هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱:۲۱ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۹۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
(پست پایانی)


-خب سگ...توضیح بده ببینم. تو کی هستی؟ کجا به دنیا اومدی. پدر و مادرت کی بودن؟
-واف هاق پاق واق(کی هستم رو که گفتم...پدرم خوک زحمتکشی بود که در رستوران های زنجیره ای اس اف سی کار می کرد و مادرم سنجاب بارکشی بود که...)
-چرا داری چرت و پرت می گی؟ پدرت خوک بود و مادرت سنجاب؟ و بارکشی می کرد؟ آخه کی بارشو می ده به یه سنجا...چی دارم می گم من! درست جواب بده ببینم.
-واق واق ساق!(همینه که هست! پس فکر کردی چطوری سوپر شدم؟)

آرسینوس تصمیم گرفت ذهن سگ را کمی آشفته کرده و در فرصتی مناسب اطلاعات اصلی را بگیرد. برای همین سوالی را پرسید که جوابش را می دانست...یا فکر می کرد می داند!
-توضیح بده ببینم درباره هورکراکس گمشده ارباب چی می دونی؟

سگ شروع به جویدن گوشه میز بازجویی کرد.
-واف هاف واق قاق!(همه چیو! خوردمش! من! خودم! شخصا! خوشمزه هم بود.)

آرسینوس دستپاچه شد. کاغذ هایش را زیر و رو کرد. کراواتش را شل کرد. نقابش را کنار زد.
-چی داری می گی...تو نخوردیش. حواستو جمع کن سگه...هورکراکس ارباب...یه دستمال...

-هاف واف وافق!(سفید رنگ بود...بله! من خوردمش. با شجاعت اعلام می کنم! خوردمش!)


ساعت ها بعد:

-شما ها چیکار کردین؟ چی از این بازجویی دستگیرتون شد؟
-ارباب..راستش...چیز به درد بخوری نبود.
-می تونم بپرسم چرا همه رو مرخص کردین سینوس؟

آرسینوس کراواتش را شل تر کرد. آرسینوس در تنگنا گرفتار شده بود!
-ارباب این سگه...به همه می گفت هورکراکس شما رو خورده. همه هم شروع به اعتراض کردن که حالا که تکلیف هورکراکس روشن شده. بذارین ما بریم. ما هم مجبور شدیم درا رو باز کنیم.

چشمان سرخ رنگ لرد سیاه چرخید و روی سگ ثابت ماند...
-پس این همه نقشه های ما رو نابود کرد...ببرینش...آتشی روشن کنین. اینو زنده زنده به سیخ بکشین. حواستون باشه نمیره. در فاصله مناسب از آتیش کبابش کنین. کباب شدنش باید شش ساعت طول بکشه. بعد در حالی که هنوز گرمه به شکل سوسیس های بلند درش بیارین و برای مهمانان امشب بفرستین. روشن شد؟

روشن شده بود...و اینگونه بود که هات داگ اختراع شد.


پایان!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
صدای آرسینوس در فضای اتاق پیچید و البته هیچکس جوابی نداد.
- میگم نفر بعدی!

صدایی نیامد که البته همین موجب شد که آرسینوس به حالت پوکر فیس در آمده، از روی صندلی خود بلند شود، برود بیرون، در اتاق را باز کند تا شاید رودولف را پیدا کند که نفر بعدی هم بیاید به دنبالش!

آرسینوس در حالی که شنل سیاهش در پشت سرش موج میزد در میان مهمان ها حرکت کرد... همچنان که حرکت میکرد، ناگهان شخصی در بالای مجلس فریاد زد.
- خب... هم اکنون زمان رقص گروهی است... ساحرگان و جادوگران محترم و عزیز همراه با شرکایتان بیاید وسط و تکون بدید!

آرسینوس در زیر نقاب از شدت خجالت و وحشت کبود شد و با خود فکر کرد که مهمانی دارد به کدام سو میرود... سپس متوجه نکته ای شد... تراورز آن طرف ها نبود... وقتی تراورز نبود یعنی آسلام در خطر بود. آرسینوس به درستی و روشنی متوجه این نکته شد... پس با تمام سرعت از میان جمعیت دوید... مستقیما به قسمتی که آن "شخص" ایستاده بود، رسید و سپس به سرعت روی وی پرید و کلاه شنل وی را پایین کشید.

آرسینوس با دیدن چهره آن شخص:
شخص که اکنون چهره اش مشخص شده:
آرسینوس با دیدن چهره شخص:
چهره شخص همچنان:

- آب دهنتو جمع کن! جمع کن! جمع کن!

