هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۴

آملیا سوزان بونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
از زیر گنبد رنگی عه آسمون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
#کلاس معجون سازی
#تکلیف
#به موقع رسیدن
#دقیقه_نودی
#جبران
#استــــــــــــــــــــــــــــــــــــآد!
#

1- معجون ایرادگیری بخورید و ایرادگیر خود باشید!

استاد یک سوال برای من پیش اومد! اگه این معجون روی ریگول اون طوری اثر کرد...یعنی الان ما هم باید اهنگ بخوانیم؟ یا باید مثل بقیه ایرادهامونو بگیریم؟ فکر کنم هنوز اثر معجون قبلی روم مونده.

خوب این اولین پست من در خانه ریدل بود، که خود اربابم نقدش کردن.

پ.ن: انقدر اشکالات زیاد بود من خودم داشتم کم می آوردم! تازه اون موقع که اینو پست کرده بودم فکر می کردم چه قدرم خوبه.

نقل قول:
-"با اینکه عاشق حیوونام،ولی اعتراف میکنم شما خیلی آزار دهنده اید!"


نمی دونم فازم چی بوده، ولی با این حال دیالوگهامو بین "" میذاشتم و تازه علامت تعجب و خط فاصله هم سرجای درستشون نیستن! و واقعیتش فکر کنم اصلا نیازی به علامت تعجب نبود.

نقل قول:
صدای خشکی و خالی


صدای خشک و خالی... حتی فکر کنم خشک تنها بس باشه.

نقل قول:
برگشت و شنلش را چنگ زد.گلدن - سگش - را نوازش کرد و خود را از پنجره به پایین پرتاب کرد.
-"هی تو!کجا میری؟"
تعجب کرد!معمولا کسی او را در شکل کلاغ سیاهی که با احتیاط پر و بال میزد نمیشناخت!وقتی با دو دست - نه دو بال - لباسش را صاف میکرد برگشت و با پنجره بازی در طبقه اخر خانه ریدل رو به رو شد که کسی پشت آن به پشت ایستاده بود.


خوب اینجا هم که اینتر بین پاگراف ها رو نزدم. و در کنارش این دیالوگ برای شخص لرد مناسب نبود. می تونست باشه:
-هی تویی که خود را به شکل کلاغ در آوردی و فکر کردی ما نمی فهمیم! آگاه باش که هیچ چیز از چشمان لرد سیاهی مخفی نمی ماند.

البته خوب یکم زیاد شد!

نقل قول:
-"تو در خودت چی میبینی که لرد کبیر را مسخره میکنی؟"


شکلک مناسب شخصیت لرد نبود. دیالوگ هم میتونست بهتر باشه. به نظرم خشم و در کنارش ارامش لرد رو به اندازه کافی نرسوند.

نقل قول:
لرد اصلا به روی مبارک بی دماغ خودش نیاورد


اصلا نمی خوام راجبش حرف بزنم. (می دونم بهتره یک شکلک زد ولی اینجا اصلا یک شکلک کفایت نمی کرد!)
بریم بعدی.

نقل قول:
5 دقیقه بعد:


اینترها رو که کلا رعایت نمی کردم. بچگی و خامی و اینا. وللش!
ولی این باید بولد می شد و اینکه نیازی به دو نقطه نداشت. باید پنج رو به حروف هم می نوشتم.

نقل قول:
اگر همه چیز اینگونه پیش میرفت خودش نیز به زودی به آنها میپیوست و تنها چیزی که میدانست این بود که این را نمیخواست.چه کسی میخواست؟خوب معلوم بود!احمق هایی که هنوز میخواستند مرگخوار بشوند.پس یعنی خودش هم میخواست!ولی او که نمیخواست!


اینجا دیگه تقصیر من نبود. این یک اشکال ایفایی بود.
چون من هنوز مرگخوار نشده بودم (نه اینکه الان هستم) فکر می کردم باید در رول هم به این موضوع توجه داشته باشم که البته ارباب بعدا خودشونم گفتن که نیازی نیست.

نقل قول:
نسیم ملایمی که حس خوشایندی را منتقل نمیکرد از میان درختان کاج وزید و علف های هرزی که توسط مرگخواران لگد نشده بودند را وادار به موج ریدلی رفتن کرد.


علامت های نگارشی درست رعایت نشدن و اینکه نباید وسط همچین تشبیهی میگفتن موج ریدلی. نمی شه آدم هم طنزو رو بخواد، هم جدی بودن رو که. (ضرب المثل خدا و خرما به فنا رفت!)

نقل قول:
مطمئنا نمیخواست توسط یک حیوان گوگولی کوچولوی ناز به مرگ محکوم شود.

اینجا هم دقیقا مشکل بالا وجود داره.

نقل قول:
-"افرین پسر خوب!خب حالا تو برای من چی داری؟"


خیلی بی هوا از اعتماد سوزان به گرگ گفتم. باید توضیح می دادم که سوزان مثلا حس کرد که گرگ می تونه بهش کمک کنه. یا بهتر بود جوری می گفتم انگار گرگ از آملیا می خواد که دنبالش بره و آملیا برای اعتمادش به حیوونها این کارو می کنه.

نقل قول:
در کمی آن طرف تر خرگوشی سفید چشم قرمز گوگولی نازی صدای گرومپی که حاصل از افتادن شیئی بزرگ بود را با گوشهای بلندش شنید.


پست کاملا جدی و شاید در اوجش بود. نباید خرگوشو این طوری توصیف می کردم. و اینکه باید بیشتر راجب مرگ می گفتم. سوزان جانورنماش کلاغ بود و می توانست پرواز و فرار کنه. باید همه درزهای احتمالی رو می گرفتم. باید بیشتر راجب احساسات و تصورات و دلایل می نوشتم. اشتباه بزرگم این بود زیاد عجله کردم.

یسری مواردم بود مثل اینکه اینترها یا فاصله کلمات با علامت های نگارشی که اونم به خاطر تازه وارد بودنم اصلا بلد نبودم! پس بهتره زیاد بهم خرده نگیرید. و اینکه من رول خودمو به صورت مستقل نوشته بودم و کاری به پست قبلی نداشتم. باید کوچکترین اشاره ای هم به مرگ سیبل می کردم که خوب نکردم! پس پست جدید ممکنه یکم زیاد متفاوت باشه.

در هر صورت من بازم به خودم افتخار می کنم...! مهم اینکه الان تونستم این هزاران غلط بی شمارو کشف کنم! :|

ورژن امروزی:

-با اینکه عاشق حیوونام، ولی اعتراف میکنم شما خیلی آزار دهنده اید.

صدای خشکی این را به پشه ای گفت که سرسختانه سعی میکرد با صدای بالهایش او را دیوانه کند.

نور سبز رنگی که اتاق را روشن کرد باعث شد صورت دختر دیده شود.چیزی که بعد از آن چشمان تیره به چشم می آمد پوزخند نصفه ی تلخیش بود. زیر لب زمزمه کرد:
-نمیتونم بیشتر از این، این وضع رو تحمل کنم. حتی پیشگومون هم مرگ تک تکمون رو دید و بعدش مرد! باید یک کاری بکنم.

برگشت و شنلش را چنگ زد. گلدن - سگش - را نوازش کرد و خود را از پنجره به پایین پرتاب کرد.

-هی تویی که خود را به شکل کلاغ در آوردی و فکر کردی ما نمی فهمیم! آگاه باش که هیچ چیز از چشمانمان مخفی نمی ماند. کجا می روی؟

تعجب کرد! معمولا کسی او را در شکل کلاغ سیاهی که با احتیاط پر و بال میزد نمی شناخت. وقتی با دو دست لباسش را صاف میکرد برگشت و با پنجره بازی در طبقه اخر خانه ریدل رو به رو شد که کسی پشت آن به پشت ایستاده بود.

سوزان تا کمر خم شد و در همان حال با صدای بلند جواب لرد سیاه را داد:
-قبرستان ارباب.

لرد همان طور که به پشت ایستاده بود با صدای ارامی جوابش را داد.
-چه گفتی بونز؟
-گفتم...گفتم...اهم...قبرستان ارباب.
-که این طور...پس می خواهی بروی قبرستان، اره؟ ما خودمان توی بی نزاکت را که جرئت می کند به ما توهین کند را به قبرستان می فرستیم...

سوزان به سرعت بلند شد و لرد را دید که با حرکتی سریع چوبدستی را کشیده و اماده ی گفتن طلسم مرگ است. با صدای لرزانی گفت:
- ارباب جسارته ولی شما که نمی خواهید خودتون من یکی رو هم بکشید؟

لرد سیاه کمی به چوبدستی نگاه کرد. و کمی به یکی از معدود مرگخوران باقی مانده اش نگاه کرد. و بعدش کمی به قبرستان ریدلها که حالا دارای قبرهای دو طبقه بود، نگاه کرد. فهمید که بونز راجب چه حرف می زند. بالاخره تصمیمش را گرفت.

-ما هر وقت هر کاری بخواهیم می کنیم. این را یادت باشد که لرد کبیر به هیچکس رحم نمی کند. لرد خشن و مخوف است. لرد سنگدل و تاریک است. لرد پایدار و ابدی است. ولی ما می توانیم کمی هم بخشنده باشد. برو قبرستان و کمی آن سنگ قبرها را بشور. منظره خانه مان را خراب کرده اند.

و بعد از گفتن این سخنان از کنار پنجره رفت. دخترک که خطر را رفع شده می دید، برگشت و دوباره نور خورشید بر روی بالهای براق کلاغ منعکس شد.

پنج دقیقه بعد

بر روی سنگ قبر ریگولوس بلک فرود آمد. همین حالا هم می توانست غرغرهایش را بشنود!

-چرا سنگ قبر من؟
-مردی هم نمی خوای دست از سر این پوکر بیچاره برداری؟
-

دهن کجی به استخوان های ناپیدا ریگولوس کرد و نظاره گر بقیه قبرها شد. مرگخوارانی که یکی پس از دیگری مرده بودند...دوستانش...!

خب البته مطمئن نبود که بتواند آنها را دوست بنماد. آنها تا جای ممکن سعی می کردند هم دیگر را اذیت کنند. حتی یادش می آید شب اول به خاطر تهدید رودولف برای کشتن گربه اش، خوابش نبرده بود! و یا یادش می آمد مورگانا به خاطر اینکه خرگوشش یکی از گلهایش را خورده بود حیوان زبان بسته را نفرینی کرده بود که تا دو هفته ترب از گوشهایش بیرون زده بود! و یا هکتور که می خواست از پرهای جغدش در معجون سازی استفاده کند. یا آرسینوس که...

دستانش را مشت کرد. نه! مطمئنا نمی توانست آنها را دوستانش بنماد. ولی حتی اگر دوستانش هم نبودند، آنها هم رزم هایش بودند. آملیا از مرگ تک تک آنها ناراحت شده بود. درست بود که اشک نریخته بود ولی بغض کرده بود.

