هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹ شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۴

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۳۳:۰۲ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 739
آفلاین
من فرد ویزلی رو به جرم سو قصد به جان همسرم به دوئل دعوت می کنم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
نتایج دوئل:

نتیجه دوئل آلبوس دامبلدور و رون ویزلی:

امتیازهای داور اول:
آلبوس دامبلدور: 26 امتیاز - رون ویزلی: 23 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
آلبوس دامبلدور: 27 امتیاز - رون ویزلی: 24 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
آلبوس دامبلدور: 27 امتیاز - رون ویزلی: 23 امتیاز

امتیاز های نهایی:
آلبوس دامبلدور: 27 امتیاز - رون ویزلی: 23 امتیاز

برنده دوئل: آلبوس دامبلدور!


-ملینا ویزلی!

اعضای گریفیندور کمی جمع و جور شدند تا برای عضو جدید جا باز کنند...ولی!

-اسلیترین!

اساتید هم همچون گریفیندوری ها بهت زده به هم خیره شدند...یک ویزلی گریفیندوری! ولی تصمیم کلاه مهم بود. ملینا اشک ریزان به طرف میز اسلیترین رفت و نفر بعد کلاه را روی سر گذاشت:
-اسکابیوس اسلیترین!

هاگرید با اخم به پسر بچه نگاه و زیر لب زمزمه کرد:
-این یکی که جاش مشخصه. از نواده های سالازار اسلیترینه...قیافه شو. چقدر متکبر به نظر می رسه.

-گریفیندوووور!

ظاهرا کلاه قصد غافلگیر کردن همه را داشت.

نفر بعد دختر بچه هراسانی بود که با ترس و لرز کلاه را روی سرش گذاشت.
-اسلیترین نه...خواهش می کنم. هر جا میخوای بنداز. ولی اسلیترین نه. اونجا منو میخورن!
-چی؟ اسلیترین نه؟....باشه. بذار کمی فکر کنم! خب...اسلیترییییین! تا تو باشی برای کلاه تعیین تکلیف نکنی!

دخترک با وحشت به اراذل و اوباش اسلیترینی که موذیانه می خندیدن نگاه کرد و با صدای بلند زد زیر گریه!


نفر بعد کلاه را روی سرش گذاشت!

-جواب نمی دم!

دامبلدور به کلاه نزدیک شد.
-یعنی چی جواب نمیدم؟ تو امروز چت شده؟زود گروهبندیتو تموم کن بریم سراغ غذا.

کلاه با عصبانیت لبه اش را خم کرد.
-نمیگم.این اصلا مغز تو کله اش نیست. من کجاشو بررسی کنم؟ اصلا من خسته شدم. دیگه نمیخوام گروهبندی کنم. از توی من خرگوش در بیارین ملت سرگرم بشن.

دامبلدور با تعجب به کلاه نگاه کرد. سابقه نداشت کلاه برایشان ناز کند!

فلش بک:

-پروفسور دامبلدور...ریزنمرات هافلپافیا رو براتون...پروفسور دامبلدور؟ تشریف ندارین؟

سوروس اسنیپ در دفتر دامبلدور ایستاده بود. خبری از دامبلدور نبود.ققنوس طلایی رنگش در گوشه ای خوابیده بود...و کلاه گروهبندی روی میز قرار داشت.
-اوه...کلاه گروهبندی. همیشه دلم می خواست یه بار دیگه امتحانش کنم.

اسنیپ با خوشحالی به طرف کلاه رفت. آن را برداشت و روی سر گذاشت. صدای کلاه به سختی شنیده می شد.
-آه...این دیگه چیه؟ افتادم تو پاتیل روغن؟ اوه...دارم خفه می شم. قلپ قلپ...اس..اس...اسلیت...رین...منو بردار جون مادرت!

اسنیپ کلاه را از سر برداشت و روی میز گذاشت. قطره های روغن مو کم کم به تار و پود کلاه نفوذ می کرد.