آرسینوس که ردای سیاهش با آب دهان یکی شده بود و اگر ماسکش بر صورتش نبود صورتش هم مثل ردایش با آب دهان یکی میشد، سگ را از قلاده گرفت و به سمت اتاق بازجویی کشاند.

دقایقی بعد:

آرسینوس جیگر بلافاصله بعد از اینکه سگ را در اتاق بازجویی رها کرد در اتاق را بست و روی صندلی خودش نشست.
- خب... نام، پیشه، قصد از دخول به مهمانی؟
- واق واق هاپ هاپ! ( فنگ هستم، یک سوپر سگ، به عنوان دی جی وارد مهمانی شدم! )


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۳ ۱۸:۱۱:۳۱
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۳ ۱۸:۱۲:۵۹


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
- چند دفعه میپرسی آرسینوس؟ آیا ما باید هر سوال تورو چند بار جواب بدیم؟ اونم وقتی وظایف آسمانی بسیاری برای انجام دادن داریم؟

آرسینوس عینک باریکش را روی صورتش جا به جا کرد. گویا اینگونه بهتر میتوانست به عمق چشمان مرلین خیره شود . حتما دلیلی برای حضور او در این مهمانی وجود داشت . دلیل ِ خاصی که به راحتی بیان نمیکرد اما او آرسینوس بود. نگهبان ویژه ی لرد کبیر. میتوانست همه چیز را از چشمان فرد مشکوک بخواند. پس عینک را به صورتش نزدیک تر کرد ..نزدیک تر..نزدیک تر...

- الان کور میشوی فرزندم. اون دسته های عینک را نکن در چشمت.

آرسینوس دسته ی عینک را از یک میلی متری چشمانش دور کرد، تکانی به خود داد و به صندلی مرلین نزدیک شد. سپس در حالی که دستش را روی دسته های صندلی جا به جا می کرد، گفت:
- یعنی میخوای بگی که برای هدایت این قوم به مهمونی اومدی؟! این حرف آخرته؟

مرلین که به نظر می رسید تا به حال با همچون موجودی در هفت آسمان و زمین مواجهه نشده است، احساس کرد که وظیفه ی بسیار سنگینی در هدایت او بر گردن دارد.
- فرزندم، ما برای هدایت تمام این قوم به این مهمانی آمدیم. همانا ما برترین هدایتگریم. همانا آمدیم تا به تو بگوییم از بسیار نادانستنی ها که نمیدانی تا تو را از این وضعیت تسترالگی و این زندگی خالی از معنویت نجات دهیم. فرزندم، به راه ما هدایت شو . در های توبه به روی تو باز است.
- میتونی بری. فعلا تایید شد.

مرلین دستانش را گشود...
-فرزندم، به آغوش ِ ما برگرد...به آغوش ِ راه درست...بگذار که بارقه های نور در تو هویـد..

- بــــرو بیــــــــــــرون بیـــــرون

چند ثانیه بعد، مرلین بشکن زنان از اتاق خارج شد و فریاد ِ آرسینوس در اتاق پیچید:
- نفـــر بعـــــــــــدی .


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
آرسینوس...بعد از گفتن دیالوگ همیشگی اش،ناگهان زبان خود را گاز گرفت...او به یاد آورد که دیگر نباید این دیالوگ را بکار میبرد...نگاهی به مرلین که روبروی او نشسته بود کرد و سپس کراوتش را مرتب نمود و گفت:
_خب مرلین...میدونم که تو پیغمبری و جایگات از بقیه بالاتره!
_درسته!
_برای همین بازجویی رو زیاد خشک نمیکنم با احترام ازت بازجویی میکنم...بگو چی میخوری بگم برامون بیارن؟!
_همون همیشگی!
_آی بچه...بدو دوتا نوشیدنی کره ای خفن با درصد چربی بالا بیار!
_البته لازم به ذکره اگه چربیش خیلی بالا باشه حرامه!
_نه...کم چرب میگم بیارن!

در همین حین یک عدد "بچه" که هویتش مهم نبود وارد اتاق شد و دو لیوان نوشیدنی کره ای روی میز بازجویی گذاشت...ولی از اتاق خارج نشد!
مرلین سریعا دستش را به سمت نوشیدنی دارز کرد و از آن نوشد...ولی آرسینوس ابتدا لبخندی زد...سپس به آن یک عدد "بچه" که هویتش مهم نبود اشاره ای کرد...آن یک عدد بچه هم در نهایت احترام نزدیک شد و جرعه ای از نوشندی کره ای را چشید...سپس رو به آرسینوس کرد و گفت:
_سالمه جناب وزیر!
_خیلی خب...میتونی بری!

