هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
#77

آلتیداold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
از سرزمین افسانه ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
برای چند ثانیه سرجایش میخکوب شد. گویی زمان ایستاده بود. صدایِ تپشِ قلبش را به وضوح می‌شنید. در اعماقِ وجودش فریاد زد: "نه! این من نیستم! این نمیتونه تصویرِ من باشه. من لارا م نه بلاتریکس."

آنقدر در افکارش غرق بود که متوجه نشد نارسیسا در حالِ تکان دادنش است. لارا به نارسیسا خیره شد. از آخرین باری که او را دیده بود زمانِ زیادی می‌گذشت.
به نظر می‌رسید اشکالی وجود دارد. نارسیسا نیز می‌بایست مثلِ تمامِ افرادی که در خانه‌ی سالمندان بودند پیر و فرسوده و حتی دیوانه می‌بود. ولی از آخرین باری که لارا او را دیده بود هیچ تغییری نکرده بود.

نارسیسا با صدای بلند رو به لارا گفت:
-بلاتریکس، حواست کجاست؟ چند بار صدات زدم ولی تو خشکت زده بود. حالت خوبه؟
-چی؟ آ...آره، آره حالم خوبه. نارسیسا، یه سوالی دارم. می‌دونم ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی خیلی واسم مهمه.
-حرفتو بزن بلا!
-الان تو سالِ چندیم؟
-بلا، مثلِ اینکه عقلتو از دست دادی! تو این لحظه‌ی بحرانی داری از من تاریخ رو می‌پرسی؟!
-خواهش میکنم نارسیسا، خیلی واجبه که بدونم.
-نوزدهم دسامبر 2000. خیالت راحت شد؟ حالا دیگه راه بیوفت. عجله کن!

لارا احساس کرد که چیزی درونش سقوط کرد و از او جدا شد. برای لحظه‌ای سرش گیج رفت. محکم بازوی نارسیسا را گرفت تا تعادلش را حفظ کند و نیوفتد. باورش نمی‌شد. چطور ممکن بود به پانزده سال قبل بازگشته باشد؟! آیا تمامِ چیزهایی که می دید زاییده‌ی ذهنش بود؟ آیا به طورِ ناگهانی دروازه‌ای از زمان گشوده شده و او ناخواسته به درونِ آن پرت شده بود؟

به ذهنش فشار آورد. گویی مغزش کاملاً تهی شده بود. دردی خفیف را در قفسه‌ی سینه‌اش حس می‌کرد. دردی که ممکن بود بر اثرِ اصابتِ طلسم باشد.

-طلسم! اون لوسیوس مالفوی بود!

لارا با صدایِ بلندی این را گفت. تقریباً فریاد زد و بر اثرِ آن نارسیسا از جایِ خود پرید و چوبدستی‌اش را کشید. آشکارا حس کرده بود که مورده حمله واقع شده‌اند. وقتی فهمید اتفاقی نیوفتاده، به لارا گفت:
- چه طلسمی؟ لوسیوس چی شده؟ اینجا چه خبره بلا؟

لارا جوابی نداد. هضمِ این قضیه برایش زیادی دشوار بود. اینکه او با طلسمِ مرگ و توسطِ لوسیوس مالفوی مرده و الان در قالبِ بلاتریکس به این جهان بازگشته بود. شاید هم اصلاً به این دنیا برنگشته بود. شاید در دوزخ بود و مجازات می‌شد!

نمی‌توانست افکارش را جمع‌و‌جور کند. به درِ ورودی ساختمان رسیدند. لارا به امیدِ اینکه جوابِ سوالهایش را در داخلِ ساختمان پیدا می‌کند، در را باز کرد و با نارسیسا قدم به داخل گذاشتند.


