هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
جلسه چهارم کلاس معجون سازی

روز دیگری آغاز...روز بود؟شاید هم شب دیگری...هوم؟معمولا کلاسا شب برگزار میشن؟ خب چرا وقتی برنامه رو دست استاد میدین ساعتشو مشخص نمی کنین؟الان من چه می دونم روزه یا شب؟
اصلا کلاس تشکیل نمیشه آقا...بفرمایین برین خوابگاهاتون!

مدیریت هاگوارتز:هوم...بوی اغتشاش میاد.کدوم استادی جرئت کرده روز تدریسشو بی اطلاع و عذر موجه تعطیل کنه؟


دانش آموزان:آقا اجازه...این!

این...نه چیزه...استاد مربوطه:کی من؟اشتباه شده به جون شما...نه بابا من همین الان رسیدم...هرکی بوده معجون مرکب خورده خواسته منو خراب کنه پیش شما.بذارین همین الان در کلاسو باز می کنم...قیــــــــــژ(افکت باز شدن در کلاس!)

دانش آموزان:دروغ میگه آقا خودش گفت کلاس تعطیله...کلاس تعطیله دیگه مگه نیست؟

مدیریت هاگ:برین سر کلاستون ببینم ورپریده ها. ورپریده هم ورپریده های قدیم...ما کی سن شما انقدر ور می پریدیم؟توام زود برو سر کلاس تدریستو شروع کن بینم!

* * *


زمانی از روز بود و هر زمانی که بود زمان خوبی نبود. البته برای دانش آموزان زمان خوبی نبود وگرنه زمان با زمان چه فرقی می کند؟زمان زمان است دیگر و زمانه ما پر است از زمان های...

کارگردان:مرگ!تدریس می کنی یا مدیریتو صدا کنم معلقت کنه از گروهتون نمره کم بشه؟
راوی:


دانش آموزان در سکوت روی صندلی های چوبی و قدیمی درون دخمه معجون سازی نشسته بودند. به وضوح نسبت به جلسه گذشته از تعداد دانش آموزان کاسته شده و شمار قابل توجهی از ردیف صندلی ها خالی مانده بود. گاه و بیگاه در گوشه و کنار کلاس صدای دنگ و دونگ یا تلق و تلوقی از دانش آموزان حاضر بر می خاست که نشان دهنده آزمایشات ناموفق و تاثیرات سوء موضوعات درس های گذشته بود.
ویولت که روی آخرین ردیف صندلی ها جایی در انتهای کلاس نشسته بود با حالتی عصبی گفت:
- ما باید یه کاری کنیم...اون داره تک تک مارو از بین می بره.

چند نفر سری تکان دادند. گیدیون که نسبت به جلسه گذشته ریش قابل توجهی درآورده بود با علاقه دستی به آن کشید.
- من که نمی دونم شما چرا انقدر شاکی هستین؟منو نگاه کنین چه ریشی درآوردم؟البته چون باری معجونو درست از آب درنیاورد ریش درآوردم الانم تو محفل از ریش داری روی همه رو کم کردم.فکر کنم تا چند روز دیگه یه رکورد تو بلندترین ریش دنیا بزنم.

عده ای با انزجار ریش سه متری گیدیون را که از روی میز رد شده و در آنسو تا مچ پایش می رسید از نظر گذراندند. دابی نگاهی به پاتیل کوچکی که روی پایه اش در کنار میز استاد به آرامی قل قل می کرد انداخت.
- دابی ندانست این بار استاد پرنس چه معجونی برایشان پخت. رنگش که بسیار نظر دابی را جلب کرد.

برخی از دانش آموزان نیز برخلاف میلشان با علاقه به محتویات پاتیل خیره شدند. رایحه اشتها برانگیزی از سمت آن به مشام می رسید.
ویولت زیرلب گفت:
- این سری هرکاری کرد هیچکس نباید از این معجون بخوره.معلوم نیست چیه.

پیش از آنکه کسی جوابی بدهد درب کلاس چهارتاق باز شد و استاد مربوطه جهت جلوگیری از کش یافتن سوژه به داخل شوت شد!

آیلین پرنس با مشقت خودش را از کف کلاس جمع کرد.
- مردک بوقی اصل بوق زاده... حیف که کلاس دارم و امر علم آموزی جادوآموزان باغ جادو به تعویق می افته وگرنه نشونت میدادم شوت کردن یه مرگخوار وسط کلاس یعنی چی! زهر تسترال!شما واسه چی نیشتون بازه؟

جادوآموزان:

ممد پاتر نامی در اوج مظلومیت و سادگی از انتهای کلاس پرسید:
- استاد...مگه تسترال ها هم. زهر دارن؟

در همان لحظه نور سبزی درخشید و لحظه ای بعد جسد بی جان ممد پاتر مزبور بر کف سنگی دخمه افتاد تا دانش آموزان دریابند تسترال ها هم دارای زهر می باشند!

آیلین درحالیکه به طرف پاتیل معجون می رفت گفت:
- بی مقدمه بریم سر درس. معجون امروزمون معجون شانسه که احتمالا همه تون می دونین اسم دیگه ش فلیکس فلیسیسه. بهش شانس مایع هم گفته میشه.درست کردن این معجون بی اندازه سخته و مستلزم دقت و حوصله زیادیه.کما اینکه رولینگ بوق به بوق شده گفته شش ماه جا افتادنش طول می کشه ولی اگر کمی معجون سازی حالیتون باشه می تونین تو مدت زمان کمتری معادل 5 ماه و نیم عملش بیارین.

جادوآموزان:

آیلین انگشتش را با سرعت درون مایع فرو برد و به دهان گذاشت.
- هوم...جا افتاده. مزهش عالیه...خدا می دونه من چقدر به یه ذره شانس نیاز دارم.

زمزمه زیر لب آیلین به گوش دانش آموزان رسید و همگی با فرمت به استاد و معجون زل زدند. در همان لحظه که آب دهان دانش آموزان کف کلاس را به آهستگی پر می کرد زاغ سیاهی از ناکجاآباد ظاهر شد و پرواز کنان خودش را به شانه صاحبش رساند.آیلین لبخندی زد.
- عالی شد...انگار شانس آوردم.

سپس رو به دانش آموزان گفت:
- برام کاری پیش اومده الان بر می گردم.نظم کلاسو به هم نزنید و ضمنا به معجون من هو کسی دست نمی زنه.

او با سرعت از کلاس خارج شد و دانش آموزان را تنها گذاشت.

نیم ساعت بعد- دخمه معجون سازی


- پس چرا نمیاد؟خسته شدیم.
- الان با شانسش سرگرمه.
- بچه ها یعنی اون جدی جدی معجون شانسه؟منم می خوام!

ویولت واقع بینانه گفت:
- از این مرگخوار هرکاری برمیاد. گولشو نخورین.

رز زلر گفت:
- ولی خودش ازش خورد.پس این یه معجون شانسه واقعیه.

ناگهان سکوت بر کلاس حکم فرما شد.ظاهرا این بار با یک معجون واقعی طرف بودند. بار دیگر آب از لب و لوچه جادوآموزان سرازیر شد.چه میشد اگر فقط یک ذره خوش شانس میشدند.یک قطره...استاد از کجا می فهمید؟

لینی در حالیکه ناخنش را سوهان می کشید گفت:
- می فهمه از معجونش کش رفتین.

جادوآموزان:

لینی بی آنکه سرش را بالا بیاورد ادامه داد.
- انقدر بلند فکر می کنین نیازی به ذهن خونی نیست ولی به این فکر کنین استاد ذهن خونی هم بلد نباشه معجون حقیقت به خوردتون میده.

