هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
کلیسای گودریگز هالو :

کریچر جن خانگی، فین پر سر و صدایی توی دستمالش کرد و بالاخره به حرف آمد:

- کریچر می دید که ارباب پاتر، همیشه قبل از تد ریموس لوپین غذاشو تموم می کرد، حتی اگر اون روز نوبت هر دوشون بود که میز رو تمیز کنن..اونطوری به کریچر نگاه نکنین!.. میز با اون ها بود، نظارت با کریچر!..کریچر یه جن آزاد بود! نظام برده داری جن های خونگی سرنگون شده بود!..الان کلی بعدتر از 19 سال بعد بود!...تهوع!.. ادا در نیار رون ویزلی وگرنه کریچر کله ی تو را هم کند و وصل کرد کنار کله ی دامبلدور!.. بله.. کریچر می دید که ارباب پاتر همیشه قبل از تد ریموس لوپین آپارات می کرد. حتی اگر مقصدشون یک جا بود!.. ارباب پاتر همیشه قبل از تد ریموس لوپین میخوابید، چون طاقت سکوت تد ریموس لوپین رو نداشت! طاقت بلند شدنش از روی صندلی و طاقت جای خالی و طاقت صدای پاق آپارات تد ریموس لوپین رو نداشت..

بغض، جمله ی کریچر را برید. اشک در چشم های بزرگش حلقه زده بود. آرام از روی سکو پایین آمد و به طرف تابوت رفت. گل رز سرخی را که در جیب جلوی کتش خودنمایی می کرد برداشت و آن را میان دسته گلی که بین انگشتان گره کرده ی جیمز قرار داشت، جای داد.

***


فلش بک - جنگ محفل و مرگخواران :

وقتی آخرین طناب نامرئی را هم دور بازوی آرسینوس پیچید، چوبدستی اش را پایین آورد و نفس عمیقی کشید. به اطرافش نگاه کرد. حریف های مرگخواران را یکی پس از دیگری از نظر گذراند.
هری، ویکی، مایکل، رکسان، هرمیون، رون، ویولت..تدی..تدی کجا بود؟

جیمز آرام قدم برمیداشت. چشم های نگرانش گوشه و کنار میدان نبرد را می کاویدند.
صدای نخراشیده ی رودولف لسترنج را از پشت سرش شناخت:
- آواداکداورا!

با عجله برگشت تا قربانی را ببیند.
تدی.
تدی با چهره ای رنگ پریده درست روبروی لسترنج ایستاده بود.
زمان متوقف شد. تمام عضلات جیمز فلج بودند.
نه..نمی توانست تدی باشد.
نه..نه قبل از جیمز.
قلبش کند می زد.
خیلی کند.
چشم هایش را بست.
طاقت تماشای سقوط برادر را نداشت.

اشتباه کرده بود.
تد ریموس لوپین هدف رودولف نبود. سقوط نکرد، با فریادش حتی مرگخوارهاهم لحظه ای از نبرد دست کشیدند اما قلب جیمز سیریوس پاتر، از کار افتاده بود.
خیلی پیش تر از آن که طلسم مرگ لسترنج به سینه اش اصابت کند.

پایان فلش بک

- جیمز؟

با شنیدن نامش، چشم هایش را باز کرد.
جز سپیدی هیچ چیز نمی دید. به خودش لرزید. سرد بود.
باید می خوابید. ماموریت سختی را گذرانده بودند. به پهلو غلتید تا موهای فیروزه ای برادرخوانده اش را ببیند که حتما کمی آن طرف تر، روی تخت خودش، باز هم از زیر پتو بیرون زده بود.
اما تنها چیزی که دید، یک جفت چشم آبی بود.

- بیدار شدی!

جیمز با فریادی از جا پرید.
روی یک نیمکت خوابیده بود.
ناگهان دلیل سرمای ناخوشایند را فهمید. هیچ ردایی به تن نداشت. کاملا برهنه بود.
با این فکر از روی نیمکت پایین پرید و دوباره فریاد زد. اینبار رو به پیرمرد:
- درویش کن پیری!

آلبوس دامبلدور لبخندی زد و چشم هایش را بست. زیرلب گفت:
- بابات خیلی بهتر برخورد کرد..

جیمز به پیرمرد گوش نمی داد. کلافه به اطرافش نگاه کرد، چیزی برای پوشیدن پیدا نمی کرد. همه ی آنچه می دید سفیدی بود، با پیرمردی که ردایی فاخر به تن داشت و نیمکتی که لحظاتی قبل روی آن خوابیده بود.
صدای گریه ی یک نوزاد.
جیمز سرش را خم کرد. نوزاد ِ چیزی که جیمز شک داشت انسان باشد، میان تکه پارچه ی خاکستری رنگی ناله می کرد.

آلبوس دامبلدور همچنان ادامه می داد: بعدشم که ریتا اونطوری توی اون کتاب شلوغش کرد!.. باور کن جیمز قضیه اصلا انقدر جدی نبود!.. حالا شاید من یکمی...

- خب میتونی وا کنی چشاتو.
با صدای جیمز، دامبلدور جمله اش را نیمه تمام گذاشت و چشم هایش را باز کرد.
هرچند که گونه های پاتر ارشد هنوز سرخ بود، اما با وجود پارچه ی خاکستری رنگی که به کمرش بسته بود، حالا می توانست صاف بایستد.
- اون چیزه کو؟
- کدوم چیزه؟
دامبلدور با چشم های از حدقه درآمده به نیمکت اشاره کرد و به تته پته افتاد:
- همون چیزه که زیر این بود! کوش!؟

جیمز انگار تازه به یاد آورده باشد، جواب داد:
- هاااا اونو میگی! هیچی قنداقشو قرض گرفتم خودشو پرت کردم اونور.
جیمز با انگشت شست به پشت سرش اشاره کرد.
دامبلدور با دهانی نیمه باز مسیر اشاره ی جیمز را دنبال کرد و بعد درحالیکه به همان سو می دوید، جیغ زد : چرا دکور لوکیشنو به هم میریزی آخه؟!

جیمز در سکوت، آنقدر به دور شدن دامبلدور نگه کرد تا پیرمرد میان نور سفید گم شد.
دوباره روی نیمکت نشست. سعی کرد به یاد بیاورد. ماموریتشان را به خاطر می آورد. مرگخوارها غافلگیرشان کرده بودند. جیمز حریف آرسینوس شد و بیهوشش کرد و بعد.. تدی.. تدی!
چیزی در سینه اش فرو ریخت. آخرین صحنه ای که به یاد داشت چهره ی رنگ پریده ی تد ریموس لوپین بود بعد از اینکه طلسم مرگ لسترنج را شنید.

صدای سوت یک قطار رشته ی افکارش را پاره کرد.
جیمز سرش را برگرداند. دودی خاکستری رنگ، مه سپید را آشفته بود.
لحظه ای بعد جثه ی قطار سریع السیر هاگوارتز را تشخیص داد که نور را می شکافت و روی ریلی نادیدنی پیش می آمد.
قطار پیش پایش ایستاد.

- میای پس؟
این صدای کسی بود که جیمز نمی دید.
سردرگم چند قدم به طرف قطار برداشت و درحالیکه با کنجکاوی به درون پنجره های مات قطار سرک می کشید، جواب داد:
- ها؟ کجا؟
- میریم جلو. وقتی پیرمرد برت نگردونده یعنی باید بریم.
جیمز مقابل ورودی واگن ایستاد. مردی بی چهره با یونیفرم روبرویش ایستاده بود. هولناک بود.

صدای مرد توی سرش پیچید:
- تدی حالش خوبه جیمز.. اما در مورد تو... وقتشه که بریم.
همین برای جیمز کافی بود تا همه ی آنچه باید را، بداند.
نگاهش دیگر بهت زده نبود و از مامور قطار هم که حالا دستش را به سمت او دراز کرده بود، نمی ترسید.
تدی حالش خوب بود.
جیمز لبخند زد.
ردای هاگوارتز روی شانه هایش ظاهر شد.
دست مرد را گرفت و پاهایش از زمین، دل کندند.

***


فلش بک - میدان جنگ:

تد ریموس لوپین لوسیوس مالفوی بیهوش را با طناب های نامرئی بست و گوشه ای رهایش کرد. با یک نظر به اطراف، جیمز را دید که آرسینوس را خلع سلاح کرده بود و او را می بست.
لبخند زد. به نظر میرسید همه حریف دارند. هیچ مرگخواری بیکار نبود و روی زمین هم، هم رزمی نیفتاده بود.
که این یعنی جنگ داشت به سود آن ها پیش می رفت.
دوباره جیمز را دید که پشت به او، میان میدان قدم میزد و احتمالا با نگرانی دنبال او می گشت. دهانش را برای صدا کردنش باز کرد.
- آواداکداورا!
رودولف لسترنج از ناکجا ظاهر شد.
درست پیش چشمان تدی چوبدستی اش را به سمت جیمز نشانه گرفت و از پشت حمله کرد. تدی یخ زد. جیمز برگشت و نگاه وحشتزده اش روی نگاه تدی قفل شد.
و بعد، بدنش میان نوری سبز رنگ، آرام بر زمین افتاد.
تدی فریاد زد.
تدی با تمام وجودش فریاد زد.
آسمان بالای سر گرگینه لرزید.
سرش گیج می رفت. زمین دور سرش می چرخید و انگار رودولف را با سرعتی باورنکردنی به سمت لوپین جوان می راند.
- کروشیو!
لسترنج روی زمین افتاد و از درد جیغ کشید. رنگ به چهره نداشت.
چوبدستی اش زیر پای تد خرد شد.

ماه آسمان کامل نبود.

ولی گرگی خودش را روی رودولف انداخت، گوش مرگخوار را به دندان گرفت و کند. شوری خون قربانی و اشک خودش را تف کرد. صدای فریاد های لسترنج را نمی شنید. هیچ چیز نمی شنید. صورت مرگخوار غرق خون بود. چیزی ردایش را پاره کرده بود و سینه اش را شکافته بود.

اما تدی نمی دید. چشم های تدی را نور سبزی کور کرده بود. نور سبزی که جیمز را بلعید. لسترنج دیگر دست و پا نمی زد. گرگ، تکه گوشتی را که از سینه ی مرد بیرون کشیده بود دور انداخت و از روی جسد سلاخی شده بلند شد.

جلوتر رفت. پاهایش یارای راه رفتن نداشت.
مرگخوارها می خندیدند. فریاد خشمگین همسنگرهایش بغض آلود بود.
روی زانوانش افتاد. تاب نگاه جیمز را نداشت. پلک های پسرک را بست. کنار برادرکوچکش دراز کشید. پیشانی اش را به قفسه ی سینه ی جیمز چسباند و در آغوش جسد، گم شد.

پایان فلش بک

***


- توی مسیر دوتا ایستگاه داریم.

جیمز نفس عمیقی کشید و با دقت به صدایی که در سرش می پیچید گوش کرد:
- اولیش ایستگاه روح هاست. اگه پیاده شی، این حق رو داری که به شکل روح برگردی.

- ینی مث نیک تقریبا بی سر؟
- آره.
جیمز از پنجره ی کوپه ی خالی اش به بیرون نگاه کرد. جز سپیدی چیزی نمی دید. زیرلب جواب داد:
- نه.
صدا ادامه داد:
- ایستگاه دوم، ایستگاه لولوخورخوره هاست.
- چه باحال! یعنی..
هنوز جمله اش تمام نشده بود که پنجره ی کوپه باز شد و نیرویی نامرئی جیمز را به بیرون پرتاب کرد، درحالیکه می گفت:
- ما دستور داریم هرکی به این ایستگاه گفت "باحال" رو بی بروبرگرد لولو کنیم!
جیمز فرصت عکس العمل نداشت.
تاریکی مطلق جای مه سپید را گرفته بود.
بوی چوب کهنه را احساس می کرد. خیلی زود فهمید که میان یک کمد قدیمی گیر افتاده .
- منو از اینجا بیارین بیرون! هی!
مشت هایش را به در می کوبید. صدای زمزمه هایی از آن سوی در به گوشش می رسید.

تیلیک!

قفل در شکست.
جیمز از تقلا کردن دست برداشت و در را آرام هل داد. لولاهایش با صدای آزاردهنده ای جیرجیر می کردند.

هوس قدرتمندی در جیمز بیدار شد. گرسنه تر از گرسنگی و تشنه تر از تشنگی، تمایل شدیدی که جیمز یارای مقابله با آن را نداشت. تمام سلول های بدنش به او فرمان می دادند که تغییر کند. که کوچک شود، که دم دربیاورد، که بخزد.

- جییییییییییغ! مارمولک!!

جیمز از کنار پای آدم هایی که هیچکدامشان چوبدستی نداشتند دوید. با تمام سرعتی که در توان داشت از نزدیک ترین دیوار بالا رفت و بعد، ایستاد.
انگار چیزی را فراموش کرده باشد.
ایستاد و مثل هر مارمولک خوب دیگری، بی هدف به یک گوشه چشم دوخت.

- زنگ بزن بابات بیاد بگیرتش! چشم برندار ازش وگرنه فرار میکنه! گیری افتادیم ما با این خونه تکونی!

جیمز پوزخند زد. یعنی چه که اگر چشم بردارند ازش فرار می کند. همین حالا هم اگر می خواست، می توانست حرکت کند.
کرد.

- جیییییییییغ! مامان! وول خورد! رفت پشت میز تلویزیون!

پشت میز تلویزیون متوقف شد. خودش هم نمی دانست چرا. فقط متوقف شد.
ساعتی گذشت. صدای یک مرد، مزاحم توقفش شده بود.
- از دست شما زن ها. آخه یه مارمولک کوچیک مگه چقدر ترس داره؟

میل "بزرگ شدن" در دل جیمز شعله کشید.
لحظه ای بعد یک کروکودیل آفریقایی از پشت میز تلویزیون بیرون آمد و میان جیغ های مردی که از ترس به صورتش چنگ می زد، از در نیمه باز خانه بیرون دوید.

جیمز آن مردم را نمی شناخت.
قیافه ها برایش ناآشنا بودند. لباس ها غیرمعمول بودند. خیابان ها را نمی شناخت. همینقدر می دانست که در شهری مشنگی است اما کجای دنیا؟
خودش را میان درختان نزدیک ترین پارک پنهان کرد.
نمی توانست کروکودیل بماند!
باید مرد می شد!
آن هم نه یک مرد معمولی، باید یک مرد کت شلواری میشد با یقه ی بسته و یک بیسیم. بله. یک بیسیم و کمی هم ریش.

