هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
اولین جلسه ذهن خوانی و چفت شدگی


نوگلان باغ دانش به سختی، با خستگی، و حتی گروهی با لباس خواب، به سختی خود را وارد کلاس کردند.
در ابتدا نظرشان به چیزی که جلب شد، این بود که کلاس تنها یک لوستر بزرگ داشت و البته پنجره ای نداشت، به جایش دور تا دور روی دیوار ها آینه نصب شده بود.

- حالا اگه تعجب و خوف کردنتون تموم شد بگیرید بشینید سر جاهاتون.

اینبار گردن و همزمان نگاه دانش آموزان به انتهای کلاس برگشت و چشمشان به استاد سیاه پوششان افتاد که نقاب زده بود، روی صندلی اش نشسته بود و پاهایش را هم با بیخیالی انداخته بود روی هم.
دانش آموزان آب دهانشان را قورت دادند و رفتند نشستند روی نیمکت هایشان.

- خب، کسی سوالی چیزی نداره؟

صدای سکوت دانش آموزان بر طبق روایات کر کننده بود!

- ماشاالمرلین همه دانشمند هستن، حالا که کسی سوال نداره با یه تست کوچیک کلاسو شروع کنیم. برای پایان ترمتون هم تاثیر داره.

سکوت قلب دانش آموزان شکسته شد و دست ها به سرعت بالا رفت.
- پروفسور؟ چرا کلاس شما جمعه ها تشکیل باید بشه؟ چرا دیکتاتوری مدیریت؟ چقدر خفقان؟
- پروفسور؟ آیا به نظر شما والا به مرلین وگرنه انشاالمرلین؟
- من همون مورد اول هستم پروفسور، چرا سری که درد نمیکنه باز آید به کنعان غم میخور؟
- خب فهمیدم بلدید سوال بپرسید. نپرسید دیگه. بریم سر درس. جلسه اوله، منم به شدت به آموزش در حین کار معتقدم، پس خودتون یه داوطلب بفرستید اینجا.

دانش آموزان به سرعت دانش آموزی لاغر، با موهای سیاه، که لباس خواب باب اسفنجی و حتی کفش های باب اسفنجی را به پا داشت، دست به دست فرستادند جلو و تکیه دادندش به میز معلم.
ریگولوس بلک از خواب بیدار شد. چشمانش را به سختی باز کرد و کمی با دستانش آنها را مالید.
- چی شده؟

قمه رودولف به سرعت از کنار صورتش گذشت، ولی او اصلا متوجه این موضوع نشد.

- چیزی نشده، به عنوان داوطلب آموزشی فرستاده شدی.
- کی منو آورد تا اینجا اصلا؟
- دراکو مالفوی بود اسمش.

ریگولوس دیگر فرصت نکرد صحبت کند، چرا که آرسینوس چوبدستی کشید و مستقیم به سمت او نشانه گرفت.
- طلسمی که امروز یاد میگیرید یه طلسم ساده فقط برای دیدن خاطرات اخیر شخص هست. به مرور طلسم های پیشرفته تر رو هم یاد میگیرید. وردش هم هست لیجیلیمنس، در بعضی موارد هم البته میگن لیگیلیمنس که حالا وارد این بحثا نمیشیم، شما مفهوم رو نگاه کنید.

دانش آموزان:

- آقا یه دیقه وایسا من ذهنم بهم ریختس، زشته همینطوری نامرتب بیای تو.
- برو باو لیجیلیمنس!

آرسینوس در عرض چند ثانیه خود را کشید بیرون و ارتباط ذهنی را قطع کرد.
- از جلو چشمم خفه شو برو دفتر مدیریت.

دانش آموزان:

- اهم... خب، همونطور که دیدید این بچه نتونست ذهنشو جمع و جور کنه و طبق چیزایی هم که من دیدم خیلی وضعیتش نابوده. شماها اینطوری نباشید. الانم یادداشت کنید تکلیفتونو واسه جلسه بعد.

تکلیف:

1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۸ ۱۶:۲۱:۵۱


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۳

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
نمرات جلسه پنجم:

این جلسه بار آموزشی کلاس خیلی رفته بالا، متاسفانه من جلسات قبل درک درستی از آموزش نداشتم و به همه ی شاگرد ها توهین میکردم. امیدوارم این جلسه استاد خوبی باشم.

اسلیترین: 39

سیسرون هارکیس: 30


شگفت زدم کردی سیسرون .. این همینی بود که میخواستم.

فلورانسو: 30


تو بهترین تازه وارد تمام قرون و اعصاری فلورانسو تو در حد بهترین نویسنده های با تجربه سایتی.

مورگانا لی فای: 30


ظاهرا گفته بودین شناسه قبلی داشتین .. با شناسه قبلیتون چند بار رنک بهترین نویسنده ایفای نقش رو گرفتین بانو؟


هافلپاف: 36

رز زلر: 30


پیشرفت تو فوق العاده تحسین برانگیزه رز از پستت بی نهایت لذت بردم.

پاپاتونده: 30


پاپا تو یک قدیمی و با تجربه هستی و در ایفاهای زیادی بودی در نتیجه هیچ ایرادی به پستت وارد نیست.


گریفیندور: 42

نجینی: 30


مشخصه که خیلی برای پستت وقت گذاشتی نجینی نمره 30 واقعا برای پستت کمه اگه میتونستم 100 بهت میدادم. خوش به حال گریف که تازه واردی مث تو داره

لاوندر براون: 30


یک استعداد ناب گریفیندوری دیگه! شاهکار ادبی. حرفی برای گفتن نمیمونه.

تد ریموس لوپین: 30


از اونجایی که شما خودتون مدرس هستین من اصلا پستتون رو نخوندم چون به هیچ وجه ممکن نیست اشتباهی از دستتون در رفته باشه. 30 حلال تر از شیر مادر.

گیدیون پریون: 30


پستت خیلی طولانیه گیدیون => خیلی براش وقت گذاشتی => نمره ای کمتر از سی یعنی خوردن حقت و نادیده گرفتن تلاشت. خوش به حال محفل که همچین اعضای تازه وارد و خفنی داره.


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
مورگانا چشم غره ای به دافنه رفت.
- میشه بشینی؟ تمرکزم از بین میره. دارم تکلیف کلاس پروفسور شکم.....ببخشییییید پروفسور بگمن رو مینویسم.

