هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴

بارتیموس کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۵ دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴
از آسمون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
دراکو دوان دوان وارد دستشویی شد و محکم در و پشت سرش بست.
با قدم های شتاب زده رفت و یکی از شیرهارو باز کرد و صورتش را شست.از بس گریه کرده بود که چشماش سرخ شده بود.
بدنش بی اختیار می لرزید. دراکو داشت با خودش حرف میزد:«ترم داره تموم میشه هنوز نتونستم درستش کنم،اگه نتونم،حتما حرفشو عملی میکنه و می کشتشون.»
ناگهان صدایی از پشت سرش گفت:«دراکو مالفویی!!!چه چیزیو نتونستی تموم کنی و قراره کی مارو بکشه.»
دراکو برگشت و میرتل گریان را دید که چهره اش مثل گذشته نبود،لذت خاصی توی چهراش بود.
دراکو ناگهان دوباره به یاد بدبختیش افتاد و با بغض به میرتل گفت:«از جلوی چشام دور شو.»
میرتل گفت:«چی شده پسره از خود راضی که اینطوری شدی.»میرتل از ناراحت بودن دیگران لذت میبرد.
دراکوگفت:میگم خفه شو و دوباره شروع کرد به گریه کردن؛از چشماش مثل شیر آبی که صورتشو شسته بود اشک می ریخت.دراکو نشست و شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن با خودش،طوری که اون دختره احمق نشنوه.
بعد ناگهان جای علامت روی دست چپش شروع کرد به داغ شدن،این سومین و آخرین اخطار بود که از طرف لرد سیاه دریافت می کرد،نباید همان جا می نشست و کاری نمیکرد همون طور که از چشماش اشک پایین میریخت بلند شد که از دستشویی بیرون بره و تا جایی که می تونه کارشو ادامه بده که میرتل گفت:«کجا میری.»
دراکو گفت:«خفه.» و دوان دوان رفت که به ادامه ی کارش بپردازه.


آفرین این خیلی بهتر شد.فقط باز هم اون مورد اینترو رعایت نکردین.همینطور بهتره بعد از جمله دیالوگ رو با اینتر به خط پایینیش منتقل کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۰ ۱۸:۳۶:۱۲

رفیق هر نوعش با هر نوعی گشتیمو
دیدیم که تش با زخمی تنهاییم
ولی
خب خوش گذشت یه وقتایی


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴

هستیا جونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
اشک هایش آرام آرام از روی گونه هایش پایین میریختند؛ نباید آن کار را قبول میکرد،خودش هم میدانست ولی...
ولی باید این کار را انجام میداد،باید دامبلدور را، بزرگترین جادوگر دنیا را،مدیر مدرسه ای که شش سال در آن درس میخواند را میکشت...
با این فکر اشک هایش شدیدتر از قبل از چشمانش فرو ریختند.
صدایی رشته ی افکارش را از هم گسست:
چرا دوباره داری گریه میکنی؟
صدای میرتل گریان بود؛ روحی که در دستشویی اوقات خود را میگذراند.
دراکو که سعی داشت بغض صدایش را پنهان کند با لحن نسبتا خشنی گفت:تو عادت داری تو کار همه دخالت کنی؟نه؟
این دومین دیدارشان بود،او که اصلا دوست نداشت کسی در کارهایش دخالت کند سعی داشت میرتل را هم مانند اسنیپ از سرش باز کند.
میرتل گریان که خیلی زودرنج‌ بود زد زیر گریه و با هق هق گفت:تو..تو..هم ..مث..مثل..بقیه..فک..فکر..میکنی..من..فضولم..و..ولی..اینطور..نی..نیست..من..فقط..قصد..کمک..کردن..به..به..تورو..دارم ..نه..چیز.. دیگه.. دراکو...
دراکو که با گریه میرتل دوباره یاد کاری که باید انجام میداد افتاده بود،دوباره شروع به گریستن کرد و گفت:هیچ..هیچ کس..نمیتونه..به..به من..کمک..کنه..هیچکس..میرتل..نه تو..نه اسنیپ..نه هیچکس دیگه..من..من..باید..اینکارو..خودم..انجام..بدم...
میرتل با لحن مهربانی که سعی در آرام کردن دراکو داشت گفت:حالا بگو چی باعث شده جادوگر مغرور مدرسه به خاطرش اینطور اشک بریزه؟
دراکو که حالا مشغول شدن صورتش بود گفت:این یک قضیه شخصیه من حتی به بهترین دوستام هم درموردش چیزی نگفتم..نمیتونم بگم میرتل باور‌کن نمیتونم..
میرتل که از خودداری دراکو برای گفتن رازش حسابی عصبانی شده بود گفت:اصلا نگو برو به جهنم پسره زرزرو...
و با عصبانیت به درون لوله ای رفت تا دوباره گریه اش را از سر بگیرد.
ولی دراکو با اندوه تمام به تصویر خودش درون آیینه خیره شده بود...اگر..اگر کیتی بل به خاطر اشتباه او میمرد..او هرگز خودش را نمیبخشید..او از دستور ولدمورت اطاعت کرده بود تا جایگاه خانواده اش را حفظ کند..ولی..ناخاسته باعث شده بود تا کیتی در سنت مانگو بستری شود..
صدای زنگ نشان میداد که باید به کلاس بعدیش که درس معجون ها بود برود..پس بار دیگر صورتش را شست و با شانه های فرو افتاده دستشویی را ترک کرد...