ناگهان کورممدی جامه دران و مویه کنان از النتهای کلاس ظهور کرد.
- من دیگه طاقت ندارم...من شانس می خوام...شانس هم منو می خواد...من کلا می خوام. :hyp:

پیش از آنکه کسی بتواند جلوی او را بگیرد با یک پرش بلند از روی سر دانش آموزان جهید به این سمت و خودش را به پاتیل رساند و ملاقه ی پری از آن را به لب برد.

دانش آموزان با فرمت فرو رفتن آخرین قطره طلایی معجون در حلق کورممد نظاره کردند.سکوت سنگینی بر کلاس حاکم شده بود.بچه ها مشتاقانه به کور ممد خیره شده بودند که ابتدا به این فرمت و سپس به این فرمت و عاقبت به فرمت درآمد.

جادوآموزان:

در حینی که کورممد مراحل تکامل را یکی یکی پشت سر می گذاشت درب کلاس باز شد و آیلین وارد شد.
- چقدر لفتش دادین.نیم ساعته اینجا منتظرم...پا درد گرفتم خب!

او با اشتیاق به کور ممد که حالا وسط کلاس در حال بندری زدن بود خیره شد.
- عالیه...ظاهرا کاملا آماده شده.

سپس با رضایت به طرف میزش برگشت.
- این موضوع درس امروزه...معجون جنون!کاربردش هم کاملا مشخصه چیه.نوشنده رو دچار جنون می کنه. هرچقدر میزانش بیشتر باشه شدت دیوانگی هم بیشتر میشه.همونجور که نمونه آزمایشیمون گرفتارش شده.

الادورا گفت:
- ولی شما که گفتین معجون شانسه استاد.

- من گفتم؟یادم نمیاد.

دابی جیرجیر کنان گفت:
- استاد خودش از اون معجون خورد...دابی نمی فهمه پس چرا استاد دیوانه نشد؟

آیلین لبخند ملایمی زد.
- عزیزان وقتی کسی انگشت سبابه رو می زنه تو معجون ولی انگشت وسط رو به دهان می بره یکم دقت کنین خب! بد نیست یه سر برین درمونگاه شاید نیاز به عینک پیدا کرده باشین.کلاس تمومه.تکالیفتونو از رو تخته بنویسین.قبل از رفتن هم بگین یکی از سنت مانگو بیاد این دیوونه رو از وسط کلاس جمعش کنه. خیلی معجون خورد ابله!بله واقعا ابله بود!

دانش آموزان نگاه بهت زده اشان را از رفتن استاد برداشتند و به کورممد دوختند که در راستای همذات پنداری با اورانگوتان های جنگل های آمازون از تک چراغ کلاس آویزان شده بود.

ویولت: من که گفتم بهش اعتماد نکنین.

1.معجون جنون رو به هر نحوی که مایلین(از روی عمد،سهوا،اتفاقی و...) تهیه کنین و هر کاری دوست داشتین باهاش بکنین.قلم دست شماست.12 نمره

2. کلک استاد در این جلسه به نظرتون چطور بود؟3 نمره

3.یه رول بنویسین که توش موفق شدین به وسیله این معجون مدرسه رو به دیونه خونه تبدیل کنین!باز هم قلم دست شماست. هرجور صلاح می دونین آگاهانه یا غیر آگاهانه و...مدرسه رو به هم بریزین! 15 نمره


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۳۱ ۱۳:۱۸:۳۶


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳

ریونکلاو، محفل ققنوس

ویلبرت اسلینکرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
امروز ۵:۰۰:۳۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
مترجم
ریونکلاو
ناظر انجمن
پیام: 393
آفلاین
با سلام!
اینم عضو به قولی تازه وارد راونی ها!


1. تهیه همین معجونِ پیر شوندهِ یِ آدم بهِ فنا دهنده! و 3. امتحان معجون!


- میشه 100 گالیون!

- صد تا؟ مگه قحطیه آقا، خودم میرم از یه مغازه ی دیگه می خرم!

- به سلامت.

- نمیشه یکمی بیای پایین تر؟ دارم خوب میخرما!

- نه آقا. از صبح تا الآن ده نفر اومدم. تا نود و شیش گالیون هم راضی نشدم. بعد شما میگی معجون به این ارزشمندی رو به شما ارزون بفروشم؟ نه آقا، شما خریدار نیستی.

- خودت یه مشتری رو از دست دادی!

با گفتن این جمله، ویلبرت شبستری از مغازه ی معجون فروشی حاج پیتر و برادران ( به جز دیوید! ) بیرون آمد. دیاگون از همیشه شلوغ تر بود، دیگر تنها میشد کله هایی را دید که زیر این آفتاب سوزان، تغییر رنگ می دادند!
ویلبرت با خودش می اندیشید:
- از صبح تا حالا این دهمین مغازه ای بود برای خرید این معجون پیر کننده رفتم. آخه چرا انقدر گرون، وزارتخونه هم که حقوق نمیده، آخرین گالیون هامو هم خرج این ردای جدید کردم، این فروشنده ها هم که نسیه قبول نمی کنند. عجب شیر تو شیری شده، مثل ترسترال توی معجون های استاد آیلین گیر کردم!

و در همین لحظه بود که ایده ای به ذهن ویلبرت رسید. ایده ای که اگر می گرفت، می توانست آن معجون را به دست بیاورد!
- حالا اگه یه معجون از این همه معجون توی مغازه کم بشه، کی می خواد بفهمه؟

نیمه شبِ همان روز گرم!

تقریبا تمامی مغازه ها بسته شده بودند، اما مغازه ی هدف، همان مغازه معجون سازی حاج پیتر، باز بود. حاج پیتر در حال بدرقه آخرین مشتری مغازه بود. هوا به شدت سرد بود. معمولا شب های دیاگون سرد بود. ویلبرت، پشت یک دیوار پنهان شده بود. آن جوراب سیاهی که از بین وسایل دافنه کش رفته بود را بر روی سرش کشید. پس از رفتن آخرین مشتری، ویلبرت با تمام سرعت به سمت مغازه رفت. در را باز کرد و حاج پیتر را در حالی دید که نماز جادویی می خواند.
پس فرشته ای آمد و گفت:
- ویلبرت جوان! به این پیرمرد رحم کن!

- پس معجون من برای بانو آیلین چی؟

- برو کار کن و معجون را به دست آور! این پیرمرد گناه دارد، نکن ویلبرت. تو جوان خوبی هستی!

ویلبرت، به حاج پیتر نگاهی انداخت که سجده جادویی می رفت. پس تصمیم گرفت منصرف شود. ولی در همان لحظه قیافه ی کبود شده ی لودِر راون را یادش آمد. نگاهش به دنبال یک امتیاز برای گروه بود. پس ویلبرت، مصمم تر از قبل، تلاش کرد که معجون را بدزدد! نگاهی به قفسه ی معجون ها کرد و معجون مورد نظر را یافت. مطمئن نبود که معجون را درست پیدا کرده، بنابراین خواست آن را روی نزدیک ترین موجود به خود امتحان کند! نه، نترسید! حاج پیتر نه، طوطی او!

طوطی در حالی که ناسزا گویان از دست ویلبرت فرار می کرد، با صدای طوطی وار (!) گفت:
- ای دزد ابله! نکن دزد! دنبال من نیا دزد! نیا دزد!

ولی ویلبرت با سخت کوشی تمام تا صبح به دنبال طوطی دوید و هنگام طلوع آفتاب، طوطی خسته شد و ویلبرت آن را گرفت!

- دزد، نکن! من طوطی ام، موش که نیستم برادر من!

