هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴
#42

آلبوس دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۸ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 154
آفلاین
1024 سال بعد، در بریتانیا!

آشپزخونه ی گریمولد تقریباً ساکت بود. پشت میز دراز غذا، ریتا اسکیتر با عینک زاقارت و بیریخت ـش نشسته بود و با قلم پر تندنویس ـش چنان تند تند و با قیافه ی شیطانی می نوشت که انگار هر لحظه ممکنه یه نفر رو بکشه!

ریتا در حالی که می نوشت ناگهان صدای گرومپ گرومپ های متوالی و شدیدی رو شنید که باعث شد کارش رو متوقف کنه و با ترس به در آشپزخونه زل بزنه. درست لحظه ای که صدای گرومپ گرومپ ها در فاصله ی بسیار نزدیک قطع شد هیکی با ابعاد 3*4 با حالت شیرجه ای وارد آشپزخونه شد. از جلوی قیافه ی متحیر ریتا رد شد و با تمام هیکل در حالی که فریاد «کـــیــــک» سر داده بود روی یخچال فرود اومد!

سریع در یخچال را باز کرد و شروع به سرچ کرد. اما وقتی دید اثری از کیک یافت نمیشه با فریاد گفت:
- فرد! فلورانسو! زنده ـتون نمیذارم!

ریتا که تمام مدت با استایل ماجرا رو نگاه می کرد برای خودش که داره جوونی ـش رو توی این محفل سر می کنه افسوسی خورد و برگشت سر کار خودش.
هاگرید هم یخچال له شده رو سر جاش برگردوند و یه دمنوش برای خودش درست کرد و نشست کنار ریتا. مسلماً وقتی کسی در ابعاد هاگرید کنارتون بشینه به هیچ وجه حتی اگه بخواین هم نمی تونین نادیده ـش بگیرید. در نتیجه ریتا قلم پر ـش رو روی میز گذاشت و زل زد تو چشم هاگرید!

- چه خبر ریتا. چه خلوته اینجا!
- خب چیکارش کنم؟ نمی تونم بیام وسط لزگی برقصم که!
- خب نه یعنی میگم بچه ها کجان؟
- تو جیب من! اون سه تا اوسکل که رفتن ژاپن. دامبلدورم که دفتر مدیریت باز کرده اینجا برا خودش! منم اگه بذاری دارم کار می کنم!

هاگرید که دید کلاً این بابا یه دو خط کم داره بلند شد و در حالی که می رفت دهن مهن فلو و فرد رو صاف کنه زیر لب می گفت:
- ریتا اسکیتر ـش بی اعصابه!

همینطور که از راهرو عبور می کرد گلرت رو دید که روی یک مبل راحتی نشسته و در حال خوندن یه کتاب عتیقه ـس. از اونجایی که هاگرید خیلی اجتماعی ـه رفت کنار گلرت و گفت:
- سلام گلی! چی می خونی؟

گلرت بدون این که نگاهش رو از کتاب برداره گفت:
- هیچی این کتاب اینجا باز بود. خیلی جالبه یه طلسمه که میبره به ژآپن 1024 سال پیش! ولی خیلی عجیبه که این از انواع نادر طلسم های بازگشت ناپذیره. یعنی هیچ ضد طلسمی برای برگشت نداره. به نظرت کدوم احمقی ممکنه از این طلسم استفاده کنه؟!

- اون دختره ی افاده ای، گرنجر!

ریتا که از آشپزخونه بیرون اومده بود این جمله رو خطاب به گلرت گفت و ادامه داد:
- داشتن با رون و هری کل کل می کردن و می گفت که بلده چنین طلسمی رو اجرا کنه ولی اون اسکل ها باور نکردن. در نتیجه اینم اجرا کرد و رفتن!

گلرت از جاش بلند شد و فریاد زد:
- چی؟! نه! این طلسم برگشت ناپذیره! هری و رون و هرمیون الان توی ژاپن 1024 سال پیش در خطرن!

با گفتن این جمله ناگهان فضا عوض شد. آلبوس دامبلدور با قیافه ی خشمگین ظاهر شد و فریاد می زد:
- هری؟! هری... پسرم در خطره؟! من نمی ذارم!

در حالی که از چهره ی دامبلدور خون می بارید چوبش رو چرخوند، طلسمی خوند و پورتال دوباره باز شد:
تصویر کوچک شده

همه ی خونه ی گریمولد رو توی خودش کشید و لحظاتی بعد محفلی ها با خونه ی اجدادی بلک در ژاپن 1024 سال پیش ظاهر شدند!