و حالا می خواست دلیل مرگ آنها را کشف کند. سوزان حالا می خواست بقیه را از مرگ نجات دهد. اگر همه چیز اینگونه پیش می رفت خودش نیز به زودی به آنها می پیوست و تنها چیزی که می دانست این بود که این را نمی خواست.

انگشتان بلند و استخوانی اش خود به خود روی قبر بلک ضرب گرفت. باید فکری به حال این اتفاقات می کرد. اولین چیز این بود که دلیل آنها را ...

نسیم ملایمی که حس خوشایندی را منتقل نمی کرد، از میان درختان کاج وزید و علف های هرزی که توسط مرگخواران لگد نشده بودند را وادار به حرکت کرد. آنجا نه فقط علف های هرز و درختان کاج بلکه بوته های بسیاری بود. بوته هایی قالبا دارای تمشک. کسی چه می داند، شاید راک وود بی نوا از آنها برای سیر کردن شکم کسانی استفاده کرده بود که حالا زیر خاک بودند و خودشان شکم کرم ها را سیر می کردند.

در بوته ها فقط تمشک نبود. لا به لای آنها خرگوش هم زیاد پیدا می شد. معمولا سفید رنگشان. همان هایی که چشمان قرمزی داشتنند. ولی در حال حاضر خرگوشی آنجا نبود و آن به خاطر موجودی بود که داشت به شنل پوش نگاه می کرد.

سوزان چشمان سیاهش را تنگ کرد و به چشمان سیاهتری نگاه کرد که لای بوته ها بودند. هرچه که بود حرکت نمی کرد. ساکت و آرام بود. و در چشمانش این آرامش به صورت وحشتناکی زیاد بود. هر چه بود کمی جلوتر آمد و تازه سوزان متوجه شد!

گرگ! گرگی جدا از گرگهای خود سوزان! انقدر تمرکز کرده بود که چینی به پیشانی اش افتاد. چند دقیقه گذشت و حیوان از زمانی که کمی خود را در معرض دید قرار داده بود دیگر هیچ حرکتی نکرده بود. آملیا این را به این معنا تلقی که او، خودش باید جلو برود.

کمی به دستانش فشار آورد و بلند شد و با دست چپش چوبدستی اش را لمس کرد. مطمئنا نمی خواست آن را بکشد ولی در کنارش هم نمی خواست توسط یک حیوان به مرگ محکوم شود.

دختر قد بلند که شنلش تا زیر زانوهایش بود ایستاد. با صورتی مصمم ولی کمی ترسیده، که البته سعی می شد ترسش نشان داده نشود، در میان قبرهایی که پراکنده کنده شده بودند ایستاده بود و به گرگ سیاهی نگاه می کرد که در میان بوته ها بدون هیچ حرکتی ایستاده بود. هر دو غرق در سکوت به هم نگاه کمی کردند. گویا نفس هم نمی کشیدند. با این حال از شکل پاهای گرگ هر انسانی می توانست بفهمد که حیوان آماده حمله است؛ و برای این حمله فقط منتظر یک خطا از طرف طعمه است!

آملیا با چاپکی قبرهای قربانیان مرگخوار را یکی پس از دیگری رد کرد و در چند قدمی گرگ متوقف شد. با اینکه شومی بیداد می کرد و ترسی هولناک خانه ی ریدل را در آغوش نچندان مادرانه گرفته بود، آملیا بونز شجاعت این را کسب کرد که دستش را بلند کند تا پوزه ی گرگ را نوازش کند. این حس اعتمادش به حیوانات بیشتر از آن بود که چند مرگ پشت هم از بینش ببرد. قلبش به شدت می تپید. گرگ به دستش نگاه نمی کرد. همچنان به چشمانش زل زده بود، گویا می توانست روحش را نظاره کند. چند لحظه آخر کسی مثل سوزان هم که خود سه گرگ داشت چشمانش را بست و رویش را برگرداند. هر ثانیه آماده بود خون از دستانش بیرون بزند. ولی وقتی موهای کوتاه گرگ را لمس کرد نفسش را با شدت بیرون داد و چشمانش را باز کرد.

گرگ همچنان ترسناک به نظر می رسید. سوزان احساس کرد حیوان قدمی به عقب بر می دارد. بالاخره چشمانش را از چشمان تاریک آملیا گرفته و به دل جنگل نگاه کرد. سوزان نیز همین کار را کرد. هرچه بود همان جا بود. او به حیوانات اعتماد داشت و این حیوان او را نا امید نمی کرد...یعنی او امیدوار بود!

گرگ به سرعت به پشت بوته پرید و شروع به دویدن کرد.سوزان که حالا دیگر دختری نبود که موهایش را بالای سرش جمع کرده باشد و شنلی کلاه دار تنش کرده باشد به تعقیب گرگ برخواست.

بعد از گذشتن چند دقیقه کوتاه و گذراندن یک رودخانه بر روی شاخه ای در ارتفاع بسیار کم از زمین با همان شکل و شمایل فرود امد. گرگ برگشت و به چشمانش نگاه کرد. نگاه کرد و فقط نگاه کرد. گویا خشک شده بود! حتی بی حرکت تر از زمانی که در قبرستان بودند. این سری واقعا نفس هم نمی کشید و فقط به کلاغی در فاصله کمی از خودش نگاه می کرد.

سوزان ترسیده بود و این قابل انکار نبود. نه برای اینکه از خانه ریدل دور شده بود، نه حتی برای اینکه جان یک حیوان در خطر بود، بلکه بیشتر برای اینکه آنجا، آن محیط کم درخت پر نور، نه فقط خاموش و شبیه صحنه ای از فیلمی پاز شده بود، در عین حال در دلش هیاهویی بود. هیاهویی که از بی قراری آن منطقه و هم چیز درونش خبر میداد. بی قراری علف های روی زمین، بی قراری درختانش، و حتی بی قراری نسیمی که در آنجا در جریان بود. و بیشتر از همه از بی قراری گرگ. گرگی که حالا با چشمانش که بیشتر شیطانی بودند بی حرکت به او زل زده بود. گویا همه چیز از علف و گل و درخت و شاخه های روی زمین و همه و همه چشم شده و به سوزان خیره بودند.

صدایی در دلش می گفت همه به تو نه، به چیزی پشت سر تو نگاه می کنند. و صدایی بلند تر از صدای قبلی می گفت که این پایان کار است.

به شکل اصلی اش در آمد. آنقدر سبک بود که شاخه تحمل وزنش را داشته باشد. مو بر تنش سیخ شده بود و تمام لباسهایش از شدت عرق به دخترک چسبیده بودند. یک دستش به چوبدستی بود و یک دست به شاخه. چشمانش را درختان و گلها و علفها و شاخه ها و گرگ گرفت و به ارامی چرخید...و این بزرگترین اشتباه او بود...و آخرین اشتباهش!


در کمی آن طرف خرگوشی سفید با چشمانی قرمز صدای تیکه شدن گوشتی به وسیله دندان را می شنید...آملیا سوزان بونز به وسیله چیزی مرده بود که خودش سالها به آن عشق می ورزید...به وسیله یک حیوان...به وسیله یک گرگ!

2- علت اثر منفی ای که معجون ایرادگیری روی ریگولوس گذاشت رو حداکثر در یک پاراگراف تشریح کنید.

پروفسور خودمونیم...کسی نیست دیگه همه خودین...ما هرسری باید دلیل اثرات منفی معجونهای شما رو روی ریگول توضیح بدیم؟

خوب پس بیاید یهویی از ریشه بررسی کنیم که هر سری سر این سوال همونو بنویسیم.

چندتا گزینه می تونه وجود داشته باشه.

1 ) معجون مشکل داره.
2 ) ریگول مشکل داره.
3 ) معجون ها هیچ وقت نمی تونن درست عمل کنن. چون همون طور که هزارجای کتاب زیست سال اول دبیرستان نوشته شده، هر ویروسی یک پادتن خاص می خواد یا هر واکنشی نیاز به یک آنزیم خاص داره، هر انسان هم نیاز به یک معجون خاص داره. پس در نتیجه معجون ها بر روی ریگول اثر نامناسب دارن.

خوب گزینه اول که خود به خود حذفه! دلیلم نمی خواد. هرکسی هم دلیل خواست بره عنوان تاپیکو بخوانه حل میشه مشکلش.

گزینه دومم که خب واقعیتش من یک ساعت خریدم تازگی ها خیلی هم بابت خرج کردم و اینا...اصلا دلم نمی خواد دست بکنم تو جیبم و ببینم نیست...پس گزینه دومم حذفه.

گزینه سومم که برای این درستش کردم که بگم درسته دیگه. واضح تر از این؟! گزینه سه جواب صحیح ما می باشد. تازه از روی گزینه سه می شه گفت که برای همینه که معجون های شما هیچ وقت روی بقیه اثر مطلوب ندارن، چون اونا فقط برای خودتونن!

میگم پروفسور...با توجه به گزینه سوم...چه طوره از این به بعد سر کلاس معجون ها رو روی خودتون آزمایش کنید؟


من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ پنجشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۴

آلتیداold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
از سرزمین افسانه ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
لینک اصلی

1. در کلِ متن، علایم نگارشی به کلمه ی بعد از خود چسبانده شده که صحیح نیست و باید با فاصله قرار بگیرند.

2. استفاده ی زیاد از فعلِ (بود)، که اعصاب خوردکن میشه و صحیح نیست.

نقل قول:
داخل عمارت به زیبایی بیرون آن بود،فرش‌های نفیس بیشتر کف مرمری سالن را پوشانده بودند،تابلوهای زیبا و گران‌قیمت بسیاری از دیوار صدفی رنگ آویزان بودند


3. در بین دیالوگ ها باید اینتر زده بشه.

نقل قول:
-بله؟ -دراکو،پسرم،میتونم باهات صحبت کنم؟


4. استفاده از فعل (شد)، پشت سر هم

نقل قول:
در باز شد و پسری در چارچوب در نمایان شد


5. چسبیده نوشتن کلمات صحیح نیست.

نقل قول:
قدرتمنترین و شرورترین جادوگر عصر حاضر


6. طولانی بودن جمله که باعثِ سردرگمی خواننده می شود.
نقل قول:
تعداد زیادی از کاشی‌های دیوار و کف دستشویی شکسته بودند و شیرهای آب زنگ زده و خراب بود


7. این پاراگراف هم به دلیل استفاده ی زیاد از فعلِ(بود) و همینطور طولانی بودن جملات، باعثِ خورد شدنِ اعصابِ خواننده می شود.