آن یک عدد "بچه" تعظیمی کرد و سپس به سمت در خروجی رفت...اما همین که دستگیره در را گرفت ابتدا به رنگ قرمز،سپس زرد،سپس سبز،یشمی،خال خالی پشمی در آمد و نهایتا بر زمین افتاد و جان داد!
مرلین که این صحنه را دید ابتدا به سختی دهانش را بست و سپس با تعجب از آرسینوس پرسید:
_مرد؟!
_آره!
_چرا؟!کی بود اصلا این؟!
_هوووم...این یکی از پیشمرگهای من بود...اینا قبل از من نوشیدنی و غذاهام رو تست میکنن که مسموم نباشه...آخه من وزیرم و خیلی خفن...ممکنه به جونم سوقصد بشه...این بیچاره که الان فوت کرد هم فکر کنم بر اثر همین نوشیدنی مسموم شد!
_چی؟!یعنی این نوشیدنی که من خوردم مسموم بوده؟!
_احتمالا...البته نگران نباش...شب گذشته ریگولوس هم یکی از غذاهای من رو تست کرد،ولی نمرد...فقط الان توی سنت مانگو تحت درمانه!

مرلین به سختی آب دهانش را قورت داد و نوشیدنی کره ای را روی میز برگرداند...
_خب از من چه اطلاعتی میخواستی ارسینوس عزیز؟!
_نام...بیشه...قصدت از دخول به مهمونی!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲ ۲۱:۴۰:۱۴



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
خلاصه:

لرد کل ملت دنیای جادوگری رو به مهمونی دعوت کرده و حالا آرسینوس رو گذاشته مامور بازجویی ازشون ضمن اینکه جان پیچی دزدیده نشده و فقط میخوان آمار ملت رو در بیارن. اشخاصی که تا به حال بازجویی شدن: آستوریا گرین گرس - هلنا ریونکلاو- ریگولوس بلک- باروفیو- ایرما پینس-کنت الاف-فلورانسو- لادیسلاو زاموژسلی- کاربر مهمان- سیوروس اسنیپ- وینکی- آملیا سوزان بونز.

ادامه داستان:


- بازجویی؟! شیب؟! بام؟!

آرسینوس به رودولف که در اتاق نیمه تاریک کاملا مشخص نبود نگاهی کرد.
- مگه تو رودولف نیستی؟
- نه من آدولفشونم!
- برو بیرون!

آرسینوس که عصبی شده بود، همچنان منتظر ایستاد تا رودولف با یگ لگد در اتاق را باز کند و ضمن ابراز علاقه به آملیا، وی را از اتاق خارج سازد. اما رودولف نیامد! آرسینوس رو به آملیا کرد و گفت:
- میشه لااقل بگید ساعت چنده؟

آملیا به آرسینوس نگاهی کرد و سپس آستین مچ راست خود را کمی بالا کشید و به ساعت طلایش نگاهی کرد.
- ساعت الان دقیقا دوازده و بیست و چهار دقیقه نیمه شبه.

- پس این رودولف کجاست؟

آرسینوس بدون کوچکترین نگاه دیگری به آملیا، در اتاق را باز کرد و خارج شد و نگاهش به دنبال رودولف اطراف را کاوید و دقیقا وی را در حال همراهی کردن دو ساحره دید. پس نعره زد:
- رودولفوس لسترنج! گلوم پاره شد انقدر نعره زدم! میفهمی؟ میفهمی؟ میفهمی؟

یکی از ساحره ها با اکراه نگاهی به نقاب خوفناک آرسینوس انداخت و گفت:
- این همون دیوونه زنجیریه که گفتی تازه از آسایشگاه روانی آزاد شده؟

رودولف با لبخندی بسیار جذاب (!) به ساحره نگاهی کرد و گفت:
- آره... خودشه... برم یکم خط خطیش کنم و بعدش بیام پیش شما! جایی نرید ها! کسی هم چپ نگاهتون کرد یا چیزی بهتون گفت بیاید سر وقت خودم تا دهنشو جاده خاکی کنم!

رودولف پس از آن با چهره ای با ابهت و در حالی که میکوشید با حرکت دستانش عضلات بازویش را به رخ آرسینوس بکشد به سمت وی رفت.
- چته باز تو؟ دو دیقه ولت کردم ها! شیطونه میگه با قمه بزنم نقاب و کله رو نصف کنم!

آرسینوس با آرامش همیشگی اش که اغلب هم روی اعصاب طرف مقابل بود، گفت:
- مرلین رو بردار بیار! از اون تا حالا بازجویی نکردم.

