هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴

آلتیداold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
از سرزمین افسانه ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
تکلیف اول
استاد، در مورده این سوالتون من اطلاع چندانی ندارم که قضیه‌ش چیه و اینکه اصلأ شیر چه ربطی می‌تونه داشته باشه به ویزن؟!
البته همونطور که خودتون قبلاً هم با طعنه به ویزن گفتین که: "از شیر چرا هراسان می‌شوی ویزن؟!" من از جمله‌تون اینطور برداشت کردم که احتمالاً ویزن در زمان‌های گذشته از شیر آسیب دیده و به همین خاطر تا زمانِ حال هم از شیر هراس داره و شیر رو تهدید بزرگی واسه خودش می‌بینه.

البته همونطور که دانش‌آموزانِ دیگه هم اشاره کردن، شیر میتونه چند نوعِ مختلف باشه: مثلاً ممکنه یک گله شیر به ویزن حمله کرده و بهشون آسیب‌های جانی و مالی رسونده باشن. یا منظور از شیر، شیر خوردنی باشه که احتمالاً ویزنی‌ها توسطِ اون مسموم شده ن و کارشون به سنت مانگو کشیده شده و بازم دچار خسارت‌های مالی و جانی شده باشن (خسارت مالی به این دلیل که ویزن کارمندان رو بیمه نکرده).

و یا حتی ممکنه منظور شیرِ دستشویی باشه که به دلیل خراب بودنشون کارمندانِ ویزن تو دستشویی گیر کرده باشن و اینم باعثه خسارت جانی و مالی میشه. خسارت مالی به این دلیل که: کارمندا چندین ساعت تو دستشویی معطل شدن و کسی نبوده جوابگوی ملتِ ارباب رجوع باشه و خسارت جانی به این خاطر که: خب هرکی چندین ساعت تو دستشویی‌های کثیف و بوگرفته‌ی ویزن بمونه خسارت جانی می‌گیره دیگه! واسه همین، ویزن از قدیم الأیُام از شیر ترسِ عجیبی داشته و داره و هروقت کلمه‌ی شیر رو می‌شنوه جیغ میزنه حتی!

تکلیف دوم
-عجب خاطراتی داشتیم. چه دورانِ خوبی بود. حیف...

آلتیدا همانطور که در راهروهای خالی و خاک گرفته‌ی هاگوارتز قدم میزد این جمله را با خودش زمزمه کرد. زمانی این راهروها شلوغ و پر رفت‌و‌آمد بودند. صدای هیاهو و شادیِ دانش‌آموزها نشانه‌ی زندگی و روحِ هاگوارتز بود. ولی حالا دیگر هیچ صدایی در راهروها و کلاسها شنیده نمی‌شد جز صدای زوزه‌ی غم‌آلودِ باد که در میان کلاسها، راهروها، خوابگاه‌ها و تمامِ چیزهایی که در داخلِ هاگوارتز باقی مانده بود، پرسه می‌زد.

آلتیدا با حسرت به تابلوهای روی دیوار نگریست. حتی نقاشی‌ها هم قابهای خود را برای همیشه ترک کرده بودند. بعد از آن اتفاق، همه خانه‌ی خود را ترک کرده بودند، تک تکِ موجودات و جنبندگان.
آلتیدا افکارش را با صدای بلند بر زبان آورد:
-یعنی میشه دوباره به اون روزهای خوبِ گذشته برگشت؟ ای کاش می‌شد به عقب برگردیم و همه چیز رو درست کنیم. افسوس که این یه خیالِ باطل بیش نیست.

آلتیدا دوباره با فریاد گفت:
-چرا اون اتفاق‌ها افتاد؟ چرا سرنوشتمون اینطور رقم خورد؟ چرا انسان‌ها نابودی به بار آوردن؟ چرا، چرا؟

بغضش ترکید و اشکهایش روی گونه ‌هایش جاری شد. دیوارها صدایش را انعکاس می‌دادند. گویی می‌خواستند پاسخی برای سوالهایش بدهند ولی فقط می‌توانستند صدای خودش را به خودش برگردانند. حتی باد نیز دیگر زوزه نمی‌کشید. گویی می‌دانست که ناله کردن وضع را بهتر نمی‌کند.
آلتیدا از پله‌های برجِ ستاره‌شناسی بالا رفت. از آن بالا اطراف به خوبی دیده می‌شد. به زمینِ زیرِ پایش خیره شد. ساختمان‌های متروکه و خرابه را از نظر گذراند. خرابه‌هایی که زمانی زندگی در آن‌ها جریان داشت. نسیمِ ملایمی وزید و ذهنِ آلتیدا را به گذشته برگرداند. به یک قرن پیش...

جنگی بینِ ماگل‌ها و جادوگران درگرفته بود. جنگی که بر سرِ تصاحبِ قدرت بود. ماگل‌ها از وجود جادوگرها خبردار شده بودند و برای به دست آوردنِ جادو به زمین‌های جادوگران حمله کردند. نتیجه‌ی این جنگ معلوم بود، پیروزی جادوگران. ماگل‌ها عقب نشینی کردند و معاهده‌ی صلحی امضا شد که به موجبِ آن، هیچکدام از دو نژادِ ماگل و جادوگر حقِ وارد شدن به سرزمین‌های یکدیگر را نداشتند. ولی این صلح دوامی نداشت. هر دو گروه در فکرِ انتقام و همچنین سلطه بر دیگری بودند. طولی نکشید که جنگی دیگر ولی اینبار بزرگتر و ویرانگرتر شروع شد.

ماگل‌ها به سلاح‌های شیمیاییِ مخرب و جدید مجهز بودند و جادوگرها از طلسم‌هایی هولناک استفاده می‌کردند. این جنگ پایانی جز نابودیِ زمین و موجوداتِ آن نداشت. انسان‌ها کشته شدند، موجودات جادویی و غیرجادویی برای مقاصدِ شومِ طرفینِ جنگ سلاخی شدند. روحِ زمین نابود شد و انسان‌ها زمانی به خود آمدند که دیگر زمین مناسبِ زندگی نبود.

افرادِ بازمانده به سیاره‌ای دیگر رفتند، به مریخ. سیاره‌ای که مانند زمین، زیبا و زنده نبود. ولی چاره‌ی دیگری نداشتند. باید از نو شروع می‌کردند.
-کسی چه میدونه، شاید دوباره بشه به زمین برگشت. ولی نه به زودی... شاید وقتی که انسان‌ها ارزشِ داشته‌هاشون رو بیشتر بدونن.
آلتیدا این جمله را گفت و سپس به سویِ سفینه‌ای که با آن به زمین آمده بود به راه افتاد.

پ.ن : استاد میدونم این رولی که زدم بیشتر شبیه فیلمهای آخرالزمانی بود و ربطِ چندانی به موضوعی که گفتین نداشت ولی همین به ذهنم اومد. امیدوارم که موردهِ لطف و ارفاقِ شما واقع بشم.

تکلیفِ سوم
من فقط یه جمله میتونم بگم: استاد شما خیلی گلی، خیلی بامرام و بامعرفتی. اصن یه دونه‌ای.
اصن مگه میشه استاد ریونی با شه و باحال نباشه.


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳ ۱۵:۵۲:۳۲

تا زمانی که بهترشدن بهترین است، برای کمتر از آن تلاش مکن!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴

نارسیسا مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۲ شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۴
از جهنم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 49
آفلاین
تازه وارد اسلیترین!


1- فلسفه ی شیر و ویزن از نظر شما چیست؟ 10 نمره

اهم بعله...
فلسفه ی ویزن... بعله... ویزن یا به اختصار "ویزنی" کمپانیِ بیسیار باصفاییه که میشینن و برای ملت کارتون و فیلم می سازن، بسته های آموزشی می سازن، کتاب های کمک درسی می نویسن؛ دراکو که خیلی راضیه...