نقل قول:
صدای گریه بیشتر شبیه ناله‌ی گوشخراش و ترسناک یک روح بود که باید هم همینطور می‌بودچون صدا متعلق به مارتل گریان بود.روح سرگردانی که سالها پیش یکی از دانش‌آموزان هاگوارتز بود.مارتل روی یکی از توالت‌ها کز کرده بود


8. جملاتِ این پاراگراف هم خیلی مسخره به نظر میان. به دلیلِ رعایت نکردن قوانینِ نگارشی

نقل قول:
ناگهان در دستشویی به شدت باز شد و کسی وارد شد.مارتل ساکت شد و گوش کرد.غریبه‌ای که وارد دستشویی شده بود شروع به گریه کرد.مارتل از صدای گریه‌اش متوجه شد که او پسر است.آرام آرام از توالت بیرون رفت و به پسرکی که با ناامیدی گریه می‌کرد نگاه کرد.


9. در آخر اینکه، داستان نیاز به سوژه های فرعی داشت و کامل نبود.

متن ویرایش شده

هوا مانند قیر سیاه و تاریک بود. تنها چیزی که در سیاهی شب دیده می‌شد عمارت اربابی باشکوه و زیبایی بود که رنگ سفید آن در تاریکی میدرخشید.

داخل عمارت هم مانند نمایِ آن، ظاهرِ زیبایی داشت. فرش‌های نفیس بیشتر کف مرمری سالن را پوشش داده و تابلوهای زیبا و گران‌قیمت بسیاری از دیوار صدفی رنگ آویزان بودند. مبلمان و وسایل زینتی داخل سالن، چشمان هر بیننده‌ای را مجذوب میکرد. روی یکی از مبل‌ها، مردی با موهای بور و بلند نشسته بود. نگرانی در چهره‌ی رنگ پریده‌اش موج میزد.

کمی بعد، از سر جایش بلند شد و با قدم‌هایی آهسته به سمت پله‌ها رفت، یکی یکی‌ آنها را طی کرد و سرانجام جلوی دری سفید رنگ با حاشیه‌هایی سبز رنگ ایستاد. لوسیوس مالفوی انگشت اشاره‌اش را بلند کرد و به در کوفت. صدایی از داخل گفت:

-بله؟

-دراکو پسرم، میتونم باهات صحبت کنم؟

صدای باز شدنِ در آمد و پسری در چارچوب در نمایان شد. موهایش کوتاه و مانند موهای پدرش بور بود و چهره‌ی رنگ پریده‌ی پدرش را داشت.

-بله پدر؟ کاری باهام داشتی؟

-بله، در اصل یکی دیگه باهات کار داره و من فقط باید تو رو پیش اون ببرم.

-چه کسی باهام کار داره پدر؟

-لرد سیاه!

با شنیدن این اسم، دراکو رنگ‌پریده‌تر از پیش شد. با خود فکر کرد: (لرد سیاه چه کاری میتونه با یه پسر شانزده ساله داشته باشه؟! یعنی می‌خواد کاری رو به من محول کنه؟!) با این فکر، علاوه بر اینکه اندکی ترس وجودش را فرا گرفت اما احساس غرور نیز کرد. هرچه باشد، او لرد سیاه بود. قدرتمنترین و شرورترین جادوگر عصر حاضر، که حتی بردن نامش لرزه بر تن هر جادوگری می‌انداخت. خدمت کردن به او مایه‌ی افتخار و سرور بود.

یک هفته بعد

دستشویی متروکه‌ و روح‌زده‌ی مدرسه‌ی جادوگری هاگوارتز، کثیف و چرک‌آلود بود. تعداد زیادی از کاشی‌های دیوار و کف دستشویی شکسته و شیرهای آب زنگ زده و خراب بود. صدای گریه‌ی دختری، سکوت حاکم بر فضای دستشویی را میشکست.

صدای گریه بیشتر شبیه ناله‌ی گوشخراش و ترسناک یک روح بود. روحِ مارتلِ گریان. روح سرگردانی که سالها پیش یکی از دانش‌آموزان هاگوارتز بود. مارتل روی یکی از توالت‌ها کز کرده بود و به سرنوشت غم‌انگیزش فکر میکرد و زار میزد.

ناگهان در دستشویی به شدت باز و کسی وارد شد. مارتل گوشهایش را نیز کرد. غریبه‌ای که وارد دستشویی شده بود شروع به گریه کرد. مارتل از صدای گریه‌اش متوجه شد که او پسر است.آرام آرام از توالت بیرون رفت و به پسرکی که با ناامیدی گریه می‌کرد نگاه کرد.

موهای پسر بور و صاف بود و پوست سفید و رنگ‌پریده‌ای داشت. جلوی آینه‌ی آویزان بر روی دیوار ایستاده بود و گریه میکرد. از روی ناراحتی و یا شاید هم خشم، چوبدستی‌اش را در مشتش می‌فشرد. پسر ناگهان متوجه حضور مارتل شد و سرش را برگرداند و به او نگاه کرد و گفت:

-تو دیگه کی هستی؟ چرا داری نگام می‌کنی؟ از اینجا برو بیرون

مارتل گفت:
-ببخشیدها، فکر کنم تو بی‌اجازه وارد دستشویی من شدی، حالا میخوای که من برم بیرون؟

-دستشویی تو؟ چقدر مزخرف! از حالا به بعد اینجا دستشویی منه روحِ مسخره!

-حق نداری با من اینجوری صحبت کنی. مثل اینکه منو نمی‌شناسی. من مارتل گریانم. پلیدترین و ترسناک ترین روح مدرسه.

-بیشتر که شبیه یه روحِ خنگ هستی تا یه روحِ پلید!

-تو پسر خیلی بی ادبی هستی. من می‌خواستم کمکت کنم ولی مثل اینکه احتیاجی به کمک نداری.
و خواست که از دیوار دستشویی رد شود که پسر گفت:
-مارتل! یه لحظه وایسا!

مارتل برگشت.
-تو گفتی که می‌تونی کمکم کنی؟

-اگه میخوای کمکت کنم دیگه نباید مسخره‌م کنی.

-باشه! قول میدم مسخره‌ت نکنم

-خب، پس اول بگو اسمت چیه؟

-دراکو. دراکو مالفوی.

-خب دراکو، مشکلت چیه؟

-لرد سیاه ازم خواسته تا چیزی رو براش تعمیر کنم ولی نمیتونم. اگه اینکارو نکنم خونوادم رو میکشه.
-واااای! این خیلی بده. لرد سیاه خیلی شرور و پلیده. اون باعث مرگ من شد!

-خب حالا می‌تونی کمکم کنی؟

-فکر کنم باید بری اتاق ضروریات. اونجا شاید یه راهی واسه تعمیر اون چیزی که میخوای پیدا کنی. محل دقیق اتاق رو نمیدونم. فقط میدونم که اگه به چیزی احتیاج داشته باشی و از جلوی اون اتاق رد بشی، درش ظاهر میشه.

-ممنونم مارتل! حرفمو پس می‌گیرم.تو خنگ و مسخره نیستی!

و با عجله از دستشویی بیرون رفت.

تکلیفِ دوم: احتمالا ریگولوس به دلیل اینکه آزمایش های زیادی روش انجام گرفته و معجون های زیادی خورده، قدرت تاثیر پذیریش رو از دست داده یه دلیلِ دیگه هم میتونه داشته باشه: شاید ریگولوس هیچ ایرادی در خودش نمیدیده که بخواد از خودش ایرادگیری کنه، واسه همین معجون اثر نکرده.





ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱ ۱۴:۵۱:۰۸

تا زمانی که بهترشدن بهترین است، برای کمتر از آن تلاش مکن!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴

آریانا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 371
آفلاین
نقد پست ققنوس ميوزيک- فلورانسو

نقل قول:
صداى پاقى شنیده شد و قبل از اينکه اعضاى محفل بفهمند چى به چي است و چى شده .. ديش ديش

نویسنده در اينجا رودولف لسترنج را که در اعتراض به استفاده از ديالوگش وارد صحنه شده بود با لگد به بيرون پرت کرد.


شروع داستان خيلي ناگهانى هستش و سریع پيش ميره طورى که خواننده دفعه ى اول ممکنه اصلا متوجه نشه. بهتر بود اون اول نویسنده خودش رو وارد داستان کنه و وقتی جمله ى چى شده گفته مى شه و رودولف وارد مى شه، مشخص بشه که نویسنده داشته حرف مى زده و رودولف رو پرت مى کنه بيرون نه اينکه يه هو نوشته قطع بشه.

نقل قول:
و نقل از اصحاب نزديک است که به خاطر اين جمله ى سنگین و پر معناى دامبلدور، جمعى از ممدويزلى هاى محفل جامه ها دریدند و سر به کوه و بيابان زدند.


در کل بهتره نور ممد و کورممد و داستان وارد داستان نشن و به جاش از اعضاى حاضر استفاده کنيم. مثلا بگيم هرى زخم درد گرفت يا هرميون موهاى سيم ظرف شويى شکلش رو کشيد.

نقل قول:
پرفسور اون کنسروه! اينا کنسرت دارن يعنى يه خواننده مياد زنده مى خونه. اگه ما بخوايم کنسرت بذاريم بايد از اعضا تست صدا بگيريم و هر کى صداش بهتر بود کنسرت رو اجرا کنه. اوکى؟
- اوكي فرزندم پس حالا همه نوبتى بخونن ما هم هيئت داوران مى شيم.


اينجا داستان به صورت کاملا افتضاحى سریع پيش رفته. انگار نویسنده حوصله نداشته. دامبلدور شخصيتى نيست که از کلمات مثل اوکى استفاده کنه و خيلى سریع چيزى رو قبول کنه.

نقل قول:
در عرض چند دقیقه اعضا به صف جلوى دامبلدور ايستادند و چون ايده از فلورانسو بود

ايده از فلو نبود از ويولت بود. نویسنده اشتباه بزرگ کرده. دى:

نقل قول:
دهانش گرفت و شروع به خواندن.. نه فرررررررياااااد زدن کرد.


اين شكلك مناسب نيست در آخر جمله چون داريد خواننده رو مجبور مى کنید که بخنده. بهتره شکلک گذاشته نشه.

پست پس از ويرايش:

اعضاى محفل مثل هميشه در آشپزخانه نشسته بودند. مهر و محبت بينشان موج مى زد و خوش بودند که ناگهان صداى پاقى شنیده شد. اعضا ى محفل وحشت کردند. کارگردان وارد مى شود و با عصبانيت داد مى زند:
- چى شده؟

بلافاصله رودولف لسترنج خودش را داخل کادر پرت مى کند تا بگوید" کپى رايت ديالوگم کو؟" اما كارگردان مهلت نمى دهد و با لگد پرتش مى کند بيرون و داد مى زند:
- صدا.. دوربین.. حرکت!

