هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴

تری  بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۲ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
"ارشد راونکلاو"


درِ خوابگاه پسران به آرامی باز شد. تری پاورچین وارد خوابگاه شد. با دستانی لرزان چوبدستی اش را به سمت جعبه ای که بر روی لباس های تا شده و مرتب درون چمدان مایکل قرار داشت، گرفت. تری در حالی که انتظار داشت جعبه پرواز کنان به سوی او بیاید، وردی را زمزمه کرد اما جعبه بی حرکت ماند. یکی از پسرها روی تختش تکانی خورد. تری نفسش را در سینه حبس کرد. پس از اطمینان از شرایط، نفسش را بیرون داد و نفس عمیقی کشید. لرزش دستانش را کنترل کرد و اینبار با تمرکز بیشتر چوبدستی را به طرف جعبه گرفت.

- آکیو!

جعبه به آرامی از روی لباس ها بلند شد و به سمت تری به پرواز در آمد. تری که برق خوشحالی در چشم هایش نمایان بود، دستانش را باز کرد و منتظر نشستن جعبه بر روی دستانش بود، که ناگهان جعبه برای چند لحظه متوقف شده و در جای خود معلق ماند، سپس به سمت تخت مایکل به حرکت در آمد. تری با چشمانی گشاد شده به مایکل نگاه کرد اما به خاطر نور کم خوابگاه متوجه حرکات مایکل نشد.

نور سبز رنگی خوابگاه را روشن کرد. دست های تری به صورت ناخودآگاه به هم چسبید و طنابی دور مچش پیچیده شد. در همان حین تری صورت مایکل را دید که با خشم به او نگاه می کرد و چوبدستی اش را به طرفش گرفته بود. با ناپدید شدن نور سبز رنگ، دوباره اتاق در تاریکی فرو رفت.

- دیپالسو!

تری در تاریکی، محکم به عقب پرتاب شد و به دیوار پشت سرش برخورد کرد و ناله ای سر داد. همه ی افراد درون خوابگاه که از صدای مایکل و صدای برخورد تری با دیوار بیدار شده بودند، با تعجب در تاریکی به دنبال عامل صدا می گشتند.گلرت چراغی را روشن کرد و با دیدن وضعیت تری، چوبدستی اش را به سمت او گرفت.

- فینیته! پاشو تری! اینجا چه خبره؟ تو توی خوابگاه ما چیکار داری؟! سریع توضیح بده.

تری که از شرِّ طناب های دور مچش خلاص شده بود، در حالی که مچش را ماساژ میداد، با بغض به مایکل نگاهی کرد. مایکل با تردید به تری نگاه کرد و سریع طلسمی را رو به جعبه خواند. تری چشمش که به جعبه افتاد، بغض و ترس را فراموش کرد و دوباره با تصورِ جعبه ی پر از شکلات که به سمتش می آید، ورد آکیو را زمزمه کرد، اما جعبه هیچ تکانی نخورد.

مایکل:

گلرت دست به چانه، ابتدا نگاهی به مایکلِ آسوده خیال کرد، سپس چشمانش را به تریِ عصبانی و شوک شده دوخت.

- هوم! آفرین تری و مایکل! از ورد ها به درستی استفاده کردین! 40 نمره به ریون اضافه میشه! اما تری! کارم هنوز با تو تموم نشده!





Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴

محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۲۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین
رولی بنویسید که خاصیت های ذکر شده برای طلسم ها را هرچه بیشتر نشان دهد. استفاده از طلسم های جدید اجباری نیست!

کلاس تاریخ جادوگری به طرز غیر قابل انکاری سخته کننده بود و دقیقا همان جور که رولینگ توصیف کرده بود صدای پروفسور بینز به صدای لالایی شباهت زیادی داشت ، گرمای تابستان هم به خواب آلود بودن افراد کمک می کردبه طوری که به غیر از ریونی ها _ و هرمیون _ کسی به درس گوش نکند و به جای آن کمی پرت بزند.

رز زلر روی صندلی کنار لاک کنار پنجره نشسته بود و سعی می کرد اسلیترینی های بی خیال که کنار دریاچه نشسته بودند و یخمک پرتغالی می خوردند و ماهی های مرکب را ناز و نوازش می کردند، را نادیده بگیرد.ولی نسیم خنکی که گهگاهی به داخل کلاس سرک می کشید این کار غیر ممکن می کرد.

در کنار رز ، لاک گربه اش را روی پاهایش گذاشته بود و به جای گوش دادن به درس با گربه بازی می کرد:
- چه گربه ی ملوسی!

رز به این فکر افتاد که اگر او به جای جغد گربه داشت می توانست مثل لاک با گربه اش بازی کند و زیر لب به لاک گفت:
- خوش به حالت!

بعد خودش را تصور کرد که دارد با گربه اش بازی می کند. هنگامی که سر گرم بازی با گربه بود، صدای پروفسور پرودفوت ازکلاس کناری بلند شد:

نقل قول:

آکیو: فرا خواندن موجودات کوچک یا اشیا. برای این کار، اگر تصویر چیزی را که می خواهید احظار کنید را به صورت واضح در ذهنتان داشته باشید، بدون توجه به این که چقدر دور از شما قرار دارند، به سوی شما خواهند آمد.


با شنیدن صدای پروفسور پرودفوت هیجان زده شد ومانند همیشه رفت رو ویبره!
ویبره زنان تصمیم گرفت گربه ای احظار کند و با او بازی کند ولی متاسفانه آخرین گفته ی پروفسور پرودفوت را نشنید و نفهمید که نمی تواند چیزی که صاحبش نیست را احظار کند!