متن خوبی بود.ولی استفاده از اینتر میتونه به زیبایی متنتون جذابیت ببخشه.همینطور مرسومه که بعد از جمله با یه اینتر دیالوگ رو به خط بعدی منتقل کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۰ ۱۸:۳۲:۵۳




پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴

بارتیموس کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۵ دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴
از آسمون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
بسم الله
-چه خبرت است.اینجا را گذاشتی روی سرت.چرا گریه میکنی؟
دراکو با تعجب برمیگردد و میبیند دخترکی کنار پنجره نشسته.با عصبانیت و غرور میگوید:چطور بامن اینگونه صحبت میگویی.من دراکو مالفوی بهترین جادوگر این مدرسه ام.اصلا تو کی هستی؟
دخترک جواب میدهد:من میرتل گریان هستم و همیشه اینجا پرسه میزنم.
میرتل گریان با آرامی به دراکو نزدیک شد.اما دراکو چوبدستی اش را در آورد و به سمت او گرفت:برگرد سر جای اولت.
میرتل گریان ججییغغغغییی کشید و به سمت پنجره سمت راست دراکو رفت و همانجا نشست.
-من چه کردم؟آخه چرا؟به چه قیمت؟»این سوال هایی بود که دراکو مالفوی از خود میپرسیدو ناگهان سکوتی کل سرویس بهداشتی را فرا گرفت و دراکو اشک هایش را پاک کرد و صورتش را با آب شصت.

قصه ما به سر رسید ...

خب این از پست قبلیتون بهتر بود ولی باز هم اونی که باید باشه نیست.اول از همه اینکه شما چرا انقدر با اسپیس قهرین؟فاصله مناسب گذاشتن میتونه رول رو زیباتر کنه.و دیگه اینکه دیالوگ هارو با یه خاط فاصله بنویسید.ولی اینا ایرادات شکلی پسته!
پست شما هنوز اونجور که باید نشده.هنوز شبیه داستان نیست.از روی سوژه پرش کردین درحالیکه بهتر از این میشد برای صحنه های توصیف کنید.پستتون خیلی ناگهانی شروع شده و خیلی هم ناگهانی تموم شده.اشک و ناراحتی دراکو برای چی بوده؟اینا نیاز به توضیح بیشتر دارن.من نمیگم یه متن ادبی بنویسید که با داستایوفسکی برابری کنه ولی روی این مشکلات کار کنید.سوژه رو بیشتر پردازش کنید.اجازه ندین توی ذهن خواننده تون موارد مبهم باقی بمونه.اقلا بفهمه موضوع در مورد چیه.ولی توی پست شما اصلا مشخص نشده دراکو برای چی ناراحته و گریه می کنه.کمی بیشتر به این مواردی که گفتم بپردازید.اگر از نظرتون سخت میگیرم برای اینه که می دونم بعد از ورود به ایفای نقش دچار مشکل میشین.