دافنه پوزخندی زد.
- حالا چی مینویسی؟

-هیچی بابا گفته یکی از خاطرات هنرهای ذهنی تون رو بنویسید.

دافنه پوزخند زد.
- زرشک! لودو هیچوقت اینقدر خوشگل حرف نمیزنه . حالا منظورش چی بوده؟

مورگانا خنده ای کرد.
- منظورش اینه که یه خاطره از چفت شدگی خودمون یا نفوذ به ذهن یکی دیگه رو بنویسیم و تو باعث شدی یادم بره میخواستم کدومو بنویسم سرکار خانم جنگل دود!

جمله آخر مورگانا عصبانی بود.دافنه خندید.
- حالا قبل از نوشتن اول برای ما تعریف کن بانوی آتش!

چشمهای مورگانا برقی زد. این لقب را دوست داشت بنابراین کمی راحت تر نشست.
- ببین قضیه برمیگرده به تابستون پارسال که ارباب بهم ماموریت داده بود یک خاطره خاص رو از دامبلدور کش برم. متنفرم که اینو اعتراف کنم ولی اون ریش دراز جادوگر بزرگیه! نه در سطح ارباب ولی به هر حال بزرگ! در هر حال،منم رفتم در این فکر که ای بابا چه گلی بر سرمون بگیریم( اینجاست که مورفین نامی میتونه ظاهر شه و بگه گل رس. حالا چرا رس؟؟؟ من چه میدونم برید از خودش بپرسید.... "راوی")

دافنه یقه مورفین را گرفت و از در بین الاتاقین شوتش کرد بیرون!
- خوب بقیه اش؟

- هیچی. دیگه منم رفتم یه لباس سفیـــــــد از اونایی که میزنه کورمون میکنه، از اون دختره فلفل قرض گرفتم ( منظورش جینیه...."راوی")( راوی جان بتمرگ..."مورگانا") بعدشم کلی برای خودم قیافه مثبت نما و از این داستانا درست کردم رفتم پیش دمبل! اولش که منو با اون رخت و ریخت دید، جا خورد. ینی یه کم دیگه زل میزد بهم کلا بی ریش میشد ( یکی نبود به این عاقا بگه پدر جان! به ریش نیس که ! به ریشه اس! "راوی") ( رااااااااااااوی!!!!!! "مورگانا") ( باشه... باشه.... الفرااااار "راوی")

اه چی میگفتم دافنه؟؟؟ اها نمیخواد بگی....
رفتم پیش دامبلدور و نشستم روی صندلی. اونم که حالا فکر کرده بود اوضاع عوض شده با اون لحن مهربان همیشگی که ادم وسوسه میشه بخاطرش، تک تک ریشاشو بکنه، با موچین!! بهم گفت:

- دخترم خوشحالم که کم کم داری مسیر درست رو پیدا میکنی. حالا بگو میتونم بهت کمک کنم؟

منم سعی کردم ادای این دخترای مثبت رو دربیارم بغض کردم و گفتم:
- ارباب.... اهم .....ینی تام ریدل تصمیم گرفته که جبهه شو عوض کنه ینی میدونید یه جورایی میخواد خوب شه و همه مارم خوب کنه ( حالا تو دلش: غلط کردم ارباب. به روح مرلین برا فرمان خودته ..." راوی") برای همینم....ینی میدونید منو فرستاده که ازتون کمک بگیرم! ( اره ارواح شکمم)

دامبلدور کاملا جا خورده بود. برای همینم گفتم :
- میتونید ذهنمو چک کنید باور کنید راست میگم پروفسور!

البته میدونستم اینکارو نمیکنه. ینی هیچکدوم از خوبها اینقدر شکاک نیستن! البته به جز اون چشم غورباغه ای! برای همینم گفت:
- نه من بهت اعتماد میکنم. اما تام چطور کمکی از من میخواد؟

یکمی من من کردم و گفتم:
- راستش.... اون از دعوای شما و پدر گیلبرت خبر داره.... اون میخواد بدونه شما توی اون موقعیت....

دامبلدور یه لبخندکی زد و گفت :
- خاطره شو بهت بدم؟

- نه نه خودم میتونم ببینم!

خوب این همون فرصتی بود که من میخواستم . چون برای ارباب مهم نبود اون با پدر گیل چکار کرده! ارباب اون خونه رو میخواست پس چوبمو در اوردم و به وسوسه آوادا زدن به پروفسور ریش غلبه کردم و ....
- لجمینلسی!

راستش خاطرات زیادی بود که میتونستم از ذهنش کش برم اما به نظرم همون خاطره خیلی مهمتر بود. ینی فکرشو بکن! داشت تا سرحد مرگ با پدر گیلبرت دوئل میکرد.... البته اینش مهم نبود....در واقع چیزی که باعث شد من توسط خودش از ذهنش و بعد از دفترش شوت شم بیرون و فورا برم پیش ارباب! فقط یه چیز بود.
- مگه سفیدا هم آدم میکشن؟؟؟؟
وقتی دافنه گیج به مورگانا نگاه کرد مورگانا به او پس گردنی محکمی زد
- دمبل مادر گیل رو کشته ! اکی؟


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۸ ۲۲:۵۰:۲۲

تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۴:۲۴ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۳:۵۳:۱۶ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
مخش: خاطره ای خالی بندانه از خوندن ذهن یا چفت شدن توسط خودتون، برای بغل دستیتون تعریف کنید! توجه داشته باشید که باید خاطرتون شدیدا اغراق آمیز و غلو شده باشه به طوری که خودتون رو گولاخ جلوه بدید. توجه کنید که لزومی نداره به شکل محاوره و خاطره تعریف کردن بنویسید. رول سوم شخص هم کاملا مقبوله.

- پروفسور ... پروفسور!

به سرعت دنبال پروفسور دامبلدور دوید. آلبوس سرعت قدم های خود را بیش تر کرد. بالاخره بعد از چند دقیقه، نفس نفس زنان جلوی یک در کهنه ایستاد. خانه ی شماره ی 12 گریمولد تقریبا" خالی بود، نیمی از اعای محفل ققنوس در ماموریت بودند.