تا زمانی که بهترشدن بهترین است، برای کمتر از آن تلاش مکن!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲:۳۳ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
#76

لیلی اونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۵ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۵ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
از "همون جایی که همه هستن"
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
لارا قدمی به عقب برداشت و در اتاق لرد ولدمورت را بست، دستش را به سر خود گرفت و چند بار تکان داد، نگاهی دیگر به در کردو همان طور که در حال دور شدن بود حضور شخصی را که به او نزدیک می شد حس کرد، در نگاه اول صورتش را ندید، ترسی عجیب باعث لرز در بدن لارا شد ، میخواست سریع از ان خانه بیرون برود اما همین که این فکر به ذهنش خطور کرد ان شخص چوبدستی خودش را به طرز ماهرانه و زیرکی از ردای خود بیرون کشید.

لارا نمیدانست چرا احساس آدم های خلع سلاح را دارد ، او جادوگر بود...یه جادوگر اصیل زاده!...نه یه ماگل.لارا یکی از دستانش را به شدت مشت کرده و این باعث مچاله شدن صورتش شده بود اما همچنان با نگاهی لرزان به ان شخص مینگریست.صدای پوزخند او را به وضوح شنید ، با دست آزاد خود سعی کرد چوبدستی را بیرون اورد ولی قبل از این کار شخص طلسمی را به سوی او نشانه گرفت.

شانسش گرفت توانست خودش را کنار بکشد،چوبدستی را بالاخره بیرون کشید و در مقابل ان گرفت.هر قدمی که لارا به پشت برمیداشت ان هم به جلو می امد تا اینکه پای لارا به شیئ گیر کرد و به زمین خورد ، چوبدستی اش از دستش خارج شد، نگاهی حسرت بار به ان انداخت ولی چندان طول نکشید که دوباره متوجه ان ناشناس شد ، صورتش را دید "لوسیوس مالفوی" او مرگخوار بود اب دهانش را با صدا قورت داد ، احتمال اینکه او هم دیوانه شده باشد زیاد بود.

چند لحظه بعد
دستانش را به دیوار کنارش گرفت تا کمکی برای بلند شدنش باشد، او در خیابان نا آشنایی بود ، به دور خود می چرخید و به اطراف نگه می کرد تا اینکه فردی اشنا را در نزدیکی خودش دید "نارسیسا".
هرچند دل خوشی از او نداشت اما باز هم غنیمت بود پس با عجله به طرفش روان شد، وقتی در مقابلش قرار گرفت قبل از اینکه چیزی بگوید نارسیسا به طرفش آمد و گفت:
_کجایی تو؟ از دیروز دارم دنبالت میگردم.
لارا تعجب زده گفت:
_دنبال من؟ چرا؟
_وای خدا...هیچی، بیا بریم که برای لرد مشکلی پیش اومده.
لارا دیگر حرفی نزد و به دنبال نارسیسا راه افتاد، در مقابل دیواری ایستادند و نارسیسا چوبدستی خود را بیرون اورد ، اول لارا ترسید اما وقتی دید دارد به دیوار ضربه میزند ارام شد، وارد خیابان دیگری شدند، واسش آشنا بود ولی چیزی به خاطر نمی اورد انگار که کسی ذهنش را خالی کرده باشد.

به ساختمانی رسیدند ، به ان نگاه کرد "خانه سالمندان" به داخل رفتند ، اما در بین راه لارا متوجه اینه ای شد ، خود را در ان ایینه بلاتریکس دید، تمام خاطراتش به مغزش هجوم اوردند و باعث افتادنش شد ، او دیگر لارا نبود بلکه حال به گفته پروفسور بعد از مرگ شخصیت لارا، او بلاتریکس خواهر نارسیسا می شود.



تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
#75

محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۲۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین
خلاصه:
ساحره ای به اسم لارا بعد از سالها به هاگزمید برگشته. همه شخصیت ها پیر شدن و رفتن خانه سالمندان. لارا هم برای دیدنشون به خونه سالمندان می ره. ولی اوضاع آنجوری که لارا فکر می کند نیست؛ اکثر افراد آنجا سلامت عقلی ندارند.
***********************

انگار همه ی افراد خانه ی سالمندان عقل شان را از دست داده بودند، لارا در تعجب بود که چگونه مسئولین خانه ی سالمندان عقل شان را از دست ندادند!
لارا این بار به علامت روی در نگاه کرد نمی خواست بدون اینکه بداند اتاق یک محفلی یا مرگ خوار است، با فرد دیوانه ی دیگری روبه رو شود.