رز چوب دستی اش را از پنجره بیرون برد و گربه را در ذهنش تصور کرد و بعد از ته دل آرزو کرد که گربه به سمتش بیاید و درآخر چوب دستی را حرکت داد و زیر لب گفت:
- آکیو !

مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد . رز نا امید از داشتن گربه به سمت تخته برگشت و سعی کرد دست خط شفاگری ( همان دکتری) بینز را بخواند.
زمانی که تقریبا داشت موفق می شد چیزی به سرش خورد و گورکن هافل دور سرش به چرخش در آمد.

رزدر حالی که دستش را روی قسمتی از سرش که ضربه خورده بود گذاشته بود؛ گفت:
- آخ چی بود؟

وندل لنگه کفش مهمانی را که کنار صندلی افتاد بود را برداشت وبه رز داد. رز زیر لب تشکری کرد و فکر کرد " او که لنگه کفش احظار نکرده بود، پس چه جوری این لنگه کفش به کلاس آمده بود؟ "

با صدای جیغ خفیف لاک که می گفت:

- رز اونجا رو!
به سمت پنجره برگشت و وسایلش را دید که به سمتش می آید. هول شوده بود و نمی دانست چه کار باید بکند.رز نگران پچ پچ کرد:
- لاک!وندل! ناظرین ! یه کاری بکنین دیگه!

پروفسور بینز هم همچانان مشغول درس دادن بود و هافلی ها نمی خواستند از او کمک بگیرند زیرا پس از کمک از هافل امتیاز کم می کرد. وندلین و لاک و چند تن دیگر از هافلی ها در جنگ با وسایل رز بودند که امداد غیبی مرلینی از راه رسید:

نقل قول:

فینیته: از بین بردن تاثیر بقیه ی طلسم ها و وردها.

دیپالسو: طلسم طرد کننده، هر چیز را که در برابر نوک چوب‌دستی شما باشد را به سمت عقب پرتاب می کند.


طلسم های مفیدی به نظر می آمد. وندل اول از همه واکنش نشان داد و از ورد فینیته استفاده کرد تا احظار وسایل تمام شود. بعد از وندل هافلیون یکی یکی چوب دستی هایشان را به سمت وسایل می گرفتند و دیپالسو را زمزمه می کردند.

کمی بعد وسایل رز یکی یکی به سمت عقب پرت می شدند و بر سر افراد توی حیاط می ریختند. اسلیترینی ها وحشت زده از زیر باران وسایل رز جا خالی می دادند و فریاد کشان به سمت قلعه می رفتند.

بلاخره بارش وسایل پایان یافت. هافلیون خوشحال از کارشان بودندو با رضایت به همدیگر نگاه می کردند که که آریانا پرسید:
- حالا وسایل توی حیاط رو چیکار کنیم؟

تصمیم بر این شد که رز و آریانا بی سر و صدا از کلاس فرار کردنند و به سمت حیاط برون وتا قبل از آمادن مک گونگال وسایل را جمع کنند. به طرز شگفت انگیزی توانستند تا قبل از اینکه پروفسور بیاید؛ با ریپارو وسایلی که شکسته بود را به شکل اول در آورند و با استفاده از ورد جمع آوری تمام وسایل را جمع کنند و به تالار هافلپاف برگردند و از کسری امتیاز جلوگیری کنند.




پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱:۴۲ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴

اوتو بگمن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
اوتو، پشت در تالار وایستاده بود و داشت مخ کلاغه رو می زد تا رمزو بگه و درو براش باز کنه.
- پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ، نیس...
- ببین باو، چرا تسترال بازی در می یاری؟ حسش نی درو برات باز کنم! یا سوالو جواب بده یا برو کنار بزار باد بیاد.
- من به تو چی بگم آخه؟ نمی فهمی؟ میگم سوالت مخ انیشتینم میبره کما! من چه بدونم سوسک هفت خط و خال کیه؟! :vay:
- به خودت مربوطه!

اوتو کمی به ذهن یاتاقان زدش فشار آورد که حاصلش خاک بر سری بود اما حداقل با همین فشار آوردن یه لامپ بالا کلش روشن شد و گفت:
- تو می دونی ریونیم دیه، پس راهنماییم کن!
- باشه، لقبه فردیه.
- فک کنم بتونم بگم، آکیو سوسک هفت خط و خال!

ناگهان اوتو یکی از ریتا خورد و دو تا از دیوار!

اوتو که آمپر چسبونده بود با ملاقه، از الاغه، زد تو سر کلاغه و فرستادش ای سی یو! بعدم رو به ریتا کرد و با خجالت گفت:
- ببخشید، نمی دونستم رمز شمایی.

ریتا که دیگر کارد می زدیش می مرد( نه توقعدداری کارد بزنی خون نیاد!)، با فریاد گفت:
- احمق، می فهمی منو آکیو کردی؟! داشتم خیر سرم... اصن ولش کن!

اوتو کمی رنگ به رنگ شد و بعد درو باز کرد و داخل تالار شد. شومینه دیگه بجاش بخاری زده بودن که به هیچ دردیم نمی خورد ولی یه پنکه اون وسطا بود که حداقل بو های بد بدی که ملت تولید کرده بودن رو دور میکرد.
- پخ
- دیپالسو!

ناگهان لینی به کمد کتابا برخورد کرد و از شدت درد اونو کاز گرفت، اونم چه گازی تا جایی که کمده شروع به حرف زدن کرد:
- مرتیکه بی رحم! داری می کَنی!