تایید نشد.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۹ ۹:۲۸:۳۴

رفیق هر نوعش با هر نوعی گشتیمو
دیدیم که تش با زخمی تنهاییم
ولی
خب خوش گذشت یه وقتایی


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴

بارتیموس کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۵ دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴
از آسمون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
دراکو مالفوی پس کشتن دامبلدور با ورد آواداکاداورا او را از بالای برج به پایین پرت میکند.
بعد ناراحت و پشیمان از کاری که کرده و فریبی که خورده به دستشویی مدرسه میرود و میزند زیر گریه و دست و صورتش را با آب میشوید.
بعد از چند ٍانیه صدایی میشنود که اورا صدا میکند:دراکو!دراکو!
بله میرتل گریان روح دستشویی است که دارد اورا صدا میکند.از دراکو میپرسد:چه شده؟چرا ناراحتی و گریه میکنی؟
دراکولا به او محل نمیزارد و به گریه کردن ادامه میدهد.بار دیگر میرتل سوال خود را تکرار میکند.ولی اینبار دراکو چوبدستی خود را در میاورد و با عصبانیت به سمت او میرود و با وردی میرتل را خاموش میکند و میرتل گریه کنان و ناراحت بخاطر از دست دادن صدای خود فرار میکند.
دراکو در خود فرو میرود و به عاقبت کارش فکر میکند.

چیزی که از شما خواسته شده نوشتن داستان بر مبنای تصویر ارائه شده ست.پست شما شبیه داستان نیست.یه داستان نیاز به فضا سازی و توصیف صحنه داره و همینطور دیالوگ بین شخصیت ها.پست شما شبیه یه گزارشه نه داستان بنابراین من فکر میکنم برگردین و بیشتر روش کار کنید.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۷ ۱۹:۱۹:۲۲

رفیق هر نوعش با هر نوعی گشتیمو
دیدیم که تش با زخمی تنهاییم
ولی
خب خوش گذشت یه وقتایی


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴

آنتونی ریکتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۴ شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۵۱ شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
- من چطور اون کارو کردم؟
با صدای دراکو ، مارتل گریان دست از گریه برمی دارد و با تعجب به دراکو می نگرد . با صدای زیری از او می پرسد:
- مگه چیکار کردی؟
دراکو هق هق کنان گفت :
-برو به تو ربطی نداره منو تنها بذار!
مارتل جیغی کشید و به طرف پنجره بزرگ وسط دیوار رفت . با صدای زیر وحشتناکی گفت :
- آه تو هم مثل بقیه منو طرد می کنی چون من همش گریه می کنم . کاشکی می فهمیدم . کاشکی می فهمیدم . کاشکیییییی ...
و جیغ کشان شروع به حرکت کرد. دراکو گوش هایش را گرفت و گفت :
-بسه دارم کر میشم .
و چوب دستی اش را در اورد . مارتل ساکت شد و با نرم ترین صدای ممکن گفت:
-اسمت چیه ؟
سپس لبخندی زد و گفت :
- تو نمی تونی منو بکشی چون من قبلا مردم .
و قهقه ی کر کننده ای سر داد . دراکو با طلسمی صدای مارتل رو قطع کرد و در خودش فرو رفت . او مدام زیر لب زمزمه می کرد :
- من فریب خوردم . به جای اینکه از مادرم محافظت کنم و چوب دستی را به طرف اسنیپ بگیرم به طرف دامبلدور گرفتم و اونو کشتم . فریب خوردم اونا جلوی چشام مادرم رو کشتن. فریب خوردم ...
و به گریه کردن ادامه می داد .

