هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۳:۵۳:۱۶ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
- حالت خوبه؟

دستی بر روی شانه اش قرار گرفت، روی خود را برگرداند و به تدی لوپین خیره ماند، سرش را به علامت تایید تکان داد، سپس بار دیگر به آتش شومینه نگاه کرد. چند دقیقه ای به رفتنشان به جنگل ممنوعه باقی مانده بود. استرسی او را فرا گرفته بود، در زنگی اش خیلی چیز ها دیده بود، اما دیدن یک اژدها آن هم از نزدیک و رام کردنش، کار مشکلی به نظر آمد.

تدی به آرامی کنار او نشست و با چشمان کهربایی خود به او نگاه کرد. تالار گریفیندور برای اولین خیلی خالی بود، تقریبا" همه ی دانش آموزان به جنگل رفته بودند. بالاخره تدی سکوت را شکست و گفت:
- گیدیون با نگرانی هیچی درست نمیشه، اعتماد به نفس داشته باش پسر.

برای چندمین با دقیقه شجاعتش فوران کرد، به سرعت از جای خود بلند شد و به سوی تابلوی بانوی چاق رفت. وقتی به نزدیکی آن رسید روی خود را به سوی تدی برگرداند و نیشخندی زد.

- بیا بریم اژدها سواری رفیق!

با این حرف گیدیون، تدی هم به همراه او راهی جنگل ممنوعه شد.

جنگل ممنوعه.

- موفق باشی!

تدی ضربه ای به شانه ی او زد و در میان درختان انبوه ناپدید شد. در حقیقت گیدیون بی نهایت نگران بود، آن نیشخند ساختی و لحنش فقط و فقط برای این بود که تدی او را یک ترسو نخواند. شاخه ای را با دستش کنار زد و با احتیاط به اطراف نگاه کرد.

ترق!

چوبدستی خود را در آورد و به اطراف نگاه کرد، بعد از چند دقیقه دریافت که آن صدا، صدای خرد شدن شاخه ی خشکی در زیر پایش بود. با دهانش را قورت داد و از روی کنده ی درختی پرید و بیش تر در جنگل در پیش رفت.

ناگهان نفس گرمی را پشت سرش احساس کرد. چشمانش را بست و آماده مردن شد، اما اتفاقی نیفتاد. به آرامی برگشت و اژدها ای را دید. زیر لب گفت:
- سبز چمنی ولزی!

اژدها ی سبز رنگ با چشمان بزرگ خود گیدیون را برانداز کرد. درست بود گیدیون تا به حال اژدها را به آن نزدیکی ندیده بود اما آن قدر احمق نبود که با یک حرکت عجیب و غیر عاقلانه، اژدها را عصبانی کند. سنگی را با کمک وردی به گوسفند تبدیل کرد و با سختی گوسفند را به سوی اژدها هدایت کرد.
بالاخره مطالعاتش درباره ی انواع اژدها به کمکش آمد.

اژدها در یک حرکت سریع، گوسفند را زنده زنده بلعید. با ترس به موجود غول پیکر نگاه کرد. چوبدستی خود را به سوی اژدها نشانه گرفت، اژدها با دیدن چوبدستی، از خشم نعره ی رعب آور سر داد. به نظر آمد با وجود طلسم های بیهوشی و دیگر طلسم هایی که بر روی آن ها اجرا کردند، از چوبدستی خوشش نیامده بود.

گیدیون عقب رفت و چوبدستی خود را روی یک سنگ گذاشت، سپس دو دستش را بالا گرفت تا نشان بدهد چوبدستی در دست ندارد. حدسش درست بود، اژدها با دیدن گیدیون بدون چوبدستی، آرام شد. گیدیون به سوی اژدها رفت.

- آروم باش پسر، من باهات کاری ندارم.

بالاخره دست خود را بر روی پوزه ی سخت و زبر گذاشت. بالاخره اژدها را رام کرده بود، سعی کرد از گردن اژدها بالا برود، بالاخره بعد از 4 دفعه تلاش، بر پشت اژدها سوار شد. افساری را بر پشت موجود غول پیکر دید، به نظر رسید ویولت خود اژدها را زین کرده بود. کمی افسارش را تکان داد، اژدها بال هایش را به هم زد و کم کم از زمین فاصله گرفت.

- یوهو!

اژدها با سرعت در آسمان پرواز کرد. باد به مو هایش خورد و باعث حس خوبی در او شد. بعد از چند دقیقه بی خیال نگه داشتن افسار شد. گیتارش را از داخل ردایش در آورد و شروع به نواختن کرد. از صدا موسیقی و وزش باد، لذت برد.

- کاش میتونستم پرواز کنم!




ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳

پاپاتونده old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۰۳ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 61
آفلاین
صدای حیوانات قلب پاپا را قلقلک می داد؛ هدیه ی عجیب او، یک اژدها سواری! پاپا همیشه آرزوی پرواز داشت، زمانی که با جاروی پرنده آشنا شد، این آرزو تا حدی برایش محقق شد اما اژدها سواری، این حتی فراتر از رویا های کودک سیاه پوست محله ی فرانسوی ها بود.

صدای موجودات جنگل شبیه یک سمفونی شده بود. حسی که پاپا تجربه می کرد، ترس نبود؛ دقیقا شبیه یک قلقلک بود، یک نوع اضطراب شیرین. دیدار با اژدها برای هر کسی هیجان انگیز است.

نور آفتاب هر لحظه بیشتر در جنگل تاریک نفوذ می کرد. پاپا بر اساس گفته های استاد و دوست قدیمیش نور ها را دنبال می کرد و به قلب جنگل نزدیک می شد. با گام های بلند جلو می رفت. فکر کردن به اینکه یک اژدها -همان موجودی که قهرمان داستان های کودکیش بودند- را از نزدیک ببیند، قلبش را به تپش می انداخت.

از تعداد درختان کم شد و پاپا آن معجزه را دید؛ برای لحظه ای زمان ایستاد. نفس پاپا بند آمده بود؛ عظمت آن اژدها در مخیله اش هم نمی گنجید. اژدهای سیاه رنگ بزرگ با بدنی پر از فلس های براق و آن چشم های سرخ! او نمادی از عظمت بود، نمادی از قدرت، نمادی از معجزه!

ثانیه ها سپری می شد اما تصویر ثابت بود. مرد بلند قدی که در مقابل یک اژدهای سیاه بزرگ، تبدیل به مجسمه شده است. یک عکس زیبا برای جلد کتاب های علمی تخیلی با این تفاوت که این عکس نبود! خود واقعیت بود.

