن و نوشتن و نقد شدن رول هات به مرور قوی تر میشی.
تایید شد!

سال اولیا از این طرف!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۱ ۲:۲۲:۱۵


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۳

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۲:۲۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 23
آفلاین
آنروز روز خسته کننده ای بود بچه ها با خستگی نهار خود را خوردند و به سمت خوابگاه رفتند.دامبلدور

هم مثل همیشه رفت تا در دفترش استراحت کند اما وقتی در را باز کرد دید که نامه ای روی میزش است

و از شدت کم حوصله گی روی صندلی اش نشست و گفت
-اکسیو نامه.

و نامه را گرفت و تلاش کرد که نامه را باز کند اما نامه مهر و موم شد بود سپس با خود گفت
-آره شاید با اون شمشیر بشه بازش کرد.

و گفت

-اکسیو شمشیر گریفیندور.

و شمشیر را گرفت آن را از غلاف بیرون آورد ناگهان صدایی آمد خرچ ... دامبلدور پاکت نامه را با

شمشیرش باز کرد و کاغذ متن را از آن بیرون آورد و تای کاغذ را باز کرد

در نامه نوشته بود

برای پروفسور دامبلدور

با سلام خدمت شما امیدوارم سالم و سلامت باشید ما از گروه دفاعی هاگوارتز به شما پیام میدهیم .ما

چندروزیست که متوجه رفتار مشکوکی از بعضی شهروندان شدیم خیلی از آنها شنلی سیاه به تن دارند و

به سرعت راه میروند گویا جاسوسان ولدمورت هستند چون با هیچ یک از شهروندان عادی حرف نمیزنند

و فقط با هم نوعان خود یواشکی چیزهایی میگویند اما از دیروز تا به حال ندیدمشان خواهشمندم که

بچه هارا آماده کنید چون گویا جنگ وحشتناکی در انتظارمان است

با تشکر رئیس دفاعی هاگوارتز

سپس با خود گفت

-حتما امشب باید سر شام به بچه ها بگم .

شب شده بود بچه ها داشتند شام میخوردند آلبوس این را اعلام کرد فردای آن روز بچه ها کاملا آماده

بودند ولدمورت هم با افردش تازه به طرف مدرسه آمدند هری و دوستانش به سرعت نقشه ای جور کرده

و از پشت به افراد ولدمورت حمله کردند و آنها را نابود کردند ولدمورت هم به سرعت آنجارا ترک کرد تا

دوباره قوی شود و بازهم به آنها حمله کند


زدن 2 بار اینتر فقط در آخر هر بند توصیه میشه ولی شما آخر هر خط و حتی وسط جمله اینکارو انجام دادی که باعث میشه پستت ظاهر زیبایی نداشته باشه. غیر از آخر بندها در بقیه ی موارد زدن یکبار اینتر کافیه.
در آخر جملاتت هم حتما از علائم نگارشی مناسب مثل نقطه، دونقطه و... استفاده کن.
اتفاقات 7-8 خط آخر خیلی سریع رخ داده. یا باید باحوصله ی بیش تری توضیح می دادی یا اصلا اون چند خط آخر رو نمی نوشتی و با جمله ی دامبلدور پست رو تموم می کردی.
یه بار دیگه تلاش کن و سعی کن اشکالاتی که گفتم رو برطرف کنی.