داستان خوبی بود.خوب شروعش کردین ولی در انتها خوب پیش نبردینش.لازم بود انتهای داستانتون به ویژه بیشتر بهش پرداخته بشه.قضیه اینکه دراکو چطوری مادرش رو اشتباهی کشته واقعا نیاز بود بیشتر توضیح داده بشه ولی شما کاملا از روی این قسمت پرش کردین و بهش نپرداختین و خواننده در اینجا با یک علامت سوال بزرگ رو به روئه که اخرش چی شد؟!با این وجود با فعالیت در بخش ایفای نقش
میتونید با نحوه سوژه پردازی بیشتر آشنا بشین.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۶ ۱۹:۳۸:۳۲

رستگاری از شروع یه ایدست


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴

AlbvsSeverus


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۰۳ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
-آواداکاداورا!
دامبلدور از بالای برج ستاره شناسی به پایین پرت شد. هیچ وقت فکر نمی‌کرد به دست دراکو مالفوی کشته شود. قرار بود سوروس برای جلب اعتماد لرد سیاه این کار را انجام دهد تا مرگ او بی ارزش نباشد. صدای خنده‌ی بلاتریکس لسترنج تمام هاگوارتز را فراگرفته بود و به تن دانش آموزان و حتی بعضی استادان رعشه انداخته بود. دراکو به سمت نرده های برج دوید تا صحنه را ببیند. ریش سفید دامبلدور در هوا معلق بود دراکو هر لحظه خود را سرزنش می‌کرد. دستش رو لای مو های طلایی لختش برد و گریه کرد و بدون اختیار به سمت دستشویی دختران-خانه‌ی مرتل گریان- رفت. اشک از صورت دراکو سرازیر شده بود. اولین جانی که گرفته بود متعلق به کسی بود که از او به جز خوبی ندیده بود. میرتل زبانش بند آمده بود. این اولین اصیل زاده ای بود که جلوی اون گریه می‌کرد ولی بدون آنکه بداند چه خبر است شروع به گریه کرد و با دراکو همراه شد. چیزی نگذشته بود که میان گریه ها صدای عجیبی به گوس رسید که به زبان مار ها شبیه بود و منبع آن کسی نبود جز دراکو. گویا استعدادی مخفی درون او نهفته بود منتظر شکوفا شدن بود. چه چیزی بهتر از کشتن یک نفر برای یافتن بدی های نهان در اعماق وجود است؟ ولی دراکو بدون اینکه بداند کجا ایستاده است شروع به صحبت کردن به زبان مار ها کرد و برای بار سوم تالار اسرار باز شد. دراکو به سمت ورودی تالار رفت. انگار از خودش اراده ای نداشت. مرتیل هم که به شدت کنجکاو شده بود به دنبالش رفت.
-دراکو!
...
-دراکو مالفوی! مگه با تو نیستم؟
دراکو برگشت اما کسی را ندید. به راهش ادامه داد و به سمت استخوان های باسیلیسک رفت اما دوباره صدا را شنید. باز هم برگشت اما کسی را ندید ولی تکه کاغذی روی زمین نظرش را جلب کرد. بله کاغذی که از دفترچه خاطرات تام ریدل یا بهتر: لرد ولدمورت باقی مانده بود. دراکو به سمت کاغذ رفت و لحظه ای که کاغذ را لمس کرد باد عجیبی سرتاسر تالار را گرفت و موهای طلایی دراکو را به لرزش انداخت. حتی میرتل هم باد را حس کرده بود. باد متوقف شده بود. سکوت تمام تالار را فرا گرفته بود. دراکو شروع به حرکت کرد. قدم هایش استوار تر بود ولی مشخص بود که دیگر دراکویی در کار نیست. به سمت استخوان های باسیلیسک حرکت کرد. چوبدستیش را در آورد و وردی ناشناخته به زبان مار ها گفت و به سمت استخوان ها گرفت. لحظه ای در هوا معلق شدند و ماهیچه ها و گوشت و پوست باسیلیسک شروع به ظاهر شدن کرد تا باسیلیسک کاملا بازگشت. مخوف تر از قبل. قدم های دراکو مطمئن تر شد. به سمت باسیلیسک رفت و به زبان مارها در گوش او چیزی زمزمه کرد و سپس نگاهش به سمت میرتل رفت. میرتل نگران شده بود و فرار کرد اما باسیلیسک جلوی او ظاهر شد و میرتل بار دیگر توسط باسیلیسک کشته شد. دراکو سوار هیولای تالار شد و به سمت بیرون حرکت کرد. همان لحظه که از در دستشویی خارج شد با دشمن دیرینه اش روبرو شد. دشمنی که از دوستش بیشتر به او وابسته بود. هری. ولی باسیلیسک هری را نکشت. شاید متوجه شده بود هری متعلق به او نیست و باید دراکو کارش را تمام کند. دراکو از بالای باسیلیسک پائین آمد و چوبدستی خودش را بیرون آورد. هری هم چوبدستیش را در دستش گرفت. به آرامی چوبدستی ها را بالا آوردند. یک اصیل زاده و یک دورگه. هزاران فکر در سرشان چرخید.چوبشان را چرخاندند و ورد را گفتند.
-آواداکاداورا
-استیوپیفای
چوب دستی ها متصل شدند. چشمان دراکو سفید شده بود. پوستش سرد و رنگ رفته و مو هایش به هم ریخته شد. دیواری از انرژی دور آنها تشکیل شد. یعنی کدام یک از آنها می‌تواند به این بازی پایان دهد؟ دراکوی اصیل زاده؟ یا پسری که زنده ماند؟
- The End