رودولف لبخند شیطانی ای بر لب زد... بازجویی از یک پیامبر میتوانست بسیار جالب باشد... ولی او باید ابتدا به ساحره ها ابراز علاقه میکرد و سپس میتوانست بیاید و پشت در گوش بایستد تا ببیند مرلین روی آرسینوس چه نفرینی پیاده میکند.

دو دقیقه و بیست ثانیه بعد:

همچنان که آرسینوس با خستگی نشسته بود و به یک دیالوگ جدید برای جایگزینی دیالوگ قبلی اش فکر میکرد، ناگهان در اتاق با یک لگد محکم باز شد و رودولف در حالی که غرولند میکرد، مرلین را به داخل اتاق انداخت، اما همین که خواست از اتاق خارج شود آرسینوس گفت:
- بیست ثانیه تاخیر داشتی رودولف! چرا؟ معنیش چیه؟
- به نظرت ساده بود که وقتی مورگانا گرفته بودش زیر چک و لگد برش دارم بیارمش؟

آرسینوس:

همین که آرسینوس آماده شد تا جوابی بدهد رودولف با یک نگاه به قیافه مرلین از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.

مرلین در کمال آرامش در اتاق حرکت زد، سپس یک صندلی بسیار زیبا و گران قیمت برای خود ظاهر کرد و روی آن نشست.
- خب... چه دلیلی داره که من اینجا هستم جناب...؟
- من رو یادت نیست یعنی؟
- به خودم قسم نه... من تا حالا کسی رو با همچین نقابی ندیدم!
-
-

آرسینوس متوجه شد که پیغمبر جماعت میتواند خیلی بدتر روی اعصاب هرکسی برود، پس اولین سوال را پرسید:
- نام، پیشه، قصد از دخول به مهمانی؟
- اینارو بیخیال... برامون جالبه بدونیم چرا قیافه ات رو در زیر ماسک این چنین کرده ای!
- مگه تو میتونی قیافه من رو از زیر ماسک ببینی؟!
- بله.... ما مرلین کبیر هستیم... ما سیاه ترین و خفن ترین پیغمبر هستیم!
- خب... نام و پیشه رو که از زیر زبونت کشیدم بیرون... قصدت از دخول به مهمانی حالا؟
- قصدمان از دخول به مهمانی؟ اوه... بله... متوجه شدیم... آمده بودیم مردم را به دین خود دعوت کنیم... یهو نمیدانیم چرا با مورگانا دعوایمان شد!
- خب همون... چرا دعواتون شد؟
- همانا کسانی که در دعواهای ملت دخالت میکنند از گناهکارانند! آیه 583 کتاب ماست. برو بیشتر کتاب مارو بخون بچه!
- واقعا ما داریم به کدام سو میریم؟!


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۱ ۱۴:۰۵:۵۲
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۱ ۱۵:۲۱:۱۱


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۴

مورگانا لی فای old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
- شتر مرغ رد میکنن؟ تو وزیر این مملکتی مثلا؟ تو چکار میکنی که از مرز شتر مرغ رد میکنن؟ حالا باز پروانه قابل قبوله. می گیم قایمش میکنن. تو چطوری نمی بینی که از مرز شتر مرغ رد میکنن؟ با اون هیکلش!
- واقعا ما داریم به کدام سو می ریم؟ واقعا به کدام سو؟

چیزی نمانده بود که آرسینوس جیگر تصمیمش را در مورد کوبیدن سرش به دیوار عملی کند. اما از آنجایی که بازجویی از آملیا هنوز نیمه کاره مانده بود، فعلا این تصمیم را معلق اعلام کرده و به طرف ساحره جوان برگشت که یک سره در حال حرف زدن بود! آرسینوس حتی یک کلمه هم نفهمیده بود.
- اهم... آملیا؟
- آخه شما چطور دولتی هستید که...
_ آملیا سوزان!
- من نمی فهمم شما توی وزارتخونه چکار می کنید که حتی برای یه پروانه....
- آملیا سوزان بونز!

آملیا ساکت شد. در واقع بهترین کاری که می توانست بکند همین بود. شما هم اگر، یک وقتی، یک جایی یک ریز در حال حرف زدن بودید و کسی سرتان فریاد زد، توصیه میشود که یا از محل بگریزید یا ساکت شوید. خب آملیا قطعاً نمی توانست بگریزد. نه در این لحظه خاص! پس سرش را تکان داد. آب دهانش را با صدا بلعید و به آرسینوس جیگری خیره شد که بالای سرش ایستاده بود! البته فعلا بدون هیچ گونه ملاقه یا منو! آرسینوس کاملا طبیعی به حرف هایش ادامه داد. انگار که نه پاتیلی شکسته و نه معجونی ریخته!
- دوشیزه بونز! شما از اول مهمونی کجا بودید.
- پشت مبل سفیدا!