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴
#41

اوتو بگمن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
رون که همان رنگی که به چهره داشت هم از دست داده بود،با نگرانی گفت:
- هرمیون،به مرلین قسمت میدم،دیگه غلط بکنم بخندم بیا از خر ولدمورت بیا پایین...اینا بد نگا می کنن ها!!
هرمیون که انگار نه انگار صدایی شنیده باشد با خوشحالی گفت:
- دیدی بلاخره تونستم...باور کردی...اهم،رون اونا کارت دارن.

در هیمن لحظه رون و هری هر دو با هم به پشتشان نگاه کردند.دو مرد با شمشیرهایی به تیزیه تیغ و به باریکیه مو به سویشان می آمدند.از قیافه ی ان دو کاملا میشد فهمید جز به قصد کشت به سمتشان قدم بر نمی دارند.
هری که تا حالا خود را خونسرد نشان داده بود،سرانجام رو به هرمیون کرد و بریده بریده گفت:
- جون هر که دوس داری...یه کاری بکن!
هرمیون که با چوب دستیش ور می رفت،شانه هایش را بالا انداخت و با صدایی نازک و جیغ مانند گفت:
- مشکل خودتونه...!!!!!!

در همین لحظه ان دو مرد به رون رسیدند،ردایش را گرفتند و کشان کشان در حالی که تقلا می کرد و فریاد میزد،به وسط میدان بردند.
- هرمیوووووون...تو رو جون هر کی دوس دارییییییی...کمککککککککککککک...کمککککک...

هری که همچنان با دهان باز نظاره گر داد و بیداد های کر کننده رون بود،با التماس رو به هرمیون کرد و گفت:
- بابا مثه که نمی فهمی،دختر نباید این همه لجبازی کنه...ببین می برنش اونوقت تو این هیرو و ویری بی شوهر می مونیا...دوشیزه گرنجر ازت خواهش می کنم!!
هرمیون که بعد از ان همه مدت تازه وارد باغ شده بود،جواب داد:
- صدات ضعیفه...بلند تر داد بزن...نه اصلا ولش کن،نگا دارن رونو می شونن الانه که هیجان انگیز بشه!!!!!!!!!!!!
هری که کم کم داشت از کوره در می رفت،غرولندکنان گفت:
- دختر تو دیونه ای...!!!
- تازه فهمیدی!! اگه یکم به خودت زحمت می دادی و کتاب راه های مبارزه با دیوانگان رو فقط جلد اولشو می خوندی،الان دست به ردای من نبودی!!
هری که جا خورده بود با عصبانیت نگاهش از رون به هرمیون و برعکس می چرخید،گفت:
- حالا چی کارش می کنن که گربت راک می خونه!!!
امممم...شاید بکشنش..!!!
و سریع اضافه کرد:
- البته اگه قبول نکنه خودش این کارو میکنه ها...!! :/


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲:۵۲ جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۹۴
#40

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
داســتان جدیـــد

_
_ مــــــــرگ!
_
.
.
.
_ اممممــ... هرمیون بنظر من رون یه کم حق داره که بخنده!
_ یعنی چی؟
_ آخه این خیلی مسخره ست. یعنی چی که سقوط کنی توی ژاپن 1024 سال پیش؟!
_ باور نداری؟!
_ نه خب!
_ من حتی جادوشم بلدم!
_ درسته تو خیلی خرخونی ولی عمرا دیگه همچین چیزی رو بلد باشی. دامبلدور هم حتی بلد نیست. اصلا وجود نداره!
_ امتحانش مجانیه!

هرمیون چوبدستیش را تکان مختصری داد و پورتالی بنفش رنگ روبرویش ایجاد شد که مانند موج های دریا تاب میخورد. هرمیون با پوزخند نگاهی به هری کرد و گفت بفرمایید امتحان کنید!
تصویر کوچک شده


هری آب دهانش را قورت داد و گفت: اووووم... امممممـــ...
رون جلو آمد و گفت: ما رو میترسونی؟! هِرهِرهِر...

و سپس با خنده و استهزاء و همان کلاه شب خواب گُل مَنگُلیش() داخل پورتال رفت و در افق محو شد!

ده دقیقه بعـــــد

هری: خب؟
هرمیون: خب که خب؟!
هری: یعنی الان چیکار کنیم؟ چی شد قضیه؟
هرمیون: هیچی دیگه رون رفت تو پورتال و الان حتما داره با سامورایی های ژاپن قدیم میجنگه!
هری: یعنی شوخی نبود؟!
هرمیون: نه بابا ما چه شوخی ای با هم داریم؟!
هری: هی وای من! پس بیا بریم کمکش!
هرمیون: من نمیام! حقشه بچه پررو!
هری: خر نشو! بعدا شوهرت میشه!
هرمیون: جان؟! چی میشه؟
هری: هیچی یالا بی بریم!