هوم...تصمیم گیری سخت شد!در واقع خواسته شده از عزیزان شرکت کننده در این تاپیک که بر اساس یه عکس،یه صحنه و منظره یه رول بنویسن.پست شما کمی شبیه گزارش شده به ویژه انتهاش.

تا جاییکه می دونیم زبان مارها مختص عده ی نادری بوده و دراکو تحت تاثیر مرگ دامبلدور و دراوج ناراحتی زبان مارهارو می اموزه؟!برای پلید شدن یکباره دراکو راه خوبی انتخاب نکردین.مشخصا از روی سوژه پرش داشتین. همینطور جاییکه دراکو میره توی حفره اسرار و باسیلسکو به همین راحتی به زندگی برمیگردونه و میترل مرده رو دوباره میکشه.مرده رو نمیشه دوباره کشت.خاطرتون باشه خواننده رو درگیر منطق داستان نکنید.
قسمتی که دراکو راه می افته میره تو مدرسه با باسیلیسک هم همین ایراد هست.این قسمت رو نیاز بود بیشتر توصیف کنید.خیلی بیشتر.به اینکه توی دوتا خط دراکو سوار یه هیولا بشه و راه بیافته توی راهروها و کسی هم نبینتش دست برقضا صاف با هری پاتر رو در رو بشه که کسی هم همراهش نیست ظاهرا!

با اینهمه توصیفات خوبی دارین و صرف نظر از ایرادات ظاهری پست تصور من اینه با فعالیت تو بخش ایفا بتونین روی پردازش سوژه بیشتر مسلط شین و به عبارتی دستتون بیاد.پس...

تایید شد.


گروهبندی و معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۴ ۰:۴۴:۳۳


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴

BoogyMan


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۱۵ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
هری بیرون رفت کنار کاترین ایستاد

"اوه هری تویی...گرسنتونه"

"نه...میخوام بدونم تو کی هستی"

"یعنی منو نمیشناسی...مگه البوم عکس پدر و مادرت رو نداری"
"چرا ولی دقیقا یادم نمیاد"

"خوب من یکی از بهترین دوستای لیلی بودم...شاید بخوای بدونی اینهمه مدت کجا بودم...حق داری...اون روز وقتی ولدمورت به خونه پدر و مادرت رفت من برگشتم ولی دیر شده بود خواستم تو رو پیش خودم ببرم ولی دامبلدور نذاشت...بعدش من رفتم مسافرت دیگه تو نیازی به من نداشتی دامبلدور بهتر از هر کسی میتونست مراقبت باشه...وقتی دامبلدور مرد برگشتم خواستم تو رو پیش خودم ببرم ولی نشد...برای همین میخوام ازت محافظت کنم کار رو که نتونستم برای لیلی و جیمز بکنم میخوام برای پسرش بکنم"

"تو از کجا برگشتی...مگه کجا رفته بودی"

کاترین سرشو با ناراحتی پایین انداخت قطره های اشک داشت از صورتش پایین میومد"هری من...من...یه مرگ خوار بودم...ولی نگران نباش من بعد از اون اتفاق دیگه حاضر نشدم مرگ خوار بشم...حالا هم اومدم اینجا تا بر علیهش کار کنم"هری نمیتونست باور کنه یکی از دوستای مادرش مرگ خوار بود چنین چیزی امکان نداشت قیافه کاترین چنان معصومیتی به خودش گرفته بود که هری دلش براش سوخت کاترین اشکای صورتشو پاک کرد

