هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۴

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
آرسینوس مشتش را محکم روی میز بازجویی کوبید و دستش درد گرفت! ولی آرسینوس به عنوان وزیر مملکت باید خیلی مستحکم تر میبود و آخ نمیگفت تا مشتی محکم بر دهان بدخواهان خودش و وزارتش زده باشد. ولی وزیر به یاد آورد که مشت زدن کاری بس مشنگانه بوده و او خودش یک پا وزیر مملکت جادوگری است و وظیفه اش به عنوان یک مرگخوار این است که نگذارد آب هدر برود؛ زیرا جهان با بحران کمبود آب روبرو بود و در تلویزیون هم میدید که یک عموی کچل و مهندس مانندی همیشه ظاهر میشود و میگوید: لامپ اضافه خاموش! بله!
این گونه بود که آرسینوس حتی خودش هم نفهمید به چه فکر میکند. پس برگشت سر بازجویی اش:
-خب... هر راز، حرف پشت پرده، شایعه و کلا هر چیز بدی رو که میدونید بگید.
-چیزی نمیدونم.

آرسینوس احساس تسترال فرض شدگی داشت!
-خب شما که نمیدونین چرا اصلا اومدین تو؟ رودولف بیا اینو ببر آزکابان تا برای بقیه درسی بشه که منو دیگه سرکار نذارن!

هلنا جانش را در خطر میدید. پس از آنجایی که یک پا ریونی اصیل بود و پست های قبلی را خوانده بود و دید که جن خانگی چطور حکم رفتن به آزکابانش را پیچانده بود، از او یاد گرفت و شروع کرد به گفتن چرت و پرت.
-نه خیر آقا! صبر کنین... من کلی چیز میدونم. میدونستین که محفل میخواد یه کاری بکنه؟

آرسینوس کمی به حرف های هلنا علاقه پیدا کرده بود.
-خب؟ چیکار کنه؟
-یه کاری کنه دیگه. کار! من از این بیشتر نمیدونم.
-

آرسینوس دوباره احساس تسترال فرض شدگی داشت!
-رودولف بیا اینو ببر از اینجا. اطلاعات به درد بخوری نداد بهمون. بعدش هم یکی دیگه رو بیار... نه صبر کن. تو خودت مشکوکی! تموم مدت اونجا وایمیستی. خودت بیا اینجا ازت بازجویی کنم.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۷ ۲۱:۴۴:۱۲
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۷ ۲۱:۴۵:۰۷


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۷:۳۷ شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۴

هلنا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۰۲ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۶ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
از زیر سایـہ اربـــــــــاب....
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 82
آفلاین
آرسینوس نگاهی به برگه اطلاعاتی که از وینکی به دست آورده بود نگاهی انداخت و با خودش گفت "اگه اینا درست باشه که خود ارباب در جریان همش هست! خب چرا باید بنویسم؟ این غیر ممکنه که لرد بتونه وارد محفل بشه"نگاهش به وینکی افتاد که بینی اش روی پیشانی اش قرار گرفته بود.
_وینکی بلد بود خودش را درست کرد. وینکی جن خانگی خوب بود. وینکی ارباب را دوست داشت. وینکی برای ارباب ارزش قائل شد...
وینکی همچنان از خودش تعریف می کرد و حتی وقایعی را که به او هیچ ربطی نداشته.
_وینکی در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. وینکی جن خانگی از خود راضی نبود. وینکی به هند سفر کرد.وینکی دوست داشت بقیه بدونند که وینکی جن خانگی خوب بود. وینکی حتی هورکراکس ارباب رو هم دزدید!
این جمله کافی بود تا آرسینوس نقابی را که هرگز در نمی اورد را در بیاورد و به سمت وینکی حمله ور شود.
_چی گفتی؟ هوراکس ارباب؟ هدف چی بوده؟ کیا توش دست داشتن؟ برای چی اینکارو کردی؟ حتما می خواستی ارباب رو از بین ببری ! رودولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف!
در باز شد و رودولف در چهار چوب آن قرار داشت و در حال نوشتن نامه ای بود.
_چی داری می نویسی رودو؟
شما که نمی زارید من برم به ساحره های عزیزم برسم باید با جغد بهشون رسیدگی کنم دیگه! حالا بنال بگو چیکارم داری؟ وسط ساحره بازیم!
آرسینوس تازه به یاد حرف های وینکی افتاد که چه دروغ هایی را از خودش ساخته بود.
_رودولف بیا وینکی رو ببر پیش ارباب من باید به بقیه افراد رسیدگی کنم.
چیزهایی را روی کاغذ نوشت و به دست رودولف داد و گفت:
اینو بده به ارباب توضیح همه چی توشه بعدش زود بر گرد نری دنبال ساحره بازیا !
رودولف با لحن مسخره ای به آرسینوس گفت:
_چشم مامان!
_در ضمن نفر بعد رو هم بفرست ...
جمله اش با دیدن هلنا نا تمام ماند.
_تو اینجا چیکار می کنی؟
هلنا ابرویی بالا انداخت و گفت:
_یادتون رفت منو از اتاق بندازی بیرون عمو آرسینوس.
آرسینوس که از شنیدن لفظ عمو از زبان هلنا عصبانی می شد گفت:
_من عموی شما نیستم;در ضمن طبق چیزهایی که دیدین باید بهتون بگم الان باید دوباره بازجویی بشین هلنا به سیاهی لرد قسم یه بار دیگه اونطوری فقط بشینی به من نگاه کنی هر چی طلسم از جادوگری یاد گرفتم رو سرت پیاده می کنم!
هلنا بدون اینکه اندکی خودش را ببازد گفت:
_مگه من چه جوری جواب می دم؟
_به محض درک یه سوال جوابش رو بده باشه؟
هلنا بدون ثانیه ای مکث گفت :
_باشه