تایید نشد!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۳۱ ۱۷:۱۴:۲۳


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۳

آرتمیس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۲ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۴ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۳
از ایرلندی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
از زبان دامبلدور:
بعد از اینکه به خانه متروکه ریدل رفتم و جان پیچ رو پیدا کردم از خستگی نا نداشتم برای همین به سرعت به اتاقم تو هاگوارتز آپارات کردم وقتی رسیدم روی صندلی ام نشستم و به صدای اواز فوکس گوش سپردم چند دقیقه ای به همین منوال می گذشت تا اینکه دیدم جغدی سیاه رنگ نامه ای با خود آورده وقتی نامه را گرفتمم جغد به فوکس نگاهی کرد و به سرعت از انجا رفت روی نامه هیچ نوشته جز برای دامبلدور نبود سعی کردم نامه رو باز کنم ولی تا دستم به طرف در پاکت نامه رفت نوشته ای به رنگ سرخ ظاهر شد:حتی بزرگ ترین ها هم نمی تونن بدون استفاده از کمک دیگری موفق شوند غرور و خودبینی نابود کننده شخص است اون خدمتکار مرگ هست
اون نوشته ناپدید شد و یه نوشته دیگه ظاهر شد:یه گریفندوری هرگز دست رد به دوستاش نمیزنه کمک میکنه و کمک میگیره حتی اگه دوستان نباشن رئیس گریفندور و یادگارانش این کار را میکنن
بعد نوشته پاک شد تعجب کردم معنی این نوشته چی بود؟رئیس گرفندور و یادگارانش
به اتاقم نگاهی کردم گرینفندور دو یادگار داره یکی..هری...و اون یکی...درسته شمشیر گریفندور
شمشیر رو آوردم و نامه را باهاش پاره کردم..باز شد متن نامه رو خواندم نوشته ای که توش بود متعجبم کرد:دامبلدور چون تونستی منظور منو بفهمی پس باید اینم بدونی ولدمورت برمیگرده اما بعد نابودی من قدح اندیشس که کمک میکنه نه کس دیگه باید یکی قربانی بشه تا یارش پیروز بشه تنها شانسی که داری همینه
ر.ا.ب


ظاهرا توجهی به ویرایش پست قبلی نکردی دوست جوان من.
همونطور که گفتم باید بعد از نوشتن رولت یکبار با حوصله برای خودت بخونیش تا اشکالات تایپی مثل مواردی که در متن بالا قرمز کردم نداشته باشی.
مورد دوم پاراگراف بندی و علائم نگارشیه. در آخر هر بند به جای یکبار، 2 بار کلید اینتر رو بزن و آخر جملاتت حتما نقطه یا دونقطه بذار.
داستانت از نظر محتوا هم اشکالاتی داشت. مثلا منظورت رو از دو سه خط آخر رولت نفهمیدم.
اشکالات دیگه ای هم داری که البته اکثرشون برمی گرده به عجله ت در نوشتن.
لطفا به این نکات دقت کن و بعد از ورود به ایفا هم نقد پست هات رو از جادوکاران ویزنگاموت و ناظران تالار خصوصی درخواست کن تا بتونی بهتر بنویسی. تایید شد!

سال اولیا از این طرف!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۹ ۱۶:۲۴:۲۲

طلا قدرت است


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۳

آرتمیس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۲ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۴ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۳
از ایرلندی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
از زبان هری:
سوار قطار که شدیم کم کم به طرف هاگوارتز حرکت کردیم واقعا نشستن تو یه کابین با مالفوی و نویل خیلی سخته نویل از مالفوی پرسید:دراکو ببینم هنوز هم تنها زندگی میکنی؟
چهره مالفوی برای لحظه ای تغییر کرد:آره به نظرم تنهایی بهتر از با شخصی بودنه
هر میون با مهرابنی گفت:خب..چرا؟مگه یه همسر چه بدی داره؟
مالفوی پوزخندی زد:تو حرف نزن گندزاده
من و رون همون موقع چوب دستیمون رو در اوردیم داد زدم:یه بار دیگه حرفتو تکرار کن
مالفوی با پوزخند گفت:گند زاده
من و رون هم زمان خواستیم بهش طلسمی پرتاب کنیم که چوب دستی از دستمون به عقب پرتاب شد با تعجب بهم نگاه کردیم نفهمیدم چی شد اما با صدای سردی قضیه رو فهمیدم:پاتر هنوز یاد نگرفتی خشمتو گنترل کنی؟
همه به طرف صدا برگشتیم و با یه دختر مو مشکی که روی شانه اش ریخته بود و چهره خیلی سردی داشت رو به رو شدیم طوری که لرز به بدنم افتاد
مالفوی پرسید:تو کی هستی؟
دختر چوب دستی مارو تو تکان داد و بهش خیره شد ولی جوابی بهش نداد:این چوب دستی ...(سرشو بالا آورد)مراقب باش
بعد هر دو چوب دستی رو به طرفمون پرت کرد خواست بره که من دوباره سوال مالفوی رو پرسیدم:تو کی هستی؟
سر جاش وایساد مالفوی پرسید:از شاگرد های مدرسه ای درسته؟
دختر پوزخند صدا داری زد و گفت:هر جور راحتی فکر کن
مالفوی داد زد:تو کی هستی؟
دختر برگشت به طرفمون و بهش نزدیک شد و روی صورت مالفوی خم شد مالفو خودشو به صندلی چسباند دختر با صدایی که توش نفرت موج می زد گفت:لزومی نداره من اون کسی باشم که تو فکر میکنی من همون کسی هستم که حتی فکرشم نمی تونی بکنی
بعد به سرعت باد از کابین زد بیرونبه چوب دستیم خیره شدم که روش نوشته شده بود:آرتمیس ریدل
من اینو بدون توجه به عکس نوشتم پس ببخشید امیدوارم قبول شه