- بله پسرم؟ کاری داشتی؟
- شما کجایید پروفسور؟

همیشه دیدن پروفسور دامبلدور باعث شده بود گیدیون به فرمت در آید. با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد، پشت خود را به در کهنه کرد، ناگهان دستی روی دهانش قرار گرفت و او را به درون اتاق کشاند. در با صدای آرامی بسته شد، دست از روی دهانش کنار رفت.

- دزد! دزد! منو دزدیدند!
- هیس همه رو خبر میکنی بابا.

تدی دستش را مانند پرستاران مشنگ بر روی بینی اش گذاشت و گیدیون را یاد فیلم جادوگری " هیس دیوانه ساز ها جیغ نمیزنند. " انداخت. آلبوس دامبلدور در اتاقی 2 در 2 روبه روی آن دو ایستاده بود. از بالای عینکش نگاهی به تدی و گیدیون انداخت و گفت:
- خوبی پسرم؟
- بله پرف، آماده ی آماده. میخواید ماموریت بدین؟ ماموریت؟ ماموریت؟
- بله فرزند روشنایی، لطفا" گوش بده.
- تدی برو اون ور!

با شانه اش تدی را به سوی دیگر هل داد. تدی موی های فیروزه ای خود را مرتب کرد و به پروفسور نگاه کرد و گفت:
- پروف این میز چیه آوردین؟ همین جوری جا نمیشیم تو اتاق.
- ساکت باش تدی، پروف حتما" یه چیزی میدونه میزو آورده اینجا.

پروفسور دامبلدور به ریش بلند خود دستی کشید و یک نگاه به میز و یک نگاه به تدی و گیدیون انداخت،سپس به آرامی گفت:
- از اتاق برید بیرون فرزندانم.

تدی نگاهی به گیدیون درحال ویبره رفتن انداخت. هردو ببه آرامی از در اتاق خارج شدند. پروفسور از جای خود برخاست و در جایی که گیدیون و تدی ایستاده بودند جوراب پشمی را گذاشت. تدی بار دیگر لب به اعتراض گشود:
- پروفسور؟ جای مارو با جوراب پشمی عوض کردین؟
- خیلی پیشنهاد خوبیه پروفسور، من خودم با یه جوراب پشمی 4 تا مرگخوارو شکست دادم، تدی شاهده.
- چرا داری خالی میبندی؟
- تدی خجالت نمیکشی وجهه ی منو جلو پروف خراب میکنی؟

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور، ( ) با وردی تدی و گیدیون را از یکدیگر جدا کرد و به گیدیون پریوت نگاهی انداخت، چند دقیقه ای در سکوت گذشت، بالاخره با لحنی پرسشی پرسید:
- جوراب پشمی پسرم؟ 4 تا مرگخوار؟
- بله پروف.
- میتونی بگی چطوری؟

گیدیون سرش را به علامت تایید تکان داد. ردای خود را مرتب کرد، چوبدستی خود را در آورد تا بتواند داستان خود را با آب و تاب خاصی برای شخصیت محبوب خودش، تعریف کند. بعد از دقایقی حس گرفتن، شروع به تعریف کردن ماجرا کرد.

- منو و تدی بین 4 تا مرگخوار محاصره شده بودیم. تدی خیلی ترسیده بودو هی اکسپلیارموس میفرستاد طرف مرگخوارا. من هی بهش میگفتم بابا یه پتریفیکوس بزن ولی ان قدر ترسیده بود، هی اکسپلیارموس میزد.
- چرا الکی میگی؟ من ...
- بزار داستانمو تعریف کنم تدی، بعد من هی افسون های که سمت تدی میومد را منحرف میکردم تا آسیبی بهش نرسه، بعد به یاد سخنان حکیمانه ی شما افتادم که گفتید زندگی بدون جوراب پشمی و نیروی عشق هیچه.

آب دهانش را قورت داد و به پروفسور دامبلدور نگاه کرد، آیا او حرف هایش را باور کرده بود؟ آلبوس با اشاره ی دست خواستار ادامه ی توضیحات شد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- ما همیشه یه جوراب پشمی تو جیبمون داریم، پس اونو کردیم تو سر یکی از مرگخواران، جنسش خوب بود پروف، فروشنده گفت از ازل تا ابد بهترین دوست من میمونه.
- آخه تو جوراب پشمیت کجا بود گیدی؟
- هیس تدی بزار ادامه بدم، بعد اونمرگخواره چون جوراب پشمی جلوی چشماشو گرفته بود، الکی هی طلسم میزد، اشتباهی روی یکی از مرگخوارا طلسم فرمان اجرا کرد که سومین مرگخوارو بکشه، اونم زد کشتش، موندن سه تا، بعد من یه جیغ کنگ فویی کشیدم و پرواز کردم روی شونه ی مرگخوار چهارمی رو با یه ضربه ی گیتار بیهوشش کردم.

تدی با فرمت به سخنان اغراق آمیز گیدیون گوش داد، زمانی که توضیح کارآگاه با تجربه به آن قسمت از ماجرا رسید دستش را گاز گرفت و با تعجب گفت:
- اِ اِ اِ چرا دروغ میگی؟ پروف گیدیون همین طور جو گرفتش چند تا طلسم بدون هدفگیری زد، شانسکی خورد به یکی از مرگخوارا بیهوشش کرد، بعدم از پنجره ی ساختمون پرید بیرون در رفت و جیغ کشید.

گیدیون چشم غره ای به تدی رفت. البته سخنان تدی درست مانند حقیقت نبود، او هرگز فرار نمیکرد، به نظر آمد تدی نیز قصد دارد داستان را با آب و تاب تعریف کند.

فلش بک، داستان واقعی

- تدی! کمک!

گیدیون دوان دوان خود را به تدی رساند و او را سپر خود کرد. 4 عدد سمندر غول پیکر به سوی او و تدی آمدند. تدی با تعجب به آن 4 سمندر خیره ماند سپس او نیز به سوی نزدیک در آن قسمت خانه ی گریمولد، یعنی انباری کوچکی هجوم برد، وقتی در را باز کرد تدی و گیدیون هردو به سوی در دویدند ولی در چاچوب آن گیر افتادند.

- برو اون ور، الان میرسن!
- خودت برو اون ور.
- پتریفیکوس توتالوس!

وردی که از چوبدستی او خارج شد به یکی از سمندر ها برخورد کرد و آن را بیهوش کرد، سمندر ها لب هایشان را لیسیندند و به سوی او و تدی رفتند. در نهایت با کمک زور، تدی و گیدیون به سرعت وارد انباری شدند و در را پشت سر خود بستند.