روی در خبری از ققنوس محفل و یا جمجمه ای که مار از آن بیرون زده _ علامت مرگ خواران_ نبود به جای آن علامت صاعقه روی در بود.

لارا مطمئن بود هری پاتر در آن اتاق است ولی در را که باز کرد فکر کرد خودش هم پیر و دیوانه شده چون به جای هری پاتر، لرد ولدمورت با ردای قرمزی که نشان اسلیترین روی آن بود، چوب دستی پرققنوس اش را به سمت آیینه ی نیمه شکسته ی رو به رویش گرفته بود و فریاد می زد:

- کروشیو ! من از تو نمی ترسم ولدمورت! ببین دارم اسمت رو می گم و مثل همه از شنیدن اسمت از ترس خودم رو خیس نمی کنم! ببین...!

لارا سری به نشانه ی تاسف نشان داد. بلاخره هری پاتر توانسته بود کار نیمه تمام دامبلدور را تمام کند و مردم را قانع کند که ترسیدن از اسم مسخرـس! حالا همه به جای گفتن لرد سیاه از اسم لرد ولدمورت استفاده می کردند. این یکی کمی از زمان عقب بود!

- من تمام جان پیچ هایت رو ناود کردم حتی دستم هم مانند اول دامبلدور پیر از کار نیافتاد! کروشیو !

عجیب تر از آن این(!) بود که ولدمورت خودش را هری می دید کسی که مدت ها ازش نفرت داشت و حالا جای همان شخص برای خودش رجز می خواند! ولی کمی هم جای امیدواری داشت هنوز هم به دامبلدور حساس بود!

- من دو برابر تو قدرت دارم من آدم ها رو برای تفریح می کشم تو که چیزی نیستی! کروشیو !

کمی بعد لارا چیز مهمی کشف کرد! به گفته ی پروفسور تریلانی لارا در زندگی بعد به عنوان بلا لسترلنج و در زندگی بعد آن به عنوان لرد ولدمورت زندگی خواهد کرد؛ در حقیقت این فرد آینده ی او بود.

- آواکادارا ! برای گودریک!...نه نه... برای سالازار!...نه همون گودریک....نه سالازار....

حالا لارا مطمئن نبود که برای مرگ آماده باشد دوست نداشت که تبدیل به دیوانه ی نیمه گریف نیمه اسلی تبدیل شود.




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
#74

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
لارا تصمیم گرفت فورا از اتاق بیرون برود و به سمت در اتاق رفت و قبل از آنکه وینکی مانعش شود در را بست و نفس راحتی کشید.
-آخیش، الان کجا برم؟ وا گلام کو پس؟!

لارا فراموش کرده بود گل هایش را بردارد به همین دلیل دوباره مجبور شد به اتاق برود. وینکی با مسلسلش روبه روی لارا ایستاد.
-ام وینکی جن خوب بود. :worry:
-وینکی جن مسلسل کش بود.
-من وینکی رو دوست داشت. :worry:
-وینکی فقط ارباب دوست داشت.
-وینکی حرف گوش کن بود. :worry:
-وینکی فقط به حرف ارباب گوش داد.

وینکی مسلسلش را بالا گرفت و...

بومب!

لارا به مسلسل اسباب بازی وینکی نگاه کرد و به فکر افرادی که در آنجا کار میکردند آفرین گفت. گل ها را برداشت و به سمت بیرون رفت.

-وینکی تو را کشت!
-وینکی من را کشت و من مرد!

لارا با لبخندی در را بست و به گل ها نگاه کرد. دری را در سمت چپ خود دید ولی به علامت روی در نگاه نکرد. نمیخواست از قبل مرگخوار و یا محفلی بودنش را بداند. بنابر این چشمانش را بست و در زد.

-بیا تو!

لارا به اتاق رفت. لبخندی بر لبانش داشت و به اطراف نگاه کرد. ولی کسی را ندید. ناخوداگاه به بالا سرش نگاه کرد ولی باز چیزی ندید!
-ام سلام.
-سلام مرتخد.
-مرتخد؟
-همون برعکس دخترم تسه!