ژاپن - 1024 سال پیش - مسابقات سامورایی ها

هری و هرمیون شَپَلق از پورتال افتادند بیرون و رون را دیدند که عده ای او را روی زمین نشانده اند و یک چاقو دستش داده اند و مدام به او تاکید میکنند که عجله کند!

رون تا متوجه هری و هرمیون شد با خنده گفت:
_ اوکی هرمیون! فهمیدیم تو هم از این جادوها بلدی! دیگه بیاین برگردیم هاگوارتز زود بخوابیم! فردا اسنیپ میخواد یه امتحان سخت بگیره ها!

هرمیون: من جادوی ایجاد پورتال و رفتن به گذشته رو بلدم ولی جادوی برگشت به حال رو نه!
هری: یعنی چی؟ خب بیاین بپریم تو پورتال و برگردیم!
هرمیون: پورتالی در کار نیست! غیب شد!

رون آب دهانش رو قورت داد و گفت:
_ اوکی تو که شصت زبون زنده و مرده دنیارو بلدی اقلا بگو اینا چی میگن؟ من نمیفهمم. منو نشوندن یه چاقو دادن دستم هی "هارا" "هارا" میکنن!
هرمیون: هیچی بابا! میگن "هاراگیری" کن خب!
رون: چی چی گیری؟ چی رو بگیرم؟
هرمیون: قبل اینکه ما بیایم پیشت تو مسابقه ای دادی؟!
رون: آره! به زور یه شمشیر دادن دستم منم مسابقه دادم شکست خوردم!
هرمیون: همین دیگه! اینجا رسم بوده که هر سامورایی ای که توی مسابقه شکست میخورده باید هاراگیری میکرده یعنی میشسته رو زمین و لباسشو پاره میکرده و چاقو رو میکرده تو شکمش و خودشو میکشته تا شجاعتشو و ندامتش از شکست رو نشون بده!
رون: جـــــــــــــان؟!




پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۲۹ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳
#39

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
و دقیقاً در همین لحظه، درب ِ اون خراب‌شده‌ای که مرگخوارا داشتن با لُرد گیس و گیس‌کشی می‌کردن و منتظر بودن نجینی خزون خزون خودشو برسونه، منفجر می‌شه و عده‌ای از ممدهای مرگخوار نزدیک به در، به درجه‌ی لقاءالمرلین [ ] نائل شده و رخت شهادت می‌پوشن.

کماندوهای محفل، در معیّت دامبلدور، ظاهر شده بودن.

- فرزندان روشنایی! اجازه ندین این چراغ‌موشی‌های خاموش، نورسیده‌ی روشنایی رو با خودشون ببرن!

دامبلدور این رو گفت و بعدش صدای هوار بلاتریکس بلند شد:
- اینا چطوری از اینجا سر در آوردن؟!

و خب واقعیت این بود که هیشکی از خودش نپرسید اصلاً اونجا کجا هس، چون علی‌القاعده مرگخوارا باس تو راه آزکابان باشن و نویسنده هعچ ایده‌ای نئاره که چی‌طو سر از پیش ِ لُردک در آوردن!

خلاصع، گیس و گیس‌کشی بین عوامل نور و روشنایی برقرار بود. ویولت و ماگت به طرز وحشیانه‌ای، بی‌هوازی، عوامل دشمن رو گاز می‌گرفتن و تیزی می‌کشیدن و هیچ معلوم نبود آسیب‌های ناشی از ماگت بیشتره یا صاحابش.

رکس با انداختن ترقه و یوآن با پرتاب شلغم‌های پلاستیکی، تدی که مث همیشه درجا تبدیل به گرگینه شده بود و جیمز با یویوش و تکنیک‌های پیشرفته‌ی به ریش‌آویزون‌شوی، خوار مادر مرلینو آورده بود جلو چشش!

از اون‌ور هم، مدیر جانب‌دار ایفا، با شدّت و حدّت تموم در حال بالاکیدن ِ محفلیا بود. و البته خب در این میان از دستش در رفت و ونوگ جونز مرحوم هم فنا شد.

دابی و وینکی هم که اون وسط..

دقیقاً در همین لحظه..

- این تحریف بی‌شرمانه‌ی تاریخ که تو قلقلی ِ روشنایی! مَنو کُشتی..

- تو از قدرت ِ عشق بی‌خبری!

مالی، ماهیتابه‌ای رو به سمت بلاتریکس پرتاب می‌کنه و این بار، بلا موفق می‌شه جا خالی بده.

شاید بلاتریکس از قدرت عشق بی خبر باشه، ولی قطعاً مالی ژله‌ای هم از قدرت ِ پرتاب ِ ماهیتابه‌ای‌ش تا به اون لحظه بی خبر بود.