و در این میان، حاج پیتر هنوز در حال ادای نماز های قضای جادویی خود به اجبار نویسنده بود!
ویلبرت، معجون را با هزاران زحمت و گاز گرفته شدن و خون ریزی و بخیه و این حرفا در دهان طوطی ریخت. طوطی بیچاره، داشت بال و پر خود را از دست میداد. منقارش چروکیده شده بود و کم کم داشت به مرگ خود نزدیک میشد. ویلبرت با شادمانی به طوطی در حال مرگ نگاه میکرد. او معجون را به دست آورده بود، هم سوال اول و هم سوال سوم را با هم جواب داده بود. اما بعد دید که چه کاری کرده است! او یک طوطی بیگناه را کشته بود، آن هم به دلیل گرفتن امتیاز. پس حسابی شرمنده شد. در ایم میان، طوطی به خاکستر تبدیل شده بود و حاج پیتر در حال ادای نماز جادویی بود! ویلبرت، معجون را در میان دستان خود گرفت و در حالی که پشیمان بود، به تالار باز میگشت.

- تــــرق! تــــرق تــــروق!

این صدای سوختن خاکستر های طوطی بود! در میان خاکستر ها، طوطی دوباره متولد شده بود!

طوطی نگاهی به بال و پر خود کرد و گفت:
- ممنون از مادر ققنوسم که این را برای من به ارث گذاشت!
و اینجا بود که ویلبرت، وحشت زده و بدون عذاب وجدان، به سوی تالار فرار کرد!

2. ایده!


اصلا عالی بود، ولی بیچاره اون هافلپافی! مگه هافلپافی ها دل ندارند! اصلا مگه با خاک یکسان کردن یک دانش آموز هافلپافی، در میان دانش آموزان دیگر کار درستی است؟ اصلا مگه میشه کسی تایید نشه و بیاد در کلاس شرکت کنه؟ من اعتراض دارم آقا!






پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۲۵ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۳:۱۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1005
آفلاین
1.در رولی این معجونو تهیه کنین. تهیه ش هم آزاده. می تونین بدزدینش،خودتون درست کنین، دیگری رو مجبور کنید درستش کنه یا بخرین و یا هر فکر دیگه ای که به ذهنتون می رسه. تاکید می کنم چیزی که نمره میاره سطح رول نویسی و خلاقیت شما و ظاهر و سوژه پردازی رولتونه.13 نمرهو3.آزادین یه رول با هر سبکی که دوست دارین بنویسین و توش به هر شکل و نحوی که دوست دارین با هر شخصیتی که مایلین با این معجون هرکاری دوست دارین بکنین. تو انتخاب شخصیت ها هم آزادین. هر کس که مایلین حتی اگر کسی غیر از خودتون باشه. محدودیتی هم وجود نداره که رولتون مربوط به هاگوارتز یا درس باشه.14 نمره


دریکی از روزهای گرم تابستان،رز زلربرروی پاتیلش که بخاراز ان بیرون می زدخم شده بود.
از شدت گرما عرق کرده بود،بادست عرق روی پیشانی اش راپاک کرد ودوباره مشغول کارشد.
کاسه ای که دران بال پروانه وگل الاله بودرابرداشت وبه معجون اضافه کرد.نگاهی به دفترش اندخت.
مواردمورد نیاز جهت تهیه ی معجون :
گل الاله(3عدد)_دم ماهی شیر(1عدد)_بال پروانه(4بال)_اب مقطر(به میزان لازم)وساعت
طرز تهیه:
ابتدا گل راپرپرکنیدوبابال له شده ی پروانه بجوشانیدوبه معجون اضافه کنید،اب مقطررا ریخته ودم ماهی را نصف کرده ودرون پاتیل بیاندازیدمواظب دستانتان باشید زیرا دم ماهی با اب مقطرواکنش نشان می دهد.
ودراخر ساعت را روی زمانی که می خواهید تنظیم کرده ودرون پاتیل بندازید.پنج باردر جهت عقربه ی ساعت ونه باردر خلاف چرخش عقربه ی ساعت هم بزنید..
کارش تقریبا تمام بودساعت راروی سه ی نصفه شب تنظیم کرد ودرون پاتیل انداخت.
خودش راروی صندلی انداخت ،چشمانش از شدت هیجان می درخشیدندولبخندی شیطانی برلبش نقش بسته بود از زمانی که استادایلین معجون پیری رایادداده بود،رز فکری درسرداشت. اومعجون رادرست کرده بودکه چندروز دیگر که به خانه برمی گشت ان راهمراه خودببرد وبه خوردپسرعموی ازخودراضی وخنگ خودبدهدوبرای همیشه ازشراودرامان بماند.
چندروزبعددرخانه
-رز بیا چای ببر.
رز در جواب مادرش باخوشحالی جواب داد:
-چشم همین الان
سریع به طرف کمدرفت وتمام لباس هاراانداخت بیرون !ازته کمدجعبه ای برداشت ،درجعبه رابازکردوشیشه ای کوچک بامایعی بی رنگی که درونش بودرابرداشت وبه سمت اشپزخانه دوید،نگاهی به اطراف کردتامطمئن شودکسی اورا نمی بیند؛ بعد معجون رادرون یکی از لیوان ها خالی کر دوان لیوان رااز سینی بیرون گذاشت
بعدازاینکه همه چایی برداشتند،لیوان راتوی سینی گذاشت وبه سمت پسرعمویش رفت.پسرعموی خنگ لیوان راگرفت وسرکشید!
رز سینی رابه اشپزخانه برگردوندوباخوشحالی روی صندلی نشست ومنتظر امدن سه نصفه شب شد.
ساعت سه ی نصفه شب
همه در خواب هستند
رز رب دشمامبرش راپوشیدوبه اتاق مهمان رفت تا تاثیر معجونش رامشاهده کند.به ارامی در اتاق را باز کرد تا کسی بیدارنشود .
ابتدا پسرعمو چاق تر شدو صورتش گردتربعد سیبیل در اورد ، کم کم صورتش چروک شد،لاغر شدودر اخر در اثر پیری در گذشت!


ا2.حقه استاد رو در خوروندن معجون چطور ارزیابی می کنین؟3 نمره
اعتراف می کنم که عالی بود هوشمندانه!





پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸ جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۳

بتی بریسویتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۴ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۰ سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶
از جایی که نباشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
ترکیب آلوچه و بیسکوییت ( 1 و 3 ) چه شود !


- رکس ، من یه چندتا ترقه میخوام .
- دقیق چندتا ؟
- 3 یا 4 تا .

تعداد کم برعکس تعداد زیاد همیشه کارساز بود .

بتی سه تا ترقه رو از رکس گرفت و راهی مغازه ی معجون فروشی شد .
تو راه مضطرب بود ولی چاره ای نداشت ؛ به مغازه که رسید با تردید از شیشه ی ویترین داخل مغازه رو نگاه کرد . از خودش و کارش که مطمئن شد ، درو باز کرد . زنگوله ی در صدا کرد و فردشنده رو از پشت قفسه های معجون های رنگاوارنگ با شیشه های بزرگ و کوچیک ، صدا زد .

فروشنده با صمیمیت یه پدربزرگ ، گفت :
- سلام ، خانم کوچولو . چیزی میخوای ؟

بتی بعد از یه مکث طولانی مِن مِن کنان جواب داد :
- درود . . . آقا . . . معجون . . . رشد . . . بی . . . رویه . . . دارین ؟
- اوه ، بله . یه لحظه وایسا ، الان برمیگردم .