فلسفه ی شیر+ ویزن هم... خب یکی از کارتونای موردعلاقه ی دراکو درمورد یه شیر به اسم سیمبا بود... چیز زیادی یادم نمیاد... جز اینکه پسره ی ناخلف دوتا رفیق ناباب درحد کراپ و گویل داشت، یک میمون پیر هم بود که سیمبا رو با تک تک سلول های بدنش بالا گرفته بود؛ وضعیت تمامی ماها وقتی وای - فای مشنگی تحت فشاره و ما وسیله ی دکمه دار رو در جستجوی سیگنال بالا می بریم.

حالا که بیشتر گذشته غرق می شم، می بینم دیزنی و ویزنگاموت ارتباط خاصی ندارن... یا حتی سیمبا هم ربطی به شیر نداره... تشابه اسمی بوده... یا حتی ممکنه همین الان مِنو برای بالاک نمودن دانش آموزان مظلوم این کلاس آماده باشه... یا حتی این نارسیساس که مثل همیشه دوستاش رو رها می کنه و در کمال وقار، در افق محو میشه!

خلاصه اینکه بحث نوستالژیک و خوبی بود استاد استیکر... اممم...

- دانش آموز، نارسیسا مالفوی به دلیل به کار بردن کلمه ی "استیکر" اخطار گرفته و درصورت تکرار بالاک خواهند شد...
-

2- رولی درباره ی آینده جادوگران بنویسید. البته با درنظر گرفتن درگیری هایی که وجود دارد آینده را تصور کنید! چه کسانی هستند؟ چه کسانی نیستند؟ 15 نمره

- هو هو...!

ناله ی جغد پیری که بر بقایای تابلوی بانوی چاق لم داده بود، در سکوت شب طنین انداز شد.

- هو هو...!
(ناله ی جغد پیر به دلیل خالی بودن فضا، اکو یافته و دوباره طنین انداز می شود! )

دایره ای زردرنگ که از چراق قوه ی زهوار دررفته ی "ریگِ لوس" بیرون زده بود، قالب ترک خورده و آبی رنگ را روشن کرد.

- هی... پیدا کردم! یه پر قرمز دیگه! یه پست جدید!
- دروغ می گی؟!
- به من می گی دروغگو؟ الان باس برم حرف دهنمو بفهمم؟! من می رم شناسمو ببندم! ولی پست جدید... تو خونه ی ریدل! به بند کفشای دزدیم قسم راس می گم!

صدای گرفته و بدخلقی در فضا پیچید:
- می دونستم، نتیجه ی فعالیتای مرگخوارا همین میشه... همش واسه اینه که... فعالیت شما...

صدای گرفته و بدخلق به دلایل نامعلومی قطع شده و صدای قدم های ملت به سوی تاپیک "دفتر دوئل" جایگزین آن می شود.

- تا سه می شمرم، در تاپیکو بکشید و بگید یا مرلین!

- تبریک! شما برنده ی شصت درصد تخفیف واقعی شده اید! اگر این صفحه را ببندید، دیگر برای شما باز نمی شود!

جمعیت بازماندگان جادوگر و ساحره آهی از نهادشان برآمده و بر روی قالب زهوار دررفته لم دادند. مورگانا گل رز پژمرده ای از میان موهایش بیرون و آورد و گفت:
- من دیگه خسته شدم... من از این شرایط خسته شدم... این شــ...

در همین لحظه صدای آژیر پلیس به گوش می رسد و مورگانا در کثری از ثانیه، اندر گونیِ سفیدی به زندان منتقل می شود.

- شـــ... چی می خواستی بگی؟؟ اعتراف کن پیغمبره! چه کلمه ی بی ناموسی ای بوده که با این حرف ملعون شروع شده؟؟ این حرف باید از فرهنگ ما حذف بشه... این حرف باید سینِ سه نقطه بشه! من لغت تعیین میکنم... من تو دهن این لغات می زنم!

-

****


- محکومه ی مغفوره ی محترمه! مورگانا لی فای! بسیار مشعوفیم که شمارو تو دادگاهمون محاکمه و قیمه قیمه می کنیم... (انداختن نور در چشمان مورگانا و قلقلک دادن کف پاهای مقدس ایشون با پر شترمرغ!)
- منــــــــــــــــــــــــــــــ رویایی دارم، رویای آزاااااادیـــــــــ...
- میکروفون واربک رو از برق بکشید!
- وقتی میکروفونمون رو از برق بکشید، از آواز خوندن دست نمی کشیم؛ کلتونو جای میکروفون برمی داریم!

تق تق تق...! (افکت کوبیده شدن گوشتکوب بر روی میز چوبی)

- ساحرگان، جادوگران، فشفشگان جلسه از همین لحظه رسمیه!
- مگه تا الان گودبای پارتی جعفر بود؟
- اصل پیلیزززز!
- می گفتم... متهم نامبرده، مورگانا لی فای، متهم به استفاده از حرف "سین سه نقطه" در ملا عام می باشد. لدفا برای بلاک شدن ایشون گزینه ی یک و برای بلاک نشدن ایشون، گزینه ی "تانژانت زاویه ی آلفای نوک بینی مادر سیریوس و انتگرال تعداد دفعاتی که وندلین بدون جزغاله شدن از آتش سوزی فرار کرد رو" ارسال نمایید!

سکوت سنگینی که دادگاه را با لایه ای از گرد و غبار پوشانده بود، با صدای فریادی شکسته شد:
- بلاک...؟! پیغمبر مملکت؟! می خواین قمه کاریتون کنم؟ بزنم نصفتون کنم؟!
- یامورگانا! من می رم مرلینگاه!
- راس می گه! "پیغمبر، پیغمبر، حق مسلم ماس!"
- مرگ بر قطب شمال، مرگ بر قطب جنوب، مرگ بر استوا، مرگ بر نصف النهار مبداء!

قاضی، منو به دست نعره زد:
- نظم جلسه رو حفظ کنین! نتایج رای گیری به زودی معلوم میشه...
- اصل پلیزززز!

دو ساعت بعد - دادگاه!

تق تق تق...( ا.ک.ش.گ.ب.ر.م.چ!)

- ساحرگان، جادوگران، فشفشگان! طبق نتایج آرای شما، که به دستان امین منوداران سپردین، به موجب این حکم، تمامی کسانی که به بلاک شدن بانو مورگانا رای دادن به همراه ایشون به جزایر تابستانی بالاک تبعید خواهند شد...

حرف های صاحب منو در میان فریاد شادی هگرید محو شد:
- کیکتونو نوش جان کنین ملت!
- و کسانی که به باز موندن شناسه ایشون رای دادن، اخطار کتبی دریافت می کنن و درصورت تکرار، بالاک خواهند شد...
ختم جلسه! تق تق تق...!

- دراکو زنده اس؟!
- واقعا داریم به کدوم سو می ریم؟؟ (ب.ا.م!)
- شــــیرم...
- کیک بخورین!
- وایسا من بیام پی وی به ناموس تو بگم...
- اصل پلیززز!

قاضی با چهره ای از خودراضی ادامه داد:
- و البته نارسیسا مالفوی و ریگولوس بلک، به دلیل داشتن اخطار کتبی، به صورت مادام العمر بلاک خواهند شد!

هیئت منصفه، زوپس گویان و سینه زنان از کادر خارج شده و نعره ی اعضای باقی مانده در سالن، قالب آبی رنگ را می لرزاند... صفحه لحظه ای می لرزد، سرور پریده و بینند گان با " page not found" روبه رو می گردند... به همین سبب بنده که تا اینجا ماجرا رو روایت می کردم، قادر به ادامه دادن نمی باشم.
تا ماجرایی دیگر، شمارو به مرلین و مورگانا می سپارم!
(چیه؟ من از اولش گفتم من طنزنویس نیستم! )


3- نظر شما درباره ی من و تدریس چیست؟ ریتا را در چه حدی می بینید؟ صادق باشید.. دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت! 5 نمره

الان اگه بگم نظری ندارم تجدید می شم؟

- نقل قول:
دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت!