ماهیتابه در هوا می‌چرخه و می‌چرخه و..

دنــــــگ!!

دو آوا، پُشت سر هم بلند می‌شن.

- اربــــــــــاب!!
- نوگُل روشنایی!

ولدمورت سرش رو بالا میاره، سرشو می‌ماله و برای دقایق بسیار طولانی، ساکت و مبهوت می‌مونه. شما کچل نبودید و در عین کچل بودن، تا به حال ماهیتابه‌ی مالی ویزلی تو کلّه‌تون نخورده که بدونین چه درد طاقت‌فرسایی داره و نتیجتاً حق ندارید به لُردک ایراد بگیرید.

و بعد..

- اراده کردیم که بدونیم.. ما دقیقاً کجاییم؟!


×پایان!×



But Life has a happy end. :)


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳
#38

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۷ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳
از زیر سایه لرد سیاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
بلاتریکس با تاسف سری تکان داد، ردای لرد را گرفت و سعی کرد او را بلند کند:«لرد؟سرورم؟ پاشین لطفا! پاشو...دِ پاشو بهت میگم...وِل کن اون فرشو! میگم ول کن! خدایــــــا!»

ولدمورت با پنجه هایش فرش را چسبیده بود و به التماس های مرگخوارانش که سعی می کردند او را بلند کنند گوش نمیداد:«بابا ولم کنین!خواهش می کنم!ازتون تقاضا میکنم!اصلا من کجام؟شما کی هستین؟خانوادم کجان؟»

مورفین سریع وسط پرید و گفت:«من اینژام دایی! دایی قربونت بره، پاشو عژیژم!پاشو ما کار و ژندگی داریم.»

لرد با وحشت نگاهی به مرد از جنگل فرار کرده، انداخت و با یک حرکت از جا پرید و خودش رو به پنجره اتاق رساند:«نجاتم بدین!خواهش می کنم از دست این نجاتم بدین!دایی من که این طوری نبود...»

آنتونین ردای لرد رو گرفت و کشید:« اگه این داییت نیست، پس داییت کیه؟»

لرد دست آنتونین را گاز گرفت و جیغش را در آورد:«این دایی من نیـــــــــست! دایی من ریشای بلند سفید داشت. اسمشم یادم نمیاد!ولی فکر می کنم یه چیزی تو مایه های آلماچ بود.»

آیلین که دیگر نزدیک بود گریه اش بگیرد، با درماندگی پرسید:«خوبه زنگ بزنیم دخترتون بیاد؟»

ولدمورت چشم غره ای به آیلین رفت و گفت:«من تسترالم کجا بود که زین داشته باشم؟ آخه زن دارم که بخوام بچه داشته باشم؟»

بلاتریکس در حالی که به حال سرورش گریه می کرد گفت:«دختر ناتنیتون ارباب!»

ولدمورت توجهی نکرد، روی مبل نشست و مشغول دیدن سریال«ساختمان شفابخشان» شد.

مورفین رو به غیر مرگخواران حاضر در اتاق کرد و گفت:«یه لحظه هوای لردو داشته باشین تا ما ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم.»
و بعد از گفتن این حرف به سمت بلاتریکس و آیلین رفت.

بلاتریکس که همچنان هق هق می کرد، گفت:«چی کار کنیم آخـــــه؟اربــــــــاب!»

ناگهان لامپی بالای سر آیلین روشن شد. البته اتصالی داشت که با ضربه ی محکمی که مورفین بهش زد، به کل به دیار مرلین شتافت.

آیلین لامپ سوخته را برای روز مبادا در جیبش گذاشت و گفت:«من میگم زنگ بزنیم نجینی بیاد. به هر حال لرد سیاه بیش از هرچیز به اون علاقه داره.»

بلاتریکس بدون هیچ حرفی علامت شوم نجینی رو گرفت و روی بلندگو گذاشت...

- من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا...

بلا با تعجب گفت:«نجینی؟حالت خوبه؟چرا صدات این طوری شده؟!»

- تو نشنیده گرفتی هرچی که شنیدی از من...

سر همه با ریتم آهنگ به طور نامحسوس تکان می خورد...

مورفین با دهان باز مانده گفت:«مثل این که اینم حالش خوب نیست!صداش چرا این طوریه؟ سرماخورده؟»

- آخه دوسِــــــــت دارم، منِ بیچـــــاره...

آیلین:«بلا؟ با توئه؟!»

این دفعه صدای عجیبی به گوش رسید:«بــــــــَع!»