- گشت ارشاده سهیل!!
دختر جوانی این را گفت و دست پسر همراهش را رها کرد و از پارک بیرون دوید. پسر هم با دیدن جیمز، کوله پشتی اش را برداشت و از روی اولین پرچین پرید و پا به فرار گذاشت.

جیمز ریش هایش را دوست داشت.
او قبل از اینکه فرصت بلوغ پیدا کند، مرده بود، حالا حق داشت کمی ریش داشته باشد.
میان محوطه ی پارکی قدم میزد که پر از دختر و پسرهای جوان بود، تا زمان خروج از پارک، هیچ میلی به تغییر نداشت.

باید از این شهر می رفت. از این کشور. از این هرجا که بود. باید کسی را پیدا می کرد که از یک پرنده بترسد. یا هواپیما، یا جت جنگی، یا از توریست های انگلیسی. باید به گریمولد برمیگشت. باید با چشم های خودش خوب بودن تدی را می دید.

جیمز خوش شانس بود. بعد از اینکه به شکل و شمایل مار، دبیر هندسه، مربی جودو، پلیس و فرشته ی مرگ درآمده بود، بالاخره به عابری برخورد که او را به دختر شدن تشویق کرد.
دختر جوانی، چمدان به دست، که ویزای انگلستان را به رخ پسرک می کشید و می گفت: من دارم میرم جواد. انقد دست دست کردی پریدم!

جیمز بی توجه به خون گریه های جواد، سوار هواپیما شد و پرید و بعد،
در لندن بود.

میان میدان گریمولد.
در زد.
کریچر در را باز کرد و با دیدن لردولدمورت پشت آن، بدون جیغ و داد، غش کرد.
جیمز از منافذی که به جای بینی روی صورتش داشت نفس عمیقی کشید و وارد راهرو شد.
دستی به سر کچلش کشید و سعی کرد بدون سر و صدا از پله ها بالا برود.
- تو کی هستی؟
جیمز ناخواسته تبدیل به تدی شد و با نفرت به سمت ویکتوریا برگشت: تنهام بذار شاهزاده خانوم!
ویکتوریا چشم هایش را بست. نفس عمیقی کشید و چوبدستی اش را بالا آورد.
قبل از اینکه وردش را ادا کند، جیمز رفته بود.
سراسیمه میان راهروها می دوید. بالاخره به اتاقشان رسید.
هنوز دستنوشته شان روی در بود.

جیمزتدیا :
ورود هرگونه ویولت بودلر ننگ راونا اکیدا ممنوع می باشد.


نفس عمیقی کشید و سعی کرد به اتفاقی که ممکن بود بیفتد فکر نکند.
تنها چیزی که برایش مهم بود این بود که تدی را ببیند. که حرف بزند.
دستگیره ی در را چرخاند و آرام بازش کرد.

اتاق نیمه تاریک بود.
سایه ی برادرخوانده اش را دید که کنار پنجره روی صندلی اش نشسته و بی حرکت به آسمان شب چشم دوخته بود.
در را پشت سرش بست.
لوپین جوان از جایش تکان نخورد.

مامور قطار دروغ گفته بود. حال تدی خوب نبود. این را می شد از موهای شانه نکرده اش فهمید که دیگر فیروزه ای نبودند. از سینی غذای دست نخورده ای که روی میزش سرد شده بود و از تاریکی ای که بر اتاق حاکم بود.
تدی به تاریکی عادت نداشت. عاشق روشنایی بود و جز هنگام خواب، اتاق نیمه تاریک را تحمل نمی کرد.
اما خواب نبود. جیمز انعکاس چشم های بیدار و بی فروغش را روی شیشه ی پنجره می دید.

تمام توانش را به کار گرفت. لب های خشکیده اش را باز کرد:
- تدی؟
تدی ناگهان برگشت. از آخرین باری که جیمز به خاطر می آورد لاغرتر شده بود. چشم هایش را تنگ کرد و به جیمز خیره شد. بعد ناگهان از جا پرید و چند قدم عقب رفت.
جیمز انعکاس تصویر خودش را در پنجره دید. دیگر تدی نبود. ولدمورت هم نبود. کهن سالی و مرگ هم نبود.

جیمز، خودش بود.

تدی ترسید. نفس هایش به شماره افتادند. جیمز با قدم های بلند به او نزدیک شد. باید در آغوشش می گرفت. باید می گفت که برگشته. که می ماند. که همه چیز روبراه است. اما این ها جملاتی نبودند که جیمز به زبان آورد.
- تو میتونستی جلوشو بگیری تدی.

تدی به کنج دیوار تکیه داد.
- چطور ندیدیش؟ درست روبروی تو بود.
چشم های لوپین جوان خیس شد. با دست هایش صورتش را پوشاند.
جیمز می خواست اشک هایش را پاک کند. دست هایش را گرفت و کنار زد.
- میتونستی خلع سلاحش کنی. میتونستی نجاتم بدی!
تدی هق هق خفه ای کرد و آرام روی زمین نشست.
- جیمز..
- تو قول داده بودی مراقبم باشی.
- جیمز.. خواهش میکنم..

لولوخورخوره بغض کرده بود.
نباید می گفت. نباید می گفت. نباید می گفت. نباید می گفت.
اما گفت:
- تو باعثش شدی تدی.

نه!
نه! این حقیقت نداشت!
تدی دست هایش را میان موهای خاکستری اش فرو برده بود و از گریه می لرزید.
جیمز کلافه بود. نمی فهمید.
نمی فهمید چرا حالا که خودش بود، نمی توانست خودش باشد؟

- ریدیکلیوس!
جیمز برگشت، هیچوقت از دیدن ویولت بودلر تا این حد خوشحال نشده بود.
حالا تبدیل به یک جن خاکی شده بود که یک لنگه پا از دستی نامرئی آویزان بود.

- تدی..
ویولت زانو زد و تد ریموس لوپین را در آغوش کشید.
بغض چند روزه ی لوپین جوان روی شانه های دخترک شکست.
جیمز در سکوت به دوستانش خیره شد.
قلب کوچک جن خاکی، تاب این درد را نداشت.
ویولت زیر بازوی تدی را گرفت.
- بیا بریم تدی، الان یک هفته س توی این اتاق خودتو حبس کردی.. اصلا نمی فهمم این لولوخورخوره ی لعنتی از کجا اومده.. باید کلکشو..

جیمز برای رهایی تقلا می کرد.
نمی توانست به همین راحتی دود شود. نه حالا که تدی را پیدا کرده بود.
چرا جن های خاکی نمی توانستند حرف بزنند؟ چرا فقط کلمات نامفهوم را بلغور می کردند و دست و پایشان را تکان می دادند؟
ویولت بودلر چوبدستی اش را به سمت جیمز نشانه رفت.
- خن!!
تدی سرش را بلند کرد.
جن خاکی با هیجان سرش را تکان داد و دوباره گفت:
- خن!!..
ویولت با تعجب به او خیره شد.
- کمتر پیش میاد لولوخورخوره ها انقدر تقلا کنن.
بعد شانه هایش را بالا انداخت و دهانش را برای ادای ورد باز کرد.
جیمز التماس کرد:
- خن!!...نخ!!
تدی با یک حرکت دست ویولت را کنار زد. طلسم کمانه کرد و یک گلدان شکست.
- چیکار داری میکنی تدی!؟
جن خاکی با امیدواری برای تدی سر تکان داد.
تد ریموس لوپین بدون اینکه از لولوخورخوره چشم بردارد، جواب ویولت را داد:
- میشه لطفا تنهام بذاری؟
- تدی اگه من برم، اون..
- خودم از پسش برمیام ویولت.
لبخند کمرنگی که بعد از مدتها روی لب های لوپین جوان نشست، ویولت را دلگرم کرد.
- پس.. من همین بیرون منتظر میمونم.
تدی سرش را به علامت تایید تکان داد.
ویولت عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد.

به محض بسته شدن در، جیمز، دوباره جیمز بود.
تدی چوبدستی اش را پایین آورد. جیمز به چشم های کهربایی برادر بزرگترش چشم دوخت.
حالا که نمی توانست حرف های خودش را بزند، اصلا مجبور نبود حرف بزند.
- جیمز؟..
تدی چند قدم نزدیک تر شد.
- خودتی؟

لولوخورخوره به پهنای صورتش خندید و باران خنده هایش، خاکستر را از گندم زار فیروزه ای موهای تدی زدود..


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳ ۱۷:۱۴:۵۵


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴

ورونیکا اسمتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۵:۳۲ دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
دوئل ورنی و لاکی

سوژه : سنت مانگو



همه جا تاریک بود. نمی توانست چیزی را ببیند.سکوت، سرما، تاریکی. در تمام بدنش احساس خستگی می کرد. بند های چرمی ای را احساس می کرد که به دور بازوان و دست هایش بسته شده اند.

- لوموس.

صدای دخترانه این را گفته و بلافاصله از جایی در دل آن تاریکی محض، پرتو های نور به بیرون تابیدند. تا حدودی توانست اطرافش را ببیند. لخت و عریان روی یک صندلی فلزی بسته شده بود، در فضای اتاق ذرات ریز و سرد خاک معلق بودند و در اطرافش دیوار های سنگی و صاف و خون آلود. حرف زدن برایش دشوار به نظر می آمد، با این حال گفت:
- کسی اینجا هست؟!

هست... هست... هست...

تنها بازتاب صدای خودش را شنیده بود. احساس بدی داشت، درون معده اش گرهی ایجاد شده بود که هر لحظه سفت تر می شد. سعی کرد خودش را از صندلی فلزی جدا کند، اما بندها محکم تر از آن چیزی بودند که فکر می کرد. هیچگاه تا به این حد احساس ضعف نکرده بود. اخم کرد و این بار فریاد زد:
- بیا بیرون عوضی! بگو از من چی می خوای؟!

چی می خوای... چی می خوای...چی می خوای...

سکوت.سکوت محض و تنها چند لحظه بعد، صدای خنده ظریفی از جایی که نور می تابید به گوشش رسید؛ مثل این بود که صدای خنده از اعماق جهانی دیگر به گوشش می رسد. از این که کسی در این وضعیت به او می خندد عصبانی بود و از این وضعیت خودش منزجر. احساس می کرد، که هر ثانیه چه قدر کند می گذرد. دوباره سکوت بود و صدای نفس های عمیقش. ترس ناخواسته از سطح پوستش می گذشت و به قلبش نفوذ می کرد، بیشتر از ترس، ناامیدی. اشک در چشمانش جمع می شد و او نمی توانست از سرازیر شدنش جلوگیری کند:
- کثافت! تاپاله بز! ترسوی حقیر! خودتو نشون بده!

رندانه هق هق گریه اش را با فریاد در آمیخت. کلامات را بی دقت انتخاب می کرد. فقط می خواست همچنان به فریاد زدن ادامه دهد.شاید...شاید چون سکوت از همه چیز ترسناک تر بود.
- دزد بی ارزش! گوساله! پست عوضی! خودتو نشون بده! ب...آشغالِ...آشغالِ بی خاصیت...

آخرین تیر های ترکشش را هم شلیک کرد. هر چه به ذهنش می رسید را گفته بود. افسوس می خورد که چرا زمان بیشتری را برای یادگیری فحش ها صرف نکرده بود. دیگر نمی دانست چه گونه باید جلوی اشک هایی را که به آرامی از روی گونه های استخوانیش سرازیر می شدند را بگیرد. سرش را به پایین انداخت و تسلیم شد. سعی کرد به یاد بیاورد که چه اتفاقی برایش افتاده. زمانی افسر پلیس بود، واحد 403 ...برای رسیدگی به یک مورد 12-3 ... خیابان... اسمِ لعنتیِ آن خیابانِ لعنتی را نمی توانست به خاطر بیاورد. نام خودش را هم همینطور... خانواده اش...اگر خانواده ای داشت...

تق تق تق

صدای قدم ها را از گوشه اتاق شنید اما سرش را بلند نکرد. چرا باید سرش را بلند می کرد؟ او که اصلا نمی دانست که چه چیزی برای از دست دادن دارد، یا این که اصلا چیزی دارد؟شاید هم از بلند کردن سرش هراس داشت. شاید... شاید...

- سلام آقای مشنگ!

مشنگ؟ می خواستند در آخرین لحظات زندگی تحقیرش کنند، همان گونه که خودش سال ها همین کار را با خلاف کاران زیادی انجام داده بود. هنوز هم نمی خواست که سرش را بالا بیاورد.

- لایتیانی ولتا!

ناگهان اتاق پر از نور شد. گویی هزاران هزار لامپ را روشن کرده باشند. شدت نور چشمانش را کور کرد. از روی درد سرش را به این طرف و آن طرف گرداند. در میان آن روشنایی آزار دهنده هاله سرخ رنگ و محوی را دید. بسیار روشن تر از خون هایی که روی دیوار ها خشک شده بودند. چشمانش را تنگ کرد و روی آن قسمت متمرکز شد. دختر بچه ای با موهای قهوه ای روشن و لبخندی عریض را دید که ردای سرخ رنگی به تن داشت. سر در نمی آورد که یک دختربچه 13 یا 14 ساله در آن جا چه می کند؟

دخترک قدم زنان به سمت او می آمد. در دست راستش یک ترکه چوبی بود و دست دیگرش را هم در جیبش فرو برده بود. شاید این دختر بچه می توانست راه نجاتی باشد.
- آهای دختر کوچولو، می تونی این بند ها رو باز کنی؟

مهم نبود که چیزی برای از دست دادن داشته باشید یا نه، به هر حال برای از دادن می بایست به دست آورد. امروز شاید روز از دست دادنش نبود.

دخترک آرام به نزدیکی مرد آمد و نگاهی به بند های چرمی انداخت:
- فکر کنم بتونم.

خوب بود، شاید هم می شد گفت عالی بود،کافی بود که از این بندها رها شود:
- پس زود باش، بازشون کن!
- چرا باید این کار رو بکنم؟ در حالی که خودم اون ها رو بستم...

لبخند روی صورت مرد محو شد و جای خودش را به بهت داد. دخترک جمله اش را در حالی گفته بود که با ناخنش خراشی را روی صورت مرد ایجاد می کرد.

خون به آرامی از زخم بیرون آمد و مانند اشک به پایین غلتید.مرد صدایش را از دست داده بود...امیدش را از دست داده بود... همه چیزش را از دست داده بود. با بهت و حیرت به دیوار خون آلود مقابلش خیره شده و هر لحظه در قسمتی از بدنش زخم جدیدی به وجود می آمد. دیگر حتی انگیزه ای برای آخ گفتن هم نداشت.