"خیله خوب هری بریم شام درست کنم"

"مگه اینجا اشپزخونه هم داره"

کاترین با تعجب به هری نگاه کرد"آره ندیدیش...بیا نشونت بدم"هری همراه کاترین به داخل خونه رفت رون وهرمیون روی صندلی نشسته بودن وهرمیون داشت صحبت میکرد هری دور تا دور اتاق رو خوب نگاه کرد چیزی مثل در ندید

"هری اینجاست"هری نگاهی به جلوش کرد کمد باز شده بود وارد کمد شد جلوتر رفت وارد راهروی باندی شد طرف چپ رو نگاه کرد اشپزخونه بود و کاترین داشت غذا رو اماده میکرد طرف راست رو نگاه کرد پلکانی بود از پله بالا رفت به بالای پله رسید چهار اتاق وجود داشت.هری رو در اولی دید نوشته اند"r" به اتاق بعدی رفت روش نوشته شده بود"h"درو باز کرد اتاق تمیز بود تختی در گوشه اتاق قرار داشت اینه ای هم در گوشه دیوار بود هری وسایلشو کنار تخت دید رفت روی تخت دراز کشید از خستگی تا چشماشو بست دیگه نتونست باز کند...

هری چشماشو باز کرد اتاقش پنجره داشت از پنجره به بیرون نگاهی کرد شب بود و چیزه زیادی نمیتونستببینه رفت پایین کسی نبود رفت تو اشپزخونه.اشپزخونه کوچک بود کاترین روی صندلی کنار میز نشسته بود خواب بود هری مقداری غذا برداشت و مشغول خوردن شد صدای در اومد هری چوبشو از تو جیبش دراورد

"چی شده هری"کاترین از خواب بیدار شده بود و به هری نگاه میکرد

"صدای در اومد"کاترینی چوبدستیشو دراورد

"هری تو همینجا بمون"هری خواست برود با نگاه خشم الود کاترین مواجه شد بعدش روی میز نشست ومنتظر شد چند دقیقه بعد فلامل وارد شد نگاهی به هری کرد سلام کرد هری جوابشو داد بعد روی صندلی روبه روش نشست وکاترین براش غذا گذاشت و اون هم مشغول خوردن شد

"اقای فلامل...فکر کنم قطار هاگوارتز یکم زودتر حرکت میکنه"

"نه...پاتر همون موقع حرکت میکنه"

"ولی به ما گقتند که..."

"نگران نباش اون سر وقت هم میره"فلامل سرشو پایین انداخت دوباره مشغول خوردن شد

"اقای فلامل اگه من شمشیرو بیارم چی میشه...مگه اوم شمشیر چیکار میتونه بکنه"

فلامل همونطوری که سرش پایین بود گفت"پاتر فقط همین یه بار به سوالت جواب میدم...تا وقتی شمشیرو نیوردی دیگه به هیچ کدوم جواب نمیدم"هری سرشو به علامت تایید تکون داد"شمشیر باعث میشه هواداران گودریگ گریفیندور همه یک جا جمع بشند و دوباره متحد بشند"

"اگه گودریگ گریفیندور هوادار داره یعنی ولدمورت هم ممکنه..."

خب در حقیقت من گیج شدم.کاترین کیه؟فلامل این وسط چه نقشی داره؟اصلا از همه اینا که بگذریم باید بر اساس آخرین عکس داستان بنویسید.اگر چند صفحه تو همین تاپیک برگردین به عقب عکس رو خوهید یافت که در مورد دارکو و میرتل گریانه.پس متاسفانه فعلا....

تایید نشد.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۷ ۲۳:۱۴:۴۷


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
نقل قول:

سیگنس بلک نوشته:
ببخشید من قبلا هم گروه بندی شدم هم عضو ایفای نقش هستم میخوام شخصیتمو تغییر بدم باید دوباره داستان بگم.