پایان فلش بک

دامبلدور کلاه را برداشت و بررسی کرد.
-نمی دونم چش شده. هیچوقت اینجوری نشده بود. اگه درست نشه...مجبوریم روش دیگه ای برای گروهبندی پیدا کنیم. مثلا آزمون گروهبندی خودکار!

--------------------

نتیجه دوئل پرسیوال دامبلدور و روبیوس هاگرید:


امتیاز های داور اول:
پرسیوال دامبلدور:23 امتیاز - روبیوس هاگرید: 24 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
پرسیوال دامبلدور: 23 امتیاز - روبیوس هاگرید:26 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
پرسیوال دامبلدور: 22 امتیاز - روبیوس هاگرید: 26 امتیاز

امتیاز های نهایی:
پرسیوال دامبلدور: 23 امتیاز - روبیوس هاگرید:25 امتیاز

برنده دوئل:روبیوس هاگرید!


سعی میکرد آرامش و خونسردیش را حفظ کند. ولی گام های لرزانش هیجان و اضطرابش را به خوبی نشان می داد. سال ها از آخرین باری که پا به این دره گذاشته بود می گذشت. هنوز سرسبز بود و گرم!
قدم هایش را آرام بر میداشت...انگار نمی خواست هیچ صحنه ای را از دست بدهد.
به درخت بلند قامتی که در سمت راستش قرار داشت خیره شد.
-خودشه...در اولین پروازم با همین درخت برخورد کردم. پیشونیم زخمی شده بود. میخواستم گریه کنم. ولی پدرم اومد بالای سرم و گفت مرد باش پرسیوال. مرد هرگز به خاطر یه زخم کوچیک گریه نمیکنه.

گریه نکرده بود. از آن به بعد به سختی گریه می کرد. از پدرش مقاوم بودن را آموخته بود. کمی جلوتر رفت...کلبه چوبی کنار جاده به شدت برایش آشنا بود.
-اوه! کلبه عمه موری! چه پیرزن عجیبی بود. همیشه آماده پذیرایی از ما بچه ها بود و موقع رفتن جیبامونو پر از خوراکیای عجیب و غریب می کرد. یادمه جلوی خونش یه چاه بود که همیشه میترسید بچه ها بیفتن تو چاه.
نگاه کنجکاوش به دنبال چاه گشت...ولی آن را نیافت.حتما پرش کرده بودند.

از کنار گورستان خاموش دره عبور کرد.
-وااای...خیلی از کسایی که اون موقع میشناختم الان اینجا خوابیدن. چقدر غم انگیزه. کاش می شد دوباره ببینمشون. عمو جیسون...پپه دیوونه...خاله لین! کمی بعد از قبرستون باید رودخونه باشه.

ولی نبود!

-چه خبر شده؟ رودخونه رو که نمی تونن پر کرده باشن. یعنی خشک شده؟

-دنبال چیزی میگردی جوون؟

چشمش به پیرمردی افتاد که کنار قبرستان نشسته بود.
-بله پدر جان. دنبال رودخونه.

-ما اینجا رودخونه نداریم جوون. رودخونه مال دره گودریکه. پشت همون تپه. اینجا دره جوراکه. عوضی اومدی.

پرسیوال به تپه نگاه کرد. حیف آن همه احساساتی که برای این دره و دهکده خرج کرده بود!

پیرمرد در یکی از قبر ها را باز کرد.
-بفرما تو جوون...یک کمی استراحت کن! اگه بخوای می تونی اینجا بمونی.

پرسیوال سر تکان داد.
-نه پدر جان. باید برم همونجایی که دفن شدم. خونه من اونجاست. آرامگاه ابدیم...دره گودریک.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۲۵ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
من جناب تد تانکس رو به دوئل دعوت میکنم.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۱ ۱:۱۲:۴۲

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۴

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
سوژه ها:

سوژه دوئل ورونیکا اسمتلی و نارسیسا مالفوی: آخرین ملاقات!