صداى پاقى شنيده مى شود و اين بار اعضاى محفل با خونسردى تمام زل مى زنند به منبع صدا يعنى ويولت. ويولت پوستر به دست و عصبانی شروع به داد زدن کرد.
- يه جو شرف ندارن. همى که ديدن ما آلبوم داديم زرتى سليسيوم شون رو انداختن وسط. اى تف به اين شانس!
اعضا:

دامبلدور در حالي كه عينك هلالي خودش را تميز مي كرد و از شدت بيخيالي و فراغ بالى خلال دندون مى کشيد و به همين علت دهانش به اين حالت بود گفت:
- فرزندم چيزى شده؟

از شدت خونسردي و آرامش دامبلدور، هرمايني شروع به كندن موهاي سيم ظرفشويي شكلش كرده و هري با زخمش بازي مي كرد. ويولت پوسترى که در دستش بود و داشت پاره مى شد را به سمت دامبلدور گرفت.
- پروف نمى بينى؟ به اين پوسترى که حاجيتون آورده يه نيگا بندا! اين مرگخوارا کنسرت راه انداختن.
- فرزندم ناراحتى نداره ما هم کنسرت ميذاريم. مگه ما چيمون کمه. کنسرت تو بقالى پره ديگه.
اعضا:
بقالي محل: :vay:
ويولت:
كنسرت:

- پرفسور اون کنسروه! اينا کنسرت دارن يعنى يه خواننده مياد زنده مى خونه.
- هووووم.
ما نبايد از اونا عقب بمونيم.
- اوهوم.
پس اگه ما بخوايم کنسرت بذاريم بايد از اعضا تست صدا بگيريم و هر کى صداش بهتر بود کنسرت رو اجرا کنه. اوکى؟ :vay:

دامبلدور دستي به ريش نقره اي اش كشيد. عينك هلالي اش را صاف کرد. بار ديگر به ريشش دست کشيد.
اعضا: :vay:

دامبلدور بي توجه به اعضاي محفل با آرامش تمام شروع به صحبت كرد.
- بسيار خب فرزندم هرچند ما تو محفل مطرب نداشتيم اما اين بار رو قبول مى کنم.
اعضا:

در عرض چند دقیقه اعضا به صف جلوى دامبلدور ايستادند. ابتدا فلورانسو جلو آمد. ميکروفن را تنظیم کرد، چشمانش را بست و حس گرفت و خواند.
- اي يار اي يار، يااااااار، يار بالا قدوم. دلمو به هيچکس به هيچکس… جز تو ندوم.

- بعععععدي!

2-

استاد فكر نمي كنم اشكال از معجون باشه. اين ريگولوس خودش يه مشکلى داره. ديديد که همش اينطورى هستش؟ آره ديگه اين کلا ساختار بدنش فرق مى کنه به همین علت معجون اثر منفى داشت وگرنه معجون شما همیشه درست کار مى کنه.



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۵:۲۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5179
آفلاین
ارشد ریونکلاو


1.
من ایشون رو برگزیدم!

نقل قول:
در اون سمت بالاخره جنبشی از جانب مرگخواران "در جستجوی یتیم خانه" مشاهده می‌شه. مورگانا که در راه دیدن منطقه‌ی بیرون پنجره تلاش‌ها کرده بود اما موهای پرپشت بلا مانعش شده بود، با بدخلقی به سمت الا که فریاد "یافتم" سر داده بود برمی‌گرده و می‌گه:

نقل قول:
الا با لبخندی بر لب گوشیشو کنار می‌ذاره و به سمت پنجره حرکت می‌کنه. دقایقی بی هیچ صحبتی اطرافو برانداز می‌کنه و در نهایت با دستش ساختمونی رو نشون می‌ده و کنار می‌ره تا سایر مرگخوارا هم اونجارو ببینن، بلکه یکی راهی برای انتقال مکانشون از این ساختمون به اون ساختمون پیدا کنه.

این پست از پاراگرافرایی که توش یه عالمه جمله پشت سر هم ردیف شدن زجر می‌بره. خواننده بدون توقف و پشت سر هم جلو می‌ره و هی در انتظار یه پایانیه تا نفسی تازه کنه، ولی خیلی دیر بهش می‌رسه. حتی ممکنه تا به انتهاش میرسه ابتداشو فراموش کنه و کلا نفهمه که ماجرا چی شد و نیاز به دوباره خوانی پیدا کنه!
پس بهتره جملات کوتاه‌تر بشن و اینقد به طور مداوم با کلمات ربط به هم وصل نشن و فرصتی برای نفس کشیدن به خواننده داده بشه.
نقل قول:
هکتور با دیدن استخون ایوان که به صورتی تغییر رنگ داده بود و می‌شد حدس زد که دقایقی دیگه سرخ می‌شن، اضافه می‌کنه:

- نه یعنی منظورم اینه که تو فقط یه استخون متحرک هستی! هرچقدم بترکی و تیکه‌پاره شی باز می‌تونیم اعضای بدنتو با چسب به هم بچسبونیم، اصن مشکلی وجود نداره. حتی معجون‌های منم می‌تونن به کمکت بیان و باعث بشن استخونات سریع‌تر جوش بخورن.

هکتور اضافه می‌کنه! یعنی هکتور می‌گه و دیالوگ متعلق به اونه! پس بهتره این دیالوگ فقط با یک بار اینتر از پاراگراف قبلیش جدا بشه.

نقل قول:
ایوان که از اولشم از این ایده خوشش نیومده بود، حالا با شنیدن خطر مواجهه شدن با معجون‌های هکتور بیشتر احساس ناامنی می‌کنه.

- ببخشید اونوقت می‌شه بگی دقیقا بعد از رد شدن از لیزرا قراره چه اتفاقی بیفته؟ استخونای خرد شده‌مو به سمت چش و چال‌ـه غول مجهول‌الهویه‌ای که نگهبانی می‌ده نشونه برم و اونو شکست بدم؟ حتما قراره شمام از دور تماشا کنین و به افتخارم کلاه هوا بندازین نه؟

اینجا هم موردی مشابه با بالا رخ داده! این دیالوگ مال ایوانیه که تو پاراگراف بیخ گلوش در موردش توضیح داده شده. پس بهتره به جای زدن دو بار اینتر، با یک بار اینتر دیالوگ رو از توصیفات گوینده‌ش جدا کنیم.
وقتی دوبار اینتر می‌زنیم انگار کسی جز ایوان که همون حوالی بوده شروع به حرف زدن کرده.
ضمن اینکه دلیل تغییر رنگ ایوان یکم گنگه و بهتره که در موردش توضیح داده بشه. این تغییر رنگ از ترسه یا عصبانیت یا...؟
نقل قول:
استخونای خرد شده‌مو به سمت چش و چال‌ـه غول مجهول‌الهویه‌ای که نگهبانی می‌ده نشونه برم و اونو شکست بدم؟

کتاب فارسیِ نمی‌دونم چندمِ دبستان!
نباید به جای کسره از "ـه" استفاده کنیم. یه مدت خیلی مد شده بود ملت اینطوری می‌ذاشتن، ولی بیاین به اصلش توجه کنیم! چش و چالِ غول درسته!
نقل قول:
ایوان که از اولشم از این ایده خوشش نیومده بود، حالا با شنیدن خطر مواجهه شدن با معجون‌های هکتور بیشتر احساس ناامنی می‌کنه.

مواجه شدن! :|
نقل قول:
هکتور: Yeeeep!

بیایید همین‌طوری وسط رول از خودمون کلمه خارجکی در نکنیم و فارسی را پاس بداریم! :|

نمونه‌ی اصلاح شده:

ساختمان اشتباهی - نزد مرگخواران:

در همین حین که گروهی از مرگخوارا از پنجره‌ها آویزون شده بودن تا ببینن دقیقا چند ساختمون اینورتر یا اونورتر از یتیم‌خانه فرود اومدن، عده‌ی دیگه‌ای از اونا دور هم جمع شده بودن و در مورد مراحل پیش رو بحث می‌کردن.

- ببین ایوان این‌طور که من شنیدم این لیزرای برنده اصلا شوخی‌بردار نیستن و واقعا قاچ قاچت می‌کنن. با این حساب فکر نمی‌کنی تو بهترین گزینه برای انجام این کار هستی؟

هکتور با دیدن استخونای ایوان که از عصبانیت به صورتی تغییر رنگ داده بود و می‌شد حدس زد که دقایقی دیگه سرخ می‌شن، اضافه می‌کنه:
- نه انگار منظورمو درست متوجه نشدی! من می‌گم تو فقط یه استخون متحرک هستی... هرچقدم بترکی و تیکه‌پاره شی باز می‌تونیم اعضای بدنتو با چسب به هم بچسبونیم و بشی مثل روز اولت! حتی معجونای منم می‌تونن به کمکت بیان و باعث بشن استخونات سریع‌تر جوش بخورن. نظرت؟

ایوان که از اولشم از این ایده خوشش نیومده بود، حالا با شنیدن خطر مواجه شدن با معجون‌های هکتور بیشتر احساس ناامنی می‌کنه.
- اونوقت می‌شه بگی دقیقا بعد از رد شدن از لیزرا قراره چه اتفاقی بیفته؟ استخونای خرد شده‌مو به سمت چش و چال‌ِ غول مجهول‌الهویه‌ای که نگهبانی می‌ده نشونه برم و اونم همینطوری شکست می‌خوره؟ حتما قراره شمام از دور تماشا کنین و به افتخارم کلاه هوا بندازین نه؟

هکتور: آرهههه!

در اون سمت بالاخره جنبشی از جانب مرگخوارانی که در جستجوی یتیم خانه بودن مشاهده می‌شه. مورگانا که برای دیدن منطقه‌ی بیرون از پنجره تلاش‌ها کرده بود اما موهای پرپشت بلا مانع دیدش شده بود، با بدخلقی به سمت الا که فریاد "یافتم! یافتم!" سر داده بود برمی‌گرده و می‌گه:
- خوش‌حال می‌شیم اونچه رو یافتی با ما هم در میون بذاری.

الا لبخندزنان گوشیشو کنار می‌ذاره، به سمت پنجره حرکت می‌کنه و بی هیچ صحبتی اطرافو برانداز می‌کنه. در نهایت با دست به ساختمونی اشاره می‌کنه و کنار می‌ایسته تا سایر مرگخوارا هم اونجارو ببینن. حالا باید راهی برای رفتن از این ساختمون به اون ساختمون پیدا می‌کردن...