خب درحال حاظر نظر مثبتی نسبت به کلاستون دارم... هرچند سر تکلیف دومی جونم به لبم رسید و آخر هم رولی قناس نوشتم...
ریتا رو در حد یکی از کارتون ها ویز... دیزنی لند می بینم...
و اینکه من این پنج نمره رو نیاز دارم... من عائله مندم! دراکو زنده اس؟

پ ن : ده رو نُه می دین استاد استــ... اسکیتر؟؟؟؟
استاد براتون نهار بخرم؟؟
استـــــــــــــــــــــاد؟؟!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳ ۰:۴۰:۲۳

EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹ پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۴

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۲۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین
زلزله ی مو فرفری هافل!

1. فلسفه ی شیر و ویزن از نظر شما چیست؟ 10 نمره

من در جریان ماجرا نیستم ولی می گویند مربوط به رودولف و قلم پا ...قلم پر ـه! آیا هست؟ آیا نیست؟ من نمی دانم !

ولی می دانم که شیر سه نوع دارد؛ یکی سلطان جنگل است (مزخرفه! سلطان جنگل گورکن هافله!).

دیگری ماده ای است که مادران به کودکان به جای غذا می دهند. گاو ماده -ماده به معنای مونث- هم می تواند این ماده -ماده به معنای خوراکی- را تولید کند.

و معنای سوم، لوله ای فلزی است که به وسیله ی آن آب را هدایت می کنند و به این لوله شیرآب می گویند.

ویزن چیست؟ ویزن وقتی ـه که رز ویبره می زنه و می شه ویبره زن که به اختصار به آن ویزن می گویند.

- ویزن که این نیست!
- اِ این نبود؟
- نه معلومه که نبود!
- آها! خوب شاید ویزن اینه:


ویزنگاموت واز مهم ترین بخش های سایت می باشد که قوانین ایفا و تالار نقد (که من تاحالا به اینجا ها نرفتم ) از تایپک های مجموعه ی ویزن است.

2. رولی درباره ی آینده جادوگران بنویسید. البته با درنظر گرفتن درگیری هایی که وجود دارد آینده را تصور کنید! چه کسانی هستند؟ چه کسانی نیستند؟ 15 نمره

چند سالی می شد که هری پاتر وهمسرش دار فانی را وداع گفته، و جامعه ی جادوگری را در اندوه فرو برده بودند. جیمز و آلبوس پسران هری پاتر بر سر تاج و تخت با یکدیگر اختلاف نظر داشتند و جامعه ی جادوگری دوباره به سوی جنگی کشیده می شد. این جنگ با جنگ های چند سال قبل فرق می کرد. در جنگ های گذشته جبهه ها مشخص بود؛ بدی یا نیکی؟ ولی این بار نیکی و بدی مشخصی وجود نداشت چون جنگ بر سر منافع شخصی بود.

خیلی از جادوگر های سال خورده که در جنگ های قدیم حضور داشتند، مانند اعضای بزرگ خانواده ی ویزلی، خود را در گیر این جنگ نکرده بودند و طرفداری خاصی انجام نداده بودند. بقیه افراد یا به طرف جیمز یا به طرف آلبوس کشیده می شدند. البته گروه دیگری هم بود که جز افراد خاص کسی از آن مطلع نبود: دراکو مالفوی از این جنگ بین پسر های پاتر استفاده می کرد و می خواست ضربه اش را به دشمن قدیمی اش وارد کند. اکثر مرگ خوار ها با ایده ی یک حکومت تاریک، با دراکو و پسرش اسکورپیوس همراه شده بودند.

***

شیون آوارگان ستاد فرماندهی جیمز و برادر خوانده اش تدی بود و ارتش آنها در هاگوارتز استراحت می کرد. جیمز و تدی و جمعی از فرماندهان بیست و چهار ساعته مشغول نقشه کشیدن و بررسی استراتژی جنگی بودند.
- هی تدی!

تدی کلافه از دست برادر خوانده اش جیمز که با یویو به سر و رویش می زد، داد زد:
- منو جلو اینا تدی صدا نکن این صد بار! من فرمانده لوپینم!

جیمز یویو اش را نفری یک بار به سر همه ی افراد حاضر در سایت اتاق زد و هیجان زده جیغ کشید:
- آره! منم فرمانده پاترم!

تدی با افسوس نگاهی به موهای سفیدش انداخت و جواب داد:
- نه تو شاه پاتری!

ویکتوریا ریز ریز جوری که تدی نبیند، خندید. در همین حال رکسان در فکر این بود که چه طور می تواند کاری کند که تدی از عصبانیت منفجر شود! به راستی که جیمز و رکسان دردسر بودند!

در این هنگام لوسی ویزلی از در وارد شد و توجه ها را به خودش جلب کرد. او بعد از تعظیم کوتاهی که بیشتر به سر تکان دادن شبیه بود، گفت:
- پسر عمو! شاه پاتر اورجینال، آلبوس سوروس بزرگ، می گه اگه تسلیم بشی بهت یه مقامی در دربارش می ده...مثلا سر آشپز!

تدی یویو را از دست جیمز گرفت و از پنجره به بیرون پرت کرد و با عصبانیت گفت:
- شاه پاتر اورجینال؟ جیمز پسر بزرگه و باید وارث باشه، وارثی حقشه! دزدا! تسترال های... اَ جیمز دو ثانیه جیغ نکش من ببینم اینا چی می گن... اهم اهم ... برو به اون شاهزاده پاترت بگو خودشو تسلیم کنه ما هم قول می دهیم حق شاهزادگی رو داشته باشه!
درضمن بگو اون خونه رو هم پس بده!


دره ی گودریک ، محل ستاد آلبوس پاتر!

در خانه ی پاتر ها دور میز ناهارخوری، روبه روی شومینه، آلبوس و لیلی پاتر و جمعی از دوستانشان دور هم نشسته بودند. وعده های انتخاباتی تنظیم می کردند و نقشه های جنگی را برای بار صدم مطالعه می کردند . گوچی – مارک کفش هم هست!- جن خانگی نیز برایشان شیر کاکائوی داغ می آورد.

لیلی بی خیال به ناخن هایش سوهان می کشید و به آهنگ پاتیل عشق از سلسيتنا واربك گوش می داد. در کنار او آلبوس پنبه هایی در گوشش چپانده بود و سعی داشت صدای جیغ گوش خراش سلسیتنا را نادیده بگیرد و به نقشه ی جلویش توجه کند که البته کاری غیر ممکن بود. فرد جرجِ آرام به این فکر می کرد که لیلی بیشتر از اینکه به مادرش شبیه باشد به مادربزرگش شبیه است و حتی بعضی از عادت های آزار دهنده ی او را هم به ارث برده است. دومینیک بی توجه به همه ی افراد حاضر کتاب های فرنسوی می خواند. لوئیس تنها کسی بود که به غیر از آلبوس به کارهای متفرقه نمی پرداخت... معلوم نبود آلبوس چگونه می خواهد با برادرش مبارزه کند!

با توجه به اینکه وقایع مربوط به جنگ و بعد از آن به «خیلی آینده» مربوط می شود از ذکر آنها در این رول معذورم!