برای ارسال پست در باشگاه دوئل ده روز(تا دوازده شب چهارشنبه 28 مرداد) فرصت دارید.

...........................

سوژه دوئل لی لی لونا پاتر و آملیا سوزان بونز: معجون عشق!

توضیح: لازم نیست معجون رو حتما شخصیت خودتون خورده باشه. در مورد هر شخصیتی که بخوایین میتونین بنویسین. و فرقی نمیکنه که عمدی باشه یا اشتباهی یا به اجبار.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل پانزده روز(تا دوازده شب دوشنبه 2 شهریور) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۴

لیلی لونا پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۸ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۰۴ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
درود...!
اینجانب لی لی لونا پاتر،‌ در نهایت ادب و احترام درخواست دوئل دوشیزه املیا سوزان بونز را می پذیرم.



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴

نارسیسا مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۲ شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۴
از جهنم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 49
آفلاین
درود!
درخواست دوئل دوستانه با ورونيكا اسمتلي رو داشتم (هماهنگ شده)

بدرود!


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۴:۵۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6745
آفلاین
فرد عزیز

دامبلدور الان با رون ویزلی در حال دوئله. نمی تونین دعوتش کنین.
ولی گذشته از این...دامبلدور، تازه دامبلدور شده. احتمالا کارش زیاده. نظر شخصی من اینه که پشت سر هم برای دوئل دعوتش نکنین که به کاراش برسه. یا حداقل قبل از دعوت از خودش بپرسین که وقت داره یا نه.


ملتی که دعوت می کنید!

لطفا لینک بدین. وقتی یکی رو دعوت می کنین باید بگردیم و پیداش کنیم و ازش بپرسیم که قبول می کنه یا نه. که بدون لینک کار سختیه.

_______________________

نتایج:

نتیجه دوئل لاکرتیا بلک و ورونیکا اسمتلی:(سوژه: سنت مانگو)

امتیاز های داور اول:
ورونیکا اسمتلی: 26 امتیاز - لاکرتیا بلک: 25 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
ورونیکا اسمتلی: 25 امتیاز- لاکرتیا بلک: 24 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
ورونیکا اسمتلی:24 امتیاز- لاکرتیا بلک:25 امتیاز

امتیاز های نهایی:
ورونیکا اسمتلی: 25امتیاز - لاکرتیا بلک: 24.66 امتیاز

برنده دوئل: ورونیکا اسمتلی!



-قیچی!
-بفرمایید...
-چوب دستی شماره دو!
-بفرمایید...
-پودر شاخک راست سوسک آبی!
-بفرمایید...

شفابخش عرق ریزان سرگرم عمل جراحی بود. پرستار با نگرانی به مایع سرخ رنگی که روی لباس سفید مجروح به چشم می خورد نگاه کرد.
-جناب شفابخش...خونریزی زیادی داره. لازم نیست طلسم انعقاد خون رو دوباره اجرا کنیم؟

شفابخش با آشفتگی سر تکان داد.
-اوضاع وخیم تر از این حرفاس. شما یه واحد دیگه خون بزنین بهش...من باید سریعا مشکل قلبش رو حل کنم. فرصت زیادی نداریم.

پرستار کیسه حاوی خون را روی سینه بیمار قرار داد و لوله ای را به دستش وصل کرد.
-نجات پیدا می کنه؟ اون شوهر و دو تا بچه داره. الان پشت همین در هستن و خیلی نگرانن.

شفابخش با ناامیدی سری تکان داد.
-ما سعی خودمونو کردیم. ولی راستش...فکر نمی کنم. حتی اگه زنده بمونه کور می شه...شایدم فلج...حتی شاید حافظه شو از دست بده.

پرستار با شنیدن این جمله ذوق زده بالا و پایین پرید.
-حافظه...حافظه...خواهش می کنم...حافظه شو از دست بده. این خیلی هیجان انگیز می شه.