آیلین با صدای بلندی گفت:«نجینی؟ میشه تمومش کنی؟»

این دفعه صدای نجینی به گوش رسید که با غرغر میگفت:«دافنه؟بیا این گوسفنده رو ببر اون ور تر!علامت شوممو داره لیس میزنه! آیلین؟ تویی؟ چرا شماره بلا افتاده پس؟»

آیلین با حالت عصبی ای پرسید:«اون کی بود داشت آواز میخوند؟!»

نجینی خندید:«آوای انتظارم بود!»

این دفعه بلا گفت:«تو الان کجایی؟»

نجینی پاسخ داد:«با دافنه اومدیم جشنواره حمایت از گوسپندان!»

مورفین با صدای فریاد مانندی گفت:«نوشیدنی کره ای دستته بذار زمین بیا اینجا.هیچی هم نپرس که مسئله مرگ و زندگی پدرت در میونه!»

نجینی در حالی که نگرانی تو صداش موج میزد گفت:«باشه!کجا بیام؟!»

مورفین گفت:«بلا آدرسو برات می فرسته.»

و بلاتریکس سریع ارتباط را قطع کرد...






پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳
#37

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۵ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از م نپرس!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 125
آفلاین
بلاتریکس صدا زد:

-ارباب!ولدمورت عزیزم!تام ریدل گلم!

همان لحظه ولدمورت در مقابل چشمان زردآلویی مرگخوراش و غیر مرگخوراش،با ترس و خجالت جلو آمد:

-بله؟

مرگخوراش و غیر مرگخوراش یه نگاه متعجب به هم کردند و مورفین جلو رفت:

-شلام ارباب!

ولدمورت سرخ و سفید شد.در آخر سرش را پایین انداخت و آرام سلام کرد.

مرگخوراش و غیر مرگخوراش با ترس دورهم حلقه زدند و زمزمه وار مشغول صحبت شدند:

آنتونین:این حالش خوبه به نظرتون؟

بلاتریکس:سرور من همیشه حالش خوبه!

مورفین نگاه بی حالی به بقیه مرگخوراش و غیر مرگخوراش کرد و گفت:چی شده مگه؟اتفاقی افتاده؟

آیلین نگاه مشکوکی به مورفین کرد و بعد گفت:بلا،این چند دقیقه بعد از ما پیاده شد؟

بلاتریکس:یک دقیقه!

آیلین:یک دقیقه سکوت به احترام سرعت عمل مورفین!

بعد از یک دقیقه سکوت مرگخوراش و غیر مرگخوراش متوجه شدند ولدمورت نیست.بلاتریکس با نگرانی صدا زد:

-سرورم؟!تام ریدل؟ولدمورت؟ارباب؟مای بیبی؟لرد؟!سیاه؟!ولدک هــــــــــــوی! :vay:

صدای نگران آنتونین،همه نگاه ها را متوجه او ساخت:

-اینجاست!اینجاست ولی..خب..حالش بده..یعنی..بی هوش شده!

همه با نگرانی به جایی که آنتونین نشان می داد حمله کردند:

-سرورم؟

-ولدمورت؟

-لرد سیاه؟

-ولدک؟

-وایــــــــــــی!

همه با ترس به سوی آیلین بر گشتند.چند قدم عقب تر،در کنار جعبه کرم کارامل ایستاده بود:

-کارامل تاریخ مصرف گذشته بوده! :worry:

-یامرلین!

-بدبخت شدیم!

-دامبلدوره می گه برم کارخونشو نابود کنما!

-یا مرلینا!ح..

اما صدای مورفین مانع ادامه صحبت آنتونین شد:

-به هوش اومد!

همه به سوی ولدمورت برگشتند.او به هوش آمده بود!

-من کجام؟اینجا کجاست؟!شما...کی هستید؟


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
#36

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
هوا مه آلود شده بود و همه چیز گنگ بود. مورفین که اتوبوس شوالیه مرگخواران را میراند با خوردن ماده افیونی از خود بیخود شده بود و دکمه نیترو و دنده هوایی رو رو زده بود و با سرعت شصت ماخ در ثانیه به سمت محل حضور لرد ولدمورت حرکت میکرد...

باد بشدت در اتوبوس میپیچید...اجسام و جانداران مانند نقطه ای، لحظه ای پدیدار میشدند و در کمتر از چشم به همزدنی ناپدید. مانند این بود که کسی زمان را تند کرده باشد. سرعت حرکت آنها با سرعت حرکت نور برابری میکرد. از همه بدتر این بود که گاه و بیگاه مانعی سبز میشد و اتوبوس مجبور بود از روی مانع بپرد و خب مشخص است که نشیمنگاه مسافران...

