هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۳

تراورز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۳۳:۱۸
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 487
آفلاین
*نیو سوژه*


الیواندر پیر زیر نور چراغ نفتی کم نورش بر پیشخوان خاک گرفته‌ تکیه کرده بود و به بیرون از مغازه نگاه می‌کرد. سنگ های کف زمین نور ماه را بازتاب می‌کردند و صدای چک چک قطرات باران به گوش می‌رسید. مدّتی بود حضور کسی را در اطراف خودش احساس می‌کرد و فضای اطرافش این حس را تقویت کرده بود.

زنگ بالای در به صدا در آمد و مردی با ردایی مندرس به رنگ قهوه‌ای وارد مغازه شد. ردای خیسش را در آورد و بر دوشش انداخت. الیواندر پیر از این‌که در مغازه تنها نبود احساس بهتری داشت. با صدایی گرفته گفت:
-چی‌کار می‌تونم براتون بکنم قربان؟

مرد چوب دستی کوتاهی را روی پیشخوان گذاشت و جواب داد:
- حس می‌کنم چوب دستیم مشکل پیدا کرده و بدقلق شده می‌خواستم بدونم که...

الیواندر نمی‌توانست به حرف های مرد گوش دهد. نمی‌دانست چیزی را که دیده بود باور کند یا نه، چیزی سیاه رنگ در محیط بیرون مغازه حرکت کرده بود. حس بدی داشت، احساس می‌کرد تیغی سرد روی گلویش قرار دارد. آخرین باری که چنین چیزی را حس کرده بود زمانی بود که لرد ولدمورت به دیدنش آمده بود.
- آقای الیواندر حالتون خوبه؟

به آینه‌‌ای که کنارش قرار داشت نگاه کرد. چهره‌اش مانند گچ سفید شده بود. قدرت تکلّم نداشت، نمی‌توانست جواب مشتری را بدهد.
زنگ بالای در به صدا در آمد و همزمان نوری سبز رنگ فضای اتاق را روشن کرد و به مشتری‌ الیواندر برخورد کرد. جسد بی‌جان مرد بدون هیچ استقامتی بر زمین افتاد. فردی بلند قد با نقابی به شکل جمجمه به سمتش می‌آمد.
- چرا کشتیش؟ از جون من چی می‌خوای؟ این بار اربابتون چی می‌خواد؟

مرگخوار چوب دستی‌اش را به سمت الیواندر گرفت و گفت:
- چیزی می‌خوام که بتونم ولدمورت رو بکشم.


ویرایش شده توسط تراورز در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ ۲۰:۱۸:۱۵

every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۳:۲۶ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
(پست پایانی)


-استاد! ما یه مشکلی داریم!

لودو دستی به ریش پروفسوریش کشید. در لحظه ورود به کلاس این ریش را نداشت.ولی لودو جادوگری جوگیر بود.
-بگو دخترم. من برای همین اینجا هستم که تجربیات نامحدودم رو در اختیار شما بذارم.

دخترک ریونکلاوی جزوه اش را بالا گرفت.
-شما اینجا اشاره کردین که به مانتیکوری که بهمون حمله می کنه کروشیو بزنیم و از ته دل بخواییم که شکنجه بشه. بعد فرمودین به جادوگرایی که احساس می کنیم ممکنه بهمون جمله کنن هم کروشیو بزنیم و از ته دل بخواییم که شکنجه بشن. بعد اضافه فرمودین که به سمت جادوگرایی که احتمال حمله شون وجود نداره و حتی دوستانمون هم کروشیو بزنیم و از ته...

لودو جمله دخترک را کامل کرد.
-دل بخوایین که شکنجه بشه...بله دخترم! کروشیو بر هر درد بی درمان دواست. شما گرسنه شدید کروشیو بزنید. سردرد گرفتید کروشیو بزنید. حوصله تون سر رفت بازم کروشیو...

دو ضربه به در کلاس خورد و ساحره ای سیاه پوش از لای در دیده شد.
-پروفسور بگمن. پروفسور دامبلدور با شما کار دارن.

لودو که قبلا اشاره کرده بودیم که جادوگر جوگیری بود فراموش کرد که هرگز از هاگوارتز فارغ التحصیل نشده...چه برسد به پروفسور شدن و در حال حاضر لودویی بیش نیست.
-بله...اومدیم! بچه ها...چند خط درباره اهمیت کروشیو بنویسین تا من برگردم.