با هر با بالا و پایین پریدن ناخود آگاه مشتش را روی سینه مجروح می کوبید. در ضربه سوم کیسه خون منفجر و خون داخل آن به اطراف پاشیده شد.

شفابخش دست از جراحی کشید.
-واااای...دیدی چیکار کردی؟...بهت گفتم مواظب باش. اگه مامان ببینه...بیا زودتر بریم.

ولی دیر شده بود. در باز شد و ساحره میانسالی سرش را از لای در به داخل اتاق برد.
-رز؟ ریتا؟ شما دو تا اینجا...پناه بر دستمال گردن مرلین! چه افتضاحی درست کردین. اینا چیه پاشیده همه جا؟ سس گوجه؟

دو ساحره کوچک سرشان را پایین انداختند. مادر با عصبانیت چوب دستیش را بیرون کشید و آثار عمل جراحی بچه ها را پاک کرد. به طرف تابوت رفت.
-لاکرتیای بیچاره...ببین چیکارش کردن. مگه به شما نگفته بودم اجازه ندارین بیایین سردخونه؟ چرا نمی فهمین باید به مرده ها احترام بذاریم؟ اگه خونوادش بفهمن! اگه رئیس بیمارستان بفهمه...حتما اخراجم می کنه. همین دیروز بهم گفت بچه های وروجکتو نیار سر کار. زود باشین...برین بیرون. از آب نبات برتی باتز هم خبری نیست. اون گربه مال کدومتونه؟

دو کودک به گربه سیاه رنگی که کنار میزی که تابوت روی آن قرار داشت نشسته بود نگاه کردند و شانه هایشان را بالا انداختند.
مادر، پارچه سفید رنگی را روی لاکرتیا کشید و چراغ را خاموش کرد...

قاتل در تاریکی کنار صاحبش ماند.


__________________

نتیجه دوئل اورلا کوییرک و لینی وارنر:(سوژه: شیء طلسم شده)

امتیاز های داور اول:
اورلاکوییرک: 26 امتیاز - لینی وارنر: 28 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
اورلا کوییرک:26ا امتیاز - لینی وارنر:27 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
اورلاکوییرک:26 امتیاز- لینی وارنر: 27 امتیاز

امتیاز های نهایی:
اورلا کوییرک: 26 امتیاز - لینی وارنر: 27 امتیاز

برنده دوئل: لینی وارنر!


-اینه؟...نه...اونه!...شایدم اون یکیه.

اورلا با نگرانی دور اتاق می گشت و اشیاء را بررسی می کرد.
-ازت متنفرم وارنر...اون گردنبند فقط یه شوخی بود. فقط یه شوخی! حالا انگار چی شده...بیخودی بزرگش کرد. گردنبند باعث شد موهات سیخ بشن و همه خندیدن...خب که چی؟ جنبه شوخی نداشتی؟ خب کی بهت گفته بود هدیه منو قبول کنی؟...از کجا پیداش کنم؟


فلش بک:

صدای قهقهه جمعیت فضا را پر کرده بود. و لینی وارنر با موهای سیخ شده وسط کافه ایستاده بود. چهره اش از شدت خشم به سرخی می زد.
-تاوان این کارتو می دی اورلا. ازت انتقام می گیرم...یه انتقام سخت! روی یکی از وسایلت طلسمی اجرا می کنم که فکرشم نمی کنی.

صدای لینی در میان صدای خنده جمعیت گم شد...ولی اورلا جملات لینی را شنیده بود.