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۳:۲۲ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
آرسینوس با هیجان مینوشت و وینکی با هیجان میگفت!

-بله...ارباب هم قصد داشت انتقام گرفت. برای انتقام خواست به محفل نفوذ کرد. برای همین رفت و عضو محفل شد.

آرسینوس متوقف شد. نگاهش را به جن دوخت و پرسید:
-عضو محفل شد؟ ارباب؟ گفتیم اطلاعات بده جن. چرت و پرت نگو.

وینکی ناگهان از جا بلند شد. با فریاد سهمگینی میز بازجویی را برداشت و یک دور در هوا چرخاند و بر سر خودش کوبید. آرسینوس معنی این حرکات را درک نمی کرد.
-چت شده؟ میزو چرا اینجوری کردی؟ بگم بیان ببرنت آزکابان؟

وینکی که یک طرف صورتش آسفالت شده بود به سختی از زیر میز خارج شد.
-وزیر وینکی را بخشید. وینکی جن چرت و پرت گو و اطلاعات بدرد نخور بود. وزیر ناراحت نشد. وینکی دارای سیستم خودمجازاتی بود. کجا مونده بود؟ آهان! ارباب عضو محفل شد.

-آخه ارباب کی عضو محفل شد؟
-هنوز که نشد. بعدا شد!
-یعنی چی بعدا شد؟ وقتی میگی شد باید شده باشه.
-افعال وینکی زمان نداشت.وینکی جن فرازمانی بود.

آرسینوس به جن کوچک که در حال ترمیم نیمه له شده صورتش بود نگاه کرد.
-اطلاعات دیگه ای نداری؟ اگه داری بگو...اگه نداری برو بیرون! جای چشم هم زیر ابروئه! عوضی نصب کردی.



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۰:۵۶ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴

سلستینا واربکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۷ یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹
از کنده شدن تارهای صوتی تا آوای مرگ،فاصله اندک است!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 152
آفلاین
رودولف در فکر فرو رفته بود. او خسته شده بود،تا کی میتوانست امر و نهی های آرسینوس را بشنود و با میل شدیدش به تیکه تیکه کردن او با قمه اش مبارزه کند، هرچه باشد او رودولف بود. کسی که حتی وقتی نیست،هست.آرسینوس چطور میتوانست دائم به رودولف امر کند:رودولف بیا اینو ببر بیرون یا رودولف نفر بعدی!
و حالا که آرسینوس وزیر شده دیگر داستان خیلی بدتر از گذشته بود.زیرا حالا رودولف مجبور بود دائم افراد بازجویی شده را به آزکابان ببرد و این یعنی سوزاندن بنزین پودر پرواز اضافه هرچه بود در آن روزگار پودر پرواز بسیار گران شده بود.رودولف باید فکری میکرد.