چند دقیقه بعد...دفتر دامبلدور:


-پروفسور...استاد دفاع دربرابر جادوی سیاهتون!

دامبلدور با اشتیاق آغوشش را به روی لودو باز کرد.
-اوه! ما با هم آشنا نشده بودیم...نه؟

لودو داشت ناچارا به سمت دامبلدور می رفت که مورگانا جلویش را گرفت.
-پروفسور دامبلدور؟شما نمی خوایین بدونین این استاد یک دفعه از کجا پیداش شده؟

لبخند دامبلدور روی لب هایش خشک شد. در عوض مورگانا لبخندی موذیانه زد.
-اگه آستین دست چپش رو بزنین بالا شاید بهتر متوجه بشین.

همین جمله کافی بود که دامبلدور متوجه شود که با یک مرگخوار طرف است.دستش بطرف چوب دستیش رفت. ولی باز این صدای مورگانا بود که متوقفش کرد.
-پروفسور. اجازه بدین ما از شما دفاع کنیم. این فرصت رو برای اثبات سفیدی درونمون از ما نگیرین. ما برای نشون دادن حسن نیتمون چوب دستیمونو با خودمون نیاوردیم.اجازه بدین حساب این مرگخوار رو برسیم.

دامبلدور قصد مخالفت داشت.گرچه نیاوردن چوب دستی دلیلی جز صداقت مورگانا نمی توانست داشته باشد. سیوروس به کمک مورگانا رفت و دست روی نقطه ضعف دامبلدور گذاشت.
-پروفسور...شما به من اعتماد ندارین؟

دست دامبلدور سست شد. کمی فکر کرد و تصمیمش را گرفت. انگشتانش دور چوب دستی حلقه زد.و آن را بطرف مورگانا گرفت.
مورگانا با لبخندی شیرین و معصوم چوب دستی را گرفت. و به محض گرفتن آن معصومیت لبخندش از بین رفت. کمتر از دو ثانیه طول کشید که دو مرگخوار دیگر هم چوب دستی هایشان را بیرون کشیده و ناپدید شوند.
دامبلدور که هنوز متوجه نشده بود جریان چیست، مغلوب اعتماد بی دلیلش شده بود...

در فاصله ای نه چندان دور تر لرد سیاه خوشحال از بدست آوردن چوب دستی جدید با شادمانی قهقهه می زد.


پایان


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱:۳۵ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۳

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۹:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
اسنیپ با دیدن نگاه خیره‌ی مورگانا، آروم ضربه‌ای به پاش می‌زنه. مورگانا "آخ" کنان سرشو برمی‌گردونه و به اسنیپ اخم می‌کنه. اسنیپ با قیافه‌ای حق به جانب جواب نگاه مورگانارو می‌ده اما مشاهده‌ی لیوان آبی که هنوز تو دستشه اونو یاد مسائل نه چندان خوشایندی می‌ندازه. بنابراین لیوانو رو میز برمی‌گردونه و نگاهشو به سمت دیگه‌ای خیره می‌کنه.

مورگانا دست از مالش قسمتی که توسط اسنیپ ضربه دیده بود برمی‌داره.

- پروفسور؟ می‌دونین که تنها خواسته‌ی قلبی ما برای پیوستن به تو کافی نیست، باید عادات مرگخوارانه خودمون رو هم فراموش کنیم و برای شروع چی بهتر از ترک طلسم‌های ممنوعه‌ایه که چپ و راست نثار ملت می‌کنیم. درسته؟

دامبلدور که به وضوح معلومه منظور مورگانارو متوجه نشده، تنها به صاف کردن عینکش قناعت می‌کنه و منتظر ادامه‌ی صحبتای مورگانا می‌شه بلکه این‌بار قضیه واسش روشن شه. مورگانا هیجان‌زده ادامه می‌ده:

- هنوز نفهمیدین پروفسور؟ دفاع در برابر جادوی سیاه! ما باید در مقابل جادوی سیاهی که تو وجودمون زنده‌س از خودمون دفاع کنیم ... و کی بهتر از استاد دفاع در برابر جادوی سیاه هاگوارتز که در این راه کمکمون کنه؟

دامبلدور ضمن لب به تحسین گشودن مورگانا بابت این طرز فکرش، به یقین می‌رسه که اون واقعا قصد تحول و سفید شدن داره. اما از صمیم قلب از پاسخی که قراره به مورگانا بده غمگین می‌شه.