3 نظر شما درباره ی من و تدریس چیست؟ ریتا را در چه حدی می بینید؟ صادق باشید.. دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت! 5 نمره


خیلی بوقی است! این چه تکلیفی بود؟ شیر و ویزن؟ چیست اصن؟
من از هافلیون راجب ویزن و شیر سوال کردم و یه بنده خدایی جواب داد که " ولش کن کلاس های دیگه رو برو بعد برگرد روی این فکر کن " من کلی راجب این شیر و ویزن فکر کردم تا توانستم فلسفه بافتم و آخر هم فلسفه نشد که نشد.

کلی وقت فکر می کردم فیلسوف هستم و به خوبی فلسفه می بافم ولی با دیدن این کلاس به طور کلی امیدم از دست رفت.

+ نگران بالاک هم نباشید، عواقب پای منِ استاد است! :)
امیدوارم!

همانا حسی هافلی ای به من می گویند آخرش هم این خرعبلاتی که نوشتم نمره نمی گیرد!

و همانا حس هافلی ای دیگری به من می گویند به جای وندل 20 می گیرم!




پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴

اوتو بگمن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
۱. بعضی وقتا شیر هم با اون همه بودن و نبودنش، می بایست غرش کنه تا ملت ویزن بفهمند، هنوز در این جا شیری نهفته! شیری از جنس شیر و ویزنی از جنس ریش بزی مرلین که برای نخ دندون کردن بسیارم مناسبه.

اما بعضی وقتا هم همین ریش بزی مرلین، واس این شیره خط و نشون میکشه! بدون این که بدونه وقتی پا روی دم که هیچ، روی اگزوزش بذارن چی پیش میاد!(گربه رو که یادته اعظم!) در نتیجه شیرم می زنه این ویزن رو آش و لاش می کنه دیه! تا دفعه بعد بفمه از دور فقط بزنه و در ره. درست مثه که می خوای زنگ درو بزنی و جیم شی.

ولی گذشته از این فلاسفه مثبت شیر، که اصلا هم مثبت نبیه، ویزن دیگه داشت این شیر رو چیز دیگه ای فرض می کرد. فکر می کرد اگه همین جوری یهویی تهمت بزنه، شیره نمیاد و شیریشون نمی کنه. در کل به نظرم شیره خوب زد تسمشونو برید! اینجاست که مایکی اوته میگه: بعضی چیزا باید عوض شن.
پس نتیجه می گیریم واقعا باید این میشد تا ریتا سوژه گیر می آورد! نه که تکلیف نداشتیم...


۲. خوب بزار ساده شروع کنم. زندگی جادوگری و جادوگران، کم کم به زیر خط فقر کشیده میشن، انجمن ویزن شروع به حرکات انتحاری در اذهان ملت می کنه و همه افکار مثبت فرض شده مردم رو به شیر می کشه! در نتیجه اون افرادی مانند دامبلدور، شروع به بوق کاری می کنن و کسیم نیس بگه آخه بنده خدا چرا شیرو با نی می زنی؟! یا شایدم شیر هایی این مدلی از حقوقشونو مورد عمل ماسمالیزاسیون قرار بدن.

از آثار و نتایج دیگر این ورژن اتفاقات می توان به موارد زیر در آینده جادوگری اشاره کرد:
بانک ها شروع به دبه کردن پولای مردم می کنن. مذاکرات به نتیجه نمی رسه، وزارت همش بی خیار مردم میشه و نصف ملتو می زاره سر کوییدیچ! روزای سخت فرا می رسن. یارانه های امت جادو رو نمی دن یا دیر می دن. از طرفی کسایی مثه ... میانو یه عالمه گالیون اختلاص می کنن و به شیرشونم نیس، این بدبختا چی می کشن؟! البته من می دونم، شیشه می زنن...

و هزاران بدبختیه دیگه در آینده ای با این روال...

۳. تدریست خوبه و ازش راضیم، اولا به خاطر روشن کردن حقایق و حاشیه ها و دوما از شجاعت بیانشون. فقط یه چی هست اونم اینه که بدجور میری دنبال این حاشیه ها که اونم فک کنم از ... باشه.
در آخر می خواستم یه چیزی ازت بخوام. چیزی که سال ها بود تو سینم نگهش داشته بود و اون اینه:

باهام ازدواج می کنی؟!


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴

آریانا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 371
آفلاین
فلسفه ى شير و ويزن!

استاد شير( شير جنگل) بسیار خطرناك هستش و اگه جلوش رو نگيرن مردم رو مى خوره. درسته من نمى تونم شير و پلنگ و ببر رو تشخیص بدم اما دمشون گرم ويزنى ها مى تونن گويا.. به همین علت دست به کار شدن و با دم شير بازى کردن. خب نباید با دم شير بازى کرد ديگه. شير که با دمش بازى شده بود غمگین و ناراحت شد بعد فهمید که آخه شير با اون هيکلش ناراحت نمى شه. پس چى کار کرد؟ هيچى.. شروع کرد به غرش و دريدن مردم. ويزنى ها که ديدن اوضاع خرابه، رفتن جلو شيره و با حالت و در مواردي با حالت اعصاب و مصاب شير رو به هم ريختن. آقا شيره كه عصباني شده بود، شروع كرد به دنبال كردن اعضاي ويزن كه اونا رو بدره اما همينکه داشت دنبالشون مى کرد، پاش رفت تو تله اى که ويزنى ها براش گذاشته بودن و مرد. روحش شاد. اين بود داستان اين دو گروه.

اما فلسفه ش چيه؟ خب فلسفه ش اينه که شير نبايد غرش کنه و بايد بمونه تو جنگل و مردم رو اذیت نکنه وگرنه ويزن با دمش بازى مى کنه بعد شير عصبانی مى شه و وقتی داره ويزن رو دنبال مى کنه مى ميره.

2- رولى درباره ى آينده ى جادوگران

شب بود و صداى قشنگ جيرجيرک ها به گوش مى رسید. ماه در آسمان به زيبايى مى درخشيد و به نظر مى رسید شب آرامى است اما ناگهان صداى حرف زدن چند نفر شنیده شد. صداى افراد قطع شده و موزيکى شروع به پخش مى شود و آواز جيرجيرک ها را در خودش گم مى کند. دوربین از فضاى آرامش بخش " الا يا ايها الساقى ادر کأسا و ناولها" به فضاى" دنيا ديگه مثل تو نداره" چرخيده و سايت مثلا آرم coppa دار جادوگران ديده مى شود.

سايت به علت پرداخت نکردن پول بسته شده و فقط چت باکس باقى مانده بود. عله گریخته و در مرزهاى آمريکا در حال چيژ زدن دستگیر شده بود.

مرزهاى آمريکا

مردى بلند قامت با موهايى کم پشت خم شده و چيزى را بو مى کرد بعد سرش را بالا آورده و دماغش را بالا مى کشيد.
- داوش عژب ژنسيه! الان قشنگ شر کيفم.

مرد خمارى که مقابلش نشسته بود دندان هاى زردش را با خنده بيرون ريخت و گفت:
- اين ژنس رو مورفين از افغانستان آورده. يوهاها.. اصل ِ اصله موهاهاها.. آمریکا هيچ غلطى نمى تونه بکنه دوهاهاها.

ويو ويو ويو ويو ويو( صداى آژیر ماشین پلیس)

- واى بدبخت شديم.. پليش! پاشو فرار کنيم.

ولى هيچ کس از دست قانون نمى تواند فرار کند. تازه تحریم ها برداشته شده و ما بايد بگوييم آمریکا خيلى غلط ها مى تواند بکند.. به هر حال الان مثلا دوست هستيم.