لارا بار دیگر با تعجب به اطرافش نگاه کرد، به نظر او شخصی که در این اتاق بود مانند بقیه عقلش نیاز به درمان داشت! روی دیوار جمله ای بزرگ نوشته شده بود.
نقل قول:
این فرد گاهی جملات را برعکس میکند و از آخر میگوید!

-چرا دیده نمیشی؟
-پایینو نگاه نک!

لارا به پایین نگاه کرد. ناگهان فیلیوس را دید، لبخندی زد. او نیز مانند بقیه پیر شده بود. موهایش سفید شده بود و کوتاه تر شده بود، لباسی آبی پویده بود.
-ام نمیدیدمتون، آخه کوتاهین!
-من کوتاه نیستم شماها دیلاقین، صد بار متفگ!

لارا که نقطه ضعف فیلیوس را میدانست، نخواست بیشتر از این او را اذیت کند.
-ببخشین بله بله شما خیلی بلندین.
-خودم میدونم هک!

لارا تصمیم گرفت فورا فرار کند.
-بفرمایید! این گل مال شماست.
-من؟ مال هنم؟
-بله، کاری برام پیش اومده بعدا میام!
-من یه پرندم آرزو دارم! برو برو، ممنون ازت، ده برو هگید!

لارا فورا از اتاق بیرون رفت و نفس راحتی کشید!


Only Raven


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴
#73

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۴۹:۰۱ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
-برای چی نمی شینین؟

لارا با شک به صندلی نگاه کرد. با دیدن این همه چهره های چروکیده و ترک برداشته انتظار داشت که روی صندلی بنشیند و ناگهان صندلی تالاپی بشکند! ولی لارا نشست و صندلی هم نشکست. آهی از سر آسودگی کشید که اتفاقا باعث شد آرسینوس صدایی بشنود و از جایش برخیزد؛ شیشه ی معجونی را به سمت او بگیرد و بگوید:
-معجونِ رفع خستگیِ مزمن خواستین؟ بفرمایین.

لارا با تعجب به شیشه ی خالی معجون نگاه کرد.
-اِمـــ... خیلی مرسی ولی... این خالیه که!
-خالی؟ شما به معجونای وزیر مملکت میگین خالی؟ الان خودم میخورمش و می بینین که خالی نیست.

آرسینوس کهنسال شیشه ی خالی را بالای دهانش گرفت و صبر کرد. لارا هم منتظر ماند تا جیگر، خودش به خالی بودن بطری پی ببرد و بیخیال شود. اما اینگونه نشد. وزیر پیر چندین و چند دقیقه فقط همینطور مانده بود. لارا که وضعیت را مناسب می دید به طرف در شیرجه زد و روبروی اتاق بعدی ظاهر شد. تقریبا میتوانست با دیدن گلوله های فرو رفته در دیوار و سوراخ های روی در، میزبان بعدی را حدس بزند. در نیمه باز را هل داد و سرش را درون اتاق برد.
-سلام... کسی اینجا هست؟

صدایی جواب داد:
-وینکی اینجا بود. وینکی جن خانگی همیشه یک جا بمون بود!

لارا این طرف و آن طرف را نگاه کرد ولی اثری از جن خانگی نبود.
-پس کجایی تو؟ نکنه مثل بانز نامرئی هستی؟
-وینکی جلوی مرگخوارِ جوون مونده، بود.

لارا یکبار دیگر جلویش را نگاه کرد.
-نیستی که!
-مرگخوارِ جوون مونده اگه به بالا نگاه کرد وینکی رو جلوی خودش دید! مرگخوارِ جوون مونده باید جلوش رو تغییر داد.

لارا آه کشید. انگار گذشت این سالها وضعیت روانی جن خانگی را بهتر نکرده بود. وینکی فقط بدتر و بدتر شده بود. او به بالا نگاه کرد و وینکی را چسبیده به سقف دید.
-اونجا چیکار میکنی وینکی؟
-وینکی کار کرد. وینکی همه جا رو تمیز کرد.