در مقابل دخترک تند و تند حرف می زد:
- می دونی اونا چی می گن؟ می گن روش های مشنگی من زیادی خشنه، چه می دونم، می گن دور از تمدن و انسانیته! تو که مشنگی به نظرت من زیادی خشنم؟ البته نظر تو اهمیتی نداره... خب شایدم داشته باشه، ولی برای من اهمیتی نداره. من به سنت مانگو نمی رم!

دختر بچه این آخرین جمله را با خشم گفت و دندان هایش را با خشونت در قسمتی از ران مرد فرو کرد. خون گرم و شور تمام دهانش را پر کرد. فشاری که به رشته های ماهیچه مرد وارد می کرد، برایش مانند داروی مسکن بود.آه، خون؛ گرم و شور و خوش طعم...

مرد حتی نمی توانست فریاد بزند. مثل این می ماند که گلویش از هوا خالی شده و حنجره اش یخ زده باشد. پوست تنش عرق کرده بود و از سرما می سوخت، چشمانش بی دلیل به ناکجا خیره مانده بود.

دخترک سرش را بالا آورد. چشمانش حالتی رویا گونه داشتند و دهان و چانه اش خون آلود و لزج بودند. دخترک چشم در چشم مرد قرار گرفت:
- به نظرت من باید برم به سنت مانگو؟

سپس لبخند جنون آمیزی رو به مرد زد و مرد همچنان در چشمان دخترک خیره ماند...

- اوا چه بی حیا! چشاتو درویش کن! درسته گازت گرفتم ولی دیگه خودمونی نشوهااا!

اما مرد همچنان به شنل قرمزی خیره ماند، نمی توانست هیچ تکانی بخورد، حتی از تکان دادن مردمک چشمانش نیز عاجز بود:
- ایــــــــــــش! مردشورش رو ببرن! رو شم نمی کنه اون ور بی حیا!

ورنیکا اندکی بیشتر شنلش را دور خودش پیچید و اندکی هم چپ چپ این مرد عریان شکنجه شده را نگاه کرد تا بلکه از رو برود. اما مگر این شکنجه شونده های امروزی از رو می روند! شکنجه شونده هم شکنجه شونده های قدیم. ورنیکا دوباره یک نگاهی به مرد انداخت:
- حالا یعنی خجالت نمی کشی؟ حیا میا هم که یوخدی؟ اوا! در رو کی بست!

ورنیکا با سراسیمگی یک نگاه به در انداخت و سپس نگاهی به مرد شکنجه شده بی حجب و حیا که خیره خیره به او نگاه می کرد:
- آقا من رو با این تنها نزارید! این اغفال گره! می گیره من رو اغفال می کنه! من رو از راه به در می کنه! کسی نیست؟!

ورنیکا اندکی جیغ و داد کرد. سرش پر بود از حرف هایی که ممکن بود مردم پشت سرش در آورند. نفس عمیقی کشید و دستش را از جیبش بیرون آورد. اگر حضور کسی او را آزار می داد، پس بهتر بود که...

اره جیبی ورنیکا به مدت یک ساعت بی وقفه کار کرد و در نهایت هنگامی از کار افتاد که یک تل بی شکل از گوشت و خون و استخوان در گوشه ای از اتاق تشکیل شده بود. دخترک خیس عرق و کاملا خون آلود بود. لبخند رضایت به لب داشت اما... اما هنوز جواب سوالش را نگرفته بود. آیا جای او در سنت مانگو بود؟


پایان!


be happy


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۳:۰۱ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین
"به رستگاری اعتقاد داری فرزند؟"


نه..
این امکان نداره..
نه..
به خودم می‌پیچم.. سعی می‌کنم از این بدن بیام بیرون.. نه! امکان نداره! این نمی‌تونه..

نـــــــــه!!

به.. به چی نگاه می‌کنم؟ دیگه دست ندارم.. جلوی شیشه می‌ایستم. می‌ایستم؟! شناور می‌شم.. نمی‌دونم. هر کوفتی! این یه خواب بده. این یه کابوسه. الان بیدار می‌شم.. الان.. الان.. خواهش می‌کنم.. خواهش می‌کنم یکی بیدارم کُنه! التماس می‌کنم..
این من نیستم. این ویولت بودلر نیست!

خیره می‌مونم به شیشه..
می‌خندم..
با صدای بلند..
می‌خندم..

من دارم بزرگترین ترس خودمو توی شیشه می‌بینم!
که..

خودمم!

*****************


حرکت می‌کنم. من دیگه قلب ندارم. دیگه قلبم نمی‌تپه. دیگه هیچی نیستم.. دیگه روی جارو اوج نمی‌گیرم و عبور باد رو از روی صورتم حس نمی‌کنم.. دیگه نمی‌شنوم.. دیگه صدای غرغر ماگت رو نمی‌شنوم.. دیگه صدای وحشتناک گیتار زدن جیمز رو نمی‌شنوم.. دیگه نمی‌بینم.. دیگه خنده‌ی تدی رو نمی‌بینم که کجکی به برادرش نگاه می‌کنه.. دیگه نیستم.. دیگه کنارشون نیستم..

من دیگه وجود ندارم..

توی کنج تاریک خودم مچاله می‌شم..

دنیا؟..
دلت برای من تنگ می‌شه؟..

دنیا؟..
کی قاصدکاتو فوت می‌کنه؟..

هی..
جیمزتدیا..
کی ازتون عکس می‌گیره؟..

من دیگه نیستم..
من دیگه وجود ندارم..

- من مطمئنم توی زیر شیروونی یه لولوخرخره بود. می‌شه از شرّش خلاص شی لطفاً؟

نیاید. می‌شه؟ مزاحمم نشید. کاری باهام نداشته باشید. مگه من کاری باهاتون دارم؟ نیاید. نمی‌خوام بترسونمتون. نمی‌خوام اذیتتون کنم. نیاید..

بیشتر و بیشتر توی خودم مچاله می‌شم. صدای قدم‌های محکم مرد جوونی رو می‌شنوم که از پله‌ها داره میاد بالا. چرا؟ چرا من باید تبدیل به این بشم؟! نه! من به رستگاری اعتقاد ندارم! من به رستگاری لعنتی اعتقاد ندارم! من نمی‌خوام رستگار شم! من نمی‌خوام..

"همیشه می‌خواستی یه چیزی رو توی دنیا عوض کنی، مگه نه؟"

لعنت بهت! می‌خواستم! می‌خواستم دنیا رو قشنگ‌تر کنم! ولی قرار نبود بمیرم و تبدیل به یه لولوخرخره‌ی لعنتی بشم!

- عزیزم؟ اینجا چیزی نیست ها.

میاد جلوتر. صورتش توی نوره. جوون. خوش‌قیافه. قوی. مطمئن.. و مراقب خانواده‌شه. مراقبشون باش. باشه؟ لطفاً قوی‌تر شو..

"تو براش آرزو کردی. حالا برو و رسالتت رو تکمیل کن فرزندم.."

و..

بلند می‌شم. می‌بینم. خاطراتش رو می‌بینم. به خودم می‌پیچم و بزرگ و بزرگتر می‌شم..
گرگ؟! تو از گرگا می‌ترسی؟! بیخیاااااااال! بهترین دوست من یه گرگ بود!..

"آدم‌های بهتری بساز."

عقب عقب می‌ره. ترس می‌شینه تو چشماش. حسّی که وقتی زنده بودم هیچ‌وقت با دیدنم به آدما ندادم! هیچ‌وقت!

آروم زمزمه می‌کنم:
- به ترس‌هات غلبه کن مرد..

توی دلم، غمگین لبخند می‌زنم:
- و از خانواده‌ت محافظت کن..

سرمو می‌گیرم بالا و زوزه می‌کشم.
-عووووووووووووووووووووووووو..!

تمام دردمو می‌ریزم توی اون زوزه.
هیچکس هرگز صدای گریه‌ی یه گرگ رو نشنیده!..

مرد چوبدستی‌شو می‌کشه و من..
به یاد میارم!..

- بجنب دیگه! باید اینو بهش برسونیم!

رنگ از روی جفتمون پریده. اسلیترینیای لعنتی! همیشه باید یه گندی بزنن!
سعی می‌کنم خونسرد باشم. لحن خودمو می‌شناسم.
- ابر رو ماهه فعلاً.

جیمز داد می‌زنه:
- گور بابای ابر!!

معجون گرگ‌خفه‌کُن ِ توی دستش تاب می‌خوره و با این حال، سعی می‌کنیم تندتر بدوییم سمت شیون آوارگان.
کدوم تسترالی آخه ساک ِ گرگینه‌ای که تو شیون آوارگانه کِش می‌ره؟!


یادم نمیاد..
من چطوری مُردم؟!..
بلندتر زوزه می‌کشم و دور خودم می‌چرخم.
- ریـ.. ریـ..

به زمین پنجه می‌کشم. باید یادم بیاد!
قلبم.. اگر لولوخرخره‌ها هم قلب داشته باشن.. قلبم می‌ریزه..
جیمز!

- عوووووووووووووووووووووو!!

هردومون سرجامون خشکمون می‌زنه. تازه از مغازه‌ی دوک‌ عسلی دراومدیم که صدای زوزه تو تموم هاگزمید می‌پیچه.
نگاهمون تو هم گره می‌خوره.

شیشه از دستش سقوط می‌کنه..
و صدای شکستنش به گوش من، بلندتر از صدای زوزه‌های تدیه..!


من چطوری مُردم لعنتی؟!..
جیمز کجاست!؟..
تدی کجاست؟!..

- ریدیکـ.. ـیولـ..

سرمو میارم بالا و با عصبانیت می‌غرّم.
این عصبانیت واقعیه.

با تموم سرعتمون می‌دوییم.
- چوبدستی‌ت کجاست؟!

چوبدستی‌مو می‌کشم. باید جلوی تدی رو بگیریم. اگه کسی زودتر از ما بهش برسه.. براش خیلی سنگین تموم می‌شه..
رنگ جیمز می‌پره ولی واینمیسه. می‌بینم داره با عصبانیت دندوناشو رو هم فشار می‌ره.
- لعنتی! جیمز! چوبدستی‌ت کجاست!؟
- یادم رفت! خب؟! وقتی قیافه‌ی تدی رو توی آینه دیدم یادم رفت!

خوب نیست.
اصن خوب نیست!..


- ریدیکیولس!!

یه نفر از پشت سرم پیداش می‌شه و اینو داد می‌زنه.
"پاق!"..
همه چی‌ می‌ره.
محو می‌شم.
دود می‌شم..
و فرار می‌کنم!..

*****************


یعنی می‌گم..
تا حالا کسی از خودش پرسیده یه لولوخرخره چی فکر می‌کنه؟
هیچ‌وقت تا حالا از خودش پرسیده:
«هی.. لولوخرخره‌ی ترسناک و غمگین.. تو مال ِ کدوم سرزمینی؟..»
هیچ‌وقت کسی به خاطر یه لولوخرخره گریه کرده؟
هیچ‌وقت کسی به یه لولوخرخره اهمیت داده؟

هیچ‌وقت کسی..
بزرگترین ترسای یه لولوخرخره رو دیده؟..

هیچ‌وقت کسی..
یه لولوخرخره رو دوست داشته؟..

ما لولوخرخره‌هایی که از ترسوندن آدما خسته‌ایم..
ولی داریم خاطره‌های خودمون رو تعقیب می‌کنیم..
خاطره‌هامون از..
بزرگترین ترسای خودمون!..

*****************


- برو دیگه ترسو! برو دیگه آقای جد اندر جد گریفندوری!

دارن مسخره‌ش می‌کنن. یه پسرکوچولوی گریفندوریه.. خیلی کوچولو.. ولی سینه سپر می‌کنه و با کلّه‌شقی خوشایندی میاد جلو.
مثل..
جیمز..

پاق!!

یه بار دیگه، ترس یه آدم دیگه رو می‌سازم و..
یه بار دیگه..
دارم جیمز رو می‌بینم!..

- دفعه‌ی قبلی که چک کردیم.. تدی کوچیکتر از این نبود؟!

سعی می‌کنم پشت‌بند شوخی‌م بخندم، ولی دهنم خشک شده. جفتمون خیره موندیم به گرگی که زنجیرپاره کرده و از شیون آوارگان زده بیرون. روی تپه، داره به سمت ماه زوزه می‌کشه و..
بزرگه!!

دُم فیروزه‌ای‌ش زیر نور ماه هویتش رو تأیید می‌کنه. خود ِ تدیه. متأسفانه.. خود ِ تدی ِ معجون-گرگ-خفه-کن-نخورده ـس.

نفس عمیقی می‌کشم:
- جیمز. برو کمک بیار.

سعی می‌کنم مثل یه ریونکلایی، هوشمندانه به قضیه نگاه کنم.

- من هیچ‌جا نمی‌رم!
- تو چوبدستی نداری!
- من تنهاش نمی‌ذارم!
- اون تو رو نمی‌شناسه!
- اون همیشه منو می‌شناسه!

داد می‌زنه و پژواک فریادش، انگار توی کل هاگزمید می‌پیچه. هاگزمیدی که ساکنانش باهوش‌تر از اونن که وقتی صدای زوزه‌ی گرگ می‌شنون، بیرون بیان از خونه‌هاشون.

خیره می‌شم به چشمای فندقی‌ش.
و بزرگترین ترسش رو می‌بینم..
"اون همیشه منو می‌شناسه!"

آستینمو می‌زنم بالا. باشه رفیق.. باشه.. تدی هیچ‌وقت تو رو یادش نمی‌ره.
یه لبخند کج می‌شینه رو لبام.
این فقط یه خاطره‌ی دیگه با جیمزتدیاست!


فقط اون لحظه نمی‌دونستم که..
آخریشه!..

دهنمو باز می‌کنم و صدای ناله‌ی بانشی از گلوم میاد بیرون. آخرین خاطره‌م از جیمزتدیا.. آخرین تصویرم از چشمای جیمز.. از چشمای کهربایی تدی..
ناله نیست. ضجّه‌ست. ضجّه‌ی یه بانشی..

و پسرکوچولو چوبدستی‌شو بالا میاره.

تکون نمی‌خوره!
بغلش می‌کنم و خم می‌شم روش تا ازش محافظت کنم. تا نذارم بیشتر از این بهش آسیبی برسه. ولی من نباید این کارو بکنم! من نباید اینجا باشم! موهاش ریخته تو صورتش.. "هپلی." کجایی تدی؟ کجایی تدی؟! بیا و بگو موهاشو باید کوتاه کنه! بگو.. بگو که مسخره بازی در نیاره.. تدی! التماست می‌کنم!
- نــــــــــه!! نـــــــــــــــه!!

صدام کمتر از زوزه‌های تدی نیست و با درد.. با زجر.. تو تموم دهکده می‌پیچه!..
رو صورتش عکس یه اطمینان تزلزل‌ناپذیره. "اون همیشه منو می‌شناسه!"
نشناخت!..
نشناخت!..