اوتو که از پاچه هاش اب به زمین می ریخت، برگشت و با دستانی ویبره کنان و قلبی باتری ای به سمت خوابگاه رفت. سر پیچ خوابگاه چشمش به لینی افتاد اما این بار کمد بود که داشت او را گاز می گرفت!
- ول کن... غلط کردم... دیگه گاز نمی گیرم...

سپس چوب دستی اش را به سمت کمد گرفت و نصفه نیمه وردی را بر زبان آورد. کمد شلوار لینی را ول کرد و بی حرکت ایستاد.
- آه اوتو، ممنون. چه وردی بود؟
- امروز سر کلاس گلرت یاد گرفتیم. فینیته هستش، برا خنثی کردن وردا. منم فک کردم حتما کمد رو طلسم کرده باشن که درست از آب در اومد. شب خوش!

و دست به کمر رفت بخوابه... قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴

آلتیداold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
از سرزمین افسانه ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
تالارِ عمومی راونکلاو مثلِ همیشه شلوغ بود. بعد از پایان هر کلاس، راونی‌ها کنارِ شومینه جمع می‌شدند و درسِ آن روز را مرور می‌کردند و تکالیف را با کمکِ همدیگر انجام می‌دادند.

امروز هم پس از پایانِ کلاسِ وردهای جادویی، دانش‌آموزانِ گروهِ راونکلاو مشغول انجام تکالیف جدید بودند. تکلیفی که پروفسور پرودفوت تعیین کرده بود از این قرار بود که باید نحوه‌‌ی کلیِ کارکردِ طلسم‌ها را تمرین می‌کردند.

آلتیدا مشغولِ اجرایِ افسون موبیلارپوس، بر رویِ لیوان‌های رویِ میز بود. لینی درحالِ تماشایِ آلتیدا بود. احساس می‌کرد که آلتیدا چوبدستیش را درست حرکت نمی‌دهد. پس از چند دقیقه معلوم شد که حسش درست بوده است چون دوتا از لیوان‌ها به شدت به هم برخورد کردند و تکه‌های آن به اطراف پخش شدند.

بچه‌ها جیغی کوتاه کشیدند و سعی کردند که در مقابلِ تکه‌های خرد شده‌ی شیشه، از خود محافظت کنند. بعضی از بچه‌ها زخمی سطحی برداشتند. مایکل بر سرِ آلتیدا فریاد زد:

-هی، چیکار می‌کنی؟ میخوای ما رو به کشتن بدی؟

آلتیدا با دستپاچگی جواب داد:

-وای بچه‌ها، خیلی خیلی معذرت می‌خوام. از قصد اینکارو نکردم که. کاملاً اتفاقی بود.

لینی گفت:

-درسته، اتفاقی بود. ولی خودت هم کمی مقصر بودی. آخه حرکتِ چوبدستیت اشتباه بود. باید اینجوری حرکتش بدی.

لینی چوبدستیش را به طرف سه لیوانِ باقی مانده‌ی روی میز گرفت و حرکتی آرام و دایره‌وار به آن داد. سپس وردی بر زبان آورد:

-موبیلارپوس

نوری سفید از نوک چوبدستی‌اش خارج شد و لیوان‌ها جابه‌جا شدند.
صدای تشویقِ همگروهی‌هایش بلند شد. آلتیدا که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:

-لینی کارت فوق‌العاده بود. میشه باهامون تمرین کنی که ما هم نحوه‌ی صحیحِ اجرای افسون‌ها رو یاد بگیریم؟

-البته که میشه. منم اولش تو انجام افسون‌ها مشکل داشتم ولی به مرور و با تمرینِ زیاد، مهارت پیدا کردم. حالا شما هرکدومتون یه افسون رو که توش مشکل دارین اجرا کنین تا منم راهنماییتون کنم. البته بهتره اول این خورده‌ شیشه‌ها رو جمع کنیم.

آلتیدا گفت:

-من جمعشون میکنم.

چوبدستی‌اش را در هوا چرخاند و با دقت افسونی بر زبان آورد:

-ریپارو

بلافاصه تکه‌های شیشه به هم پیوستند و پنج لیوانِ صحیح و سالم روی میز قرار گرفتند. بچه‌ها تشویقش کردند. سپس هر کدام از بچه‌ها شروع به اجرایِ افسون‌هایی کردند که در آن مشکل داشتند.

چند دقیقه بعد، تالار ریونکلاو مملو از رنگ‌های زیبایی شد که از نوکِ چوبدستی‌ها خارج می‌شدند. چوچانگ افسونِ ریدوسیو را اجرا کرد ولی به دلیل تلفظِ ناصحیح آن، افسون برعکس عمل کرد و بالشتی را که قرار بود کوچک شود، بزرگتر از حد معمول کرد.

لینی رو به بچه‌ها گفت:

-یادتون باشه که باید وردها رو درست و دقیق تلفظ کنین وگرنه همینطور که دیدین ممکنه برعکس عمل کنن یا حتی عملکردی خطرناک داشته باشن. وقتی دارین ورد رو تلفظ می‌کنین اصلا عجله نکنین و با دقت تلفظش کنین.

ویولت که موفق شده بود افسونِ وینگاردیوم له ویوسا را بر رویِ یک سوسک بخت برگشته اجرا کند، رو به جمع گفت:

-میخوام طلسمِ شکنجه گر رو روی این سوسک اجرا کنم.

صدای اعتراض جمع بلند شد.