لارا به صندلی هایی نگاه کرد که همه جا برعکس افتاده بودند، به تکه های پنیر نگاه کرد که به دیوارها چسبیده بودند و به فرش نگاه کرد که به جای زمین، روی دیوار پهن شده بود.
-درسته... درسته... می بینم!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۱:۰۰ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴
#72

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
همچنان که در راهروی خانه سالمندان حرکت میکرد در چوبی اتاقی توجهش را جلب کرد. دری از چوب قدیمی و پوسیده و البته تصویر کنده کاری شده یک پاتیل قیمتی و زیبا.
لارا به آرامی به در ضربه زد... ضربات دستش درست به وسط دیواره پاتیل برخورد میکردند.

- کیه؟ کیه؟ کیه؟

لارا به صدای فریاد پیرمرد گوش میکرد... به نظر میرسید که چیزی جلوی دهان پیرمرد گذاشته اند که همین باعث شده صدا خفه به گوش برسد. دختر بیچاره که کمی حس ترس را در صدای پیرمرد داخل اتاق حس کرده بود، با آرامش گفت:
- میتونم بیام تو؟
- بفرمایید. بفرمایید. بفرمایید.

صدا اکنون آرامش بیشتری داشت، پس لارا به خود جرئت داد و در را باز کرد و وارد شد. در آن زمان بود که با اتاقی نیمه تاریک روبرو شد که دور تا دور آن را قفسه های بلندی فراگرفته بود و روی قفسه ها پر از بطری هایی بود که محتویاتشان مواد مخصوص معجون سازی بود. آنگاه لارا به مردی قوز کرده در وسط اتاق نگاه کرد که با ردایی سیاه و نقابی طلایی بر صورت ایستاده بود و مشغول بهم زدن محتویات یک پاتیل طلایی بود.

- امم... ببخشید آقا... شما آرسینوس جیگر هستید؟
- جیگرم. جیگرم. جیگرم، با گاف مکسور!
- شما آرسینوس جیگر معروف هستید؟ معجون ساز خانه ریدل ها؟

چشمان ناپیدای آرسینوس در زیر ماسک، با شنیدن نام "خانه ریدل ها" کمی هشیار شد و دست از هم زدن محتویات پاتیل کشید.
- اسم شما چیه خانم؟
- لارا لسترنج هستم.
- با این یارو قمه کش... رودولف... نسبتی دارید؟
- بله... البته مهم نیست چندان... اومدم به شما هم سری بزنم.
- خب... پس بفرمایید بشینید.

لارا به میز کوچک و دو صندلی آن که در کنار پاتیل طلایی بودند نگاهی کرد و به آن سو رفت، همچنان که از کنار پاتیل عبور میکرد نگاهی به داخل آن انداخت و متوجه شد آرسینوس در حال هم زدن یک پاتیل خالی بوده است. به نظر میرسید وضعیت عقلانی معجون ساز پیر چندان هم خوب نباشد.



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#71

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لارا که به سختی از چنگ مرلین فرار کرده به طرف اتاق بعدی میره و در میزنه.
هیچ صدایی نمیگه بفرمایین! لارا حدس میزنه یا کسی توی اتاق نیست و یا کسی که ساکن اتاقه خوابه. تصمیم میگیره شاخه گلش رو روی تختخوابش بذاره و بره.برای همین در رو باز میکنه.
همونطور که حدس میزنه کسی توی اتاق نیست. به طرف تختخواب میره که یهو صدایی از بغل گوشش داد میزنه: آهای! برگرد اون طرف. مگه نمیبینی ردا ندارم؟ :vay:

لارا نمیدید. همینو به صدا میگه.صدا جواب میده:خب الان که گفتم. حالا میدونی. برگرد تا ردامو بپوشم.

لارا نمیدونه وقتی چیزی نمی بینه برای چی باید برگرده. ولی این کارو انجام میده.
صدا ردا رو میپوشه...ولی فرق زیادی نمیکنه. چون هنوزم فقط صداست. به اضافه ی یک ردا!