سايت جادوگران

مديران تک تک سايت را ترک کرده و تخت پادشاهى و منويشان را قاب کرده و به ديوار زده بودند. فقط پرنس مانده بود که هنوز مردم را به آرامش و بحث کردن دعوت مى کرد. و مدام با حالت از اعضا خواهش مي كرد كه بگویند از سايت جادوگران چه مى خواهند. پرنس حتى حاضر بود چلو کباب و هتل و جوايز نقدی بدهد تا يک تازه وارد را تور کند. از اعضا فقط چند نفر بى ناموس نویس مانده بودند که مدام همدیگر را به بغل يکديگر دعوت مى کردند. اين به آن مى گفت" بيا بغلم" و آن به اين مى گفت" بيا بغلم". و شاعر در اين اوضاع بود که دهان باز کرد و گفت: يه وضعى بود اصلا!
يكي از بي ناموس نويس ها صداي آهنگ" دنیا ديگه مثل تو نداره" را کم کرد.
- داداش امروز کم اومدى بغلم.. بيا بغلم!

در حالي كه دو فرد داشتند هم را قشنگ بغل مى کردند صفحه رنگی رنگى شده و چت بکس فيلتر شد و مانند سايت، چت باکس هم نابود شد. و بازگشت همه به سوى پيوند ها است.


نظرتون در مورد تدریس من!

استاد به جان شما نه به جان خودم دو روزه دارم فکر مى کنم فلسفه ى شير و ويزن چى مى تونه باشه و چه ربطى به تقویت رول نويسى من ِ تازه وارد داره! من به دعوا و جر و بحث و مخصوصا کش پيدا کردنش اصلا علاقه اى ندارم و فقط تا حدى مجاز مى دونم که طرف به اشتباهش پى ببره. اما حالا جالبه کسى خودش رو خطا کار نمى دونه. بحث شير و اينا با ترک کردن سايت توسط يکى از مديران تموم شد. اينکه اين قضیه دوباره باز بشه اصلا جالب نيست! هدف اصلى کلاس تقویت رول نويسيه شما از من بهتر مى دونيد. :))
نظر کلى من در مورد شما اينه که بهتره به عنوان استاد، اون چيزى که بهتون گفته شده يعنى رول نويسى رو ياد بديد و از حاشیه دورى کنید.


ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۷ ۲۰:۲۰:۴۶
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۷ ۲۰:۴۴:۴۸

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴

وندلین شگفت انگیز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
ارشد هافلپاف
1. فلسفه ی شیر و ویزن از نظر شما چیست؟ 10 نمره
میگن سقراط، یا ارسطو، یا افلاطون...شایدم بطلمیوس، یکی از عزیزان ط دار دوران یونان باستان خلاصه! از تفریحات دوران مجردیش این بود که میرفت سر گذر می ایستاد، یکی که کت شلوار پوشیده و کروات زده تو راه آکادمی گوگوش بود برای تحصیل علم و دانش خفت می کرد و فرضا میگفت:
-آیا میدانی ارتباط آقای گودرزی با خانم شقایقی چیست؟

دانشجوی مذکور که بالاخره داشته در آکادمی درس میخونده و بعدش هم قرار بوده اپلای کنه بره شریف() در راستای اینکه نشان بده خیلی نخبه ست و خیلی چیزها بارش هست شروع میکرده ارتباط این دو بزرگوار رو تا بُعد مولکولی و فیزیک کوانتم شرح می داده، بعد که سقراز-ارسطو-نقی یا خلاصه اون فیلسوفی که در ابتدا ذکرش رفت استدلالش رو می برده زیر سوال هی کوشش می کرده از طریق دیگری نشون بده از ارتباط آقای گودرزی و خانم شقایقی چیزهایی می دونه، ولی هی از طرف فیلسوف مورد سوال قرار می گرفته؛ تا جایی که کلافه می شده و میگفته:
-آقا جان اصلا نمی دانم، خودت بگو ارتباط این دو چیست؟

و فیلسوف در حالی که موذیانه میزده پاسخ می داده که:
-خودم هم نمی دانم، گمان بردم شاید تو بدانی!

حالا حکایت استاد ماست. به زور میخواد آقای گودرزی و خانم شقایقی رو به عقد هم در بیاره، حالیانکه آقای گودرزی طی سالیانی که از اون حکایت گذشته زن گرفته و خانم گودرزی هم فرار مغز ها کرده رفته هند الان تو کار قاچاق کلیه ست!

ترجمان کلی این مطلب آنکه نگارنده نه مصاحبه رودولف رو خونده، نه تو گروه تلگرامتون عضوه، نه اساسا هیچ تصوری داره که این شیر شیر که پیچ و مهره ما رو سرویس کردید اینقدر کشش دادید اصلا اشاره به چه فحش یا داستان یا حکایت یا شو تلویزیونی یا هر پدیده فیزیکی و غیر فیزیکی دیگری داره. از هفت دولت بی خبر پاشده اومده برای گروهش افتخار آفرینی کنه! حله؟

2. رولی درباره ی آینده جادوگران بنویسید. البته با درنظر گرفتن درگیری هایی که وجود دارد آینده را تصور کنید! چه کسانی هستند؟ چه کسانی نیستند؟ 15 نمره


ده ها سال گذشته بود. با وجودی که غولی وطنی به نام peyvandha.ir به مدد تلاش های شبانه روزی برادران سایبری بیشتر سرزمین های مجازی را به تصرف خود در آورده بود و کاربران را شلاق می زد و وادارشان میکرد برایش هرم بسازند، جادوگران به طرزی معجزه آسا موفق شده بود جان سالم به در ببرد. سایت، تقریبا دست نخورده باقی مانده بود. نود و نه درصد ایفا که شامل مایکل و ریتا میشد استوار بر سر جای خود باقی مانده بودند، و یک درصد ایفا که شامل مقدار ناچیزی کاربر تازه وارد، کاربر قدیمی، مدیر، عضو ویزنگاموت، محفلی، مرگخوار، ناظر و غیره میشد، سایت را ترک گفته بودند. این دو اما همچو شیردال سینه سپر کرده، همچو کلاغ فارغ از غم دنیا، همچو گورکن پابرجا و همچو مار پر از فلس مانده بودند.

تمام فیلم های هری پاتر، کتابهای هری پاتر، بازی های هری پاتر، فن فیکشن های هری پاتر، جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها، جانوران خفن و زیستگاه آنها، وندلین و زیستگاهش و هر آنچه که رولینگ نوشته، خوانده، ساخته، پرداخته، شناخته و زغال اخته بود مدت ها پیش تمام شده بود و ته دیگش را هم خیرات کرده بودند. هر از چندگاهی آرامش سایت را گلوله خاری که چرخ زنان بر فراز هدر پرواز می کرد، یا عضو تازه واردی که ویبره زنان اعلام می کرد صد و سی و چهارمین معشوق دنیل رادکلیف است و در بدو ورود به ایفا به گروه هافلپاف می افتاد، بر هم می زد. اما مایکل و ریتا بی خیال غم دنیا، شیر می نوشیدند و به تفرج و تفنن در سایت تماما خالی می پرداختند.

سالی دو بار استرجس آنلاین میشد، اعلام می کرد امتحان دارد، خشمگنانه با هرگونه مخالفتی-که نبود، خدایی این نود و نه درصد ایفا حال شورش نداشت! فقط تو کار در آوردن شورش بود!-برخورد کوبنده مقتضی می کرد و آفلاین میشد. باقی مدیران عطای کار سخت را به لقایش بخشیده، با برف نوئل هم پایین نمی آمدند که سری به سایت بزنند. چنین بود که مایکل و ریتا هر از چند گاهی از سرزمین های مجاور که تحت سلطه ارباب peyvanha.irـمورت بودند، تعدادی ساحره و جادوگر دعوت می کردند به صرف نوشیدنی کره ای و پارتی و ملحقات.