- اوه مورگانای عزیز. باید بگم که هنوز طلسم استادای دفاع در برابر جادوی سیاه که از زمان پا گذاشتن هری به این مدرسه آغاز شده از بین نرفته و ما نتونستیم استادی برای این درس پیدا کنیم.

مورگانا سعی می‌کنه قیافه‌ای متعجب به خودش بگیره.

- چطور ممکنه؟ من خودم تو راهی که داشتم میومدم به خدمتتون برسم دیدم که این کلاس تشکیل شده!

این‌که چطور مورگانا با کلاسی مواجه شده و اتفاقا کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه هم بوده و تازه با استادشم رو به رو شده، هرچند چیز مهم و شک برانگیزیه اما برای دامبلدور که مدت‌ها وقت صرف پیدا کردن استاد کرده بود و کسی رو پیدا نکرده بود، تنها شنیدنش کافی بود و نیازی به دلیل و مدرک برای اثباتش و شک کردن به مورگانا نبود! دامبلدور از گشتن دنبال استاد خسته شده، می‌فهمی؟ خسته!

- پس منتظر چی هستی؟ خودت برو دنبالش و اینجا بیارش فرزند روشنایی آینده.

مورگانا با دیدن آغوش باز دامبلدور، با انزجار لرزشی می‌کنه و به سرعت به سمت در حمله‌ور میشه. مطمئنا کشوندن لودو به اونجا و ارتقاء "دو نفر در مقابل دامبلدور" به "سه نفر در مقابل دامبلدور"، شانسشونو برای کش رفتن چوبدستی بیشتر می‌کرد و حتی شاید تو راه می‌تونست از سایرا مرگخوارا برای عملی کردن نقشه‌ای هوشمندانه بهره بگیره!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۳

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
دامبلدور به همراه مهمانان ناخوانده اش وارد دفترش شد.به جای مبل چندین چهار پایه بچگانه رنگارنگ دور میزی کوچک چیده شده بود.دامبلدور طوری که انگار اولین بار است چهار پایه ها را میبیند ذوق زده آنها را به مرگخواران نشان داد و گفت:
ببینین!معرکه نیستن؟همین دیروز از حراجی سانی گلد خریدمشون.شبا روی همینا میشینم وبرتی بات میزنم.

به نظر مورگانا و اسنیپ چهارپایه ها که اتفاقا بسیار هم کوتاه بودند هیچ جذابیتی نداشتند.ولی اجبارا تایید کردند و روی چهارپایه های رنگی که هیچ تناسبی با رداهای سیاه با ابهتشان نداشت نشستند.
ولی موضوع به همینجا ختم نشد!مهمان نوازی دامبلدور زمانی به اوجش رسید که پاکتی پر از پشمک صورتی رنگ به مرگخواران تعارف کرد و آنها از روی ادب مشتی برداشته و به دهان گذاشتند تازودتراز شرش خلاص شوند.ولی ظاهرا نمیدانستند که خلاص شدن از شر پشمک کار ساده ای نیست.
جویدند و جویدندو جویدند.
پشمک ها پس از ملاقات با آب دهان مرگخواران چسبناک تراز قبل شدند و شروع به چسبیدن به قسمت هایی از دهان آنهاکردند که تا آن روز از وجودشان بی اطلاع بودند.علاوه بر این رشته های صورتی رنگی که از گوشه های دهانشان بیرون زده بود منظره جالبی نداشت.
درست در همین وضعیت بود که دامبلدور پرسید:خب عزیزانم.البته مستحضر هستین که من به اسنیپ اعتماد کامل دارم.ولی میشه تکرار کنین که برای چی به اینجا اومدین؟

مورگانا شروع به توضیح دادن کرد:په...پو...پاپا...پیپ...پ!

حرف زدن با دهان پر از پشمک کار سختی بود!