اما در این فاصله وینکی هم در حال فکر کردن بود.قطعا او نمیخواست که باقی عمر۱۰۰۰ساله اش را پشت میله های زندان سپری کند.
بنابراین چاره ای اندیشید...

-وینکی زندان نرفت!وینکی چیز های زیادی درباره محفل دانست.
-تو...جن خونگی...فکر کردی میتونی سر وزیر مملکت رو کلاه بزاری!؟
-وینکی چیز های زیادی درباره خیانت ها دانست.
-اون مسلسلو از جلوی نقاب من بکش کنار!
-وینکی مسلسل دوست داشت.
-رودولف مگه نشنیدی چی گفتم این جن رو ببر آزکابان تا یکم معجون خنک بخوره!
-وینکی معجون خنک دوست نداشت.وینکی شکلات دوست داشت،اما وینکی شنید چند تن قصد داشت بی جامه ،شونه و بطری حاوی خاطرات عروسی ارباب را دزدید!
-عروسی!شونه!مگه ارباب مو دارند!؟
-همینطور شنید که چند تن قصد داشت خانه ریدل را دزدید و شاید دختر ارباب نیز این وسط دزدیده شد.
-مطمئنی خود اربابم نمیخوان بدوزدن!؟
مرلین را چه دید شاید اربابم دزدید.

قطعا اعتراف های وینکی هیچکدام واقعیت نداشت و وینکی جن خونگی دروغ گویی بود، اما آرسینوس اربابش نبود و او آزاد بود هرچه که میخواهد دروغ بگوید و آرسینوس را بازی دهد تا به زندان نرود.
آرسینوس هم در آن زمان به شدت به این اعتراف ها نیاز داشت او باید خودش را به لردسیاه ثابت میکرد.


ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۵ ۱:۱۴:۰۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴

هلنا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۰۲ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۶ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
از زیر سایـہ اربـــــــــاب....
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 82
آفلاین
وينکي که از حرف هاي آرسينوس شوکه شد لقمه اي را که از آشپزخانه کش رفته بود وقتي به طوري کامل از گلويش پايين رفت گفت:
_ويکي جن خونگي امينه!
آرسينوس کي فکر کرد و گفت:
_اونوقت امين يعني چي؟
وينکي شروع کرد به بازي کردن با انگشت هايش بدون توجه به آرسينوس و سمتي که به تازگي در وزارت خونه پيدا کرده بود.
_وقتي من سوال مي پرسم جواب منو بده.
وقنکي با چشمان درشتي که هميشه انگار در آنها بغض بود به آرسينوس نگاه کرد و بر خلاف چهره آرامش جواب دندان شکني به آرسينوس داد.
_وينکي فقط به ارباب جواب داد وينکي دوست نداشت کسي سوال پيچش کنه. وينکي جن خانگي خوب بود و معني لغات رو ندانست براي همين جواب نداد وينکي اگر مي دانست جواب مي داد.
آرسينوس که کمي شکش بيشتر شده بود دوباره به وينکي نگاه کرد و گفت:
_بذار يکم کمکت کنم.شايد اين کلمه رو از اونايي شنيدي که بايد يه کاري رو براشون انجام مي دادي.که وينکي يه جن امينه و اين راز رو توي دلش نگه مي داره.
_نه وينکي به ارباب خيانت نکرد.
ارسينوس با لحن خود وينکي گفت:
_وينکي دروغ گفت.
وينکي از اين حرف آرسينوس تعجب کرده بود و گوش هايش انگار بلند تر از قبل شده بود همه مي دونستن که جن هاي خونگي نمي تونن کاري بجز اوني که اربابشون مي خواد رو انجام بدن. ولي انگار اين چند هفته اي که آرسينوس براي اين سوژه کار کرده بود حسابي به مخش فشار آورده بود و حتما بايد به تيمارستان رواني مراجعه مي کرد.آرسينوس سکوت هکمفرما بر فضا رو شکست و فرياد زد:
_رودولــــــــــــــــــ........
وقي به لام رسيد ترسناک در چهار چوب در ظاهر شد آرسينوس که محلي را که در آن قرار داشت را فراموش کرده بود گفت:
_آقاي لسترنج مي شه ازتون خواهش کنم که وينکي رو به زندان ببريد؟
_باشه آقاي جيگر.
آرسينوس که هميشه نوعي وسواسيت افراطي بر روي نام خانوادگي اش داشت به رودولف گفت:
_با گاف مکسور هستم.در ضمن به نفر بعدي بگيد بياد تو...