-واقعاً میخوای اینکارو بکنی؟

-یکم رحم داشته باش. آخه این سوسکه بیچاره چه گناهی کرده؟

-چجوری دلت میاد از این طلسمِ خبیثانه استفاده کنی؟

ویولت توجهی به این حرف‌ها نکرد. چوبدستی‌اش را بالا آورد که طلسم را اجرا کند ولی تهِ دلش چندان راضی به این کار نبود. پس از تکان دادنِ چوبدستی و تلفظِ صحیحِ طلسمِ کروشیو، هیچ اتفاقی نیوفتاد.

ویولت که متعجب شده بود گفت:

-پس چرا عمل نکرد؟!

آلتیدا یادآوری کرد:

-مگه حرفِ پروفسور پرودفوت رو فراموش کردی؟ گفت که اینجور طلسم‌ها فقط وقتی اجرا میشن که با تمام وجود بخوای که اجرا بشن.

لینی با مهربانی گفت:

-و منم مطمئنم که قلبه مهربونه تو راضی به آزار هیچ کس نمیشه ویولت. حتی اگه یه سوسکه بی‌ارزش باشه.

مایکل گفت:

-باشه دیگه. زیاد شلوغش نکنین. بیاین به ادامه‌ی تمرین برسیم. من الان میخوام بدونِ استفاده از چوبدستی افسونی رو اجرا کنم.

حاضرین تحسینش کردند. مایکل دستِ خالی‌اش را به سمت لیوان گرفت، تمرکز کرد و سعی کرد انرژی‌اش را به سمتِ دستش هدایت کند. سپس افسونِ آکیو را بر زبان آورد. لیوان در برابر چشمهای حیرت‌زده‌ی حاضرین از رویِ میز بلند شد و به طرفِ مایکل پرواز کرد.

مایکل که به وضوح از کارش راضی به نظر میرسید رو به جمع لبخند زد. دوستانش شروع به تشویقش کردند ولی این تشویق دوامی نداشت چون لیوان به دستِ مایکل نرسیده، به زمین سقوط کرد و تکه تکه شد.

مایکل که متعجب و ناراحت شده بود گفت:

-من که افسون رو درست اجرا کردم. چرا اینجوری شد پس؟!

لینی در جواب گفت:

-چون حواست پرت شد. واسه اجرای افسون بدونِ استفاده از چوبدستی، باید خیلی ماهر باشی و تمرکزت زیاد باشه. به مرور زمان تو این کار هم ماهر میشی.

چوچانگ به یکباره گفت:

-این بالشتی که من کوچیکش کردم داره به حالت عادیش برمیگرده.

همه به بالشتی که در حالِ تغییر اندازه بود نگاه کردند. ویولت گفت:

-واسه اینه که تعدادِ زیادی از افسون‌ها، پس از مدتی اثرشون از بین میره.

آلتیدا ساعت را نگاه کرد. از نیمه شب گذشته بود. رو به جمع کرد و گفت:

-خب دیگه دیروقته. اگه فردا خواب بمونیم و دیر به کلاس برسیم ممکنه تنبیه بشیم.

دانش‌آموزانِ ریونکلاو به یکدیگر شب‌ بخیر گفتند و به طرف خوابگاه حرکت کردند.


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱ ۱۰:۴۹:۴۷

تا زمانی که بهترشدن بهترین است، برای کمتر از آن تلاش مکن!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۷:۱۷ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴

دراکو مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۳ یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۸ سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰
از از تالار اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
چشمانش را باز کرد.کابوس ترسناکی دیده بود.
ترس راه گلویش را بسته بود.بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
یک لیوان آب خنک میتوانست حالش را بهتر کند.
-تق!

صدای افتادن چیزی یا کسی از حیاط عمارت توجهش را جلب کرد.
پله ها را دو تا یکی بالا رفت چوب دستی اش را برداشت و به سمت حیاط عمارت رفت.
دراکو مالفوی در طول هجده سال زندگی اش هرگز تنها در آن عمارت نمانده بود.
حیاط از همیشه خالی تر و تاریک تر بود.
-لوموس

کمی نور فضای تاریک آن جا را روشن کرد.احساس میکرد سایه های اطرافش تکان میخورند.
ناگهان مردی با ماسک و ردای بلند از میان تاریکی بیرون آمد.
قطعا او یک مرگخوار بود و از طرف لرد سیاه برای کشتن او آمده بود.
به یاد آورد که چه طور در آخرین ماموریتش شکست خورده بود و قطعا لرد سیاه از این شکست خوشحال نبود.
-میبینم که ترسیدی مالفوی.

صدا برایش آشنا بود اما هر چه فکر میکرد صاحب آن را به خاطر نمی آورد.
-تو کی هستی و این جا چی کار داری؟
-من کی هستم و اینجا چی کار دارم مهم نیست مهم اینه که تو امشب باید بمیری.

صدای مصمم آن مرد در وجود دراکو ترس ایجاد میکرد.
هر طور بود با ترسش مقابله کرد او باید برای زنده ماندن میجنگید.
مرد چوب دستی اش بالا آورد و به سمت قلب دراکو گرفت.
-آوداکداورا

دراکو جاخالی داد و طلسم درست از کنارش رد شد حالا نوبت به او رسیده بود.
-کروشیو

اتفاق خاصی نیفتاد.صدای خنده ی مرگخوار مو بر تنش سیخ کرد.
اما چرا طلسم اثر نکرده بود؟او چوب دستی اش را درست حرکت داده بود و و ورد را نیز صحیح گفته بود.
-تو هاگوارتز بهت نگفتن یه طلسم تنها در صورتی اثر میکنه که واقعا بخوای انجامش بدی.تو تنها در صورتی میتونی من رو شکنجه کنی که از ته قلبت اینو بخوای.