تکون بخور لعنتی! تکون بخور جیمز!
نمی‌تونی بمیری!
نه..
به دست ِ برادرت!


با شوک پرت می‌شم عقب از توی تصویر ذهنیم. امکان نداره.. امکان نداره!.. تدی هیچ‌وقت..

- ریدیکیولس!

محو می‌شم. فرار می‌کنم.
باید جیمزتدیا رو پیدا کنم! باید ببینم که حالشون خوبه! اونا حالشون خوبه! اونا با همن و حالشون خوبه! تدی مواظب جیمزه!
تدی هنوزم بهش می‌گه..
موهاشو کوتاه کنه..!

*****************


از زیر در اتاق می‌خزم تو.
می‌بینمش. درونش رو. ترساش رو. خالیه..
خالی‌تر از پوچی..

می‌رم جلو. به هیچی تبدیل نمی‌شم. برای اولّین بار بعد از این همه مدّت، به هیچی تبدیل نمی‌شم. بدون شکل. بدون وجود. بدون مفهوم. شناور می‌شم بالای سرش. دراز کشیده روی تخت و نگاه خالیش، خیره مونده به سقف. هیچی توی چشمای کهرباییش نمی‌بینم.. هیچی..
- تدی..

آروم بهش نزدیک می‌شم و انگار قلبم توی خودش فرو می‌ریزه. انگار تبدیل می‌شم به یه سیاهچاله‌ی کُشنده.. که همه‌چیز رو می‌کشم. ولی هیچی نیست. من توی خلأ گیر افتادم و هیچی ندارم که به خودم جذب کنم. نه ترسی.. نه اُمیدی.. نه حیاتی..

چیزی برای تبدیل شدن بهش ندارم.

به چی می‌تونم تبدیل شم برای مَردی که..
بزرگترین کابوسش تبدیل به زندگی‌ش شده؟!..

- دَرسِت رو گرفتی فرزند؟

خیره می‌مونم به بهترین رفیقم، افتاده روی تخت. که انتظار هیچی رو نمی‌کشه..
- درسم؟..
- نمی‌خواستی تبدیل شی. نمی‌خواستی برگردی. نمی‌خواستی بترسی و نمی‌خواستی بترسونی. حالا.. درست رو گرفتی؟

نمی‌فهمم. فقط نمی‌خوام.. دیگه نمی‌خوام ببینمش. چشماش دیگه برق نمی‌زنن. چشماش بدون ِ جیمز.. هرگز دیگه برق نمی‌زنن.. لب‌هاش دیگه هرگز نمی‌خندن.. دیگه هرگز چشماشو نمی‌بنده و با لذّت نفس نمی‌کشه.. دیگه.. دیگه..

منم با جیمز مُردم.. ولی حاضر بودم به جای جیمز بمیرم و..

من براش مهم بودم. ولی جیمز آخرین حلقه‌ی اتصالش به زندگی بود..
و خودش اون حلقه رو شکست!..
چطور هرگز می‌تونه به آرامش برسه؟..
چطور می‌تونه..
"رستگار" شه؟..

- می‌بینی؟ ترس یعنی تو چیزی داری که برای از دست دادنش، نگرانی.. ترس یعنی تو اُمید داری. ترس یعنی تو فردا بیدار می‌شی، و می‌جنگی. ترس یعنی..


نور؟ نمی‌دونم. اون صدای غریبه، توی ذهنم یه لحظه مکث می‌کنه:
- تو هنوزم می‌تونی به رستگاری برسی..

صدای جیمز توی سرم می‌پیچه که داد می‌زنه "من تنهاش نمی‌ذارم!" و تو دلم می‌گم توام که تنهاش گذاشتی پسر.. جفتمون تنهاش گذاشتیم.. من بی‌معرفت، قبول، تو که تنها گذاشتن تو مرامت نبود چی؟.. تو شازده پسر گریفندوری چی؟.. تو جوجه پاتر ِ با مرام چی؟..

برمی‌گردم سمت در.
جیمز میاد!
من می‌دونم که جیمز میاد..
من می‌دونم که جیمز تنهاش نمی‌ذاره!..

آروم می‌شینم بالای تخت تدی.
و وقتی جیمز بیاد..
تدی می‌شناستش!

هنوز نشستم.
و هنوز نمی‌دونم.
این بزرگترین کابوس ِ کدوممونه..
جیمز؟
تدی؟
یا..
من؟!..


ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳ ۲۱:۰۲:۱۷

But Life has a happy end. :)


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
دوئل
اورلا کوییرک
VS
لینی وارنر


سوژه: شی ء طلسم شده


شفابخشی با لباس آبی جلوی یک در ایستاده بود و با دستانی باز نمی گذاشت دختری که رو به رویش بود وارد اتاق شود.
- خانم محترم! بهتون که گفتم امکان نداره، ایشون دارن استراحت می کنن.

اورلا اخمی بر ابرو آورد و با آزردگی گفت:
- من دوستش هستم و میخوام ببینمش.

شفابخش که دیگر تاب و تحمل این رفتار را نداشت با عصبانیت در را باز کرد و با قدم هایی شتابان از آنجا دور شد.

اورلا راضی از قدرت قانع کردنش با لبخند وارد اتاق شد. یک تخت در گوشه اتاق قرار داشت و پسری روی آن دراز کشیده بود. دو میز پر از شکلات و گل و... در دو طرف تخت قرار داشت. لی جردن به پهلو خوابیده بود و یک آبنبات را می مکید و لبخند میزد، اما با دیدن اورلا آبنبات را روی میز گذاشت و برگشت.

- اه بس کن! الان یک هفته از اون ماجرا گذشته.

اورلا دیگر بالای سر لی قرار داشت. لی که دست از این رفتارش برداشته بود روی تخت نیم خیز نشست و به چشمان آبی رنگ اورلا زل زد.
- تو اصلا میدونی اون شب چه اتفاقی افتاد؟ میدونی چه بلایی سر من آوردی؟
- فکر کنم بدونم.
- نه تو نمیدونی! تو تجربه نکردی!
- به هرحال هردو به هدفمون رسیدیم.
- نه نرسیدیم. حداقل یکیمون نرسید.

"فلش بک"

باد تندی می وزید به حدی که درختان سر تعظیم فرود آورده بودند. خیابان تاریک بود دختری کنار خیابان ایستاده بود و به کلبه رو به رویش چشم دوخته بود. شنل اورلا در هوا پیچ و تاب می خورد. بالاخره تصمیمش را گرفت؛ کلاه شنلش را روی سرش انداخت و به طرف کلبه، از عرض خیابان به راه افتاد. به نظر میرسید کسی در آن هوا بیرون نیست اما درست جلوی در کلبه پسری ایستاده بود.

هردو روبه روی هم ایستادند. پسر بلافاصله با دیدن چهره آزرده اورلا وارد کلبه شد و در را باز گذاشت. اورلا پس از چند ثانیه پشت سر او وارد شد و در را با زحمت بر روی باد بست. پسر وسط کلبه، روی مبل خاک گرفته ای نشست. اورلا خسته و نگران روبه روی پسر جایی برای خودش روی مبل پیدا کرد.
پسر خشمی ساختگی را نثار اورلا کرد و گفت:
- دیر اومدی! فکر میکردم وقت شناس تر باشی؟

اورلا مضطرب بود و می لرزید. خودش هم نمی دانست به دلیل سرما می لرزد یا به خاطر ترسش. بالاخره شجاعتش را به دست آورد و با قاطعیت گفت:
- فکر نمی کنم گفتنش ضرورتی داشته باشه.
- خوب فکر کنم نداره. آوردیش کوییرک؟

اورلا جعبه مکعبی کوچکی را از زیر شنلش بیرون آورد و وقتی مطمئن شد پسر آن را دیده، به زیر شنلش برگرداند.
- تو چی؟ آوردیش جردن؟
- بله. اما وقتی از سالم بودن اون مطمئن بشم نشونش میدم.

لی جردن دستش را به سمت شنل سرمه ای اورلا گرفت. اورلا که میدانست جر و بحث کردن بی فایده است جعبه را دو مرتبه از زیر شنل بیرون آورد، با احتیاط درِ آن را باز کرد و شی ء داخل آن را به لی نشان داد.

- وای این خودشه! این دیهیم گمشده ریونکلاوه!

اورلا با سرفه ای به خوشحالی لی خاتمه داد و گفت:
- خوب البته این تقلبیه ولی خیلی شبیه اصلشه. اما حالا تو نشونم بده.

اورلا در جعبه را بست و آن را کنار خودش روی مبل گذاشت. حواس جردن دوباره روی معامله جمع شد و قیافه ای جدی به خودش گرفت.
- آها باشه.

او دستش را داخل کیفش برد و مشت پر از چوبدستی را بیرون آورد و آنها را روی میز مرتب چید. اورلا شروع به شمردن چوبدستی ها کرد.
- اینکه یازده تاست!

با این حرف اورلا لی با سرعت دستش را دوباره داخل کیفش کرد و باز با مشتی پر از چوبدستی بیرون آورد. اورلا پس شمردن سری جدید چوبدستی ها دستش را به طرف آنها دراز کرد اما لی دستش پس زد. اورلا با ناراحتی جعبه را روی میز گذاشت. وقتی لی آن را برداشت بلافاصله اورلا هم چوبدستی ها را جمع کرد و زیر شنلش برد.

لی لبخندی زد که معلوم بود کم کم دارد به قهقه تبدیل میشود. او درِ جعبه را باز کرد اما اورلا او را از این کار بازداشت.
- ام... م ... اینجا تاریکه و نمیتونی خوب ببینیش. برو خونه و از توی جعبه بیرونش بیار.

لی که غرق تماشای دیهیم بود با خوشحالی سری به نشانه موافقت تکان داد و در همان نقطه غیب شد. اورلا پس از نفسی عمیق، از کلبه خارج شد و در وسط خیابان خودش را غیب کرد.

لی جلوی در ظاهر شد. کمی تلوتلو خورد اما وقتی کاملا ایستاد قهقه را سر داد. جلوی در خانه ایستاد زنگ زد اما کسی جواب نداد. یادش افتاد مادر و پدرش در ماموریت کاری هستند و تا پس فردا برنمیگردند. چوبدستی اش را به سمت قفل در گرفت و با وردی که بر زبان آورد در باز شد. لی خودش را داخل خانه انداخت و در را پشت سرش بست. وارد اتاقش شد و روی تختش نشست. در جعبه را باز کرد و دیهیم را از توی جعبه بیرون آورد.
دیهیم روی زمین افتاد. لی با سرعت بالا و پایین میرفت و به در و دیوار برخورد میکرد.
- آی!

او از درد، بلند فریاد میزد. لی محکم به گلدان لب پنجره برخورد کرد؛ گلدان شکست و چند تیکه اش در دست و پایش فرو رفت؛ بعد از گلدان نوبت شیشه پنجره بود آن هم مثل گلدان به وسیله لی شکست. پس از مدتی کوتاه اتاق کاملا به هم ریخته بود اما لی همچنان در حرکت بود.

چند دقیقه ای گذشت و شفابخشانی لی را روی تخت به درون ماشینی میبردند تا او را به بیمارستان ببرند.

"پایان فلش بک"

اورلا که کمی گیج شده بود گفت:
- اما تو چرا به هدفت نرسیدی؟
- وقتی دیهیم از دستم افتاد و اومدم اینجا، جن خونگیمون که با دیدن وضع من به بیمارستان اطلاع داده بود دیهیم رو برداشته بود و فکر میکرد اون لباسه، خودت که میدونی یعنی اون آزاد شده بود. اصلا انگار آب شده رفته تو زمین، مامان و بابام هر چی دنبالش گشتن، نبود که نبود.
- ولی من کاملا به هدفم رسیدم.

اورلا با به یاد آوردن خاطره هایش لبخندی زد اما با دیدن قیافه عصبانی لی لبخند از صورتش محو شد.
- راستش من اونارو برای خانم سارنک میخواستم. خانم سارنک پیرزن فشفشه ایه که از بچگی پیشش زندگی میکردم. اون خیلی بد اخلاقه و همین طور بعضی مواقع بهم غذا نمیده. یه روز بهش گفتم میشه بهم غذای درست حسابی بدی؟ گفت باید بیست تا چوبدستی بهش بدم. اومدم پیش تو. گفتی دیهیم. وقتی به خانم سارنک گفتم، گفت تو دنیای مشنگا ساخت شی ء از روی عکس کار یکی دو روزه، من هم...
- بعدشم به من گفتی و من هم قبول کردم!
- آره. بعد به ذهنم رسید ممکنه تو بهم چوبدستی قلابی بدی هرچی باشه تو با فرد و جرج دوستی. گفتم باهات یه ذره شوخی کنم!

لی پس از شنیدن این جمله رنگش از عصبانیت رو به قرمزی رفت.
- یه ذره!

اورلا کمی از حرفی که زده بود، خجالت زده شد.
- خوب! نه! خیلی بیشتر از یه ذره. به هرحال وقتی اون چوبدستی هارو به خانم سارنک دادم و فهمیدیم اونا قلابی اند، خانم سارنک خیلی خوشحال شد چون اون میخواست اونارو به مشنگا بفروشه ولی راستش از وزارت خونه میترسید. موقعی که متوجه شد چوبدستی ها واقعی نیستن ولی با اون ها میشه یه کارهایی کرد ازم تشکر کرد. الانم سه روزه که بهم ناهار و شام عالی داده.

مدتی سکوت برقرار بود که لی آن را شکست.
- خوب من هم به وزارت خونه میگم که تو این کارو با من کردی.

اورلا پوزخندی زد و با نگاهش لی را مسخره کرد.
- تو اصلا مدرکی نداری که من این کارو کردم. تازه تا حالا به کسی گفتی من اون دیهیم رو بهت دادم؟

لی به فکر فرو رفت اما بعد از مدتی دوباره به حرف آمد.
- نه، فکر نکنم.

اورلا دومرتبه پوزخندی زد و گفت:
- خوب من اونو طوری طلسم کردم که اگه بگی بازم به اینور اونور کوبیده میشی و تا از تصمیمت منصرف نشی پایین نمیای حتی به دست دامبلدور! اگر هم بازم به کسی بگی تا آخر عمرت دیگه زمین رو بیشتر از یک ثانیه لمس نمیکنی.

اورلا که انگار ذهن لی را خوانده بود، ادامه داد:
- ورد پایین آوردنت رو از خانم سارنک یاد گرفتم. اون هم از خانوادش یاد گرفته. اون ورد توی خانوادشون گشته و هر کی به بچه اش گفته. پس هیچ کس اون رو بلد نیست.
- دروغ میگی!
- امتحان کن. به من بگو که خودم دیهیم رو به تو دادم.
- باشه.