اژدها گردنش را به سمت پاپا چرخاند برق آن چشم های سرخ پاپا را به خود آورد. این بار با احتیاط و با قدم هایی کوتاه جلو رفت. اضطراب بر قلبش پنجه می کشید. تقریبا به چند متری اژدها رسیده بود. دستش را دراز کرد. بدن سرد و سخت اژدها را زیر دست هایش حس کرد. این واقعیت بود، نمی توانست انکارش کند؛ چند بار خودش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود، درون خواب و رویا نیست! دنیای قصه ها با دنیای او تلاقی پیدا کرده بود و او سر این تقاطع مبهوت ایستاده بود.

-آروم باش نمی خوام صدمه ای بهت بزنم.

چه کسی با یک اژدها حرف می زند؟ این را ذهن خشک و جدی پاپا در گوشش خواند. این حرف مثل سقلمه ای بر پیکره اش بود. حس کمی مجنون شده اما چه کسی بعد از دیدن اژدها سالم باقی می ماند؟ به خود آمد و آرام اژدها را نوازش کرد. باید سوارش می شد. باید پرواز با اژدها را تجربه می کرد.

خیلی آرام سعی کرد بر پشت اژدها بنشیند. وردی که در یک کتاب قدیمی برای آرام کردن اژدها خوانده بود را مدام زیر لب تکرار می کرد. این اژدها هم آرام تر از اژدها های درون داستان های کودکیش به نظر می آمد. حالا بر پشت اژدها نشسته بود. دستش را دور گردن او حلقه کرد و گفت:
-می تونی بری، من آماده ام.

اژدها بال های را گشود. نسیم ملایمی که از این حرکت به صورت پاپا وزید، جذاب‌ترین نسیمی بود که پاپا به زندگیش تجربه می کرد. با اولین بال زدن و بلند شدن از زمین، ذهن پاپا از همه چیز تخلیه شد. دیگر تنها لذت می برد. سبک شده بود، حسی عجیب که هرگز تا کنون تجربه نکرده بود. چشم هایش را بست. باد روی صورت استخوانیش سر می خورد. حس کرد هرگز نمی خواهد از این اژدها پیاده شود. می خواست تا آخر دنیا روی آن سوار باشد و پرواز کند.

پاپا چشم هایش را باز کرد، ابر های سفید از کنارش عبور می کردند، اینجا همه چیز زیباتر شده بود. هاگوارتز حتی از این بالا کوچک و حقیر به نظر می آمد. حس کرد آزاد شده، به جایی که به آن تعلق دارد رسیده نمی خواست زمان بگذرد. می خواست دنیا برای او و اژدهایش متوقف شود. پس اوج گرفت در بین ابر ها محو شد.


ویرایش شده توسط پاپاتونده در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۶ ۲۰:۲۷:۰۱


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳

نیمفادورا تانکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۳ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۳۳ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
به جنگل ممنوع برید. سوار اژدهایی که اونجا منتظرتون آماده گذاشتم بشید و..پرواز کنید!..

خورشید بر روی تپه های سرسبز میتابید وبوی گل ها در میان نسیم بهاری میپیچید.دختری در جنگل قدم برمیداشت و موهای طلایی و بلندش که با باد تکان میخورد،منظره ای زیبا را پدید می آورد.چهره اش آرام بود و چشمان آبیش در جستجوی چیزی. در میان سکوت گوش خراش جنگل مدام حرف ویولت در گوشش طنین می انداخت:میدونم از پسش برمیاید!
اشک در چشمانش جمع شده بود.ویولت واقعا استاد مورد علاقه اش بود، البته این یک ادعا نبود بلکه یک اقرار بود.در حالی که با نفس های عمیقش بوی گل ها را استشمام میکرد و در ذهنش به فکر چیزی بود که در جنگل منتظر او بود ،قدم هایش را تند کرد،انگار کسی او را هل میداد و وادارش میکرد که اژدهای ویولت را منتظر نگذارد.دست هایش یخ کرده بودند و دلش میلرزید اما باید میرفت،او تصمیمش را خیلی وقت بود که گرفته بود.طنین صدای ویولت در گوشش همچنان میپیچید که ناگهان صدای غرشی باعث ایستادن او شد.در حالی که لبخندی بر لبش نقش بسته بود ،فریاد زد:
-بالاخره پیداش کردم!

و بعد دوان دوان به سمت اژدها رفت در چند متری اژدها ایستاد و به او خیره شد.بدن اژدها را فلس های سیاه و ابی پوشانده بود و قیافه اش خشن و جدی بود،بال ها و پاهایش با تسمه هایی بسته شده بودند.دورا دستش را بالا گرفت و در حالی که دستش را به سمت پوزه اژدها میبرد چوبدستیش را از درون ردایش بیرون کشید و به اژدها گفت:
-سلام..من از طرف ویولت اومدم...میخوام کمکت کنم...قصد ندارم بهت آسیب بزنم.
اژدها غرشی کرد و دندان نشان داد،اما دورا بدون اهمیت هرچند که ترسیده بود وردی خواند و اژدها را از بند رها کرد.اژدها نگاهی به دورا انداخت و بعد شروع کردبه قدم برداشتن به سمت او،دورا از جایش جم نخورد البته نه برای شجاعتش بلکه از شدت ترس خشکش زده بود،اژدها در چند قدمی او ایستاده و خم شد به طوری که به او بفهماند که میتواند سوارش شود..دورا خندید و گفت:
-تو رام شدی پسر!

بعد بدون معطلی بر پشت اژدها پرید،سفت اژدها را چسبید و در حالی که اژدها بلند میشد چشمانش را بسته بود و از وزش باد بر روی صورتش لذت میبرد.احساس خاصی داشت اما اهمیت نمیداد،وقتی اژدها در حال اوج گرفتن در میان ابر ها بود چشمانش را باز کرد،دستانش را از هم گشود و فریاد زد:
-عالیه..باور نکردنیه!
بعد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و لبخندش هنوز بر لبش بود گفت:
-تو راست میگفتی ویولت..از پسش بر اومدم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳
از زیر سایه لرد سیاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
به جنگل ممنوع برید. سوار اژدهایی که اونجا منتظرتون آماده گذاشتم بشید و..پرواز کنید!..

نیمه ای از شب گذشته بود...
ماه پشت ابر ها پنهان شده بود و جنگل هیچ منشأ روشنایی ای نداشت...به جز صدای خش خش برگ ها که در زیر پای پرفسور بودلر و نجینی
لگد می شدند همه جا را سکوت فرا گرفته بود...