دراکو به فکر فرو رفت.او به هیچ عنوان نمیخواست کسی را شکنجه کند.پس این دلیل عدم موفقیت او در اجرای این طلسم بود.
با ترس به مرگخوار نگاه کرد.میدانست مقاوت در برابر مرگخوار بی فایده است.پس چشمانش را به مرگخوار دوخت و منتظر مرگ شد.
-کروشیو

دردی وجود دراکو را پر کرد.زانو هایش تاب وزن او را نداشتند.روی زمین افتاد.مرگخوار طلسم قبلی را قطع کرد و طلسم دیگری به سوی دراکو فرستاد.
-آودا کداورا

دراکو به نور سبزرنگی که به سمتش می آمد نگاه کرد و برای آخرین بار به دنیا لبخند زد.


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۳۰ ۱۷:۲۳:۵۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴

وندلین شگفت انگیز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
ارشد هافلپاف
رولی بنویسید که خاصیت های ذکر شده برای طلسم ها را هرچه بیشتر نشان دهد. استفاده از طلسم های جدید اجباری نیست!


وندلین چوبدستش را در هوا چرخاند و غرغر کرد:
-من اصولا هیچوقت از تغییر شکل خوشم نیومده.

لاکرتیا سرش را از پشت دوربین مشنگی ای که روی دیگر ارشد گروهش تنظیم شده بود بیرون آورد و جواب داد:
-تقریبا اول تمام تکالیفی که برای هر کلاس تحویل دادی ذکر کردی که از اون درس خوشت نمیاد. همه فهمیدن که با معدل10.1 فارغ التحصیل شدی، نمیخواد تاکید کنی عزیزم!

وندلین چوب بلند و باریکش را کف دست آزادش کوبید و اخم هایش را در هم کشید.
-میتونستم خیلی ساده یه اینسندیو اجرا کنم همون وسط کلاس و نمره ش رو وردارم بزنم به زخم زندگی! کجای قوانین هاگوارتز گفته برای گرفتن نمره درس افسون ها آدم باید یه قوری رو تبدیل به لاک پشت کنه؟!

لاکرتیا این بار به خودش زحمت نداد سر بلند کند.
-چون اینسندیو رو همه لااقل اجرا کردن و دیدن چطوریه. و تازه اجراش از طرف تو اصلا جالب نیست...یه شعله نارنجی رنگ از سر چوبدستیت بیرون میزنه و تو به قدری ذوق میکنی که عین شلنگ میگیریش به طرف خودت و ادای سوخته شدن در میاری. آدم یاد سمندر آتش خوار میفته.
-من هیچوقت این کارو نمی کردم!
-خودم دیدم که میکنی وندل...یادت باشه منم کلید حموم مبصر ها رو دارم!

وندلین یک لحظه مردد ماند که همانجا سر شلنگ آتشینش را بگیرد به طرف لاکرتیا، یا قوری هلگا را به لاک پشت تبدیل کند و فروکند توی حلقش. متاسفانه قبل از اینکه بتواند تصمیم بگیرد لاک همانطور که چشمش را با وجدان کاری بالا فرو کرده بود توی چشمی دوربین، با نشان دادن شستش اعلام کرد که آماده ی ضبط کردن تکلیف عملی درس افسون هاست. بنابراین چاره ای نداشت جز اینکه عجالتا قوری را هدف بگیرد تا بعدا سر فرصت دخل لاک را در بیاورد.
-خب...اهم...افسونی که میخوام اجرا کنم قراره این قوری زیبا و ارزشمند که روزگاری از بانو هلگای کبیر به جا مونده رو به یه لاکپشت زشت و غیر ارزشمند تبدیل بکنه. در حال انجام این کار به ون هلمونت و معتقدین به نظریه خلق الساعه سلامی داریم و فرانچسکو ردی که عمری بر سر اثبات این موضوع گذاشت که گوشت به مگس و گندم به موش قابل تبدیل نیست در گور خواهیم لرزوند....بله، همکارم از پشت صحنه اشاره می کنه که خیلی بحث رو کش ندم و برم سراغ اجرای تکلیفم.

آستین ردایش را بالا زد و در راستای تاکید با نوک چوبدستی ضربه ای به قوری وارد کرد. چینی باستانی هلگا که سالها پیش گارانتی اش به اتمام رسیده بود با این حرکت ترک ریزی برداشت که ظرف چند ثانیه تبدیل به چند ترک ریز، تعداد بیشتری ترک ریز، ترک های درشت، و در انتها خاکه چینی شد.

لاکرتیا از پشت دوربین خط و نشانهایی با مضمون «الهی تو همون قوری غرق بشی» و «این دفعه میام تو حموم با میله ی پرده به قتل میرسونمت» نشان داد و وندلین مجبور شد به زحمت آب دهانش را قورت بدهد.
-خب...به عنوان بخش امتیازی تکلیف یه بار روی قوری ریپارو اجرا می کنیم که ورد بسیار جذابیه و باعث میشه خرابکاری های کوچیکمون صاف و صوف بشن. اینطوری...!

روی شکل قبلی قوری تمرکز کرد. نگاهش را به بقایای آن دوخت و چوبدستش را با حرکتی دورانی بالای سر شاهکارش چرخاند.
-ریپارو!

جریان باریکی از نور طلایی رنگ از سر چوبدستش ساطع شد که دور تکه های شکسته چینی چرخید و آنها را به هوا بلند کرد. درست مثل قطعه های یک پازل سه بعدی، به هم وصل شدند و نور طلایی رنگ مثل پیچک ظریفی به دورشان پیچید. از درز های بین شکستگی ها نور کمرنگی تابید و بعد، ذره ذره محو شد. قوری با صدای تپ آرامی روی میز افتاد.