2.
والا اعتماد به نفس که چیز خوبیه، اما اعتماد به سقف... حق با شماست! می‌تونه اثری منفی محسوب بشه!
همونطور که شاهدین ریگولوس پتانسیل بسیار بالایی تو موش آزمایشگاهی شدن داره. اونم چه کلاسایی! تغییر شکل و معجون‌سازی! جدا از معجونای شما که 100% تضمینی هستن ()، اون یکی کلاسم رو بدن ریگولوس و واکنشاش در مقابل هرچیزی از جمله معجون اثر گذاشته! در نتیجه به جای اینکه معجونای شما 180درجه با کارکرد اصلیش فاصله داشته باشن، 360 درجه فاصله دارن! شما دایره‌ رو تصور کنین... 360 درجه بتابین برمی‌گردین نقطه اول ولی در تضاد باهاش! ورژن 360 درجه چرخیده‌ی معجون ایرادگیر چیه؟ معجون اعتماد به نفس! که چون نام شما در ساخت معجون می‌درخشه، شده اعتماد به سقف.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

Only Raven

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۲:۲۷ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۳۳:۰۲ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 739
آفلاین
1-

نقل قول:

دامبلدور با آرامش همیشگی اش، در مقابل آرسینوس نشسته بود و با چشمان آبی رنگش، از پشت شیشه های عینکش به او چشم دوخته بود.
آرسینوس خوشحال از اینکه بعد از سالها، توانسته بود فرصتی برای باز جویی از دامبلدور پیدا کند، در مقابل دامبلدور نشسته و به او خیره شده بود.



باید بین این دوموضوع متفاوت دو اینتر زد تا این دو را از یکدیگر جدا کند.



نقل قول:
ارامشی که باعث عذاب ارسینوس می شد . ارامشی سفید.ارامشی که برای یک مرگخوار بد ترین شکنجه است.



اینجا یکم زیاده روی شده. یعنی خیلی جانب داری از شخص و گروهی به چشم میاد که بهتره به چشم نیاد.



نقل قول:
بعد از چند بار چرخیدن به دور اتاق ایستاد و بلند گفت:

-خب...


بین این دیالوگ و موضوع نباید فاصله گذاشته شود چون هردو متعلق به یک نفر هستند.



نقل قول:
چشمان دامبلدور بار دیگر به چشمان ارسینوس خیره شد و این بار باعث پیدایش سوالی بس عجیب برای او شد. «او چطور چشمان مرا می بیند؟»




خب من واقعا خودم هم نفهمیدم که این چیه؟ خب اگه آدمی به چشمای کسی نگاه کنه مسلما اونا رو میبینه خب



نقل قول:
-چی کجاست فرزندم؟؟




خب اینجا یه علامت سوال کافیه و بیشتر از اون زیاده رویه.



نقل قول:
و احساس کرد صدایش در اتاق می پیچد. از اینکه صدایش بار ها و بارها همچون آونگی در اتاق به صدا در آید، لذت می برد. بار دیگر با همان صدای بلند گفت:

-هورکراکس ارباب کجاست؟




خب اینجا دوتا مشکل هست و اونا هم اینه که :
1-بین دیالوگ و موضوع باید فاصله باشد.
2-به جای« صدایش بار ها و بارها همچون آونگی در اتاق به صدا در آید، لذت می برد» بهتره گفته بشود، «از انعکاس صدایش، لذت می برد»

نکته ی بعدی هم آن است که خیلی به سفید بودن دامبلدور اشاره شده درحالی که همه می دونن که دامبلدور سفیده و ارامش بسیار زیادی داره بنابراین تکرار مکرر آن موجب خسته شدن از موضوع می شود.
نکته: میتوانست بیرون رفتن دامبلدور هیجان انگیز تر باشد.
نکته: از مورد های ریز و سوژه ساز به سرعت رد شده و سعی در زود تر بسته شدن پرونده ی دامبلدور شده بود. برای همین کمی خسته کننده و غیر منطقی بود.


متن ویرایش شده:


دامبلدور با آرامش همیشگی اش، در مقابل آرسینوس نشسته بود و با چشمان آبی رنگش، از پشت شیشه های عینکش به او چشم دوخته بود.

آرسینوس خوشحال بود از اینکه بعد از سالها، توانسته بود فرصتی برای باز جویی از دامبلدور پیدا کند، در مقابل دامبلدور نشسته و با اینکه وجودش از خوشحالی لبریز بود، با چهره ای گرفته و خشک، به دامبلدور خیره شده بود.

بعد از چند دقیقه از جا برخاست و در اطراف اتاق تاریک قدمی زد. منتظر بود تا عرق سردی از اضطراب و ترس بر پیشانی دامبلدور بنشیند، اما دامبلدور همچنان با ارامش تمام و بدون دغدغه نشسته بود و با انگشتان خود بازی میکرد. گویی اصلا اتفاقی نیفتاده و در اتاق بازجویی نیست.

بعد از چند بار چرخیدن به دور اتاق ایستاد و بلند گفت:
-خب...

دامبلدور نگاهش را از انگشتانش برداشت و به آرسینوس خیره شد و منتظر شد که آرسینوس سوالش را ادامه دهد.

این آرامش دامبلدور، ارسینوس را عذاب میداد. با این حال بدون توجه به احساسش، با صدای بلند فریاد زد:
-کجاست؟
-چی کجاست فرزندم؟
-میگم کجاست؟

و احساس کرد صدایش در اتاق می پیچد. از انعکاس صدایش در اتاق، لذت می برد. بنابراین بار دیگر با همان صدای بلند گفت:
-هوراکسس ارباب کجاست؟

اما دامبلدور برخلاف ارسینوس با صدایی بسیار ارام پاسخ داد...
-فرزندم خودت میگی هوراکسس اربابت. اونوقت از من می پرسی کجاست؟ اربابت اگر هوراکسی می سازه خودش باید ازش محافظت کنه نه دیگران.

و دوباره به انگشتانش خیره و مشغول بازی با آنها شد.

آرسینوس که می دانست دیگر قادر به بازجویی از دامبلدور نیست، ناچار به طرف در رفت و با اشاره ای، او را از اتاق خارج کرد. با اینکه اصلا علاقه ای به پایانی اینگونه برای بازجویی از دامبلدور را نداشت، اما دیگر نمی توانست ادامه دهد. هرگز گمان نمی کرد که بازجویی از دامبلدور آنقدر دشوار و مشکل باشد.


اینم پست اصلیش
2-

خب از آنجایی که هکتور این معجون را ساخته بود، این انتظار نیز می رفت که معجون آنگونه که باید و شاید عمل نکند. به علاوه همانطور که در تدریس گفته شده بود، ریگولوس قبلا بر رویش آزمایشی انجام گرفته بود بنابراین شاید آزمایش قبلی اش هم بر روی آزمایش جدید تاثیر بگذارد. البته میتوان هم دلیلش را اختلالات عصبی ریگولوس گذاشت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
گنده گریف در معجون سازی


1- معجون ایرادگیری بخورید و ایرادگیر خود باشید!
حالا اینی که گفتم یعنی چی! یکی از مهم ترین اشکالات ملت از جمله خود من اینه که گاهی به ایراد های پست های قبلیمون نگاه نمیکنیم و بی توجه هی پست میزنیم و درخواست نقد میکنیم. حالا سری بعدی که میخوایم پست بزنیم کاملا یادمون رفته تو نقد قبلی بهمون چه چیزایی گفته شده. این کار باعث میشه با سرعت کمتری پیشرفت کنیم.
تکلیف این دفعه من در رابطه با این موضوع انتخاب شده. یکی از پست هاتون در سطح ایفای نقش عمومی رو انتخاب کنید، (اگر پستی باشه که روش نقد انجام شده بهتره، ولی اجباری در این مورد نیست.) و اون رو باز نویسی کنید. ایرادهای پستتون رو بگیرید و به شکل جدیدی اون رو بنویسید. موقع زدن پست تکلیف یادتون باشه علاوه بر پست بازنویسی که اینجا میذاریدش، لینک پست اصلی رو هم برای من بذارید. (25 نمره)


نقل قول:
لرد با چهره ای ناراحت و کمابیش اسفناک به طبقه ی پایین میره حدود 4 دقیقه ی بعد که میرسه به کلاس درس آماندا میگه سلام بر لرد سیاه کبیر.لرد که حوصله اش به شدت سر رفته بود نعره میزنه زود باش سریع درستو بده من باید برگردم برای ادامه ی صحبتم با نجینی آماندا میگه خیلی خوب اگر مسابقه براتون مهم نیست من هم اتفاقا کلی کار های عقب مونده دارم که باید انجام بدم.
چهره ی لرد بعد از شنیدن این حرف آماندا:


در همین پاراگراف تعداد زیادی اشکال وجود داره: ناهماهنگی زمان افعال، نبود فضاسازی، جدا نکردن دیالوگ ها از متن اصلی و استفاده نشدن شکلک های مناسب برای رساندن احساسات دیالوگ ها و حتی وجود دیالوگ های غیر قابل قبول.

نقل قول:

لرد که خیلی اعصابش خرد شده بود و کمابیش نزدیک بود به خاطر این گستاخی آماندا از گوش هاش دود در بیاد میگه :خیلی خوب شروع کن و آماندا شروع میکنه: خیلی خوب قدم اول شما باید اجازه بدید تمام مرگخوارا و مردم بهتون بگن دامبلدور و یادتون باشه که اگر کنترلتون رو از دست بدید و همه رو طلسم کنید جایزه رو از دست میدید . لرد هم سریعا میگه : خیلی خوب فهمیدم ولی آماندا نشنیده میگره و میگه حالا این کار رو تمین میکنیم من شما رو دامبلدور صدا میکنم و شما باید خیلی مهربون و آروم جوابمو بدید


اینجا هم دقیقا مشکلات پاراگراف بندی به چشم میخوره و نبود شکلک، همینطور بعضی از رفتار ها و دیالوگ ها به شدت غیر منطقی و غیر قابل باور هستن و اصلا با شخصیت ها جور در نمیان. به غیر از اون روی این قسمت میشد خیلی مانور داد.

نقل قول:
و شروع میکنه آلبوس پیری ، آلبوس کچل ، دامبلدور ، پروفسور دامبلدور و لرد در جواب تمام اینها خیلی آرام جواب میدهد بله یا جانم وقتی آماندا اعلام رضایت میکنه و میگه حالا باید بریم سر بحث
دوم وقتی من شما رو صدا میکنم شما خیلی آروم و راحت میگید بله و دوباره به همون ترتیب ادامه میدن حالا لرد کمی تا قسمتی آدم با شخصیتی شده بود وقتی رز برای بار دوم با تمام قدرت خودشو به اتاق پرتاب میکنه لرد نعره میزنه ایندفعه بیچارت میکنم رز ولی رز میگه آخه ارباب نجینی میخواد منو بخوره!!!!


بله... نویسنده که بنده باشم بسیار ناشی بوده! بوق زده با این پاراگراف بندیش! اینجا هم میشد توصیفات بیشتری کرد و از اون گذشته ما علامت "!!!" نداریم، اگر قراره "علامت تعجب" بذاریم یدونه هم کافیه.

نقل قول:
و اتفاقا همون موقع نجینی با تمام سرعت به داخل اتاق حمله میکنه ولی لرد سریعا میگه : فیسسسسوو هیسا ( تو برو نجینی جان من حالشو میگیرم) و نجینی میره ولی لرد که حالا آدم با شخصیتی شده خیلی آروم میگه رز ایندفعه میگیرمت ولی چون دیگه کمابیش مثل دامبلدور شده نه کروشیو میزنه نه هیچ طلسم نابخشوده ی دیگه ای تنها طلسم هایی که میزنه اینه : اکسپلیارموس ، استوپفای ، ریلاشیو وقتی هم که لرد رو به سختی تنبیه میکنه میره سر ادامه ی درس و آماندا با لبخند بهش میگه لرد سیاه به سلامت باشند شما موفق شدید لرد در مقابلش با لبخندی تعظیم میکنه.