- پرفسور؟ازتون خواهش می کنم!من جلسه اولمه!هیچ راهی نداره که از یه چیز ساده تر شروع کنیم؟
پرفسور بودلر تبسمی کرد:«از دختر لردسیاه توقعات بیشتری داشتم نجینی..عه!سانی رو اینقدر تکون نده الان بیدار میشه...داشتم می گفتم!
تازه فکر می کنی من برای چی دارم باهات میام؟فکر می کنی با وجود من بلایی سرت میاد؟واقعا بهم بر خورد.»

نجینی غرغر کنان خواهر کوچولوی پرفسور بودلر رو محکم تر در آغوش گرفت و به خاطر سنگینی وزنش تلوتلو خورد و روی زمین افتاد.
سانی چشمانش را تا نیمه باز کرد و چیزی نامفهوم زیر لب زمزمه کرد و دوباره خوابش برد.
پرفسور با نگرانی به سمت نجینی برگشت و خم شد و سانی را از او گرفت:«بده خودم میارمش.»

نجینی با درماندگی بلند شد و گرد و خاک را از روی ردایش تکاند:«پرفسور؟میشه طلسم لوموس را با چوبدستیتون اجرا کنید؟من هیچ جایی رو نمیبینم!»
پرفسور بودلر قدم هایش را سریع تر برداشت و با لحن عصبی گفت:«زود تر بیا نجینی! نه نمیشه...ممکنه توجه بقیه موجودات به ما جلب شه.»

بعد از مسیر نسبتاً طولانی که طی کردند پرفسور بودلر بدون هیچ هشداری ایستاد که باعث شد نجینی محکم به او برخورد کنند و سه تایی باهم نقش زمین شدند.
سانی باز هم به خاطر سنگین بودن خوابش بیدار نشد...
نجینی که همچنان روی زمین سرد جنگل ولو شده بود آرام سرش را بالا آورد و با صحنه ای که جلوی رویش دید، آماده شد که بنفش ترین جیغ عمرش را بکشد که پرفسور بودلر با یک حرکت ،سریع جلوی دهانش را گرفت...بلند شد و سانی را در آغوش گرفت و سعی کرد نجینی را که چهار چنگولی به زمین چسبیده بود ، بلند کند:«بلندشو!بهت می گم بلـــــند شو! بابا آبروی هر چی گریفندوریه بردی دختر!»
نجینی تا این را شنید با شجاعت و اعتماد به نفسی کاملاً کاذب بلند شد و چند قدمی به شاخ دم با آن هیبت خوفناک نزدیک شد.

- بــــــه بــــــه!بــــــه بـــــــــه!فتبارک الله احسن الخالقین!! چه موجود نازی!من که حَظ کردم!

پرفسور ویولت نیشخند شیطنت آمیزی زد:«وقتی سوارش بشی نازیش بیشتر معلوم میشه عزیزم! حالا هم برو و سوارش شو...افسارشو برات آماده کردم!»

نجینی ابرویی بالا انداخت:«مگه شما نمیاین؟!»

پرفسور فقط لبخند دندان نمایی زد و در سکوت به او چشم دوخت.

نجینی که جوابش را گرفته بود به سمت اژدها برگشت و نگاهش کرد...

اژدها هم با چشمان کهربایی اش با خیرگی به چشمان اون زل زده بود و نگاهش را بر نمی داشت...

نجینی خودش را کمی این ور و اون ور کرد ولی باز هم شاخ دم بدون هیچ حرکتی خیره نگاهش می کرد.

پوفی کشید و جسارتش را جمع کرد و به سمت اژدها رفت...

همین که پیش او رسید،شاخ دم بالش را به طرف او دراز کرد و کمک کرد او بالا برود و بر پشتش بنشیند.

نجینی که کمی ترسش ریخته بود افسار اژدها را محکم گرفت و به پرفسور لبخندی زد.

پرفسور بودلر لبخندش را جواب داد و با صدای فریاد مانندی گفت:«شاخ دم!پرواز کن!ُ»

اژدها تکان شدیدی خورد و به پرواز در آمد...

نجینی جیغی از روی هیجان کشید:«عالیــــــــه!»

اکنون اژدها به حدی اوج گرفته بود که همه چیز در پایین مبهم دیده می شد...حتی قلعه پر عظمت هاگوارتز!

هوا با فشار زیادی به صورت نجینی می خورد و موهای بلند و مشکی اش را به پرواز در می آورد و او را غرق در لذت می کرد.

بعد از مدتی اژ دها پایین آمد و همان جای قبلی اش نشست.
نجینی سریع پایین پرید و با صورتی گلگون به خاطر هیجان زیاد به پرفسور که همان جا بچه به بغل ایستاده بود گفت:«پرفسور؟!حالا نمره کامل رو بهم میدین؟!»
پرفسور بودلر لبخند مرموزی زد وبه جای جواب گفت:«بهتره سریع تر راه بیفتی دوشیزه ریدل!»

و خودش با سرعت به راه افتاد...



ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۶ ۱۲:۴۳:۵۶
ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۶ ۱۳:۰۰:۵۶
ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۶ ۲۰:۲۶:۰۸



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۳

مادام هوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۸ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۰۹ شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴
از دنیا جادوگران -هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 106
آفلاین
به جنگل ممنوع برید. سوار اژدهایی که اونجا منتظرتون آماده گذاشتم بشید و..پرواز کنید!..
تازه کلاس مراقبت از موجودات جادویی تمام شده بود.سارا،رز،مادام(من)
داشتند به قلعه برمیگشتند.
سارا:اینم شد مشق سوار اژدها بشیم چی جوری؟؟؟
رزی:من که مطمئن نیستم برم یانه باید فکر کنم.
مادام:من میرم فردا صبح زود راه میافتم.
سارا:چی مگه دیوونه شدی؟؟؟
مادام :تکلیفمون پروفسور گفت پس باید انجام بدیم.
رزی:حالا پروفسور یه چیزی گف اگه گف بپر توچاه میپری؟؟؟
مادام :من تصمیمم رو گرفتم هرجور شده انجامش میدم
سارا :رزی دیدی گفتم این مخ تو سرش نیست.
فردا صبح ساعت 5خوابگاه دختران
مادام :من دارم میرم امیدوارم دوباره ببینمتون عزیزای من
سارا:خدافظ سالم برگرد
رزی:میخوای باهات بیام.
مادام:اره
رزی:نه خودت بری بهتره تنهایی بیشتر خوش میگذره خداحافظت
مادام :خدافظ
توراه رفتن به جنگل ممنوعه
مادام :ای وای عجب غلتی کردم منو این کارا میخواستم شجاع بازی دربیارم چیشد ؟؟
اینام که بیشتر اصرار نکردن اگه یکم دیگه اصرار میکرن لاقل نمیومدم حالا بااین هیولا چی کار کنم. خدایا کمکم کن

رودررویی با اژدها
مادام:سلام کوچولو!(کوچولو چیه ده برابرمه)میزاری بیام رو پشتت خوش بگذرونیم.
وناگهان اژدها میاد جلو وخم میشه که مادام سوارش شه.
مادام: این دیگه چه دخمل مامانییه خم شد سوار شم.