پایان فلش بک


-چی رو طلسم کردی...این گلدونه رو؟ از همیشه سبز تر به نظر می رسه. هی تو...اعتراف کن ببینم چرا اینقدر سبزی؟

اورلا چوب دستیش را به طرف گلدان گرفته بود و گیاه سبز داخل آن را تهدید می کرد...ولی گیاه نترسید! اعتراف هم نکرد. اورلا با یک چرخش ناگهانی به طرف صندلی برگشت.
-آهان...مچتو گرفتم. خودتی...نه؟ تو طلسم شدی. اگه بخوام بشینم روت خودتو کنار می کشی؟ یا بدتر...بهت می چسبم؟

هدف بعدی اورلا شانه بود.
-و تو! امروز خوب گره های موهامو باز نکردی...منظوری داشتی؟ طلسم شدی که موهامو گره بزنی؟ که منم مثل اون وارنر مضحکه ملت بشم؟ و تو! پیام امروز...چرا مروز همش خبرای بد چاپ کردی؟ که بخونم و افسرده بشم؟


اورلا به ترتیب از کمد چوبی، ساعت دیواری و میز تحریر باز جویی کرد. بین این سه مورد بیشتر به کمد مظنون بود که قصد حبس کردن او را داخل خودش دارد. ساعت هم به نظرش سریع تر از همیشه کار می کرد. حتما منظوری داشت!

لحظه به لحظه بر اضطرابش افزوده می شد. جرات نشستن نداشت. جرات خوابیدن نداشت. هر آن منتظر اتفاقی بود. حسی به او می گفت که لینی وارنر شوخی نکرده. باید طلسم را پیدا می کرد.
برای یک لحظه احساس کرد برگ های گیاه داخل گلدان تکان خوردند. با یک حرکت سریع طلسمی روانه گلدان کرد و گلدان منفجر شد. خاک ها به همراه برگ های متلاشی شده گیاه به اطراف پاشیده شد.
-می خواستی منو بکشی؟ بعد از اون همه کودی که به خوردت دادم؟

از گوشه چشم سایه ای را دید که به او نزدیک می شود. بدون لحظه ای درنگ طلسم بعدی را نثار سایه کرد...اثری از سایه نبود...میز چوبی محبوبش از وسط به دو نیم شد.
-همتون طلسم شدین...همتون قصد کشتن منو دارین. همتونو نابود می کنم.


در مسافتی بسیار دور...عمارت وارنر ها:

لینی برای هفتیمن بار موهایش را شست و حوله را دور سرش پیچید و جلوی آینه رفت. گردنبند باز شده بود. ولی تاثیر طلسم هنوز کاملا از بین نرفته بود. جلوی موهاش شدیدا متمایل به سقف اتاق بودند. لبخندی زد.
-تا فردا درست می شه...ولی طلسم شک و تردیدی که روی چوب دستی اورلا کار گذاشتم تا یک هفته می مونه و دیوونش می کنه. انتقامم رو گرفتم!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۷ ۱۹:۵۴:۴۴



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴

فرد ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۰۶ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 380
آفلاین
عاغا عاغا... سلام...
منم پس از مدت ها یک انسان رو پیدا کردم و میخوام در پناه مرلین لای ریشاش جولون بدم..
آلبوس دامبلدور جدیدمونو میدعوتم!


میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴

آملیا سوزان بونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
از زیر گنبد رنگی عه آسمون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
پس از مدتها حسرت برای دوئل کردن، بالاخره رقیبمو پیدا کردم!
من لی لی لونا پاتر رو به دوئل دعوت میکنم.
و اگه ایشون قبل کرد تقاضا دارم مدت زمان 2 هفته باشه.
چه دوئلی بشه!


ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۷ ۱۴:۴۱:۵۰

من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۴:۵۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6745
آفلاین
دوباره تکرار می کنم که سوژه ها رو بصورت مشورتی می دیم. چون من بیشتر پست ها رو ارسال می کنم اینطور تصور نشه که سوژه ها رو به تنهایی انتخاب می کنم.

سوژه دوئل لی لی اونز و آیلین پرنس: سوروس اسنیپ

برای شما دنبال سوژه می گشتیم که یاد وجه اشتراکی که دارین افتادیم. سوروس بخش مهمی از زندگی هر دوی شما بوده.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل ده روز(تا دوازده شب شنبه 24 مرداد) فرصت دارید.


جان سالم بدر ببرید.