ویولت کلاه سمندری را در آورد و گفت:
- نگاشون کن، دست مریزاد تدی از تو انتظار نمیرفت داوش.

تدی و گیدیون به آرامی از انباری خارج شدند، تدی به سرعت یقه ی جیمز که درحال خندیدن بود گرفت و گفت:
- این ماجرا بین ما 6 تا میمونه. هیچ کس چیزی نمیگه.

پایان فلش بک

- ... و خلاصه من تدیو که از ترس گوشه ی سالن خودشو جمع کرده بود نجات دادم.
- پسرم؟ تو پرواز کردی؟ با کمک جوراب پشمی چند تا مرگخوارو بیهوش کردی؟ با کمک نیروی ذهنت مرگخوارا رو ترسوندی؟ فرشته ی تام را بی چشم کردی؟
- بله پروفسور.
- پس من تورو به یک ماموریت مهم میفرستم پسرم، تو تدی باید بمونی، به دخترم ویکی میگم بیاد یکم کمکت کنه. به لطف مرلین دیگه نمیترسی از تام و دوستاش.
-



ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
گگگ(گرگ گنده‌ی گریف)



مخش: خاطره ای خالی بندانه از خوندن ذهن یا چفت شدن توسط خودتون، برای بغل دستیتون تعریف کنید! توجه داشته باشید که باید خاطرتون شدیدا اغراق آمیز و غلو شده باشه به طوری که خودتون رو گولاخ جلوه بدید. توجه کنید که لزومی نداره به شکل محاوره و خاطره تعریف کردن بنویسید. رول سوم شخص هم کاملا مقبوله.

- بعد اون کوافلو دو دستی تقدیم لارتن کرد!

تدی اینو گفت و به پشتی صندلیش تکیه داد. ویکتوریا دستاشو زیر چونه زده بود و با اشتیاق وصف‌ناپذیری تدی رو تماشا می‌کرد.. گونه‌های دخترک به رنگ موهای پدرش در اومده بود.

- چی شده؟ :اسمایلی فامیل دور:

سیریوس که تازه وارد کلاس شده بود، بدون توجه به نگاه‌های خشمگین تدی، جفت پا پرید وسط خلوت این دو نو گل باغ دانش، صندلی ما بین تدی و ویکی رو کشید بیرون و همونجا سراپا گوش نشست.

- تدی داره خاطره‌ی بازی پارسال با اسلی رو تعریف میکنه.. میدونستی تدی استاد ذهن‌خونیه؟
- جون من راس میگی؟

تدی زیر چشمی نگاهی به ویکی کرد و گفت:
- نگفته بودم که ریا نشه!
- پسر انقدر متواضع؟ خب تعریف کن ببینیم چه خبر بوده.
- خب باشه حالا چون خیلی اصرار میکنی.. ویکی البته یه دور شنیده.. ببخشید تکراریه پرنسس!

ویکتوریا سرشو با حرارت تکون داد و گفت:
- نه، نه به هیچ وجه! همیشه شنیدنیه...

تدی یه چند لحظه همینطوری خیره به ویکی نگاه کرد که با بشکن سیریوس تمرکزش بهم خورد.

- رفیق چش چرونیو بذار واس بعد! خاطره‌تو بگو.
- هاااا.... آره... خب بازی با اسلی بود.. بارون شدید میومد.. دیوانه‌سازها هم بودن!

ویکی با تعحب گفت:
- اینو نگفته بودی!
- همم.. یادم رفت لابد! اونا باز آب روغن قاطی کرده بودن، اطراف هاگ دنبال مورفین گانت میگشتن.. آمبریج فرستاده بودنشون. ما همه تمرکزمون رو بازی بود.. مسابقه حیثیتی بود! استرجس گفته بود باید به هر قیمتی شده بازی رو ببریم.. خلاصه تازه بازی داشت گرم میشد که من صداهایی شنیدم!

سیریوس ابروهاشو بالا برد و منتظر موند تدی ادامه بده.

- اول فک کردم تاثیر دیوانه سازهاس. میدونین که٬بدترین خاطرات و اینا.. منم چوبدستیمو درآوردم ولی چوبدستی در آوردن همان و قوی‌تر شدن صداها هم همان!

ویکتوریا به آرنج به پهلوی سیریوس زد و ذوق‌زده گفت:
- اینجاشو با دقت گوش کن.

تدی لبخند کجکی زد و دستشو تو موهاش کشید.
- عزیزم، اونقدرا هم اتفاق خاصی نبود، مطمئنم واسه هر کسی ممکنه پیش بیاد.
- نه، نه... چرا فقط تو اون صداها رو شنیدی پس؟
- راستش برای خودمم سواله ولی تنها دلیلی که تونستم براش پیدا کنم اینه که جادو تو وجود من شاید قوی‌تر از بقیه است! حمل بر خودستایی نشه‌ها... ولی من بارها این سوالو از خودم پرسیدم که چرا فقط من اون صداها رو شنیدم و هیشکی دیگه نشنید؟!

و زیر چشمی نگاهی به سیریوس انداخت که به نظر می‌رسید حوصله‌اش داره سر میره. سرفه‌ای تصنعی کرد و ادامه داد:

- و من فهمیدم اون صداها، صدای افکار آدماست! شاید تاثیر هوا بود! شاید تاثیر دیوانه سازها! شاید جو ورزشگاه و شاید هم همه چیز با هم ولی من فهمیدم میتونم ذهن همه‌ی آدمهای توی زمین رو بشنوم یا بهتره بگم بخونم!
- بالاخره بشنوی یا بخونی؟‌
- سیریوس.. من داشتم ذهنشو میخوندم ولی امواج ذهنی که به من می‌رسید انقدر قوی بودن که انگار میشنیدمشون! و خب میدونی من خیلی سریع فهمیدم باید با این استعداد تازه کشف شده چیکار کنم.

سیریوس که توجهش داشت دوباره به ماجرا جلب میشد، پرسید:
- باهاش چیکار کردی؟

تدی دستش رو شونه‌ی سیریوس گذاشت، سرشو پایین انداخت و لبخند زد.
- حرکات بازیکنای اسلی رو پیش‌بینی کردم!
- واو!
- میدونی! اسلیا نمیدونستن از کجا دارن میخورن! چرا توپاشون به مقصد نمیرسه... چرا بلاجراشون به بازیکنای ما نمیخوره.. چرا حملات ما رو نمی‌تونن دفع کنن.. دلیلش البته واضح بود، چون..