3ساعت بعد
مادام :وای چه خوش میگذره این بالا :zogh:
اِژدها(به زبان خودش):ای بابا چه غلتی کردیم دیگه پایین نمیره شیطونه میگه
وارتفاعش را کم میکنه و به خودش تکانی میدهد ومادام از پشت ازدها به پایین پرت میشود.(البته نگران نشید صدمه جدی نمیبینم)

سالن عمومی هافلپاف ساعت 12موقع ناهار
سارا:وای این چرا نیومد؟؟؟ : :worry:
رزی:نکنه اژدها خورده باشدش.
درعین این حال مادام با خوشحالی بپر بپر وارد سالن میشه .
سارا ورزی میان جلو میگن:توحالت خوبه؟؟چی شد؟؟؟
مادام هم قضیه رو براشون تعریف میکنه و سارا و رزی تا شب گریه می کنن که کاش اونا هم میرفتند واون اژدهای مامانی رو میدیدند
رزی وسارا:
مادام:


عاشق هری پاتر.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱:۵۴ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
ویولت واقعا میری؟
این پاچه خواری یا چیز دیگه ای نیست ولی من واقعا دوست دارم آبجی!
امیدوارم که بتونی بازم پست بزنی.
هممون منتظرتیم.
من نتونسته بودم تو جلسات قبلی این جلسه شرکت کنم. ایشاالله ترم بعد بتونیم همو ببینیم.





به جنگل ممنوع برید. سوار اژدهایی که اونجا منتظرتون آماده گذاشتم بشید و..پرواز کنید!..

سارا گوشه ای از تالار هافلپاف نشسته بود و کتاب قطوری را در دست داشت که روی آن نوشته بود "اژدها ها".

قسمت مربوط به شاخدم مجارستانی را آورد و شروع به خواندن کرد:
نقل قول:
شاخدم مجارستانی ( Hungarian Horntail) :
به نظر میرسد شاخدم مجارستانی خطرناک ترین نژاد در میان نژادهای اژدها باشد. این اژدها شبیه مارمولک است و فلس های سیاه دارد. چشم ها و شاخ هایش برنزی رنگ است. زایده های میخ مانندی به همان رنگ نیز بر روی دم بلندش به چشم می خورد. آتش دهان این اژدها بیشترین برد را دارد (گاهی به پانزده متر
می رسد). تخم های شاخدم همرنگ سیمان و پوسته ی آن بسیار سخت و مقاوم است. نوزاد این اژدها با ضربه های دم شاخ دارش پوسته تخم را می شکند و بیرون می آید. زایده های میخ مانند دم نوزاد در زمان تولد به طور کامل تشکیل شده اند. غذای شاخدم مجارستانی بز، گوسفند و در صورت امکان انسان است.


سارا با خواندن جمله ی آخر آب دهان خود را قورت داد و کتاب را بست. باید به جنگل میرفت حتی اگر جانش فدا می شد.
از آن دسته آدم هایی بود که به خاطر گروهش حاضر بود خود را فدا کند. در واقع به وفاداری بسیار اهمیت می داد.


جنگل ممنوعه
بامداد بود و نسیم صبحگاهی دست نوازش خود را روی موهای لطیف سارا می کشید و باعث شده بود موهایش پشت سرش به اهتزاز در آید.
صحنه ی رویایی بود اما در آن لحظه سارا کلن توجهی به آن نداشت و با چشمان آبی اش جنگل را می کاوید تا شاخدم را پیدا کند.

با خود گفت:مگر می شود جان یک دانش آموز برای یک معلم مهم نباشد؟
البته شاید هم شاخدمی که در جنگل انتظارش را می کشید رام بود. درست است که رام کردن یک شاخدم تقریبا غیر ممکن است. اما آن ویولتی که سارا می شناخت هر کاری از دستش بر می آمد!

نسیم باد ها را به رقص در آورده بود و در همین هنگام سارا حس کرد که جسم عظیمی را میان درختان دید. با دستش تکه ای از موهایش را پشت گوشش زد و جلو رفت.

خود شاخدم بود. وقتی سارا را دید غرشی کرد. انگار می خواست خودش را برای صرف صبحانه آماده کند! کاملا معلوم بود که رام نیست.
سارا گام های سستی برداشت و آرام آرام جلو رفت. جایی خوانده بود که: "حیوانات می توانند احساسات انسان را بفهمندو اگر در مقابلشان احساس ترس داشته باشی به خوبی حس می کنند و کارت سخت تر می شود."

سارا با خود گفت:"اگر برای گروهم بمیرم شاید از من به نیکی یاد کنند. البته شاید!"
این یک مرگ قهرمانانه بود و سارا همیشه دلش می خواست قهرمانانه بمیرد. تمام شجاعتش را جمع کرد و با گام هایی محکم به سمت شاخدم رفت.
همیشه معتقد بود که مهربانی بر روی هر کسی اثر دارد پس لبخندی زد و دست راستش را آرام آرام به سمت بالا برد، درست در هنگامی که شاخدم سرش را برای بلعیدن او پایین آورده بود. می توانست با آتشش سارا را جزغاله کند!

دستش را روی پیشانی فلسی شاخدم گذاشت ، تنها جایی از سرش که هیچ شاخی رویش نبود. با محبت مشغول نوازش شد. شاخدم لحظه ای با تعجب به سارا نگاه کرد و بعد با گوشه ای از زبانش دست سارا لیس زد. اگر سارا لوس بود داد و فریاد راه می انداخت، اما حالا که نبود.
معلوم بود که شاخدم از سارا خوشش آمده وگرنه تاحالا سارا باید بلعیده می شد.