بلاتریکس که از حرفش پشیمان شده بود در میان باد و حرکت و داد و بیداد هوار میزد:
_ موووووورفین کمش کن! مووووووووورفین....

ولی هر چه داد میزد صدایش به مورفین نمیرسید بنابراین چست و چابک جستی زد، خود را در بغل آیلین انداخت، چشمان درشتش را به او دوخت، دستانش را دور کمرش حلقه کرد و گفت:
_ آیلین جونم، جون مادرت بغلم کن الانه خودمو خیس کنم!

آیلین که بشدت از خیس شدن واهمه داشت هر چه در توان داشت کرد تا خود را از آغوش بلاتریکس برهاند ولی هر چه کرد نشد که بازوهای بلاتریکس مانند مردان قوی و سخت بود...

چند ثانیه دیگر هم گذشت که ناگهان صدای مهیبی آمد...اتوبوس صاف توی دیواری آجری رفت و دیوار را شکست...بلاتریکس و آیلین از کف اتوبوس کنده شدند و با مخ به سقف خوردند و مورفین در حالی که شیطانی میخندید مانند گنگسترها از جلوی اتوبوس به پایین پرید و گفت:
_ ارباب ما آمدیم! آمدیم که نجاتتان دهیم قدر قدرت!


شصت ثانیه قبل
لرد ولدمورت در حال خوردن کرم کارامل مورد علاقه اش و دیدن سریال خانوادگی حریم سلطان بود و گاهی بسیار هم احساساتی میشد. لرد ولدمورت ما مهربان شده بود و خانوادگی اما...

شصت ثانیه بعد...
قاشق کرم کارامل در دهان لرد ولدمورت ماند و او بعد از دیدن شکافته شدن دیوار و وارد شدن یک اتوبوس و مردی که شبیه مردهای جنگلی بود از شدت ترس ساکت و صامت فقط نگاه میکرد و بغض کرده بود...

در همین حین ناگهان سقف هم شکافت و پرنده ای سیاه و بزرگ از بالا به پایین آمد و درست کنار مورفین فرود آمد...

لرد ولدمورت کاملا شوکه شده بود و چشم هایش قد یک استکان شده بودند...

دالاهوف مانند قهرمانان به مورفین گفت:
_ من هم آمدم! آمدم تا در کنار شما "شوالیه های سیاه" لرد ولدمورت را از دست "شوالیه های سپید" برهانیم...حالا همه ش به کنار...مورفین چشمامو داشته باش، شبیه عینک دودی شدن

مورفین: وایسا وایسا بینم! اصلا کی به تو گفت بیای اینجا؟ تو الان چیکاره ای؟ عضو مرگخوارایی؟ نیستی که! تازه شم جانورنمات گربه سیاه بود!

آنتونین: اون سوال اولت که چیزه... رفتم ولی خب در مواقع بحرانی هستم...اما در مورد سوال دومت: من دو تا شکل جانورنما دارم!

مورفین: ای نامرد! پارتی داشتی تو وزارتخونه؟! چرا دو تا؟

آنتونین: امممم... البته دو تا هم که نه خب سه تا...یکی گربه سیاه یکی کلاغ سیاه یکی هم سکرته!

در همین حین بلاتریکس که موهای بلند و وز وزی اش شبیه افراد برق گرفته شده بود، از زیر آوار و چوب و آجر و آهن کف اتوبوس بیرون آمد و آیلین را نیز بیرون کشید و گفت:
_ ببندید! خفه بمیرید! ارباب کجاست؟

آیلین که سرش گیج میرفت گفت:
_ فکر کنم ارباب تو کمد قایم شده!




پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳
#35

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۹:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
خلاصه:

جیمز در پی جریاناتی ولدمورت رو تو کوچه های لندن بیهوش پیدا می کنه و بعد از بهوش اومدنش چون ولدمورت متحول شده و اصلا آدم قبلی نیست دست به دست منتقل می شه، تا میرسه به رون اینا. محفل تصمیم میگیره تصمیمات جدی بگیره دراین باره و به هری اصلا اهمیت داده نمیشه در این بین! از یه طرف مرگخوارا هم چیزی رو به ولدمورت خورونده بودن که توسط مورفین معرفی شده بود . قرار بود کمی فقط کمی ولدمورت رو مهربون تر کنه اما برعکس شده و ولدمورت پشیمونه از کارهای خبیثانه ای که قبلا انجام داده. بلاتریکس هم قراره همراه مورفین بره آزکابان تا پادزهر پیدا کنه. تدی و ویولت و جیمز هم اطراف قرارگاه مرگخوارا پرسه می زنن!

- یه قدم، یه قدم دیگه، حالا بپر تو بغل مامان!

ولدمورت جفت پا پرید پایین و........ نمرد!