نگرانی در چشم های لی موج میزد و اولین قطرات عرق از پیشانیش جاری شد.
- اورلا کوییرک...

لی محکم به سقف خورد اما به جای دیگری برخورد نکرد چون در همان موقع اورلا او را پایین آورد و روی تخت نشاند. لی دیوانه وار فکر میکرد که اورلا رشته افکارش را پاره کرد.
- دیدی؟
- خوب شفابخش ها من رو پایین آوردن.
- نه مثل اینکه درست یادت نیست تو خودت اومدی پایین. این ورد ده دقیقه کار میکنه. یکی از فامیل های خانم سارنک به خاطر اجرای این ورد به حبس ابد محکوم شد. اسمش هم تو کتاب های تاریخ یه قرن پیش هست.

دیگر لی داشت دست و پایش را گم میکرد. اورلا راست میگفت او خودش پایین آمده بود.
- اونی که روش طلسم اجرا شده بود چی شد؟
- از بس به اینور و اونور خورد مرد!

لی به شدت شوکه شد و از تخت پایین افتاد. وقتی بلند شد و روی تخت نشست از ترس نفس نفس میزد. شروع کرد به فکر کردن" یا باید تا آخر عمرم به کسی نگم یا باید به در و دیوار بخورم"

- خوب؟

لی با شک و تردید به اورلا نگاه کرد. بعد من من کنان گفت:
- باشه.

اورلا خنده ای از ته دل کرد و راضی از کاری که کرده بود لبخندی زد و رو به لی گفت:
- عالی شد.! من برم که به ناهار خانم سارنک برسم. خوش باشی!

سپس سریع از اتاق خارج شد و پسر بیچاره را با افکار به هم ریخته اش تنها گذاشت.
اورلا خوشحال توی راهروی بیمارستان بالا و پایین می پرید.
- بیچاره لی! عمرا اگه به کسی بگه. واقعا نفهمید وقتی گفت اورلا کوییرک من دوباره اون ورد رو اجرا کردم؟ به هرحال کارم رو خوب انجام دادم. وای ناهار خانم سارنک!

اورلا با گفتن جمله آخر به هوا پرید و به سمت در بیمارستان یک نفس دوید


پایان


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۹ ۲۲:۲۷:۰۶
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۹ ۲۳:۵۷:۵۲
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۰ ۰:۰۲:۴۷
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۰ ۰:۱۹:۱۲

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
دوئل من(رودولف لسترنج)vsجیمز سیریوس پاتر!


رابستن به وضوح نمیتوانست کلمات را ادا کند...اما تمام سعی خود را میکرد تا اتفاقی که افتاده بود را برای بردار و همسر برادرش تعریف کند...
_من خودم گیج شدم ولی همه وقتی رفتن خونه پاتر ها لرد نبوده...فقط جسد لیلی و جیمز اونجا بود...ولی پسرشون زنده مونده...همه میگن لرد رفته...حتی بعضی ها میگن که...لرد....کشته شده و...
_امکان نداره!

فریاد بلاتریکس صحبت های رابستن را قطع کرد....او که انگار کیلومترها را دویده بود،به شدت نفس نفس میزد و به وضوح میلرزید...
_اونا احمقن!ما میدونیم که لرد امکان نداره کشته بشه...نمیدونیم؟!
_اما بلاتریکس...
_اما چی رابستن؟! اما چی؟!شما همچین مضخرفاتی رو باور میکنید؟!
_فقط خواستم بگم که در هر صورت ارباب الان مثل اینکه واقعا ناپدید شده!
_خب که چی؟!شما دو تا برادر رو نمیدونم...ولی من تا آخرش رو میرم...ارباب من رو داره...من هیچ وقت نمیذارم کسی چنین اراجیفی درباره لرد بگه...من یه کاری بکنم!
_ما بلاتریکس...ما!

بلاتریکس و رابستن به رودولف خیره شدند...از ابتدای صحبت های رابستن،رودولف هیچ حرفی نزده و فقط و فقط به رابستن زل زده بود...
_همه میریم...و میریم پیش فرانک و آلیس...یادتون باشه که اونها هم هدف لرد بودن...اونا شاید یه سر نخی داشته باشن...بلاخره باید از یه جایی شروع کنیم!

چهره مصمم رابستین و البته دیوانه وار بلاتریکس نشان از آن بود که هر دوی آنها موافق بودند...رابستن اما لحظه ای سرش را انگار که صدایی از بیرون شنیده باشد چرخاند و سپس گفت:
_یه خورده صبر کنید پس...بارتی رو هم با خودمون ببریم...اون بهم خبر داد درواقع و گفت میخواد یه کاری بکنه..بذارین بهش بگم باهامون بیاد!
_نمیتونیم صبر کنیم تا اون بچه ننه ی عزیز کرده رو هم...
_نه بلاتریکس...داریم میرم خونه لانگ باتم ها...حتما یه سری نیروی دفاعی اونجا هست...تعداد بیشتر بریم بهتره...رابستن...تا پنج دقیقه دیگه بیا بارتی برگرد...من هم میرم پیش پدر!

رودولف بدون اینکه منتظر جواب رابستن یا اعتراض بلاتریکس شود،روی پاشنه پایش چرخید و به سمت پلکان عمارت لسترنج ها به قصد اتاق پدرش حرکت کرد...نمیدانست چرا...ولی به شدت احساس میکرد باید چیزی را به پدرش میگفت...هیچ وقت رابطه ی عمیقی با پدرش نداشت...سالهای ابتدایی زندگی را عملا بدون پدر گذرانده بود...هنگامی که پدرش را دوباره پیدا کرد خیلی زود نوبت به هاگوارتز رسید...و پس از هاگوارتز هم به ندرت به اتاق پدرش رفته بود...اما این بار داستان متفاوت بود...
تق تق
_بیا تو!
_پدر!
_بله رودولف!
_نمیدونم شنیدین یا نه ولی...
_کامل شنیدم رودولف...حالا میخوایین برین؟!
_فکر کنم بهترین کار همین باشه!
_رودولف...من رو ببین...کسی من رو یادش هست؟!من همدوره ای لرد بودم...از اولین دوستانش...هنوز هم افتخار میکنم به اون دوران...ولی الان من رو ببین...کسی من رو یادش هست؟!نه...پس قبل از اینکه هر کاری بکنی بهش فکر کن!

نام خانوادگی هر دو لسترنج بود...رودولف و پدرش...ولی رودولف شباهتی به پدرش نداشت...پدرش او را نمیشناخت...اگر میشناخت میدانست که رودولف کاری را بدون فکر انجام نمیداد...رودولف ار نظر خودش عاقل بود...از نظر خودش آنقدر عاقل بود که فقط از عقلش استفاده نکند!
رودولف حرفی نمیزد...سکوت کرده بود...سکوتی که نشانه از "حرف نداشتن" نبود...نشانه از "زیادی حرف داشتن" بود...به قدری که نمیدانست کدام را بگوید...پدرش دستش را خواند...
_رودولف...تصمیمت قطعیه...میدونم...نمیومدی نصایح من رو بشنوی...پس حرفت رو بزن!

رودولف کمی این پا و آن پا کرد...نمیخواست نشان دهد که ناراحت یا مضطرب است...حتی اگر اتفاق های فوقالعاده وحشتناکی افتاده بود...دستش رابه روی صورتش کشید...بلاخره با تردید و دو دلی بسیار دو قدم به پدرش نزدیک شد و گفت:
_شاید زنده برنگردم...دارم میرم که برم...نمیخوام بعدا حسرت این رو بخورم که چرا همون موقع کاری نکردم...
_ولی اگه...
_لطفا بذارین حرفم رو کامل بزنم...هیچوقت زندگی استثنایی نداشتم...هیچ وقت حس نکردم خوشبخت ترین جادوگرم...چون نبودم...ولی همیشه میدونستم که نهایتا این منم...کاری رو انجام میدم که از پسش برمیام...فقط میخواستم بگم...هه...من راضی نبودم به باخت...ولی راضی هستم از تلاشم!ممکنهشما یا هر کی ناراحت بشین....ولی زمان چیزیه که خیلی از موضاعت را حل میکنه!

سر و صدای و جنب و جوشی که از بیرون اتاق و طبقیه پایین می آمد،نشان از این داشت که وقت رفتن برای رودولف فرا رسیده بود...شاید رودولف و پدرش هم را نمیفهمیدند...اما پدر رودولف این جمله آخر رودولف به خوبی فهمید...
رودولف نگاهش را از پدرش برداشت و به سمت در خروجی رفت...اما همین که در را باز کرد پدرش اون روا صدا کرد...
_رودولف...تو ممکنه با این کارات کار اون کاراگاه ها رو راحت کنی...ممکنه بعدا بتونی کارای بهتر و مغیدتری انجام بدی...ممکنه زندگیت رو از دست بدی!

رودولف همانطور که در چهار چوب در ایستاده بود نگاهی به پدرش انداخت...
_ولی به جاش آرامشم رو بدست میارم...شاید ارمشی هم نباشه...ولی نسبت به اینکه بعدها حسرت بخورم ارامش بیشتری دارم!

رودولف این جمله را گفت و در را پشت سرش بست!

نیم ساعت بعد!

کروشیو!

این وردی بود که بیش از هر ورد یا هر جمله دیگری در این چند دقیقه فضای خانه لانگ باتم ها را پر کرده بود و به کار گرفته شده بود...

بلاتریکس مامور شکنجه آلیس و بارتی مامور شکنجه آلیس شده بودند...رابستن و برادرش اما در حال مقاومت در مقابل ده ها کاراگاهی بودند که خانه را محاصره کرده بودند.

دقایقی پیش نقشه بلاتریکس که تهدید آن دو کارگاه به وسیله آزار و اذیت پسر خردسالشان بود،با مشخص شدن اینکه آن پسر آن روز در خانه نبود،نقش بر اب شده بود و بلاتریکس با عصابنیت بیشتری در حال شکنجه فرانک لانگ باتم بود...
بارتی جونیور هم به صورت متوالی طسلم شکنجه را به سمت آلیس که دیگر حتی نای درد کشیدن و آه گفتن هم نداشت میفرستاد...

رودولف اما ناامیدانه از اینکه بتوانند در آخر به هدفشان که به خاطر آن لانگ باتم ها را شکنجه میکردند برسند،طلسمهای دفاعی گوناگونی به سمت کاراگاهان که هر لحظه به تعدادشان افزوده میشد،میفرستاد...رودولف دقایقی پیش فهمیده بود که بلاخره در این نبرد شکست خواهند خورد...فریاد هایی که از سمت مقام های بالا به کاراگاهان و مامور ها به آنها دستور میدادند که "اونا رو زنده دستگیر کنید!" و طلسم های بیهوشی که به سمت او و برادرش روانه میشد به رودولف میفهماند که خبری از مرگ نیست و این آزکابان است که منتظر اون خواهد بود.
برای رودولف ازکابان و مرگ فرق چندانی نداشت...او همانطور که بعد از مرگ دیگر کاری نمیتوانست بکند،در ازکابان هم همین وضعیت را انتظار میکشید...همانطور که پس از مرگ مشخص نیست که دوباره به زندگی بازمیگشت یا نه،بعد از آزکابان هم نمیتوانست بداند به زندگی برمیگردد یا خیر!

طلسم قرمز رنگی از بالای سر رودولف رد شد و و رشته افکار او را پاره کرد...مامورها و کاراگاهان حالا وارد خانه شده بودند...رودولف طلسم انفجاری را به سمت آنها فرستاد...ولی تعداد آنها بسیار بیشتر از این بود که با چنین طلمسی همه آنها از هم متلاشی شوند...رودولف پشت ساعت دیوارای که آنجا بود سنگر گرفت تا از برخورد طلسم های بیهوشی که به سمتش می آمد جلوگیری کند.
رابستن هم پشت مبلی جهید...ولی همین که سرش را بالا آورد طلسمی به قفسه سینه اش برخورد کرد و او را نقش بر زمین کرد...حدود ده نفر از مامورها از پله ها بالا رفتند و تا با بلاتریکس و بارتی درگیر شوند...با یک طلسم ساعت دیواری که رودولف پشت آن پناه گرفته بود منهدم شد...رودولف که حالا غیر چوب دستی اش وسیله ی دفاعی دیگری نداشت،بدون هدف فقط به اطرافش که پر بود از گارگاه طلسم میفرستاد...
ناگهان رودولف توانست طلسم بیهوش کننده ای را دید که مستقیم به سمت پیشانی او می آمد...فرصتی برای جا خالی دادن یا دفع آن طلسم نبود...چشمانش را بست...او کار خودش را انجام داده بود...لبخندی زد و یک صدم ثانیه بعد بدن بیهوشش روی زمین افتاد!

________

خدا نگهدار همگی...حلال کنید!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۶ ۲۳:۵۳:۵۱



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
دوئل جیمز سیریوس پاتر و رودولف لسترنج


- جیمز!

پاتر کوچک بدون توجه به مادرش، از زیر بازوی تدی که دستش را به چهارچوب در تکیه داده بود رد شد و هیجانزده خودش را توی هال انداخت. صدای برادرخوانده اش را پشت سرش می شنید که به جینی ویزلی اطمینان می داد:
- خیالتون راحت. مراقبش هستم. این همه من میام اونجا، یه بارم جیمز.

و صدای همیشه نگران مادرش که می گفت:
- اگه می شد می بردیمش اما بیل موقتا یه بچه اژدها آورده ویلا. جیمز رو که میشناسی. اگه بیاد یا یه بلایی سر اژدها میاره یا سر ما!

لبخند کمرنگی روی لب های جیمز نقش بست. مادرش نگفته بود "یا سر ِ خودش!".
قدم زنان توی اتاق ها سرک می کشید تا مادربزرگ تدی را پیدا کند. اما به نظر می رسید تدی تنهاست. بعد از گشت و گذار کوتاهش به سمت در برگشت و منتظر شد تا تدی آخرین جمله اش را تمام کند:
- ... نه، مامان بزرگ رفته سفر. اصلا خونه نیست که جیمز بخواد اذیتش کنه. خیالتون تخت. سلام منو به ویکـ..امم..آقا و خانوم ویزلی و بچه ها هم برسونید.

در بسته شد و تدی که هنوز لبخند بر لب داشت، به سمت برادرخوانده ی هشت ساله اش برگشت.
جیمز جیغی کشید و پا به فرار گذاشت. صدای خنده های تدی را می شنید که پشت سرش می دوید و فریادهای "خب حالا!" ، "وایسا جیمز!"، "بذا از راه برسی بچه!" اش، به سرعت جیمز می افزود.