معجون فروش رفت تا با معجون برگرده . سر تاس پیر مرد از پشت شیشه های خالی معجون ، مثل آب ، موج دار شده بود . بتی از فرصت استفاده کرد و کلی خودش رو بخاطر کاری که هنوز انجام نداده بود ، سرزنش کرد .

فروشنده با شیشه ی کوچیکی توی دستش برگشت و گفت :
- بفرمایین . 20 گالیون میشه .

معجون فروش شیشه رو روی میز گذاشت . بتی محو تماشای شیشه ی روی میز بود ، تا اینکه فروشنده دستاش رو جلوی صورت بتی تکون داد و اونو از عالم خیال دراورد . بتی با دست پاچگی خودش رو جم و جور کرد و گفت :
- بله ، بله . یه لحظه .

بتی به ظاهر کیفش رو زیر و رو کرد و سه بسته ی اضافی آلوچه رو از اون بیرون اورد و روی میز گذاشت .

و ناگهان تاق ( افکت ترکیدن ترقه )

فلش بک

- 3 تا از چه نوع ؟
- دودزای کنترل از راه دور .

رکس با رضایت کامل که نه ولی با رضایت نیمه کاملی 3 تا ترقه رو به بتی داد و بتی اونا رو گرفت و راه اتاقش توی گریمولد رو گرفت و رفت .
توی اتاقش 3 بسته آلوچه رو به ترقه آغشته کرد و از خونه رفت بیرون .

پایان فلش بک

همه جا دود بود و دود بود و دود . بتی و 20 گالیون پول ؟ عمرن . شیشه ی معجون رو از روی میز برداشت و از در مغازه رفت بیرون ولی قبلش دو سه باری با دیوارای کنار در برخورد داشت . ( تقریبن مثل این )

بتی بدو بدو از کنار چهره های سرد و بی حس رد میشد و دائم پشتش رو نگاه میکرد و تأقیر فوق العاده ی ترقه های رکسی رو توی دلش تحسین میکرد .

به در خونه که رسید ، نفس نفس زنان بازش کرد و رفت تو ؛ با پشتش در بست و بهش تکیه داد . آروم که شد ، راه افتاد به طرف اتاقش . هیچ کس توی خونه نبود ، جز ققنوس .

قیافه ی بتی مثل زمانی که با گید برای پیدا کردن برمودا رفته بود ، خطرناک شد .
بتی :
ققنوس :

بتی به سمت آشپزخونه هجوم برد و توی تمام کابینت ها رو گشت .
- دونه . دونه . دونه ی ققنوس . آهان .

دونه های ققنوس رو معجونی کرد و رفت پیش ققنوس . دونه ها رو جلوش ریخت و اونم از همه جا بی خبر خوردشون .
- آره .

و ناگهان ققنوس قبل از اینکه مثل اون شخصیت تأیید شده ، رشد کنه ، خاکستر شد .

بتی برای گرفتن نمره به اون خاکسترا نیاز داشت ، پس رفت آشپزخونه تا یه ظرفی چیزی بیاره و اون خاکسترا جمع کنه ولی وقتی برگشت ، ققنوس سالم بود و از یه ققنوس پیر به یه جوجه ققنوس تبدیل شده بود و خاصیت به درد نخورش کار دست بتی داد .

2.

استاد ، برو شرم کن . درسته مرگخواری و از این بیشتر توقع نمیره ولی هنوز به اندازه ی یه سر سوزن عشق توی وجودت هست . من میدونم . (اسمایلی محفلی همه چی دون )

بیچاره هنوز تأیید نشده بود . کلی آرزو داشت ! چرا خاکسترش کردی و بعد بر بادش دادی ؟



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۳

دافنه گرینگراسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
ارشد ریونکلاوِ کبیر


سوال دوم.

نقل قول:
آشا نوشته:
از طرز فکرت خوشم اومد!


خب، جواب سوال بود!

در واقع، من دارم سعی می کنم نیمه پر لیوان رو ببینم. اگه این بچه هافلپافی دماغو شخصیت می گرفت و می رفت به هافلپاف و یک روز، بدنش خارش می گرفت؛ فکر می کرد بخاطر شیپیش ـه و بعد، فکر می کرد گوسپند های بی آزار کنار هاگوارتز شیپیش آوردن و اونا رو می کشت. همون بهتر که مرد. ( این شکلک خطاب به خاکسترش بود!)


سوال اول+ سوال سوم


دافنه نشسته بود یا در واقع شکل نشسته را به خود گرفته بود و با پیچ گوشتی و چنگال و انبر دست به جان رادیوی سحر آمیزش افتاده و بود و سعی می کرد کانال/ شبکه/ فرکانس "رادیو گیاه سالم" را بگیرد/ روی کار بیاورد/ بگذارد.

دافنه آهی کشید و کلی دود و دوده و خاکستر و گرد و خاک و اکسیژن را بیرون داد و زمین را کثیف کرد/ زشت کرد/ آلوده کرد. زمینی که گوسپندان در آن زندگی می کردند و همین گرد و خاک که به روی علف هایی می نشستند که قرار بود بروند به دل گوسپند ها و همین گرد و خاک ها بود که نسل گوسپندان خانگی را رو به انقراض گمارده بود/ پیش برده بود.

دافنه می خواست آه بکشد؛ اما نکشید و به جایش، اشک ریان سعی کرد خودکشی کند تا زمین را جای بهتری برای گوسپندان کند.

رادیو روشن بود. اما شبکه مورد علاقه او در دسترس نبود و صدای رادیو در گوشش محو بود. اما وقتی کلمه "مرگ بلافاصله" به گوشش رسید؛ هوشیار شد/ حواسش جمع شد/ توجه کرد.

- بله آقای کورممد. یعنی این معجون بلافاصله شما رو اونقدر پیر می کنه که از دست برید؟
- درسته. معجون رشد بیرویه واقعا خطرناکه و مراحلشم به نسبت آسونن و در نتیجه هر معجونی که می خورید؛ می تونه شما رو پیر کنه و در عین جوونی، بکشه!
- و دستور عمل این معجون...
- بــله! بـــله! حتما. الان عرض می کنم. مواد لازم: زبان اژدها، 10 عدد پدرسوخته-

دافنه شروع به یادداشت کرد. چه راه خوبی برای مردن بود. این همان معجونی بود که پروفسور پرنس اعلام داشته بود/ گفته بود/ اظهار داشته بود. دستور عمل ها هرچه جلوتر می رفت؛ عجیب تر می شد/ ترسناک تر می شد/ غیر قابل قبول تر می شد.

- ... در این قسمت، باید شما سس بدست اومده از خون مگس و آب دهن قورباقه رو در دمای 656 درجه فارنهایت بریزید توی سالاد خرگوش.

دافنه سس خرگوش را گذاشت روی میز و سس مورد نظر را به دمای مناسب رساند و روی سس خرگوش ریخت/ اضافه کرد/ انداخت. تخم مرغ شیطانی را تبخیر کرد و به آن چند قلم خاکستر موتور هواپیمای ماگلی افزود/ اضافه کرد/ زیاد کرد. سپس چند عکس غیر قانونی از آلبوم اما واتسون در سایت جادوگران را پرینت گرفت و در حالی که روی آن با گچ قیافه آنجلیا جولی را می کشید؛ وردی را می خواند تا هوا تصفیه شود/ تمیز شود/ پاک شود.

دافنه به طویله رفت و چند گرم چرک گوش راست خوک ماده هفت ماهه ای را بیرون آورد و کمی به آن عطر زد و آن را در پاتیل ریخت. بعد به خیابان رفت و 10 پدر ماگل را سوزاند و بچه هایشان را که پدر سوخته حساب می شدند را ادویه پاشی کرد و سر هر کدام را برید/ جدا کرد/ قطعه قطعه کرد و در پاتیل ریخت و آخرین غذایی را که خورده بودند را با استخوان کتفشون ریز ریز کرد/ له کرد و به همراه کمی الکتروسیته جامد آن را در پاتیل ریخت.