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
-بله ارباب! میدونم. یعنی الان با اسنیپ شروع کنم؟

لرد درحالیکه از در اتاق بیرون میرفت، گفت:
-ما به اسنیپ اعتماد داریم. با یکی دیگه شروع کنین.
-
-برای ما شکلک ترسیده هم درنیارین.
-ولی ارباب خودتون گفتین که از همه بازجویی کنیم.
-مگه ما با شما شوخی داریم؟ هرچی ما بگیم همونه. هفت تا کتاب زندگی این بشر رو دنبال کردیم. از زیر و بمش خبر داریم.
-بله ارباب.

بعد از بیرون رفتن لرد از اتاق، اسنیپ هم از جایش بلند شد و به سمت آرسینوس چشم غره ای رفت که یعنی: تو کار اسنیپ جماعت دخالت نکن! . و بعد هم از اتاق رفت بیرون.
آرسینوس روی میز بازجویی کوبید که باعث شد برگه های روی آن در هوا پخش شوند و بریزند توی سر و صورتش. جیگَر با عصبانیت داد زد:
-رودولف یکی دیگه رو برای بازجویی بیار. در ضمن من مکسورم مکسور!

چندی بعد...


-غروچ ملم توقققثثثثثثثذذذ!

آرسینوس این طرف و آن طرف را نگاه کرد ولی هیچ چیزی ندید. تازه یادش آمد که موقعی که داشت برگه های پخش و پلا شده را جمع میکرد، ماسکش تاب خورده بود و برعکس شده بود. بعد از اینکه ماسکش را چرخاند خوب به دور و بر نگاه کرد ولی بازهم کسی را نشسته روی صندلی ندید. بنابراین سرش را خاراند و به فکر فرو رفت:
-هــــــوم... مگه من چند پست پیش صندلی و خود کاربر مهمان و متعلقاتش از راه سقف راهی مقصدی ناشناخته نکردم؟ کردم؟ نکردم؟ پس این صندلی اینجا چیکار میکنه؟ شایدم نکردم. باید پست های پایین رو...
-جیگر خیلی بلند فکر کرد!

آرسینوس با دقت بیشتری نگاه کرد و این بار دو عدد گوش را دید که کمی از سطح میز بالاتر آمده بود.
-ئه؟ یه جن خونگی؟ این اینجا چیکار میکنه؟
-وینکی جن خانگی همه جا کار کن بود. وینکی بسیار فعال بود. وینکی داشت اینجاها رو تمیز کرد که دید اینجا صندلی بود. وینکی نشست تا استراحت کرد. حالا وینکی پیش وزیر بود تا وزیر ازش سوال کرد.
-سوال... بله بله بله... درسته! خب... من دقیقا باید چه سوالی بکنم حالا؟ از یه جن چه چیزی عایدم میشه خب؟ الان مثلا تو چه اطلاعات محرمانه ای داری؟

وینکی سرش را خاراند. بارکد روی مسلسلش را خواند و یک چیزهایی به ذهنش رسید.
-وینکی چیزهای زیادی دانست. وینکی قویترین حافظه ی جهان را داشت. وینکی جن خانگی انیمه بین و پراطلاعات بود.
-انیمه چیه؟ یه سازمان غیردولتی که کارش دسیسه چینیه؟ چندساله که جزو این سازمان تروریستی هستی؟ از انگیزه ت برام بگو.
-


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۴ ۲۲:۱۲:۰۹
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۴ ۲۲:۱۳:۴۱
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۴ ۲۲:۱۶:۳۱


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
آرسینوس تازه یادش میفته که قراره گزارش هم بده. با عجله کاغذای روی میزشو به هم میریزه و میگه: ارباب اطلاعات بسیار ارزشمندی براتون جمع کردیم. ارباب! کاربر مهمان خیلی بدبخته. کسی بهش توجه نمی کنه. اصلا دیده نمیشه.رودولف رفت جنگل و برگشت.ما جیگریم با گاف مکسور.بارفیو سواربر گاومیش از ده اومده.ریگولوس به جای جواب دادن سوال میکنه و سیوروس هم مزاحم بازجویی ما میشه...