اسنیپ جامی را که روی میز بود برداشت و جرعه ای آب نوشید.پشمک ها باناامیدی تسلیم شده و پایین رفتند.دامبلدور لبخندی زد و گفت:نوش جونت پسرم.ولی دوباره پرش کن.شب که نمیتونم دندون مصنوعیامو توی لیوان خالی بذارم!
اسنیپ جلوی دهانش را گرفت که پشمک های تازه خورده شده را بالا نیاورد.ولی چشم مورگانا به چوب دستی دامبلدور که لای انگشتانش تاب می خورد دوخته شده بود.باید راهی برای گرفتن آن پیدا میکردند.

از طرفی لودو هنوز در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه گیر افتاده بود.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱ ۱۸:۵۱:۴۲

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۳

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
- سوروس...به من اعتماد داری؟

- الان وقت اینجور سوالاس؟

- داری یا نه؟

- اره خوب که چی؟

- هیچی شاهزاده فقط دهنتو ببند و بیا !

تنها موجوداتی که متوجه این زمزمه ها شدند،زاغی، ساندرز و ساتین بودند. مورگانا چوبش را غلاف کرد و جلو آمد.
- پروفسور؟

غیر طبیعی به نظر نمیرسید اگر کسی مثل دامبلدور، در آن شرایط از جا می پرید. اما چیزی که این را عجیب میکرد، گیر کردن ریش چند صد متری دامبلدور، زیر پاهایش و کله پا شدن دامبلدور بود. مورگانا به سوروس که میرفت تا بخندد چشم غره ای رفت و در حالیکه تلاش میکرد تا اکراه و نفرت در صورتش تاثیر نگذارد خم شد تا به دامبلدور کمک کند.
- حالتون خوبه پروفسور؟

دامبلدور سری تکان داد.
- مورگانا.... امیدوارم بی ادبی نشه که از سن و سال صحبت میکنم ولی کسی مثل تو مسلما باید بدونه که پیرمردی مثل من رو نباید این جوری ترسوند.

مورگانا لب هایش را روی هم فشرد.
- بله البته.... ولی راستش... خوب من خیلی هیجان زده شدم.

- برای چی هیجان زده شدی فرزندم؟

- ام....خوب.... خوب... میدونید چیه؟ من ....سوروس نه ینی سوروس و من ... نه ینی ما.... اوه پناه به خودم. ما تصمیم گرفتیم متحول شیم . سفید شیم ینی !

سوروس با فرمت به مورگانا خیره شد!اما دامبلدور متوجه نشد. "متحول شیم؟" مورگانا زده بود به سرش؟مورگانا لرزی کرد.

- پروفسور میشه تو دفترتون... صحبت کنیم راجع بهش؟؟ لطفا لطفا لطفا !

- چرا؟

مورگانا به آستین های دامبلدور خیره شد.
- اینجا زیادی به مزار ملینا نزدیکه!

جرقه محبت در چشمان دامبلدور شعله کشید و مورگانا از خودش متنفر شد.
.
.
.
.
چند لحظه بعد، انها در راه رفتن به دفتر دامبلدور بودند در حالیکه زاغی با کاغذی به نوکش، به سوی لرد میرفت و ساندرز، که کاغذی در نوک داشت با پاهایش محتویات یک شیشه را در گلوی راک وود خالی میکرد.


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۳

آگوستوس راک وود old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
راک وود تقریبا همه جای قلعه را گشته بود . از دفتر مک گونگال که مجله های مشنگی دوخت و دوز برای دوران بازنشستگی تا اتاق ضروریات که در آن دفتر خاطرات دامبلدور را ‌پیدا کرده بود . و هم اکنون در جیب پشتی اش خودنمایی می کرد .
ساندرز ، شاهین سیاه اسکاتلندی ، روی شانه اش خود نمایی می کرد . مو هایش بلند شده بود و زخمی روی گونه چپش نمایان بود . راک وود با سه ماه ابتدایی مرگخواریش کاملا فرق کرده بود . همانطور که راه میرفت ، فیلچ را دید که به بقیه مرگخوارا دستور میداد تا زمین را تمیز کنند . آرام به کناری خزید تا دید خوبی نسبت فیلچ داشته باشد . به محض دیدن فیلچ

-ایمپریو

فیلچ لحظه ای میخکوب شد و سپس جارو ها را همگی با هم برداشت و شروع به تمیز کردن زمین کرد . مرگخواران با دنبال کردن جهت طلسم ، با چشمک راک وود مواجه شدند .به راهش ادامه داد تا اینکه

‏"شپلوق ‏
...‏ دنگ ....‏ بوم ‏
‏"‏

راک وود ابتدا لنگ در هوا ، با سر
روی زمین خیس سر خورد . سپس سطل بالای سرش محکم بینی اش را نوازش کرد ! در انتها هم فشفشه انفجاری در وسط ‌پاهایش منفجر شد .