- و آخرین چیز، یک کره چشم به رنگ بنفش پیدا کنید و به معجون اضافه کنید و 10 دور هم بزنید.

دافنه 11 ـمین ماگلش را هم کشت و چشمش را با جادویی بنفش کرد و به معجون اضافه کرد و 10 دور هم زد/ تکان داد/ به چرخش در آورد.

چشمانش را بست و معجون را نوشید/ رو داد/ خورد. احساس کرد دارد تغییر می کند. حس انفجار می کرد و می دید که همه چیز کوچک می شوند یا احتمالا او بزرگ می شد. دو دندانش افتادند و موهای سفید شدند و احساس کرد که استخوان هایش در حال شکستنند.

یک نفس عمیق کشید و یک انفجار شنید.

هووووووهووووبوبوبووبوب


یک دفعه، یک انرژی قوی او را بلند کرد و به دور و بر پرت کرد و مثل یک اسنیچ به تندی حرکت می کرد و لب و لوچه اش از سرعت آویزان شده بود. سپس فرو نشست/ فرود آمد/ به زمین نشست. همه چیز به اندازه قبل بودند. در یک آینه به خود نگاه کرد و یک آه کشنده که شروع همه این ماجرا بود را کشید.

از قرار معلوم این معجون برای علف های گرد ِ سبز رنگ درست کار نمی کرد و آن ها را مثل یک بادکنک زیاد باد شده؛ می توکناد. دافنه با ناراحتی به سوراخ روی لپش خیره شد. سوراخی که جانش را نجات داد و در عوض، گوسپندان را در خطر انقراض!


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۳:۵۳:۱۶ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
1.در رولی این معجونو تهیه کنین. تهیه ش هم آزاده. می تونین بدزدینش،خودتون درست کنین، دیگری رو مجبور کنید درستش کنه یا بخرین و یا هر فکر دیگه ای که به ذهنتون می رسه. تاکید می کنم چیزی که نمره میاره سطح رول نویسی و خلاقیت شما و ظاهر و سوژه پردازی رولتونه.13 نمره

- ای بابا. :vay:

گیدیون پریوت در حالی که معجونش را به هم میزد این را گفت. برای اولین بار با پاتیل خود و مواد مورد نیاز به یکی از کوهستان ها آمده بود تا دور از هرگونه انسانی باشد. گرمای معجون باعث خفتان شدن هوای درون غار شده بود.

پیشانی خود را با آستینش پاک کرد و متن کتاب را در ذهنش مرور میکرد. نسیم خنکی از ورودی غار وزید و تنها چند لحظه ای گرمای اطراف را از بین برد. زیر لب گفت:
- خب الان باید 4 تا چشم جن خاکی رو تو پاتیل بریزیم و هم بزنیم.

چشم ها را با دستانش گرفت و درون پاتیل انداخت سپس گفت:
- چه قدر چندش. دفعه ی بعدی میدم یکی برام درست کنه. خب الان رنگش نیلی شد باید ...
- داری چیکار میکنی؟

مردی جوان با ردایی مرتب و آبی رنگ و مو هایی طلایی این را گفت. گیدیون که در اثر گرما اعصابش خط خطی شده بود گفت:
- مگه کوری؟ دارم معجون درست میکنم برای ننه ی اون کله چرب.

مرد در حالی که دندان های سفیدش را به نمایش در می آورد و مو هایش را مرتب میکرد گفت:
- خودتو ناراحت نکن دوست من، من گیلدروی لاکهارتم.

گیدیون در حالی که فریاد میزد گفت:
- به من چه؟ کم تو کتاب حرصم دادی؟
- اینارو ول کن گید، بیا بریم دفتر من برای طرفدارام نومه ( شبیه نامه ) بنویسیم.

گیدیون که بر خلاف همیشه عصبانی بود، دوباره فریاد زد:
- از اینجا برو قبل از اینکه پرتت کنم تو همین معجون.

در همین لحظه فیلم برداری متوقف شد و آلبوس دامبلدور وارد صحنه شد و به گیدیون گفت:
- آروم باش فرزند روشنایی، یکم سفید مندانه رفتار کن پسرم.
- آخه پروف...
- فراموش نکن پسرم هدف ما محفلیا افزایش عشق و دوستیه نه تفرقه و دشمنی.

گیدیون نفس عمیقی کشید و با " آرام باش، آرام باش " عصبانیتش را کنترل میکرد، سپس رو به کارگردان گفت:
- چرا اینجارو ان قدر گرم کردین؟ آیلینو بیارم بهتون کروشیو و آوادا بزنه؟
- سر جدت هرکسیو خواستی بیار اونو نیار. کلی پول دادم تا دوباره همه ی افراد از دست رفته رو استخدام کنم. خب بچه ها یکم گرمارو کم کنید.

خلاصه بعد از کم کردن شدت گرمای اطراف و رفتن پروفسور دامبلدور فیلمبرداری از سر گرفته شد. گیدیون برای بار دوم سر معجونش رفت و گفت:
- خب همه چیز درسته فقط مونده موی طلایی.

با این حرف، نگاهی به لاکهارت که موهایش را مرتب میکرد و با خودش حرف میزد انداخت سپس پشت لاکهارت ماند و با یک حرکت سریع، یک تار موی او را کند.

- آهای! موی منو نکن. مو های زیبای من برای معجون درست کردن نیست.

- پتریفیکوس توتالوس بابا.

به علت استفاده از کلمه ی " بابا" در آخر ورد، آن از ورودی غار خارج شد و به طرف قبر بابای گیدیون رفت.

گیدیون:
گیلدروی:
بابای گیدیون:
پتریفیکوس:

- آی ! باباتو در میارم پسره ی نا خلف.

صدای بابای محترم از چند صد کیلومتر شنیده شد و موجب شد گیدیون به سرعت تار موی درون دستش را داخل معجون بی اندازد و پاتیلش را به سرعت بردارد و از ورودی غار خارج شود.

- باید از بابام معذرت خواهی کنم.


2.حقه استاد رو در خوروندن معجون چطور ارزیابی می کنین؟3 نمره

استاد. این چه کاریه با یه بچه ی معصوم میکنید؟ انسانیت کجاست استاد؟ وجدان کجاست؟ بابات کجاست؟ به نظرم من در حق این جوون اجحاف شد استاد. این جوون میخواست تایید بشه، کلی آرزو داشت. به نظرم بهتره یه معجونی معرفی کنید که آرزوی کسیو به باد نده. استـــــــــــــــــــاد.

3.آزادین یه رول با هر سبکی که دوست دارین بنویسین و توش به هر شکل و نحوی که دوست دارین با هر شخصیتی که مایلین با این معجون هرکاری دوست دارین بکنین. تو انتخاب شخصیت ها هم آزادین. هر کس که مایلین حتی اگر کسی غیر از خودتون باشه. محدودیتی هم وجود نداره که رولتون مربوط به هاگوارتز یا درس باشه.14 نمره

- قاااااااااار!
- کوفت، مرض، زهر مار!

نه، اشتباه نکنید، من از روی رول رکسان کپی نکردم، مگر گریفی ها آن قدر بی فکر هستند که رول یکدیگر را کپی کنند؟ زاغی در حالی که قار قار میکرد به گیدیونی که او را بسته بود، می نگریست.

- خب زاغی، بهم رسیدیم.