آرسینوس واقعا دلش می خواست سرش را از اتاق بازجویی بیرون ببرد، یک دور دیگر، به دقت به سالن نگاه کند و بفهمد که آملیا چطور پشت آن مبل های سفید خودش را جا داده!
- و دقیقا اونجا چکار میکردید؟
- فرار!

به نظر می رسید ضربه لازم وارد شده باشد!
- آهااا! فرار! چرا فرار میکردید؟ از چی فرار می کردید؟ از کی فرار می کردید؟ چی رو می خواستید مخفی کنید؟
- خودمو؟

تمام شور و شوق ارسینوسی که حالا با کمک دفترچه یادداشت هایش و ملاقه معجون سازی ( که نمی دانست چرا و چطور به دست گرفته) چیزی نمانده بود، بال بال زنان از زمین دور شود، فرو نشست! و البته حس پروازش را از هم بین برد. تا جایی که شپلق روی زمین برگردد. البته به نظر می رسد وزرا با متانت بیشتری، روی زمین بیافتند. ولی در این لحظه برای آرسینوس، این اهمیتی نداشت!
- چرا خودتونو مخفی میکردید؟
- خب از دست رودولف!

آملیا جوری پاسخ داد که انگار این اولین حقیقت بدیهی دنیاست!

- رودولف؟

یک نفر در را به هم کوباند!
- بیا تو!
- صدام کردی آرسینوس!

آرسینوس از این همه قدرت شنوایی شگفت زده شده بود.
- خب ... خب بازجویی مون از خانم بونز تموم شد. نوبت نفر بعدیه!


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۴

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
-من اعتراض دارم. من اعتراض دارم.
-اعتراضتون وارد نیست.

آملیا بر روی صندلیش جابجا شد. چانه اش را خاراند و به فکر فرو رفت. اما این بار خیلی زود به خاطر آورد که آرسینوس می تواند به ذهنش وارد شود و فکرش را بخواند. بنابراین سریعا مسیر فکرش را تغییر داد و به منظره ی جنگل های هیمالیا فکر کرد.

-هیمالیا جنگل داره؟
-چه میدونم.
-چرا اون سنجابه شاخ داره؟
-چه میدونم.
-

آرسینوس خیلی زود به حالت پوکرفیس در آمد. ولی وقتی نگاهی به خط بالایی انداخت با کمال تعجب متوجه شد که هنوز در حالت باقی مانده بود. پس سریعا دست به منو شد و اسمایلی مذکور را از صفحه ی زوپس پاک کرد. بعد هم برگشت سر ادامه ی بازجوییش.
-خب... قصد از ورود به مهمونی؟
-والا از بقیه ی ملت که پنهون نیست، از شما چه پنهون که الان دو ساله که این سازمان حمایت از موجودات رو به ما دادین. طی این دو سال به ما خبر رسید که این ساختمون سازمان پروانه ی ساخت نداره. ما هم رفتیم دنبال باقی کارا و گرفتن پروانه ی ساختمون. شهرداری که رفتیم یقه ی ما رو گرفتن که شما می خواین از پروانه ها که موجودات بی آزاری هستن استفاده ی ابزاری کنید. هیچی دیگه... سه ماه ما رو انداختن زندون. آخرش وثیقه گذاشتیم و از زندون اومدیم بیرون. بعد تو دادگاه با کلی بدبختی ثابت کردیم که آقا اصن ما خودمون طرفدار حقوق موجودات هستیم. ما به پروانه ی جماعت چیکار داریم؟ ما کوچکترین آزاری به این موجودات نرسوندیم که. این موجودات بیچاره و بی آزار... فینننننن!

آرسینوس به حالت پوکرفیس در آمد و زیرلب زمزمه کرد:" واقعا به کدام سو؟"

-... هیچی دیگه. بعد به زور به جای پروانه ساختمان، یه شترمرغ ساختمان به ما دادن. بعد دوباره رفتیم که سازمانو راه بندازیم. شترمرغه رو که تحویل دادیم قبول نکردن. گفتن فقط پروانه رو قبول میکنن. این شد که اومدیم تو این مهمونی تا پروانه ساختمان بگیریم. الان من پروانه مو میخوام. پروانه مو بدین من برم.