راک وود با فرمت " دپرس + عصبانی + متعجب " به اتفاقات کنارش می نگریست . زمانی که بالای سرش را نگاه کرد ، با نیش باز ساندرز رو به رو شد .

-نیشتو ‏
ببند ‏
حیوون ‏
‏!‏

بالاخره راک وود با هر زحمتی بود بلند شد . هنوز تلو تلو میخورد که یکهو
‏"دنگ‏"‏
پای راک وود روی چنگکی رفت و مانند تام و جری محکم نقش زمین شد .
ساندرز پس از دومین نقش بر زمین شدن راک وود ، به سوی ساتین و مورگانا پرواز کرد .
مورگانا در دفتر اسنیپ نشسته بود . با ناخن های بلندش موهای ساتین را نوازش می کرد . ردای بلند سیاهش صندلی را پوشانده بود . همین موقع بود که ساندرز روی دست مورگانا نشست . مورگانا دومین نفری بود که ساندرز حاضر بود روی دستش بنشیند . از چشمان او مشخص بود که چه شده .

دقایقی بعد که مورگانا و اسنیپ به نزدیک راک وود رسیدند با صحنه عجیبی مواجه شدند . دامبلدور با چوبدستی کنار او زانو زده بود .


ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱ ۰:۰۲:۳۷

آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
لودو به بالا و پایین انداختن لپرکانش ادامه داد!
-خب ارباب...داشتم می گفتم. به نظر من چوب دستی اینجا نیست. چون دامبلدور به دانش آموزان و اساتیدش اعتماد کامل داره و داخل مدرسه احتیاجی به چوب دستی پیدا نمی کنه. :sharti:

لرد مشخصا چوب دستی نداشت. چون اگر داشت لودو را تا آن لحظه از روی زمین محو کرده بود.
-مگه چوب دستی فقط به درد زدن و کشتن و شکنجه کردن می خوره؟ ظاهرا زیاد با ما مراودت کردی!ضمنا...مگه نفرمودیم از جلوی چشممون دور شو؟

لودو که کمی احساس خطر کرده بود لپرکانش را گرفت.
-ارباب سی ثانیه فرصت داده بودین. داشتم از سی ثانیم استفاده می کردم.اگه اجاره بدین به اندازه پونزده ثانیه دیگه فرصت دارم توضیح بدم که البته چون جملم طولانی بود ده ثانیش گذشت و الان که اینو گفتم پنج ثانیه باقی مونده هم تموم شد و من الان می رم ارباب!

لودو دوان دوان از محضر ارباب خارج شد. ولی از آنجایی که هرگز کنترل کافی روی خودش نداشت همانطور دوان دوان وارد کلاسی شد.
کلاس پر از دانش آموزان متعجبی بود که به لودو چشم دوخته بودند.
لودو هم به آنها چشم دوخت!
بعد از چند ثانیه هر دو طرف به خودشان مسلط شدند. لودو قصد داشت از ورود بی ادبانه خودش عذرخواهی کرده کلاس را ترک کند. ولی جمله ای که از یکی از دانش آموزان شنید متوقفش کرد.

-استاد! خوش اومدین. به ما گفته بودن امروز هم استادی نخواهیم داشت.ولی ما خیلی دوست داشتیم هر چه سریع تر دفاع در برابر جادوی سیاه رو شروع کنیم.

گذشته از اینکه در فرهنگ مرگخواران دفاع در برابر جادوی سیاه عملی حرام و بسیار ناپسند به شمار می رفت؛ لودو همیشه دلش می خواست استاد باشد!


اندکی دور تر گروه کوچکی از مرگخواران چند جاروی کهنه را به دست گرفته بودند...ولی نه برای پرواز!

آرگوس فیلچ با عصایش به گوشه و کنار تالار اشاره کرد.
-یادتون باشه همه گوشه ها رو تمیز کنین.تعریف تیم نظافت فشفشه بارون رو زیاد شنیده بودم. گرچه نمی دونم چرا وقتی وارد شدم داشتین کشو های اساتید رو مرتب می کردین.سریع تر! شما فشفشه ها چقدر کند کار می کنین!