در حالی که چشمش با نوک زاغی به اندازه 1 سانتی متر فاصله داشت، این را گفت. زاقی سغی کرد با نوک زدن، چشم گیدیون را کور کند که پریوت جوان خود را به موقع، عقب کشید. زیر لب غر غر کرد و گفت:
- الحق که کلاغ اون مرگخواری.
- ولش کن گید.

کارگردان جلو اومد و با فرمت این را گفت.
- چرا اون وقت؟
- چون اگه بفهمه ما فیلم کشتن زاغی رو فیلم برداری کردیم، نفری یه کروشیو و آوادا نصیبمون میکنه. من دیگه پول ندارم که بدم عوامل فیلبرداری جدید بیارم.

گیدیون با بی خیالی گفت:
- خب منم نیاز به نمره دارم، اگه اینو نکشم بهم نمره نمیدن.
- خو برو یکی دیگه رو بکش.

گیدیون چند دقیقه ای فکر کرد، سپس نیشخندی زد و گفت:
- چرا تو نمیخوری؟

کارگردان با نگرانی گفت:
- حالا که فکر میکنم، میبینم اشکالی نداره.
- خوبه.

گیدیون این را گفت و به دانه های آغشته به معجون پیری نگاهی انداخت. زاغی طناب پیچ شده را به طرف دانه ها برد و با وردی آن را درون منقار زاغی انداخت. سپس با چاقویی طناب ها را باز کرد. زاغی شروع به پرواز کردن کرد اما کم کم پر هایش ریخت و روی زمین افتاد.

- خیلی متاسفم زاغی، حیوونارو دوست دارم و کشتنشون برام سخته، اما بالاخره بهتر از خوروندنش به یه آدمه.

گیدیون بعد از گفتن این حرف، از اتاق خارج شد و به طرف میدان گریمولد حرکت کرد.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳

رکسان ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۹ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۴۳ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از پسش برمیام!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 141
آفلاین
1.تهیه معجون

- جیــــــــــــــــــــــــر!
- کوفت، زهرمار، مرض!
- جیــــــــــــــــــــــــر!

رکسان ویزلی دهنش رو باز می کنه تا فوش های جدیدی رو نثار پله های کهنه محفل بکنه که با این فکر که فوش خودش موجب سر و صدا میشه، پشیمون میشه از کار نکرده!

رکسان با بررسی راه های پیش رو برای تهیه معجون به این نتیجه رسیده بود که دزدیدنش به صرفه تر از همست. درست کردن معجون، خطر به باد رفتن خونه گریمولد رو با خودش داشت و خریدنش هم که...[باید توضیح بدم واقعا؟ یه جو آبرو نذاشتین واسه محفل بمونه! ]

حالا درسته دزدیدن آرمان های محفل رو به باد می داد و پروف می تونست ریششو به باد بده با این حرکت ولی به هرحال دزدی از خودی که دزدی محسوب نمی شه، قرض حساب می‌شه!

- این پروفسور اسنیپم که چند صد ساله به این جا سر نزده، حتما همه جا رو روغن مو برداشته!

در انباری زیر زمینو باز می کنه و هنوز وارد نشده..
- هری، اگه اومدی از انباری من معجون بدزدی، همین جوری که داری معجون می دزدی به چشمای من نگاه کن!

- هی سوروس! کجایی ببینی که نسل سومیای هری پاتر، هم خودتو هم عله رو به باد دادن، فقط من نمی دونم مامانت چه جوری این وسط زنده مونده؟

رکسان بی خیال صدای ضبط شده اسنیپ، میره سراغ قفسه ها و شروع به گشتن می کنه:
- این که عکس لیلیه! اینم عکس لیلی و خودشه! اینم که روش نوشته خاطره لیلی!

رکسان قفسه ها رو یکی یکی می گرده و جز خاطره لیلی، معجون رنگ چشمای لیلی و غیره چیزی پیدا نمی کنه!
- من ناامید شدم، از این بخاری بلند نمی‌شه!

رکسان در انباری رو باز می کنه تا در جایی دیگه دنبال معجون بگرده که چشمش می خوره به سه جعبه کنار قفسه ها. با ناامیدی تمام به سمت جعبه میره و برچسب روشو می خونه:
- معجون های اضافی!

در جعبه رو به زور و تمنا باز می کنه و خب معجونای راستی، بزرگ کنی، کوچیک کنی، یار و یاور محفل کنی و... رو می یابه درِش!

واقعا رولینگ و ایفای نقشو و جادوگران و ساحرگان مرلین، چه فکری کرده بودن در مورد رابطه این مادر و پسر؟!

2.حق استاد


استاد خیلی اشتباه کرد، امید و آرمان ها و آرزوهای یه پسربچه رو به باد داد که چی؟ که عوارض یه معجونو نشون جادوآموزا بده؟ جون و زندگی مردم مگه بازیچست؟ این چه کلاسیه؟ استاد هیچ حقوقی نداره فقط می تونه وکیل بگیره!

3.به کار بردن معجون


- بیا پیشی کوچولو!

رکسان ظرف شیری رو که جلوی ماگت گرفته بود، تکونی داد. گربه غلتی زد و توجهی به شیر نشون نداد. گربم گربه های قدیم!
- فقط یه قطره!

ماگت میویی کرد و همچو شیرسانان واقعی پنجشو بالا آورد و دندوناشو نشون داد. رکسان که طاقت لوس بازیای یه گربه رو نداشت، ظرف شیرو خالی کرد رو سر ماگت و چند قطره از شیر ناغافل وارد دهنش شد و همانا شیر معجون دار خوردن چه طعمی‌ست؟

فلش بک

- میشه غذای امروزِ ماگتو من بدم؟

ویولت نگاهی به چهره ی مشکوک رکسان انداخت. رکس بدجور مشکوک می زد. با چشماش سرتاپای رکسان رو برانداز کرد. خبری از ترقه و دینامیت نبود، جوراباشم که برآمدگی نداشت!

رکسان آب دهنشو قورت داد و لبخندی برای خالی نبودن عریضه زد. با لبخند شبه ویکتوریاش، گفت:
- فقط می خوام رابطمو باهاش بهتر کنم!

ویولت دستاشو از جیبش بیرون آورد و گفت:
- اگه چیزیش بشه، پاش با خودته دائاش!

پایان فلش بک

- آفرین پیشی خوب!

با گذشت زمان، دندون های ماگت روی زمین می ریخت و رکسان که قصد درست کردن گردنبندو داشت، جمعشون می کرد.
- غذای ماگتو دادی؟

رکسان سریع و با یه حرکت بقایای ماگتو هل داد زیر مبل و جواب ویولتو داد:
- آره، یه ساعت پیش دادم!
- تو که تازه نیم ساعت پیش ازم خواستی غذای ماگتو بدی!
-

و خب بعدش فرار طبعا و خراب شدن خونه گریمولد بر سر ساکنانش!


ها؟!


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۳:۵۳ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳

فرد ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 380
آفلاین
@@@تازه وارد گریف@@@

1.در رولی این معجونو تهیه کنین. تهیه ش هم آزاده. می تونین بدزدینش،خودتون درست کنین، دیگری رو مجبور کنید درستش کنه یا بخرین و یا هر فکر دیگه ای که به ذهنتون می رسه. تاکید می کنم چیزی که نمره میاره سطح رول نویسی و خلاقیت شما و ظاهر و سوژه پردازی رولتونه.13 نمره

فرد داشت با جرج در راهرو راه میرفت که جرج گفت:

-آه داداش به نظرم بهتره با چند نفر شوخی کنیم.
-چه شوخیی؟
-به نظرت اون معجونی که بانو آیلین روی اون بچه امتحان کرد چیه؟
-وای تو مطمئنی؟
-آره!
-فقط میدونی کجا میفروشن؟
-نه!
-میدونی چجوری درست میشه؟
-نه!
-میدونی کجا میشه گیرش آورد؟
-آره!
-خوب کجا؟
-انبار معجون ها البته کلیدش دست بانو آیلینه!
-ها؟
-آره فقط کافیه بریم تو دفتر بانو و اون کلیدو برداریم!
-وای تو دیونه شدی؟
-تقریبا.
-اوه خدای من !