خوش میگذشت درکل. آن یک درصد باقی مانده ایفا هم حالش خوب بود. سلام می رساندند از اقصی نقاط تارنمای جهانی. به هرحال چیزی که زیاد بود، سرزمین های دور از دسترس لرد رنگول!*

*لرد رنگول لقبی است که زیردستان ارباب peyvanha.irـمورت او را به وسیله اش صدا می زنند. تنها کاربرانی که دیگر هیچ چیز برای از دست دادن ندارند و فوبیای فیل هم ندارند حاضرند او را peyvanha.irـمورت صدا کنند!

+با تاسی به جیمز سیریوس پاتر که تکلیف دوم کوییدیچش این بود که یه رول بنویسید بدون دیالوگ!

3 نظر شما درباره ی من و تدریس چیست؟ ریتا را در چه حدی می بینید؟ صادق باشید.. دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت! 5 نمره
1-من فکر می کنم آدم کاری که در موردش ایده ای نداره نباید بپذیره اصولا.
2-هاگوارتز منحصرا برای تازه وارد هاست چون قراره رول نویسیشون تقویت بشه و بیشتر توی سایت جا بیفتن. سوال های عجیب و غریب تشریحی در تعداد بالا و با بارم زیاد از طرف اساتید خیلی دیده شده. متوجه نمیشم جز خسته کننده بودنش چه نفعی برای کسی که میخواد شرکت کنه داره. من الان سه روزه هی میام اینجا بنویسم، با یه سوال تشریحی ده نمره ای مواجه میشم که نمیدونم اصلا هدفش چیه و نمیتونمم براش ده نمره لیلی و جیمز مجنون تعریف کنم!! فاز اساتید فاز غریبیه در کل!
3- خوبه که ریتا بیشتر روی تکلیفی که میده فکر کنه. جو سایت رو در نظر بگیره.
4-چرا به همه سی میدی؟
5-الان به من میده 20 که تنوع شه


ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۶ ۱۷:۳۶:۳۴


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴

مایکل کرنر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۵ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۴ پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۴
از همونجایی که ممد نی انداخت
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 182
آفلاین
سلام استاد

نقل قول:
1. فلسفه ی شیر و ویزن از نظر شما چیست؟ 10 نمره


خب خیلی وارد جزئیات نمی شویم، کلی "صوبت" می کنیم. جزایر بالاک نزدیک تر به نظر می عایند.

خب، شیر مبدأیی دارد که بر می گردد به جایی حوالی جزایر بالاک، به اسم سوریلند.

شیر معانی مختلفی دارد و بارها در شعرهای مختلف توسط شاعران خفن دیار های مختلف، مورد استفاده قرار گرفته است، مثلاً:
نقل قول:
کان یکی شیری است کادم می خورد
کان یکی شیری است که آدم می خورد

آن یکی شیری است اندر بادیه
آن دگر شیری است اندر بادیه


حَرضَت مولانا دیگه تفسیر شعر با خود استاد که می دونم کمالاتشو داره

از دیگر فلسفه های شیر، می شود به این اشاره کرد:
شیر= ش+ی+ر
حروف تشکیل دهنده را برعکس می کنیم.
می شود =>ر+ی+ش = ریش

یعنی ریش که نماد حاجیون است، در برابر شیر قرار دارد که از قضا نماد فعلی خاک بر سری به شمار می رود.

از قضا ویزن حاجی مدار نیست و همینطور با ادبیات ملل میانه ی خوبی ندارد. شیرهای تالار ویزن به دلیل کمبود واشر، مدام چکه می کنند و استحکام دندان های اعضای مقدس ویزن به دلیل نخوردن شیر، پایین آمده است و البته، مقدار باغ وحش خونشان هم پایین آمده. در هر حال، در کمبود شیر به سر می برند، اما پیرو ریش هم نیستند. شاید بشود گفت هر دو طرف را دارند... ریش هایشان شیری است!


2. رولی درباره ی آینده جادوگران بنویسید. البته با درنظر گرفتن درگیری هایی که وجود دارد آینده را تصور کنید! چه کسانی هستند؟ چه کسانی نیستند؟ 15 نمره

مایکل کرنر دفتر خاطراتش را در آورد و شروع کرد به نوشتن:
نقل قول:
اینجا مملکت جادوگرانه... یه عالمه سال از اولین سال حضورم تو هاگوارتز گذشته. همون سالی که... بیخیال.

چرا بیخیال؟

از چی باید بترسم؟ سیریوس بلک و سیوروس اسنیپ عوض شدن... دلورس جدید اومده سر کار. مدیریت خیلی عوض شده... این چیزی نبود که ما می خواستیم... در واقع، "من" می خواستم.

بارها دعوا شد... چه توی مملکت، چه خارج از مملکت. یکی من گفتم، یکی دیگه یه چی گفت، یه نفر دیگه جواب داد، یکی از اون حمایت کرد، یکی از یکی دیگه...

طبیعت انسانی یه جوریه... یه انسان، نمی تونه با آرامش در کنار بقیه انسان ها زندگی کنه. هر چقدر هم زور بزنیم و بگیم جادوگریم، به خودمون دروغ گفتیم... ما از مشنگ ها بدتر شدیم. همگی انسانیم... طوری که انگار جنگ زده ایم.

درگیری ها ارجعیت پیدا کردن به دوستی ها. به اسم خیلی چیزها، دعوا می کنن.

هوف... نسل جدید خیلی بده. مملکت رو تحریم کردن... هیچکس نمی تونه بدون وسیله ای که قاچاق می کنه، به اسم شیلترشکن، بیاد تو مملکت.

قبلاً در و دیوار آبی بود. رنگ ریونکلا، خونه ی من. شاید باید انتظار داشته باشیم الان که آبی نیست، سفید باشه. یا سیاه، قرمز، زرد، سبز... هرچی. الان همه چی رنگی رنگی شده، یا خاکستری. گروه ها رنگ خاص ندارن، نماد ندارن... اصلاً دیگه گروهی نیست!

همه چی فردی شده. همه با هم می جنگن...


قلم از دستش افتاد. خم نشد تا آن را بردارد، موش های انبار حتماً آن را برده بودند. چیزی که زمین می افتاد، دیگر پیدا نمی شد. مایکل فکر کرد: "الان تو حیاط منتظرم نشستن... مرگم حتمیه." انگشت سبابه اش را به دندان گرفت و پوست نوک انگشتش را کند. با خونی که می آمد، روی دفتر نوشت:
نقل قول:
-کاش به جای جادوگر و ساحره، کمی انسان بودیم...




نقل قول:
3. نظر شما درباره ی من و تدریس چیست؟ ریتا را در چه حدی می بینید؟ صادق باشید.. دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت! 5 نمره


خب نیگا... خبرنگار جماعت (مخصوصن از نوع آنتنش که شما هم هستی) باید با دل و جرئت باشه... از چیزایی بگه و بنویسه که ملت دگر یا نمی خوان، یا می ترسن، یا عرضه شو ندارن (باز کسی موضع نگیره... عرضه به معنای تواناییه.)

خوشبختانه از ریتا بودنه بر اومدی حاج خانوم

در مورد تدریس... نمی گم بده، ولی هر چی بیشتر نشون دادن شیر باعث حساسیت بیشتر ملت می شه. ولی من که موشگل ندارم


لامصب چقد رنک

!Only Raven

وبلاگ شخصی من

بیخیال اون صوبتا، من هنوز شصت درصد ایفام ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا


چقد چکش!

اصن ذووووق

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴

گلرت پرودفوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳:۰۹ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
از قلعه ی نورمنگارد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 512
آفلاین
ارشد ریونکلاو!


1. فلسفه ی شیر و ویزن از نظر شما چیست؟ 10 نمره
با توجه به معانی مختلف شیر، مفاهیم مختلفی را می توان استنباط کرد...