I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۳

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۷:۲۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه قصد خرید چوب دستی داره. و تنها چوب دستی ای که براش مناسبه توسط دامبلدور خریده شده. لرد و مرگخوارا برای گرفتن چوب دستی به هاگوارتز می رن. اتاق دامبلدور خالیه. اتاق رو می گردن ولی اثری از چوب دستی نیست. لرد به مرگخوارا دستور می ده برن کل هاگوارتز رو بگردن.
------------------------
ساعتی بعد، هکتور بعد از جدال های فراوان و تهدید ملت به خوراندن انواع سم و معجون موفق شده بود، مسئولیت گشتن مرکز معجون سازی هاگوارتز و تالار اسرار را خودش بر عهده بگیرد.

هکتور که به وضوح مشتاق و هیجان زده بود، به سمت تالار اسرار میرفت و در حالی که مشخص نبود مخاطبش مورگاناست یا سوروس گفت:
-همیشه دلم میخواست اینجا رو ببینم. به سالازار نمیومد انقد با استعداد باشه که اینجا رو بسازه. معجون هاش همیشه اشتباه کار میکردن.وقتی معجون قفل باز کنش رو میخواست امتحان کنه من اونجا بودم. ریختش روی یک در بسته و در باز شد. حسابی تنبیه اش کردم تا یاد بگیره دیگه معجون اشتباه نسازه.
مورگانا نگاهی به سوروس انداخت و چهره هر دو به این شکل در آمده بود:

وقتی به در اصلی تالار رسیدند هکتور با شوق جلو دوید، و از آنجایی که ارباب در آنجا حضور نداشت، ویبره زنان جلو در ایستاد. انگار منتظر بود در به صورت فول اتومات و با چشمی لیزری به رویش گشوده شود:
-باز شو عجله دارم.
سوروس و مورگانا:
باخره دقایقی بعد پس از کتک کاری ها و درگیری های فراوان بین هکتو و در، هکتور لباسش را تکان داد و رو به در کرد:
-باز نمیشی؟! حتما باید از نفرین3 که روی ماست استفاده کنیم؟ اون هم همزمان با معجون در باز کن؟!
مورگانا که احساس خطر کرده بود گفت:
-هکتور نیازی به این کار نیستا! اصلا نمیخواد از معجونت استفاده کنی.

هکتور به سمت او چرخید:
-منظورت چیه؟ میخوای بگی معجون های من خوب نیستن؟
مورگانا که این روزها به شدت زودجوش شده بود غرید:
-من کی این حرفو زدم؟
هکتور که از قرار معلوم او هم این روز ها بی اعصاب شده بود مشتی حواله دماغ مورگانا کرد.
مورگانا:
هکتور و مورگانا:
سوروس:

همان زمان-نزد لرد سیاه

لودو، که هیچ نسبتی با هافلپافی ها نداشت و خون هافلی در رگ هایش جاری نبود، تلاش میکرد از زیر بار مسئولیت گشتن کل هاگوارتز فرار کند:
-ارباب من میگم چوبدستی اینجا نیستا! حاضرم شرط ببندم. :sharti:
لرد نگاهی به لپرکانی انداخت که توسط لودو به هوا انداخته و گرفته میشد:
-اگه تا 30 ثانیه دیگه از جلو چشممون دور نشده باشی و در حال گشتن نبینیمت، میدیم دخترمون به طور کامل از نظر جسمی و روحی شخصیتت رو پردازش کنه.


ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۹ ۱۷:۱۵:۱۴

ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۳

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۰۹:۲۵ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 513
آفلاین
-کروشیو کروشیو کروشیو مرگخواران بوقی ما... شما چطور... صبر کنید ببینیم. یکیتون چوبدستیشو بده به ما.

مرگخواران که به نظر به صورت ناگهانی به وسایلی از جمله: ترک روی دیوار، خزهای ساتین که روی شنل مورگانا بود و مقدار اکسیژن درون هوا علاقه مند شده بودند، سوت زنان این طرف و آنطرف را نگاه میکردند و به نظر برخی کارشناسان، خودشان را به «کوچه ویزلی چپ» زده بودند!