ویکتوریا با حرارت جمله‌ی تدی رو کامل کرد:

- چون تو اون روز هم مهاجم بودی، هم مدافع، هم دروازه‌بان!
- راستشو بخوای ویکی.. من حتی جوینده هم بودم و قبل از جیمز فهمیدم جوینده‌ی اسلی اسنیچ رو دیده و بهش خبر دادم.
- و بدین ترتیب مفتضحانه‌ترین شکست گریف در تاریخ ثبت شد!

هر سه با شنیدن صدای چهارم که تازه به جمعشون ملجق شده بود، از جا پریدند. تدی با دیدن جیمز، سیگار برگش از دهنش افتاد و سریع خودشو جمع و جور کرد.

- جیمز؟
- تدی!‌ تو باز ۲ نفرو پیدا کردی که پارسال تو هاگ نبودن، شروع کردی؟ ببرمت پیش آمبریج از اون مجازات‌ها که بابام خیلی دوست داره به تو هم بده؟ ببرمت؟ بــبـــرمــــت؟ بـــــــبــــــرمــــــت؟

سیریوس که دونا‌تی‌اش افتاده بود، سری تکان داد و میز رو ترک کرد. ویکتوریا که با رفتن سیریوس دوناتی‌ کجش بالاخره با تاخیر افتاد، کتاباشو برداشت و کوبید پس سر تدی و از کادر خارج شد. تدی در حالی‌که سرشو می‌مالید، رو به جیمز گفت:

- ولی من استاد ذهن‌خوانی بودم!
- می‌دونم رفیق.. به اسلی هم بد باختیم، رو روحیه‌ات اثر گذاشته! پاشو پاشو باید ببرمت "صدای مشاور".

و تدی رو آرام آرام به طرف دفتر آمبریج هدایت کرد!



ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۸ ۱:۱۵:۱۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳

پاپاتونده old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۰۳ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 61
آفلاین
توی کافه بوی ها پخش شده بود، از قهوه ی داغ گرفته تا نوشیدنی تند و آتشین، غذا های عجیب و غریب جادویی که باعث شده بود، کل فضا بویی شبیه محتویات معده ی هاگرید رو بگیره! دور یه میز چوبی دایره ای چند نفر نشسته بودند و یکیشون با چنان هیجانی داشت قصه سرایی می کرد که بقیه ی رفیقاش از دوش تف گرم لذت می بردند.

-اون مرده اصلا شبیه بقیه ی جادوگرا نیست؛ جای ردا کت شلوار می پوشه، بدون دست جادو می کنه! تازه شنیدم اینقدر پوستش تیره اس کسی نمی تونه چهره اش رو تشخیص بده.

ملت توی کافه:

مرد دور لباش با زبونی در ابعاد گردن زرافه خیس کرد و بعد ادامه داد:
-آره تازه من یه روز توی یه کافه نشسته بودم، اومد تو می گن نباید به چشاش نگاه کرد. می گن اگه به چشاش نگاه کنی، چشات از توی جاش ذوب می شه، من خودم یه نفر رو دیدم چشاش ذوب شد.

ملت توی کافه:

مرد نقال صورتش رو خاروند، یکم هیجان به صداش تزریق کرد و گفت:
-تازه کله ی کچلش رو نگفتم! می گن با اسمشو نبر نسبت داره، فقط یه رگش کشیده به آینه نفاق انگیز ... می گن اگه به سر کچلش نگاه کنی، بدترین اتفاقی که توی زندگیت می افته رو می بینی!

ملت توی کافه که کارشون از ناخن گذشته بود، شروع به خوردن انگشتاشون کردن. مرد نقال هم که چانه اش گرم شده بود، صداش رو یکم پایین آورد و گفت:
-تازه نمی دونین! همه ی جادوگرا صداش می کنن پاپا، خیلیا می گن این بابای همه ی جادوگراس! می گن مرلین رو زن این زاییده. می گن ولدمورت بچه ی کوچیکه اش بوده، به بی محلی کرده اینم اینقدر چیز شده ...

مرد نقال که در هر حالتی از ولدمورت می ترسید، یکم به دور برش نگاه کرد و بعد تصمیم گرفت سریع بحث رو عوض کنه، هنوز برای دیدن سریال "حریم کروشیو "خیلی جوان بود!

-آره... چیزه... می گن یه مار داره، سه تا ناجینی! اینقدر مارش گنده اس تا حالا صد تا آدم درسته رو قورت داده؛ اونم نه جدا جدا با هم! البته می گن وقتی عصبانی می شه این مارش رو گره می زنه، جای پاپیون استفاده می کنه!

یک نفر با من من در حالی که دستش تا آرنج توی دهنش بود، پرسید:
-او ناوق کاو او او ...؟

مردی که داشت از جادوگر عجیب نقل می کرد، همچین دستش رو بلند کرد، یه کشیده ی همچین پر آب (تو مایه های پرتقال شهسوار! ) گذاشت زیر گوش کسی که سوال رو پرسیده بود گفت:
-اون بی صاحاب از تو دهنت درار بینم چی می گی؟

مرد که نصف صورتش تپل و سرخ شده بود و نصفه دیگه، استخوانی و سفید گفت:
-اون نگفت که چرا اومده به اون کافه؟

مرد نقال یه کشیده ی جانانه ی دیگه به طرف دیگه صورت مرد زد تا هم قیافه اش به یه توازنی برسه هم یاد بگیره الکی مثل زنا جیغ نزنه! بعد سرش رو پایین انداخت و با صدایی خیلی خیلی کم که گوش هایی به تیزی گوش های جن ها هم به زور می شنیدنش گفت:
-اون گفت می خواد همه ی کافه های این شهر رو با خاک یکسان کنه!

یهو کافه به حمام زنونه تبدیل شد و صدای جیغ دیوار های کافه یعنی همون حموم رو به لرزه در آورد، هر کسی لخت و بی لباس به سمتی می دویید که بتونه سریع تر از کافه فرار کنه. مرد نقال هم که نقشه اش گرفته بود، یه لبخند ریز شیطانی زد و با آرامش هر چه تمام تر از کافه خارج شد.