معنی اول: گونه ای از حیوانات وحشی که در جنگل زندگی می کند.
مفهوم: در گذشته برخی انسان ها شیر را به عنوان موجود دست آموز تربیت می کردند. در اینجا جمله ی معروف 'شیرم ... ' نشانه از احترام مخاطب نزد گوینده دارد. چرا که گوینده موجود دست آموز خود را برای مخاطب ذبح کرده و گوشت آن را در دهان مخاطب خواهد گذاشت و این نشانه ی عزت مخاطب نزد گوینده است.

معنی دوم: مایعی که از بدن موجودات ماده خارج می شود و لازمه ی رشد فرزندان آن‌هاست.
مفهوم: با توجه به این که شیر برای رشد و نمو موجودات لازم است، پس مفهوم آن جمله ی معروف، همانند جمله ی معروف جنسیس راپسودس در فاینال فانتزی هفتم خواهد بود. "من آن شبنمی خواهم شد که زمین، دریاها و آسمان‌ها را سیراب می کند... من این قربانی خاموش را پیشکش تو می کنم..."

معنی سوم: دریچه ای که سیالات از آن خارج می شوند.
مفهوم: با توجه به شناختی که از نویسنده ی این حرف داریم، بر همه واضح و مبرهن ـه که منظور گوینده این شیر نبوده است. پس همانطور که که گدلوت می گوید، در این مورد، "نه خواهیم گفت و نه راهی نشان خواهیم داد!" تصویر کوچک شده


3. رولی درباره ی آینده جادوگران بنویسید. البته با درنظر گرفتن درگیری هایی که وجود دارد آینده را تصور کنید! چه کسانی هستند؟ چه کسانی نیستند؟ 15 نمره

هوا تقریبا تاریک شده و باد سردی وزیدن گرفته بود. ممد پاتر که کلاه شنلش را دو دستی بر روی سرش نگه داشته بود، در حال عبور از انجمن های سایت بود و خاطرات همانند نوار فیلم، از جلوی چشمانش می گذشتند.

پیش از همه به سمت مطالب اشتراکی و کارگاه فن فیکشن نویسی رفت. تاپیک های این دو انجمن مدت ها بود که بی تغییر مانده بودند. انجمن ها همه ثابت مانده بودند اما دلیل هرکدام متفاوت بود. دلیل هرکدام متفاوت بود، اما همه به یک سرمنشا می رسیدند... نفرت! مدت ها بود که کسی در کاری با دیگری همکاری نکرده بود و مطالب اشتراکی تنها در حال خاک خوردن بود... اما مطالب اشتراکی با اوضاع اصف بارش، وضع بهتری از کارگاه فن فیکشن داشت. آخرین کلمات ثبت شده در انجمن فن فیکشن، تمسخرها و توهین هایی بودند که هر نویسنده ای را دلسرد می کرد... ممد به مسیرش ادامه داد.

می دانست مدت‌هاست که ویزنگاموت متروکه شده پس مسیرش را شهر لندن و کوچه ی دیاگون تنظیم کرد. در شهر لندن، برنامه ی جادوگر تی وی همچنان پخش می شد و بازیکن مجازی مشغول
سخنرانی در آن درباره ی بازگشایی دوباره ی هاگوارتز بود. لباس مرتبی پوشیده بود و بوی ادکلن ـش از پشت نمایشگر بزرگ هم قابل استشمام بود. در پشت سرش ساختمان وزارتخانه ی خالی از وزیر بود و موزه ای که تمام اعضا را در خود جای داده بود...

پس از پیچیدن به درون کوچه ای بن بست، چوب دستی اش را به دیوار انتهای کوچه زد و مسیری برایش باز شد. به سرعت وارد دیاگون شد و اجناسی که برای ترم زمستانه لازم داشت را از مغازه هایی که همه خالی از هر جنبنده بودند، برداشت.

به سمت ایستگاه کینگزکراس رفت و از سکوی نه و سه چهارم سوار بر قطاری شد که دیگر جایی نمی رفت... در قطار با بازیکن مجازی آشنا شد و آن دو به سرعت با هم دوست شدند. در طول مسیر، کتاب های درسی خود را نگاهی انداختند و از شروع ترم جدید، ابراز خرسندی کردند. در مدرسه توسط کلاه گروه بندی مجازی، گروه بندی شده و با یکدیگر به رقابت پرداختند. ممد پاتر تدریس کلاس ها را بر عهده گرفت و بازیکن مجازی، مسابقات کوییدیچ هاگوارتز را. این دو دوست در روزهای تعطیل به دیدن دهکده ی متروک هاگزمید می رفتند و گاهی به شیطنت می پرداختند. همه چیز خوب بود ولی کامل نبود... تنها نقص موجود در سایت، فقدان کاربر آنلاین بود.

[این رول تقریبا چیزی از سایت رو نشون میده که من اسمش رو پایان سایت میذارم. تا زمانی که همچین شرایطی پیش نیومده، از نظر من میشه هنوز ادامه داد...]

3 نظر شما درباره ی من و تدریس چیست؟ ریتا را در چه حدی می بینید؟ صادق باشید.. دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت! 5 نمره
البته این فقط نظر خودِ منه ولی راستش از نظر من، بحث های تموم شده بهتره کش داده نشن.
یه اشکال دیگه هم که این سوالات داره، گذشته از درگیر کردن تازه واردهایی که از این مباحث بی‌خبر بودن، گیج شدن اون‌هاست.


با تشکر،
گلرت پرودفوت


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر کوچک شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳ پنجشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۴

ورونیکا اسمتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۵:۳۲ دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
تازه وارد اسلیترین :

نکته اول: من در حقیقت زیاد نفهمیدم این چیزایی که گفتید چیه، دیگه هرچی به ذهنم رسید رو می نویسم:

1.فلسفه شیر و ویزن چیست :

در زمان های قدیم سرزمینی بزرگ و پهناور وجود داشت که مردم اون سرزمین رو ویزن می نامیدن، در اون سرزمین شیری بود که در میان راه خانه مردم ویزن و خانه مادربزگانشان قرار داشت و نمی گذاشت که ملت بروند و مادربزرگ هایشان را ببینند و برای مادربزرگ هایشان خوراکی و ارّه برقی و چغندر های انفجاری و کرفس های از زمین به هوا و زمین به زمین و کلاهک هسته ای کلمی ببرند. پس مردم دست بر دست یکدیگر دادند و با طرحی غافل گیر کننده برای آن شیر عروسی گرفتند و راهی ماه عسلش کردند و شیر هم تا بیاید و بفهمد که اصلا عروس کو؟! دیگر از خانه و کاشانه دور افتاده بود و راه خانه را هم بلند نبود بالاخره مردم توانستند بروند خانه مادربزرگشان و قارچ اتمی و لوبیای آتش زا و نخود فرنگی های سی و پنج میلی متری ببرند.

2.رولی درباره ی آینده جادوگران بنویسید. البته با درنظر گرفتن درگیری هایی که وجود دارد آینده را تصور کنید! چه کسانی هستند؟ چه کسانی نیستند؟ (منظورتون سایت بود یا دنیای جادوگران؟)

پروفسور روی صندلی مدیر مدرسه نشسته و از پنجره به لیست ورودی های چت باکس خیره شده بود

- اینم شصت و هفت هزار پانصد و نود و هشتمین روزی که از ورود مادر ما گذشته و ایشون هنوز وارد چتر نشدن.حهههــــــــــــــــــــی.

با تکه گچی که در دست داشت خطی روی دیوار خط خطی اتاقش کشید و لحظه ای بعد در ذهن خودش ورنیکا اسمتلی را تصور کرد که ارّه برقی اش را در هوا تکان می داد و می گفت:

- نفرینت می کنم اسنیپ! تو به من نگفتی شناسه آیلین پرنس وازه! نفرینت می کنم که دیگه هیچ آیلین پرنسی پاشو تو چت باکس نزاررررره!