متاسفانه نمی تونم قبول کنم. شما باید نمایشنامه ت رو در مورد عکس بنویسی. ضمن اینکه بعد از نوشتن حتما یکبار رولت رو برای خودت بخون تا اشکالات تایپیش رو برطرف کنی.
با توجه به این نکات یکبار دیگه سعی کن.

تایید نشد!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۹ ۱۵:۴۳:۴۳

طلا قدرت است


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۵:۳۰ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۳

بیل ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۷ شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۱۲ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳
از ویلای صدفی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
دامبلدور بار دیگر با چشمان نافذش به آرگوس فیلچ نگاه عمیقی کرد و پرسید:«آقای فیلچ شما مطمئنی که این نامه را از شخص ناشناسی گرفتی؟»


فیلچ پاسخ داد:


-بله پروفسور.


-خوب دیگر میتوانی بروی.


فیلچ هم با عجله از دفتر پروفسور دامبلدور بیرون رفت.


هنگامی که دامبلدور تنها شد بار دیگر نامه را از نظر گذراند تنها چیزی که
پشت نامه نوشته شده بود این بود "به آقای آلبوس دامبلدور(به روشی
که یه گریفیندوری میتونه بازش کن)" دامبلدور چوبدستی اش را از داخل
ردایش درآورد و نوک آن را به طرف نامه گرفت و چند ورد را زیر لب زمزمه کرد که کارساز نبود.

ناگهان فکری در سرش جرقه زد «شمشیر گریفیندور»

دامبلدور از پشت میز بلند شد وبه دیوار پشت میز نگاهی انداخت. کلاه گروهبندی کهنه و نخ نما در یکی از قفسه ها بود ـ در کنار آن شمشیر جواهر نشان و باشکوهی قرار داشت که غلاف آن بلورین بود و یاقوت های درشت روی دسته نقره ای آن می درخشید. دامبلدور دستان کشیده اش را به طرف شمشیر دراز کرد و آن را برداشت؛سپس به طرف نامه رفت و تیغه شمشیر را در لای درز پاکت نامه گذاشت و کشید پاکت نامه به آسانی باز شد و دامبلدور نامه را از درون آن به بیرون آورد تای آن را باز کرد.
درون نامه نوشته شده بود:


«همیشه حدسیات آلبوس دامبلدور به درستی به وقوع نمی پیوندد کسی نمیداند شاید لرد ولدمورت شرور هنوز زنده باشد .شاید یک جان پیچ مخفی وجود داشته باشد که آلبوس دامبلدور از آن بی خبر است»


نامه امضایی نداشت.


جمله بندی هات اون قدرت لازم رو نداره و این یعنی باید بیش تر بخونی تا قلمت در این مورد قوی تر بشه. ضمن اینکه می تونستی ابتکار بیشتری به خرج بدی و داستان بهتری بنویسی. توجهت به توصیف شمشیر خوب بود.
بعد از ورودت به ایفا می تونی برای برطرف شدن اشکالات پست هات از جادوکاران ویزنگاموت و ناظران تالار خصوصی درخواست نقد کنی. تایید شد!