-تموم شد؟ چطوری اینقدر سریع جیغشون رو در آوردی؟

صدایی که اصلا به فضای نیمه طنز پست نمی خورد و کیفیتش رو شدیدا کاهش می داد، در فضای سوژه طنین انداز شد. مرد نقال لبخندی زد و گفت:
-اگه نمی تونستم یه مشت مردم مست رو بترسونم که دیگه اسمم بیدل نقال نبود! اون موقع اسمم بود بادل بقال ... :lol2:

پاپا با همون قیافه ی فوق جدی، بدون اینکه حتی از شوخی چند درجه زیر صفر بیدل، یه لبخند هم بزنه گفت:
-خوبه! بیا این پولت، همین که مردم فکر کنن، یه خطری هستم بزرگتر از ولدمورت برام کافیه!
-الان اونا فکر می کنن تو از بمب اتم هم خفن تری چه برسه به ولدمورت!

پاپا سری تکان داد، بیدل هم که دید، این پاپا عمرا با شوخی های مسخره اش، نمی خنده مثل روباهی که دمش رو بریده باشند، گیج از اینکه چی رو باید بذاره روی کولش و بره، همونجا وایساد بر بر پاپا رو نگاه کرد. نویسنده هم که دید بیدل، نفهم تر از این حرفاست که بدونه باید الان از کادر بره بیرون و پاپا یه لبخند مسرت بخش بزنه، همین جا سوژه رو بست تا باشد که شخصیت ها یاد بگیرند، به موقع از کادر خارج شوند!



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۴۲ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 76
آفلاین
با نام زیر شلواری مرلین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لاو و رون میخندیدند.اشک از چشمهای هردو میچکید.
-چیزی شده بچه ها؟
این صدای کنایه آمیز هرمیون بود.لاوندر پشت چشمی نازک کرد و رون درحالی که هنوز میخندید بریده بریده گفت:
-چف...هه..ت...هه...چفت ش...هه...شدگ...هه هه هه...لاوندر... خیلی باحال بود...هه...چفت شد...گی...هه...خا...طر...ه..هه...دام...بلد...هه...ور...هه...
-چه موضوعی میتونه تا این حد برای یه خون لجنی جذاب باشه که نیم ساعته سر راه ایستاده؟
با شنیدن صدای مالفوی هرمیون سرخ شد.از سر راه کنار رفت و کنار رون نشست:
-اینجا هم جای نشستنه؟
به شوالبه های زره پوش نگاه کرد که به سمت آن ها خم شده بودند.تمام شخصیت هایی که در تابلوها دیده میشدند نیز در تابلوی خوک جادویی پشت سرشان جمع شده بودند.
-حالا میشه بگید به چی میخندید؟
لاوندر درحالی که آثار یک خنده شدید در صورتش نمایان بود شروع به صحبت کرد:
-خب..راستش...هری که یه مدت میرفت پیش اسنیپ...یادته که هرمی؟!
چهره هرمیون جمع شد:
-پروفسور اسنیپ لاو!ضمنا اینکه من از رون پرسیدم!
لاو اخم کرد:
-من میرم عزیزم.
و به عنوان خداحافظی حرکت "پیوندها"یی کرد.
-میشنوم رون!
-هیچی بابا این دختره از لای در به حرکت های اسنیپ نگاه میکرده.خوشش میاد یاد میگیره...بعدش...خب...یه بار...
رون دوباره به خنده افتاده بود:
-میره میشینه پیش دامبلدور میگه میخوام بهت یه تواناییمو نشون بدم...هه...اونم که فکر نمیکرده...هه...میگه باشه...هه هه هه هه هه هه هه...شروع میکنه بعدشم...خب...هه...خاطره...هه
-رون!خوبی؟چی شده؟
این صدای نگران هری بود.او هم مثل هرمیون تازه از سالن غذا خوری بازگشته بود:
-این چش شده هرمی؟!
-به مرلین نمیدونم!باید بریم از لاوندر بپرسیم!
ابروهای لاوندر درهم گره خورده بود و مشغول انجام تکالیف درس گیاه شناسی بود.
-لاوندر؟!
پاسخی جز کورتر شدن گره ابروی لاوندر نیامد.
نیم ساعت بعد:
-وارد خاطرات دامبی شدم.باورتون میشه چی رو دیدم؟دیدم توی دفترش نشسته بود و:
-مینروا خواهش میکنم!!!!!!!!!!
-چی میگی؟چی داری که بگی؟میفهمی این حرکت تو یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟دامبل من به تو چی بگم؟!!!!!!!
محکم نامه ای را بر میز دامبلدور کوبید:
-اینو دیروز جغد ولدمورت برای من فرستاده!هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر پست باشی!پس اون بچه چی میشه؟
-باور کن بچه تام برای من نیست!
-نیست؟این چیه پس؟!
-خب...راستش...
-اگه به ولدمورت رحم نمیکنی به اون بچه دامبل تو شکمش رحم کن!اینقدر سنگین شده دیگه نمیتونه آدم بکشه!میفهمی یعنی چی؟!
سرش را روی میز دامبلدور گذاشت و هق زد.
-اصلا تو چرا نمیای با من عروسی کنی؟
مک گونکال سرش را به سرعت بالا آورد:
-خب...چیز...من؟اصن...
دامبلدور بغض کرد:
-پای کس دیگه ای درمیونه مینروا؟!
-خب...نه...ولد...یعنی اونی که میخوامش...منو دوس...خب...نداره!
دامبلدور اشک می ریخت.جلوی مینروا نشست:
-قول میدم خوشبختت کنم!
مینروا هق زد:
-نمی...تونم...
دامبلدور سرش را بزیر انداخت و با صدای خفه ای گفت:

-اون...تامه...نه؟!
رنگ مینروا پرید.دامبلدور اشک های مینروا را پاک کرد:
-عاشق شدنت مبارک عشقم!!!!!!!!!!
لاوندر سعی میکرد نخندد.ادامه داد:
وقتی یه اونجای خاطرش رسیدم صفحه پیوندها برام وا شد و...خب...دامبلدور ذهنش رو چفت کرد...
دیگه تحمل نکرد:هه هه هه...خیلی باحال بود...هه هه هه...باورم نمیشه...هه هه هه...
اشک از صورت لاوندر پایین میچکید...