طبیعتا آرسینوس به هیچکدام از حرف های آملیا گوش نداده بود. وقتی دید که طرف حسابش ناگهان ساکت شد از جایش پرید و گفت:
-بله؟ بله! اینم یه احتماله.
-کدوم احتمال؟
-همین که شترمرغ ها رو قاچاقی از مرز رد میکنن دیگه!
-


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۸ ۲۲:۳۴:۳۶


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آملیا که شدیدا نگران بود و فکر میکرد الان است که آرسیوس بنای داد و بیداد را بگذارد دهانش را باز کرد که بهانه بتراشد و توضیح بدهد.
- ام... جناب و...
- نه نه... توضیح لازم نیست دوشیزه بونز... الان از منوی مدیریت نگاه میکنم... چند لحظه صبر کنید لطفا!

آملیا در حال آماده شدن برای فرار بود و آرسینوس نیز منوی مدیریت خود را بیرون کشیده بود و دکمه هایی روی آن فشار میداد... ناگهان آرسینوس سرش را بالا آورد... دستی به نقاب فلزی و طلایی رنگش کشید و گفت:
- چند لحظه میشه صبر کنید دوشیزه بونز؟
- من عجله دارم... تا کی باید صبر کنم؟

- هوم... هوووووووم! اسم شما به عنوان یکی از جانورنماها حتی در سامانه مدیران جانورنما هم ثبت نشده!
- وا... وا... واقعا؟!
- بله... حالا ازتون میخوام که اینجا بنشینید و آرامش خودتون رو حفظ کنید.

آملیا نگاهی به میز کرد... صندلی ای در کنار آن ظاهر کرد و روی آن نشست. سپس در حالی که میکوشید صدای خود را عادی جلوه دهد، گفت:
- خب؟ چرا انقدر من رو اینجا معطل میکنی؟

آرسینوس بدون هیچ جوابی سر خود را چرخاند و پشت به آملیا ایستاد... سپس دست خود را بالا برد و نقاب طلایی را از صورت بیرون کشید و در جیب خود انداخت، پس از آن نقابی سفید، عجیب و ترسناک را از جیب بیرون کشید و روی صورت گذاشت.
- نام و نام خانوادگی؟
- اولا اینکه جلوی من قیافتو اونطوری نکن... یک دکمه بزنم منوی مدیریت و کلاه وزارتت رفته رو هوا!

آملیا از شهامت و جرئت خودش تعجب کرد، ولی بعد به یاد آورد که او نیز یک گریفیندوری است و از شهامت و جرئت آنها برخوردار است، ضمن اینکه هرگز کاری را که مجبورش کنند انجام نمیدهد و هرگز هم به اجبار رای نمیدهد... او ناگهان نظر پدرش در مورد کسانی که به دروغ رای میدهند یا به اجبار به یاد آورد، پدرش به او گفته بود: «وقتی به دروغ یا به اجبار به موضوعی رای میدی و حق رو از حق دار میگیری اول از همه خودت عذاب میکشی... عذاب وجدان خودت رو اول از همه نابود میکنه دخترم، و یادت باشه کسایی که اینکارو میکنن مثل یک لکه ننگ برای گریفیندور هستن! این رو همیشه یادت باشه... حتی اگر به ضرر خودت بود حق رو به حق دار برسون.» همچنان که آملیا در افکارش غرق شده بود، صدای آرسینوس او را به خود آورد:
- خب... در واقع اگر منوی مدیریتی داشتید انقدر در افکارتون غرق نمیشدید و به گذشته فکر نمیکردید... حالا لطفا طبق مراحل قانونی بازجویی نام و نام خانوادگی و قصد از ورود به مهمانی رو شرح بدید!

آملیا متوجه شد که آرسینوس وارد ذهن او شده بود! آملیا نابود شد! آملیا ترور شخصیتی شد!



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴

آملیا سوزان بونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
از زیر گنبد رنگی عه آسمون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
آرسینوس بار دیگر نگاه خشنی به رودولف انداخت. وارد اتاق شد و در را محکم به هم کوبید!

داشت کم می آورد. تا کی می خواست یکی پس از دیگری در بازجویی هایش شکست بخورد؟ ممکن بود ارباب از او ناامید شده حتی او را خلع مقام کند. هکتور می توانست بارها این بی عرضگی را به معجون سازی اش ربط داده، برای خودش سود ببرد. ریگولوس دیگر از او حساب نخواهد برد و مدام دزدی خواهد کرد.دستی به صورتش کشید ولی وقتی دستش به ماسکش خورد ناامیدش لبریز شد! اولین چیزی که به دستش رسید را برداشت و به سمت دیوار پرتاب کرد. صدای خرد شدن لیوان با صدای باز شدن در و جیغ و داد یک ساحره همراه بود.