وندلین پیروزمندانه مشتش را به طرف دوربین تکان داد.
-بله...همونطور که دیدید حتی جاش هم نمونده! حالا میریم سراغ عملیات لاک پشت...!

چوبدستش را دوباره به طرف قوری تازه تعمیر شده گرفت و آنقدر تمرکز کرد که چشم هایش چپ شدند. وندلین اصولا میانه ای با جغرافیا نداشت ولی میتوانست با اطمینان بگوید تصور کردن حیوانی که تا به حال ندیده اید از رسم کردن مرز های قلمرو پادشاهی بریتانیا و حومه هم سخت تر است. هر طور بود موفق شد تصویری کلی از یک لاک پشت معقول به دست بیاورد، و وردش را اینبار غیرلفظی اجرا کرد.

پرتوی بنفش رنگش از چوبدستش به طرف قوری شلیک شد و آن را در بر گرفت. قوری شروع به لرزیدن کرد و کم کم تیره شد. جایی که قبلا دسته اش قرار داشت شروع به خمیده شدن و تبدیل شدن به سر خسته و فیلسوف مآب یک لاک پشت کرد و لوله اش شکل دم به خود گرفت. ظرف چند ثانیه بعد، یک لاک پشت جای قوری را گرفته بود. در واقع...خب...اگر هر چیزی که لاک با خودش حمل می کند لاک پشت بدانیم؛ وگرنه حاصل کار وندلین همانقدر لاک پشت بود که لاکرتیا بود. چیزی که از اجرای طلسم اخیر وندل به وجود آمده بود، با کمی اغماض میشد نوعی قورباغه دانست که با افسون چسبنده در زرد رنگ یک قوری بهش چسبیده باشد. باید اضافه کنم علاوه بر جغرافیا، ارشد هافلپاف در زیست شناسی و جانورشناسی هم تحفه ای دیدنی بود!

وندلین با دستپاچگی نیشخند دندان نمایی تحویل دوربین داد و جانور را پشت سرش پنهان کرد.
-این افسون خیلی سخته و ترم اول تدریس نمیشه البته!

لاکرتیا نیازی به اشاره های او نداشت تا متوجه شود که باید دوربین را خاموش کند. به محض اینکه دست از نگاه کردن به چشمی دوربین برداشت و دهانش را باز کرد تا سر هم گروهی عجیب غریبش داد بکشد، متوجه شد وندل با حالت خطرناکی مخلوقش را با یک دست بالا و پایین می اندازد.
-خب...تو گفتی که من رو در حال چه کاری دیدی لاک؟!



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
ساعت چهار شب از خواب بیدار شد، سروصدایی از آشپزخانه میامد، چوب دستی اش را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت. استرسی در وجودش شکل گرفت. آرام آرام در را باز کرد و با عکس العملی سریع وارد شد و به اطراف نگاه کرد.

در نگاه اول چیزی ندید، خواست بیرون برود ولی سایه ای غیر عادی توجهش را جلب کرد. به سمت راست نگاه کرد، همه چیز غیر عادی بود.

به خاطر آورد شب قبل از خواب پنجره را بسته بود ولی اکنون پنجره باز بود.
-لوموس!

نوری از چوب دستیش به اطراف پخش شد. به گوشه کنار آشپزخانه نگاه کرد، وقتی به پشت سرش برگشت برگشت صدایی شنید و بعد از آن چیزی به خاطر نیاور و به خواب عمیقی فرو رفت.

وقتی به هوش آمد هنوز در آشپزخانه بود و سنگینی چوب دستیش رو در دستش احساس کرد، آن را چنگ زد و به سرعت بلند شد.
-کی هستی؟ کجایی؟
-منو نمیشناسی ولی به من دستور قتل تورو دادن.
-هاهاها خندیدم، هر کسی نمیتونه با من دوئل کنه، حالا هم بزن به چاک.
-الان میبینیم.

شخصی شنل پوش از گوشه ای بیرون امد، قدش بلند بود ولی چهره اش پوشیده بود، چوبش را به سمت فیلیوس گرفت.
-ایمپدینتا!
نوری سبز رنگ از دهانه چوبش بیرون آمد.
فیلیوس با لبخندی طلسم را از خود دور کرد. شخص شنل پوش با عصبانیت طلسم دیگری به سمت او پرتاب کرد.
-ریداکتو.

اینبار فیلیوس پس از دفع کردن طلسم ساکت ننشست و انواع طلسم ها را به سمت شخص شنل پوش پرتاب کرد، رنگ های سبز و آبی از چوب دستیش بیرون آمد. اول ابی و سپس سبز بیرون آمد.
-لوی کوربوس، خفاش-مف.

شخص شنل پوش از پنجره بیرون پرید. فیلیوس پنجره را بست و سپس رفت تا بخوابد!


Only Raven


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۳:۲۹ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴

گلرت پرودفوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳:۰۹ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
از قلعه ی نورمنگارد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 512
آفلاین
با توجه به این که شاگردان زیادی در مورد تکلیف توجیح نشده بودند، ترجیح دادم توضیحاتی پیرامونش اینجا ارائه بدم. برای تکلیف این جلسه، باید یه رول بنویسید که موضوعات مورد تدریس این جلسه در مورد طلسم ها (شرایط لازم برای انجام طلسم، نورها ساطع شده از طلسم ها و...) رو به تصویر بکشه. لازم نیست حتما از طلسم های یاد داده شده، حتما استفاده کنید. این رول در مورد نحوه ی کلی اجرای طلسم‌هاست نه انجام دادن طلسم‌های خاص.
امیدوارم توضیحات ارائه شده به اندازه ی کافی مفهوم بوده باشه.