_____________________

نتیجه دوئل ویولت بودلر و جیمز سیریوس پاتر:

امتیاز های داور اول:
ویولت بودلر: 29 امتیاز - جیمز سیریوس پاتر: 30 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
ویولت بودلر:28 امتیاز - جیمز سیریوس پاتر:30 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
ویولت بودلر: 29 امتیاز - جیمز سیریوس پاتر: 30 امتیاز

امتیاز های نهایی:
ویولت بودلر: 29 امتیاز - جیمز سیریوس پاتر: 30 امتیاز

برنده دوئل: جیمز تدیوس پاتر

نتیجه گیری اختصاصی داور: لعنت به هر دوتون... از تاپیکمون دور شین! گفته بودیم این دوره به کسی 29 و 30 نمی دیم.
و می دونم الان شیرجه می زنین تو تاپیک نقد...نزنین. نقد نمی کنم. ببرین ویزن براتون نقد کنن!
نکته بسیار ریز: شناسه دادلی دورسلی خالیه؟!
_____________

تق تق تق...

گوشامو با دو دستم می گیرم.

تق تق تق...

لعنتی...دست بر نمی داره. این چندمین باره؟ چرا نمی ذاری بخوابم!

امیدوارم صدا تکرار نشه...ولی می شه. و بالاخره این منم که تسلیم می شم. از روی تختخوابم بلند می شم و به طرف پنجره می رم.
همونطور که حدس می زدم...
چیزی جز تاریکی نیست. زیر لب زمزمه می کنم: مردم آزار!

مطمئنم به محض این که به تختم برگردم و چشمام گرم بشه، باز دوباره همون صدای ضربه رو که به شیشه بخار گرفته پنجره می خوره می شنوم. ظاهرا یکی قسم خورده نذاره امشب بخوابم.
توی اتاقم قدم می زنم. چند دقیقه می گذره...و اتفاقی نمیفته. شاید منصرف شده. شاید دست از سرم برداشته. هر کی که هست، اونم به خواب احتیاج داره. حتما رفته و خوابیده. از جلوی آینه رد می شم و روی تختخواب می شینم. و وقتی یک دقیقه دیگه در سکوت سپری می شه مطمئن می شم که تموم شد. شایدم این حس اطمینان نیست...فقط امیده!
با این وجود به حالت "آماده باش" خوابیدم! گوشامو تیز می کنم. اگه صدایی بیاد باید سریع ترین عکس العمل ممکن رو نشون بدم.

تق تق تق...

با یه جهش بلند از روی تختخواب می پرم و جلوی پنجره می رم.
-آهان! مچتو گرفتم!

تق تق تق...

حالا که جلوی پنجره هستم جهت صدا عوض شده. صدا از پنجره نمیاد...صدا از پشت سرمه...از آینه!

بهش نزدیک می شم. در حالی که از شدت وحشت خیس عرق شدم. نمی دونم سردمه یا گرمم...عرق کردم و می لرزم. به آینه می رسم. چهره خندونی رو می بینم که از توی آینه بهم خیره شده. خب...منم انتظار نداشتم تصویر خودمو ببینم. من تصویر ندارم. هیچ لولو خور خوره ای تصویر نداره. ولی این دیگه کیه...

تق تق تق...

با شیطنتی بچگونه از اون طرف به آینه می کوبه.

-بس کن...چی از جون من می خوای...

قیافش برام آشناست...شاید یه روزی، یه جایی، ترسوندمش. نمی دونم چرا می خنده. ولی خنده هاش عذابم می ده.
نمی تونم به چشماش خیره بشم. احتیاج به هوای تازه دارم... پشت به آینه می کنم و بطرف پنجره می رم و بازش می کنم. نفس عمیقی می کشم. ولی جز هوای گرم و خفه اتاق چیزی نصیبم نمی شه.

-کی رو داری گول می زنی؟ اون پنجره نیست. اینو هر دومون می دونیم.