-ولم کن. دیوونه! هیچ می فهمی داری چی کار می کنی؟ هیچ می دونی من کیم؟ اره؟ ولم کنـــــــــــــــــــ!
-رودولف؟
-آرسی بیا کمک. این کم داره.
-من کم دارم؟ اره؟ آیـــــــ ایها الناس! اینا دارن به من تهمت می زنن! میگن من دزدم. اونم دزد چی؟ دزد جان پیچ اربــــاب. ولم کنـــــــــــــــ!
-رودولف چرا این طوری دستهاشو گرفتی؟
-می خوام فرار نکنه. اون موقع حواسم نبود تغییر شکل داد و ...

رودولف نگاه وحشتناکی به دخترک انداخت. دختر که در حال تقلا برای آزاد کردن دستهایش بود ناگهان بی تفاوت ایستاد. شانه ای بالا انداخت و گفت:
-به من هیـــــــچ ربطی نداشت. دختره خودش اومد جلوم. حالا چیزی نشد که!
-چیزی نشد؟ با منقارت رفتی تو صورت دختر محترم مردم، کسی که من داشتم بهش علاقه خاص ابراز می کردم. بعد می گی چیزی نشد؟
-اون که یک بار دماغشو طلسم کرده بود، خوب حالا یک بار دیگه بکنه. مشکلی نیست که. اصلا می دونی چیه حقش بود!
-از نظر تو مشکلی نیست. می دونی طلسم دماغ این روزا چه قدر گرون شده؟ هیچ می دونی که برای اینکه یک دکتر خوب بهش وقت بده باید چه قدر بره شیرینی سفارش بده ببرن مطب دکتره؟ اینا رو می فهمی؟

ارسینوس نیز با رودولف هم صدا شد، گویا بالاخره می خواست درد و رنجهایش را سر کسی خالی کند.
-آره دیگه! قشر بی درد جامعه این شماهاین. شماهایی که با مشکلات هیچ دست و پنجه نرم نمی کنید. شماها فقط اژده ها سواریتونو می کنید و نوشیدنی کره ای تونو هورت می کشید. هیچ می دونی که من روزی چندتا نامه عربده کش دریافت می کنم که تا بازشون می کنم گند شیره می ریزه رو خودم و کلاه وزارتم؟ می دونید تا حالا چه قدر پول خشک شویی دادم؟ می دونید چون شخصی که توی خشک شویی کار می کنه فکر می کنه وزیرا پولشون از پارو بالا میره از من دو برابر می گیره؟ هیچ اینا رو می دونید؟

رودولف که در تمام مدتی که آرسینوس داشت از مشغله های یک وزیر می گفت به حالت به او خیره شده بود؛ گروگانش را فراموش کرده و دستانش را ول کرده بود. انتظار داشت او جیم شده باشد ولی وقتی برگشت با دیدن دخترک شنل پوشیده تعجب کرد.

دخترک با خونسردی تمام به آرسینوس جیگر با گاف مکسور زل زده بود و نیشخند می زد، در پایان صحبت هایش خود را با ناخن هایش مشغول کرده و در همان حال گفت:
-چیه حالا تا منوی مدیریت گرفتی جوگیر شدی؟ من خودم از خیلیــــــــ وقت پیش دستم تو کار بوده!

رودولف و آرسینوس که فکر نمی کرد یک دختر جوان از کادر مدیریت باشد، با تعجب به هم نگاه کردند. اگر چفت شدگی بلد هستید این قسمت را بخوانید مگرنه بیخیالش شوید!

-رودولف، به نظرت از مدیریته یا شاید داره چاخان می کنه؟
-تو وزیری داری از من می پرسی؟
-آخه شک کردم! خودت می دونی اگه از اون کله گنده ها باشه چه قدر بد میشه اگه ازش بازجویی کنم...
-خب ازش بپرس. دیگه خودشو که نمی تونه جای کسی بزنه. می تونه؟

آرسینوس چشم از چشم رودولف گرفت و به دخترک نگاه کرد که همچنان در حال چک کردن ناخنهایش بود. آب دهانش را قورت داد و صدایش را صاف کرد و گفت:
-ببخشید خانم می تونم بپرسم شما کی هستید؟

دخترک که گویا از دنیای هپروت بیرون آمده بود، سرش را بالا گرفت و با دیدن ماسک وزیر همه چیز را به یاد آورد. سریع بر خودش مسلط شد و لبخند تحویل دو مرگخوار داد و گفت:
-من سوزان بونزم!
رودولف و آرسینوس:

بعد از گذشت چند دقیقه آرسینوس با پته پته گفت:
-خانم بونز! من نمی دونستم که این شمایید. اخه تازه وارد به نظر می رسیدید. من متاسفم. وای ما که نمی خواهیم از شما بازجویی کنیم. رودولف این خانم بونزرا به بیرون راهنمایی کن.
-این رفتار گستاخانه تو و این آقای بی نزاکت رو فقط این دفعه می بخشم آرسینوس. ولی دیگه تکرار نشه.
-چشم قربان.