سپس بر سر خود زد جوری که سرش بدجور درد آمد.جرج گفت:

-داداش امتحانش ضرر نداره وا !
-ها؟ نه نه نه امکان نداره میدونی اگه بفهمه چیکار میکنه؟
-کروشیو میزنه؟
-نه آوادا میزنه!
-خوب به هر حا بیا بریم جون من!
-باشه
-بریم!

سپس جرج و فرد به راه افتادند نقشه شونو در آوردند و گفتند:

-آشکار کن!

سپس نقشه کل هاگوارتز را نشان داد و استاد ها و... ناگهان فرد چشمش به بانو آیلین پرنس افتاد او با زاغی اش داشت به سمت جنگل ممنوعه میرفت.هیچ استادی نزدیک اتاق بانو نبود و فرد و جرج به سادگی وارد اتاق شدند و شروع به گشتن کردند که ناگهان فرد گفت:

-بیا جرج دسته کلیدش.
-هی وای من چقدر کلید!!!
-نگران نباش روش نوشته که مال کجاست!
-آخیش اوه نگاه کن کلید خونش...کلید دفترش...کلد بقالی سر کوچشون...هه کلید انبار معجون ها!
-خوب بزن بریم.

و از اتاق بیرون آمدند.

آن ها وقتی به انبار رسیدند شروع به گشتن کردند که یک صدای گوش خراشی آمد جرج فهمید که این صدای در است و دهن فرد را گرفت و در تاریکترین گوشه ی انبار پناه گرفتند.آن فردی که آمده بود بانو آیلین پرنس بود که با خود میگفت:

-خوب اینم از گیاه های دارویی راستی چرا در باز بود ؟ حالا ولش کن بریم معجونو بسازیم زاغی کوچولو بیا عزیزم!

فرد هم از فرصت استفاده کرد و معجونو برداشتو همراه جرج رفت . وقتی که از انبار بیرون آمدند جرج پنج تا نفس عمیق کشید و به فرد گفت:

-کلید جاموند!
-چیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی گفتـــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-همین که شنفتی برو بردار بیارش.
-آه میکشمت همینجا وایسا که الان میام.

فرد به سمت انبار رفت و در را نیمه باز کرد و زیر لب گفت:

-وینگاردیوم له ویوسا!

و دسته کلید به پرواز در آمد و به سمت فرد آمد اما در راه بانو پرنس آن را قاپید و به سمت در آمد فرد هم به سرعت به سمت جرج دوید و به او گفت:

-پاشو! پاو باید در ریم بدو!
-چی...چی شده؟
-بیا بعدا برات تعریف میکنم بدو بیا!

و هردو به سمت راهرو ها دویدند.

2.حقه استاد رو در خوروندن معجون چطور ارزیابی می کنین؟3 نمره
خوب خیلی جالب اما بی رحمانه بود به نظرم باید یه اطلاع قبلی بچه میداشت اما خیلی خوشم اوم جالب بود

3.آزادین یه رول با هر سبکی که دوست دارین بنویسین و توش به هر شکل و نحوی که دوست دارین با هر شخصیتی که مایلین با این معجون هرکاری دوست دارین بکنین. تو انتخاب شخصیت ها هم آزادین. هر کس که مایلین حتی اگر کسی غیر از خودتون باشه. محدودیتی هم وجود نداره که رولتون مربوط به هاگوارتز یا درس باشه.14 نمره

فرد و جرج به سمت راهرو ها رفتند و کاملا اامنیت داشتند مالفوی جلویشان سبز شد و گفت:

-هه دوتا احمق موقرمز باز چه گندی بالا آوردین؟

فرد لبخندی روی لبش نشت و به مالفوی گفت:

-قربان اگه کار زشتی کردیم مارو ببخشید برای قدردانی از زحمات شما این معجون شانس رو به شما تقدیم میکنیم!
-ها؟ واقعا؟ پدرم همیشه میگفت شما موقرمزای دیونه یه روز به پام میافتین حالا اونو بده به من!

سپس معجون را گرفت و سر کشید سپس گفت:

-خوب حالا من میتونم هریو نابود...

همینجا حرف مالفوی قطع شد چون او شروع به قد کشیدن کرده بود و دستانش بزرگترو زمخت تر میشد و ریش و سیبیل در آورده بود و همینطور کمرش به حالت خمیده در آمد ریش و سیبیلش شروع به ریختن کرد و او دیگر نتوانست روی پای خود بایستد فرد و جرج هم در رفتند تا کسی آن هارا نبیند و مالفوی تبدیل به اسکلت شد.


میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳

نیمفادورا تانکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۳ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۳۳ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
1و 3.در رولی این معجونو تهیه کنین. تهیه ش هم آزاده. می تونین بدزدینش،خودتون درست کنین، دیگری رو مجبور کنید درستش کنه یا بخرین و یا هر فکر دیگه ای که به ذهنتون می رسه. تاکید می کنم
چیزی که نمره میاره سطح رول نویسی و خلاقیت شما و ظاهر و سوژه پردازی رولتونه 13و14( نمره)


نیمفادورا روی صندلی نشسته بود و حالت پکری به خود گرفته بود، کمی انورتر جیمز هم روی صندلی ای نشسته بود و در افکارش غرق بود .

-بالاخره چی شد؟
دورا در حالی که دستش را زیر چانه اش زده بود و با بی صبری به جیمز نگاه میکرد این را گفت.

جیمز که چشم از زمین بر نمیداشت گفت :
-هی دورا..ببین من باید بدونم که واسه چی اینکارو باید بکنم !

دورا اهی کشید و گفت :
-چند بار بهت بگم؟! ببین اون واقعا به این معجون نیاز داره اینطوری شانسش برای بردن اسنیچ در مقابل اسلایترین هیچه!در ضمن شما ها که اول اخرش برنده اید پس چرا کمک نمیکنی؟

جیمز دستش را به پیشانیش کوباند و گفت:
-دختر، اصلا میدونی که که اگه ایلین تو دفترش خفتم کنه چه بلایی سرم میاد؟! از این گذشته این یکی رو خودت خوب میدونی که استفاده معجون شانس در مسابقات ممنوعه ، اصلا بگو ببینم چرا خودت اینکارو نمیکنی؟

-هیس!!صداتو بیار پایین! مطمئن باش تا وقتی که تو اینجوری فریاد نزنی هیچکی نمیفهمه،بعدشم من اصلا کارم تو دزدی خوب..

جیمز نگذاشت دورا بقیه حرفش را ادامه دهد و با عصبانیت اما ارام گفت :
-اااا؟یعنی چی داری به من میگی دزد؟
-اوه ...نه جیمز اشتباه نکن منظورم این بود که من دست و پا چلفتیم اگه برم تو دفتر ایلین میزنم یچیزی رو میشکنم و بعد میگیرنم!

جیمز که عصبانیتش فروکش کرد بود گفت :
-باشه من اینکارو میکنم ولی وای به حالت اگر دست گیر بشم!