لارا:ببخشید.من شما رو نمیشناسم. شما کی هستین؟
صدا+ردا:من بانز هستم. همونطور که میبینی کسی نیستم. سر تا پام رداس. وقتی اونو در میارم هیچی ازم باقی نمیمونه.قدیما که جوون بودم...هی...صبر کن! من الانم جوونم. میدونی چرا؟ گذر زمان منو ندید! از کنارم رد شد.برای همین صورتم هیچ چین و چروکی نداره. میبینی؟اوه! البته که نمیبینی.خودمم نمیبینم. ولی حدس میزنم.
لارا:نمیبینین. ولی میتونین لمسش کنین که. نمیتونین؟
بانز آهی میکشه:نه.من دستمو(البته نمیدونم دستم دقیقا کجاس)میبرم طرف صورتم.ولی اونجا فقط هواست. هیچی وجود نداره. گاهی فکر می کنم ارواح از من خوش بخت ترن. من تو این سن و سال حتی نمیدونم چه شکلی هستم.

دل لارا کم کم برای بانز میسوزه.سعی می کنه دستشو برای دلداری دادن روی شونه ی بانز بذاره...ولی دستش در همون قسمت فرو میره توی ردا.بانز رو حتی نمیشه دلداری داد. لارا شاخه گل رو توی جیب ردای بانز میذاره. درحالیکه به این موضوع فکر میکنه که وقتی بانز مرد ملت چطوری قراره متوجه بشن از اتاق خارج میشه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱:۲۶ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#70

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۸:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6691
آفلاین
لارا تصمیم گرفت به جای دعا کردن عمل کند!
از جا بلند شد و به طرف در رفت...ولی جادوگر پیر با خیز بلند و سریعی که از او بعید می نمود پرید و مچ دست ساحره را گرفت.
-هر آن که ایمان نیاورد از ایمان نیاورندگان است.

لارا وحشت زده شد.
-بله...مسلما همینطوره. ولی من به اندازه کافی ایمان آوردم. بذارین برم.

مرلین خیال نداشت مچ لارا را رها کند. به او نزدیک و به چشمانش خیره شد. لارا می توانست حلقه های اشک را در چشمان مرلین ببیند. مرلین با تعجب به لارا خیره شد.
-دخترم...تویی...اومدی؟ بعد از این همه وقت؟!

لارا سعی کرد از مرلین فاصله بگیرد...ولی چون به در چسبیده بود موفق نشد.
-من دختر شما نیستم...شما اصلا دختری ندارین. شما پیامبرین! ای عالم بالا...وقتش نرسیده که اینو پس بگیرین؟

عالم بالا خودش را به نشنیدن زد...مسلما کسی علاقه ای به نگهداری از جادوگری همچون مرلین نداشت. لارا دستگیره در را گرفت.
-پدر عزیزم...اجازه بدین من یه لحظه برم بیرون...بر می گردم.

حالت چهره مرلین ناگهان عوض شد.
-پدر؟ تو چطور جرات می کنی با پادشاهت اینگونه سخن بگویی؟! خراج سالانه ما را آورده ای؟ تقدیم کن و برو!

لارا نفس راحتی کشید...چون شخصیت پادشاه وارانه مرلین باعث شد کمی از او فاصله بگیرد...ولی دو دقیقه بعد وقتی لارا گفت پولی برای پرداخت ندارد، از زیر تختخوابش تبر بزرگی بیرون آورد.
-ما...جلاد اعظم پادشاه...به امر اعلی حضرت گردن تو را خواهیم زد!

مرلین با عصبانیت به طرف لارا می رفت...ساحره وحشت زده سراسیمه در را باز و خود را به خارج از اتاق پرتاب کرد.
-هووووف...این یکی حالش خیلی بد بود!




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴
#69

مرلین کبیر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۳۴ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
خلاصه ی خلاصه:

ساحره ای به اسم لارا بعد از سالها به هاگزمید برگشته. همه شخصیت ها پیر شدن و رفتن خانه سالمندان. لارا هم برای دیدنشون به خونه سالمندان می ره. اولین زوجی که ملاقات می کنه رودولف و بلاتریکس هستن.