بالاخره وقتی جیمز خودش را به اتاق تدی رساند و روی میز تحریرش پرید، لوپین نوجوان جلو رفت تا برادرش را در آغوش بگیرد.
- بیا اینجا ببینم بوقی! چند وقته ندیدمت!

جیمز چانه اش را روی شانه ی تدی گذاشت و بو کشید.
تدی همیشه بوی هاگوارتز می داد. حتی وقتی هنوز دانش آموز هاگوارتز نشده بود. در واقع، جیمز، تدی را با همین بو به یاد می آورد.
چیزی بود مابین رایحه ی بهارنارنج و عطر شکلات قورباغه ای. یا شاید هم مخلوط عطر پوستر های نوی تیم کوییدیچ نهنگ های خشمگین بود با بوی سیب زمینی سرخ کرده و یا ترکیبی از بوی روغن مخصوص صیقل دسته جارو با عطر گل نارسیسس.

پس جیمز نام آن را گذاشته بود بوی هاگوارتز.
هاگوارتزی که از وقتی رویا بافتن را آموخت، تمام دوست داشتنی هایش را آن جا، کنار هم، تصور می کرد.

تدی شانه های جیمز را گرفت و او را کمی از خودش دور کرد. موذیانه نیشخند زد و سوالی را پرسید که خوب می دانست شنیدنش، چهره ی جیمز را در هم می کشد.
- اینم از تابستون. دلت برای مدرسه ی مشنگیت تنگ شده؟!
جیمز ترش کرد و یک قدم عقب رفت. یک ستاره ی دریایی را که حدس می زد یادگاری دریاچه ی عجیب و غریب هاگوارتز باشد، از روی میز تحریر برداشت و روی تخت تدی نشست و مشغول بررسی اش شد.

- خبالا قهر نکن! چیزی نمونده یازده ساله شی!
جیمز قهر نکرده بود. جیمز فقط منتظر یک فرصت مناسب برای انتقام بود:
- اینو ویکتوریا بت داده؟

رنگ از چهره ی تدی پرید. زیرلب "اهوم"ـی گفت و روی صندلی اش نشست.
روزهای اول، به نظر می رسید جیمز بچه تر از آن است که درک کند. اما طولی نکشیده بود که پاتر ارشد، مچ برادرخوانده اش را در یکی از مهمانی های خانوادگی گرفته بود که فقط کمی بیشتر از معمول، به دختردایی نیمه پریزادش توجه می کرد.
همین، برای جیمز کافی بود که سلاح جدیدش را برای دست انداختن تدی پیدا کند.

- تو و ویکی با هم ازدواج می کنین.
خون در رگ های تدی یخ زد. اضطرابش را پشت قهقهه ی بلندی پنهان کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد.
جیمز که به شکل غیرعادی ای جدی به نظر می آمد، ستاره را روی لبه ی تخت گذاشت و ادامه داد:
- بعدشم با همدیگه از اینجا میرین. دیگه هم نمیای دره گودریگ با من بازی کنی.
- اینا چیه میگی آخه توله بلاجر؟ نیم وجبی تریلانی شدی؟ باز خواب دیدی؟

جیمز شانه هایش را بالا انداخت و وقتی تدی به بهانه ی آوردن آب کدوحلوایی از اتاق بیرون رفت، پاتر کوچک زیرلب زمزمه کرد: من میدونم تو اینجا نمیمونی.

***


- تدی!

باد بالاخره صدای جیمز را به گوش تدی رساند. لوپین جوان جارویش را متوقف کرد. نوک بینی اش سرخ شده بود و انگشتان کرختش دور دسته جارو، تقریبا به سفیدی برفی بودند که روی موهای فیروزه ای اش نشسته بود.

دندان هایش از فرط سرما قفل شده بودند. سر سنگینش را خم کرد و جیمز را دید که با شنل زمستانی سرخ رنگش، میان زمین کوییدیچ پوشیده از برف، شبیه به یک کوافل پر سر و صدا بود که برایش دست تکان می داد.

نفس عمیقی کشید و آرام ارتفاعش را به سمت برادرش کم کرد. به محض فرود آمدنش، جیمز که حالا پولیوری آلبالویی (هدیه ی مادربزرگش!) را به تن داشت شنلش را روی شانه های تدی انداخت و غر زد:
- دیشب که تا دیروقت جلو شومینه تست کوییدیچ میزدی! حالا هم برا صبحونه اومدم بیرون و بانوی چاق گفت قبل از روشن شدن هوا زدی بیرون! تو این هوا چه فکری کردی آخه!؟

تدی شنل را دور خود پیچید. سرما را تازه احساس می کرد.
- باید... حرکت هارو ... تمرین ... می کردم...
جیمز جاروی سرد را از دست بی حس برادرش بیرون کشید و به سمت قلعه راه افتاد و غرولند کرد:
- که کوییدیچ برات تفریحه، نه حِرفه!

***


اولین سال تحصیلی جیمز در هاگوارتز، به ماه های پایانی اش نزدیک می شد.
برف و بوران دو ماه پیش، جای خود را به باران های سیل آسای کوتاه و نسیم بازیگوش بهاری داده بود که از بالای دریاچه می وزید، موهای دانش آموزان را دوستانه به هم می ریخت و گونه هایشان را نوازش می کرد. لبخند را روی لب هایشان می آورد و بعد در پیچ و تاب رداهای تابستانی شان گم می شد.

عصر یکی از همین روزهای بهاری، تئودور هاگرید، زیر درخت بید مجنون، روی پاهای یک جن خاکی بخت برگشته نشسته بود و جیمز را تماشا می کرد که با تمرکز، تغییرات مردمک چشم جن را روی کاغذ پوستی اش رسم می کرد.

- چقد دیگه باید بشینم؟
- پنج دیقه.
- نیم ساعت پیش هم همینو گفتی جیمز. خسته شدم.

جیمز برای حفظ تمرکزش، نوک زبانش را بیرون آورد و درحالیکه قلم پرش را روی کاغذ می کشید زیرلب گفت:
- اگه کسی خسته شده باشه اون جن بدبخته غول بچه... نذار تکون بخوره!

تئودور نشیمن گاهش را جا به جا کرد و آخرین تلاش های جن برای فرار بی نتیجه ماند. موجود بیچاره نفس عمیقی کشید و نومیدانه سرش را روی زمین گذاشت.
- چه خبر از تدی، جیمز؟ خیلی وقته نمی بینمش. اولا خیلی دور و برت می پلکید.

جیمز از چشم های خسته ی جن خاکی چشم برنداشت. جانور با نگاهی ملتمسانه به قلم پرش نگاه می کرد.
- درگیر درساشه.

تئودور گفت:
- نه بابا. همش تو زمین کوییدیچه. چندباری هم که توی کتابخونه دیدمش داشت تست تئوری پرواز میزد!

جیمز با حواس پرتی قلمش را در مرکب فرو کرد و چند قطره ی آن را روی ردایش ریخت:
- تو مگه کتابخونه هم میری؟

تئودور بی توجه به طعنه ی جیمز، ادامه داد:
- یه بار از ترم بالایی ها شنیدم که میخواد از دانشگاه پرواز فرانسه پذیرش بگیره! فکرشو بکن! فرانسه! با اون غذاهای معرکه ش! تو حتما باید اونجا رو ببینی جیمز. مامان دانشگاه پرواز رو نشونم داده، خیلی از بوباتون دور نیست. اساتیدش بهترین بازیکن های کوییدیچ دنیان! من حتی ویکتور کرام رو هم اونجا دیدم! البته از دور..خیلی شبیه کرام بود.. خودش بود دیگه احتمالا...

جیمز به جن خاکی خیره شده بود اما نمی دیدش. صدای نامه ی سخنگوی زن دایی فلور که دختردایی اش هفته ی پیش آن را روبروی شومینه باز کرده بود، توی سرش می پیچید که با فیس و افاده ای شایسته ی مدیریت مدرسه ی بوباتون، می گفت:
ویکی عزیزم، بی صبرانه منتظر دوباره دیدنت توی تابستون هستیم. اما نتونستم خبر خوب رو بهت ندم. شعبه ی فرانسه ی بانک گرینگوتز بالاخره درخواست انتقالی بیل رو برای سال آینده قبول کرد.. به محض اینکه تو از هاگوارتز فارغ التحصیل شی، همتون میاید فرانسه پیش من و از آپارات کردن های وقت و بی وقت هم خلاص میشیم!

آپارات های وقت و بی وقت!

جیمز هیچوقت نمی فهمید چرا بزرگترهای اطرافش اینقدر از آپارات می نالیدند. بی صبرانه منتظر روزی بود که به سن قانونی برسد و این مهارت شگفت انگیز را کسب کند. اما این روزها انگار تمامی نداشتند.
روزهایی که همه شبیه هم بودن و در آن ها جیمز، از پشت پنجره ی خوابگاهش، سایه ی تدی را وقت گرگ و میش صبح، بالای حلقه های زمین کوییدیچ می دید که سخت تمرین می کرد.
روزهایی که با تئودور تیله سنگی بازی می کرد و از گوشه ی چشم، تدی را می دید که با نگاهی خسته به تاکتیک های پیچیده حرفه ای کوییدیچ روی کتاب هایش خیره شده بود و گاهی روی همان ها خوابش می برد.

نه. این روزها تمامی نداشتند. روزهایی که جیمز رفتن برادرخوانده اش را می دید و باز به تخت خوابش برمیگشت. تیله اش را شوت می کرد. نقاشی جن خاکی را برای استاد مراقبت از موجودات جادویی اش می کشید و خودش را می زد به ندیدن. به این امید که دیگران هم همین کار را بکنند. که البته، محال بود.

- غلط نکنم داره واسه ویکتوریا میره!
تئودور ناله ی جن را نشنیده گرفت و کش و قوسی به بدنش داد و در همان حال گفت:
- وگرنه چی شد یهو عاشق کوییدیچ شد؟
- تدی همیشه عاشق کوییدیچ بوده و هست!

جیمز این را گفت و قلم پرش را روی زمین گذاشت. خیره به طراحی اش ادامه داد:

- اگه دلش میخواد بره فرانسه واسه اینه که اونجا اوضاش بهتره. پیشرفت میکنه. اونا از کارآگاه ها و بازیکن های انگلیسی خوششون میاد. مهم تر از همه اینکه اونجا انقدر به گرگینه ها سخت نمیگیرن. مثل غول های غارنشین به تدی نگاه نمی کنن اگه ماهی یه بار نره سر کلاس. اونجا آزادتره..بذار بره!

تئودور اول متوجه نشد.
اما بعد با اشاره ی جیمز، فهمید که باید از روی جن بلند شود.
بدن جانور آنقدر له شده بود که حتی متوجه نشد بار را از روی پاهایش برداشته اند.
***


- جیمز؟
با شنیدن اسمش، چشم هایش را که تازه گرم شده بودند باز کرد.
به سیاهی سقف خیره شد. خواب دیده بود؟
- جیمز؟

جیمز از جا پرید و روی تخت خوابش نشست. چشم هایش را مالید و با دقت به اطرافش نگاه کرد. تکه آینه ی شکسته ای روی میز کنار تخت، زیر نور مهتابی که اتاق را نیمه روشن کرده بود، می درخشید.
با یک حرکت آینه را قاپید و جواب داد:
- تدی؟
- سلام.

چشم کهربایی تد ریموس لوپین درون آینه، به نظر آرام می آمد.
جیمز که خیالش راحت شده بود، تنش را روی تخت بالا کشید و به بالشتش تکیه داد.
- چی شده؟
- وقت داری؟
-آره، چه خبره؟
چیزی در نگاه لوپین جوان، برای جیمز غریبه بود. شوق بود یا شرم.. نمی فهمید.

- تمرین های منو یادته توی هاگوارتز؟

معده اش در هم پیچید.
ته این قصه را می دانست. بارها عکس العملش را تمرین کرده بود. اما دهان خشک شده اش نشان می داد که همه شان بی فایده بوده اند. صدایی که از گلویش خارج شد، مال خودش نبود:
- آره.
- من برای امتحان ورودی مدرسه ی پرواز تمرین می کردم.

جیمز این را می دانست.
ای کاش تدی ادامه نمی داد.
شاید اگر به زبان نمی آوردش، اتفاق نمی افتاد.

- امروز نتایجش رو فرستادن برام.
مثل اینکه یک خاکسترگردان بزرگ دور قلبش چنبره زده باشد، دردی میان سینه اش پیچید.

- قبول شدم.

تابستان بود.
جیمز یخ زد.

موجی از سرما بدنش را در بر گرفت و دست های خیس عرقش را قفل کرد. تمام تنش می لرزید. خوشحال بود که تدی تصویر کاملی از او نداشت. چشم هایش می سوخت. اما از پلک زدن می ترسید. اگر پلک می زد، بگی نگی خودش را به این خطر انداخته بود که ..

- معرکه س بوقی!

جیمز با صدایی بلندتر از حالت عادی این را گفت. چشمش توی آینه ی تدی می خندید. خیلی زود گره ابروان لوپین جوان هم باز شد.
- دو ماه دیگه ترم جدیدشون شروع میشه!

جیمز لب های تدی را نمی دید. اما چشم هایش می گفتند که لبخند می زند. از آن لبخند هایی که به راحتی کمرنگ نمی شدند و جیمز، برای اولین بار در زندگی اش، اگر می توانست، صادقانه به خودخواهی اش اعتراف می کرد.

به این که از ویکتوریا ویزلی، از آکادمی پرواز، از انجمن دولتی حمایت از گرگینگان و از فرانسه بیزار است. به اینکه از یازده ساله بودنش متنفر است. سن قانونی آپارات به چشمش آن قدر دور بود که انگار هرگز از راه نمی رسید.

آینه میان دست هایش می لرزید. صدای تدی را از فاصله ای دور می شنید که برایش از مراحل قبولی می گفت، اما صدای قلبش بلندتر بود. تند می زد. تکه گوشت درون سینه اش انگار تازه داشت باور می کرد که "قبول شدم" یعنی چه.

لب های خشکیده اش را به زحمت باز کرد.
گفت اما خودش هم نشنید. گفت: "من دلم.."
- نگران مامان بزرگم. خیلی دلتنگی میکنه.
جیمز دهانش را بست. "اهوم"ـی گفت و وقتی سکوت را حاکم دید، دوباره با دهان بسته گفت: "دلم برات.."
- می دونی آخه واسه آپارات کردن هم انرژی نداره دیگه.
جیمز پلک زد. جمله ی ناگفته اش را ادامه داد: " تنگـ..."
- دلم براش تنگ میشه.