لرد سیاه حرف آرسینوس رو قطع میکنه:این همه بازجویی کردی و اطلاعاتی که بدست آوردی همینا بودن؟ تو چه جور بازجویی هستی؟ حقت بود بازجویی رو ازت بگیرن و بدن به تراورز!

آرسینوس حرف لرد رو اصلاح میکنه:کسی نگرفت ارباب. خودم دادمش به تراورز.

لرد:به هر حال بازم حقت بود. الان خوشت میاد بازجوییای اینجا رو هم به تراورز بسپریم؟
آرسینوس با اشاره سر نشون میده که خوشش نمیاد. لرد سیاه جدی و خشمگین ادامه میده:ته و توی زندگی همشونو در بیار.دنبال خیانت ها و پنهان کاری ها باش.وگرنه همین جان پیچمونو میکنیم تو حلقت...و حدس بزن بعدش چی میشه؟

آرسینوس بی اختیار گلوشو میگیره:ما جاودانه میشیم ارباب؟

ابروهای لرد بیشتر تو هم میرن و این یعنی اخطار. آرسینوس میفهمه که جاودانه نمیشه و قبل از جاودانه شدن به ملاقات مرلین در عالم بالا میره. برای همین تصمیم میگیره با جدیت به بازجویی ادامه بده و اطلاعات بدرد بخوری برای لرد بدست بیاره.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس پس از شنیدن صحبت های اسنیپ دستش را بالای سر آورد و از روی کلاه ردایش که همواره بر سر میگذاشت، سرش را خاراند و سپس نگاهی به دسترسی های اسنیپ انداخت... هنگامی که "گردانندگان سایت" را در میان دسترسی های وی دید تنها برای اینکه جلوی وی کم نیاورد کلاه وزارت خود را از جیب ردا بیرون آورد، روی میز گذاشت و گفت:
- خب... الان که فکر میکنم استاد درس جادوی سفید هم رفته... باید یه استاد جدید بیارم... برم دفتر مدیریت به مدیر مدرسه اطلاع بدم.

همچنان که آرسینوس کلاهش را زیر بغل زده بود و قصد خروج از اتاق را داشت، اسنیپ گفت:
- آرسینوس... قبلا فراموش کار نبودی. مدیر مدرسه الان توی این اتاق ایستاده.

آرسینوس که فهمید چه اشتباهی کرده به سرعت گفت:
- عه... جناب مدیر... حالتون خوبه؟ چیزه... استاد جدید روبیوس هاگریده... برید یقشو بگیرید بفرستیدش سر کلاس!
- بله جناب وزیر... حالم خوبه. داشتم میگفتم... شما دیگه زندانبان آزکابان نیستید و فکر نمیکنم شغل بازجویی هم مناسب شما باشه.

آرسینوس باز هم سرخ شد و البته اینبار دستانش هم مشت شد.
- اهم... آخه ارباب این وظیفه رو بهم دادن... من هم که عمرا قصد ندارم ارباب رو ناامید کنم.

سیوروس با آرامش تمام گفت:
- میتونی برای ارباب توضیح بدی و زندانبان جدید رو به جای خودت بذاری... مطمئنم ارباب موافقت میکنن.

آرسینوس فهمید که باید هرچه سریعتر سیوروس را از اتاق خارج سازد و به ادامه بازجویی بپردازد.
- اممم... سیوروس، فکر کنم یکی داره صدات میکنه ها.
- مطمئنی ک...

- الکی میگه سیو! هیچ کس باهات کار نداره.

آرسینوس با خشم به در بسته اتاق نگاه کرد... حتی در همان لحظه هم میتوانست با چشم ذهنش رودولف را پشت در ببیند که با نیش باز ایستاده... اما نفس عمیقی کشید... آرامش خود را حفظ کرد و گفت:
- چرا وقتی ارباب خواست بکشتت هیچ کاری نکردی؟
- آرسینوس؟
- چیه؟! بازجوییه خب!