فردای اون روز مرگخوارا آماده میشن که برن برای مسابقه


این قسمت جای توصیف خیلی بیشتری داشت و میشد بیشتر ازش استفاده کرد. همینطور دارای اشکالات نگارشی خیلی زیادی بود. دیالوگ ها باید جدا میشد از خط اصلی و بعدش دو تا اینتر زده میشد.


بله... این هم پایان نقد... این هم رول اصلی.

این هم رول بازنویسی شده و مرتب:

لرد با چهره ای که بدعنقی از آن میبارید به طبقه پایین رفت و چند دقیقه بعد به مقابل کلاس درس آماندا رسید و در چوبی و پوسیده آن را که به شدت صدای "جیر جیر" میداد، باز کرد و با کلاسی نیمه تاریک با هوایی سنگین و تار عنکبوت هایی که از سقف آویزان بودند، روبه رو شد. آماندا بلافاصله با دیدن لرد از روی صندلی خود بلند شد و گفت:
- سلام و درود بر لرد سیاه کبیر.
- زودتر درستو شروع کن دیگه! ما میخوایم بریم به ادامه صحبتمان با نجینیمان ادامه دهیم!
- اربابا... اگر بخواید تو این مسابقه شرکت کنید مجب... یعنی لازمه تو این کلاس شرکت کنید!
لرد:

لرد که به شدت عصبی شده بود، به ناچار بر روی یک صندلی کوچک و سخت نشست... زمانی که به یاد صندلی راحت اتاق خودش افتاد، نزدیک بود از گوش هایش دود خارج شود، پس لب هایش را روی یکدیگر فشرد، نفس عمیقی کشید و گفت:
-خیلی خب... شروع کن آماندا.
- قدم اول شما اینکه شما باید مثل دامبلدور رفتار کنید، یعنی اجازه بدید تمام مرگخوارا، محفلی ها و مردم بهتون بگن دامبلدور و هر اسمی که به دامبلدور میگن. در ضمن اون یادتون باشه که اگر کنترلتون رو از دست بدید و همه رو طلسم کنید جایزه رو از دست میدید .
- تموم شد؟

آماندا اعتراض لرد را نشنیده گرفت و گفت:
- حالا این کار رو تمرین میکنیم، یعنی من شما رو دامبلدور یا هر چیزی که به اون پیری میگن صدا میکنم و شما باید خودتون رو کنترل کنید و مثل اون جواب بدید.

آماندا شروع به مسخره کردن لرد میکند:
- آلبوس پیری؟
- چته؟
- پروف دامبل؟
- مثل تسترال چرا صدامون میکنی؟

آماندا با نارضایتی سری تکان داد و گفت:
- وقتی من، مرگخوارا، مردم و محفلی ها شما رو صدا میکنیم شما خیلی آروم و راحت باید بگید "بله فرزندم"!
- بله فرزندم!
- ریش پشمکی؟
- بله فرزندم؟
- آهان... حالا درست شد ارباب... من به شما افتخار میکنم.
- بله فرزندم؟

همچنان که لرد تنها جهت عصبی کردن آماندا "بله فرزندم" را تکرار میکرد، ناگهان رز با تمام قدرت خودش را به در اتاق کوبید که موجب خرد شدن در شد و البته لرد یک لحظه خشمگین شد و نعره زد:
- چه غلطی میکنی رز؟ چرا مثل تسترال وارد میشی؟
- ارباب، نجینی میخواد منو بخوره!

در همان لحظه نجینی هم وارد اتاق شد و در حالی که به رز نزدیک میشد شروع کرد با صدای بلند "فیس فیس" کردن.

- نجنینی... دخترمان... این رو ولش کن... عالم بالا زدنش! قابل خوردن نیست دیگه!

نجینی با نارضایتی از اتاق خارج شد و لرد هم چوبدستی خود را از جیب خارج ساخت و یک عدد "اکسپلیارموس" به رز زد تا دیگر چنین کاری نکند.

- ارباب؟! شما؟ اکسپلیارموس؟! میشه همچین چیزی؟
- بله فرزندم.

آماندا با رضایت لبخندی زد و گفت:
- شما کاملا برای مسابقه فردا آماده هستید ارباب.

صبح روز بعد در حالی که خورشید هنوز کامل طلوع نکرده بود مرگخواران آماده رفتن به مسابقه شدند...

2- علت اثر منفی ای که معجون ایرادگیری روی ریگولوس گذاشت رو حداکثر در یک پاراگراف تشریح کنید.(5 نمره)

خب... اول از همه بگم که استاد معجون سازی بسیار خفن و با استعداد تشریف دارن و همه معجون هاشون درست کار میکنه، روی ریگولوس هم درست کار کرده... اصلا فکر نکنید اشتباه بوده ها! من این رو به عنوان یک معجون ساز بهتون میگم. بالاخره ایشون انجمن معجون سازی تاسیس کردن و اینا... اصلا هم معجون هاشون درب و داغون و بنجل نیست! حالا اینارو دیدید شما؟ کل فعل هارو به غیر از "من این رو به عنوان یک معجون ساز بهتون میگم" برعکس کنید. جواب واقعی به دست میاد! غیر از اون احتمالا یک معجون اشتباه دادن به خورد بچه و البته آزمایشی که من در کلاس تغییر شکل روی ریگولوس انجام دادم هم احتمالا بی تاثیر نبوده... خلاصه علل زیادی وجود داشته!



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
سوال اول

من این پست رو انتخاب کردم... خودت هم نقدش کردی هکتور

نقل قول:
با صدایی که بسیار جیگر شده بود خندید:

-خب... حالا جهت صرف میان وعده و رفع خستگی میرین به مک بلک یا تور نجینی سواری رو ترجیح میدین؟!


وقتی داشتم حرکات آرسینوس رو توصیف میکردم، و بعدش خواستم یه دیالوگ از دوباره آرسینوس رو نقل قول کنم، نباید بین دیالوگ و توصیف اینتر بزنم، چون توصیف و دیالوگ هر دو مال آرسینوسه این مورد چن جا دیگه هم تکرار شده...بعضی جا ها هم بین دو تا دیالوگ اینتر زدم که اینم اشتباهه... ولی خب من همین یه بارو اشاره میکنم.

با صدایی که بسیار جیگر شده بود خندید:
-خب... حالا جهت صرف میان وعده و رفع خستگی میرین به مک بلک یا تور نجینی سواری رو ترجیح میدین؟!

نقل قول:
آرسینوس،که با لبخندی بسیار جیگر به محفلی های خوش گذشته خیره شده بود،با رضایت کامل به سر و صورت خونی میهمانانش خیره شد و خودکارش را با فواصل زمانی منظم به کف دستش کوبید؛و در حالیکه با هر جیغ طومار های حساس به احساس خوش گذشتگی،یک خط کوچک سرخ رنگ با خودکار روی دستش رسم میکرد،با صدایی که بسیار جیگر شده بود خندید:


فکر میکنم این جمله خیلی خیلی زیادی طولانیه! میتونست تبدیل به چند تا جمله بشه که هم فهمش آسون تر باشه هم ... خب.. .فهمش آسون تر باشه.
این شکلی مثلا:
آرسینوس، با لبخندی بسیار جیگر به محفلی های خوش گذشته خیره شده بود. با رضایت کامل به سر و صورت خونی میهمانانش نگاه میکرد و خودکارش را با فواصل زمانی منظم به کف دستش می کوبید. با هر جیغی که از طومار های حساس به احساس خوش گذشتگی مرتعش میشد، یک خط کوچک سرخ رنگ با خودکار روی دستش رسم میکرد. آرسینوس با صدایی که بسیار جیگر شده بود خندید:



نقل قول:
آخرین باری که با آرسینوس صحبت کردم،به من گفت که اگر یک بار دیگر "جیگر" خطاب شود هر یک از پا های مرا به یک وزنه خواهد بست و مرا در "آتلانتیک اوشن" رها خواهد کرد.

نتیجه میگیریم من یک هشت پا هستم.


این قسمت... این قسمت اصلا مفهوم نبود. در واقع میخواستم بگم که تابحال چاهار بار بهش گفتم جیگر پس باید هشت تا پا داشته باشم که به هر هشت تاش وزنه ببنده ولی خب بنظرم این قسمت کلی ایراد داشت... منظورش رو نمیشد راحت گرفت. و از طرفی هم حواس خواننده رو از داستان اصلی پرت میکنه... و بنظرم زیاد هم جالب نیست که نویسنده وسط داستان خودش حرف بزنه.

نقل قول:
رستوران مک بلک،رستوران کوچکی با در های نم گرفته از جنس چوب آبنوس و آغشته به بوی نوشابه های گاز دار مخلوط با خون،رستوران مخوفی بود که دور میز های گردش بجای صندلی بشکه هایی چیده شده بودند ، و موسیقی مخوفی فضای رستوران را که با نور های ضعیف سبز رنگ روشن شده بود مخوف تر میکرد.


این یکی هم ضمن اینکه خیلی خیلی طولانی و پیچیده بود جمله ش، خیلی مخوف مخوف کرده بود لامسب هی مخوف مخوف میکرد بهتر بود این کلمه مخوف رو بعضی جاها حذف کنیم تا دل آدمو نزنه...

رستوران مک بلک رستوران کوچکی با در های نم گرفته از جنس چوب آبنوس بود، آغشته به بوی نوشابه گازدار مخلوط با خون. رستوران مخوفی که دور میز های گردش بجای صندلی بشکه های چیده شده بودند، و موسیقی ترسناکی فضای رستوران را که با نور های ضعیف سبز رنگ روشن شده بود ترسناک تر میکرد.


نقل قول:
محفلی های خوش گذشته،تقریبا روی صندلی-بشکه ها مستقر شده بودند که ناگهان در با لگدی باز شد...


بنظرم صندلی/بشکه بهتر بود

نقل قول:
-ام ببخشید یه سوال.. .شما دزدی الان ینی؟!


ینی نه... یعنی

نقل قول:
صدای کسی از میان جمعیت شنیده شد:ام... یعنی الان شما صندوقی؟!

بنظرم بهتر بود این طوری نوشته میشد:
صدای کسی از میان جمعیت شنیده شد.
_ام... یعنی شما الان صندوقی؟!


بعد دوتا ایراد هم داره که نمیشه تو پست ها نقل قول و اینا کرد... یکیش اینکه کل پست وسط چین شده، خوندنش سخت میشه. یکی هم اینکه بین علامت های نگارشی و متن باید یه فاصله باشه... مثلا بعد از نقطه ها و ویرگول ها... اینم رعایت نشده...