با تشکر،
گلرت پرودفوت


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر کوچک شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۴:۴۲ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴

گلرت پرودفوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳:۰۹ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
از قلعه ی نورمنگارد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 512
آفلاین
نمره ها رو بر حسب حروف الفبا میدیم.

اسلیترین!

دراکو مالفوی: 24

رول جالبی بود ولی ظاهر خوبی نداشت. دیالوگ هاش خیلی بیشتر توصیفاتش بود و ناموزونی ایجاد کرده بود. پستت گذشته از اون، دیالوگ های اضافه زیاد داشت. دیالوگ هایی که اگه گفته نمیشدن، چیزی از داستان کم یا به اون اضافه نمی شد...

مورگانا لی فای
: 28

آخه آزکابان؟! اونم به خاطر یه دعوای همینجوری؟! اونم قبل از محاکمه؟!
میگما، اون یارو حسابی تیغ ـت زدا... ننه ی اربابتون گردنبند سالازار رو به ده گالیون فروخت؛ اون وقت از تو به خاطر چارتا تیر و تخته، سیصد گالیون گرفتن؟!

از اونا که بگذریم، به عنوان یه پست جدی، اون توصیفات خیره کننده ای که باید داشته باشه رو کم داشت...

میانگین: 27
نمره ی گروه: 33


ریونکلاو!

لینی وارنر: 29
رول خوبی بود؛ ایراد خاصی نداشت ولی باید خنده دار تر می نوشتی ـش. اون یک نمره هم به خاطر سوژه کم شد.

تری بوت: 30
از اونجاییش که تری جعبه ی شکلات رو پودر کرد و اون قسمت که تحت تعقیب قرار گرفته بود، خوشم اومد.

گریک الیواندر: 26
این پست هم مثل پست دراکو دیالوگ های اضافه داشت ولی ظاهر پست خوب بود پس دو نمره بیشتر از اون دریافت کردی.

مایکل کرنر: 28
از سوژه ات خوشم اومد. از اتفاقاتی گرفته شده بود که خودمون احساسشون کرده بودیم. معمولا پست های طنز با سوژه های درون سایتی طرفدارای زیادی پیدا می کنن.
دریالوگ هات زیاد بود و توصیفات کم. بعضی جاها رو باید بیشتر توصیف می کردی. یه جاهایی رو باید طولانی تر می کردی. پست طنز، هدف اصلیش خندوندنه پس باید نوشتنش مثل تفرج توی یه باغ گل باشه؛ هیچ وقت یه رول طنز رو با عجله پیش نبر، همونجور که هیچ کس یه گل رو با عجله بو نمی کنه.
سوژه ات پتانسیلش رو داشت ولی ازش درست استفاده نکردی...

اوتو بگمن: 29
ظاهر پستت قشنگ بود و سوژه ی دوئل مایکل و اوتو سر فلور هم برام جالب بود. ولی شروع کار رو خراب کرد... شروع یک رول تک پستی با یه دیالوگ به اندازه ی کافی بد هست، اگه یه شکلک هم ته خط اول باشه، دیگه بدتر!

میانگین: 29
نمره ی گروه: 44


گریفندور!

کتی بل: 23
رول شما هم همون مشکلات دراکو رو داشت فقط سرعت پیشبرد داستانتون خیلی بیشتر از اون بود. به خاطر همین، یک امتیاز اضافه نسبت به دراکو از شما کم شد. برای تقویت رول نویسیتون، می تونید از مسئولین تالار خصوصیتون کمک بگیرید. با تشکر.

رونالد بیلیوس ویزلی: 30
پست خیلی خوبی بود و معلوم بود براش وقت گذاشتی.

میانگین: 27
نمره ی گروه: 33

هافلپاف!
زاخاریاس اسمیت: 30
پست طنز قشنگی بود با یه پایان سیاه کلاسیک. 30 حلالت!

میانگین: 30
نمره ی گروه: 33


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر کوچک شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴

گلرت پرودفوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳:۰۹ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
از قلعه ی نورمنگارد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 512
آفلاین
جلسه ی دوم کلاس طلسمات و وردهای جادویی!


پروفسور پرودفوت این بار نیز کمی دیر وارد کلاس شده بود؛ گویی علاقه ی خاصی به انجام کارها در آخرین لحظه داشت. کلاسورش را بر روی میز گذاشت و پس از اینکه با دستانش مو های خود را مرتب کرد، شروع به تدریس نمود.

"امروز درس ما در مورد چیستی و ماهیت این درسه. میخوایم بگیم که چرا اصلا طلسمات و وردهای جادویی؟!
به صورت کلی، برای اجرای یک طلسم سه کار رو باید درست انجام بدیم. اول، حرکت صحیح چوبدستی؛ دوم، گفتن صحیح کلمات جادویی؛ سوم، قصد قلبی انجام اون طلسم. اگر جادوگر یا ساحره حرکت صحیح چوبدستی رو انجام نده، ورد صحیح رو نخونه و یا قصد قلبی انجام اون طلسم رو توی ذهنش نداشته باشه، طلسم موفقیت آمیز اجرا نخواهد شد و حتی ممکنه به سمت خود شخص برگرده."