چشماشو باز کرد و دید در حقیقت اصلا بالای پشت بوم نبوده و چهارتا پله بالاتر از سطح زمین وایستاده!

نگاهی به بالای سرش انداخت به امید دیدن دو نفر که نگرانش شده باشن، اما دریغ از نگرانی یه نفر! همه سرکار خودشون بودن و هیچ کس توجهی به ولدک نداشت. ولدک یه بچه یتیم بی پناه و بی کس بود.

اون طرف، پیش مرگخوارا

- مورفین، به نظرت نباید سریع تر از این حرکت کنیم؟!
-بلا، این شه حرفیه می ژنی؟ ما الان داریم با سرعت نور به شمت آژکابان حرکت می کنیم!

بلاتریکس نگاهی به آیلین که به حالت ایستاده بود، انداخت و رو به مورفین کرد و گفت:
- مورفین، یه ذره تندتر لازمه!

مورفین دستشو تو جیبش کرد و سه تا بسته درآورد.
- با این که داریم شریع حرکت می کنیم، ولی اگه نفری یه دونه از این شه بسته بخوریم، شرعتمون بیشتر میشه!

بلاتریکس نگاهی به سه بسته و نگاهی به آیلین انداخت. در ضمن این حرکت نگاهی هم به اربابش، یعنی خاطرات اربابش انداخت.

یکی از بسته هارو برداشت و گفت:
- بژن بریم!

و این گونه بود که بلاتریکس به قیمت برگردوندن اربابش معتاد شد!


ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۳ ۱۳:۰۳:۱۴
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۳ ۱۳:۰۷:۱۰


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۳
#34

پرسیوال دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱ چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۵۱ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از این همه ریش خسته شدم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
کچل بدقواره دست سفیدش را روی سر پدر آن خانواده کرم می کشید و قربون صدقه می رفت.

ناگهان صدای پارس ممتد تدی از بیرون به گوش رسید و ملت با سرعت دویدن بیرون ببینن چه خبره
در کمال ناباوری کورممدی رو کله ی تیر برق دیدن که داشت سیم ورودی خونه ی گریمولد رو بلاک می کرد

ناگهان یاران را یاد آن قیمت قبض برق در اوفتاد و احساس بدبختی فی المجلس همی گرفتشان

و خدا همچنان در حال پیچوندن پیچ ترموستات خورشید بود و خورشید هم همچنان هات و هات تر...

بدبخت ها همگی از داخل آن کوره به حیاط پناه بردند تا از فوت های گاه و بیگاه چند تیکه ابر برای خنک شدن استفاده کنند که همون ابر ها هم بعد چند دقیقه ناپدید شدند و آسمون مث قلب مومن صاف شد
همه با ترس از قشقرق بعدی کچل غذایی سرشار از لوبیا و کلم خوردند و شکم ها پر پر...

شکم های پر و ظهر آفتابی و هوای ملس سه نفره و باد بوجود آمده از هضم لوبیا در معده ها همه و همه باعث سنگین شدن پلک چشم ملت شده بود و هرکس همانجا که خورده بود روی زمین ولو شده بود و هی زرت و زرت...

خورشید همچنان هات و هات تر و مخ ها همچنان قات و قات تر

اینقدر آفتاب به مخ ملت خورده بود که...
ریش اعظم یک استخر پر آب و یک دایو ایجاد کرده بود و هی میرفت بالا و شیرجه میزد و در میومد و دوباره میرفت بالا و شیرجه میزد و ...
بودلر ها به سبک کنار دریا خروار ها کود خالی شده در باغچه رو کنار زده بودند و خوابیده بودند و اون ها رو دوباره ریختن روی خودشون تا مثلا خنک بمونن
رون که قبل تر فقط پیراهنش رو درآورده بود حالا دونه دونه لباس هاش رو در میاورد و لخت مادرزاد میشد بعد ییهو به خودش می اومد و دوباره با عجله میپوشید و دوباره در می آورد
آلیس هم که معتقد بود باید با آتیش آتیش رو خاموش کرد ماهیتابه ش رو رو اجاق گرم میکرد و میذاشت رو سرش تا از آتیش توی کله ش کم کنه
جیمز رو باد پنکه ی عظیمی که درست کرده بود به دوردست ها پرت کرد
خلاصه این که هیچ کس حواسش به کچل بدقواره نبود که همونقدر که آفتاب تو کله ی بقیه خورده بود اون هم به همون مقدار...

ندایی در درون کله ی لرد پیچید که با لحن عاشقانه ای می گفت:
- تامی مامان ... عزیز دل مامان ... بلند شو بیا بالا مامانی کارت داره ... بیا قربونت برم ... بیا از همون شوکولاتا برات گرفتم از بازار...