خاکسترگردان خودش را از گلوی جیمز بالا کشید و همانجا نشست.
لالش کرد.

***


جیمز روزهارا می شمرد.

روزها تا تولد شانزده سالگی اش، 1825 چوب بودند که دستی ظریف و یازده ساله، هر روز خطشان می زد. دستی که خیلی زود کشیده و استخوانی شد. موهای ریز نادیدنی روی سپیدی اش سایه انداخت و قلم پر میان انگشتانش کوچک شد. هدیه ی بلوغ.

اما تدی راه آپارات را می دانست. گاهی بی هوا سر و کله اش با یک مشت هدیه پیدا می شد. از تکنیک های جدید کوییدیچ می گفت. از آب و هوای فرانسه و از جاهایی که جیمز باید می دید.

اما چیزی درست نبود.
یک جای کار جیمز می لنگید.
یک جای کار که انگار، چوب هایش می شکستند.
با تبر مردی بیست ساله، که هیچوقت، شانزده ساله نشد.


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۶ ۱۳:۴۸:۲۷


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۰۶ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۶ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 520
آفلاین
تراورز

vs


مورگانا


صدای برخورد کمربند چرمی به پوست سرد پسرک در اتاقک می‌پیچید و دیوار های گلی را دچار لرزش های کوچکی می‌کرد. پسرک در حالی که اشک هایی که از چشمانش جاری شده بود را با پشت دستش پاک می‌کرد پرسید:
- بابا، می‌شه بدونم چرا من رو می‌زنی؟ چرا ازم بدت میاد؟!

مرد نفس نفس زنان به پرسک نزدیک شد و ضربه ای دیگر بر کمر پسرک وارد کرد و فریاد زد:
- می‌دونی چرا؟ چون تو انسان نیستی، تو یه موجود پستی همون طور که مادرت بود!

سپس لگدی به پسرک زد و او را به گوشه ی خاک گرفته‌ اتاق پرتاب کرد. پسرک به تار های عنکبوتی که در آن اتاق کوچک تنها همبازیش بود نگاه کرد و از شدّت درد بی‌هوش شد.

مرد که عقده هایش ارضا شده بودند لبنخد زنان به سمت در چوبی رفت ولی لحظه ی آخر دوباره به پسرک نگاهی انداخت. موهایش مانند تاریکی شب سیاه بود، همانطور که موهای مادرش این‌گونه بود.

سال ها پیش:

- جرارد بچمون داره به دنیا میاد. باید اسمش رو بذاریم تراورز، همون طور که اسم پدرت تراورز بود.

مرد که نامش جرارد بود با خوش‌حالی دست زنش را گرفته بود و در انتظار بچه‌اش به چشمان همسرش خیره شده بود. سال های بعد را چنین تصور می‌کرد که اگر فرزندش پسر باشد همراهش به ماهی گیری برود یا نجاری کنند و اگر دختر باشد شوهر خوبی برای او پیدا کند.

ناگهان چهره ی همسرش رو به سفیدی رفت، لبخند زن محو شد و شروع به فریاد زدن کرد. جریانی از جرقه های ابی رنگ احاطه‌اش کرده بودند. جان و روحش قطره قطره از بدنش به بیرون مکیده می‌شد.

- دکتر، چه اتّفاقی داره میفته؟!

جرارد به دکتر که از تعجّب به زمین افتاده بود نگاه کرد. به نظر می‌رسید او نیز دلیل این اتّفاق را نمیدانست. دکتر فریاد زد:
- اون بچّه یه جادوگره، یه موجود شیطانی! انرژیش غیر قابل کنترله، باید سقطش کنم!

جرارد پس از شنیدن این حرف چاقویی که در جعبه ابزار دکتر بود را بیرون آورد و فریاد زد:
- خفه شو، تو هیچ کاری نمی‌کنی!

سپس بدن بی‌جان دکتر در حالی که قطرات خون از گلویش جاری بودند با صدایی بلند به زمین افتاد. جرارد دست زنش را گرفت، سردِ سرد بود. سرش را بر سینه ی همسرش گذاشت، هیچ صدایی نمیامد.

به زمین افتاد و گریه کرد، گویا اشک هایش تمامی نداشتند. صدای خنده‌ای را شنید. گمان برد که شاید همسرش دوباره زنده شده است و می‌خندند امّا چیزی که می‌شنید صدای خندیدن یک نوزاد بود.

زمان حال:

- می‌دونی دلیل اصلی این‌که ازت بدم میاد چیه تراورز؟ این‌که تو همسرم رو کشتی، آیندم رو خراب کردی، من رو مجبور به قتل کردی. تو نتونستی اون پسری بشی که من آرزوش رو داشتم، تو از زندگی شکست خوردی.

جرارد با عصبانیّت از اتاق بیرون رفت و پسرک را در اتاق تاریک و نمورش تنها گذاشت.


ویرایش شده توسط تراورز در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۳۱ ۱۲:۴۲:۵۹


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۱ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴

مورگانا لی فای old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۸:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
مورگانا لی فای


vs


تراوزر


سوژه : اولین شکست زندگی


مورگانا از هوای بارانی خوشش می آمد. آنقدر که وقتی باران گرفت، چرک نویس ها و متون تاریخی اش را رها کند و قدم زنان، خودش را بسپرد به هوای خنک دهکده هاگزمید! کلاه شنلش را انداخت روی سرش! خب حوصله نداشت با هر کسی که می بیند سلام و احوال پرسی داشته باشد. هوای بارانی مال این نیست که هر سه قدم یکبار، بایستی و به کاراگاه ها سلام بدهی، یا احترام نظامی اعضای ساواج را جواب بدهی یا با ارتشی ها صحبت کنی. هوای بارانی برای لذت بردن است.
شاید به خاطر همین بود که مورگانا مسیرش را تغییر داد، بی آنکه متوجه باشد به طرف قبرستان دهکده می رود. در واقع این را وقتی فهمید که متوجه شد ده دقیقه تمام است به قبر سدریک دیگوری خیره مانده. با تعجب دور خودش چرخید.
- من اینجا چکار میکنم؟

بوی مریم گلی و خاک خیس خورده، مشام مورگانا را پر کرده بود.لحظاتی به فکر فرو رفت. گردش میان مردگانی که در سکوت، عالم بالا را گز می کردند، دورنمای بدی به نظر نمی رسید.
یکی از قبرها باعث شد مورگانا گشت و گزارش را نیمه کاره بگذارد و بالای آن قبر بایستد.
زنوفیلیوس لاوگود! بزرگترین شکست مورگانا!

فلش بک

سوزش نشان شوم سبب لغزش قلم شد و کاغذ پوستی را خط خطی کرد. بی اختیار قلم را انداخت. سریع ترین راه برای رسیدن به موقع، به تالار مرکزی این بود که با کمک شاخه ها تاب بخورد. پوزخندی به خودش زد و از شاخه ها آویزان شد.
- تارزان هم شدم ساتین! از نوع دخترانه اش. آهوووووووی!

وقتی فرود آمد ریز ریز می خندید. اما خوب می دانست که باید تا پیش از ورود به تالار، خود را مرتب کرده باشد. هنوز در را کاملا باز نکرده بود که فرمان اربابش صادر شد. لرد ولدمورت حتی به او نگاه هم نکرده بود.

- لاوگود رو برام پیدا کن! زنوفیلیوس! مهم نیست چطوری اینکارو میکنی. اما بیارش. قبل از اونا!

لازم نبود مورگانا بپرسد " اونا" چه کسانی هستند. بنابراین بدون هیچ اتلاف وقتی غیب شد. درست از میان در.طبعا اولین جایی که می شد به سراغ این مرد رفت، خانه قلعه ای اش بود. البته وقتی ظاهر شد مجبور شد برای چند دقیقه ای تنفس نکند! هرگز نفهمیده بود منشاء این بو از کجاست!
دل مورگانا گاهی برای گیاهان عجیب و غریبی که هرگز نمیدانست زنوفیلیوس از پیوند کدام بدبخت با کدام بیچاره، به دست آورده می سوخت. به نظر می رسید خودشان هم ترجیح میدهند مرده باشند.

انگشترش را چرخاند و آهسته در زد. البته نه...در واقع سعی کرد که در بزند ولی نیازی به این کار نبود. چون با کمترین تلنگر دست مورگانا، درقیژ قیژی کرد و افتاد. مورگانا، عکس العمل سریعش را مدیون تمرین های کوییدیچ بود. وگرنه قطعاً سرش را از دست می داد.
با احتیاط جلو رفت. او هرگز چیدمان عجیب دکوراسیون خانه لاوگودها را حفظ نکرده بود. اما خوب می دانست گلدان نارنجی رنگی که نیاز به نور صد درصدی دارد، روی سقف نمی گذارند. و می دانست که فرش ها و پادری ها را از پنجره طبقه دوم آویزان نمی کنند. و این را هم می دانست که کفش ها، هرچقدر هم که خوشمزه باشند، قطعاً جایشان روی اجاق گاز وسط یک پاتیل برنجی نیست.
چیزی که برای مورگانا واضح بود این بود که لاوگود را با پای خودش از این خانه بیرون نبرده اند. مورگانا نمی دانست یک لاوگود را زندانی را به چه جور جایی ممکن است ببرند.هر جایی ممکن بود مقصدشان باشد. البته هر جایی به جز مقر محفل!
وقتش را صرف اندیشیدن نکرد.بلکه یکراست به گودریک هالو غیب شد.
اصولاً آپارات کردن کار دلپذیری نیست. مورگانا تا حد امکان از این روش استفاده نمی کرد.شاید به همین دلیل هم معایبش را از یاد برده بود.
چیزهایی شبیه آپارات کردن در زمان یا مکان اشتباه!

پاااق
می دانست جلوی دروازه گودریک هالو ظاهر میشود. اما حتی تصورش را هم نمیکرد که درست کنار گروهی از اوباش مخالف وزارت سبز شود. هرمیون گرنجر اولین کسی بود که او را دید
- لی فای؟ ما رو بو می کشی؟

در وهله اول به نفعش بود که خونسرد باقی بماند.
- جگوارها بو نمی کشن گرنجر! پنجه می کشن.
- خب من تصمیم گرفتم ناخن های جگوارتو بگیرم مورگانا! یک دختر خوب باید ناخن هاش مرتب باشه!

فقط برای یک لحظه به نظر می رسید مورگانا گیج شده باشد.
- ناخن؟
- سکتوم سمپرا!

همین تلنگر برای مورگانا کافی بود. ولی شاید گرنجر بد موقعی را برای خودنمایی انتخاب کرده بود. مورگانا به قدری عجله داشت که دسته بندی طلسم هایش را کنار بگذارد.
- ایمپریوس!
- طلسم نابخشودنی؟ ایسندیو!

مورگانا سپر طلایی رنگی پدید آورد.
- فکر نمیکنم وقتی وزیر، خودش از این طلسم ها استفاده میکنه... کروشیو... بشه بهشون گفت ممنوعه! اینکاسروس1

مورگانا قصد نداشت طلسم را ادامه دهد یا حتی جنگ را! بیش از حد عجله داشت. فقط وقتی از زمین خوردن هرمیون مطمئن شد، نشان ساواج را فشرد و شروع به دویدن کرد.حتی به پشت سرش نگاه هم نکرد.
- سلسی! گوش کن وقت ندارم. گرنجر جلوی دروازه گودریک هالو زمین گیره! نمیدونم چند نفرن! برو سراغش!

حتی به فکر نفس کشیدن هم نبود. فقط می دوید. آنقدر سریع که متوجه نشد چیزی که باعث زمین خوردنش شد، جسد زنوفیلیوس است. بیش از حد دیر رسیده بود! یک شکست واقعی!



صدای بلند رعد و برق باعث شد مورگانا جیغ بکشد. روی سنگ قبر بزرگترین شکستش نشسته و به او فکر میکرد. از سر افسوس آهی کشید.
یک دقیقه بعد، تنها چیزی که در قبرستان تکان میخورد. برگ های بوته گل رز سیاه بود!


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۳۱ ۰:۱۲:۲۱

تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴

سيريوس بلك قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۰ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴
از موتور خونه جهنم !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1086
آفلاین
لادیسلاو زاموژسلی vs سیریوس بلک

سوژه: کلاه


تلق تلققق ... تلق تلققق ... تلق تلققق ... تلق تلققق ... تلق تلققق

(افکت صدای قطار)

سیریوس بلک یازده ساله تک و تنها در یکی از کوپه های قطار نشسته بود. ردای مدرسه را پوشیده و در اندیشه خانواده اش بود. خانواده ای که همگی در گروه اسلیترین جا خوش کرده بودند.او از آنها دل خوشی نداشت. دیگر شعار "اصالت جاودان" حالش را بد می کرد. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان در کوپه باز شد.

فیـــــــش

دختری با مو های قرمز بسیار خوشگل و جذاب و ردایی شیک و تمیز و اتو خورده دم در ایستاده بود. سیریوس نگاهی گیرا و جذاب تر به دختر انداخت و عشق در یک نگاه از طرف دختر شکل گرفت. سیریوس به طور کلی خیلی خوشگل و جذاب و دخترکش بود. چشمانی به رنگ قهوه ای روشن و موهایی مشکی و بلند که تا سر شانه هایش می رسید.

دخترک مو قرمز که کیف و کتاب هایش از دستش افتاده بود همان طور که با عجله آن ها را از کف قطار جمع می کرد گفت:
- اجازه میدین اینجا بشینم؟

سیریوس سرش را به طرف پنجره برگرداند و با بی تفاوتی گفت:
- بفرمایید. اشکالی نداره.

دخترک وارد کوپه شد و رو به روی سیریوس، نزدیک پنجره، نشست. با کم رویی گفت:
- امممم... من لی لی ام. لی لی اوانز.

سیریوس با لبخند به او نگاه کرد و گفت:
- منم سیریوسم. سیریوس بلک. از آشناییتون خوشبختم.

آن دو کم کم گرم صحبت شدند. از یکدیگر می گفتند. از خانواده های هم می گفتند. تا اینکه گفت و گوشان به گروه بندی رسید.
لی لی خودش را در آغوش صندلی پرت کرد و با نگاهی خسته و پر از هیجان گفت:
- می دونی سیریوس، من اصن چیزی در مورد گروه بندی نمی دونم. بهت که گفتم؛ خونواده ما مشنگ زاده هستن و از جادو فراری!

سیریوس آهی کشید و گفت:
- بر عکس خونواده ما... جنون اصیل زادگی دارن! خیلی هم خشک و رسمی ان! همه شون هم توی گروه اسلیترین بودن!