سال اولیا از این طرف!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۹ ۱۲:۴۷:۲۸

به همه اعتماد داشتن خطرناک است، به هیچ کس اعتماد نداشتن خطرناکترین است.


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱:۱۸ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۳

موراک مک دوگالold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۳ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۵ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴
از خوابگاه هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 61
آفلاین
دامبلدور پشت میز جدیدش نشست و طبق عادت دستانش را به هم گره کرد، چونه اش را روی دستانش قرار داد و مشغول وارسی اتاق جدیدش شد. اتاق مدیر مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز. چشمانش بین کتابخانه،قدح اندیشه،قفسه معجون ها و دیگر چیزها می‌چرخید که متوجه یک چهارپایه کهنه و کلاهی قدیمی شد. کلاهی که سالها پیش اورا به گروه گریفندور فرستاده بود. کلاه گروهبندی روی چهارپایه آرام و بی حرکت بود اما انگار چیزی از درون کلاه به آلبوس چشمک میزد. آلبوس از جایش برخواست و به سمت کلاه رفت. کلاه را برداشت و به درونش نگاهی انداخت. یک پاکت نامه. دامبلدور پاکت را برداشت و کلاه را سر جایش گذاشت. روی پاکت دو نشان خودنمایی می‌کردند. نشان هاگوارتز و نشان گروهش یعنی گریفندور.توجه آلبوس بیشتر جلب شد و سعی کرد نامه را باز کند اما هرچه تلاش کرد بی نتیجه بود فکر کرد شاید با جادو باز شود ولی وقتی به پشت میزش بازگشت و با استفاده از چوبدستی سعی بر گشودن پاکت نامه کرد ناامید شد. به وارسی نامه پرداخت. پاکت را برگرداند و جملاتی پدیدار شد.
تنها یک گریفندوری واقعی می‌تواند این نامه را باز کند
سلاح من چیست؟
گودریک گریفندور
سوال عجیبی بود ، سلاح من چیست؟ ، اما آلبوس با خواندن اسم نویسنده خیلی زود جواب این سوال را پیدا کرد. سلاح گودریک گریفندور، بله شمشیر گریفندور. دستور داد شمشیر را برایش بیاورند. پاکتی که با آن همه تلاش و جادو باز نشد به کمک شمشیر به راحتی گشوده شد.
پاکت را روی میز انداخت و نامه را خواند :
سلام بر تو مدیر لایق
من ، گودریک گریفندور، بنیانگذار گروه تو، بسیار خرسندم که یکی از دانش آموزانم به این مقام رسیده و به تو تبریک می‌گویم.
فرزندم، برای مدرسه ات مدیری شجاع و لایق باش و این را فراموش نکن که هرکس در این مدرسه قدم می گزارد باید امید اولش تو باشی و بداند تا وقتی تو در مدرسه هستی از هیچ چیز نباید بهراسد. شجاعت را از یاد مبر.
همچنین علم و دانشت را به درستی و در راهی روشن به کار گیر و تا آخرین لحظه از عمرت با سیاهی مبارزه کن. برای هاگوارتز و دانش آموزانش
مطمئن باش مسیر سختی پیش رو داری اما تو تا آخرین قطره از خونت برای مدرسه ات خواهی جنگید اگر اینگونه نبود هیچگاه به گروه من وارد نمیشدی. پس با تکیه بر شجاعت و دانشت مسیرت را هموار ساز

تا آخرین قطره برای هاگوارتز گودریک گریفندور


در آخر هر بند به جای یکبار، 2بار کلید اینتر رو بزن. اینجوری فاصله ی بین بندها رعایت و خوندن نوشته راحت تر میشه. برای وسط چین کردن عبارت ها هم از دکمه ی "وسط" که در بالای کادری که توش تایپ می کنی قرار داره استفاده کن.
متن بسیار خوب و زیبایی بود. تایید شد!

سال اولیا از این طرف!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۹ ۱:۵۳:۱۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.