نور مهتاب روی سارا و شاخدم افتاده بود و جلوه ی قشنگی را درست کرده بود.
سارا آرزو کرد که ای کاش سوار شاخدم می شد و پرواز میکرد. شاخدم که انگار احساس سارا را فهمیده بود بالش را جوری کرد که سارا بتواند سوارش شود. سارا با کمال میل سوار شد و گفت:
-ممنون شاخی!

این اسمی بود که سارا کلن روی شاخدم گذاشته بود. شاخدم هم که انگار از اسم خوشش آمده باشد بال هایش را به سرعت تکان داد و به سمت آسمان اوج گرفت.

باد موهای سارا را بهم ریخته کرده بود. کاری که سارا به شدت متنفر بود. ولی الان به نظرش قشنگ ترین و بهترین کار دنیا بود.
از شادی فریاد کشید. فریاد هایی که هر کدام بلند تر و شاد تر از آن یکی بودند. شاخدم هم برای جلب رضایت بیشتر، تند تر می رفت و بیشتر اوج می گرفت.

چه حس خوبی دارد پرواز!
انگار که انسان سبک می شود، انگار که اوج می گیرد از همهمه ی زمین!
چه حس زیبایی دارد پرواز با جانوری که شاید از نظر خیلی، دوست داشتنی نباشد اما از نظر سارا یکی از دوست داشتنی ترین موجودات تاریخ است.

کم کم قرص ماه جایش را به خورشید داد و سارا و شاخی را مجبور کرد که بالاخره کوتاه بیایند و از آسمان جدا شوند.

شاخی به سمت زمین آمد و سارا را پیاده کرد. سارا سر تک شاخ را بغل کرد و بوسید. تک شاخ هم لیسی به لپ ها سارا زد.
وقتی سارا پشت کرد تا برود تک شاخ غرید. انگار می خواست بگوید:
-باز هم بیا. منتظرت هستم.
سارا دستی برای تک شاخ تکان داد و گفت:
-باز هم بهت سر میزنم. منتظرم باش.

و بعد در میان درختان تنومند جنگل گم شد.



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۳

باری ادوارد رایان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
تکلیفی از... یک هافلی

به جنگل ممنوع برید. سوار اژدهایی که اونجا منتظرتون آماده گذاشتم بشید و..پرواز کنید!..

خورشید در آسمان می درخشید و با بخشش کم نظیرش، همه را از گرما سیراب میکرد. به تازگی از پشت کوه هایی که مثل سپر محافظتش میکردند بیرون آمده بود و به همه «صبح بخیر» گفته بود. قطعا کسی زیباییش را درک نمیکرد.قطعا کسی به وجودش حتی کمترین اهمیتی هم نمیداد اما کی میدانست اگر این خورشید برای فقط یک ساعت در روز غیب شود، چه بساطی به راه می افتد.حتی کسی کمترین اهمیتی نمیداد که وجود خورشید چقدر در تغییر دنیا نقش دارد.اگر خورشید نبود قطعا تکلیفی امروز برای هیچکدام از دانش آموزان هاگوارتزی نبود.هیچ اژدهایی نبود.
پسرک تازه از کلاسش مرخص شده بود.خیره به ابرهای پاره پاره و پراکنده بالای سرش نگاه میکرد.سرمایی که در تنش میدوید نشان از یک فصل سرد بود.زمستان؟شاید...
نگاهش را از ابرها گرفت و آن را در دوردست ها رها کرد.به درختانی که در زمین جلگه ای سر به آسمان کشیده بودند چشم دوخت و درباره اژدها فکر کرد.همان اژدهایی که باید سوارش میشد.هه...خنده دار بود مگر نه؟حتی فکر این که برای لمس ابرها نیاز به اژدها باشد هم خنده دار بود.
پسرک بلند شد و به سمت جنگل ممنوع به راه افتاد.چوبدستیش به نظر سنگین تر از همیشه در جیب ردایش به نظر میرسید.برای چه؟مگر لازم میشد از طلسمی استفاده کند تا در روشنایی روز به جنگل ممنوعه برسد؟
بالاخره به نزدیکی جنگل ممنوعه رسید.این مسیر از همیشه خلوت تر شده بود.قضیه هر چه که بود قطعا باری رایان به آن اهمیت نمیداد.میدانید دیگر...او خیلی احمق بود!
از بین چند درخت عجیب رد شد.حتی وقتی شاخه تیز یکی از درختان، بازویش را خراش داد هم چیزی نگفت، فقط همینطور سریع و بی ملاحظه رد شد تا به جایی رسید که باید به اطرافش توجه میکرد.این را از درخت های سوخته فهمید.
به بزرگترین درخت نزدیک شد.سوختگی به نظر تازه بود.بوی دود هنوز هم در هوا حس میشد. سوختگی های کهنه تر هم بودند اما همه شان به نظر مال دیشب یا صبح زود بودند.
پس همین بود...محل اژدهای ویولت اینجا بود.
درخت بزرگ را دور زد و وقتی با اولین اژدهای واقعی عمرش روبرو شد نفسش را در سینه حبس کرد.
قدش چیزی حدود 10 متر بود.پوست فلسدار قرمز رنگش به تنش چسبیده بود و میشد رد استخوان هایش را دید.روی سرش دو شاخ سفید بود.چهره اش اصلا دوستانه نبود با آن پوزه دراز و دندان های کوسه مانند.
از بینی اش دود به هوا برمی خاست.کمی که باری بیشتر دقت کرد توانست درختی را در پشتش ببیند که در آتش میسوخت.
در تعجب بود که چطور آن درخت کهنسال توانسته بود هیکل عظیم اژدها را مخفی کند.
باری دستش را دراز کرد و آرام به سمت اژدها رفت.این اژدها قطعا رام نشده بود.از ویولت انتظار دیگری می رفت؟
بوی دود کمی آزار دهنده بود ولی باری میدانست که اگر خودش میزبان دود باشد قطعا آزاردهنده تر هم خواهد شد.
اژدها با دیدن باری کمی عقب تر رفت.دهانش را باز کرد و دندان های تیزش را نشان داد.همان یک لحظه کافی بود تا باری متوجه دودی شود که از اعماق دهان اژدها به بیرون می آمد اما قدمی عقب نگذاشت.در تعجب بود که این همه شجاعت را از کجا آورده است؟اگر او ذره ای شجاع میبود قطعا در گریفندور جای می گرفت.خودش هم میدانست که اصلا شجاع نیست.
با این افکار، حتی تحمل این شجاعت هم برایش سخت بود.نمی خواست دیگر شجاعتی به خرج بدهد.او نیازی به شجاعت نداشت.
پس سرعتش را بیشتر کرد.چیزی شبیه دویدن بود و در یک لحظه...استفاده درست از یک تکه سنگ و بعد همه چیز به سرعت اتفاق افتاد.
باری روی پشت اژدها پرید.گلوله آتشینی از دهان اژدها، مسیرش را به سمت آسمان باز کرد و لحظه ای بعد اژدها هم درست مثل آن گلوله در آسمان بود.
باری از وقتی روی اژدها پرید، چشمانش را بسته بود اما باد ملایمی که در موهایش گشت و گذار میکرد، صدای به هم خوردن بال پرندگان و رطوبتی که هر از چندگاهی پوستش را لمس میکرد او را مجبور کرد چشمانش را باز کند.
نفسش را در سینه حبس کرد.به پایین نگاه کرد و وقتی قلعه هاگوارتز را مثل خانه ای لگویی دید، کمی سرش گیج رفت.
به همین راحتی بود؟پرواز؟
دستش را به طرف ابر کوچکی که به طرفش می آمد دراز کرد. لحظه ای رطوبت روی دستش جاری شد و بعد جز قطراتی از آب که روی پوست فلسدار اژدها می درخشید، چیزی از ابر باقی نمانده بود.
لبخندی روی لبان باری نشست.چشمانش را بست و گذاشت همچنان پرواز کند.پرواز...حس خوبی داشت!


خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۷:۵۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 947
آفلاین
سارا روی صندلی تالار هافلپاف مشغول خواندن کتاب هایی بود که رز به او معرفی کرده بود که رز به سمتش امد.
سارا که از قدم های زلزله وار رز امدنش را فهمیده بود کتاب را بست وبه دوست پریشان خود خیره شد.

رز با صدایی که از ته چاه می امد گفت:
-سارا...دوست عزیزم اگر توی این مدت کوتاهی که توی هافل بودم باعث عصبانیت تو شده ام مرا ببخش!حلالم کن!

سارا با وحشت پرسید:
مگه چه شده؟می خواهی بری یه گروه دیگه؟

رز از دست افکار سرسری سارا عصبانی شده بود ولی به خاطر اینکه این اخرین دیدار او با دوستش بود از فکر دعوا کردن بیرون امد و با نارحتی گفت:
-نه بابا،اخه کدوم ادم عاقلی هافل را با گروهای دیگه عوض می کنه؟هان؟

سارا که اندکی ارامشش را باز یافته بود دوباره پرسید:
پس می خواهی بری مکه، با هواپیما های ایران؟

رز این بار نتوانست جلوی خودش را بگیرد وفریاد زد:
-نه بوقی، می خواهم برم سوار اژدها شوم.

سارا با خود فکر کرد دوباره این رز یه کتابی خوانده داره ازش تقلید کنه!بنا براین فقط شانه هایش را بالا انداخت.

رز که نتوانست از گریه خود داری کند،هق هق کنان گفت:
-اینم وصیت نامه ام هست بعد از مرگم به داداشم بگو که مسئول مرگ خواهرت ویولت بودلر بوده!

سارا با فرمت( )به رز نگاه کردوگفت:
ویول؟ویولت؟ویولت چه کار به مرگ تو داره؟

رز برای لحظه ای گریه اش را متوقف کردوجواب داد:
-خوب تکلیف موجودات جادویی دیگه!
و بعد دوباره شروع به گریه کرد.

سارا بلند شد و رز را در اغوش گرفت،برای چندی دو دوست در اغوش هم گریستند تا اینکه رز به زور خود را از سارا جدا کردو گفت:
سارا به بچه ها بگو که چقدر از بودن با ان ها خوشحال بودم وبگو من اینکار را فط برای هافل انجام می دهم از ان ها خداحافظی کن. خب دیگه من رفع زحمت کنم برم بمیرم.

چند دقیقه بعد کنار اژدها
(البته معلوم نشد اژدها از کجا امد،شاید ویولت گذاشته بود کار بچه ها راحت تر باشه!)

رز اب دهانش را باصدای بلندی قورت دادو در حالی که دست و پایش از ترس می لرزید به سمت اژدها رفت.
از شانس خوب یا بد رز اژدها خواب بود و او توانست به راحتی سوار اژدها شود. نفسی از سر اسودگی کشید،شاید امکان زنده ماندن هم وجود داشت!ولی اول باید اژدها را بیدا می کرد.
رز چوب دستی اش را به سمت اژدها گرفت و چند ورد را امتحان کرد ولی هیچ کدام اژدها را بیدار نکرد!رز با امید واری فکر کر شاید مرده باشد!با خوشحالی سعی کرد از پشت اژدها پایین بیاید ولی ردایش به فلس اژدها گیر کرده بود.

رز تقلا می کرد که خود را ازاد کند در همان موقع اژدها بیدار شد و هوس پرواز کرد!بال های بزرگش را باز کرد و به صورت اماده باش نشست غرشی کرد و به بالا پریدو اوج گرفت.
در این بین رز هنوز به فلس گیر کرده بود واز بالا رفتن اژدها حالش بد شده بود.اژدها هم چنان اوج می گرفت وبالا تر می رفت ان قدر بالا رفت که از جو بیرون زد! پس از خروج از جو فهمید که زیاد گازش را گرفته بوده پس دوباره با سرعت به سمت زمین رفت.رز هم در وسط بال اژدر در حال زدن سکته بود!
پایین تر پایین تر تا اینکه هر با مخ روی کوه فرود امد و مغز رز و خودش وبدنه ی کوه متلاشی شد!

بعداز خاک سپاری در سالن عمومی هافل:


الا در حالی که وصیت نامه ی رز را توی هوا تکان می داد گفت:
-لطفا نظم جلسه را رعایت کنید...و این جا راهم تبدیل به دریاچه ی هافل نکنید!می خواهم وصیت نامه رابخونم.
اعضای هافل با چشمان خیس و دستمال هایشان به الا زل زدند.
الا شروع به خوندن کرد:
با نام ویاد بانوی بزرگوارمان هلگا هافلپاف کبیر!
همان طور که می دانید بازگشت همه ی مابه سوی مرلین(یعنی دامبلدور مرلین که مدت هاست منحرف شده!دیگه دیار مرلین هم امنیت نداره!)
است پس امیدوارم شما دوستان وهم گروهی های عزیز و دوست داشتنی را در دیار مرلین ببینم البته نه به این زودی،شما جوانید ارزو دارید از این روز ها به خوبی استفاده کنید!
و اما اموال من:
مجموعه کتاب های هانگر گیم را به باری ادوارد رایان می بخشم به امید درس گرفتن از سرنوشت انان!
بقیه ی کتابخانه ام را به سارا کلن می بخشم تا با کتاب های ان لحظات خوشی را بگذراند!
به نیمفادورا تانکس هم مجموعه ی لاک هایم را می بخشم تا با رنگ موهایش ست شود!
تمامی ساطور های خاندان را به الا می بخشم که سر جن ها را بیشتربزند!
خونم هم به استو می بخشم !
و بقیه ی اموالم را به برادر عزیزم می بخشم.
در ضمن زیاد از این شکلک استفاده کنید:

با ارزوی نیک بختی
رز زلر


باتمام شدن وصیت نامه همه ی اعضای هافل به این فرمت ها در امدن بودند:


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۰ ۱۶:۳۸:۵۸



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۹:۲۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۳

فرد ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 380
آفلاین
بابای شوخی گریف
فرد از کلاس با فرمت بیرون رفت و با جرج به سمت تالار گریفیندور حرکت کرد. همانطور که راه میرفتند جرج به فرد گفت:

-داداش من میترسم ، آخه یه اژدها؟
-فک کنم همینطوره...اوه سلام دایی جان!

گیدیون با فرمت به سمت برادرا دوید و گفت:

-بچه ها میدونید تکلیف امروز چیه؟
-آره...
-پس هیچی خداحافظ!
-جان؟

گیدیون پریوت از آنجا به سرعت دور شد و فرد به جرج گفت:

-اون چش بود؟
-باور میکنی خودمم نمیدونم؟
-آره...
-حدس میزدم .
-ای بابا این کالین کریوی اومد ... چطوری کالین؟

کالین با فرمت به سمت آن ها آمد و گفت:

-همه به گوش! همه به گوش! به گفته ی خبر گذاری هاگوارتز 4 دانش آموز به علت تکلیف ویولت سکته کرده و 5 دانش آموز زیر دست و پاها له شده، مردند و 2 نفر تلفات داشتیم، چهار نفر هم رفتند مرگخوار شدند، ده نفر هم از محفل استعفا دادند!
-چی؟
-همینی که شنیدی
-آها راستی حالت خوبه؟
-آره حالا کاری نداری؟
-نه برو!

و به سرعت از آنجا دور شد.

ساعت 7 - جنگل ممنوعه (که زیادم ممنوعه نیست)

فرد و جرج به داخل دره افتاده و صدایی مانند صدای گاوی که زخمی شده است دادند .پای فرد به شاخه درختی گیر کرد و همانجا ماند، اما جرج همچونان توپ بسکتبال روی زمین قل خورد و سرش به سنگ برخورد کرده ، عاقل شد اما فرد سعادت عاقل شدن را نداشت و همچنان به شاخه گیر کرده بود، سری چرخاند و اژدهایی که مانند بز او را نگاه میکرد را دید، خجالت میکشید صاف در چشمانش نگاه کند (آخه مگه اژدها هم خجالت داره؟) ، جرج سریع به سمت فرد رفت (البته با گرفتن سر خود ) و پای فرد را آزاد کرد . بعد از چند دقیقه فرد به محوطه ی سوخته ی دره نگاهی انداخت و بر ملاج خود زد (اینجوری ) و روبه جرج گفت :

-من برم بمیرم؟
-چرا؟
-چون ویولت این تکلیف رو داده!
-برو بمیر!
-باشه من رفتم !
-خداحافظ!

اما فرد به جای این که برود به قبرستان تا جان فدا کند به سمت اژدها رفت، به فک او زده سوارش شد، گویا اژدها دوست نداشت دیگر به او نگاه کند ، پس مانند اسب رم کرده، فرد را روی زمین انداخت ، فرد هم بلند داد زد:

-پدر سوخته! منو میندازی؟ پتریفیکوس توتالوس!

اژدها همچون گوسپند متوقف شد ، گویا میخواست علف خوار شود! چون دیگر از آن وضعیت که دانش آموزان روی آن بنشینند خسته شده بود ، اما دیگر نمیتوانست حرکت کند فرد هم نامردی نکرد و سریع وردی خواند و او را به حالت اولیه برگرداند سوار آن شد، اژها که وصیت خود را نوشته بود به پرواز در آمد و برای بچه های نداشته اش شروع به گریه کردن کرد (که بچه های نداشتم یتیم میشن) فرد از هیجان گفت:

-یوهو!
-درد!
-کی بود؟
-اونی که عینهو بز روش نشستی!
-تو کی هستی؟

گیدیون پریوت با گفتن شزم یهو زیر فرد ظاهر شده و به کمر او ضربه زده ،اورا به روی اژدها انداخت.

-دایی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
-من داشتم اونو هیپنوتیزم میکردم !
-خوب فک کنم خل شدی!
-بگیر که اومد!
-
-تورو به دوئل دعوت میکنم!
-برو بابا کی حوصله داره؟
-ببند دهنتو! استوپیفای!
-پروته گو!

اژدها چنان چپ راست میشد که هواپیمای ایر باس میشد همون بالا منفجر میشد! پس از چند دقیقه دوئل ، موتور اژدهای بدبخت سوخته و روی زمین سقوط کرد!

1 روز بعد...
جرج کنار جسد فرد ایستاده بود و گریه میکرد ، قلبش تاپ تاپ میزد! دکتر پارچه ای روی صورت فرد کشید و جرج به سمت جسد دایی اش رفت ، آنجا صورت اورا بوس کرد و دوباره این دکتر پارچه ای روی صورت دایی گید کشید.

-هوی دکتر تو چته؟ دارم با اجداد سقط شده ام درد دل میکنم!
-ببخشید پس من برم کفن هارو آماده کنم!
-کفنش قرمز باشه ها!
-چی؟
-همون که شنفتی برو!
-چش

فرد شکمش بالا و پایین رفت ، جرج جیغی کشید.

-دا...داداش...
-چیه؟
-دایی گید قاتل منه اینو بدون!
-چی؟

جرجی از خواب پرید و دید که جسد فرد و گیدیون را دارند بالای سرشان میبرند، بعد از آن فهمید در جنگ هاگوارتز آن دو سقط شده اند.



و اینگونه شد که فرد سقط شد


ینی اگه نترکی اینو خوندی به من مدیونی ویول!