===========================

در بعدی کمی فرق داشت، کنده کاری هایی که بر روی آن انجام گرفته بود، نشان میداد شخصی که در این اتاق اقامت دارد، مقام بالاتری دارد. تنها شباهتی که با در قبلی داشت، نشانه علامت شوم بود که بر روی آن خودنمایی می کرد. مثل اینکه مسئولین خانه سالمندان این نشان ها را آویزان کرده بودند تا حداقل قبل از ورود، آمادگی لازم برای رویارویی با عقاید اشخاص درون اتاق را داشته باشند.
لارا خواست در بزند، اما صدای حرف زدن از داخل اتاق می آمد. گوشش را کمی نزدیک تر برد تا حدس بزند که چه کسی ساکن اتاق است، صدا کمی نا مفهوم بود، اما هنوز می توانست بشنود.
- به بندگان ما بگو ... که اگر اینگونه شود ... که همانا ما منتظر آنان هستیم.

لارا به خوبی میتوانست نحوه حرف زدن پیامبر کهن را تشخیص بدهد اما چه کسی داخل اتاق بود که مرلین با او حرف میزد؟ دستش را دراز کرد تا در بزند، اما در به آرامی باز شد. لارا با لبخندی وارد اتاق شد.

- بعدشم باید اینکار رو بکنیم، اینطوری مطمئن تره. باید چند نفر رو هم بفرستیم به شهر های اطراف، دست هرکدوم هم باید یه نسخه از کتابم باشه...

لارا نگاهی به اطراف انداخت، کسی به جز خودش و مرلین در اتاق حاضر نبودند. وسایل عجیب و غریب زیادی در داخل اتاق بود، اما خبری از موجود زنده نبود، حداقل نه از انواعی که لارا می توانست با چشم خودش ببیند. در گوشه ای از اتاق تابوتی گذاشته شده بود. مثل اینکه میترسیدند اگر به جسد مرلین دست بزنند، در هم بشکند، برای همین تابوت را از پیش آماده کرده بودند! بر روی میز کنار تابوت، ظرف میوه ی بزرگی خودنمایی میکرد. لارا با دیدن گوجه سبز های تزئینی، لبخندی بر لبش نشست.

مرلین هنوز به حرف زدن با خودش ادامه میداد! نگاهی به پیرمرد ِ پیامبر انداخت. زمانی که از اینجا رفته بود هم مرلین پیر بود اما حالا خیلی پیر تر از قبل شده بود. آن زمان به تازگی برگشته بود، پیوستن به ارتش لرد، بیشتر از گذشته پیرش کرده بود. به جرئت می توانست بگوید ریشی که مرلین داشت، بیشتر از دامبلدور بود. شاید حتی بیشتر از ریش تمام ساکنان ساختمان در کنار هم!

- سلام بر پیامبر عزیز.
- و در آن هنگام که نشانه های ما را دیدند، به هر آنکه ایمان آورد، بشارت بده که او را اجری بزرگ است...

لارا صدایش را کمی بالاتر برد:
- مرلین کبیر، سلام عرض می کنم.
- هر آنکس که ایمان نیاورد، برایش عذابی ست سخت و ناگوار...
- مرلین؟
- کسی با من کار داره؟

لارا خوشحال از اینکه توانسته بود توجه مرلین را جلب کند، ادامه داد:
- لارا هستم، من رو یادتون میاد؟
- یارا؟ کجات زخم شده؟
- لارا هستم مرلین کبیر، لارا لسترنج.
- صبر کن!

مرلین دستش را به سمت گوشش برد و سمعکش را بیرون آورد و آن را تمیز کرد، لارا کمکش کرد تا کمی صدای آن را زیاد تر کند. تعجبی نداشت که نمی توانست بشنود، حتی اگر گوش مرلین سالم بود نیز هم نمیتوانست از زیر آن موهای انبوه، درست بشنود. الان که جای خود داشت.

- خب، از اول بگو ببینم، کی هستی؟
- لارا هستم مرلین جان.