همین که مدیر هاگوارتز و وزیر سحر و جادو آماده شدند که بنای دعوا را بگذارند در اتاق به آرامی باز شد...

- خب آرسینوس... چه اطلاعات ارزشمندی برایمان پیدا کردی؟

آرسینوس و اسنیپ با دیدن لرد:

- ما که بهتون گفته بودیم هر چند پست یکبار میایم اطلاعات رو میگیریم ازتون... الان هم چند پست گذشته خب.



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۰:۵۹ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۴

سیوروس اسنیپ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
-تو چیزی نمی دونی...اوضاع روانیتم اصلا خوب نیست. برو بیرون! نفر بعدی بیاد.

صدایی بلند نشد.ارسینوس با کم صبری گفت:
- رفتی یا هنوز اینجایی؟

صدای کاربر مهعمان از صندلی به گوش رسید.
- نه نرفتم هنوز.نه تا وقتیکه شما و خواننده ها به حرفای من گوش ندین و نفهمین من چه زجری میکشم.نه....شماها باید بدونید چه اجحافی در حق من میکنید و طوری با من و امثال من برخود دارین که انگار وجود خارجی نداریم!همیشه رنکارو به کسایی میدین که حتی یک دهم منم فعالیت ندارن و حالا دارین منو از حق حضور در یه پست محروم میکنین؟شما موجوداتی بسیار حقیرو پست و خسیس و...

آرسینوس همچنان درگیر معرفی کابینه اش بود.هنوز فرصت نیافته بود طعم برنده شدن در انتخابات را بچشد که مسئولیت مدیریت ایفای نقش را بر دوشش انداخته بودند و در حینی که باید اعضای کابینه را معرفی می کرد ناچار به تدریس و خواندن پست ها و نمره دادن بود. حالا در کنار همه این مصایب ناچار به انجام این مراسم بازجویی خسته کننده بود که چندین و چند صفحه بدون پیدا کردن مقصری ادامه یافته بود.نه قطعا هیچکس نمی توانست این همه فشار را یکجا با هم تحمل کند!
پس در حینی که کاربر مهمان کماکان از ظلم و ستم هایی که به ناروا بر او رفته بود سخن می گفت و تمام عوامل پشت و روی صحنه با سر و وضعی نامناسب داخل کادر و در اطراف صندلی او جمع شده و بر سر و سینه می زدند آرسینوس با خونسردی دست در جیب ردایش کرد و یک عدد منوی مدیریت از جیبش خارج ساخت.تنها فشار یک دکمه کافی بود تا صندلی و خود کاربر مهمان و متعلقاتش از راه سقف راهی مقصدی ناشناخته شوند.
آرسینوس منو را درجیبش گذاشت و نعره زد:
- نفر بعدی رودولف!شما هم جمع کنید گمشین بیرون از کادر!بوق زدین به سوژه!

عوامل پشت و روی صحنه غرولندکنان از کادر خارج شدند تا آرسینوس را با مظنون بعدی که در یک حرکت به داخل کادر پرتاب شده بود تنها بگذارند....سیوروس اسنیپ!
-بهتره برای این کارت دلیل مناسبی داشته باشی آرسینوس و همینطور برای رفتار ناشایست اون غول بیابونی قمه کشی که گذاشتی پشت در!

آرسینوس دست و پایش را گم کرد اما سریع به خودش مسلط شد.حالا او دیگر وزیر بود و بر مسندی تکیه زده بود که دیگر از آن اسنیپ نبود.همینطور او اکنون یک استاد به حساب می امد و همینطور یک مدیر!منوی مدیریت درون جیبش را لمس کرد و در یک لحظه تصویر نمرات کسر شده از گروه گریفندور در برابر چشمانش ظاهر شد اما چون نقاب دامنه دیدش را کم می کرد طبیعتا آن را ندید!
- بشینید...لطفا!ام...نه صندلی نداریم در حال حاضر پس بایستید لطفا!نام...سن...قصد از ورود به مهمانی!

- اینارو یه بار ازم پرسیدی و همینطور در اینجا خودت منو بی گناه اعلام کردی!