ویرایش شده توسط فرد ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۹ ۹:۳۴:۱۳
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۹ ۹:۳۴:۴۰
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۹ ۱۲:۴۴:۴۳
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۹ ۱۲:۵۲:۳۰
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۹ ۱۲:۵۳:۵۰

میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۳:۰۶ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۳

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
هوا تاريك شده بود اما نور ماه كامل به خوبي اطراف را روشن مي كرد. درختان سر به فلك كشيده ي جنگل در ميان تاريكي همچون سايه هاي غول پيكر جلوه مي كردند. صداي زوزه هاي خسته ى گرگی از دور به گوش مى رسيد.

فلورانسو يك بار ديگر با وحشت چوب دستى روشنش را به اطراف چرخاند و با دقت همه جا را نگاه کرد. ناگهان در ميان بوته ها جنبشي را ديد. صداي زوزه ي گرگ قطع شده بود و فقط صداى خش خش بوته ها در سرش مى پيچيد. فلو به ارامي جلو رفت. هرچه که بين بوته ها بود با نزديك شدن فلو با شدت بيشتري حركت كرد و بعد بيرون پريد و گريخت. فلو جيغ ارامي كشيد و زيرلب گفت:

-خرگوش لعنتى!

نفس عميقي كشيد و به راهش ادامه داد.

تكليفي كه استادش داده بود واقعا عجيب بود. تنها چيزي كه فلو از يك ازدها مي دانست اتش هاي سوزان و له شدن زير پاهاي غول پيكر ان بود و حالا سوارشدن به ان ديوانگى محض برايش حساب ميشد. اما مجبور بود.

- پس اين هيولا كجاس...

اما حرفش تمام نشده بود كه دم ازدها را پشت درخت پير و بزرگى ديد. دم به ارامي به چپ و راست حركت داده مى شد و تيغ هاي خنجري اي كه روي ان بود به تنه ي درخت مي خورد و صدا مي كرد.

اگر زمان ديگرى بود، فلو مى توانست زيبايي دم ان را تحسين كند اما حالا او فقط ترس و وحشت را تجربه مي كرد. فلو به ارامي جلو رفت، درخت را دور زد و بلاخره ان را ديد.

ازدها دست و پاى خود را به سمت شکمش کشيده بود و در كنار درخت كز كرده بود. رنگ سرخ پوستش زير نور ماه به خوبي قابل تشخيص بود. چشمان درشت خود را بسته بود و خرناس مى كشيد.

فلو قدم ديگرى جلو گذاشت. با نزديك شدن او ازدها چشمانش را گشود و به او زل زد. فلو با وحشت چند قدم عقب رفت اما ازدها هيچ حرکت نکرد. فلو به نفس نفس افتاده بود. بين اينكه بايد برود و جانش را نجات دهد و يا بماند و به تكليفش عمل كند مانده بود.
سرانجام تصميم گرفت. دستش را به جلو دراز کرد و به سمت ازدها رفت.

- اروم باش. ارووووم...

فقط چند سانتى متر دستش از ازدها فاصله داشت.

- من دوست تو هستم. نمى خوام به تو اسيب برسونم.

و دستانش پوست زبر و خشن ازدها را لمس کرد. فلو دستش را براى نوازش به چپ و راست حرکت داد. گويا ازدها لذت مي برد چون چشمانش را بست و سرش را به چپ خم کرد.

-خوشت مياد؟

فلو در حالي كه ازدها را نوازش مي كرد، جلوتر رفت و سعي كرد سوار شود. دستش را به گردن ازدها گرفت، پايش را بلند كرد و سوار شد. با سوارشدن او ازدها سرش را بلند كرد و محكم به اطراف چرخاند. فلو با وحشت فرياد زد:

-اروم باش. من دوست تو هستم.

و بعد صدايش را پايين اورد:

-خواهش مي كنم اروم باش.

ازدها نفس بلندي همراه با جرقه اي اتش بيرون داد و ارام شد.

-خوبه. خيلي خوبه. ما باهم دوستيم و تو حالا فقط بايد پرواز کنى. کاري كه هميشه انجام ميدي.

فلو دستش را به گوشه ى گردن ازدها كشيد و بعد فرياد زد:

-پرواز کن!

با فرياد فلو ازدها از جايش بلند شد. باسرعت چند قدم جلو رفت و بعد به سمت اسمان پرواز کرد. باد شديدي كه به خاطر سرعت زياد مي امد فلو را مجبور كرد تا پشت گردن ازدها پناه بگيرد. فلو صداي شاخ و برگ درختان را مي شنيد كه با بالهاي ازدها برخورد مي كردو ان را ازار ميداد و بعد ناگهان باد سرد و خشک قطع شد. فلو سرش را بلند و به اطراف نگاه کرد.

انها در وسط اسمان بودند و ازدها بالهايش را صاف و بي حركت نگاه داشته بود. جنگل ممنوعه، هاگوارتز و خانه ى هاگريد مانند نقاشي عظيمي زير پاهاى فلو قرار داشت. ماه از انجا عظيم تر ديده ميشد و فلو مي توانست لكه هاي سياه ان را در ميان انعكاس نور بسيار خورشيد ببيند.

-خيلي باشكوهه.

فلو دستانش را مانند بالهاي ازدها باز كرد. باد خنك و ارامي زير دستانش حركت ميكرد.

-كاش مي تونستم زمان رو تو اين لحظه متوقف كنم. خوش به حالت كاش منم مي تونستم پرواز کن...

اما نتوانست جمله اش را کامل کند چون ازدها سرش را به پايين خم كرد و با همان سرعتي كه امده بود به سمت زمين حركت كرد. بازهم باد سرد و خشك در گوش هاى فلو پيچيد و بعد از چند ثانيه قطع شد. ازدها به جاي جنگل در کنار مدرسه فرود امد و فلو به ارامى پياده شد. در كنار سر ازدها ايستاد، با دستش ان را نوازش كرد و گفت:

-پرواز کردن حس خيلي خوبي داشت. حس ارامش و ازادي. تو هم خيلي خوب بودي. انسان ها هميشه درمورد چيزهايي كه نمي دانند قضاوت مي كنند و درمورد تو اشتباه قضاوت كرده اند.

فلو دستش را كشيد، چند قدم عقب امد و به ازدها تعظيم كرد. ازدها چشمان درشت خود را که حالا زيبايي اش خوب به چشم مى امد را به فلو دوخت و بعد سرش را خم کرد. صداي زوزه ى گرگ دوباره به گوش مى امد.

-بهتر برم.

فلو به عقب بازگشت و از ازدها دور شد.


ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۹ ۸:۲۰:۲۶

تصویر کوچک شده


I'm James.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.