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۰:۳۲ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
لودو بگمن، استاد درس خواندن ذهن و چفت شدگى، خود خويشتن را روي صندلي رها كرده بود و شكم زيبا و خوش حالتش با هر بار نفس كشيدن بالا و پايين مي رفت. هر چند دقيقه يك بار صداي جيرجير صندلي بخت برگشته بلند مى شد اما لودو بى توجه خودش را تکانى مى داد و راحتر مى نشست.

بچه هاى کلاس با وارد شدن دوباره ى لودو به خلسه، از فرصت استفاده کرده بودند و خاطرات دوران جوانى(!) خود را تعريف مي كردند.

يوان ابركومبي به صورت نيم رخ كنار فلورانسو نشسته بود و مشغول تعريف خاطره اش بود.

- حالا چرا صاف نميشيني؟
- يه وقت از خواب بلند ميشه.

فلو به نيم رخ يوان زل زد. دماغ بلند و عقابي همراه باصورت سفيد و كك مكي اش او را به ياد جغدهاي پست خانه مى انداخت. نيم ساعتي ميشد كه يوان در حال تعريف خاطره بود. رفته بود بالاي منبر و پايين امدني نبود. فلو خميازه ي بلندي كشيد.

- چه رشادت ها که نکردم، چه شلغم هاى طلايي كه نگرفتم...

فلو خميازه ديگرى كشيد.

- چه کارها که کردم، چه...

يوان در اينجا مكث كرد تا اب جوشي بنوشد و شلغمي ميل كند. فلو از فرصت استفاده كرد و رفت بالاي منبر.

- اهم...اهم...يك، دو، سه امتحان مي كنيم...يك، دو، سه...يه بار با لودو در حال چيدن گل در دشت ها بوديم كه لودو خوابش برد. من هم از فرصت استفاده كردم و وارد ذهنش شدم.

فلو نيم رخ به يوان نشست و به شكم لودو زل زد. تصاوير در برابر چشمانش تار شد و به درون خاطراتش شيرجه زد.

خاطره ي فلو

لودو روي گلها افتاده بود و فلو با لبخندى شيطاني نگاهش مى کرد. فلو چوب دستی اش را بالا اورد و با گفتن وردی وارد ذهن لودو شد.

درون ذهن لودو

لودو روي زيراندازي نشسته و درحال
تخمه شكستن بود. در كنارش دامبلدور، ريشش را همراه با موهايش به كليپسى بسته و درحال باد زدن جوجه کباب بود.

- ولدى(هجب) اون پيازهارو كوچيك خرد كن، من دوس ندارم.

ولدمورت(هجب) لبخندي مليح به هري كه بادبادك هوا كرده بود زد و گفت:

- چشم.

همينطور كه همه باهم مهربان بودند و" گل بگو، گل بشنو" در جريان بود و شديدا در حال رد و بدل كردن دل و قلوه و حتي كله و پاچه و سيرابي هم بودند، ناگهان دماغ همه به جز لرد عزيز، از حالت صاف به چروک تغيير كرد. لرد با همان لبخند مليح به دامبلدور گفت:

- عزيزم چى کار مى کنى؟ کبابا سوخت که!

اما دامبلدور مانند تسترال ايستاده و به دشت خيره شده بود. همه با هم به سمت دشت بازگشتند و دختري را ميان گلها ديدند.

دختر لباس محلي هاگزميدي پوشيده بود كه شامل پيراهن و دامن گل گلى و جليقه اي سياه بود. موهايش را بافته و از وسط سر فرق باز كرده بود.

لودو حيا نكرد، تخمه هارا رها نكرد بلكه ريخت در جيبش و اوازخوان به سمت دختر دويد.

- بيا بريم دشت، كدوم دشت؟ همون دشتي كه دختر هاگزميدي داره...
لرد، هري، دامبلدور: هاي بله.

لودو داشت به دختر ميرسيد...

شترق.
فلو از دشت بيرون امد و پشت گردش را چسبيد. سرش را بلند كرد و لودو را ديد كه دستش را بالا برده و با اخم نگاهش مى كند. فلو قبل از اينكه دومين پس گردني را بخورد، شکم‌ لودو را دور زد و از کلاس گريخت.


ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۷ ۰:۴۱:۵۶
ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۷ ۱۳:۲۳:۵۸

تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳
از زیر سایه لرد سیاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
نجینی به روی سن رفت و بعد از تعظیمی برای ملت،میکروفون را برداشت و شروع کرد:«یَک روز در خانَه نَشَستَه بودیم و داشتیم تُخمَه مَی خوردیم،کَه یَک دفعَه دیدیم آیفون زنگ زد!آیفونَ برداشتیم،گفتیم:«کیستَه؟»
گفت كَه آلبوس دامبَلدورَ!

نجینی سرفه ای کرد و با لحن عادی ادامه داد:«داشتم می گفتم!بعله...تا دیدیم ایشون کی هستند، یه ذره مشکوک شدیم به ماجرا!ولی در هر حال در رو باز کردیم و...


-به! سلام بانو نجینی!ما تا ازتون خبر نگیریم،شما یاد ما نمی افتین؛نه؟!
نجینی همان طور که دامبلدور را به سالن پذیرایی هدایت می کرد،لبخندی زد و گفت:«نفرمایین!ما همیشه جویای احوال شما هستیم!راستی،چی شده که شما اومدین ملاقات بنده ی حقیر؟!

دامبلدور روی مبلی نسکافه ای رنگ نجینی نشست:«اختيار دارین! داشتم از اینجا رد می شدم، گفتم بیام شما رو هم ببینم!»

نجینی با اجازه ای گفت و به سمت آشپزخانه به راه افتاد تا وسایل پذیرایی را فراهم کند.
دو لیوان شربت آناناس درست کرد...
نیمه ی شیطون ذهنش یادش انداخت که قبل از آمدن دامبلدور،داشت به این فکر می کرد که طلسم جدیدی که در «کلاس خواندن ذهن و چفت شدگی » یاد گرفته بود،روی چه کسی امتحان کند.این طلسم کاری می کرد که بتوانی به خاطرات طرف مقابلت دست پیدا کنی.
با تصمیمی آنی ، ماده ای بیهوش کننده در یکی از شربت ها ریخت و با مقداری شیرینی به طرف سالن رفت.