هوففف...شروع به حرف زدن کرد. نمی خوام صداشو بشنوم. می خوام بهش بگم ساکت بشه...ولی...

-ولی نمی تونی ...نه؟ تو نمی تونی حرف بزنی. زبون نداری!

با خودم فکر می کنم: من فقط می خوام برم توی اون تختخواب لعنتی و بخوابم!

-کدوم تختخواب؟

نگاه می کنم...جای تختخوابم خالیه. تصویر خندون توی آینه ادامه می ده:
-بازم داری خودتو گول می زنی. اینجا نه تختخوابی هست و نه پنجره ای...و نه حتی آینه ای. یادت اومد؟

یادم نیومد! این دختره چی داره می گه...

موهای دم اسبی شو با خوشحالی تاب می ده. چی از جونم می خواد؟!

-می دونی؟ همه از یک لحظه برخورد با تو وحشت دارن...ولی کسی فکرشو نمی کنه که خودت چه احساسی داری وقتی دائما همراه خودتی. تو هر روز و هر لحظه با بزرگترین ترست مواجه می شی.

من از چیزی نمی ترسم. خیلی هم راحتم. من فقط می خواستم بخوابم...تو نذاشتی.
حرف نمی زنم. ولی می دونم صدای ذهنمو می شنوه. همینطور هم شد.

-تو نمی تونی بخوابی. نه احتیاجی به خواب داری نه توانایی این کار رو. تو فقط داری با خودت می جنگی...که یادت نیاد! ولی منم برای همین اینجام. مجبورم یادت بیارم. خوب فکر کن.

فکر می کنم. نه که دلم بخواد...ذهنم دیگه در اختیارم نیست. خودش داره فکر می کنه...اینجا کجاست؟ من کیم. مغزم می گرده و می گرده...و وقتی به جرقه کوچیکی برخورد می کنه...با نامردی هر چه تمام تر می گیردش... یادم میاد...نمی خوام یادم بیاد. خواهش می کنم...ولم کن.
ولی دیگه کنترل همه چی از دستم خارج شده...یادم میاد.

قهقهه های بلندم...موهای دم اسبی...بنفش...ماگت...جیمز...تدی...کتابم...ریون...شومینه...محفل...الف دال...ولدک...یه جای بهتر...پادشاه قاصدکا...من بی نظیرم...رنگ هام...پیکسلام...آرزوهام....آرزوهام...آرزوهام... دیگه نمی تونم تحمل کنم. نمی خوام فکر کنم...خواهش می کنم.

دختره رو به یاد میارم. دیشب هم دیدمش. همین جا توی همین آینه... و پریشب...و هر شب...دوباره صداشو می شنوم.
-شب؟...برای تو خبری از شب و روز نیست. چیزی که فکر می کنی دیشب بود همین یک ساعت پیش اتفاق افتاد. و یک ساعت قبل از اون...و یک ساعت قبل از اون...

قهقهه می زنه...
و با هر قهقهه بیشتر یادم میاد. اینجا اتاق من نیست. اینجا حتی "اتاق" هم نیست. اینجا یه جعبه کوچیکه که منو توش گذاشتن و دارن حمل می کنن. شاید به هاگوارتز برای تدریس. شاید به مغازه ای تو ناکترن برای فروش... ابعاد جعبه مهم نیست. چون من حجم ندارم. جسم ندارم. عوض می شم. هیچ شکل خاصی ندارم. بزرگ می شم. کوچیک می شم. ماه می شم. عنکبوت می شم...جسد می شم...
یادم میاد...چی بودم...و چی شدم...من خنده بودم. امید بودم. عشق بودم. و حالا...سرما و تاریکی مطلق!

بیهوش می شم...

چند ثانیه طول می کشه...آرامشم فقط چند ثانیه طول می کشه! ذهنم ناگهان خالی می شه و من چشمامو با صدای ناآشنایی باز می کنم.

تق تق تق...


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۴ ۱۵:۰۲:۴۸








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.