اسنیپ دوباره آهی کشید و چشم از چت باکس برداشت.عصا به دست از سر جایش بلند شد و به سمت در خروجی اتاقش رفت. به پشت در که رسید ناگهان صدای عجیبی را شنید:

- داشتم بهت می گفتم قشنگم. اون زمون ها یه فیگور که می گرفت، مویرگام می شد قد تیرآهن هیژده! نیگا کن. هــِـــهن هِاِاِاِن.

پروفسور اسنیپ در را باز کرد و رودولف لسترنج پیر و فرتوت رو دید که در حال فیگور گرفتن برای خانم نوریس بود.اسنیپ لحظه ای تامل کرد و یک نگاه متعجب اندر عجیب به رودولف انداخت. بیچاره کارش به کجا رسیده بود که برای گربه ها فیگور می گرفت. ای روزگار!

سیوروس بدون آن که چیزی بگوید از کنار آن ها گذشت و به آرامی وارد حیاط مدرسه شد. درون حیاط پر بود از ویزلی ها، این ور ویزلی اون ور ویزلی، روی سقف ویزلی، زیر زمین پر ویزلی، خواننده ویزلی، نویسنده ویزلی، تماشاگران توی خونه ویزلی، مورچه روی دیفال ویزلی، سوکس توی جوف ویزلی، باراک اوباما ویزلی، نلسون ماندلا ویزلی، لرد سیاه ویزلی، لرد سفید ویزلی، لردی که هنوز رنگ نشده ویزلی، حتی خود سوروس هم ویزلی. اصن چه قدر ویزلی!

سوروس که کم کم داشت حالش از آن صحنه ویزلیایی به هم می خورد، راهش را کج کرد و به سمت کتابخوانه به راه افتاد. جایی که دیگر در این دور و زمانه حسابی خلوت بوده و جای خوبی برای استراحت به نظر می آمد. تمامی میز و صندلی ها خالی بودند. سوروس نگاهی به ردیف کتاب ها انداخت و سپس میزی را که رو به روی کولر خراب بود انتخاب کرد. روی صندلی نشست و به کولر خیره شد. خیره شد و خــــیره شد و خیــــــلی خیره شد. آن قدر خیره شد که خواننده این داستانک حوصله اش سر رفت و دمپایی ابری اش را که برای کشتن جک و جانور ها کنارش گذاشته بود به سمت او پرت کرد.

- مگه مرض دارید بوقیا؟!

سیوروس این را گفت و از ترس این که مبادا خوانندگان بوقی و تازه واردین خیلی بوقی تر نسل های بعد و دبیره مربوطه ناراحت نشوند، مشغول انجام حرکات ناموزون شد...

3 نظر شما درباره ی من و تدریس چیست؟ ریتا را در چه حدی می بینید؟ صادق باشید.. دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت!

اولین جلسمه و نمی تونم نظری بدم فقط لطفا تکلیف ها رو یه جوری بدین که ما تازه وارد ها هم به فهمیم قضیه چیه. من آرشیو چت باکس رو زیر و رو کردم تا بتونم واسه تکلیف دومتون یه چیزهایی پیدا کنم.




be happy


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۳۳:۰۲ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 739
آفلاین

1. فلسفه ی شیر و ویزن از نظر شما چیست؟ 10 نمره

از آنجایی که ویزنگاموت، اصلی ترین واحد جادوگران است که همه ی بخش های جامعه ی جادوگری را تشکیل می دهد و بر همه ی بخش ها مدیریت می کنند. از آن طرف شیر هم سلطان جنگل است و بر تمام بخش های جنگل حکومت و فرمانروایی می کند و به همه نظارات دارد. به همین دلیل است که این دو را به هم نسبت می دهند.

2. رولی درباره ی آینده جادوگران بنویسید. البته با درنظر گرفتن درگیری هایی که وجود دارد آینده را تصور کنید! چه کسانی هستند؟ چه کسانی نیستند؟ 15 نمره

خیابان ها را گرد و خاکی وسیع فراگرفته است و کمتر کسی در آن خیابان ها، به چشم میخورد. آسمان آبی و زیبای شهر، جای خود را به آسمان تیره و تاریک و تهی از ابر های زیبا داده بود. مغازه ها یکی در میان باز بودند اما هیچکس از آن ها بازدیدی کوچک نیز نمی کرد. مردمی هم که در خیابان قدم می زدند، بدون لبخند و حرفی، با قیافه های گرفته، از کنار یکدیگر بی اعتنا می گذشتند. گویی مردم با یکدیگر قهر بودند.

در آن شهر بزرگ، هر از چند گاهی دعوایی بر اساس حرف هایی پوچ و تهی از تفکر رخ می داد. مردم که همه از دست وزارتشان عصبی بودند، این عصبانیت را بر روی یکدیگر خالی می کردند. زیرا هیچ کس جرئت سخن گفتن در برابر وزارت را نداشتند.

وزارتمندان که هر از چند گاهی، با لباس های مبدل در بین مردم قدم میزدند، از منزوی بودن مردم لذت می بردند و تلاش می کردند این وضعیت بیشتر ادامه پیدا کند.

همین چند وقت پیش بود که عده ای در مقابل تصمیم های زور گویانه ی وزارت ایستادند و هدف طلسم های مرگبار نگهبانان وزارت خانه قرار گرفته و جان سپردند. از آن زمان کسی به خود جرئت نمی دهد درباره ی وزارت سخن به میان بیاورد و وزارت خانه که این را می دید روز به روز از کرده های خود خرسند تر می شد.

یکی از کار های ظالمانه ی وزارت در برابر ملت، از بین بردن تمام اثرات و عکس هایی بود که از البوس دامبلدور، مدیر مدرسه ی هاگوارتز و فرمانده ی محفل ققنوس بود، بود. آلبوس دامبلدوری که آرمان و الگوی ناب مردم بود با کار وزارت از خاطر ها محو شد. گرچه هنوز هم خانواده ها، درباره ی آلبوس دامبلدور به فرزندانشان میگویند، اما باز هم وزارت به هدف خود رسید و پروفسور دامبلدور، در خاطرات محو و کم رنگ شد و این همان چیزی بود که وزارت خانه می خواست.

افراد مورد علاقه ی مردم که در وزارت کار می کردند، هم به جاهای دور افتاده فرستاده شده بودند تا از شورش جلوگیری شود.

هری پاتر، در حالی که پنجاه سالگی اش را جشن می گرفت، با دستور وزیر ستم گر، از وزارت و وزارت خانه دور شد تا مبادا برای وزارت مشکلی به وجود بیاورد.

چه بسیار کسانی که زمانی در جنگ شرکت کردند و در مقابل ولدمورت و مرگخواران پیروز شدند، اما توسط وزارت کنونی، ناکام ماندند و جان خود را در راه آزادی ای دست نیافتنی دادند.

جامعه ی زیبا و سفید دیروز تبدیل به جامعه ای شده بود که هیچکس از زندگی در آن لذت نمی برد.

3 نظر شما درباره ی من و تدریس چیست؟ ریتا را در چه حدی می بینید؟ صادق باشید.. دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت! 5 نمره
یه ریونی محفلی این سوالو از یه نارویز بپرسه خوب اونوقت اون چه جوابی باید بده؟
الان من بگم باز فردا تیتر روزنامه نمی کنی حرفامو؟
باز عکس زنمو با هری رو نمی زنی تو روزنامه و بگی این دوتا عاشق همن؟
اگه این کارایی رو که گفتم نمی کنی که بگم...

تدریست خوبه. یه چیزایی میگی که مخ هر جادوگر خنگی هم می تونه جواب بده بهشون. برای همین هم کلاس خوبیه. موفق باشی


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.