نسخه تصحیح شده


آرسینوس، با لبخندی بسیار جیگر به محفلی های خوش گذشته خیره شده بود. با رضایت کامل به سر و صورت خونی میهمانانش نگاه میکرد و خودکارش را با فواصل زمانی منظم به کف دستش می کوبید.

با هر جیغی که از طومار های حساس به احساس خوش گذشتگی مرتعش میشد، یک خط کوچک سرخ رنگ با خودکار روی دستش رسم میکرد. آرسینوس با صدایی که بسیار جیگر شده بود خندید:
خب... حالا جهت صرف میان وعده و رفع خستگی میرین به مک بلک یا تور نجینی سواری رو ترجیح میدین؟!

و در حالیکه با لبخندی در شان نام خانوادگی اش به ساحره های خونین و مالین نگاه میکرد با ذوقی عجیب تقریبا نعره زد:
-تور لیدر تون هم رودولفه!

و اینگونه بود که کسی اهمیت نداد چه غذایی در این رستوران کذایی سرو میشود، و همگی مثل جماعتی که سالها در جوار بیابان های کالاهاری زیسته باشند، به سمتی که آرسینوس از نوع جگر نشان داده بود هجوم بردند.

رستوران مک بلک رستوران کوچکی با در های نم گرفته از جنس چوب آبنوس بود، آغشته به بوی نوشابه گازدار مخلوط با خون. رستوران مخوفی که دور میز های گردش بجای صندلی بشکه های چیده شده بودند، و موسیقی ترسناکی فضای رستوران را که با نور های ضعیف سبز رنگ روشن شده بود ترسناک تر میکرد.

محفلی های خوش گذشته، تقریبا روی صندلی/بشکه ها مستقر شده بودند که ناگهان در با لگدی باز شد... و نور شدید بیرون فضای تاریک داخل رستوران را روشن کرد و پرتو های نور به داخل تابید...
موزیک متن...

پسری جوان از میان پرتو هایی که از اطرافش می تابیدند مشخص بود... که با چنان جسارتی-

-ببین این دیالوگات دیگه دارن خیلی مزخرف میشنا؟
-چرا اصرار داری همه جا خودتو وارد کنی؟!
-اصلا کی به تو گفت بیای؟
-مرتیکه هیز!
-ورودم خز شد!
-حداقل اگه امتیاز ورود هاش مال خودش بود یه چیزی!
-دفعه دیگه من اینجا پسر جوان ببینم قهر میکنم دیگه هم نمیام!

خیل عظیم اعتراضات، با صدای ناله ی جوان بدبخت که از آن ببعد احتمالا به هیچ جا وارد نمیشد،شکسته شد:
-آه، تو فکر می‌کنی که می‌توانی یک کورلئونه را فریب دهی؟ زود باش، نترس. حرف بزن، تو فکر می‌کنی که من خواهرم را_ ببخشید... این مال یه جا دیگه بود. میگفتم... خانوما آقایون یه دقه اگه منو نزنین توضیح میدم! بنده صندوق امانات شهر بازی هستم!

صدای پچ پچ هایی که به هوا بلند شده بود با صدای سرشار از اعتماد بنفس مرد جوان شکسته شد:
_یالا... امانات رو میز!

صدای کسی از میان جمعیت شنیده شد.
_ام... یعنی الان شما صندوقی؟!
-نه من الان فندقم.

صدای اعتراضات جماعت درون رستوران که هر از گاهی از حالت پچ پچ به فریاد تبدیل میشد و بعد دوباره به سمت پچ پچ حرکت میکرد، چند ثانیه یک بار با دیالوگ هایی از این دست شکسته میشد:
-امانات بیزحمت!
-نه من چیزی ندارم همراهم!
-بچلونمت اماناتت بریزن پایین ازت؟!

یا مثلا...:
-امانات یالا امانات!
-حالا من بخوام اماناتمو دست خودم نگه دارم _
-نه خانم اصلا این حرفو نزنین این مجموعه تفریحی در قبال یک تار مو که گم بشه مسئولیت داره! شما برای چی دارین به اون اسکلت زل میزنین؟! بله. آدمه. امانات تحویل نداد، منم مامور بودم و معذور.

و یا حتی...:
-آی امان امان امانات! بدو بدو!
-ام ببخشید یه سوال... شما دزدی الان یعنی؟!
-نه عزیزم من صندوقم.

در همان حال یکی از کارکنان مجموعه "تفریحی" با یکی از طومار های خوش گذشتگی شناس، دم در ایستاد و تا بناگوش لبخند زد، و به سوالات نپرسیده پاسخ گفت:
_بعد از اینکه امانات رو تحویل این مرتیکه ی امین دادین، میتونین بیاین اینجا و این زیر رو امضا کنین تا همه بدونن هنگام تحویل امانات چقدر بهتون خوش گذشته!

و حرفش با صدای ریگولوس که یک محفلی را از پاهایش گرفته و تکان تکان می داد تا کاملا از هر گونه امانتی پاک شود، تایید شد:
_کاملا درسته!

سوال دوم

چونکه ریگولوس اول از همه به شخص خودش مراجعه کرد جهت ایراد گیری، و ایشون هیچ ایرادی نداشت.
چی؟
خفه شم؟
چشم... هر چی استاد بگه...
بله... احتمالا اثرش با اثر معجون معجون ساز شدگی قاطی شد، نه که یکم وقتم کم بود برا ریکاوری، شرمنده اخلاق کوییدیچی تون شدم


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
1.

من اولین پستمو انتخاب کردم! الان که میخونمش میبینم که خیلی بده!
(چون با گوشیم نمیتونم لینک رو به کلمه بچسبونم!)
http://www.jadoogaran.org/modules/new ... wtopic.php?post_id=295484

اول نقدش میکنم! بعد بازنویسی میکنم!

نقل قول:
-اما آخـــــــــه بابا  
:worry:

بعد بابا باید یه نقطه باشه!

نقل قول:
-ادامه نده مالفوی بازم خراب کردی مالفوی خــــــــــراب باید برم ببینم چه خاکی به سرم بریزم!از دست تو پسر.

مالفوی؟! باید اسمشو مینوشتم، یعنی دراکو! جای شکلک هم آخر جملس، نه وسط!

نقل قول:
موضوع از این قراره که مالفوی درست شب ولنتاین(  )زده گلدونی که لوسیوس برای نارسیسا خریده و اونو داده به پروفسور فلیت ویک که با اون پاپیون ها و روبان های صورتی(که چندین سال پیش از اونا برای تزئیین هاگوارتز استفاده کرده بود  )تزئیین و درستش کنه شکونده اونم یه صد قطعه مساوی و تموم اون پاپیون هایی زیبا(البته به نظر لوسیوس و دراکو چندش اور)خراب شدن.درست نصفه شبه و کم مونده نارسیسا با خواهرش بلاتریکس بیان خونه.

1.جملات یا باید کتابی باشن، یا محاوره ای! نه ترکیبی از این دوتا!
2.نباید در متن از پرانتز استفاده کنیم! مگه این که خیلی مهم باشن!
3. کلا جمله، معنی نمیده!

نقل قول:
لوسیوس چندرغازی به دراکو داد تا با اون بره یه چیزی بخره و خودش تو خونه موند تا خونه رو با گل هایی که خریده بود تزئیین کنه و فضای رمانتیکی رو درست کنه

اول این که خانواده مالفوی، ثروتمند بودن، برای همین باید برای این که چرا بهش پول کمی میده دلیل بیاره!
علایم نگارشی نداره!
خیلی محاوره ای هست!


نقل قول:
-دراکو بدو بدو میره ببینه چه خاکی سرش بریزه...

اینم اشتباهش معلومه! این جمله دیالوگ نیست که!

__________
-سوژه جدید!-

-وای دراکو، باز تو چیکار کردی؟ آخه از دست تو من چیکار کنم؟!
-اما آخـــــــــه بابا :worry:
-ادامه نده دراکو، باز تو خراب کردی. باید برم ببینم باید چیکار کنم!

شب ولنتاین دراکو گلدانی را که لوسیوس برای نارسیسا خریده بود را شکانده است! شب است و کم مانده نارسیسا و بلاترکس به خانه برگردند. لوسیوس تصمیم داشت نارسیسا را سورپرایز کند ولی دراکو خرابکاری کرده بود!

-دراکو یادم بنداز مجازاتت کنم، آخه این روزا سرم شلوغه. حالا هم قبل از این که نارسیسا بیاد برو یه چیزی بخر.

لوسیوس برای تنبیه و عصبانی کردن دراکو به او چندرغازی داد. دراکو با ناراحتی به پول کم نگاه کرد.
-این کمه بابا!
-میدونم، باید از پولای خودت برداری!

دراکو برای این که پدرش را بیشتر از این عصبی نکند، از خانه بیرون رفت. پول هایش را تمام کرده بود. به همین علت پولی برای خریدن چیزی نداشت!



2.
درست کار نکرد؟ آهان فهمیدم، برای این که سر جلسه قبل به جای دیگه، دیه نوشته بود، پروفسور هکتور خواستن تنبیه بشه تا هیچ وقت یادش نره دیه اشتباهه!


Only Raven


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۴

وندلین شگفت انگیز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
ارشد هافل!

1- معجون ایرادگیری بخورید و ایرادگیر خود باشید!
حالا اینی که گفتم یعنی چی! یکی از مهم ترین اشکالات ملت از جمله خود من اینه که گاهی به ایراد های پست های قبلیمون نگاه نمیکنیم و بی توجه هی پست میزنیم و درخواست نقد میکنیم. حالا سری بعدی که میخوایم پست بزنیم کاملا یادمون رفته تو نقد قبلی بهمون چه چیزایی گفته شده. این کار باعث میشه با سرعت کمتری پیشرفت کنیم.
تکلیف این دفعه من در رابطه با این موضوع انتخاب شده. یکی از پست هاتون در سطح ایفای نقش عمومی رو انتخاب کنید، (اگر پستی باشه که روش نقد انجام شده بهتره، ولی اجباری در این مورد نیست.) و اون رو باز نویسی کنید. ایرادهای پستتون رو بگیرید و به شکل جدیدی اون رو بنویسید. موقع زدن پست تکلیف یادتون باشه علاوه بر پست بازنویسی که اینجا میذاریدش، لینک پست اصلی رو هم برای من بذارید. (25 نمره)

http://www.jadoogaran.org/modules/new ... wtopic.php?post_id=299653

دو تا نکته در مورد این پست حائز اهمیته!
الف-پست قبلی این پست که حاوی یک عدد پاتر، یک عدد رزرو و یک عدد کلمه ی اکسپلیارموس بود پاک شده! من فکر نمیکردم پاک بشه و رو حساب اینکه وسط سوژه یه پاتر با پست غیررول هست ورداشتم این رول رو زدم که الان شبیه اینه که من یه هری پاتر تازه واردم که میخوام خودمو پرت کنم تو رول!
ب-این یه پست کاملا سرسری بوده! یعنی با استاندارد های من متوسط رو به پایینه! اصلا زدمش واسه این کلاس!