مرلین به نزدیکی لارا آمد و چند دقیقه ای به چهره لارا خیره شد. درست وقتی که لارا تصمیم داشت از اتاق برود و پیرمرد را با دنیای خودش تنها بگذارد، مرلین توانست او را بشناسد.
- اوه لارا... همونی که پونصد سال پیش رفت از اینجا. چه بزرگ شدی! البته باید تا حالا موهات سفید میشدا!
- نه پیامبر جان، پونزده سال پیش، برای همینه که هنوز موهام سفید نشده!
- میگم دیگه دخترم! پونصد سال زمان زیادیه! موهای آدم سفید میشه... ولی خودمونیم، خوب موندیا! بیا بشین یکمی از گذشته ها حرف بزنیم دخترم.

لارا تصمیم گرفت بیشتر از این به مرلین توضیح ندهد، با وضعیتی که مرلین داشت، بعید نبود که موهایش در همین اتاق سفید شود. میخواست اتاق را ترک کند، ولی دور از ادب بود که دعوت پیامبری را رد کند. با لبخندی بر لب، دعوت مرلین را قبول کرد اما زیر لب دعا می کرد که کاش زودتر بتواند از این اتاق رها شود.


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۵ ۲۳:۵۰:۳۴


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۹۴
#68

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
-سلام عمو رودولف. خوبی؟

رودولف زیر چشمی به لارا نگاه میکرد. بالاخره عمری را پیش بلاتریکس گذرانده بود. میدانست اگر حرفی بزند آن را عملی میکند.
-سلام.
-عمو منم، نشناختین؟ لارا هستم.

رودولف چون به علت پیری حرف های بلا را فراموش کرد و به لارا نگاه کرد. لارا واقعا زیباد بود. همانگونه که رودولف به لارا نگاه میکرد؛ لارا هم به موها و سبیل سفید او نگاه میکرد. رودولف خیلی پیر شده بود.
-خوبی لارا جان؟
-ممنون عمو، بفرمایید.

لارا یکی از گل ها را به رودولف داد. رودولف با دستی لرزان گل را گرفت. به ان نگاهی کرد و لبخندی بر لبش نشست. رودولف باور نمیکرد که لارا با بلاتریکس نسبتی داشته باشد.

-عمو جون میبینم که بالاخره قمه هاتونو کنار گزاشتین.
-نه عمو من با قمه به دنیا اومدمو باهاش از دنیا میرم.

رودولف لبخندی زد و به قمه ها ی روی میز و حتی تخت اشاره کرد. پتو را کنار زد و چند قمه که معلوم بود حتی شب هم آنجا بودند را نشان داد. لارا با حیرت به قمه های بیشمار رودولف نگاه میکرد که ناگهان با صدای خروپف به عمه بلایش نگاه کرد.

-پیر شده. بعضی وقتا که داره باهام حرف میزنه یهو میخوابه. چه کنیم دخترم پیریه دیگه. برو از تو یخچال یه چیزی بیار بخوریم.

لارا با لبخند به رودولف نگاه کرد. رودولف خیلی مهربان شده بود. به سمت یخچال رفت و در آن را باز کرد.
-خب حالا چی بیارم بخورید؟
-یه چیزایی هست اینجا بهش میگن کمفو از اونا بیار.
-عمو کمفو نه، کمپوت درسته.

لارا با لبخند کمپوت را باز کرد و به رودولف رفت. باید میرفت، افراد زیادی بودند که هنوز ندیده بود پس با مهربانی گل هایش را برداشت و گفت:
-عمو جون من باید برم. ولی زود میام، خداحافظ.

لارا با لبخند دست تکان داد. رودولف از این که لارا میرفت ناراحت شد ولی چیزی نگفت فقط سر تکان داد و دوباره مشغول خوردن شد.لارا برای بار اخر به عمه خود نگاهی کردو از در بیرون رفت. بلافاصله پس از این که لارا در را بست صدای جیغ و داد از اتاق به گوش رسید.
-یچیزی بخوری؟ ها؟ چیه هی به این دختر لبخند تحویل میدی؟ بزار نشون بدم...

لارا با لبخند رفت تا بقیه را هم ببیند.


Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.