در همین لحظه پسری با موهای قهوه ای، بسیار شر و شیطون و پر انرژی، بدون اینکه در بزنه وارد کوپه شد.
- درست شنیدم؟ کسی گفت اسلیترین؟

سیریوس که از شیطنت و تیپ و ظاهر اسپرت پسرک خوشش آمده بود گفت:
- من بودم.

جیمز آدامس در دهانش را باد کرد، سپس ترکاند و گفت:
- هوممممم... پس تو میخوای بری اسلیترین؟

- چی؟ اصلا! به هیچ وجه! من از اسلیترین متنفرم!

پسرک لبخندی زد:
- من جیمزم.

سیریوس دستش را جلو آورد و گفت:
- من هم سیریوسم.

جیمز رو به لی لی کرد و گفت:
- و این بانوی زیبا کی هستن؟

لی لی سرخ و سفید شد و گفت:
- من لی لی ام.

جیمز:
- خب سیریوس. داشتی در مورد گروه بندی چی می گفتی؟

- داشتم می گفتم که همه اعضای خانواده ما، بجز برادر کوچیکم که هنوز وارد هاگوارتز نشده، توی گروه اسلیترین بودن. ولی من میخوام این سنت رو بشکنم و برم گریفندور!

- لایک داری پسر!

هر سه خوشحال و سر حال با هم صحبت می کردند. به نظر می رسید تیم سه نفره خوبی را تشکیل داده اند.
بعد از حدود یک ساعت به قلعه هاگوارتز رسیدند.

تعداد زیادی دانش آموز با لباس فرم مخصوص و کلاه جادوگری پشت در های سرسرای بزرگ منتظر بودند. پروفسور مک گونگال در حال توضیح مراسم پیش روی آنها بود.
بالاخره در باز شد و همگی وارد سرسرا شده و جلوی صندلی که کلاه گروه بندی روی آن قرار داشت به صف شدند.
پروفسور مگ گونگال یکی یکی نام دانش آموزان را بدون ترتیب خاصی صدا می زد. هر کدام می آمدند، کلاه را بر سر می گذاشتند و پس از اعلام نام گروه توسط کلاه، به سمت میز مخصوص خود می رفتند.
پروفسور:
- جیمز پاتر!

جیمز مغرور و با خنده ای بر لب به سمت صندلی رفت و کلاه را بر سرش گذاشت.

- گریفندور!

او با خنده به سمت میز طویل گریفندور دوید.

- لی لی اوانز!

لی لی مضطرب بود... او از کودکی با سوروس آشنا بود. سوروس به او تا حدودی در مورد گروه ها و مخصوصا گروه اسلیترین اطلاعاتی داده بود. اما وقتی او شور و حال گروه های دیگر را می دید نظرش نسبت به اسلیترین بر می گشت.

- گریفندور!

لی لی زیر چشمی به سوروس نگاه می کرد.

- سیریوس بلک!

سیریوس با چهره ای مضطرب جلو رفت. بر روی صندلی نشست. کلاه را بر سرش گذاشت.

- هومممممم... یه بلک دیگه؟ ببینم تو آخریشونی یا بعد تو بازم هستن؟ مشخصه دیگه باید بری به... اسلیـ...

سیریوس در ذهنش با قدرت گفت:
- اسلیترین نه! خواهش می کنم!

- ... ــترین نه؟ هوممم... شجاعتت قابل تحسین پسر... بذار ببینم دیگه چه چیز هایی در ذهن داری... هوم... من هنوز فکر می کنم در اسلیترین می تونی شکوفا بشی... نه؟ خیله خب... پس بهتره بری به... گریفندور!

پروفسور اسلاگهورن که با دقت گروه بندی او را تحت نظر داشت چهره اش را در هم کشید و دست به سینه به صندلی تکیه داد.
سیریوس با چهره ای خندان و خیالی آسوده به سمت هم گروهی هایش رفت. خوشحال بود که بالاخره این سنت را شکسته بود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۲۴ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴

نارسیسا مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۲ شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۴
از جهنم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 49
آفلاین
نارسيسا مالفوي vs مايكل كرنر

آينه ي نفاق انگيز

***

سكوتِ وهمناك، راهروهاي تنگ و تاريك را دربرگرفته بود. تنها صداي فرياد گاه و بيگاه پسربچه اي، سكوت را درهم مي شكست.
كفپوش سرد و سنگي، كف پاهاي برهنه اش را مي آزرد و ريه هايش براي فرو دادن هواي بيشتر، تقلا مي كرد.

گيسوان طلايي نارسيسا چشمانش را پوشانده بود و پيراهن سفيدش به دور مچ هايش مي پيچيد. راهرو بي پايان به نظر مي رسيد و تنها فرياد هاي دردآلود دراكو اورا وادار به دويدن مي كرد.
چشمانش را بست و از ته دل فرياد زد:
- دراكو... پسرم، كجايي؟!

در همين لحظه دردي كشنده در سرش پيچيد و روي زمين افتاد. جسمي با شدت به صورتش برخورد كرده و باريكه ي خوني بر پيشاني اش جاري بود. ساحره سرش را بلند كرد و از ته دل فرياد زد؛ نارسيساي ديگري درست مقابل او روي زمين نشسته بود. پيراهن خواب سفيدي بر تن داشت و گيسوان پريشانش را روي شانه رها كرده بود؛ انعكاسي از او.
صداي فرياد دراكو بي مقدمه قطع شد و تنها انعكاسي هولناك بر جاي گذاشت. ساحره ي لرزان، دستش را به سمت ديگري دراز كرد.
لمس شيشه ي سرد و صاف آينه، اطمينان بخش بود.

در همين لحظه لبخندي شيطنت آميز بر لبان نارسيساي درون آينه نقش بست. ساحره، با تعجب پلك زد و زماني كه چشمانش را گشود با تصوير متفاوتي روبه رو شد.
ساحره پيراهن آبي رنگي بر تن داشت و موهايش را با گل هاي سرخ آراسته بود. لبخند شيريني كنج لب هاي سرخش جاي گرفته بود و چشمانش از غرور مي درخشيد.

مهمتر از همه ي اين ها، دخترك تنها نبود. سايه ي شخصي قدبلند در كنارش ديده مي شد. قلب نارسيسا با ديدن پسرك از جا كنده شد. گذر زمان اهميتي نداشت؛ هنوز آن چشمان تيره، قلب او را به تپش وامي داشت.
انگشتان باريكش را روي تصوير او كشيد و زمزمه كرد:
- اد...


***

فلش بک – ده سال پیش

نسیم بهاری در میان موهای پریشانش می رقصيد و صدای برخورد امواج رودخانه با صخره ها، همچون موسیقی در گوشش طنین می انداخت. دستانش با اضطراب دسته گل سرخ را می فشردند و منتظر پاسخ "او" بود. دخترک رویش را از او برگردانده بود و با چشمان زیبایش، حرکت امواج رود خروشان را دنبال می کرد.

سکوت، لحظه به لحظه سنگین تر می شد و نفس کشیدن برای پسرک دشوارتر. عاقبت، صدای سرد "نارسیسا" سکوت را درهم شکست:
- این حرفیه که بعد از این همه مدت می زنی ادوین؟ توقع داری همه چیزو فراموش کنم و ببخشمت؟

قطرات ریز عرق پیشانی ادوین را پوشاند. ساحره حتی در اوج خشم هم باوقار بود.
- نارسیسا، لطفا بذار توضیح بدم. من...
- توضیح بدی؟ درمورد چی؟ اینکه اینقدر ترسویی که نمی تونی با پدر و مادرم روبه رو بشی؟ یا شاید درمورد اینکه جرأت نداری برای به دست آوردن کسی که دوستش داری تلاش کنی؟ یا...

کلمات نارسیسا زیر بغض شدیدی که گلویش را می فشرد، مدفون شد. ادوین دستش را رو شانه اش گذاشت و به نرمی ادامه داد:
- اینکه اونقدر ثروتمند نیستم که با دختر یکی از خانواده های اصیل جادوگری ازدواج کنم؛ اینکه اسم معروفی ندارم تا روی بچه هامون بذارم؛ خب... برای همه ی اینا ازت معذرت می خوام نارسیسا!

ساحره انگشتان باریکش را درهم گره کرد و به دیواره ی چوبی پل تکیه داد. پس از مدتی، بغض دردناکش را فرو داد و زمزمه کرد:
- خب، پس دیگه حرفی بین ما باقی نمونده.
- نارسیسا ازت نمی خوام حرفم رو باور کنی اما بدون، هیچ چیزی برای من از این سخت تر نیست. من تورو میشناسم؛ تو مثل خواهرت، آندرومیدا نیستی. به خانوادت نیاز داری و به آرامش. حتی عشق هم برای خوشبخت شدن دو نفر مثل ما که اینقدر با هم متفاوتن، کافی نیست.

چشمان دخترک همچون امواج طوفانی رودخانه به او خیره بود. ادوین مکثی کرد و ادامه داد:
- مطمئن باش می تونی خوشبختی واقعی رو پیدا کنی، با کسی که شبیهته.

ساحره به سردی رویش را برگرداند و زمزمه کرد:
- تو فکر کردی این خوشبختی ایه که من آرزوشو دارم؟ تنهام بذار ترسو!

نارسیسا برای لحظاتی چشمانش را بست و منتظر ماند تا ادوین یک بار دیگر عشقش را ثابت کند. می دانست او آنقدر قوی نیست که به همین سادگی از عشقش دست بکشد. ادوین برای آخرین بار نگاهش کرد. رز هارا کنار پای ساحره، روی زمین گذاشت و آهسته دور شد. قطرات اشک نارسیسا به دور از نگاه هرموجود زنده ای درون رود می غلتیدند و با امواج سهمگین درمی آمیخت. تنها مهتاب با درخشش نقره ای رنگ خود، بی اجازه خلوت اورا بهم می زد . صدای برخورد امواج رودخانه با صخره های اطرافش، مانند موسیقی در گوشش می پیچید...

***


فلش فوروارد – درمحضر آینه ی نفاق انگیز

باران اشک، بدون هیچ شرمی از چشمان آبی رنگ ساحره فرو می ریخت. با صدای گرفته ای زمزمه کرد:
- اد...

دخترکِ درون آینه دست از خندیدن برداشت و به او خیره شد. صدای گریه ی دراکو، مانند زنگ خطر در گوشه ای از ذهن او می پیچید اما نادیده گرفتنش آسان بود.
نگاه پسرک درون آینه، به چشمان نارسیسا گره خورد. در تمام جهان چیزی به اندازه ی دیدار دوباره ی آن ها شگفت انگیز نبود. مرزهای گذشته و آینده از هم گسسته شده و ساحره همزمان بانویی میان سال و دختری جوان بود. با صدایی لرزان پرسید:
- اینجا کجاست؟ ما اینجا... اینجا چیکار می کنیم؟

ادوین دستان نارسیسای درون آینه را رها کرد و به سمت او خم شد.
- اینجا جاییِ که رویاها به حقیقت تبدیل میشن! جایی که منو تو دوباره همدیگه رو می بینیم. من همه ی عمرم رو دنبال راهی گشتم که دوباره پیدات کنم...
- اما من حالا ازدواج کردم، بچه دارم! تو هم حتما باید... باید یه زندگی داشته باشی!

صدای فریاد دراکو دلش را می آزرد اما نمی توانست از مقابل آینه تکان بخورد، حتی یک لحظه.

- نه نارسیسا! من همه ی این سال هارو برای پیدا کردن تو گذروندم... حالا می تونیم دوباره باهم باشیم. فقط کافیه دست منو بگیری و با من بیای!

این آرزویی بود که تمامی این سال ها در دل داشت و هرگز بر زبان نیاورده بود. حتی به آن نیندیشیده و آن را در اعماق قلبش پنهان نموده بود. حالا... حتی فکر کردن به آن هم دیوانگی بود. چنین چیزی "امکان" نداشت.
امکان نداشت، تا زمانی که دستان ادوین از درون آینه ی شیشه ای به سمت او آمد!
- نارسیسا... این آخرین فرصته! فقط کافیه گذشته رو پشت سرت رها کنی و بیای!

نارسیسا با شنیدن صدای ناله ای آهسته، از جا پرید. صدا درست از پشت سرش به گوش می خورد. ادوین با عصبانیت گفت:
- بیا... وقت رو هدر نده. به پشت سرت نگاه نکن نارسیسا!

همین جمله کافی بود تا نگاه نارسیسا به گوشه ی دیگر اتاق بچرخد و از وحشت فریاد بکشد. پسرش، دراکوی کوچک او، روی زمین مچاله شده بود و به خود می پیچید. با شنیدن فریاد نارسیسا، سرش را بلند کرد و زمزمه وار گفت:
- مامان، می دونستم که پیدام می کنی!

اشک های سرکوب شده در طول سالیان طولانی، از چشمانش می چکید. چرا حالا مجبور به انتخاب کردن شده بود؟ فریاد های ادوین و ناله های دراکو، مانند چاقو در شیارهای مغزش فرو می رفت. لبخندي سرشار از اطمينان بر لبان دراكو نشست و بین خواب و بیداری نام اورا صدا زد.
نارسیسا دوباره به ادوین نگریست. تصویرش مدام می لرزید و محو می شد. تنها صدای ضعیفش به گوش می خورد:
- نارسیسا... بیا...

ساحره لبخندی به آینه زد و به آن نزدیک شد؛ چطور تا آن لحظه تردید کرده بود؟ دستش را بلند کرد و... مشت محکمی به شیشه کوبید. صدای شکستن آینه و فریاد دردآلود نارسیسا درهم آمیخت و در اتاق طنین انداخت. دوباره و دوباره، تا اینکه با صدای ناله ی دراکو به خود آمد. با دستانی لرزان و خون آلود به سمت پسرش دوید و اورا در آغوش گرفت.
- پسرم حالت خوبه؟!

دراکو با صدای ضعیفی پاسخ داد:
- مامان... مامان...

***

- مامان... مامان... چی شده؟
- دراکو؟ اینجا...

نارسیسا با سردرگمی چشمانش را گشود و با منظره ی آشنای اتاق خوابش مواجه شد. چطور ممکن بود؟

- مامان... تو خواب حرف می زدی! حسابی وحشت کردم... مریض شدی؟

نارسیسا به چشمان وحشت زده ی او خیره شد. چشمانی به رنگ آبی که قطرات اشک در آن ها می جوشید؛ مانند رودخانه ای که صدای برخورد امواجش با صخره ها، مانند موسیقی در گوشش می پیچید...
- نه پسرم؛ فقط کابوس می دیدم، یه کابوس شیرین!

***

با عرض معذرت بابت تاخير زياد...


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۲ ۱:۴۶:۲۱

EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.