نکات قابل نقد:
نقل قول:
دادلی داشت با اتو به هستیا نزدیک میشد که هری پرید تو صحنه و داد زد:
-اکسپلیارموس!

یک شروع کاملا ضعیف:دی البته اگه اون پست بالاش هنوز بود خب...یک شروع ضعیف خالی بود!
میشد خیلی خفن تر توضیح داد «دادلی داشت با حالتی شیطانی اتو به دست به هستیا نزدیک می شد» یا «دادلی در حالی که شر از چشاش می بارید و اتو در حالی که بخار از وجودش می تراوید به هستیا نزدیک می شدند» و تازه هستیا این وسط نباید مثل ابوالهول وایسه نگاه کنه! شکل ایده آلش رو تو نسخه تصحیح شده میذارم!

نقل قول:
در حالی که هری به خودش می پیچید و به زخمش چنگ میزر-خیلی جای تریلانی خالی طور!-تافی های زبون بزرگ کن و شکلات های استفراغ آور و دسته چتر های دم خوک ظاهر کن از اقصی نقاط جیب هاش بیرون میریخت و کف زمین پخش میشد.

بله حتی وندلین خفن هم غلط تایپی داره!
هیچ توضیحی در مورد اینکه چرا این وسایل توی جیب هری بودن ندادم. البته یک دلیل داشت. این پست ساعت سه ارسال شده و من قبل ارسالش تو ویکی پاتر داشتم محصولات جادویی مغازه ویزلی ها رو نگاه می کردم و تلاش می کردم ببینم اه-نه-ببر چیه(که البته توفیقی حاصل نکردم) و با توجه به اینکه اون ساعت مغزم احتمالا خواب بوده، خرت و پرتای ویزلی طور تو جیب هری جاساز کرده!

نقل قول:
دادلی هم که در دسته آدم های هیچگاه از گذشته درس نگیرنده قرار میگرفت

معتقدم صفت های ترکیبی این چنینی باید ایتالیک بشن.

نقل قول:
و این آخرین کلماتی بود که از پسر برگزیده پیش از مرگوشنیده شد

نقل قول:
برنامه جدیدی باز شد که بخش اعظم پردازنده مغزشان را به دست بکیرد

غلط تایپی! تو روحم!
ضمنا لحن پست تا اینجا کتابی نبود!:|

نسخه تصحیح شده:
------

دادلی با لبخندی شیطانی، اتو به دست به هستیا نزدیک میشد و هستیا با چوبدستی کانه زورو جلوی گروهبان گارسیا گارد گرفته بود، که هری پرید تو صحنه و داد زد:
-اکسپلیارموس!

و دادلی خلع سلاح شد...البته از اونجا که مشنگ ها در دسته چوبدستی داران قرار نمی گیرن، اتو از دستش بیرون پرید و زارت خورد تو پیشونی پاتر.
-آخ زخمم! آخ زخمم! خطر ! ولدمورت این نزدیکیه!

هری دو دستی پیشونیش رو گرفت و خودش رو روی زمین انداخت. در حالی که هری به خودش می پیچید و به زخمش چنگ میزد-خیلی جای تریلانی خالی طور!-تافی های زبون بزرگ کن و شکلات های استفراغ آور و دسته چتر های دم خوک ظاهر کنی() که جمع کرده بود تا توی مدتی که خونه رون اینهاست دور همی یه آتیشی بسوزونن، از اقصی نقاط جیب هاش بیرون میریخت و کف زمین پخش میشد. دادلی هم که در دسته آدم های هیچگاه از گذشته درس نگیرنده قرار میگرفت، با دیدن این حجم خوراکی از آسمون اومده از خود بیخود شد، دست برد از هر کدوم یکی خورد و در نتیجه تا دیدی و هستی به خودشون بیان، یه خوک زبون دراز گریون داشت رو پاتر بالا میاورد.

هستیا همینطور که با چهارتا چشم و دو تا شاخ به ماوقع روبروشون خیره شده بود گفت:
-دیدی؟
-آره دیدم..میبینی تو رو خدا؟! بد زمونه ای شده!
-نه دیدی! منظورم این نیس که دیدی! کلا گفتم دیدی!
-آع...خب بله؟
-این جانوری که اون خوک زبون دراز بدبخت داره روش بالا میاره پاتر نیست؟
-خب؟
-خب...؟
-خب که خب...که شعت، لعنتی، پاتر تو اینجا چه غلطی میکنی؟!

عمه مارج که سر و صدا توجهش رو جلب کرده بود با ریپر وارد اتاق شد و با دیدن صحنه روبروش خشکش زد.
-پاتر تو ملک خصوصی من چه غلطی میکنی؟!

دادلی در جواب به این بی مهری خوانندگان،چرا که او دو برابر هری عرض و یک و نیم برابر طول داشت و با این حال در حاشیه توصیفات قرار می گرفت، با شدت بیشتری بالا آورد. ریپر در واکنش به این حرکت تهدید آمیز() غرید و با حرکتی تهاجمی جلو پرید.
-زخمم...ولدمورت...جان پیچ...آخخخخخ!

و این آخرین کلماتی بود که از پسر برگزیده پیش از مرگ او شنیده شد.

هستیا و دیدالوس هنوز دلیل عدم حضور هری در آسمان پریوت درایو رو درک نکرده، task manager به پرونده force stop داد و برنامه جدیدی باز شد که بخش اعظم پردازنده مغزشون رو به دست بگیره:
-هری مرد! پسر برگزیده بی پسر برگزیده!؟

--------

میشد کامل از نو نوشتش ولی دیگه غلط گیری نمیشد اونوخ!:دی

2- علت اثر منفی ای که معجون ایرادگیری روی ریگولوس گذاشت رو حداکثر در یک پاراگراف تشریح کنید.(5 نمره)

ببخشید استاد مگه اثر منفی داشت؟ خیلی هم اثرش مثبت بود! اعتماد به نفس ریگ رو برد بالا! باعث شد بتونه از یه ملاقه ی بی اعتماد به نفس به یه دزد با اعتماد به نفس مبدل بشه! من پیشنهاد می کنم معجون های بعدی هم روش تست بشه تا به حول و قوه الهی در انتهای ترم stamina و jinx ش بره بالا و بتونه مراحل بعدی رو هم باز کنه!



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۴

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۲:۴۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 924
آفلاین
امتیازات جلسه اول


اوتو بگمن:

اوتو برای تکلیف سوم لزومی نداشت رول بزنی ولی ممنون که این کار رو کردی این خودش خلاقیته.
نقل قول:
همه چشم از مایکل که سرکارشون گذاشته بود برداشتنو انداختن به خانم معلم.


جان؟ خانوم معلم؟ هکتور که من باشم مَرده!

اوتوی عزیز یکی دو نکته بود که خواستم باهات در میون بذارمشون. اول اینکه سعی کن لحن پستت یک دست باشه و یک جا کتابی نباشه و جای دیگه محاوره ای. البته میتونی از محاوره برای دیالوگ ها و از لحن کتابی برای بقیه پستت استفاده کنی. ولی من توی پستت حتی در جاهایی که دیالوگ نبود دوگانگی لحن دیدم.
مورد بعدی اینکه کلماتی مثل "دیقه" معنی ندارن. کلمات باید به طور کامل و دقیق نوشته بشن. مگر اینکه دیالوگ باشن که اون هم با توجه به شخصیتی که داری در موردش مینویسی متفاوته.
استفاده ای که از شکلک ها کردی خوب بود فقط کمی تعداد شکلک ها به نظرم زیاد بود.
از اتاق منم معجون ندزدین!

امتیاز: 23

لینی وارنر:

لینی! الان نکنه انتظار توضیح و انتقادم داری؟! نه واقعا داری؟
امتیاز:30

لادیسلاو زاموژسلی:

تکلیفت خوب بود لادیسلاو. حرفی برام نذاشتی.
امتیاز:30

رون ویزلی:

پستت خوب بود و جز چند مورد که میتونستی انتخاب بهتری در نوشتن و علائم داشته باشی و یکی دو مورد غلط املایی پست خوبی نوشته بودی.
امتیاز: 29

هری پاتر:

گویا اعلام آمادگی کردی دستیار من بشی! حتما ازت استفاده میکنم!
امتیاز:30

رز زلر:

معجونِ ساز؟ تا جایی که یادم میاد معجونِ"معجون ساز" شدن رو یاد دادم. هوم؟
از خلاقیتی که در برداشتِ اسم معجون داشتی خوشم اومد رز! چند مورد غلط املایی دیدم، کمی ظاهر پستت نامناسب بود و دیالوگ کم بود با این همه خلاقیتش خوب بود.
امتیاز:28


ریگولوس بلک:

خلاقیت جالبی داشتی ریگولوس! کسی کمکت کرد یا به تنهایی بودی؟! دزدی میکنی؟
"دیه" نداریم بوقی! دیگه!
الان به خاطر همین بهت دو بدم تا ابد یادت بمونه؟! سری بعدی تو تکلیفت از این چیزا ببینم دو میدم. شوخی هم ندارم!
امتیاز:30

مورگانا لی فای:

مورگانا من که نباید اینا رو به تو بگم که وسط دیالوگ جای شکلک نیست یا اینکه علائم نگارشی یه دونه ازشون کافیه، باید بگم؟
امتیاز:28

وندلین شگفت انگیز:

هیچی ندارم بگم. عالی بود وندل!
امتیاز:30

دراکو مالفوی:

دراکوی عزیز کمی با اینتر بیشتر دوست باش. اینطوری ظاهر پستت هم بهتر میشه. میدونم که میتونستی خیلی بهتر از اینا باشی. (
امتیاز:25


گریک الیواندر:

گریک عزیز احساسات خواننده رو تا جایی که ممکنه وارد پستت نکن، از علائم نگارشی بهتر استفاده کن و در قسمت های غیر دیالوگ شکلک نزن. شکلک یکی هم باشه منظور رو میرسونه و استفاده بیش از حد ازش به پستت ضربه میزنه.
امتیاز:26

چوچانگ:

قبل از ارسال پستت رو یه بار برای خودت بخون ایرادهای تایپی و املایی رو رفع میکنه. علائم نگارشی تعدادشون نباید زیادی باشه. سه نقطه داریم ولی چند نقطه نداریم!
امتیاز:25

برایان دامبلدور:

تو پستت از اینتر استفاده کن. ظاهر پستت رو بهتر و خوندنشو راحت تر میکنه. مثل چند نفر دیگه از دوستان باید به تو هم بگم که علائم نگارشی رو چند تا نذار! "!" درسته و "!!!!" غلطه!
امتیاز:23


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.