پروفسور، در حالی که چوب دستی در دست نداشت، تنها با انگشت اشاره اش که به سمت تابلو گرفته بود، بر روی تابلو شروع به نوشتن کرد:

"طلسم ممکنه با یا بدون چوبدستی و یا ادای کلمات جادویی جادویی انجام بشه. جادوی بدون چوب دستی و جادوی بی کلام از همین طریق به وجود اومدن. اگرچه این گونه های جادو گونه های پیشرفته ای از جادوست و استاد شدن در آنها به ممارست نیاز داره، اما موارد استفاده ی زیادی دارند. برای مثال فراخواندن چوبدستی زمانی که چیزی در دست ندارید. اما باید توجه داشته باشید که قدرت طلسم های بدون چوبدستی از طلسم های با چوبدستی کمتره، چرا که چوبدستی به عنوان یک افزاینده ی قدرت جادو عمل می کنه."

گلرت انگشتش را برگرفت؛ لیوان آبی را در دستانش ظاهر کرد را آن را در هوا معلق نمود. شاگردان که برای اولین بار چنین مهارتی را در جادوی بدون چوب دستی به چشم می دیدند، به قدری در نگاه کردن به لیوان محو شده بودن که برای جلب توجه آنها، پروفسور پرودفوت مجبور شد چند صرفه ی کوتاه کند؛ سپس سخن گفتن را از سر گرفت.
"طلسم ها معمولا وقتی درست انجام بشن، نوری از خودشون ساطع می کنن ولی این موضوع برای همه ی طلسم ها صادق نیست. برای مثال طلسم های آکیو (طلسم فرا خواننده) و دیپالسو (طلسم دفع کننده) هیچ نور مرئی رو تولید نمی کنند ولی با توجه به اینکه نورهای مرئی تنها بازه ی کوچکی از طیف نورهاست، می تونیم اینجوری فرض کنیم که اون ها هم نور ساطع می کنن ولی نورهاشون برای ما قابل دیدن نیستن...
موضوع دیگه ای که در مورد طلسم ها وجود داره، اینه که اثر اونها اکثرا تا ابد دوام نداره."

پس از گفتن این حرف، پروفسور پرودفوت یک قدم با لیوان آب فاصله گرفت و سپس ادامه داد:"طلسم ها اکثرا بعد از گذشت مدت مشخص یا پس از مرگ جادوگری که اون‌ها رو ایجاد کرده، اثرشون از بین میره؛ اما همه اینجوری نیستن. برای مثال، طلسم هایی که در مقبره های مصری برای جلوگیری از سرقت ایجاد کرده بودند، هنوز هم پس از قرن ها گذشتن از مرگ جادوگرانی که ایجادشون کردن، فعال هستن!"

لیوان آب بر روی زمین افتاد و قطعه های شیشه بر روی زمین پخش شدند. شاگردان از این واقعه کمی شوکه شدند ولی پروفسور پس از اندکی مکث، بدون توجه به خرد شدن لیوان، به سخنانش ادامه داد.
- چندین گروه بندی برای جادو ها وجود داره. یکی از اون‌ها گروه بندی طلسم ها و وردها در برابر تغییر شکل ـه. تغییر شکل به اون جادوهایی گفته میشه که ماهیت یک چیز رو تغییر بده. برای مثال، یک الاغ رو تبدیل به یه اسب کنه یا چیزهایی از این قبیل که مطئنم در کلاس پروفسور جیگر در موردشون خواهید خوند. چیزی که ما اینجا آموزش می‌دیم، طلسمات و وردها، جادوهایی هستند که رفتار ماده رو تغییر میدن و یا به بیان بهتر، خصوصیت یا خصوصیات جدیدی به ماده اضافه میکنن. برای مثال:"

پروفسور چوبدستی اش را از جیب پالتو خارج کرد؛ آن را به سمت خرده های لیوان گرفت و با صدایی که شاگردان توانایی شنیدن آن را داشته باشند، "ریپارو" را ادا کرد. لیوان به شکل اولیه ی خود بازگشت! پروفسور پرودفوت چوبدستی اش را دوباره به سمت لیوان گرفت و این دفعه "تارونتالگرا" را ادا کرد. نور سبز رنگی از چوب دستی خارج شد و در میان شگفتی همگان، لیوان شروع به رقصیدن بر روی کف خیس کلاس کرد!

در حالی که لیوان به صورت وحشیانه ای مشغول رقصیدن بود، پروفسور پرودفوت به سمت تخته رفت و پس از پاک کردن آن، با گچ برخی وردها و کارکرد آنها را نوشت.
نقل قول:
آکیو: فرا خواندن موجودات کوچک یا اشیا. برای این کار، اگر تصویر چیزی را که می خواهید احظار کنید را به صورت واضح در ذهنتان داشته باشید، بدون توجه به این که چقدر دور از شما قرار دارند، به سوی شما خواهند آمد.
پ.ن: طلسمی وجود دارد که از فراخوانده شدن اجسام توسط هر کس جز صاحب آن شی جلوگیری می کند.

دیپالسو: طلسم طرد کننده، هر چیز را که در برابر نوک چوب‌دستی شما باشد را به سمت عقب پرتاب می کند.

فینیته: از بین بردن تاثیر بقیه ی طلسم ها و وردها.

گلرت چوبش را یه سمت لیوان گرفت و "فینیته" را ادا کرد. سپس مشق های این جلسه را بر روی تخته نوشت:

نقل قول:
رولی بنویسید که خاصیت های ذکر شده برای طلسم ها را هرچه بیشتر نشان دهد. استفاده از طلسم های جدید اجباری نیست!

سپس لیوان و کلاسورش را به سوی خود فراخواند و از کلاس خارج شد.


ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۶ ۰:۳۸:۵۰

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر کوچک شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.