دامبلدور تا او را شربت به دست دید گفت:«بابا این کارا چیه؟شما خودتون شربتین...اِ...نه...یعنی چیزه!چرا زحمت می کشین؟!

نجینی همان شربت «که خودتون می دونید کدوم شربته!» را جلوی دامبلدور روی میز گذاشت، و شیرینی هارا روی میز عسلی قرار داد.

دامبلدور سریع شربت را برداشت و یک نفس سرکشید:«آخ،چقدر تشنم بود!»
و به ثانیه نکشید که بیهوش شد!

نجینی نیشخند شیطنت آمیزی زد و طلسم را روی دامبلدور اجرا کرد...
بعد از اجرای طلسم همان طور که استادش گفته بود چشمانش را بست...
لحظه ای حس کرد که سرش گیج می رود و بعد...

- خوش حال و شاد و خندانم! قدر دنیا رو می دانم!دست می زنم من!پا می کوبم من!شادابم!

با تعجب چشمانش را باز کرد و با صحنه سیاه و سفیدی از یک خانه ی قدیمی و دو بچه ی ۳ یا ۴ ساله روبه رو شد!
آن دو کودک به طور خیلی عجیبی شبیه دامبلدور و ولدمورت بودند! همان دماغ ها...همان چشم ها...همان ریش ها...اِ!نه!یعنی همان موها!
هر دو پیش هم بر روی قالی کهنه ای نشسته بودن و آواز می خواندند.
از تلوزیون سیاه و سفید کهنه ای هم یک برنامه کودک مشنگی پخش می شد:«خداحافظ گل ناز!لبت به خنده شد باز!امیدوارم دوست من،تو رو ببینمت باز!»
همان طور که داشت آن ها را در ذهنش تجزیه و تحلیل می کرد با صدای خشن و کلفت زنی از جا پرید:«ذلیل مرده ها!بـــوق شده های بـــــــوق!
کم کنید صدای اون بـــــــوق مونده رو !بذارین باباتون بیاد!میگم امشب بندازتتون تو کوچه،همون جا بخوابین!»

نجینی سریع برگشت و با تصویر پرفسور مک گونگال خیلـــــی جوان تر رو به رو شد،که چادر گل گلی به کمرش بسته بود و ملاقه ای را که در دست داشت با حالت تهدید آمیزی رو به آن دو طفل معصوم تکان می داد!
دامبلدور کوچک با صدای نازکش گفت:«مامان مینروا؟!بابا تام کی از پاتیل درزدار بر می گرده؟!»
مک گونگال انگار نه انگار که لحظه ای پیش داشت داد و بیداد می کرد،لبخند محبت آمیزی رو به او پاشید و خیلی مهربان گفت:«اگه شما پسرای خوبی باشین و بــــــوق بازی در نیارین،قول می دم که زود تر از سرکارش برگرده!»
نجینی دیگر صبر نکرد ،چشمانش را بست و طلسم برگشت را خواند.چیز هایی که دیده بود برای یک عمر مسخره کردن و سوژه کردن کافی بود...


نجینی دوباره تعظیمی کرد و رو به ملت بیکار و علاف گفت:«خب!خوشتون اومد؟!»
ولی فقط با سکوت مردمی که در بهت فرو رفته بودند روبه رو شد...
نجینی:
ملت بیکار و علاف:


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۶ ۲۰:۰۸:۳۵



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۷:۵۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 947
آفلاین
مخش: خاطره ای خالی بندانه از خوندن ذهن یا چفت شدن توسط خودتون، برای بغل دستیتون تعریف کنید! توجه داشته باشید که باید خاطرتون شدیدا اغراق آمیز و غلو شده باشه به طوری که خودتون رو گولاخ جلوه بدید. توجه کنید که لزومی نداره به شکل محاوره و خاطره تعریف کردن بنویسید. رول سوم شخص هم کاملا مقبوله.

رز روی نیمک پارک نشسته بود و به وارجی برای بغل دستی اش مشغول بود البته وراجی که نه خالی بندی می کرد.

-یه روز رفتم که درخواست مرگخوار شدن را بدم،لباس مشکی پوشیدم که یعنی ترسناک به نظر بیام که زود تر قبولم کنند البته نیازی نبود حالا بگذریم با لباس های سیاه خفنم به سمت خانه ی ریدل ها حرکت کردم .
ماشینم نداشتم پیاده رفتم.دوساعتی طول کشید تابه خانه ی ریدل ها برسم.وقتی رسیدم نفس عمیقی کشیدم و در بزرگ ورودی را باز کردم و داخل شدم .

کمی در محوطه ی قصر راه رفتم وبعد زنگ در را به صدا در اوردم وماروو لو گانت در را باز کرد .
پرسید چی کار دارم ولی من بدون توجه به او از وارد قصر شدم هوای خفه ای داشت و گرد وخاک همجانشسته بود.
دستم را روی میز کنارم کشیدم و گرد وخاکی که روی انگشتم جمع شده بود رافوت کردم
درهمان لحظه ماروولو از من پرسید برای نظافت امده ام؟من نگاه خصمانه ای به او کردم واز پله ها بالا رفتم.

رز مکثی کردو ادامه داد:

-خلاصه از پله ها بالا رفتم و در اتاق لرد را زدم و بلافاصله ان را باز کردم.
لرد از اینکه صبح به این زودی بیدارش می کردم عصبانی شد ولی چون که دید من در را باز کردم از زدن کروشیو منصرف شدو من را به اتاقی برد گفت دوشیزه زلر لطفا چند لحظه منتظر بمانید.
چند لحظه بعدلرد که لباسش را عوض کرده بود پیش من امد وباهم از وضعیت اب وهوا صحبت کردیم.بعد از کلی خاطره گفتن من از لرد خواهش کردم که مرا جزو مرگخورانش قرار بده.

لرد با خوشحالی پذیرفت و یکی دیگه از مرگخوارانش را صدا زد تا فرم درخاست را برای من بیاورد درهمان موقع من باصدای بلند اعلام کردم که از تصمیمم منصرف شدم .
لرد با تعجب نگاهی به من کرد ولی بعد قبول کرد و من را تا پایین پله ها همراهی کرد.

شکل محفلی ها پس از تمام شدن داستان رز :
شکل مرگخواران:
مشنگ های انجا:









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.