دورا بلند شد خندید و بعد چشمکی زد و گفت :
-به من چه اگه دست گیر بشی از بی عرضگی خودته...پس 2دو ساعت دیگه تو محوطه منتظرتم .

و بعد دوان دوان به سمت کلاس مراقبت از موجودات جادویی راه افتاد.


دو ساعت بعد در محوطه

دورا مشتاقانه به جیمز نگاه کرد و گفت :
-اوردیش؟

جیمز سرش را خاراند و با غرور مسخره ای گفت :
-اره فقط سیریوس هم فهمید یعنی بهش گفتم تا نگهبانی بده . خودت که میدونی فلیچ و ایلین یدفه از اسمون ظاهر میشن تازه نزدیک بود گیر بیفتم شانس اوردم سریع معجون رو پیدا کردم و زدم به چاک!

دورا لبخند شیرینی زد و با خوشحالی گفت :
-اشکال نداره سیریوس از خودمونه ،ایول

و بعد معجون را از دست دست جیمز گرفت و ادامه داد :
-تو هم با من میای تا اینو بخورد ارنی بدم؟

جیمز نخودی خندید و گفت:
-اره دوست دارم ببینم چجوری یهو اعتماد به نفسش میشه اعتماد به سقف
-خوب پس راه بیفت، مسابقه نیم ساعت دیگه شروع میشه.

و دو نفری خوش خوشان به سمت رختکن هافلپاف راه افتادند ،غافل از اینکه چه اتفاقی پیش رویشان بود....بعد از چند دقیقه نه چندان طولانی به رختکن رسیدند قبل از وارد شدن دورا گفت :
-جیمز ، باید یکم از این معجون رو توی چایی سبزش بریزم و بعد به بهونه ارام بخش بودنش به خوردش بدم فقط باید ببریمش یجای خلوت .

جیمز گفت:
-باشه بسپرش به من میکشونمش پشت ورزشگاه.

و بعد سریع وارد رختکن شد.دورا هم به پشت ورزشگاه رفت و منتظر شد بعد از مدتی جیمز با ارنی امدند.

ارنی بی صبرانه و مضطرب کفت :
- چیکارم داری دورا؟

دورا خنده مرموزی کرد و جواب داد :
-ارنی اینو بگیر و بخور چایی سبزه باعث میشه اروم بشی .

و قبل از این که دورا چیز دیگری بگوید ارنی لیوان را از دستش قاپیده بود و سر کشیده بود.

دورا و جیمز که از کارشان راضی بودند نگاهی با هم رد و بدل کردند و چشمک زدند، بعد ارنی اروغی زد و گفت :
-مرسی دورا
و بعد دست تکان داد و ارام ارام به سمت ورزشگاه رفتف دورا و جیمز زدند قدش و بعد...

-ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

هر دو به ارنی نگاه کردند...وحشتناک بود ...ارنی در حال رشد کردن بود، قدش بلند شده بود و سیبیل در اورده بود و تنومند و قوی بنظر میرسید .

دورا جیغ خفه ای کشید و گفت :
- پناه به ریش مرلین چ..چرا اینجو..ری شد؟

جیمز که چشمانش از حدقه بیرون زده بود گفت :
- ن...نمیدونم من فکر میکردم شانس میاره !

دورا را کارد میزدی خونش در نمی امد خشمگین به جیمز نگاه کرد و گفت :
-اقای کله پوک برای اینه که تو اشتباهی معجون رو به من دادی !

جیمز عقب عقب رفت نگاهی به ارنی انداخت که در حال پیر شدن بود و بعد نگاهی به دورا و گفت :
-ببین بنظرم الان اوضاع خیته بهتره کدورتارو کنار بزاریمو الان بدوییم.

و بعد مثل اهویی که پلنگ دنبالش کرده باشد دوید .دورا هم پشت سرش شروع به دویدن کرد و فریاد زد :
-جیمز!اگه دستم بهت برسه کلتو میکنم و از سر در خوابگاهتون اویزون میکنم!

وبعد هر دو صحنه را ترک کردند و ارنی بیچاره را به حال خود گذاشتند.

حقه استاد رو در خوروندن معجون چطور ارزیابی می کنین؟3 نمره

حقه جالب و ماهرانه ای بود،و. همینطور به موقع،ا صلا انتظار نداشتم اینجوری بشه


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۰:۱۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳

باری ادوارد رایان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
1 و 3.در رولی این معجونو تهیه کنین. تهیه ش هم آزاده. می تونین بدزدینش،خودتون درست کنین، دیگری رو مجبور کنید درستش کنه یا بخرین و یا هر فکر دیگه ای که به ذهنتون می رسه. تاکید می کنم
چیزی که نمره میاره سطح رول نویسی و خلاقیت شما و ظاهر و سوژه پردازی رولتونه.13 نمره


باری با احتیاط جلوی در ورودی خوابگاه هافلپاف را جستجو کرد تا بالاخره به بسته موردنظر رسید.با احتیاط آنرا برداشت و اردک وار به سمت مطبخ هافلپاف به راه افتاد.
وقتی مطمئن شد هیچ چیز مشکوکی در مطبخ نیست، بسته را به زمین گذاشت و در آنرا بازکرد.به محض بازشدن در، یک جن خانگی قرمز رنگ پر سروصدا از آن بیرون پرید و شروع به جست و خیز روی پاتیل های درحال جوشیدن کرد.
همچنان که جنب و جوش میکرد، باری با طلسمی او را از پاتیل ها جدا کرد و روبروی خودش قرار داد و چشم در چشم جن شد:

-نام؟
-گریفلیچر
-نام پدر؟
-جیلی بیلی لیچر.
-محل خدمت؟
-هرجا که بانو بلک بره.
- خیلع خب.من بانو بلک ام.
- دروغگو.گریفلیچر دروغ دوست نداشت.

گریفلیچر با سروصدا به باری اشاره میکرد که باری دستش را روی دهان جن گذاشت و گفت:
-هیسس.مگه تو بانو بلک رو دیدی؟

گریفلیچر که همچنان سرش را بدجور تکان میداد گفت:
-نوچ.
-پس منم دیگه.
-راست گفت؟
-پ ن پ.دروغ گفت.
-خب پس گریفلیچر از شما اطاعت کرد.

و بعد از چند لحظه گریفلیچر دستش را به حالت «آقا اجازه» بالا آورد و وقتی باری سرش را تکان داد، گفت:

-آقا ما نفهمیدیم وقتی این همه مدت دستتون رو دهنمون بود چطوری حرف زدیم؟

باری :

---------
یک ساعت بعد...


-خاکستر پر سوخته ی زاغی...تخم چشم قورباغه ی شماره 3785 ویولت...موی تن گراوپ...نه اون یکیه بوقی

گریفلیچر دستش را به حالت احترام نظامی بالا برد و گفت:
-چشم قربان

باری درحالیکه روی کاناپه ای در مطبخ لم داده بود و پاهایش را روی هم انداخته بود و به جن خانگی جدید الا بلک چشم غره میرفت با خودش فکر میکرد:

نقل قول:
-جن خونگی داشتن هم خوبه وا...


-سه بار در جهت عقربه های ساعت...خیلع خب...

باری از کاناپه پایین پرید و به مایع بی رنگ درون پاتیل زل زد و گفت:
-انجام شد حالا بخورش...

جن خانگی مدتی این پا و آن پا کرد و بعد مقداری شکر از یکی از کابینت های مطبخ برداشت و در دهانش خالی کرد و بعد از آن هم تمام محتویات پاتیل مسی را در دهانش خالی کرد...


2.حقه استاد رو در خوروندن معجون چطور ارزیابی می کنین؟3 نمره


عالی بود و...خب دیگه چی؟






خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.