کچل بدقواره همونطور که خانواده کرم ها تو بغلش بود عین یه بچه مطیع از جاش بلند شد و سمت پله ها رفت و این در حالی بود که مخ بقیه همه قات قات...

ندای توی کله ی لرد ادامه داد:
- تام...عزیزم ... سریع تر بیا ... باید یه کمکی به داییت هم بدی ...

کچل بدقواره پله های پشت بوم رو میرفت که به بالا برسه
- تام ... یک لیوان آب هم برای مامانی میاری کوچولوی من؟
کچل بدقواره پله ها رو برگشت پایین تا آب بیاره و در تمام این مدت خونواده ی اون کرمه هم روی شونه ش بودن
پله های پشت بوم رو دوتا یکی کرد و به در پشت بوم رسید.

پارس کردن های مدام توله گرگ زشت هیچ فایده ای نداشت
همانگونه که خودمان در فصل تابستان وقتی پشت سرمان بوق همی زنند فحش خوار و مادر است که روانه شان می کنیم ، هرچی به دست آقایون و خانوم ها میرسید حواله ی این توله گرگ بانمک و خوجمل میکردن و هیچ کس حواسش به کچل بدقواره نبود.

ندای توی کله ی لرد:
- بدو دیگه مامانی دورت بگرده ... مراقب باش عزیزم ... نخوری زمین ... از همین جوی کوچولو بپری من این پایینم...

کچل بدقواره دقیقا لب دیوار پشت بوم خونه گریمولد وایساده بود و خونواده ی اون کرمه هم روی شونه ش و یه لیوان هم دستش و عین یه بچه آماده پریدن از یک جوی کوچولو که بیست متر ارتفاع داشت

- نههههههههههههههه .... تو بایدددددد زندههههههه بمونییییییی .... من به مامانت قول دادم تاااااااااااااام
- آخ جووووون ... کرم تر و تازه
- عرررررررباااااااابببببب


ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۳ ۲۳:۰۷:۴۱

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۱:۱۹ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۳
#33

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۹:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
ولدک خودم سامبلی بلیکم ولدک خودم بزبزقندی

ولدک خودم چرا نمی خندی؟

ولدک خودم سرتو بالا کن ولدک خودم منو نگا کن

ولدک خودم لطفی به ما کن


- بچه ها، از اول!
- ولدک خودم سامبلی بلیکم ولدک خودم...
- فرزندان روشنایی، عزیزان من! تام رو راحت بزارید.
- پروف! ولدک غمبرک زده!

دامبلدور ردای بنفشش را روی زمین به دنبال خودش کشان، روی صندلی کنار باغچه نشست. نگاهی به وضعیت آشفته فرزندان روشنایی انداخت و گفت:
- از کی اینجوری شد فرزندانم؟

جیمز دهانش را برای پاسخ دادن باز کرد اما...
- ینمستیبزاتنیحخظهبیاریذتشسنحجمختسلاییجحخهعغفقثصشضظسطیزبلاتنم

دامبلدور آهی از سر افسوس کشید و گفت:
- تک تک فرزندانم!
- من می گم!
- نخیر، من!
- من!
- من!

نگاهی به محفلی هایی که دورتادورش را محاصره کرده بودند انداخت و از ویولت خواست توضیح بدهد:
- ما نمی دونیم، آلیس میدونه!
- آلیس داره باغچه رو شخم میزنه.

در همان لحظه آلیس از باغچه بیرون آمد و دستی به پیشانیش کشید و مایتابه اش را در جیبش گذاشت و نگاهی به محفلی هایی که هاج و واج نگاهش می کردند، انداخت و گفت:
-
- این چه قیافیه؟!
- چه قیافه ای! مگه شلوار گل گلی با کلاه تابستونی و بلوز پشمی و هدفون برقی( محض قافیه)به هم نمی یاد؟
- آلیس باید بره سنت مانگو!
- این حرفارو ول کنید فرزندانم، چه بلایی سر تام اومده؟

آلیس نگاهی به تام ولدمورت کرد و گفت:
- خوب، داشتیم باهم باغچه رو شخم میزدیم، من پام رفت رو یه کرم له شد! حالا از صبح داره غصه خانواده ی کرمه رو می خوره، میگه « کی خرج بچه هاشو بده؟ پول دانشگاه آزاد پسر بزرگه از کجا بیاد؟ »

سپس به سمت ولدمورت رفت و روی دوزانو کنارش نشست. دستش را در جیب بلوز بافتنی اش کرد و گفت:
- بیا ولدک، خانواده کرمه رو آوردم نگه داریم!
محفلی ها:
- مری می خوردشون!



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.