در نهایت، لینی که با استفاده از هوش ریونی خودش به این نتیجه رسیده بود که اگر این وضع ادامه پیدا کند، اتفاق بدی می افتد، رفت و چوبدستیش را تقدیم لرد کرد.

-حالا... کروشیو ملت.

اینجا بود که دیگر حتی منوی مدیریت لودو و بقیه زرت و پرت هایش هم نتوانست جلوی کروشیو را بگیرد و لودوی گولاخ هم مجبور به بندری زدن روی زمین شد.

-حالا... همینجور که روی زمین درد می کشید یه فکری هم برای مشکل ما کنید.

مورگانا که سعی میکرد در یک لحظه هم ابهت دینی اش و هم بندری زدنش را حفظ کند، گفت:
-ارباب... خب چرا به جای بندری زدن نمیریم اتاقای دیگه رو بگردیم؟ ماشالا هاگوارتز داریم به این بزرگی!
-کروشیو مورگانا! وقتی با ما حرف میزنی مثل مرگخوار ارباب، واضح حرف بزن. در ابهت ما هست که در ذهنمون معنای کلمه این رو تجزیه و تحلیل کنیم؟ تازه شم این باعث میشه خواننده تصور مبهمی از رول داشته باشه.

مورگانا، اینبار بین سه حالت : ابهت دینی، بندری زدن و نقاشی کشیدن گیر افتاده بود و وضعی شده بود عجیب و غریب!

نهایتا اینبار نه هوش راونی ها راه حل آفرید نه آیه ای از جزوه مرلین. بازهم خود ارباب بود که گفت:
-خب... برید کل هاگوارتز رو بگردید. وای به حال مرگخواری که حتی از گشتن استخونای باسیلیک هم غافل بشه. حالا برید از جلو چشم ما دور شید.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۸ ۲۱:۵۴:۵۹

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۳

آشاold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۷ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴
از طرز فکرت خوشم اومد!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 162
آفلاین
مرگخوارا دور جعبه ای جمع شده و با دقت و حوصله مشغول برسی تک تک وسایل داخل اون بودن.

- خجالتم خوب چیزیه! چیه مثل مشنگا میگردن وسایلمونو میگرن ازمون؟ واقعا که!

- اوا کلیپسم!

مورگانا کلیپسی که به شکل گل رز سیاه و به حجم سر کردگدنی بود رو از دست دافنه بیرون کشید و به سرش زد. بهش نمیومد ولی کسی اینو بهش نمیگفت.

مورفین هم از طرفی اول سعی داشت برای برداشتن کلاهی که بالای کمدی کنار میز بود، از طبقه های آن بالا بره اما سستی بدن و درد عضله و هزار درد بی درمانی که ناشی از مصرف مواد بود مانعش میشد و بعد با پرت کردن هرچی دستش میومد خواست کلاه رو پایین بندازه.

توجه لرد به دفترچه خاطره ای داخل یکی از کشو ها جلب شد. دفتری با یک سوراخ گنده روش.

با آهی از ته دل گفت:
- آه! چقدر نوستالژی! تحت تاثیر قرار گرفتیم.

بیست دقیقه ای همین طور گذشت و مرگخوارا نه تنها دستشون پر از وسایل های خودشون شده بود، بلکه هر چیزی هم که دیده و خوششون اومده بود رو برداشته بودن. بالاخره مرگخواری گفتن، نباید ازشون انتظار شرافت و رعایت حلال و حروم رو داشت. من که ندارم!

همه سعی داشتن با دستای پرشون از در بگذرن که لرد پشت سرشون با صدایی بلند پرسید:
- کی پیدا کرد؟

آشا سرش را از روی تعجب با یه زاویه ای کج کرد و گفت:
- چیرو ارباب؟

لرد دستانش را مشت کرد و چشمانش را بست. معلوم بود که تمام تلاششو میکرد تا خونسردیشو حفظ کنه.

سپس در حال که لباش از خشم میلرزید گفت:
- چوبدستیمونو میگیم ... دو ساعته داریم واسه چی میگردیم؟ نگین بهم پیداش نکردین!

مرگخوارها:

لرد با صدایی بلندتر از قبل گفت:
- گفتیم چوبدستیمون رو میخوایم!

مرگخوارها:

لرد: چرا صداتون درنمیاد؟

لودو: ارباب خودتون گفتین نگیم چوبدستیتون رو پیدا نکردیم.


....I believe I can fly

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.