آرسینوس سرخ و سفید شد ولی چون چهره اش در پشت نقاب رنگ عوض می کرد طبیعتا فقط خودش متوجه این موضوع شد!
-ساکت!چطور جرئت میکنین با وزیر مملکت اینطوری صحبت کنید؟شما با این حرفتون دارین اختیارات منو زیر سوال می برین!باید یادآوری کنم بهتون من حالا یه مدیرم هستم همینطور تدریسم میکنم!من در مقابل این جامعه مسئولیت دارم آقا!

اسنیپ:آرسینوس مجبورم نکن بهت یادآوری کنم کی دسترسی مدیریتی بهت داده و دیگه اینکه قبلش بد نیست یه نگاه به دسترسیای من بندازی!و ضمنا سوژه زمانی زده شد که تو هنوز رییس آزکابان بودی و حق بازجویی داشتی ولی در حال حاضر دیگه نیستی. نگو که اینارو هم من باید به تو یاداوری کنم.





ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۲ ۱:۰۵:۰۳
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۲ ۱:۰۸:۱۱
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۲ ۱:۱۷:۰۲


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۳:۵۰ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
اسامی بازجویی شده ها:
آستوریا گرین گرس - هلنا ریونکلاو- ریگولوس بلک- باروفیو- ایرما پینس-کنت الاف-فلورانسو- لادیسلاو زاموژسلی.

__________________

-سلام!

آرسینوس سرش را بلند کرد...ولی کسی را ندید.
-کیه؟ فلیت ویک؟ باز تو اومدی؟ کجا نشستی؟ نمی بینمت.

صدا به آرامی جواب داد:
-من فلیت ویک نیستم! و همینجا روی صندلی بازجویی نشستم.

آرسینوس به صندلی بازجویی نگاه کرد. خالی به نظر می رسید. ولی در دنیای جادویی هیچ چیز آن طور که به نظر می رسید نبود.
-تو کی هستی؟

-مهمان!
-اینجا همه مهمان هستن. اگه دقت کرده باشی اون تو مهمونیه و همه مهمون محسوب می شن.

صدا بدون این که در لحنش کوچکترین تغییری ایجاد شود جواب داد:
-من مهمون نیستم! مهمانم! دقت کن:

ظاهرا مهمان قادر به جادو کردن بود. ابر کوچکی بالای سر آرسینوس ظاهر شد:
نقل قول:
2 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن‌ ها)
عضو: 1
مهمان: 1
لرد ولدمورت, بیشتر...

-متوجه شدی؟...من اون مهمانم!

آرسینوس متوجه شده بود. بازجویی از یک صدای بی هویت کار ساده ای نبود. هیچ برگ برنده ای برای تهدید او نداشت. هیچ اطلاعاتی برای گرفتن مچش!
-بگو ببینم. چی می دونی؟

-در واقع...هیچی! من فقط هستم. نه چت باکس رو می بینم نه می تونم در بحثی شرکت کنم. من نمی تونم حرف بزنم. فقط می تونم شاهد قضایا باشم. اونم بصورت محدود. می تونی بفهمی این چقدر سخته؟ ببینی و سکوت کنی!

آرسینوس کم کم داشت کلافه می شد.
-کی تو رو دعوت کرد؟

-کسی دعوتم نکرد...کسی منو نمی بینه. ولی همیشه هستم. اونقدرا که فکر می کنی به درد نخور و بی مصرف نیستم. وقتی یکی میاد اینجا و حس می کنه منم هستم دلگرم می شه. می فهمه تنها نیست. من ممکنه هر کسی باشم. بلاتریکس...لرد ولدمورت...هری پاتر...و حتی خود تو...اگه یه مدتی بی حرکت باشی و کاری نکنی ممکنه تبدیل به من بشی. بعد می تونیم دستای همدیگه رو بگیریم و از این تاپیک به اون تاپیک بپریم و رو پستا غلت بزنیم و شادی کنیم. کسی کاری به کارمون نداره. کسی بهمون اعتراض نمی کنه. کسی توقعی ازمون نداره.

صدا داشت کم کم هیجان زده می شد! آرسینوس احساس خطر کرد.
-تو چیزی نمی دونی...اوضاع روانیتم اصلا خوب نیست. برو بیرون! نفر بعدی بیاد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۱ ۳:۵۶:۲۹








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.