خیر دیگه نیازی به این کار نیست.برای برداشتن یه شناسه جدید قبلی باید اول بسته شه.برای بستنش از اینجا یک بلیت برای مدیریت ارسال کنید و بعد یه اکانت جدید بسازید و با اون تو همین تاپیک شخصیت جدیدتون رو معرفی کنید.لینک این شناسه رو هم قرار بدین تا بدونم شما هستین.قرار دادن لینک این شناسه الزامیه.



پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

سیگنس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۱۲ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
ببخشید من قبلا هم گروه بندی شدم هم عضو ایفای نقش هستم میخوام شخصیتمو تغییر بدم باید دوباره داستان بگم.


عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۱ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴

ویکتور کرامold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۱:۲۰ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶
از مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
توهم مثل من مسخره ات میکنن که گریه میکنی؟
این صدای میرتل گریان بود که نظر خودشو در مورد گریه پسرک رو به روش میگفت...
دراکو درحالی که روی شیر خم شده بود و گریه میکرد با شنیدن صدا برگشت، نگاهی به میرتل کرد و به کمک دستهاش اشکهای رو گونه اش رو پاک کرد و با صدای دورگه ایی گفت:
چی؟ گریه؟ من؟ یک اصیل زاده هیچوقت گریه نمیکنه ....
و با همان غرور و تکبر همیشگی به میرتل نگاه میکرد سپس ادامه داد : اسمت چیه؟
میرتل که حالا کنجکاو شده بود بی توجه به سوال مالفوی به سمت دراکو پرواز کرد سپس گفت اگه گریه نمیکردی چرا چشمات قرمز شده من میفهمم میرتل همیشه میدونه که کی گریه میکنه و کی گریه نمیکنه سپس جیغی کشید و به سمت پنجره دوباره برگشت و ادامه داد همیشه منو مسخره میکردن منم اینجا می اومدم و گریه میکردم معلومه که تو هم ممسخره میشی سپس با یک شیطنت خاص ادامه داد و.... میمیری.
دراکو حالا که دیگه صورتش از اشکها پاک شده بود گفت : خفه شو گند زاده هیچکس نمیتونه دراکو مالفوی ارشد گروه اسلیترین رو مسخره کنه
میرتل خندید و گفت پس تو دراکو مالفوی هستی همون پسره که هری پاتر همیشه شکستش میده
دراکو با عصبانیت گفت تو به چه جراتی این حرف رو میزنی. و چوبدستی خودشو سمت میرتل گرفت
میرتل با تعجب نگاهی به او انداخت : تو نمیتونی منو جادو کنی من یک روح هستم و یه بار مُردم. بهتره بری بیرون از اینجا تو هم مثل بقیه به من احترام نمیزاری و به مرگ من اهمیتی نمیدی. برو بیییرون....... بیییرون.
دراکو که جا خورده بود چوبدستیشو تو رداش مخفی کرد و به سمت در روانه شد در همین حال گفت: من باید یک ماموریتی رو انجام بدم وگرنه خونواده ام کشته میشن
میرتل با سرعت به سمت دراکو پرواز کرد و از بدن اون رد شد مالفوی یه حس دل پیچه در خودش احساس کرد و انگار اب سردی روی سرش ریختن اما میرتل توجهی نکرد فقط عینکش رو کمی بالاتر اورد و گفت : چه ماموریتی....؟!
مالفوی با ترس به چشماش نگاهی انداخت و گفت : کشتن پاتر....
میرتل جیغی زد و از دستشویی با سر و صدا فرار کرد مالفوی هم به دنبال او راه افتاد؛ در افکارش غوطه ور بود و میگفت خوب شد الان همه فکر میکنن قصد من کشتن پاتره دروغ خوبی بود و به راه خود در سمت تالار اصلی اسلیترین ادامه داد...

ظاهر از اعضای قدیمیه ایفا هستین.اعضای سابق ایفا نیازی ندارن دو مرتبه تو کارگاه پست بزنن.میتونید شخصیت جدیدتون رو تو تاپیک معرفی شخصیت معرفی کنید.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۵ ۲۲:۰۵:۱۳
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۵ ۲۲:۰۷:۱۳

کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.