رودولف که دیگر جرئت نمی کرد به سوزان بونز ابراز علاقه خاص کند، با عجله جلو رفت و با اشاره دستش دخترک را، که نیشخند عظیمی کل صورتش را پر کرده بود به سمت در برد. در آخرین لحظه...کسی نمی داند چه شد...شاید این یک هدیه ی مرلینی بود که به وزیر شکست خورده و خسته مملکت اهدا شده بود. آرسینوس جیگری که با صدایش باعث ایجاد مکثی در لحظه خروج سوزان بونز شد.
-پس خانم بونز اگه شما جانورنمایید، چرا من تا حالا اسمتونو تو لیست ندیدم؟

و صورت آملیا سوزان بونز خیس عرق شد!


ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۴ ۱۸:۰۰:۰۱
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۴ ۱۸:۲۸:۴۵

من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۰:۰۹ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴

هلنا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۰۲ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۶ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
از زیر سایـہ اربـــــــــاب....
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 82
آفلاین
هلنا صدایش را صاف کردو گفت:
_اقای جیگر با گاف مکسور شما انگار شناخت کاملی از بنده نداری!
آرسینوس که از این حرف هلنا تعجب کردو گفت:
_مثلا شما چی دارید؟
_اِهِم، بنده دختر دوشیزه ریونکلاو هستم. یک مرگخوار...
آرسینوس اجازه نداد هلنا بقیه حرفش را بزند و گفت:
_دوشیزه ریونکلاو ، دختره بانو روونا ریونکلاو ، بانوی خاکستری اینی که گفتی مقام مادرت بود و فکر نکنم به شما چندان مربوط بشه. گفتید مر گخوارید الان توی جمعی که شما در اون به سر می برید همه مرگخوارن رودولف، من ،شما و.... اگه غیر از این حرف دیگه دارید گوش می دم.
هلنا که هنوز هم به خودش اطمینان داشت گفت:
_اقای جیگر ، معلم محترم درس تغییر شکل ، وزیر بزرگوار شما یه چیزی رو درباره من فراموش کردین من روحم و برای ورود و خروج نیازی به در زدن ندارم یعنی اصلا نمی تونم در بزنم. در واقع من اصلا خارج نشده بودم که بخوام وارد شم... نه تنها رودولف بلکه هیچ موجود زنه دیگه ای قادر به دست زن به من نیست و رودولف با قمه هاشم هیچ کاری نمی تونه بکنه و فقط اون ها از وسط من رد می شن الکی هم به بنده اتهام نزنید چون من اصلا نمی تونم به چیزی دست بزنم آخرین چیزی که جابجا کردم نیم تاج مادرم بود که بعدش اوضاعم این شده...
آرسینوس سرش رو به انفجار بود و با خودش می گفت : ای کاش به هلنا نگفته بودم که جواب هر سوال رو ند ، سریع و کامل بهم بده .آرسینوس که صبرش تمام شده بود در برابر ام و اگر های هلنا کم آورد و گفت:
_دوشیزه ریونکلاو شما بی گناه شناخته شدید لطف کنید از این اتاق برید بیرون.
هلنا که از خدا خواسته بود و فکش به خاطر این همه حرف زدن خسته شده بود پووووووفی کرد و بلند شد و از درون دیوار به بخش اداری وزارت خونه که درست در کنار این اتاق بود رفت.
_رودولـــــــــف؟
آرسینوس وقتی دید رودولف جواب نمی ده در رو باز کرد و به بیرون نگاه کرد رودولف در کنار ساحره ای در حال بگو بخند بود.آرسینوس که تلاش می کرد همه فشار های روحی، روانی و عصبی اش را روی رودولف خالی کند. بلند داد زد.
_رودولف؟
ساحره که از این حرکت آرسینوس تعجب کرده بود به او نگاهی انداخت و گفت:
_این همون دیوونه اس که گفتی عزیزم؟
رودولف که با قمه هایش بازی می کرد گفت:
آره خودشه عجیج دلم!
_آرسینوس که عصبی تر شده بود چشم غره ای حواله رودولف کرد و گفت:
_لطفا بگید نفر بعدی بیاد تو..








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.